رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

پرچمداران

  1. Fateme00

    Fateme00

    همکار ارشد


    • امتیاز

      40

    • تعداد ارسال ها

      1,483


  2. Mah

    Mah

    گرافیست


    • امتیاز

      17

    • تعداد ارسال ها

      813


  3. Bahareh

    Bahareh

    نویسنده حرفه ای


    • امتیاز

      12

    • تعداد ارسال ها

      1,382


  4. Kosarbayat398

    Kosarbayat398

    مدیریت


    • امتیاز

      7

    • تعداد ارسال ها

      2,572



مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در دوشنبه, 19 آذر 1397 در همه بخش ها

  1. 5 امتیاز
    شبا با گریه میخوابم به بالشت مشت میکوبم نمیدونی چقدر سخته که مجبورم بگم خوبم هزار سال بگذره بازم تنم بوی تو رو میده دروغه هیچکسی هرگز اینجا روزا بدون تو شکل همه هیچکی نمیدونه دنیام جهنمه احساس تو به من یه حس مبهمه بی تو مرگ من مسلمه
  2. 5 امتیاز
    آذر که به نیمه رسید ،چیزی در دلم فرو ریخت انگار پاییز پا تند کرد برای گذاشتن و رفتن... پاییز که برود، دلتنگی که به نهایت برسد،زمستان که بیاید چیزی منجمد میشود در این میان که قابل توصیف نیست آن وقت تو میمانی و حسرت آنچه که پاییز با خود نیاورد حالا تنها امید مانده ... که شاید پایان این دلتنگی ها خواسته ات باشد با همه زیبایی اش مثل آذر که پایانش یلداست با همه دلخوشی اش تا زمانی که باران بزند و بوی باران بپیچد در کوچه های شهر میشود امید داشت به عاشقانه ای از جنس رویا...
  3. 4 امتیاز
    آدما هيچوقت به درد عادت نميكنن فقط از يه جايى حوصله ابراز كردنشو ندارن...
  4. 3 امتیاز
    [یِکی اَز بَدی هآیِ بُزُرگ شُدَن اینهِ کِه هیچ زَخمی دیگهِ با بوس کَردَن‌ خوب نِمیشهِ.. ♥ ]
  5. 3 امتیاز
    یعنی توی این مدت حتی یه ذره هم نظرش جلب نشده؟ با حرص قهوه رو ریختم تو قهوه سازو درشو بهم کوبیدم. اه.. با این کاراش داره صبرمو لبریز میکنه. اخه یعنی چی؟ هرشب غذای خوب درست کن، مرتب باش، از دعوا و بحث جلوگیری کن، اونوقت.... هوووووف خدایا خودت صبرمو زیاد کن. چشم هامو بستم و چند بار نفس عمیق کشیدم. چشم هامو باز کردم و لبخند زدم. سعی کردم ارامشم رو حفظ کنم. قهوه رو توی فنجونا ریختم و به سمت اتاقش رفتم. اروم در زدم و وارد اتاق شدم. توی حموم بود. اینو از شُر شر اب فهمیدم. سینی رو روی پاتختی گذاشتم و روی تخت نشستم. نگاهم به گوشیش که روی پاتختی بود افتاد. بردارم، ندارم. ولش کن. به دردسرش نمیارزه. بی خیال بابا..از کجا میخواد بفهمه. دوباره به در حموم نگاه کردم. هنوز صدای شرشر اب میومد. پوست لبمو به دندون گرفته بودم و میون دو راهی گیر کرده بودم که اخر حس کنجکاوی برنده شد. دستمو بردم جلو و گوشی رو برداشتم. صفحه رو روشن کردم. اه..اینکه رمز داره!. تاریخ تولدش رو زدم. باز نشد. چند بار دیگه هم اعداد رو جا به جا کردم و زدم که بازم باز نشد. دو دستی گوشی رو چسبیده بودم و در حال تلاش بودم. همش میگفت رمزو اشتباه وارد کردم. رمزش چی میتونه باشه. اگه دو عدد اخر شمارش و دو عدد سنشو بزنم شاید باز شه! صفحه که باز شد چشمای منم ستاره بارون شد. انقد ذوق کرده بودم که نمیدونسم برم تو لیست پیاماش یا گالری شو باز کنم. تصمیم گرفتم اول برم تو گالریش. یه پوشه بیشتر نداشت. همونو باز کردم. همه عکسای تکی خودش بود با چندتا عکس از مرشاد. روی یکی از عکساش نگه داشتم. این عکسو توی مطبش انداخته بود. مرساد دندون پزشک بود. اینو همون اوایل وقتی داشت با یکی تلفنی حرف میزد فهمیدم. فکر کنم میخواست یه واحد اجاره کنه تا بتونه کارشو راه بندازه. چون تاکید میکرد یه جای خوب باشه و ابزارهای دندون پزشکی رو هم حتما سفارش بده و یادش نره. بی خیال از گالریش اومدم بیرون و رفتم سراغ پیام هاش. اوه..چخبره!. بیشتر شمارها بدون اسم بودن. خواستم اولی رو بخونم که صدای در حموم اومد. بدون اینکه سرمو بلند کنم سریع قفل صفحه رو زدم. -مرساد: اینجا چه غلطی میکنی؟ از جام بلند شدمو گوشی رو روی پاتختی گذاشتم. -مرساد: باتوام..نکنه کَر شدی؟ نمیدونم چیشد، اما با یه تصمیم انی به سمت در دویدم. در و باز کردم اما حتی یک قدم هم نتونستم خارج از اتاق بزارم. مرساد دستمو گرفت و کشید سمت خودش که با شتاب برگشتم و محکم خوردم بهش. نتونست تعادلش رو حفظ کنه و همین باعث شد کمرمو سفت بگیره چند قدم بره عقب. با ترس، اروم لای پلکهامو باز کردم که با اخمای در هم مرساد مواجه شدم. لبخند بزرگی زدم و گفتم: +عه..میگم که، میشه دستمو ول کنی. اخمش غلیظ تر شد و گفت: - دختره ی احمق، مگه نگفتم حق نداری بدون اجازه پاتو اتاق من بزاری؟ به حرفم گوش نمیکنی که هیچ، انقد پررو شدی که گوشیمو هم چک میکنی. با من من گفتم: + اِ، من فقط یکم... -مرساد: ببند دهنتو.. مکث کرد..به چشمام خیره شد و گفت: - درسته غلط اضافه کردی، اما خب من از خیر تنبیه کردنت میگذرم و به جاش کاری ازت میخوام که باید انجام بدی. اب دهنمو نمایشی قورت دادم و گفتم: + چی؟ نگاهش یه دور توی صورتم چرخید و در اخر توی نگاهم قفل شد. -مرساد: ماساژ دادن که بلدی؟ با تعجب نگاهش کردم که گفت: - امروز خیلی خسته شدم..یه ماساژ خوب سرحالم میاره. با مسخرگی گفتم: + من بیام ماساژت بدم؟ عــــــــــمرا! اخم کرد و گفت: - پس میخوای به فکر راه دوم باشم. +یاس: اِ، نه نه..منظورم این بود که اگه بخوامم نمیتونم. اخه اصلا بلد نیستم. -مرساد: یاد میگیری. +یاس: ولی.. -مرساد: همین که گفتم. سعی کردم خودمو ازش جدا کنم. همون طور که مچ دستمو توی دستش تاب میدادم گفتم: + حالا ولم کن..نمیخوام فرار کنم که. کف دستمو روی سینه ی برهنه اش گذاشتم و خودمو عقب کشیدم. مرساد یهو دستشو از روی کمرم برداشت که چون در حال تقلا بودم نتوستم خودمو نگه دارم و عقب عقب رفتم تا افتادم زمین. مرساد بی تفاوت به سمت اینه رفت و چند بار دستشو میون موهای خیسش کشید. تازه اون موقع بود که نگاهم بهش افتاد. یه حوله ی سفید دور کمرش پیچیده بود. کلافه نگاهمو ازش گرفتم و از جام بلند شدم. بی حرف از اتاقش زدم بیرون و به سمت اشپز خونه رفتم. غذاها رو از یخچال کشیدم بیرون. کوبیده ها رو گذاشتم تو فر تا گرم شه و برنجا رو هم ریختم تو قابلمه و گذاشتم روی گاز. میزو با سلیقه و خوشگل چیدم. کوبیده ها رو که گرم شده بودن توی دیس قشنگ چیدم و گوجه ها رو هم کنارشون گذاشتم. برنج رو هم ریختم تو دیس و گذاشتم وسط میز. به میز نگاه کردم تا از بودن همه چی مطمئن شم. خیالم که راحت شد مرسادو صدا زدم. +یاس: مرساد..شام امادس. بعد چند لحظه از اتاقش اومد بیرون
  6. 2 امتیاز
  7. 2 امتیاز
    برسی میشه ممنون
  8. 2 امتیاز
  9. 2 امتیاز
  10. 2 امتیاز
    رفتو تنها شدم تو شبا با خودم دلهره دارمو از خودم بی خودم اونکه زود اومد و زود به قلبم نشست رفتو با رفتنش قلب من رو شکست
  11. 2 امتیاز
  12. 1 امتیاز
  13. 1 امتیاز
    فصل9 شب سردی است،و من افسرده راه دوری است و پایی خسته. تیرگی هست و چراغی مرده. می کنم،تنها،از جاده عبور.. دور ماندند ز من آدم ها. سایه ای از سر دیوار گذشت، غمی افزود مرا بر غم ها. فکر تاریکی و این ویرانی بی خبر آمد تا با دل من قصه ها ساز کند پنهانی نیست رنگی که بگوید بامن اندکی صبر،سحر نزدیک است. هر دمی این بانگ برارم از دل.. وای،این شب چقدر تاریک است! *خنده ای کو که به دل انگیزم؟ قطره ای کو که به دریا ریزم؟ سخره ای کو که بدان آویزم؟* مثل این است که شب نمناک است. دیگران را غم هست به دل، غم من،لیک،غمی غمناک است. روز ها به سرعت می گذشتن،دلیل این همه عجله را نمی دانستم!مگر ته این مسیر چه بود که بدون لذت بردن از راهمان گذر می کردیم؟ کسی که دونده دو ماراتن هست چه اول شود چه آخر شود مردم برایش سوت میزنن و ایستاده تشویقشان می کنند.کسی که دوچرخه سوار هست حتی اگر بین سیصد نفر شرکت کننده آخر شود مردم منتظرش میمانند و تشویقش می کنن. چون تمام تلاشش را تو این راه سخت انجام داد و هرگز تسلیم نشد. با وجود اینها پس چرا ما تو این زندگی به دنبال رسیدن و تمام شدن هستیم؟ وقتی که بچه بودیم آرزو می کردیم زودتر بزرگ بشییم تا به آرزوهامون برسیم.وقتی بزرگ شدیم اینقدر درگیر زندگی و رفع مشکلات شدیم که یادمون رفت جوونی یعنی چی؟ و در آخر مسیر که رسیدیم و اندکی از مال دنیا و جایگاه اجتماعی به دست اوردیم گفتیم کاش همه چیزمان می دادیم تا باز جوون بشیم و به معنا واقعی از آفرین خودمون پی میبردیم. زندگی در این دنیا گذراست پس تلاش کردن برای بدست اوردن یکم از دنیا هیچ ارزشی نمی تونه داشته باشه فقط تلاش کردیم تو این دنیا واسه دنیا... اواخرآبان بود اوج پادشاهی پاییز.برگ ها به ظرافت و دلربایی فراوون از شاخه هاشون جدا می شدن و می رقصیدن با صدای خش خش برگ های خشک شده حال هر آدم ناخوشی رو خوش و خوب می کرد. پاییز برام حکم بهار داشت.به همه لبخند میزدم:مردم، برگ، خاک،کوه،خیابون،ترافیک حتی به کسی که بهم بدی می کرد. با وجود پاییز حالم دست خودم نبود و محو این عظمت و زیبایی می شدم. تونسته بودم به زندگی آروم و ساکتم خو بگیرم.قلبم از احساس محسن تهی شده بود ولی نمی دونم چرا ته قلبم منتظرش بودم و می دونستم یه روزی پشیمون برمیگرده که برای همه چیز دیر شده ولی حرف هایی که تو دلم بوده بهش میزنم و نشون میدم زهر نبودنش منو نکشت قوی ترم کرد و پادزهرش اراده من بود.. روز به روز رابطه بین من و علیرضا عمیق تر می شد.از معرفت و رفاقت برام هیچ کم و کاستی نذاشته بود.