رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

تخته امتیازات

  1. Fateme00

    Fateme00

    نویسنده حرفه ای


    • امتیاز

      40

    • تعداد ارسال ها

      1,847


  2. Mah

    Mah

    کاربر فعال


    • امتیاز

      17

    • تعداد ارسال ها

      942


  3. Shaparak.s

    Shaparak.s

    نویسنده حرفه ای


    • امتیاز

      7

    • تعداد ارسال ها

      1,453


  4. NERSIA

    NERSIA

    کاربر منتخب


    • امتیاز

      6

    • تعداد ارسال ها

      4,528



مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در دوشنبه, 19 آذر 1397 در همه بخش ها

  1. 4 امتیاز
    آذر که به نیمه رسید ،چیزی در دلم فرو ریخت انگار پاییز پا تند کرد برای گذاشتن و رفتن... پاییز که برود، دلتنگی که به نهایت برسد،زمستان که بیاید چیزی منجمد میشود در این میان که قابل توصیف نیست آن وقت تو میمانی و حسرت آنچه که پاییز با خود نیاورد حالا تنها امید مانده ... که شاید پایان این دلتنگی ها خواسته ات باشد با همه زیبایی اش مثل آذر که پایانش یلداست با همه دلخوشی اش تا زمانی که باران بزند و بوی باران بپیچد در کوچه های شهر میشود امید داشت به عاشقانه ای از جنس رویا...
  2. 3 امتیاز
    آدما هيچوقت به درد عادت نميكنن فقط از يه جايى حوصله ابراز كردنشو ندارن...
  3. 2 امتیاز
  4. 2 امتیاز
    [یِکی اَز بَدی هآیِ بُزُرگ شُدَن اینهِ کِه هیچ زَخمی دیگهِ با بوس کَردَن‌ خوب نِمیشهِ.. ♥ ]
  5. 2 امتیاز
  6. 2 امتیاز
  7. 2 امتیاز
    رفتو تنها شدم تو شبا با خودم دلهره دارمو از خودم بی خودم اونکه زود اومد و زود به قلبم نشست رفتو با رفتنش قلب من رو شکست
  8. 2 امتیاز
  9. 1 امتیاز
    من نمی دانم که چگونه رمان هایم را در سایت بگذارم..خواهشمندم کمکم کنید
  10. 1 امتیاز
  11. 1 امتیاز
    فصل9 شب سردی است،و من افسرده راه دوری است و پایی خسته. تیرگی هست و چراغی مرده. می کنم،تنها،از جاده عبور.. دور ماندند ز من آدم ها. سایه ای از سر دیوار گذشت، غمی افزود مرا بر غم ها. فکر تاریکی و این ویرانی بی خبر آمد تا با دل من قصه ها ساز کند پنهانی نیست رنگی که بگوید بامن اندکی صبر،سحر نزدیک است. هر دمی این بانگ برارم از دل.. وای،این شب چقدر تاریک است! *خنده ای کو که به دل انگیزم؟ قطره ای کو که به دریا ریزم؟ سخره ای کو که بدان آویزم؟* مثل این است که شب نمناک است. دیگران را غم هست به دل، غم من،لیک،غمی غمناک است. روز ها به سرعت می گذشتن،دلیل این همه عجله را نمی دانستم!مگر ته این مسیر چه بود که بدون لذت بردن از راهمان گذر می کردیم؟ کسی که دونده دو ماراتن هست چه اول شود چه آخر شود مردم برایش سوت میزنن و ایستاده تشویقشان می کنند.کسی که دوچرخه سوار هست حتی اگر بین سیصد نفر شرکت کننده آخر شود مردم منتظرش میمانند و تشویقش می کنن. چون تمام تلاشش را تو این راه سخت انجام داد و هرگز تسلیم نشد. با وجود اینها پس چرا ما تو این زندگی به دنبال رسیدن و تمام شدن هستیم؟ وقتی که بچه بودیم آرزو می کردیم زودتر بزرگ بشییم تا به آرزوهامون برسیم.وقتی بزرگ شدیم اینقدر درگیر زندگی و رفع مشکلات شدیم که یادمون رفت جوونی یعنی چی؟ و در آخر مسیر که رسیدیم و اندکی از مال دنیا و جایگاه اجتماعی به دست اوردیم گفتیم کاش همه چیزمان می دادیم تا باز جوون بشیم و به معنا واقعی از آفرین خودمون پی میبردیم. زندگی در این دنیا گذراست پس تلاش کردن برای بدست اوردن یکم از دنیا هیچ ارزشی نمی تونه داشته باشه فقط تلاش کردیم تو این دنیا واسه دنیا... اواخرآبان بود اوج پادشاهی پاییز.برگ ها به ظرافت و دلربایی فراوون از شاخه هاشون جدا می شدن و می رقصیدن با صدای خش خش برگ های خشک شده حال هر آدم ناخوشی رو خوش و خوب می کرد. پاییز برام حکم بهار داشت.به همه لبخند میزدم:مردم، برگ، خاک،کوه،خیابون،ترافیک حتی به کسی که بهم بدی می کرد. با وجود پاییز حالم دست خودم نبود و محو این عظمت و زیبایی می شدم. تونسته بودم به زندگی آروم و ساکتم خو بگیرم.قلبم از احساس محسن تهی شده بود ولی نمی دونم چرا ته قلبم منتظرش بودم و می دونستم یه روزی پشیمون برمیگرده که برای همه چیز دیر شده ولی حرف هایی که تو دلم بوده بهش میزنم و نشون میدم زهر نبودنش منو نکشت قوی ترم کرد و پادزهرش اراده من بود.. روز به روز رابطه بین من و علیرضا عمیق تر می شد.از معرفت و رفاقت برام هیچ کم و کاستی نذاشته بود.منم تا جای ممکن همیشه همراهیش می کردم و هرکاری در توانم بود انجام می دادم.ولی باز ترس داشتم که بهم وابسطه نشه به هیچ وجه نمی خواستم این رفاقت و دوستیو از دست بدم..چند وقتی بود مادرش حال خوبی نداشت و با ناراحتی قلبی دست و پنجه نرم می کرد. خانم رضایی و آقای امیری ده روزی بود ازجشن نامزدیشون می گذشت..بالاخره به شناخت کافی رسیده بودن و بیش ازین صبر جایز نبود. سارا تصمیم گرفت دیگه از کار تو آموزشگاه استعفاء بده و تمرکزش رو زندگیشون باشه. هرکی درگیر زندگیش بود منم داشتم برای بهتر شدن و موفق تر شدنم تلاش می کردم. از بیکاری و تنبلی متنفر بودم.با معرفی یکی از دوستان دوران دانشگاه که مسئول بخش اداری یک مرکز برای بچه های زیر هجده سال بی سرپرست و بدسرپرست بود به اونجا برم و هر هنر و توانایی دارم استفاده کنم. امروز قرار بود بعد از آموزشگاه به مرکز برم و ببینم چه کارهایی می تونم انجام بدم و مناسب هستم یاخیر.. بعد از تمام شدن کلاسم با علیرضا سریع وسایلم رو برداشتم و خداحافظی کردم.کنار خیابون منتظر تاکسی بودم که سوارشم یه مزدا3کنارم ترمز کرد سرمو برگردوندم، علیرضا بودو پشت عینکش خط اخم عمیقی که کرده بود دیده میشد. کنار شیشه در شاگرد خم شدم یکی از ابروهامو انداختم بالا گفتم:چیه؟چرا مزاحم میشیَ؟ عینکشو رو موهاش بالابرد گفت: خبر رسیده خوشگلارو میدزدن.حالا افتخار میدی شمارو برسونیم؟ با شیطنت خاصی گفتم:خیر.دزدیدن ماهم افتخار می خواد. _یعنی من ندارم؟ سرمو تکون دادم گفتم:نوچ.چون نیاز نیست مارو بدزدی. _چه زبونی دارن این دخترا..بگو ببینم کجا می خوای بری؟ _کار دارم. _بیا برسونمت. _نه مرسی خودم میرم. _دارم میگم بیا چرا ناز میکنی؟ _آخه.. _آخه نداره سوارشو تا گشت ارشاد نیومده منو به جرم مزاحمت بگیرن ببرن.. خنده ریزی کردم و سوارشدم. بعد از چنددقیقه سکوت گفت: راستی کجا می خوای بری.آدرس نگفتی که.. آدرس رو بهش گفتم و دیدم براش سئوال شده که چرا می خوام برم همین جایی و در ادامه گفتم:یه مرکز نگهداری از بچه های زیر هجده ساله.یکی از دوستام اونجا کار میکنه بهم پیشنهاد داده برم اونجا کار کنم. با تعجب نگاهی بهم کرد گفت:تو بری تو یه خیریه کار کنی؟چرا مگه نیاز.. حرفشو قطع کردم و با لبخند کشیده ای گفتم:نه.اونجا که می خوام برم اصلا حقوق نمیگیرم گفتم برم ببینم کارشون چجوریه اصلا میتونم یانه. _خب بری اونجا چیکار کنی؟ _بخش های مختلفی دارن ولی چون من از صبح تا ساعت دو سرکارم و خیلی از کارهارو نمی تونم انجام بدم.ولی مثلا نگهداری،مشاوره،آموزش ونظافت و اینکارا می تونم. _این همه کار بری نظافت کنی؟ _خب مگه چیه؟ _پیش بچه ها باشی و بهشون کمک کنی خیلی بهتره. _هووم..آره خب.حالا هرچی خدا بخواد. _ حالا چیشده که تصمیم گرفتی بری اونجا؟ _راستشو بخوای خیلی وقته دلم می خواست یه همچین کاری کنم که بهم آرامش بده و بتونم به چندنفر دیگه کمک کنم و خوشحال بشن. _کارخوبی کردی.موفق باشی. _مرسی. توام می خواستی بری مغازه بخاطر من مسیرتو دور کردی. _اولا این ساعت تو پاساژ خیلی مشتری نمیاد و پارساهم هست دیگه هروقت برم مشکلی نیست از پس کارها برمیاد من بیشتر شب میرم.دوما اگه خیلی ناراحتی تا پیادت کنم؟ اشاره به بیرون کردم گفتم:آره دقیقا همینجاهم پیادم کنی که ماشین گیر نمیاد! _پس مثل بچه خوب بشین سرجات تا برسی. _بی ادب.راستی مادرت حالش چطوره؟ اخماش توهم رفت،صداش آرومتر شد _هی خوبه.یه مشت قرص دکتر بهش داده.باید استراحت کنه ولی خب مگه میتونه یه جا بشینه. _مگه دلارام خونه نیست که نذاره مامانت کار کنه؟ _بیچاره خواهرم دانشگاه که میخواد بره از قبل همه کارا میکنه و غذاروهم حتی آماده می کنه بابامم خونه هست ولی میگه نمیتونم بیکار باشم. دکتر گفته نباید خسته بشه و از استرس و غم و غصه دور باشه.سعی هم کردیم فضای خونه مون همینطورم باشه. _حالا زیادم تحت فشار نذاریدش.بیکاری براش سخته کسی که یه عمر کار کرده و خونه شو واسه خانوادش گرم نگه داشته نمیتونه. لبخندی زد و گفت:مرسی. _خواهش می کنم. _راستی جمعه قراره من و چندتا از دوستام برییم قلات الان خیلی قشنگ شده.گفتم توام بیای. _من که دوستات نمیشناسم.. _خب آَشنا میشی خیلی آدم های پایه ای هستن.سه نفر از دوستام هستن که دوتاشون ازدواج کردن و با خانم هاشون میان فقط یکیشون مجرده که اونم هیچوقت تنهایی نمیاد همیشه دست یه دختری میگیره با خودش میاره. _هووم..یکم سختمه خجالت میکشم. _از کی تاحالا خجالتی بودی؟ با خنده گفتم:به تو چه. _ببین چه بی ادبی بعد به من میگی بی ادب.حالا میای؟ _بذار باهات هماهنگ می کنم.ممکنه برام کاری پیش بیاد. _شیرازیا اگه بهشون صد میلیونم بدن از روز جمعه و تفریحشون نمیگذرن تو مگه شیرازی نیستی؟ _من استثنام.. _بابا بیخیال کار.یکم به خودت فکر کن.به خودت استراحت بده. از صبح تا شب همش کار. _منم مثل مامانت از بیکاری خسته میشم. زد زیر خنده وگفت:باشه تسلیم.من که از پس زبونت برنمیام.خوب بلدی چی بگی. دیگه حرفی بینمون ردوبدل نشد تا رسیدیم روبروی مرکز.ازش تشکر کردم و باهم خداحافظی کردیم. بسم الله ای گفتم و نفسمو با صدا دادم بیرون و وارد حیاط شدم،حیاط خیلی بزرگ که پراز گل و درخت بود و چند نیمکت جای جای حیاط گذاشته بودن.کاش فاطمه اینجا بود تا کمتر استرس میگرفتم ولی بهم گفت کارش تا ساعت دو بعدازظهر بیشتر نیست پس یعنی شانس دیدن همو نداشتیم..بچه ها گروه گروه مشغول کارهای مختلفی بودن. بهشون نمیومد بچه های بدی باشن یکم آرومتر شدم و قدم هامو تندتر کردم تا زودتر برسم و همه چیز برام روشن بشه. ساختمون سه طبقه و بزرگی بود. وارد راهرو سالن شدم نگاهی به در های سالن انداختم که همگی قهوه ای سوخته بودن و دنبال اسم مدیریت بودم. سه اتاق رو پشت سر گذاشتم تا به این تابلو رسیدم.دستم میلرزید،زیاد نبود اما محکم مشت گرفتم و به خودم تسکین دادم که آرامشمو حفظ کنم.چند تقه به در زدم و با صدای بفرمایید یک آقا در رو باز کردم و وارد شدم دوقدم رفتم جلو یک آقای پنجاه و پنج_شصت ساله ای پشت میز نشسته بود.نگاهش به من بود. با صدای آروم ولی رسا گفتم:سلام. _سلام خانم.بفرمایید. _خانم شریفی هستم.