منم تا جای ممکن همیشه همراهیش می کردم و هرکاری در توانم بود انجام می دادم.ولی باز ترس داشتم که بهم وابسطه نشه به هیچ وجه نمی خواستم این رفاقت و دوستیو از دست بدم..چند وقتی بود مادرش حال خوبی نداشت و با ناراحتی قلبی دست و پنجه نرم می کرد. خانم رضایی و آقای امیری ده روزی بود ازجشن نامزدیشون می گذشت..بالاخره به شناخت کافی رسیده بودن و بیش ازین صبر جایز نبود. سارا تصمیم گرفت دیگه از کار تو آموزشگاه استعفاء بده و تمرکزش رو زندگیشون باشه. هرکی درگیر زندگیش بود منم داشتم برای بهتر شدن و موفق تر شدنم تلاش می کردم. از بیکاری و تنبلی متنفر بودم.با معرفی یکی از دوستان دوران دانشگاه که مسئول بخش اداری یک مرکز برای بچه های زیر هجده سال بی سرپرست و بدسرپرست بود به اونجا برم و هر هنر و توانایی دارم استفاده کنم. امروز قرار بود بعد از آموزشگاه به مرکز برم و ببینم چه کارهایی می تونم انجام بدم و مناسب هستم یاخیر.. بعد از تمام شدن کلاسم با علیرضا سریع وسایلم رو برداشتم و خداحافظی کردم.کنار خیابون منتظر تاکسی بودم که سوارشم یه مزدا3کنارم ترمز کرد سرمو برگردوندم، علیرضا بودو پشت عینکش خط اخم عمیقی که کرده بود دیده میشد. کنار شیشه در شاگرد خم شدم یکی از ابروهامو انداختم بالا گفتم:چیه؟چرا مزاحم میشیَ؟ عینکشو رو موهاش بالابرد گفت: خبر رسیده خوشگلارو میدزدن.حالا افتخار میدی شمارو برسونیم؟ با شیطنت خاصی گفتم:خیر.دزدیدن ماهم افتخار می خواد. _یعنی من ندارم؟ سرمو تکون دادم گفتم:نوچ.چون نیاز نیست مارو بدزدی. _چه زبونی دارن این دخترا..بگو ببینم کجا می خوای بری؟ _کار دارم. _بیا برسونمت. _نه مرسی خودم میرم. _دارم میگم بیا چرا ناز میکنی؟ _آخه.. _آخه نداره سوارشو تا گشت ارشاد نیومده منو به جرم مزاحمت بگیرن ببرن.. خنده ریزی کردم و سوارشدم. بعد از چنددقیقه سکوت گفت: راستی کجا می خوای بری.آدرس نگفتی که.. آدرس رو بهش گفتم و دیدم براش سئوال شده که چرا می خوام برم همین جایی و در ادامه گفتم:یه مرکز نگهداری از بچه های زیر هجده ساله.یکی از دوستام اونجا کار میکنه بهم پیشنهاد داده برم اونجا کار کنم. با تعجب نگاهی بهم کرد گفت:تو بری تو یه خیریه کار کنی؟چرا مگه نیاز.. حرفشو قطع کردم و با لبخند کشیده ای گفتم:نه.اونجا که می خوام برم اصلا حقوق نمیگیرم گفتم برم ببینم کارشون چجوریه اصلا میتونم یانه. _خب بری اونجا چیکار کنی؟ _بخش های مختلفی دارن ولی چون من از صبح تا ساعت دو سرکارم و خیلی از کارهارو نمی تونم انجام بدم.ولی مثلا نگهداری،مشاوره،آموزش ونظافت و اینکارا می تونم. _این همه کار بری نظافت کنی؟ _خب مگه چیه؟ _پیش بچه ها باشی و بهشون کمک کنی خیلی بهتره. _هووم..آره خب.حالا هرچی خدا بخواد. _ حالا چیشده که تصمیم گرفتی بری اونجا؟ _راستشو بخوای خیلی وقته دلم می خواست یه همچین کاری کنم که بهم آرامش بده و بتونم به چندنفر دیگه کمک کنم و خوشحال بشن. _کارخوبی کردی.موفق باشی. _مرسی. توام می خواستی بری مغازه بخاطر من مسیرتو دور کردی. _اولا این ساعت تو پاساژ خیلی مشتری نمیاد و پارساهم هست دیگه هروقت برم مشکلی نیست از پس کارها برمیاد من بیشتر شب میرم.دوما اگه خیلی ناراحتی تا پیادت کنم؟ اشاره به بیرون کردم گفتم:آره دقیقا همینجاهم پیادم کنی که ماشین گیر نمیاد! _پس مثل بچه خوب بشین سرجات تا برسی. _بی ادب.راستی مادرت حالش چطوره؟ اخماش توهم رفت،صداش آرومتر شد _هی خوبه.یه مشت قرص دکتر بهش داده.باید استراحت کنه ولی خب مگه میتونه یه جا بشینه. _مگه دلارام خونه نیست که نذاره مامانت کار کنه؟ _بیچاره خواهرم دانشگاه که میخواد بره از قبل همه کارا میکنه و غذاروهم حتی آماده می کنه بابامم خونه هست ولی میگه نمیتونم بیکار باشم. دکتر گفته نباید خسته بشه و از استرس و غم و غصه دور باشه.سعی هم کردیم فضای خونه مون همینطورم باشه. _حالا زیادم تحت فشار نذاریدش.بیکاری براش سخته کسی که یه عمر کار کرده و خونه شو واسه خانوادش گرم نگه داشته نمیتونه. لبخندی زد و گفت:مرسی. _خواهش می کنم. _راستی جمعه قراره من و چندتا از دوستام برییم قلات الان خیلی قشنگ شده.گفتم توام بیای. _من که دوستات نمیشناسم.. _خب آَشنا میشی خیلی آدم های پایه ای هستن.سه نفر از دوستام هستن که دوتاشون ازدواج کردن و با خانم هاشون میان فقط یکیشون مجرده که اونم هیچوقت تنهایی نمیاد همیشه دست یه دختری میگیره با خودش میاره. _هووم..یکم سختمه خجالت میکشم. _از کی تاحالا خجالتی بودی؟ با خنده گفتم:به تو چه. _ببین چه بی ادبی بعد به من میگی بی ادب.حالا میای؟ _بذار باهات هماهنگ می کنم.ممکنه برام کاری پیش بیاد. _شیرازیا اگه بهشون صد میلیونم بدن از روز جمعه و تفریحشون نمیگذرن تو مگه شیرازی نیستی؟ _من استثنام.. _بابا بیخیال کار.یکم به خودت فکر کن.به خودت استراحت بده. از صبح تا شب همش کار. _منم مثل مامانت از بیکاری خسته میشم. زد زیر خنده وگفت:باشه تسلیم.من که از پس زبونت برنمیام.خوب بلدی چی بگی. دیگه حرفی بینمون ردوبدل نشد تا رسیدیم روبروی مرکز.ازش تشکر کردم و باهم خداحافظی کردیم. بسم الله ای گفتم و نفسمو با صدا دادم بیرون و وارد حیاط شدم،حیاط خیلی بزرگ که پراز گل و درخت بود و چند نیمکت جای جای حیاط گذاشته بودن.کاش فاطمه اینجا بود تا کمتر استرس میگرفتم ولی بهم گفت کارش تا ساعت دو بعدازظهر بیشتر نیست پس یعنی شانس دیدن همو نداشتیم..بچه ها گروه گروه مشغول کارهای مختلفی بودن. بهشون نمیومد بچه های بدی باشن یکم آرومتر شدم و قدم هامو تندتر کردم تا زودتر برسم و همه چیز برام روشن بشه. ساختمون سه طبقه و بزرگی بود. وارد راهرو سالن شدم نگاهی به در های سالن انداختم که همگی قهوه ای سوخته بودن و دنبال اسم مدیریت بودم. سه اتاق رو پشت سر گذاشتم تا به این تابلو رسیدم.دستم میلرزید،زیاد نبود اما محکم مشت گرفتم و به خودم تسکین دادم که آرامشمو حفظ کنم.چند تقه به در زدم و با صدای بفرمایید یک آقا در رو باز کردم و وارد شدم دوقدم رفتم جلو یک آقای پنجاه و پنج_شصت ساله ای پشت میز نشسته بود.نگاهش به من بود. با صدای آروم ولی رسا گفتم:سلام. _سلام خانم.بفرمایید. _خانم شریفی هستم.از طرف خانم مختاری معرفی شدم. با معرفی کردن خودم چهره اش باز شد و با لبخند از پشت میز بلند شد و چندقدم اومد نزدیکتر.با دست اشاره کرد که روی صندلی بنشینم. _بفرمایید خانم شریفی خیلی خوش آمدید.منتظرتون بودم. روی صندلی نشستم و خودشم با یک صندلی بینمون روی صندلی دومی نشست. _ممنونم.خوبید؟ _شکرخدا دخترم. چای میخورید یا قهوه؟ _مرسی.صرف شده. فکرکنم خانم مختاری در موردم با شما صحبت کردن. _بله.خانم مختاری جز خوبی از شما هیچ چیزی نگفتن و ماهم مشتاق دیدارتون بودیم. _ایشون به من لطف دارن. _آدم هایی مثل شما که بخوان بدون منت و از ته دلشون به این بچه ها کمک کنن خیلی کم پیدا میشه. هرکی میاد دوروز نشده عکس هاشونو میگیرن ومیرن. ولی خوشحالم که شما به خواست خودتون درخواست خانم مختاری رو قبول کردید.خانم مختاری یکی از کارمندای وفاکار و دلسوز این مجموعه هست. _ خیلی ها دوست دارن تو کار خیر شرکت کنن و سهیم باشن ولی سختی زندگی و مشکلات این اجازه نمیده. _بله اینم هست.خب برییم سراصل مطلب.اسم مرکزمون که رو سردر ورودی هم دیدید خانه امید هست.منو خانمم ده سال پیش تصمیم گرفتیم سرپناهی برای این بچه ها که متاسفانه کمم نیستن تاسیس کنیم. میگم متاسفانه چون پشت این بچه هایی که دارن اینجا زندگی میکنن پدرومادر هایی هستن که بخاطر مسائل مختلفی توانایی نگه داری بچه هاشون نداشتن. بعضیا بچه طلاق هستن بعضیا پدریا مادر حتی هردوشون خلافکار معتاد هستن بعضیاهم وقتی شیرخوار بودن ولشون کردن به امون خدا..و خیلی مشکلات دیگه. دلیل ما این بود که به این بچه ها امید بدیم و خونه امن که بتونن زندگی کنن درس بخونن برن سرکار و تشکیل خانواده بدن.من به عنوان پدرشون و خانمم به عنوان مادرشون تمام تلاشمون اینکه زخم های گذشتشون ترمیم بشه و به درستی تربیتشون کنیم.پسرم نادرهم کنارما هست و جزویی از این خانواده ست. اینجا کسی غریبه نیست و از سیاره دیگه نیومده همه ما یک خانواده هستیم.من سی و هفت دختر و چهل تا پسر دارم.نادرهم جزوه چهل پسرم هست. رده سنی بچه ها بین شش سال تا هفده سال هست... تا اینجا با سکوت به حرفاش گوش سپردم که یه سئوال به ذهنم رسید گفتم:ببخشید که بین حرفتون پریدم.. لیوان آبی که رو میز بود برداشت و جرعه ای خورد گفت:راحت باش دخترم. _بچه هایی که به سن قانونی میرسن کجا میرن؟ _سئوال خوبی پرسیدی.متاسفانه بهزیستی بعد از این که بچه ها به سن قانونی برسن دیگه عهده دارشون نیستن.ولی چندین خیّر و با کمک دولت تو کل کشور خانه های امید دیگه ای هم ساختن که بچه ها بعد سن قانونی برن اونجا تا وقتی که بتونن از پس خودشون بربیان یاهم تشکیل زندگی بدن. لبخندی زدم و خیالم راحت شد. _چقدر خوب.خب داشتید میفرمودید. _سرت درنیارم دخترم. بچه ها مثل همه بچه ها مدرسه میرن.بعد مدرسه میان خونه و باهم دیگه میشینیم و ناهار می خوریم بعدم هرکی گرفتار کارهای شخصیش میشه به درساشون میرسن.اینجا چندتا کلاس هم برگذار می کنیم براشون.مثلا واسه دخترا کلاس نقاشی، خیاطی،عروسک سازی،بافتنی و خوشنویسی برای پسراهم کامپیوتر(تا اسم کامپیوتر اومد چشمام از خوشحالی شروع به برق زدن کرد) نجاری میذاریم.البته کلاس کامپیوتر هم واسه دختراس هم پسرا.به کمک خیرین عزیز تونستیم بیست تا سیستم بگیریم براشون. پنج شنبه هم واسه پسرا سالن میگیریم همراه مربی والیبال و فوتسال. بعضی از دخترا که دوست دارن ورزش برن و استعداشو دارن فرستادیمشون کلاس ورزشی... از جاش بلند شد بهم گفت:خب بیا بامن تا خونه مون رو بهت نشون بدم. لبخندی زدم و بلند شدم. _طبقه همکف که الان هستیم.اتاق مدیریت و کارمندای اینجا هستن که کار هایی مثل امورمالی،حراست،مسئول هماهنگی و برنامه ریزی و مشاوره ،مربی هایی که برای بچه ها کلاس برگزار می کنن.(نگاه به اتاق هایی که بهم معرفی کرد انداختم و بعد نوبت به نوبت اتاق های بعدی رو وارد می شدیم و معرفی می کردن)اینجا کارگاه نجاری و خیاطی هست که روز های زوج برای دخترا هست میان قسمت سمت راست کارگاه مشغول میشن و روزهای فرد واسه پسرا که سمت چپ کارگاه واسه اوناست. اینجا هم کلاس نقاشی،خوش نویسی،عروسک سازی،بافتنی و خوشنویسی هست. اتاق هوشمندمونم اینجاست. نگاهی کردم دلم وا شد چیزی که من دوست داشتم و بلد بودم. با خوشحالی گفتم:اینجا اتاق مورد علاقه منه..فکر کنم در جریان باشید که رشته من کامپیوتر بوده و تو همین کارم مشغول هستم. _بله دخترم.خانم مختاری همه چیز گفتن. خب بیا آشپزخونه هم بهت نشون بدم. ته سالن دوتا در بزرگ بود و وارد شدیم.هفت هشت نفری مشغول آشپزی بودن. که با باز شدن در برگشتن و به ما سلام دادن و متقابلا ما جواب دادیم.بعد از دیدن آشپزخونه و بوی غذا حسابی گرسنم شد ولی بیخیال شدم و اومدیم بیرون. در یه اتاق دیگه باز کرد که سالن غذاخوری بود. _خب برییم طبقه دوم هم ببینیم. نزدیک پله ها شدیم فکر کردم باید پله بزنیم ولی دیدم خوشبختانه آسانسور هست داخل آسانسور شدیم و طبقه دوم اومدیم بیرون. _این طبقه برای دخترامون هست. که پونزده تا اتاق داره.هر اتاق برای سه نفر هست فقط چندتا از اتاقمون که بزرگترم هست چهارنفر هستن. هر طبقه چند سرویس بهداشتی و حمام داره و سالن بزرگ با چندتا تلویزیون موقع فیلم دیدن و کار های دیگه. کتاب خونه هم اینجاست. در یکی اتاقا زد و با بفرمایید یکی از بچه ها داخل شدیم.دو نفر نشسته بودن و داشتن باهم صحبت می کردن.با دیدن ما بلند شدن. _سلام خان بابا.سلام خانم. _سلام دخترای گلم. _سلام. خان بابا رو به من کرد گفت اینم دوتا از دخترای خوبم. راحت باشید بابا. دخترا دوباره نشستن لبه تختشون و سکوت کردن. اتاق مجهز و تمیزی بود. کمد دیواری و سه تخت نزدیک به هم و یه میز و سه تا صندلی چوبی. تو اتاقم چند تابلو نقاشی و خوشنویسی هم رو دیوار بود.چقدر زیبا کشیده بودن.معلوم بود از بچه های هنرمند بودن. طبقه سوم هم که باز پونزده اتاق سرویس بهداشتی و سالنی برای تماشای فیلم و برنامه های دیگه.برگشتیم به اتاق مدیریت گفتم:ببخشید من فامیل شمارو نمیدونم. لبخندی زد و سرشو انداخت پایین و باز نگاهم کرد گفت:پوروطن هستم.اما همه منو خان بابا صدا میزنن و خانمم رو به اسم مادر صدا میزنن. _چقدر خوب. _اینجا خونه منه منم کنار همین بچه ها تو همین طبقه همطف با خانمم وپسرم زندگی میکنم. می دونم برات یکم عجیبه ولی کم کم عادت میکنی. خب نظرت چی بود از خونه ما؟ _همه چیز عالی. حس خیلی خوبی به آدم منتقل میشه. میشه سئوالی بپرسم؟ _راحت باش دخترم. _این مجموعه کلی خرج و مخارج داره و شما خودتونم تاسیس کردیم.واقعا سخت نیست؟ به جز مخارج سنگینش مدیریت و نگهداری فکر میکنم سخت ترم باشه. _وقتی نیّتت پاک باشه و به اون بالایی توکل کنی همه چیز خودش درست میشه. قبل این که بخوان خونه برای بچه ها بزنم و اینجارو تاسیس کنم تو کارخرید و فروش ملک بودم اما از وقتی تصمیم گرفتم که زندگیم رو تغییر بدم همه چیز رو ول کردم و دارم اینجا لذت میبرم. باغ مرکبات،هلووزردآلو زیاد دارم و هرسال موقع برداشت با همه بچه ها به باغ ها میریم و میوه هارو میچینیم و بسته بندی می کنیم. پولشم خرج خونه مون میشه. بعدم کلی آدم خیّر و خداشناس هستن تو کارهای مختلف به ما کمک می کنن و هر ماه کمک مالی تزریق می کنن. خیلی جاها که میریم بدون گرفتن هزینه ای کار بچه هارو راه میندازن. بعدم شما فکر کردین بچه هام فقط پول خرج کردن بلدن؟! با چشمهای گشاد نگاهش کردم گفتم:نه..نه..یعنی فقط..برام سئوال پیش اومد. _شوخی می کنم دخترم. بچه هایی که تجربه بیشتری دارن و کاربلد شدن هنر های خودشونو به فروش می ذارن و دستشون تو جیب خودشونه.ولی اونایی که کوچیکترن ویا هنوز در حال آموزش دیدن هستن ما بیشتر حواسمون بهشون هست. داریم به بچه ها یاد میدیدم که با حمایت ما از پس خودشون بربیان و بدونن باید چجوری روی پای خودشون بایستن..هرچند ماه یکبارهمینجا نمایشگاه برگزار می کنیم و کارهای بچه ها به دید عموم قرار میدیم.شاید باورت نشه که تمام کارهاشون به فروش میره اونم چندبرابر قیمت واقعی. وقتی از خدا بخوای بهت عزت میده و نمیذاره شرمنده بچه هات بشی. _خداروشکر.