از طرف خانم مختاری معرفی شدم. با معرفی کردن خودم چهره اش باز شد و با لبخند از پشت میز بلند شد و چندقدم اومد نزدیکتر.با دست اشاره کرد که روی صندلی بنشینم. _بفرمایید خانم شریفی خیلی خوش آمدید.منتظرتون بودم. روی صندلی نشستم و خودشم با یک صندلی بینمون روی صندلی دومی نشست. _ممنونم.خوبید؟ _شکرخدا دخترم. چای میخورید یا قهوه؟ _مرسی.صرف شده. فکرکنم خانم مختاری در موردم با شما صحبت کردن. _بله.خانم مختاری جز خوبی از شما هیچ چیزی نگفتن و ماهم مشتاق دیدارتون بودیم. _ایشون به من لطف دارن. _آدم هایی مثل شما که بخوان بدون منت و از ته دلشون به این بچه ها کمک کنن خیلی کم پیدا میشه. هرکی میاد دوروز نشده عکس هاشونو میگیرن ومیرن. ولی خوشحالم که شما به خواست خودتون درخواست خانم مختاری رو قبول کردید.خانم مختاری یکی از کارمندای وفاکار و دلسوز این مجموعه هست. _ خیلی ها دوست دارن تو کار خیر شرکت کنن و سهیم باشن ولی سختی زندگی و مشکلات این اجازه نمیده. _بله اینم هست.خب برییم سراصل مطلب.اسم مرکزمون که رو سردر ورودی هم دیدید خانه امید هست.منو خانمم ده سال پیش تصمیم گرفتیم سرپناهی برای این بچه ها که متاسفانه کمم نیستن تاسیس کنیم. میگم متاسفانه چون پشت این بچه هایی که دارن اینجا زندگی میکنن پدرومادر هایی هستن که بخاطر مسائل مختلفی توانایی نگه داری بچه هاشون نداشتن. بعضیا بچه طلاق هستن بعضیا پدریا مادر حتی هردوشون خلافکار معتاد هستن بعضیاهم وقتی شیرخوار بودن ولشون کردن به امون خدا..و خیلی مشکلات دیگه. دلیل ما این بود که به این بچه ها امید بدیم و خونه امن که بتونن زندگی کنن درس بخونن برن سرکار و تشکیل خانواده بدن.من به عنوان پدرشون و خانمم به عنوان مادرشون تمام تلاشمون اینکه زخم های گذشتشون ترمیم بشه و به درستی تربیتشون کنیم.پسرم نادرهم کنارما هست و جزویی از این خانواده ست. اینجا کسی غریبه نیست و از سیاره دیگه نیومده همه ما یک خانواده هستیم.من سی و هفت دختر و چهل تا پسر دارم.نادرهم جزوه چهل پسرم هست. رده سنی بچه ها بین شش سال تا هفده سال هست... تا اینجا با سکوت به حرفاش گوش سپردم که یه سئوال به ذهنم رسید گفتم:ببخشید که بین حرفتون پریدم.. لیوان آبی که رو میز بود برداشت و جرعه ای خورد گفت:راحت باش دخترم. _بچه هایی که به سن قانونی میرسن کجا میرن؟ _سئوال خوبی پرسیدی.متاسفانه بهزیستی بعد از این که بچه ها به سن قانونی برسن دیگه عهده دارشون نیستن.ولی چندین خیّر و با کمک دولت تو کل کشور خانه های امید دیگه ای هم ساختن که بچه ها بعد سن قانونی برن اونجا تا وقتی که بتونن از پس خودشون بربیان یاهم تشکیل زندگی بدن. لبخندی زدم و خیالم راحت شد. _چقدر خوب.خب داشتید میفرمودید. _سرت درنیارم دخترم. بچه ها مثل همه بچه ها مدرسه میرن.بعد مدرسه میان خونه و باهم دیگه میشینیم و ناهار می خوریم بعدم هرکی گرفتار کارهای شخصیش میشه به درساشون میرسن.اینجا چندتا کلاس هم برگذار می کنیم براشون.مثلا واسه دخترا کلاس نقاشی، خیاطی،عروسک سازی،بافتنی و خوشنویسی برای پسراهم کامپیوتر(تا اسم کامپیوتر اومد چشمام از خوشحالی شروع به برق زدن کرد) نجاری میذاریم.البته کلاس کامپیوتر هم واسه دختراس هم پسرا.به کمک خیرین عزیز تونستیم بیست تا سیستم بگیریم براشون. پنج شنبه هم واسه پسرا سالن میگیریم همراه مربی والیبال و فوتسال. بعضی از دخترا که دوست دارن ورزش برن و استعداشو دارن فرستادیمشون کلاس ورزشی... از جاش بلند شد بهم گفت:خب بیا بامن تا خونه مون رو بهت نشون بدم. لبخندی زدم و بلند شدم. _طبقه همکف که الان هستیم.اتاق مدیریت و کارمندای اینجا هستن که کار هایی مثل امورمالی،حراست،مسئول هماهنگی و برنامه ریزی و مشاوره ،مربی هایی که برای بچه ها کلاس برگزار می کنن.(نگاه به اتاق هایی که بهم معرفی کرد انداختم و بعد نوبت به نوبت اتاق های بعدی رو وارد می شدیم و معرفی می کردن)اینجا کارگاه نجاری و خیاطی هست که روز های زوج برای دخترا هست میان قسمت سمت راست کارگاه مشغول میشن و روزهای فرد واسه پسرا که سمت چپ کارگاه واسه اوناست. اینجا هم کلاس نقاشی،خوش نویسی،عروسک سازی،بافتنی و خوشنویسی هست. اتاق هوشمندمونم اینجاست. نگاهی کردم دلم وا شد چیزی که من دوست داشتم و بلد بودم. با خوشحالی گفتم:اینجا اتاق مورد علاقه منه..فکر کنم در جریان باشید که رشته من کامپیوتر بوده و تو همین کارم مشغول هستم. _بله دخترم.خانم مختاری همه چیز گفتن. خب بیا آشپزخونه هم بهت نشون بدم. ته سالن دوتا در بزرگ بود و وارد شدیم.هفت هشت نفری مشغول آشپزی بودن. که با باز شدن در برگشتن و به ما سلام دادن و متقابلا ما جواب دادیم.بعد از دیدن آشپزخونه و بوی غذا حسابی گرسنم شد ولی بیخیال شدم و اومدیم بیرون. در یه اتاق دیگه باز کرد که سالن غذاخوری بود. _خب برییم طبقه دوم هم ببینیم. نزدیک پله ها شدیم فکر کردم باید پله بزنیم ولی دیدم خوشبختانه آسانسور هست داخل آسانسور شدیم و طبقه دوم اومدیم بیرون. _این طبقه برای دخترامون هست. که پونزده تا اتاق داره.هر اتاق برای سه نفر هست فقط چندتا از اتاقمون که بزرگترم هست چهارنفر هستن. هر طبقه چند سرویس بهداشتی و حمام داره و سالن بزرگ با چندتا تلویزیون موقع فیلم دیدن و کار های دیگه. کتاب خونه هم اینجاست. در یکی اتاقا زد و با بفرمایید یکی از بچه ها داخل شدیم.دو نفر نشسته بودن و داشتن باهم صحبت می کردن.با دیدن ما بلند شدن. _سلام خان بابا.سلام خانم. _سلام دخترای گلم. _سلام. خان بابا رو به من کرد گفت اینم دوتا از دخترای خوبم. راحت باشید بابا. دخترا دوباره نشستن لبه تختشون و سکوت کردن. اتاق مجهز و تمیزی بود. کمد دیواری و سه تخت نزدیک به هم و یه میز و سه تا صندلی چوبی. تو اتاقم چند تابلو نقاشی و خوشنویسی هم رو دیوار بود.چقدر زیبا کشیده بودن.معلوم بود از بچه های هنرمند بودن. طبقه سوم هم که باز پونزده اتاق سرویس بهداشتی و سالنی برای تماشای فیلم و برنامه های دیگه.برگشتیم به اتاق مدیریت گفتم:ببخشید من فامیل شمارو نمیدونم. لبخندی زد و سرشو انداخت پایین و باز نگاهم کرد گفت:پوروطن هستم.اما همه منو خان بابا صدا میزنن و خانمم رو به اسم مادر صدا میزنن. _چقدر خوب. _اینجا خونه منه منم کنار همین بچه ها تو همین طبقه همطف با خانمم وپسرم زندگی میکنم. می دونم برات یکم عجیبه ولی کم کم عادت میکنی. خب نظرت چی بود از خونه ما؟ _همه چیز عالی. حس خیلی خوبی به آدم منتقل میشه. میشه سئوالی بپرسم؟ _راحت باش دخترم. _این مجموعه کلی خرج و مخارج داره و شما خودتونم تاسیس کردیم.واقعا سخت نیست؟ به جز مخارج سنگینش مدیریت و نگهداری فکر میکنم سخت ترم باشه. _وقتی نیّتت پاک باشه و به اون بالایی توکل کنی همه چیز خودش درست میشه. قبل این که بخوان خونه برای بچه ها بزنم و اینجارو تاسیس کنم تو کارخرید و فروش ملک بودم اما از وقتی تصمیم گرفتم که زندگیم رو تغییر بدم همه چیز رو ول کردم و دارم اینجا لذت میبرم. باغ مرکبات،هلووزردآلو زیاد دارم و هرسال موقع برداشت با همه بچه ها به باغ ها میریم و میوه هارو میچینیم و بسته بندی می کنیم. پولشم خرج خونه مون میشه. بعدم کلی آدم خیّر و خداشناس هستن تو کارهای مختلف به ما کمک می کنن و هر ماه کمک مالی تزریق می کنن. خیلی جاها که میریم بدون گرفتن هزینه ای کار بچه هارو راه میندازن. بعدم شما فکر کردین بچه هام فقط پول خرج کردن بلدن؟! با چشمهای گشاد نگاهش کردم گفتم:نه..نه..یعنی فقط..برام سئوال پیش اومد. _شوخی می کنم دخترم. بچه هایی که تجربه بیشتری دارن و کاربلد شدن هنر های خودشونو به فروش می ذارن و دستشون تو جیب خودشونه.ولی اونایی که کوچیکترن ویا هنوز در حال آموزش دیدن هستن ما بیشتر حواسمون بهشون هست. داریم به بچه ها یاد میدیدم که با حمایت ما از پس خودشون بربیان و بدونن باید چجوری روی پای خودشون بایستن..هرچند ماه یکبارهمینجا نمایشگاه برگزار می کنیم و کارهای بچه ها به دید عموم قرار میدیم.شاید باورت نشه که تمام کارهاشون به فروش میره اونم چندبرابر قیمت واقعی. وقتی از خدا بخوای بهت عزت میده و نمیذاره شرمنده بچه هات بشی. _خداروشکر.خیلی خوشالم که شما اینجوری به بچه ها روحیه میدید تا بتونن از سن کم خودشونو پیداکنن و برای جامعه مفید باشن. _لطف داری دخترم.خب شما تو چه بخش هایی میتونی به ما کمک کنی؟ _راستشو بخواید من تا ساعت دو که سرکار خودم هستم ولی بلافاصله حرکت کنم ساعت سه میرسم اینجا و نهایتا تا هشت شب میتونم اینجا بمونم. _هیچ اشکالی نداره.ما دوست نداریم مانع زندگی و مشغله های خودتون بشییم.همین که شما قبول کردید و می خواید اینجا جزو خانواده ما بشیید افتخار میکنیم. _من باید از شما تشکر کنم که منو قبول کردید..کار خودم کامپیوتره می تونم هرکمکی تو این زمینه از دستم بربیاد انجام بدم.آموزش باشه همکاری با بچه ها هر چی که باشه. واسه بچه هایی که تو درس هاشون به کمک نیاز دارن می تونم بهشون درس بدم. فکر می کنم تنها یه کمبودی وجود داره اونم نبودن کلاس تقویتی برای درس بچه هاست.من روزانه که میام اینجا دو ساعت واسه بچه های کامپیوتر وقت بذارم بقیه شم کلاس بذاریم تو همین اتاق هوشمند واسه بچه ها تو مقطع های مختلف تا از نظر درسی هم رشد کنن. _فکر خیلی خوبیه.چندین بار خواستم کلاس تقویتی برگذار کنم براشون ولی به دلایل مختلف نمیشد. اینجوری کمک زیادی میشه چون بعضی از بچه ها زیر درس و مشق شونه خالی می کنن و با وجود شما خیالم از این بابتم راحت میشه. _امیدوارم بتونم کمکشون کنم. _ان شالله مطئنم بچه ها با شما به خوبی راه میان. _پس من فردا کارمو شروع می کنم. از جام بلند شدم و خواستم برم که خان بابا هم بلندشد و با تعجب گف:کجا؟! _برم خونه مون دیگه بیشتر از این مزاحمتون نمیشم. _مزاحم چیه.اینجا خونه توام هست. بمون یک ساعت دیگه موقع شام هست باهم شام می خوریم و بیشتر با بچه ها و شرایط اینجا آشنا بشی. منم از خدا خواسته دوست داشتم بوی ماکارونی خوشمزه ای که تو کل آشپزخونه پیچیده بود رو تست کنم. _چشم حتما. _بیا برییم تا با همسرمم آَشنا بشی.. باهم بلند شدیم و سمت چپ سالن و آخرین اتاق رفتیم.خان بابا یالایی گفت و اول از همه داخل شد و تعارف کرد منم برم داخل بشم. خانمی با سن و سال حدودا پنجاه سال از اتاق دیگری بیرون اومد و با دیدن مون با خوشرویی سلام کرد. نزدیکش شدم و باهم دست دادیم و جواب سلامش را دادم. یک اتاق دوازده متری که با مبل و گلدان های گل مصنوعی و تابلو های طراحی شده تزیین شده بود. گوشه سمت چپ اتاق هم میزو تلویزیون قرار داشت. در اتاقی که خانم بیرون اومدن باز بود و نگاه از کنجکاوی انداختم کمد و میز توالت و تخت خواب دونفره بود. پس پسرشون کجا میخوابه؟؟!آشپزخونه ام که ندارن!! چقدر عجیب تاحالا همچین خونه ای ندیدم. سرمو انداختم پایین و با تعارف خانم روی یکی از مبل ها نشستم. _خیلی خوش آمدی عزیزم. _مرسی.متشکرم. _ تعریفتون زیاد از خانم مختاری شنیدم مشتاق دیدار بودیم. _لطف دارن.منم خیلی دوست داشتم با شما و مجموعه تون آَشنا بشم. _خب نظرت چیه؟اینجارو دوست داری؟ _تو این یکی دوساعتی که اینجاهستم و ساختمون رو با خان بابا دیدم خیلی خوشم اومده و مشتاق کارم. _زنده باشی دخترم.بچه ها خیلی خوشحال میشن. راستی خانوادت نظرشون چی بوده راجب این که بیای اینجا؟! _استقبال کردن و گفتن کار درستی می کنم.چون این بچه ها هم مثل ما که زیر سایه پدر و مادر بزرگ شدیم و به جایی رسیدیم حق زندگی و بدست اوردن آرزوهاشون رو دارن.. _مشخصه خانواده با اصالتی داری که اینقدر خوب شمارو پرورش دادن و به تصمیماتت احترام می ذارن.. سرمو انداختم پایین و لبخند زدم. خان بابا بلند شد گفت:خب من شمارو تنها می ذارم برم به کارهام برسم..خان بابا رفت و با مادر گرم صحبت شدیم. زن جا افتاده و مهربونی بود.قد متوسط و اندام تقریبا تپلی داشت. موهاش مشکی بود و با این که چین و چروک نشون ازگذر عمر می گفتن ولی باز با سرمه و رژلب صورتی نذاشته بود دلشم پیر بشه. خیلی خانم مهربون و صاف و صادقی نشون می داد حس خوبی از هم صحبتی اش بهم دست داد. _مهتاب جان باید یکم در مورد شرایط اینجا بهت توضیح بدم که مطئنم خان بابا بهت نگفته. خودمو جمع و جور کردم و گفتم:بفرمایید.. _اینجا بچه ها تو سن خیلی کم سختی های زیادی چشیدن و پر از دردن.برای هیچ آدمی آسون نیست که بخواد بدون پدر و مادر بزرگ بشه. ما اینجا سعی می کنیم بهشون این حس رو منتقل کنیم که ماها دوستشون داریم و پدرومادرشون هستیم بهشون بفهمونیم می تونن آدم های موفق و باارزشی باشن. نفسمو با صدا بیرون دادم و با ناراحتی گفتم:بله متوجه هستم.خیلی سخته که پدرو مادر نداشته باشی یا اگرم باشن نتونن از پس بزرگ شدنت بربیان. _آره عزیزم.بچه ها تو مدرسه یا جاهای دیگه بعضی اوقات با نیش و کنایه بقیه ناراحت میشن و دلشون میشکنه.هرچقدرم ما براشون خوب باشیم بازم اونها ته قلبشون یه غم بزرگ هست. _بله درست میفرمایید.. _اینجا باید خیلی صبور باشی..ممکنه هرروز با صحنه های ناراحت کننده مواجه بشی. اینجا بچه ها زود به یکی وابسته میشن واسه توام همین اتفاق میوفته باید همه چیز رو کنترل کنی. بچه ها دوست دارن با یکی صحبت کنن و یکی بشینه پای درد و دلاشون. شما جز این که به بچه ها آموزش بدی وظیفه خیلی مهمتری داری مادر.. سکوت کرد و منتظر عکس العملم شد منم خیلی محکم و مسمم گفتم:هر کاری که از دستم بربیاد براشون انجام می دم.خوبی کردن خوبی میاره.من بخاطر حال خودم اومدم اینجا. چی بهتر از این که منه حقیر بتونم چندنفردیگه رو هم خوب کنم. دستمو تو دستش قرار داد و با محبت بیشتر گفت:این از بزرگواریت هست دخترم. بچه ها ممکنه با من یا با بقیه که سنشون یکم بیشتره خیلی راحت نباشن و اون حرف و غصه هایی که تو دلشون هست همشو به ما نگن ولی یکی مثل شما و بقیه کارکنان که جوونتر و شاداب ترین بهتون اعتماد میکنن و باهاتون درد و دل می کنن شما بهشون گوش کنی کمکشون کنید راهنماییشون کنید که کارهای اشتباهی انجام ندن.مثلا یکی از پسرا یازده سالشه چند وقت پیش می خواست از این جا فرار کنه و بره پیش پدرومادرش.ولی پدر و مادرش هردو معتاد هستن و آواره خیابونها شدن.فامیلشونم بدتر ازپدر مادرشون. شما باید به اینها روحیه بدید.. _چشم.خیلی ناراحت کنندس. تمام تلاشمو میکنم. _ یه مسئله دیگه هم که هست شما یک هفته به صورت آزمایشی اینجا مشغول میشید اگه روحیه و زندگی شخصیتون اجازه داد اینجا میمونید ولی اگه دیدید نمیتونید زودتر به ما بگیید خیلی بهتره چون زود وابسطه میشن و بعدش یه مشکل دیگه به مشکلاتشون اضاف میشه. _نه..نه خیالتون راحت من نیومدم اینجا که جا بزنم. _لطفت کم نشه دخترم.. تقه ای به در خورد و یالاگویان پسر جوون قد بلند و لاغری با ته ریش و موهای کوتاه وارد شد. کت و شلوار یک دست مشکی که پوشیده بود لاغر تر نشونش می داد.از جام بلند شدم و سلام کردم. سرش پایین بود و جواب سلامم داد. اومد کنار مادر ایستاد و دستشو بوسید گفت:سلام مادر حالت خوبه؟ _سلام پسرم.خسته نباشید.خوبم(اشاره ای به من کرد)ایشونم خانم شریفی هستن که قراره از فردا بیان و جزو خانوادمون میشن(و بعد اشاره به پسرش کرد)ایشونم نادر پسرم. اینبار سرشو بالا اورد ولی باز دیدم نگاه مستقیمی بهم نکرد گفت:خوشبختم از آشناییتون.موفق باشید. _منم از آَشناییتون خوشبختم. رو کرد به مادر گفت:من برم تو اتاقم لباسامو عوض کنم. _برو پسرم. از خونه رفت بیرون با تعجب نگاهش کردم و گفتم:ببخشید مگه پیش شما زندگی نمیکنه؟ _چرا عزیزم ولی نادر پیش بقیه برادراش طبقه سوم هست. دارم کم کم باور می کنم که اینها جدی جدی یه خانواده هستن ولی از نوع بزرگش. پسر موسس این مرکز با تمام فروتنی و بدون هیچ من منی پیش بچه هایی زندگی می کرد که از خانواده اصلیشون جدا شده بودن. حتی جالب تر این بود که خوده مادر و خان بابا هم تو همین مرکز و با دوتا اتاق کنارشون زندگی می کردن.حالا فهمیدم چرا آَشپزخونه ندارن وقتی آشپزخونه به اون بزرگی هست دیگه نیازی به َآپزخونه نیست و در کنار بچه هاشون میشینن و غذا می خورن. چقدر بی آلایش و صمیمی درکنارهم زندگی می کردن. معنی زندگی کردن رو باید اینجورجاها پیدا کرد نه تو بالاشهر که همش جون میکنیم تو یکی از برج هاش زندگی کنیم.خان بابا اومد و فرارسیدن زمان شام رو اعلام کرد. بلند شدیم و رفتیم سالن غذا خوری. یک میز خیلی طولانی که دوطرفش صندلی گذاشته بودن قرار داشت. سالن غذا خوری داشت شلوغ تر میشد و همه میومدن و سلام می کردن و می رفتن تو صف برای شام. _ما واسه مهمانمون غذا نمیاریم میره تو صف و غذاشو میگیره. بالبخند نگاهم کرد و منتظر واکنشم،منم با لبخند جواب دادم:خب منم قراره از فردا جزو خانواده تون بشم پس چه بهتر که زودتر با قوانین اینجا آشنا بشم. _ چقدر شما بادرک و فهمی عزیزم. _لطف دارید به من. _حتی من و خان بابا هم میریم تو صف و غذامونو میگیریم. _این جو و صمیمیت رو دوست دارم.. دیگه حرفی بینمون رد و بدل نشد و تو صف ایستادیم. خیلی طول نکشید که اون ماکارونی که بوش منو دیونه کرده بود گیرم اومد به همراه دوغ و سالاد شیرازی و کنار مادر حرکت می کردم.خان بابا که زودتر از ما غذاشو گرفته بود بالاتر از همه نشسته بود و مادر کنارش و منم پایینتر از مادر نشستم.نادرهم دقیقه های آخر اومد و سمت چپ خان بابانشست. با پوشیدن تیشرت سفید یکم رنگ و روش باز شد و دیدم خیلی هم لاغر نیست بیچاره. تیشرتش بخاطر جذب بودنش نشون داد هیکل ورزیده ای داره با بازوهایی که مشخص بود خیلی روش کار کرده. هیچ کسی دست به غذاش نزد تا همه بیان.ردیف سمت راست دخترها نشسته بودن و ردیف سمت چپ پسرا نشسته بودن.وقتی همه صندلی ها پر شد. خان بابا بسم الله ای گفت و دو دستشو بالابرد و همه این کارو تکرار کردن نگاهی به جمعیت انداختم و منم دستامو بالا بردم و به صورت دعاخوندن گرفتم. همه سکوت کردن و به خان بابا نگاه میکردن. _خداوندا.از تو سپاسگذاریم که نعمت های بی پایانت از ما دریغ نکردی.از ما در برابر زشتی ها و بدی ها محافظت فرما.خدایا به تمام ما عزت و بخشندگی عطافرما. آمین.. و همه یکصدا آمین گفتن. خان بابا ادامه داد:بفرمایید بچه ها. سالن از اون سکوت خارج شد و همه با همحبتی مشغول شام خوردنم شدن. این دعا چه به دلم نشست کلی حال کردم. ولی برخلاف بچه ها که سروصدا و حرف زدن شام می خوردن سکوت کردم و داشتم از این ماکارونی خوشمزه لذت میبردم.البته به پای ماکارونی مامانم نمی رسید ولی خب دست کمی هم از اون نداشت. بعد از خوردن شام خان بابا منو به بچ ها معرفی کرد و با خوشحالی باهام صحبت کردن و بهم خوش امدگویی گفتن. نیم ساعت موندم و بعد با گرفتن آژانس به خونه رفتم. ساعت هشت شده بود که به خونه رسیدم. اینقدر کیفمو پر از وسایل کرده بودم که حوصله نداشتم دنبال کلید بگردم. آیفون زدم و مامان درو برام باز کرد. داخل خونه که شدم مامان و بابا داشتن طبق معمول باهم صحبت می کردن.چقدر خوب بود که با گذشتن نزدیک چهل سال از زندگی مشترکشون رابطه و عشقشونم بیشتر شده بهم دیگه. سلام کردم و رفتم تو اتاقم لباسمو که عوض کردم اومدم پیششون نشستم. مامان مثل همیشه برام میوه پوست گرفت و بشقابی پراز میوه داد دستم. _رفتی مرکز؟ _آره بابا. _چطور بود؟ -نگم براتون.اصلا فکرش نمی کردم اینقدر خوب و عالی باشه. بچه های فوق العاده ای بودن و خانواده آقای پوروطن عالی بودن.خیلی گرم و صمیمی.تازه مرکزشون با امکانات کامل تمیز و شیک بود... همه چیز رو واسه مامان بابا تعریف کردم. مامان رو کرد بهم گفت:خدا خیرشون بده این آدم ها کم پیدا میشن که همه چیزشون وقف آدم های نیازمند کنن خدا بهشون اینقدر ببخشه که محتاج هیچکسی نشن خدا بهشون سلامتی بده. _مهتاب اینجور بخوای همش سر کار باشی و بری مرکز و تو رفت و آمد دیگه کی می تونی استراحت کنی؟ ما باید شب تا شب ببینیمت فقط؟ _خب بابا شما میگید چیکار کنم؟ آموزشگاه که همیشه بوده تازه امسال ساعت هاشو هم کم کردم و تا هشت شبم که بیرون نیستم. کار مرکز بهم انرژی میده باعث میشه خستگیم دربره.بعدم من وقتی بیام خونه تمام قد در خدمت پدرومادر گلمم هستم. _ولی ساعت شیش بعداز ظهر دیگه هوا تاریکه. همیشه که نمی تونی با آژانس برگردی. _مترو هست خط اتوبوسم هست تاکسی هم تازه. _ولی خطرناکه.زمستون دیگه هشت شب یعنی نصف شب. _خداکریمه. دعا شما و مامان هیچوقت اجازه نمیده اتفاقی برام بیوفته... به مامان و بابا دلگرمی دادم و مطئنشون کرم خودم حواسم هست و مراقبم.البته خب پدر مادر هستن چجور می تونن دلشون آروم بگیره؟ ساعت نزدیک یازده بود که رفتیم خوابیدیم..به اتفاقات امروز برای خودم مرور کردم.خداکنه بتونم این مسئولیت سخت از عهدش بربیام و کم نیارم. دوست داشتم با بچه ها بیشتر آشنا بشم و باهم همصحبت بشییم از غم هاشون بگن از نزدگی سختشون از این که پدرومادر واقعیشون اونارو ول کردن یا مردن یا هم آدم های خوبی نبودن... خدایا من چقدر فرزند بدی واسه پدرومادرم بودم که بخاطر یه عشق بچگانه اونارو به یه آدم پست و دروغگو فروختم.چقدر بی معرفت بودم که به یه پسر گفتم من تورو از پدرومادرم بیشتر دوست دارم..خدابهم فرصت جبران بده تا بتونم گوشه ای از زحمات پدرومادرمو ساخگو باشم...و بازهم خستگی بازم سنگینی و باهم برای چندساعت مردن...
  12. 1 امتیاز
  13. 1 امتیاز
    سمانه خانم رمان سکوت سرخ خار ها پارت هاش ، متنش زیاده و 31 پارته ایشون دیر درخواست ناظر دادن من تا پارت چند باید رمان ایشون رو بخونم ؟