خیلی خوشالم که شما اینجوری به بچه ها روحیه میدید تا بتونن از سن کم خودشونو پیداکنن و برای جامعه مفید باشن. _لطف داری دخترم.خب شما تو چه بخش هایی میتونی به ما کمک کنی؟ _راستشو بخواید من تا ساعت دو که سرکار خودم هستم ولی بلافاصله حرکت کنم ساعت سه میرسم اینجا و نهایتا تا هشت شب میتونم اینجا بمونم. _هیچ اشکالی نداره.ما دوست نداریم مانع زندگی و مشغله های خودتون بشییم.همین که شما قبول کردید و می خواید اینجا جزو خانواده ما بشیید افتخار میکنیم. _من باید از شما تشکر کنم که منو قبول کردید..کار خودم کامپیوتره می تونم هرکمکی تو این زمینه از دستم بربیاد انجام بدم.آموزش باشه همکاری با بچه ها هر چی که باشه. واسه بچه هایی که تو درس هاشون به کمک نیاز دارن می تونم بهشون درس بدم. فکر می کنم تنها یه کمبودی وجود داره اونم نبودن کلاس تقویتی برای درس بچه هاست.من روزانه که میام اینجا دو ساعت واسه بچه های کامپیوتر وقت بذارم بقیه شم کلاس بذاریم تو همین اتاق هوشمند واسه بچه ها تو مقطع های مختلف تا از نظر درسی هم رشد کنن. _فکر خیلی خوبیه.چندین بار خواستم کلاس تقویتی برگذار کنم براشون ولی به دلایل مختلف نمیشد. اینجوری کمک زیادی میشه چون بعضی از بچه ها زیر درس و مشق شونه خالی می کنن و با وجود شما خیالم از این بابتم راحت میشه. _امیدوارم بتونم کمکشون کنم. _ان شالله مطئنم بچه ها با شما به خوبی راه میان. _پس من فردا کارمو شروع می کنم. از جام بلند شدم و خواستم برم که خان بابا هم بلندشد و با تعجب گف:کجا؟! _برم خونه مون دیگه بیشتر از این مزاحمتون نمیشم. _مزاحم چیه.اینجا خونه توام هست. بمون یک ساعت دیگه موقع شام هست باهم شام می خوریم و بیشتر با بچه ها و شرایط اینجا آشنا بشی. منم از خدا خواسته دوست داشتم بوی ماکارونی خوشمزه ای که تو کل آشپزخونه پیچیده بود رو تست کنم. _چشم حتما. _بیا برییم تا با همسرمم آَشنا بشی.. باهم بلند شدیم و سمت چپ سالن و آخرین اتاق رفتیم.خان بابا یالایی گفت و اول از همه داخل شد و تعارف کرد منم برم داخل بشم. خانمی با سن و سال حدودا پنجاه سال از اتاق دیگری بیرون اومد و با دیدن مون با خوشرویی سلام کرد. نزدیکش شدم و باهم دست دادیم و جواب سلامش را دادم. یک اتاق دوازده متری که با مبل و گلدان های گل مصنوعی و تابلو های طراحی شده تزیین شده بود. گوشه سمت چپ اتاق هم میزو تلویزیون قرار داشت. در اتاقی که خانم بیرون اومدن باز بود و نگاه از کنجکاوی انداختم کمد و میز توالت و تخت خواب دونفره بود. پس پسرشون کجا میخوابه؟؟!آشپزخونه ام که ندارن!! چقدر عجیب تاحالا همچین خونه ای ندیدم. سرمو انداختم پایین و با تعارف خانم روی یکی از مبل ها نشستم. _خیلی خوش آمدی عزیزم. _مرسی.متشکرم. _ تعریفتون زیاد از خانم مختاری شنیدم مشتاق دیدار بودیم. _لطف دارن.منم خیلی دوست داشتم با شما و مجموعه تون آَشنا بشم. _خب نظرت چیه؟اینجارو دوست داری؟ _تو این یکی دوساعتی که اینجاهستم و ساختمون رو با خان بابا دیدم خیلی خوشم اومده و مشتاق کارم. _زنده باشی دخترم.بچه ها خیلی خوشحال میشن. راستی خانوادت نظرشون چی بوده راجب این که بیای اینجا؟! _استقبال کردن و گفتن کار درستی می کنم.چون این بچه ها هم مثل ما که زیر سایه پدر و مادر بزرگ شدیم و به جایی رسیدیم حق زندگی و بدست اوردن آرزوهاشون رو دارن.. _مشخصه خانواده با اصالتی داری که اینقدر خوب شمارو پرورش دادن و به تصمیماتت احترام می ذارن.. سرمو انداختم پایین و لبخند زدم. خان بابا بلند شد گفت:خب من شمارو تنها می ذارم برم به کارهام برسم..خان بابا رفت و با مادر گرم صحبت شدیم. زن جا افتاده و مهربونی بود.قد متوسط و اندام تقریبا تپلی داشت. موهاش مشکی بود و با این که چین و چروک نشون ازگذر عمر می گفتن ولی باز با سرمه و رژلب صورتی نذاشته بود دلشم پیر بشه. خیلی خانم مهربون و صاف و صادقی نشون می داد حس خوبی از هم صحبتی اش بهم دست داد. _مهتاب جان باید یکم در مورد شرایط اینجا بهت توضیح بدم که مطئنم خان بابا بهت نگفته. خودمو جمع و جور کردم و گفتم:بفرمایید.. _اینجا بچه ها تو سن خیلی کم سختی های زیادی چشیدن و پر از دردن.برای هیچ آدمی آسون نیست که بخواد بدون پدر و مادر بزرگ بشه. ما اینجا سعی می کنیم بهشون این حس رو منتقل کنیم که ماها دوستشون داریم و پدرومادرشون هستیم بهشون بفهمونیم می تونن آدم های موفق و باارزشی باشن. نفسمو با صدا بیرون دادم و با ناراحتی گفتم:بله متوجه هستم.خیلی سخته که پدرو مادر نداشته باشی یا اگرم باشن نتونن از پس بزرگ شدنت بربیان. _آره عزیزم.بچه ها تو مدرسه یا جاهای دیگه بعضی اوقات با نیش و کنایه بقیه ناراحت میشن و دلشون میشکنه.هرچقدرم ما براشون خوب باشیم بازم اونها ته قلبشون یه غم بزرگ هست. _بله درست میفرمایید.. _اینجا باید خیلی صبور باشی..ممکنه هرروز با صحنه های ناراحت کننده مواجه بشی. اینجا بچه ها زود به یکی وابسته میشن واسه توام همین اتفاق میوفته باید همه چیز رو کنترل کنی. بچه ها دوست دارن با یکی صحبت کنن و یکی بشینه پای درد و دلاشون. شما جز این که به بچه ها آموزش بدی وظیفه خیلی مهمتری داری مادر.. سکوت کرد و منتظر عکس العملم شد منم خیلی محکم و مسمم گفتم:هر کاری که از دستم بربیاد براشون انجام می دم.خوبی کردن خوبی میاره.من بخاطر حال خودم اومدم اینجا. چی بهتر از این که منه حقیر بتونم چندنفردیگه رو هم خوب کنم. دستمو تو دستش قرار داد و با محبت بیشتر گفت:این از بزرگواریت هست دخترم. بچه ها ممکنه با من یا با بقیه که سنشون یکم بیشتره خیلی راحت نباشن و اون حرف و غصه هایی که تو دلشون هست همشو به ما نگن ولی یکی مثل شما و بقیه کارکنان که جوونتر و شاداب ترین بهتون اعتماد میکنن و باهاتون درد و دل می کنن شما بهشون گوش کنی کمکشون کنید راهنماییشون کنید که کارهای اشتباهی انجام ندن.مثلا یکی از پسرا یازده سالشه چند وقت پیش می خواست از این جا فرار کنه و بره پیش پدرومادرش.ولی پدر و مادرش هردو معتاد هستن و آواره خیابونها شدن.فامیلشونم بدتر ازپدر مادرشون. شما باید به اینها روحیه بدید.. _چشم.خیلی ناراحت کنندس. تمام تلاشمو میکنم. _ یه مسئله دیگه هم که هست شما یک هفته به صورت آزمایشی اینجا مشغول میشید اگه روحیه و زندگی شخصیتون اجازه داد اینجا میمونید ولی اگه دیدید نمیتونید زودتر به ما بگیید خیلی بهتره چون زود وابسطه میشن و بعدش یه مشکل دیگه به مشکلاتشون اضاف میشه. _نه..نه خیالتون راحت من نیومدم اینجا که جا بزنم. _لطفت کم نشه دخترم.. تقه ای به در خورد و یالاگویان پسر جوون قد بلند و لاغری با ته ریش و موهای کوتاه وارد شد. کت و شلوار یک دست مشکی که پوشیده بود لاغر تر نشونش می داد.از جام بلند شدم و سلام کردم. سرش پایین بود و جواب سلامم داد. اومد کنار مادر ایستاد و دستشو بوسید گفت:سلام مادر حالت خوبه؟ _سلام پسرم.خسته نباشید.خوبم(اشاره ای به من کرد)ایشونم خانم شریفی هستن که قراره از فردا بیان و جزو خانوادمون میشن(و بعد اشاره به پسرش کرد)ایشونم نادر پسرم. اینبار سرشو بالا اورد ولی باز دیدم نگاه مستقیمی بهم نکرد گفت:خوشبختم از آشناییتون.موفق باشید. _منم از آَشناییتون خوشبختم. رو کرد به مادر گفت:من برم تو اتاقم لباسامو عوض کنم. _برو پسرم. از خونه رفت بیرون با تعجب نگاهش کردم و گفتم:ببخشید مگه پیش شما زندگی نمیکنه؟ _چرا عزیزم ولی نادر پیش بقیه برادراش طبقه سوم هست. دارم کم کم باور می کنم که اینها جدی جدی یه خانواده هستن ولی از نوع بزرگش. پسر موسس این مرکز با تمام فروتنی و بدون هیچ من منی پیش بچه هایی زندگی می کرد که از خانواده اصلیشون جدا شده بودن. حتی جالب تر این بود که خوده مادر و خان بابا هم تو همین مرکز و با دوتا اتاق کنارشون زندگی می کردن.حالا فهمیدم چرا آَشپزخونه ندارن وقتی آشپزخونه به اون بزرگی هست دیگه نیازی به َآپزخونه نیست و در کنار بچه هاشون میشینن و غذا می خورن. چقدر بی آلایش و صمیمی درکنارهم زندگی می کردن. معنی زندگی کردن رو باید اینجورجاها پیدا کرد نه تو بالاشهر که همش جون میکنیم تو یکی از برج هاش زندگی کنیم.خان بابا اومد و فرارسیدن زمان شام رو اعلام کرد. بلند شدیم و رفتیم سالن غذا خوری. یک میز خیلی طولانی که دوطرفش صندلی گذاشته بودن قرار داشت. سالن غذا خوری داشت شلوغ تر میشد و همه میومدن و سلام می کردن و می رفتن تو صف برای شام. _ما واسه مهمانمون غذا نمیاریم میره تو صف و غذاشو میگیره. بالبخند نگاهم کرد و منتظر واکنشم،منم با لبخند جواب دادم:خب منم قراره از فردا جزو خانواده تون بشم پس چه بهتر که زودتر با قوانین اینجا آشنا بشم. _ چقدر شما بادرک و فهمی عزیزم. _لطف دارید به من. _حتی من و خان بابا هم میریم تو صف و غذامونو میگیریم. _این جو و صمیمیت رو دوست دارم.. دیگه حرفی بینمون رد و بدل نشد و تو صف ایستادیم. خیلی طول نکشید که اون ماکارونی که بوش منو دیونه کرده بود گیرم اومد به همراه دوغ و سالاد شیرازی و کنار مادر حرکت می کردم.خان بابا که زودتر از ما غذاشو گرفته بود بالاتر از همه نشسته بود و مادر کنارش و منم پایینتر از مادر نشستم.نادرهم دقیقه های آخر اومد و سمت چپ خان بابانشست. با پوشیدن تیشرت سفید یکم رنگ و روش باز شد و دیدم خیلی هم لاغر نیست بیچاره. تیشرتش بخاطر جذب بودنش نشون داد هیکل ورزیده ای داره با بازوهایی که مشخص بود خیلی روش کار کرده. هیچ کسی دست به غذاش نزد تا همه بیان.ردیف سمت راست دخترها نشسته بودن و ردیف سمت چپ پسرا نشسته بودن.