  14. 1 امتیاز
  15. 1 امتیاز
  16. 1 امتیاز
  17. 1 امتیاز
  18. 1 امتیاز
    خخخخ چرا اینقدر ادبی خواهر ؟
  19. 1 امتیاز
    آهان گرفتم..خیلی ممنونم از کمکتون!اباتشکر..
  20. 1 امتیاز
    میشود اول بگویید فایل باید به چه صورت باشد؟پی دی اف یا وورد؟
  21. 1 امتیاز
  22. 1 امتیاز
  23. 1 امتیاز
    پارت۵۶ سارا_ دقت کردی تازگیها خیلی بد دهن شدی؟ دستام مشت شد.سکوت کردم ولی اخمهای گره خورده ام از هم باز نشد. _ بیا بشین کارت دارم. دست از گشتن کشید، کنارم نشست. سارا_ خب می شنوم‌ _ امروز کجا بودی؟ کلافه جواب داد. سارا_ بیرون _ می دونم بیرون بودی.پرسیدم کجا بیرون؟ اونم سر ظهر! سارا_ تو این خونه مامان بابا هستن.انقدر که تو بهت حس بزرگتری میده، سوال پیچم می کنی اونا این کار و نمیکنن. ناخن هام و کف دستم فرو کردم،تا عصبانیتم و کنترل کنم.امروز حسابی پر بودم.پیمانه صبرم لبریز شده بود.فقط با یک حرف دیگر منفجر می شد. _ مامان و دیدی؟ از بس که واسه تو حرص خورده صورتش چروک شده موهاش سفید شده. میمیری یکم مراعات کنی؟ صداش و بلند کرد و گفت: سارا_ چیکار کردم ها؟ بگو چیکار کردم؟ بذار لااقل خودمم بدونم مرضم چیه که بقیه پیری زودرس می گیرن؟دزدی کردم؟قتل کردم؟یا با کسی بودم؟بگو چیکار کردم تا خودمم بدونم. _ من فقط یه سوال ازت پرسیدم تو هم مثل آدم جواب بده.کجا بودی؟ تو چشمام خیره شد وگفت: سارا_ با ایمان بیرون بودم.خیالت راحت شد؟ می دونستم با اون بود، فقط می خواستم از دهن خودش بشنوم.نیشخندی زدم بلند شدم ، به طرف در رفتم.نمی خواستم چیزی بگم،ولی دلم طاقت نیاورد و گفتم: _ آدمی که بی لیاقته دمه دستیه چیزی بهش نگی بهتره،هر غلطی خواستی بکن ولی وای به حالت سارا مامان چیزیش بشه خودم زنده ت نمی ذارم. بلند شد و سمتم اومد اون هم مثل من زود از کوره در می رفت. سارا_ اون فقط مادر تو نیست، مادر منم هست،پس نمی خواد خودشیرینی کنی، همیشه خودتو آدم خوبه و عزیز نشون بدی من و خراب کنی.در ضمن مواظب حرف زدنت باش منم بلدم دهنم و باز کنم و هر چی لایقشی بهت بگم. سمتش برگشتم سیلی محکمی در گوشش خوابوندم، می دونست از این حرف بیزارم، فقط برای عصبی کردنم این حرف و زد.دستش و روی گونه ش گذاشت و اشک از چشماش روی صورتش سر خورد. _ از این به بعد بفهم چی می گی.دیگه حق نداری پاتو تو این اتاق بذاری.از همین الان گمشو برو بیرون وسیله هاتم ببر. فقط به من خیره شده بود.شاید تعجب کرده بود.بیشتر شوکه بود، ولی دلم براش نسوخت انگار از سنگ شده بودم.از اتاق بیرون رفتم.پله ها رو پایین اومدم، سمت آشپزخونه رفتم. مامان_ چتونه باز صداتونو انداختین رو سرتون؟ _ هیچی. مامان_ اهوم بخاطر هیچی صداتون بالا رفت؟ لیوانی آب خوردم و روی صندلی نشستم. _ولکن مامان می گم هیچی نشد دیگه. بابا کجاست؟ مامان_ رفت تو اتاق نماز بخونه.سارا بهت نگفت امروز کجا بود؟ بیچاره مادرم تمام دق و دلی امروز و سر اون خالی کردم. _ مامان میشه انقدر گیر ندین؟ چرا از خودش نمی پرسین؟ چرا روشو تو روم باز می کنین؟ که هرچی لایق خودشه به من می گه بذارین هر غلطی خواست بکنه.. بابا تو آشپزخونه اومد.مادر شوکه نگاهم کرد، چون تا این سن برسم باهاش با کمی صدای بلند هم حرف نزدم، چه برسه به فریاد. بایا_ شیوا یواشتر چه خبره؟ سرم و انداختم پایین.خجالت کشیدم عذاب وجدان داشتم. _ سلام بابا ببخشید. بابا_بیا بشین اینجا ببینم چی شده؟ روی صندلی نشست و من هم روبروش نشستم. بابا_ خب می شنوم؟ _ بابا چیزی نیست مثل همیشه یه بحثی بود بین من و سارا همین. بابا_ اونوقت مادرت چیکاره بود که عصبانیتتو سرش خالی کردی؟ _ خب هی از من می خواد ببینم سارا کجا میره؟ چیکار می کنه؟ چی می پوشه؟ چجوری آرایش می کنه. مادر سرش و برگردوند و خودش و باغذای روی گاز سرگرم کرد.
  24. 1 امتیاز
    پارت ۵۴ مامان _ نمی دونم والله؛ گفت با دوستش قراره برن جایی این که هیچوقت درست حسابی توضیح نمیده. _بهتر که نیست انقدرم نگران این دختر نباشین بخدا پیر میشی. دارم واسه خواب میمیرم اومد نذارین بیدارم کنه خیلی خسته م. مامان_ چیزی نمی خوری؟ _ نه گرسنه نیستم. پله ها را دوتا یکی بالا رفتم، وارد اتاق شدم بازار شامی بود لباسهای سارا همه روی تخت ریخته بود.همه جا به هم ریخته بود.لباسم و با یک تاب و شلوارک عوض کردم روی تخت دراز کشیدم. نفهمیدم کی خوابم برد. با صدای زنگ موبایلم کسل برگشتم،دلم نمی خواست چشمام و باز کنم.ولی هر چی با دست گشتم پیدا نشد.به اجبار چشمام و باز کردم.موبایل روی میز بغل تخت بود برداشتم بدون نگاه کردن به شماره جواب دادم. _ سلام بفرمایید. از آنسوی خط صدایی به گوشم نخورد. _ الو بفرمایید مگه مریضی خدا شفاتون بده اه. گوشی و قطع کردم به شماره نگاه کردم خط دائمی بود.شماره برام آشنا نبود. دیگه خواب از سرم پریده بود.بلند شدم و برق اتاق و روشن کردم. نمی دونم چند ساعت خوابیدم،از ظهر خوابیدم الان هوا تاریک بود،ولی هنوز کسل بودم، از خواب سیر نشدم.دوباره موبایلم زنگ خورد باز هم همون شماره خواستم جواب ندم ولی حس کنجکاوی اجازه نداد بگذرم. _ بله بفرمایید؟ آرسام_ سلام خانم ببخشید مزاحمتون شدم. با اینکه شناخته بودم صداش وتکه کلامش فقط مختص پسر مغرور پریچهر بود.ولی گفتم: _ ببخشید شما؟ از پشت تلفن می شد حدس زد که الان دستاش مشت شده و فکش منقبض شده. آرسام_ آرسامم واقعا چه لذتی داشت آزار دیگران.... _ آرسام؟به جا نمیارم! آرسام_ انشالله پریچهر مادرم و که یادت میاد؟ _ آخ ببخشید به جا نیاوردم خوبین شما.خواهش می کنم بفرمایید امرتون. آرسام_ خواهش می کنم.منم بودم به جا نمی اوردم.ماشالله از بس که سرتون و دورتون شلوغه. _ منظورتون چیه؟ آرسام_ منظوری نداشتم.زنگ زدم بگم مامانم حالش خوب نیست هر چی اصرار میکنم ببرمشون دکتر قبول نمی کنن. _ خب مگه شما دکتر نیستین؟ دیگر مطمئن بودم در حال انفجاره، نمیدونم چرا عصبی می شد دکتر صداش می کردم مگر دکتر نبود؟ آرسام_نه خیر دکتر نیستم.دامپزشکم خیالتون راحت شد.حالا میشه باهاش صحبت کنین راضیش کنین؟ نتونستم جلوی خندیدنم و بگیرم دهنی گوشی وگرفتم و بلند خندیدم.لهن گفتنش خیلی خنده دار بود. _ نیاز به دکتر نیست.قرص فشارش و بهش بدین، داروهاشو سر ساعت بدین بخوره.نگران نباشین فقط نذارین بهش استرس وارد شه، هیجانم براش خوب نیست. آرسام_ مطمئنین؟ _ آره خیالتون راحت باشه. می خواین فردا خودم میام پیششون، اگه دیدم نیاز به دکتر یا بیمارستان باشه راضیشون می کنم. آرسام_ مرسی ممنون از لطفتون خدا نگهدار. _ خداحافظ گوشی و قطع کردم، روی تخت انداختم. با خودم شروع کردم به غر زدن. _مرتیکه مغرور انگار از دماغ فیل افتاده.اه چندش سارا _ سلام چته باز درگیری؟ _ سلام هیچی. چه عجب خونه بودی نیومدی کرم نریختی؟ سارا بلند خندید سارا_ مامان نذاشت وگرنه بیدارت می کردم. چشم غره ای براش رفتم روی تخت نشستم. _ سارا؟ سارا_ بله _ امروز کجا بودی؟ دنبال چیزی می گشت بی توجه گفت: سارا_ هوم؟ _ هوم و کوفت بیا بشین.
  25. 1 امتیاز
    انسان همان آرزو های(بر باد رفته اش)است... #?
  26. 1 امتیاز
    گرچه از کوی وفا گشت بصد مرحله دور دور باد آفت دور فلک از جان و تنش #حافظ
  27. 1 امتیاز
    ‏اشکایی که بدون هیچ دلیلی سرازیر میشن مال همون موقع هان که دلت شکست ولی به روت نیاوردی و خندیدی :(:
  28. 1 امتیاز
    پادت۵۳ آرسام بی حوصله و با اخم نگاهم کرد. آرسام_ سلام،آدم وارد جایی میشه سلام می کنه، منم سلام کردم شما گوشتون مشکل داره. اخم کردم، رو به پریچهر کردم کمکش کردم از روی تخت پایین بیاد،آرسام با ویلچر نزدیک اومد. با کمک آرسام پریچهر رو روی صندلی نشوندیم. آرسام_ مرسی خانم. آروم طوری که پریچهر نشنوه.ابروهام رو بالا دادم با تعجب نگاهش کردم و گفتم: _ خدا روشکر یه چیز مثبت ازت دیدم.وگرنه از پریچهر جون نا امید می شدم.چون اونقدر که تعریفتو می کرد تعریفی نیستی. نیشخندی زدم ایندفعه بلند ولی با طعنه گفتم: _ خواهش می کنم آقای دکتر وظیفه بود. کاملا مشخص بود تو دلش هزارتا فحش و ناسزا بارم کرد. جای دست مشت شده اش روی صورتم واقعا خالی بود.مطمئنم اگر پریچهر نبود یه سیلی در گوشم می خوابوند. روبروی ویلچر پریچهر نشستم و دستش و تودستم گرفتم. _ امیدوارم دیگه هیچوقت تو بیمارستان نبینمت.می دونی که چقدر دوست دارم.پس بخاطر منم شده هیچوقت غصه نخور.هیچوقتم یادت نره پرستارای این بخش و دکتراش همه دوست دارن و عاشقتن تو خوش قلب ترین مادر و زن روی زمینی. با انگشتم اشک روی صورتش و پاک کردم، صورتش و بوسیدم اون هم من و بغل کرد و بوسید. _ دیگه گریه نداریما مگه نگفتی پسرت اومده دیگه خوشحالی هوم؟ ازش جدا شدم ایستادم. پریچهر_ آره دخترم دیگه غصه نمی خورم همین که آرسامم برگشته، پیشمه خدا رو شکر. آرسام خم شدو از پشت بغلش کرد و سرش و بوسید. آرسام_ تو برکت خونمی مادر. پریچهر_ درد و بلات به جونم. آرسام_ خدانکنه. پریچهر_ آرسام مادر آدرس خونه رو به شیوا بده.آدرس و شمارشم ازش بگیر این دختر خیلی برام زحمت کشید بیشتر از دخترم. _انشالله صدو بیست سال سایه تون بالاسر پسرتون باشه. قربونت برم من که کاری نکردم وظیفه بود. آرسام کیفش و باز کرد و آدرس خونه و شماره همراه خود و شماره منزلش و روی کاغذ نوشت و سمتم گرفت. آرسام_بفرمایید طوری نگاهم کرد از صد فحش بدتر بود، نفرت چشماش تا مغز و استخوانم و لرزوند.سریع چشم از چشماش برداشتم کاغذ و گرفتم و تشکر کردم.شماره خودم و بهش گفتم و تو موبایلش سیو کرد. برای آخرین بار پریچهر و بوسیدم و خدا حافظی کردم.از بیمارستان بیرون رفتم.نفس عمیقی کشیدم.انگار اون اتاق تمام اکسیژنم و گرفته بود احساس خفگی می کردم.سمت ماشینم رفتم.سوار شدم سمت خونه حرکت کردم. نمی دونم چرا تا این حد آرسام از من متنفر بود، حتی یک لحظه هم نفرت چشماش از جلوی چشمام کنار نمی رفت.برام سوال بود وقتی پریچهر از اون که سرتا پا یخ بود و غرور آنقدر تعریف می کرد، پس بچه های دیگش چه بودند،حتما هیولایی بودن بی شاخ و دم. از تصورات خودم لبخندی روی لبم نشست. ماشین و درب منزل پارک کردم با کلید در حیاط و باز کردم وارد خونه شدم. مادر مشغول جدول حل کردن بود.با صدای در سرش و بلند کرد و با لبخند نگاهم کرد. _ سلام مامان_ سلام دخترم خسته نباشی _ مرسی سلامت باشین. سارا کجاست؟
  29. 1 امتیاز
    پارت۵۳ به اتاقم رفتم هر چی می خواستم به داستان پریچهر فکر نکنم نمی شد،اگر بچه هاش اینجوری رفتار نمی کردن اون هم زندگیه قشنگی داشت، کنار بچه هاشو و عروس نوه هاش ولی حیف.... اگه می نشستم ،فکرم درگیر زندگی پریچهر می شد بلند شدم و سمت اتاق یکی از بیمارها رفتم.آروم در رو باز کردم، با لیوانی آب و قرص کنارش ایستادم، همراهش خواب خواب بود. مونده بودم چرا همراه بیمار شد.از سر شب که سر زده بودم خواب بود لبخندی زدم.سری تکون دادم آروم صداش کردم. _ الهام جان عزیزم بلند شو قرصاتو بخور. دختره ۲۰ساله ناراحتی اعصاب داشت.به همه اطرافیانش هم شک داشت زندگی رو برای خودش و بقیه جهنم کرده بود.هول بلند شد،اول با اخم نگاهم کرد،وقتی خواب از سرش پرید. موقعیت و تشخیص داد.لبخند جای اخم روگرفت و گفت؛ الهام_ سلام ببخشید، باز خواب موندم _ اشکال نداره هر چی بیشتر بخوابی بهتره فکرت آرومتره. قرص و آب رو بهش دادم و سرمش رو چک کردم و از اتاق بیرون رفتم. به اتاقم برگشتم. رو صندلی نشستم و سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم،کمی چشمام و بستم تا خستگی چشمام کمتر شه.ولی نفهمیدم کی خوابم برد. با صدای جیغ زهرا سرم و بلند کردم. _ اه بمیری تازه چشام گرم شد چته؟ زهرا_ سلام ببخشید فکر کردم خیلی وقته خوابی. _ زهرمار فکرم می کنی مگه تو. زهرا_ پاشو برو قربونت برم برو خونه راحت بخواب. _ به پریچهر قول دادم موقع ترخیصش بمونم. خمیازه ای کشیدم و از جام بلند شدم. زهرا_ فکر کنم یه ساعت دیگه مرخصه برو خداحافظی کن، برو خونه می خوای وایستی بدرقه ش کنی مگه؟راستی پسر گند دماغشم هست.انگار از دماغ فیل افتاده ولی نمیدونی بیشرف چه تیکه ایه. _ خاک بر سرت کی می خوای مثل آدم حرف زدن و یاد بگیری؟ روپوش سفیدم را با مانتو عوض کردم .مغنعه ام و درست روی سرم مرتب کردم.از کیفم لوازم آرایشم و بیرون اوردم.با مداد تو چشمام و سیاه کردم.کمی کرم روی صورتم پخش کردم رژگونه رژ کمرنگی روی لبم کشیدم. زهرا_ هوی خوشگله ریمل یادت رفت. _ ولکن بابا حوصله داری همینقدرم زدم از کسلیم یکم کم کنه. زهرا_ چرا یکم استراحت نکردی؟مگه افرایی نبود؟ _ بود ولی من پیش پریچهر بودم. زهرا_ برای تو هم داستانشو تعریف کرد؟ _ اهوم فضولیت تموم شد اجازه مرخصی میدی؟ زهرا_ بی ادب، از یه پرستاره متشخصی چون تو بعیده این حرف. _چشم چه امروز با ادب شدی؟متشخص پشت چشمی براش نازک کردم از اتاق بیرون اومدم.سمت اتاق پریچهر رفتم تقه ای به در زدم. سرم و داخل بردم و گفتم: _ گل پری جون اجازه هست؟ پریچهر_ بیا تو گل دختر دارم لباسمو می پوشم در و بستم و وارد اتاق شدم. _ سلام عرض شد به عشق خودم. پریچهر_ سلام به تو دختر گل و شیطون ببخشید دیشب حسابی خستت کردم چشمات پر خونه. _ من که خسته نشدم.اصلا کنار شما خستگی و احساس نمی کنم.از الان دلتنگت شدم پریچهر جون. پریچهر_ قربون دل تنگت برم.باید حتما بیای پیشم نیای دلگیر می شم ازت باشه؟ _ میام قول می دم. سرم و کج کردم و گفتم _ قول قول قول هر دو بلند خندیدیم کمکش کردم لباسش و عوض کرد.چند دقیقه نگذشته بود، که با صدای در از روی تخت بلند شدم. پسر جوونی اومد تو اتاق.کمی به من خیره شد، انگار منتظر بود من بهش سلام کنم.با اینکه فهمیده بودم پسرشه اخمی کردم و رو به پریچهر گفتم: _پریچهرجون همراه شماست؟ پریچهر با لبخند به پسر نگاه کرد و گفت پریچهر_ آره مادر آرساممه واقعا هم حق با زهرا بود درست بود از زیبایی و مردونگی چیزی کم نداشت ولی ادب شرط بود که اون رو اصلا نداشت. _ سلام عرض شد.
  30. 1 امتیاز
    سخت ترین شب زندگی همون شبی هست که تصمیم می‌گیری با خودت رو راست باشی. همه حرفایی که تو دلت مونده رو به خودت میگی و اشتباهاتت رو بلند تکرار می‌کنی. یادت میاد این زندگی اون چیزی نیست که می‌خواستی. پس تا صبح با خودت کلنجار میری، خودت رو بغل می‌کنی و می‌فهمی چقدر از خودت دور شدی. شبی که با آدمی که قبلا بودی خداحافظی می‌کنی و فراموش می‌کنی زندگی قبلی رو. یه زندگی جدید رو شروع می‌کنی و دوباره به دنیا میای. سخت ترین تصمیم رو می‌گیری. تصمیم می‌گیری تغییر کنی. شبی که خیلی سخت می‌گذره ولی ارزشش رو داره چون خیلی زود صبح میشه. صبحی که با روزای دیگه فرق داره. چون تو فرق کردی..
  31. 1 امتیاز
    ‏من دلتنگ خاطراتی میشم ک هنوز باهات نساختم...
  32. 1 امتیاز
    گاهی نباش ... خودت را بردار و کمی دورتر از قافله بایست ، وجودت را از همه ی آدم هایِ اطرافت دریغ کن ... ببین چه کسی نبودنت را حس می کند ؟! چه کسی حواسش به حال و احوالاتِ توست ؟! سکوت کن و منتظر بمان و ببین کدام آدمِ با معرفتی برایِ پیدا کردنِ تو ، پس کوچه هایِ تنهایی ات را زیر و رو می کند ؟! کدامشان نگرانت می شود ؟! و اصلا چه کسی ، برای نگه داشتنِ تو ، به خودش زحمت می دهد ؟! اگر نبودی و دیدی آب از آبِ روزمرِگی هایشان تکان نخورد ، تعجب نکن ! رسمِ آدم ها همین است ؛ اگر بودی که هیچ ... اگر نبودی ، دیگران هستند !!! این تویی که باید عاقل باشی و خودت را برایِ چنین جماعتِ بی تفاوت و بی عاطفه ای ، خرج نکنی ... !
  33. 1 امتیاز
    پارت۵۲ اشکهام و پاک کردم و دوباره پرسیدم _ پری جون آرسام تا الان کجا بود؟ چطور از حال و روزتون خبر نداشت؟ پریچهر خندید و گفت پسرم کانادا بود برای درس خوندن رفت.الان آقا دکتره باعث افتخارمه.تو این ۳سالی که سالمندان بودم.زمانایی که باید زنگ می زد خودم براش زنگ می زدم و یکبارم بهش به دروغ گفتم تلفن ندارم.خودم براش زنگ میزنم.واسه همین اصلا خبر نداشت تا اینکه دو روز پیش میره در خونمو از همسایه ها می شنوه که سالمندانم.رفته بود سالمندان اونجا هم آدرس بیمارستان و بهش دادن اومد دنبالم.بچه م می خواست سوپرایزم کنه.ولی خودش شوکه و سوپرایز شد. دیگه تا صبح چیزی نمونده بود.پتو روش کشیدم پیشونیش و بوسیدم. _ بخواب گل پری انشالله از این به بعد با خوشی زندگی کنی.... پریچهر_ خوشی من کنار علیه دعا کن برم پیشش. راستی نپرسیدی آرسامم مجرده یا متاهل؟ _ خدانکنه،زیاد نباید سن داشته باشه پس مطمئنن مجرده. پریچهر خندید و گفت: پریچهر_ ۲۸سالشه می خوام براش برم خواستگاری واسه اونا که نرفتم ولی واسه این حتما میرم که آرزو به دل نمی رم. نگاهش طوری بود؟یا من اینطور احساس می کردم؟ شیطنت چشماش خود به خود صورتم رو سرخ کرد.سرم رو پایین انداختم، برای اینکه بحث و عوض کنم گفتم _ پریچهر جون نگفتی زندگی نگار و گلی چی شد؟ پریچهر سری تکون داد ودوباره خندید گفت: پریچهر_از دست شما جوونا می دونین چه جوری به بیراهه برین و بحث و عوض کنین. گلی ازدواج کرد با یه پسر با اصل و نصب زندگیشم خوب بود.خیلی وقته دیگه ازش خبر ندارم.نگار طفلکم بعد حسین دیگه رنگ آرامش و ندید با کلی دوا دکتر یکم بهتر شد، بعدم تو پرورشگاه پرستار بچه ها شد.می گفت تنها جایی که بهم آرامش میده پرورشگاست..چون حسین بچه ها رو خیلی دوست داشت،حتی آرزوش بود بین اونا عروسیشو بگیره. دوباره با یاد زندگی نگار اشک صورتم رو خیس کرد.بدترین درد و اون کشید تو این داستان درد عشق درد بی پدر و مادری.خدا چه صبری به اون داد.صبر ایوب هم گذرونده بود. _ پریچهر جون یکم استراحت کن منم میرم تو اتاقم.کارم داشتی صدام کن. از جام بلند شدم پریچهر گفت: پریچهر_ شیواجان فردا مرخص شم تو نیستی؟ _ هستم عزیزم با اینکه دلشو ندارم رفتنتو ببینم.ولی اونجوری هم دلم نمیاد بی خداحافظی بری. پربچهر_ یعنی نمی خوای دیگه بهم سر بزنی؟ _ من از خدامه صبح تا شب پیشت باشم.تو اصلا با بقیه مریضای اینجا فرق میکنی تو عزیز دل هممونی مطمئن باش بهت سر می زنم حتی اگه کیلومترها ازم دور باشی. خم شدمو گونه ش و بوسیدم اون هم دست دور گردنم انداخت من و بوسید و گفت: پریچهر_ کاش می شد یجوری بشه که همیشه پیشم بمونی. نمی دونم چرا انقدر با حرفهاش تو فکر می رفتم و سرخ می شدم. من دختر خجالتی نبودم ولی امروز با حرفهای پریچهر سرخ شدم در ذهنم خیالبافی می کردم،داستان پشت داستان اون از امیرعلی که نگاهم خود به خود سمتش کشش داشت و شدم عاشق و شیداش این هم از پریچهر و پسرش....
  34. 1 امتیاز
    پارت ۵۰ همون پایه سفره شروع کردم براش از زندگیم گفتن، از اول تا این ۱۵سالی که علی و از دست دادم از بی محبتی بچه هام و تنهایی هام. در آخر بهش گفتم می خوام حامیش باشم،تا درسشو بخونه و دیگه کار نکنه.گفتم یه خونه هم براش اجاره می کنم که دیگه تو اون مغازه نخوابه.هر چی گفتم قبول نکرد.ازش خواهش کردم بهش گفتم,تو مثل پسرمی دلم نمیاد کارکنی خواهش می کنم قبول کن فکر کن منم مادرت. گفت، چرا می خواین به من کمک کنین؟ اینهمه بچه های کار هست که زندگیشون خیلی بدتر از منه.... نمی دونستم باید چی بهش بگم حق با اون بود ولی با اینحال بهش گفتم،من دلم می خواد تو بشی پسرم.تو که دلمو نمی شکونی؟ اون بچه ها هم خداشون بزرگه انشالله یکی هم پیدا می شه جواب درد و دلای اونارو میده.رفته بود تو فکر تا خواست حرف بزنه بهش گفتم،دیگه آخه و اما نیار من یه خونه تو روستا دارم.خونه پدریمم با خواهر و برادرام شریکم. اونجا داره خاک می خوره اونارو می فروشم.یه زمینم شوهرم برام گذاشت، که بچه هام ازش خبر ندارن اون تو شهره خیلی هم با ارزشه، اونم می فروشم، البته تو باید کمکم کنی تو فروشش. یکمشو خونه می گیرم برات، بقیه شم درس بخون و به یه جایی برسو بشو افتخار این مادر پیرت. آرسامم دستمو گرفت تو چشام نگاه کرد و گفت. همینکه اسم مادر بالاسرمه برام دنیایی ارزش داره.همینکه نذاشتین حسرت به دل بمیرم و بالاخره می تونم اسم مادر و رو لبام بیارم صدها دنیا می ارزه.چیزی دیگه ای ازتون نمی خوام برام سخته. پیشونیشو بوسیدمو از همون روز مهرش به دلم نشست. هیچوقت نا امیدم نکرد، همچیمو فروختم یه حساب براش باز کردم،هر جور بود راضیش کردم.گفتم هر وقت وضعش خوب شد پولمو بر گردونه.فقط در همین صورت قبول کرد.من شدم مادر خوندشو و حامیش..یه خونه همون نزدیک خودمون خاوران براش گرفتم.یکمم وسیله که خونه رو پرکنه بهش دادم.اوایل به بچه ها چیزی نگفتم تا اینکه ۱۰ سال گذشتو پسر بزرگم نیاز شدید به پول داشت.ازم خواست تا خونه ده و خونه پدریم سهممو بفروشم، تا بتونه بدهکاریاشو بده.منم آب پاکی و ریختم رو دستش و گفتم فروختم خرج یه بچه بی سرپرست کردم.اولش باورش نشد.بعدش شروع کرد به داد و بیداد کردن و خونه رو ترک کرد.اون خونه ای که توش بودم فروخت .اعتماد کردم بهشو گفتم خونمو به نامش بزنه ولی اون چیکار کرد.... پریچهر_ یکم غیرت و مردونگیه باباشو نداشت.خیلی زود همه کارارو انجام داد و من و فرستاد گوشه سالمندان. _ وای خدا مگه میشه؟سنش پایین نیست که بگیم از رو بچگی و نادونیشه. پریچهر_ ایلیام الان ۴۷سالشه پویام ۴۳ سالشه و آسناتم ۴۱ سال.پویا و آسنات که اصلا انگار مادرشون با پدرشون مرد.ایلیا باز بخاطر پول بهم سر میزد. _ عروساتونو نوه هاتون چی؟ پریچهر_ پوریا که ازدواج نکرد رفت پیش آسنات ترکیه.آسناتم ازدواج نکرده خواهر و برادر با هم زندگی می کنن.ایلیام یه پسر داره.زنشم دختر یه سرمایه داره انقدر ناز و ادا داشت که حتی پسرم خجالت کشید من و با خودش خواستگاری ببره.اوایل یکم بهم سر میزد ولی دیگه یواش یواش پاشو از خونمون قطع کرد.نومم که زیر دست پرستار بزرگ شد.ولی خیلی شیرین و با احساسه .دلم براش خیلی تنگ شده. _ گریه نکن پری جون خدا جای حق نشسته.همون نوه ت جلو چشمش هست همون کاریو که اونا باهات کردن سرشون در میاره. پریچهر_ نگو اینجوری مادر اینا نسل سوختن تقصیر خودشون نیست ژنشون از پدربزرگشون ارث بردن، خون اون تو رگشونه ایلیامم که زیر دست آقاجان بزرگ شد.رفتار اون خدا بیامرز رو بچه م تاثیر گذاشت.همین که بدونم خوشبختن بسمه. خدایا می شنوی؟ صدای بنده بیگناهت و،خدایا چرا مادر رو تا این حد دلسوز آفریدی؟ حق با اون فرشته بود که از تو خواست کمی محکمتر اونو بسازی ولی تو چی گفتی؟گفتی اون مادره قلبش قدر اقیانوسه.اون باید نرم و لطیف خلق شه شاید با بی مهری قلبش بشکنه. ولی نفرین نمی کنه.گفتی یک آهش یک نفرینش اولادش رو نابود میکنه، ولی پریچهر بیچاره من قلبش بزرگتر از اقیانوسه پس سرگذشت اون و مادرهای امثال اون چه می شه.اونهایی که اینهمه بدیهای فرزند رو چشم پوشی می کنن.با اینکه دل شکسته اند باز هم دعای خیر می کنن. خدایا این مادرها جنسشون از چیه؟با چه گِلی اونها رو ساختی؟
  35. 1 امتیاز
    پارت ۴۹ با تعجب بهش خیره شدم.در گذشته ش حرفی ازش نزد.نذاشت بیشتر از این فکرم رو مشغول کنه گفت: پریچهر_ آرسام پسر خوندمه، شاید یه دلیل دل کندن بچه هام ازم آرسام بود.تو اون زمان که تنها بودم بچه هام مشغول کاراشون بودن، من تک و تنها صبح تا غروب در و دیوار خونه رو نگاه می کردم، ایلیامم هر وقت دلش می سوخت یه سر بهم می زد،خدا خیر بده همسایه هامو خیلی خوب بودن، یه روز یکیشون با یه ظرف آش اومد در خونمون دوستیمون از همون روز شروع شد، یواش یواش با بقیه همسایه ها منو آشنا کرد..خونم کوچیک بود ولی همسایه خوب دور برم زیاد بودن، دیگه تو خونه کوچیک دلم نمی گرفت.یه روز که رفته بودم خونه یکی از همسایه ها دیدم یه پسر بچه مشغول تمیز کردن باغه به خانم رحیمی گفتم،پسرته؟ گفت، نه خواهر باغبونه.یکی بهم سپرده کار دارم بهش بگم.آخه با این کار خرج درس و مدرسشو در میاره. دلم سوخت بیشتر بهش نگاه کردم.دلم لرزیده بود، بچه تو این سن کار کنه؟ بچه های من تو این سن داشتن بازی می کردن،تو ۲۴سالگیشون به زور فرستادمشون سر کار، دوباره ازش پرسیدم، پدر مادر نداره؟ گفت، نه بیچاره بچه پرورشگاست چون ۱۵ سالش تموم شد مرخصش کردن. خیلی سختی کشید تو سه سالی که از پرورشگاه مرخص شده ،خونه ی مردم باغبونی می کنه، کفش واکس می زنه،شبها هم تو یه مغازه ای که صبح تا ظهر کار می کنه می خوابه، اون خیر ندیده به جای حقوق خیر سرش بهش جا خواب داد.بچه نه پتو داشت نه بالشت، کارشم میکانیکیه،چیزی نرمی پیدا نمی کرد زیر سرش بذاره،خیلی هم آبروشو می خواد. برام سوال شده بود پس کی درس می خونه؟اسمش چیه؟ خانم رحیمی هم لبخندی بهم زد و گفت:اسمش آرسامه.یه بار که ازش پرسیدم گفت موقع امتحانا فقط میره امتحان میده. خیلی دلم گرفت بلند شدمو سمتش رفتم. گفتم سلام پسر جون. مشغول کاشتن گل بود یهو سمتم برگشت.شاید باورت نشه شیوا مظلومیت چشماش دلتو ریش ریش می کرد. چشم از چشمای مطلومش گرفتم و گفتم میشه بعد اینکه کارت تموم شد بیای خونه من؟ تو جوابم گفت، بله حتما. آدرس خونه رو بهش دادم از خانم رحیمی تشکر کردم و هر چی اصرار کرد بیشتر بمونم قبول نکردم.سریع رفتم خونه.مرغ از یخچال بیرون آوردم سرخ کردم، برنج درست کردم، سیب زمینی هم بغل مرغ سرخ کردم.یه دستی هم به خونه کشیدم.خونمون حیاط داشت یه باغه کوچیکم داشت. ولی خب باغش نیاز به باغبون نداشت.دوساعتی طول کشید.تا اومدنش ولی بالاخره اومد.تا زنگ در و زد سریع رفتم و در و باز کردم. آرسامم سرش پایین بود مثل یه مرد رفتار می کرد، اونیکی پدر و مادر بالا سرش نبود ادب و نزاکتش بیشتر از بچه های خودم بود. آرسام_ سلام حاج خانم. _ سلام عزیزم.هنوز قسمتم نشده حاجیه شم بیا تو پسرم بفرما. آرسام_ انشالله میشه. آرسام پشت سرم اومد تو اول یه نگاه به دور تا دور حیاط انداخت و گفت: آرسام_ ببخشید من باید چیکار کنم؟ جز باغبونی کاری بلد نیستم. حالا بفرما تو یه چیز بخوریم حرف میزنیم با هم. آرسام_ آخه.. _ بیا تو پسرم نترس منم تنهام آدمکشم نیستم. خندیدمو اون سریع گفت: آرسام_ اینچه حرفیه جسارت نکردم ببخشید منظور نداشتم. _پس اگه می خوای ناراحت نشم بیا تو باهم ناهار بخوریم وقتی تنهام غذا از گلوم پایین نمیره. یکم این پا اون پا کرد و آخر با اصرار من اومد تو یه گوشه نشست. سفره پهن کردم غذا کشیدم و دوغ و ماست و سبزی خوردنم رو سفره گذاشتم.بهش تعارف کردم اومد سر سفره شاید باورت نشه اولین باری بود که تو شهر اومدم یکی باهام پای سفره نشست. اون غذا گوشت شد و به بدنم چسبید.آرسام سر به زیر غذاشو خورد و تشکر کرد.
  36. 1 امتیاز
    اون دختر آسمون بود، و اون عاشق پسري شده بود كه از پرواز ميترسيد...
  37. 1 امتیاز
  38. 1 امتیاز
  39. 1 امتیاز
  40. 1 امتیاز
  41. 1 امتیاز
  42. 1 امتیاز
  43. 1 امتیاز
    پارت ۴۸ علیِ من رفت ،مرد من تنهام گذاشت.وقتی جنازه هاشونو آوردن من تو این دنیا نبودم فقط یه جسم بودم، یه جسم بدون روح. تنها چیزی که یادمه وقتی علی رو تو خونمون آوردن رفتم کنارش نشستم نوازشش کردم. _ علی خیلی نامردی چطور دلت اومد بی من بری؟مگه نگفتی با هم می ریم؟ مگه نگفتی از خدا می خوای من و تو رو باهم ببره؟ پس کجا رفتی ؟کجا رفتی زندگیم؟ اونروز وقتی می خواستن بذارنش تو قبر اجازه نمی دادم. بدون علی هیچی نبودم. _ نذارینش تو این جای تاریک، علی دلش می گیره. نرو علی جان نرو دردت به جونم.تو که طاقت گریه هامو نداشتی الان چرا هیچکار نمی کنی؟ علی جانم پاشو مردَم ایلیا و آسنات و پویا منو بغل کرده بودن و گریه می کردن آسنات بیشتر، چون عاشق علی بود ،علی کمتر از گل بهش نمی گفت، گریه های دخترم دل سنگ به رحم می آورد، ولی خدا دلش به حال اشکاش نسوخت. از اون سمت پریدخت برای مادر و آقاجانش گریه می کرد، امیر مونده بود پیش پریدخت بره یا پیش من یا سیما،بیچاره سیما هم که همش ضعف می رفت اصلا حال روحیش خوب نبود.پریدخت فقط خودشو می زد،شوهرش به زور آرومش کرد و با خودش برد. تا چهل روز کارم این بود که هر روز و صبج تا شب پیش علی بمونم، شبم به زور بچه ها می آوردنم خونه.زندگی بدون علی خیلی سخت بود هر جا که می رفتم اون و کنارم حس می کردم، همه جا کنارم بود انگار که زنده بود. رفتنش و هیچوقت باور نکردم. چون نذاشتن ببینمش می گفتن صورتش قابل دیدن نیست، شاید باورت نشه دخترم، هنوز که هنوزه چشم به راهم که بیاد..... دوسالی از رفتن علی می گدشت. ایلیام دانشگاه تهران قبول شده بود، باید می رفت، آسنات و پویا هم پاشونو تو یه کفش کردن که هممون بیایم تهران برای زندگی.می گفتن اینجا جای پیشرفت ندارن.می گفتن ده براشون مثل قفسه، ولی برای من شهر مثل قفس بود، ده تمام خاطرات بچگی و خاطرات زندگیم با علی و برام تداعی می کرد.شاید ده مردم نادونی داشت، ولی پر از آرامش.پر از امنیت بود.هوای خوب برای نفس کشیدن داشت. باغی که از آقاجانم بهم ارث رسیده بود و فروختم مغازه علی هم که کسی نبود جاش کار کنه اونم فروختم.تنها چیزی و که نگه داشتم خونه ام بود.پول باغ و مغازه رو دست بچه ها سپردم اونا یه خونه تو تهران کرایه کردن بقیه پولم زدن به کار الانم هر کدومشون برای خودشون زندگی دارن.خونه، ماشین و شرکت.شاید بی محبت و بی عاطفه بودن.ولی با عقل و درایتی که داشتن کارشون خیلی زود گرفت.شاید باورت نشه خصوصیتشون نه به من رفت نه علی درست جا پای پدربزرگشون گذاشتن. (زمان حال) (شیوا) اونقدر که گریه کرده بودم چشمام ورم کرد. پریچهر به روبرویش خیره شده بود. انگار تو گذشته مونده بود حتی پلک هم نمی زد؟هنوزم وقتی یاد مرگ شوهرش می افتاد اشکش مجال نمی داد، روی صورتش بی رحمانه سر می خورد. ولی برای من سوال پیش اومده بود چرا سالمندان؟ چرا برنگشت ده‌؟ _ پریچهر جون؟ پریچهر_ جون دل پریچهر _ چرا بی محبتیشونو دیدی، برنگشتی ده تو خونه خودت؟ لبخندی زدو نگام کرد. پریچهر_ میگم برات دخترکم. وقتی همشون رفتن سر خونه زندگیشون من تو همون خونه استیجاری نشسته بودم،با اینکه اینهمه سرمایه داشتن چشمشون دنبال خونه ده بود.ولی بهشون ندادم اونا هم دیگه اجاره خونه ندادن. صاحبخونه عذرمو خواست.منم با یکم سرمایه ای که داشتم تونستم اون خونه رو بخرم. یه اشتباهی که کردم این بود که به ایلیام اعتماد کردم و بهش گفتم خونه رو به نام خودش بزنه، چون خودم نمی دونستم باید کجا برم و چیکار کنم.آسنات و پویا همون ماه های اولم چمدونشونو بستن و رفتن ترکیه نه واسه درس، واسه تفریح،تنها کسی که اینجا داشتم ایلیا بود........ دیگه چیزی نگفت ساکت شد و اشک ریخت.اشکی که عرش خدا رو می لرزوند دل فرزندانش رو نه.در همون حال یاد پسرش افتادم و با ذوق گفتم. شیوا_ ولی الان که باید خوشحال باشی پسر بزرگت اومده دنبالت حتما سرش به سنگ خورده ها؟ لبخند تلخی زدو گفت پریچهر_ پسر بزرگم؟ نه پسر کوچیکمه ولی از خون من و علی نیست.
  44. 1 امتیاز
    پارت ۴۷ اوایل بارداریمو با اصرار تونستم علی و راضی کنم پیش خانواده ش بمونیم،ولی با یه کاره آقاجان علی تحمل نکرد،پاش و کرد تو یه کفش که حتما باید بریم از اینجا، آقاجان بهم گفت: آقاجان_ دلم می خواد یه شیر پسر بیاری بشه عصای دستم.یکی نمی خوام سه تا پسر می خوام عروس، سه تا. خیلی دلم گرفت از اونجایی که مثل همیشه حرف تو دلم نمی موند گفتم _ چرا آقاجان مگه دختر چشه؟دختر خیر و برکت خونه ست.با این حرفتون دل بچمو می شکونین اگه دختر باشه ،برای من فرقی نمی کنه دختر یا پسر بودنش فقط می خوام سالم باشه همین. بعد حرفم چنان تو دهنی خوردم که دهنم پر خون شد، یه دندونم لق شد،دردش تا مغز استخونم رفت. ظهر که علی اومد پریدخت تو دهنش حرف نموند.سریع بهش گفت چی شد.آتیشش و تند کرد. وقتی هم لب کبودمو دید تحمل نکرد، همون روز به آقاجان گفت می خوایم از این خونه بریم. آقاجان اجازه داد ولی همه رو از چشم من دید، از اون به بعد نه آقاجان و نه مادر مثل قبل باهام رفتار نمی کردن. سرسنگین بودن باهام.ما هم رفتیم خونه خودمون. یه چند روزی با علی سرد بودم.ولی یواش یواش دلم باهاش صاف شد.حق با علی بود زندگی دوتایی خیلی قشنگتر بود، خیلی.... بعد رفتن ما خیلی اتفاقا افتاد که باعث تنهایی آقاجان و مادر شد.جفتشون از تنهایی بدشون می یومد.شاید باورت نشه با اینکه باهام سرد برخورد می کردن، باز بیشتر از همه من بهشون سر می زدم. چند سالی از زندگیم کنار علی گذشت..چند سالی که نذاشت آب تو دل من و بچه م تکون بخوره.همه چی خوب بود رویایی بود.بعد رفتن ما برای پریدخت خواستگار اومد. . قسمت پریدخت بیچاره هم یه مرد زن مرده بود، ولی خب مرد خوبی بود، نه به خوبی علی ولی خب پریدخت می گفت راضیه.تو اونروزا وقتی بی محبتی پدر و مادر علی و می دیدم رفتم سمت آقاجانم.می بینی چه دختر بی نمکی بودم. تا محبت می دیدم آقاجانم یادم می رفت. ولی تا بی محبتی دیدم رفتم سمت آقاجان خودم. فکر می کردم دلمو می شکونه ولی اولین بار بود تو این سن بغلم کردو پیشونیمو بوسید، مثل اینکه واقعا دلتنگم بود، مثل همیشه هیچی نگفت،هیچی.چقدر محتاج کمی از محبتش بودم ،منم ساکت موندم، دوست نداشتم ناراحتش کنم، دوست نداشتم گله کنم، دلم می خواست واسه یه بارم شده تو ذهنم آقاجانمو خوب تصور کنم، واسه همین بهترین راه سکوت بود. هر چی باشه آقاجانم بود.هر چقدر بد، ولی این بدیها مقصرش خودش نبود، اینا همه ریشه در بچگیش داشت فقط بچگی و رفتار خانواده. آقاجان وقتی پسرم ایلیا رو دید برای اولین بار احساس کردم اشک تو چشمش جمع شده، ولی ایلیای من از بچگیش مثل یخ بود سرد سرد بدون هیچ محبتی..... خواهر و برادرامم که هیچی، انگار نه انگار خواهری دارن، سراغمو نگرفتنو منم نرفتم سراغشون..... امیر و سیما هم خدا بهشون بچه نداد،آقاجانم چند باری به امیر گفت دنبال یه زن دیگه باشه امیر قبول نکرد، اونا هم از آقاجان جدا شدن... سیما همیشه زنعموی خوبی واسه بچه هام بود. بعدِ ایلیا دو تا بچه دیگه خدا بهم داد، یه دختر و یه پسر. البته بگم بعد به دنیا اومدن ایلیا آقاجان و مادر خیلی رفتارشون باهام بهتر شد.ولی مثل اول نبود.چون براشون پسر آورده بودم، یکم باهام مهربون شده بودن .آسنات و پویا که اومدن دیگه واقعا زندگیم سخت شده بود.اگه سیما نبود من از پسش بر نمی یومدم. فاصله سنیشون زیاد نبود فقط ایلیا ۴ سال بزرگتر بود.اون دوتای دیگه فاصله سنیشون دو سال بود.اصلا با هم نمی ساختن، تا بزرگ بشن جونمو گرفتن،همه چی خوب بود، بهتر از خوب. دیگه بچه هام از آب و گل در اومده بودن ولی هیچکدومشون حرف گوش کن نبودن.علی همش می گفت؛ علی_پریچهر اینا به کی رفتن انقدر یخ و بی احساسن؟ مطمئن باش این بچه ها برای ما بچه نمی شن. فقط من و تو هستیم که برای هم می مونیم.همش از خدا می خوام هیچوقت ما رو یکجا نشین نکنه.که مطمئن باش نگهدار ما نیستن، منم به شوخی همش تو جوابش می گفتم: _ به اقاجانت رفتن، واقعا هم بود، همشون بی نمک بودن.قدردان ما نبودن. تازه داشتیم من و علی طعم زندگی و می چشیدیم.که یه روز صبح آقاجان حالش بد شدو امیر و علی و مادر بردنش شهر، آخه تو ده طبیب و بهیاری نبود.یادمه سر بچه هام خیلی سختی کشیدم، هر دفعه تا مریض می شدن تا شهر باید می یبردیمشون.اینو برات نگفتم،اسم دوا و دکتر اومد یادم افتاد. یکبار ایلیا سرم داد زده بود،علی تو حیاط بود و شنید.دلش طاقت نیاورد هر چی لب و زبونمو گاز گرفتم چیزی نگه اصلا نگام نکرد و با عصبانیت به ایلیا توپید. علی_ ها چیه؟ فکر کردی مرد شدی؟ اصلا مردم شدی مردونگی به اینه که صداتو واسه مادرت ببری بالا؟فکر کردی الکی شدی ۲۰ سال؟خودت بزرگ شدی؟ سختی نداشت؟می دونی واسه توئه بی نمک چقدر مادرت حرص خورد؟ چه شبهایی برات تا صبح بیدار بود؟ چشم رو هم نمی ذاشت تا هر مرضی داشتی خوب شه.... _ بسه علی جان چیزی نگفت که. علی با تشر من ساکت شد.ولی ایلیا عین خیالش نبود.دریغ از یک معذرت خواهی سرش و انداخت پایین و رفت پیش آقاجانش، اونشبم خونه نیومد. سرت و درد نیارم مادر،علی رفت برای درمان آقاجانش ولی آخرین دیدارمون بود، دیگه هیچوقت برنگشت،تنهام گذاشت،نه خودش برگشت نه آقاجان نه مادر، فقط امیر با دست و پای شکسته بر گشت.
  45. 1 امتیاز
    پارت۴۶ با صدای در اتاق رومو برگردوندم علی با لبخند نگام کردو سمتم اومد و پیشونیمو بوسید. _ سلام خسته نباشی. علی_ علیک سلام تو رو که میبینم تمام خستگیم از تنم میره بیرون. سرخ شدم و سرم و پاییین انداختم و گفتم: _ نگو اینجوری خجالت می کشم. علی_ قربونت برم خجالت واسه چی؟ _ بیرون بودی کسی چیزی بهت نگفت؟ علی مشکوک نگام کرد و گفت: علی_ نه ولی نمی دونم چرا همه یجوری بودن،زنداداشم سریع داداش و برد تو اتاق، پریدختم با لبخند نگام می کرد. سرم و انداختم پایین دو دل بودم بهش بگم ولی دوست داشتم.عکس العملش و ببینم، دوست داشتم از خودم بشنوه. _علی؟ علی_ جان علی؟ _ بیا یک دقیقه بشین. علی_ چشم شلوار پام کنم الان میام ور دلت. همونجوری سر سجاده نشسته بودم. دستی به شکمم کشیدم و ذکر گفتم.استرس گرفتم نمی دونستم چجوری باید بهش بگم.علی روبروم نشست و گفت؛ علی_ تمام نشد نمازت؟ _ شد. علی_ خب جمعش کن گناه داره. _ بذار حرفمو بزنم جمع میکنم. چشماشو ریز کردودستش و زیر چونش گذاشت و با کنجکاوی نگام کرد. علی_ خب؟ _اینجوری که نگام می کنی یادم میره چی می خواستم بگم. علی_ چجوری نگات کنم؟ _ معمولی دستشو از زیر چونه ش گرفت پاشو چهارزانو کرد و دوتا پاشو رو هم گذاشت. علی_ خوبه؟ خندیدمو گفتم: _ عالیه آقای پدر علی دستش پایین افتاد با اخم جلو اومدو گفت: علی_ چی؟ دوباره بگو! ترسیدم یهو خودمو عقب کشیدم. _ ناراحت شدی؟ علی_ من مگه پدرتم به من می گی پدر؟ _ هوف،نه خیر آقا شما شوهرمی ولی پدر بچه م که هستی از زبون اون گفتم. علی بلند خندیدو گفت؛ علی_ کو تا اونموقع وای پری ولی من بچه های قدو نیم قد می خواما.جون علی نگو نه دوست دارم فاصله سنیشون با هم کم باشه.باشه؟ با تشر اسمشو صدا زدم. _ علی؟ علی_ جان علی؟چه خشن. _ واقعا متوجه نشدی الان دارم بهت می گم پدر شدی؟ این یکی و بزرگ کن بعد به بقیه فکر کن. علی باز اخماش تو هم رفت.ولی چند دقیقه بیشتر طول نکشید انگار شوکه شده بود باورش نشد. علی_ داری اذیتم میکنی؟ _ نه به جون تو. علی_ از خودت می گی؟ _ نه سیما گفته مطمئنم هست. یهو بغلم کردو شروع کرد به داد زدن. سریع جلو دهنش و گرفتم. _ هیس جون من علی،تو رو خدا ساکت شو آبروم رفت. یجا بند نمی شد پشت هم حرف میزد. علی_ جون من پری راست میگی؟ وای باورم نمی شه،یعنی الان من پدر شدم؟ تو مادر؟وای پری فکر کن بچمون و تو بغلمون بگیریم، با اون دستای کوچیکش پاهای کوچیکش خدایا شکرت صد هزار بار شکرت. _حالا این وایات واسه چیه؟ هی وای وای وای، باشه بیا یه دقیقه بشین زشته صدات میره بیرون. علی_ دیگه باید بریم اینجا برامون کوچیکه باید از آقاجان اینا جدا شیم. دلم گرفت سرمو انداختم پایین، علی کنارم نشست و گفت؛ علی_ چی شد پریچهر خوبی؟ _ علی من می خوام اینجا باشم.دلم می گیره تنهایی. علی_ مگه می خوایم کجا بریم؟ بغل همین خونه ست. این شرط آقاجان بود که هم به من هم به داداش گفت تا زمانی که بچه دار نشدین باید تو این خونه بمونین، وقتی بچه دار شدین حق رفتن از این خونه رو دارین، _ حالا چی میشه اینجا بمونیم؟ علی_ منم دلم می خواد با تو تنها باشم. نه مثل الان یا روزهای دیگه تا خواستیم یه کار کنیم ،یا ذوق کنیم، هی بگی هیس علی هیس زشته.
  46. 1 امتیاز
    پارت۴۵ _ من میگم مریضم شما خوشحالین. سیما_ تا باشه از این مریضی ها دختر داری مادر میشی.مریض چیه رحمت خداست. چشام چنان درشت کردم که یک لحظه فکر کردم از کاسه در اومده. آب دهنم تو گلوم پرید شروع کردم به سرفه کردن، یعنی چی واقعا دارم مادر می شم؟ به این زودی؟ مگه می شه؟دلشوره گرفتم پر از استرس بودم. _ راست می گی زنداداش؟ اصلا شما از کجا می دونی؟ ما که تازه ازدوج کردیم،وای نه! خداکنه اشتباه کرده باشی. سیما_ کفر نگو یکی مثل من که هفت ساله منتظرم که خدا یه اولاد بهم بده، یکی مثل تو که ناشکری می کنی. اشک تو چشماش جمع شده بود دلم سوخت علی که می گفت خودشون بچه دار نمی شن، روم نشد دیگه چیزی بگم سرم و انداختم پایین و با انگشتای دستم بازی می کردم.سیما یهو بلند شد و اشکشو پاک کرد و گفت: سیما_ وای من چرا نشستم! برم مشتلق بگیرم. دستشو گرفتم و گفتم: _ زنداداش تو رو خدا شاید اشتباه میکنی از کجا می دونی؟ سیما_ اصلا بگو ببینم این ماه عادت ماهانه شدی؟ سرخ شدم و سرم و انداختم پایین. _ این چه سوالیه آخه؟ سیما_ شدی یا نه؟ _ نه اون ماه هم نشدم. سیما_ خب دیگه تمومه مادر شدنت مبارک،خانم خانما خودت می خوای به علی بگی یا من بگم؟ _ نمی دونم خجالت می کشم می شه به کسی نگیم. سیما_ بالاخره که می فهمن. با گوشه روسریم ور رفتم سرم و انداختم پایین و گفتم: _ خب بذار اونموقع بفهمن. سیما دوباره اخم کرد و گفت: سیما_ شرمنده من تحمل ندارم لو می دم همین امروزم همه رو خبر دار می کنم. نتونستم جلوشو بگیرم دویید و سمت حیاط رفت.واقعا اومدن یه بچه انقدر ذوق داشت؟یعنی خانواده منم انقدر ذوق داشتن از اومدن من؟آره مطمئنن دوستم داشتن،مگه می شه بچه رو دوست نداشت؟دستی رو شکمم کشیدم و با لبخندگفتم: _ کاکل پسری؟یا ناز گلابتون؟ هر چی هستی قدمت رو چشمام.درسته زود بود ، ولی دست تو نبود اومدنت که بخوام غر بزنمو به تو خورده بگیرم،باید به بابات اعتراض کنم، باید از خودم گله کنم نه تو، پریدخت سمتم اومدو محکم بغلم کرد و گفت: پریدخت_ وای عاشقتم پری.واقعا من دارم عمه می شم؟وای باورم نمی شه، خدایا شکرت. اخم کردمو پشت چشمی براش نازک کردم و گفتم: پریدخت_ شنیدی دارم عمت می کنم اومدی منت کشی تا الان که باهام چپ بودی،در ضمن عمرا بذارم به بچه م دست بزنی. پریدخت بلند خندید و گفت: پریدخت_ بذار بچه رو اصلا بهت نشونش بدم بعد بچه م بچه م کن آخ دردو بلاش به جونم قربون دستای کوچولوش بشه عمه وای وای پری یعنی دیونتما بلند خندیدمو گفتم. _ تو دیونه بودی، نگاه تو رو خدا هنوز که چیزی معلوم نیست. سیما با اسپند اومد و دورم چرخوند و هی صلوات می فرستاد و فوت می کرد روم، سیما_ از الان باید لحظه شماری کنیم واسه اومدنش. پریدخت_ انشالله خدا یکی به تو بده سیما جان. _ انشالله. سیما_ خدا از دهنتون بشنوه. موقع اذان بود، وضو گرفتم و نماز خوندم، سر سجاده نشستم،تسبیح شمردم. فکرم پیش آقاجان و مادر بود. نمی دونم وقتی می شنیدن دارن نوه دار می شن چه حالی بهشون دست می داد.آقاجان من چطور؟ آقاجان بی معرفتی که اصلا یادش رفته یه دختری به اسم پری داره، یا خواهر و برادرام! واقعا ارزشم پیششون انقدر کم بود، می دونم مادرم اگه بود خیلی خوشحال می شد،ولی آقاجان.....
  47. 1 امتیاز
    پارت ۴۴ الان فقط ازش خجالت می کشم ،بخاطر بچه بازیه خودم.این هول بودنم دست پاچه شدنم همه از خجالته نه عشق و دوست داشتن،پری من بهترین دوستمو بخاطر این عشق مسخره از دست دادم بهترین خواهرم ، فقط دارم حسرت می خورم، بخاطر یه کار بچگانه پریدختمو از خودم روندم.به جان خودش که برام عزیزه هیچ حسی به برادرش ندارم, هیچی،باور کن.به دوستیمون قسم.اصلا عشق نبود.نمیشه اصلا اسمشو عشق گذاشت.عشق مگه فراموش میشه؟ ولی من همون روزای اول فراموشش کردم, همون موقع که منو از خودش روند فراموشش کردم. پری ،ای کاش زودتر ازم می پرسیدی که انقدر عذاب نکشی ،ما هنوزم با هم دوستیم مگه نه؟ دلم براش سوخت تو ده فقط من و پریدخت دوستاش بودیم بقیه دخترای ده تحویلش نمی گرفتن واسه همین ترسیده بود که منم از دست داده.لبخندی زدمو گفتم. _ آره گلی دوستیم. نفس راحتی کشیدم،انگار یه کوه از رو دوشم برداشتن.احساس سبکبالی می کردم. یهو گلی رو تو بغلم گرفتم و بوسیدمش. _ وای گلی دروغ نمی تونم بگم، داشتم دق می کردم.ولی به خاک مادرم اگه بهش حسی داشتی.خودم جفتتونو سر سفره عقد می شوندم. گلی با تعجب منو از خودش جدام کرد و تو چشمم خیره شدو گفت: گلی_ چی می گی واسه خودت،دیونه ای مگه؟واقعا حالت خوب نیست؟ لبخندی زدم و گفتم: _از همون روز که از خونتون برگشتم تو با حرفات دگرگونم کردی،کاری کردی که سمت علی برم و عشقی و تجربه کنم که شیرینتر از عسله. حالم خوب نیست.اصلا تو حال و هوای قبلم نیستم، تو حال و هوای دیونگی ام.یه حسی که قابل گفتن نیست.یه حس فوق العاده که هیچوقت تجربه اش نکردم. گلی_ خدا روشکر که خوشبخت شدی، خیلی خوشحال شدم برات، تو لیاقت این زندگی و عشق و داشتی. _مرسی،یه روزی تو همین خونه نگار برام دعا کرد که یکی عاشقم شه درست همونجوری که حسین عاشقش بود، امروز من این دعا رو واسه تو می کنم خدا یکی مثل علی و سر راهت قرار بده همینجور با عشق بخوادت و بخواهیش.دوباره همو بغل کردیم و بوسیدیم. دوست تنها چیزیه که قدیمی نمیشه، کهنه نمی شه، دلزده نمی شه، همیشه و تو هر شرایطی اولین نفری که دستتو می گیره رفیقه،یه رفیق خوب داشته باشی هزار نفرم دشمنت باشن، باز اون رفیقِ که پیشته و پشتت بهش گرمه. سه ماهی می شد که از مرگ حسین گذشته بود.علی هم یواش یواش به نبودش عادت کرده بود.دوباره شده بود علیِ قبل.یه هفته ای بود که حالم خوب نبود.روز به روز انگار داشتم بدتر می شدم، به کسی نگفتم که حالم خوب نیست.زیر شکمم تیر می کشید سردرد و سرگیجه امونمو بریده بود.دیگه طاقتم طاق شده بود به تنها کسی که روم شد بگم سیما بود.تازگی ها اونم شروع کرده بود به بافتن شال و کلاه برای امیر، خودم یادش دادم از من حرفه ای تر می بافت.پیشش نشستم و گفتم. _ زنداداش؟ سیما_ جانم. _ میگم یک چیز میگم بزرگش نکن.یه هفته ست اصلا حالم خوب نیست یعنی از یک هفته بیشتره. سیما با دست رو صورتش زد و گفت سیما_ خدا مرگم بده چرا زودتر نگفتی؟ همش بخاطر اون مراسماست که رفتی، علی آقا چه ‌کارا می کنه خودش می رفت دیگه،تو رو چرا برد. از دلنگرانیش خندم گرفت اخماشو تو هم کرده بود تند تند حرف می زد، از علی گله می کرد. _ وا زنداداش، بیچاره علی که تقصیر نداره، خودم خواستم برم.تازه اون سه ماهه پیش بود چه ربطی به الان داره. سیما_ خوبه ازش دفاع نکن، حالا کجات درد می کنه؟ _ سرم درد می کنه با زیر دلم، سرگیجه هم دارم. با دردای من لبخند سیما پررنگتر می شد.یکم ناراحت شدم.من درد داشتم اون می خندید واسه همین اخمام و کردم تو هم. سیما_ تی بلا می سر مبارکه مبارکه. اومد بغلم کرد وبوسید.با تعجب نگاهش کردم.من میگم مریضم این میگه مبارکه ،دیونه شده من و بگو اومدم پیش کی دارم دردمو میگم.دلم طاقت نیاوردو گفتم: _ زنداداش، خوبی؟ سیما_ عالیم دختر عالی
  48. 1 امتیاز
    پارت۴۳ پنج روز بود که خونه ی نگار بودم و علی خونه ی عمو کریم، نگار روز به روز حال و روزش بدتر می شد. تنها گذاشتنش عقلانی نبود.گلی صبح رفته بود ده که وسایلشو جمع کنه و برگرده.هوا تاریک شده بود،خونه سوت کور بود،عجیب دلم گرفته بود. کنار نگار دراز کشیدمو دستامو تو موهاش کشیدم نوازشش کردم. _ نگار؟ نگار_ بله _ می دونی وقتی اینجوری خودتو عذاب می دی روح حسینم تو عذابه؟ مگه نمی گی دوست داشت؟اگه خودت بودی طاقت دیدنشو تو این حال داشتی؟ چند دقیقه ای ساکت شد پلکشو که رو هم می ذاشت اشکاش صورتش و خیس می کرد.به سقف خیره شد،اصلا انگار تو این دنیا نبود تو این حال و هوا نبود، غرق بود، تو خودش و تو گذشته اش. نگار_ چجوری باید باور کنم دیگه نیست!چجوری باید قبول کنم دیگه صداشو نمیشنوم! یعنی دیگه چشمای قشنگشو نمی بینم؟چرا زندگیم نفرین شده است؟ چرا پری؟ یعنی خدا اصلا دلش به حالم نمی سوزه؟ مگه چیکار کردم؟ به کی بدی کردم؟ وسط حرفش نفس نفس می زد، نفس کم می اورد واسه حرف زدن ،دلم گرفت از این همه بی انصافیه خدا.اشکامو پاک کردمو گفتم: _ نگو اینجوری ،تو مگه بدی کردنم بلدی؟ خدا بنده های خوبشو امتحان می کنه.... وسط حرفم پرید و بلند داد می زد.ترسیدم با ترس نگاش می کردم. نگار_ آخه چقدر؟ پدر و مادرم که تنهام گذاشتن و رفتن، ،از مردم حرف شنیدم، بدترین تهمتها رو زدن،این امتحانها بس نبود؟ حتما باید امید آخرمم ازم می گرفت؟ این امتحانش مردودم کرد،با خاک یکسانم کرد،دیگه نمی شناسمش، دیگه قبولش ندارم، امتحانش خیلی سخت بود ،امتحانش به خاک سیاه نشوند منو ... گریه مجال حرف زدن رو ازش گرفت ،منم پا به پاش گریه می کردم ،اونشب و تا صبح با گریه ها و زجه هاش به صبح رسوند، تو این چند شب کار هرشبش همین بود، شاید یک ساعت می خوابید، بیشتر از یکساعت نمی شد یهو بیدار می شدو بلند حسین و صدا می زد.در و دیوار خونه هم از دیدن گریه هاش رنگ غم گرفته بودن. نزدیکهای صبح بود، با قرص آرام بخشی که بهش دادم خوابش برد. بلند شدم و دستی به سر و روی خونه کشیدم.اشتها نداشتم صبحانه بخورم، دو روزی می شد حالم دگرگون بود.رفتم تو حیاط رو پله ی اولش نشستم هوای خونه خفم می کرد.با صدای در سریع بلند شدم و در باز کردم تا نگار بیدار نشه.گلی پشت در بود. گلی_ سلام تو حیاط چیکار می کنی؟ _ هیچی اومدم هوا بخورم، آروم حرف بزن نگار خوابیده. گلی_ باشه چه عجب بالاخره خوابید. کمکش کردم وسایلشو تو اتاق بردیم،کنار هم نشستیم.گلی بهم نگاه کرد و گفت: گلی_ چیزی نخوردی؟ رنگ و روت زرد شده،حالت خوبه؟ _ خوبم.چیزی نخوردم اشتهام کور شده. میلی به غذا ندارم. گلی_ بخاطر حال و هوای اینجاست. _ شاید. _علی می گفت احتمالا امروز دیگه میریم ده. گلی_ آره تا الانم خیلی موندین.کیِ که صدای کدخدا در بیاد.علی هم کار داره، اول زندگیتون با غم شروع کردین اینم شگون نداره. چشمامو ریز کردم و گفتم: _ تو از کجا اخلاق کدخدا دستت اومده؟ هول شد و گفت: گلی-خب ...خب، معلومه دیگه مردای ده همه شبیه همن. _ اهوم فکر کردم باهاشون برخورد داری؟ گلی_ نه چه برخوردی.حرف می ذاری تو دهنم. دیگه دست خودم نبود ،عصبی شدم ،خب چرا باید ازم پنهون می کرد؟ تا کی می خواست پنهون کاری کنه؟اصلا به نظرم چیز بدی نبود که اینجوری نیاز به پنهون کاری داشته باشه مگه اینکه واقعا هنوز عاشقش باشه. _ گلی بسه دیگه چقدر پنهون کاری؟ یعنی می خوای بگی تو صمیمی ترین دوستتو نمی شناسی؟ تویی که بیست و چهار ساعتِ تو خونشون بودی؟ چرا داری ازم پنهون می کنی؟ گلی ،دارم عذاب می کشم تو این چند روز ،خواستم بپرسم گفتم وقتش نیست.فقط یه جواب ازت می خوام هنوز دلت پیش علیه. گلی اشک چشماشو پاک کرد خیلی ترسیده بود هول شده بود، سمتم برگشت. گلی_ به چی قسم بخورم که باور کنی؟ بخدا پری دوست داشتنم فقط واسه همون موقع بود. بچه بودم نمی فهمیدم .
  49. 1 امتیاز
    پارت ۴۲ امیر ما رو درِ خونه ی پدر حسین پیاده کرد، سوئیچ ماشین و دست علی داد و گفت: امیر_ من میرم ماشین دستت باشه. علی_ شما چجوری میری؟ امیر_ اینهمه ماشین ،میرم دیگه برین تو.تو باید با زنت برگردی سخته.از زنت قافل نشی بری پی فامیلای دوستت، هواشو داشته باش. علی_ چشم این چه حرفیه داداش حواسم هست. از امیر تشکر کردیم، با دیدن پارچه سیاه رو در و دیوار خونه ،داغ علی تازه شد، انگار داشت با خودش خاطراتشونو مرور می کرد، جلوی درب دو مرد ایستاده بودند.علی آروم سلام کرد و با هم وارد حیاط شدیم، حیاط کوچیکی بود خونشون همکف بود،از تو حیاطم صدای گریه های خاله زینب و می شد شنید.صدای ضجه هاشو ،صدای آه و شیونشو، علی گوشه ی حیاط نشست و سرش و گذاشت رو پاهاش شونه هاش می لرزید.نمی دونستم باید چیکار کنم پیشش بمونم یا برم تو؟ مگه کسی من و می شناخت؟ اونقدر این پا و اون پا کردم، که آخر یه آشنا دیدم گلی با عجله لیوانی آب دستش بود سمت اتاق دویید. اصلا متوجه من نشد.اصلا یادم رفته بود نگار و گلی هم هستن.دنبال گلی رفتم توی خونه جا نبود، گوشه گوشه ش نشسته بودن عکس حسین دست خاله زینب بود،یجور بغلش کرده بود انگار جسمشو تو آغوشش گرفته بود.جلو رفتم صورتشو بوسیدمو تسلیت گفتم.کنارش عمه ی حسین نشسته بود،چون هی می گفتن عمه ات بمیره حسین ،از اونجا شناختمشون وگرنه من خاله زینبم اولین بار بود می دیدم.به اونها هم تسلیت گفتم. سرم و برگردوندم تنها کسی که تنها بود نگار من بود، نگار تنهام که مچاله شده بود، پیر شده بود، جلوتر رفتم،با هر قدمی که برمی داشتم قطره های اشکم بیشترو بیشتر می شد و رو گونه هام سر می خورد.کنار پاش نشستم ، اصلا تو این عالم نبود.صداش کردم _ نگار جان نگارم، سرش و بلند کرد، تو چشماش پر خون بود.یهو زد زیر گریه، گریه هایی که دل سنگ و آب می کرد. نگار_ دیدی پری بی کس شدم، پری دیدی خدا بهم رحم نکرد،پری دیگه حسینم نیست، دیگه حسینم نیست،حسین رفت، میگن دیگه نمیاد پری راست می گن؟مگه می شه؟حسین بدون من کجا بره؟ خاله_ از قدم نحس تو بوده پسرم رفت، دختره بدشوم بد قدم.چی می خواستی از زندگی پسرم، الان که دیگه نیست تو دیگه اینجا چیکار می کنی؟ گمشو بیرون. دو سه تا از خانمای مجلس کنارش رفتن تا آرومش کنن. پس کی نگار من و آروم می کرد؟کی قلب شکستشو ترمیم می کرد؟کی؟ گلی_ نگار پاشو بریم.پاشو قربونت برم نمی بینی مامانش چی می گه؟ نگار_ کجا برم؟ حسینم و میارن اینجا بذار بگه مگه بد قدم و نحس نیستم؟ هستم گلی هستم.ببین اون از پدر و مادرم اینم از حسینم حتما قدمم مشکل داره. _ نگو اینجوری قربونت برم نگو.اینا خرافاتیه که تو ذهن آدماست. بدقدمی چیه؟ شوم چیه؟ با صدای لا اله الا اللهی که از حیاط می یومد دلم لرزید نگار انگار جون تو پاهاش اومده بود یهو بلند شد.شروع کرد به دست زدن خندیدن. نگار_ بلند شین دامادم اومد گریه نکنین دست بزنین بخندین امروز عروسیمونه یکم عقب افتاده ولی بالاخره داماد اومد. حسینم اومد.من و گلی گرفته بودیمش که خودش و نزنه لحظه های تلخی بود.خیلی تلخ، وقتی آوردنش تو خونه رو زمین گذاشتنش نگار و خاله زینب نشستن کنارش و نوازشش می کردن و گریه می کردن.علی و عمو کریم گوشه ای ایستاده بودن سرشون پایین بود ولی شونه هاشون میلرزید.


×
×
  • جدید...