وقتی همه صندلی ها پر شد. خان بابا بسم الله ای گفت و دو دستشو بالابرد و همه این کارو تکرار کردن نگاهی به جمعیت انداختم و منم دستامو بالا بردم و به صورت دعاخوندن گرفتم. همه سکوت کردن و به خان بابا نگاه میکردن. _خداوندا.از تو سپاسگذاریم که نعمت های بی پایانت از ما دریغ نکردی.از ما در برابر زشتی ها و بدی ها محافظت فرما.خدایا به تمام ما عزت و بخشندگی عطافرما. آمین.. و همه یکصدا آمین گفتن. خان بابا ادامه داد:بفرمایید بچه ها. سالن از اون سکوت خارج شد و همه با همحبتی مشغول شام خوردنم شدن. این دعا چه به دلم نشست کلی حال کردم. ولی برخلاف بچه ها که سروصدا و حرف زدن شام می خوردن سکوت کردم و داشتم از این ماکارونی خوشمزه لذت میبردم.البته به پای ماکارونی مامانم نمی رسید ولی خب دست کمی هم از اون نداشت. بعد از خوردن شام خان بابا منو به بچ ها معرفی کرد و با خوشحالی باهام صحبت کردن و بهم خوش امدگویی گفتن. نیم ساعت موندم و بعد با گرفتن آژانس به خونه رفتم. ساعت هشت شده بود که به خونه رسیدم. اینقدر کیفمو پر از وسایل کرده بودم که حوصله نداشتم دنبال کلید بگردم. آیفون زدم و مامان درو برام باز کرد. داخل خونه که شدم مامان و بابا داشتن طبق معمول باهم صحبت می کردن.چقدر خوب بود که با گذشتن نزدیک چهل سال از زندگی مشترکشون رابطه و عشقشونم بیشتر شده بهم دیگه. سلام کردم و رفتم تو اتاقم لباسمو که عوض کردم اومدم پیششون نشستم. مامان مثل همیشه برام میوه پوست گرفت و بشقابی پراز میوه داد دستم. _رفتی مرکز؟ _آره بابا. _چطور بود؟ -نگم براتون.اصلا فکرش نمی کردم اینقدر خوب و عالی باشه. بچه های فوق العاده ای بودن و خانواده آقای پوروطن عالی بودن.خیلی گرم و صمیمی.تازه مرکزشون با امکانات کامل تمیز و شیک بود... همه چیز رو واسه مامان بابا تعریف کردم. مامان رو کرد بهم گفت:خدا خیرشون بده این آدم ها کم پیدا میشن که همه چیزشون وقف آدم های نیازمند کنن خدا بهشون اینقدر ببخشه که محتاج هیچکسی نشن خدا بهشون سلامتی بده. _مهتاب اینجور بخوای همش سر کار باشی و بری مرکز و تو رفت و آمد دیگه کی می تونی استراحت کنی؟ ما باید شب تا شب ببینیمت فقط؟ _خب بابا شما میگید چیکار کنم؟ آموزشگاه که همیشه بوده تازه امسال ساعت هاشو هم کم کردم و تا هشت شبم که بیرون نیستم. کار مرکز بهم انرژی میده باعث میشه خستگیم دربره.بعدم من وقتی بیام خونه تمام قد در خدمت پدرومادر گلمم هستم. _ولی ساعت شیش بعداز ظهر دیگه هوا تاریکه. همیشه که نمی تونی با آژانس برگردی. _مترو هست خط اتوبوسم هست تاکسی هم تازه. _ولی خطرناکه.زمستون دیگه هشت شب یعنی نصف شب. _خداکریمه. دعا شما و مامان هیچوقت اجازه نمیده اتفاقی برام بیوفته... به مامان و بابا دلگرمی دادم و مطئنشون کرم خودم حواسم هست و مراقبم.البته خب پدر مادر هستن چجور می تونن دلشون آروم بگیره؟ ساعت نزدیک یازده بود که رفتیم خوابیدیم..به اتفاقات امروز برای خودم مرور کردم.خداکنه بتونم این مسئولیت سخت از عهدش بربیام و کم نیارم. دوست داشتم با بچه ها بیشتر آشنا بشم و باهم همصحبت بشییم از غم هاشون بگن از نزدگی سختشون از این که پدرومادر واقعیشون اونارو ول کردن یا مردن یا هم آدم های خوبی نبودن... خدایا من چقدر فرزند بدی واسه پدرومادرم بودم که بخاطر یه عشق بچگانه اونارو به یه آدم پست و دروغگو فروختم.چقدر بی معرفت بودم که به یه پسر گفتم من تورو از پدرومادرم بیشتر دوست دارم..خدابهم فرصت جبران بده تا بتونم گوشه ای از زحمات پدرومادرمو ساخگو باشم...و بازهم خستگی بازم سنگینی و باهم برای چندساعت مردن...
  14. 1 امتیاز
  15. 1 امتیاز
    نه هم امضا و هم تاج ها کلا ایموجی هایی که تا الان فرستادم هم به صورت علامت سواله
  16. 1 امتیاز
    سمانه خانم رمان سکوت سرخ خار ها پارت هاش ، متنش زیاده و 31 پارته ایشون دیر درخواست ناظر دادن من تا پارت چند باید رمان ایشون رو بخونم ؟
  17. 1 امتیاز
    میشه‍ منم عکس پیشنهآد بدمـ ؟
  18. 1 امتیاز
    من نمی دانم که چگونه رمان هایم را در سایت بگذارم..خواهشمندم کمکم کنید
  19. 1 امتیاز
  20. 1 امتیاز
  21. 1 امتیاز
  22. 1 امتیاز
    اول باید توی سایت به صورت پارت پارت قرار بدید در انتها رمانتون تبدیل به pdf می شه و روی صفحه اصلی سایت میره
  23. 1 امتیاز
    میشود اول بگویید فایل باید به چه صورت باشد؟پی دی اف یا وورد؟
  24. 1 امتیاز
    عزیزم وارد لینک هایی که برات گذاشتم شو و مطالعه کن اگه نفهمیدی کمکت می کنیم
  25. 1 امتیاز
  26. 1 امتیاز
  27. 1 امتیاز
    سلام ضمن تبریک برای عضویت در انجمن تاپیک زیر رو مطالعه کنید https://forum.98iia.com/topic/1887-راهنمای-انجمن/?tab=comments#comment-36037 https://forum.98iia.com/topic/53-قوانین-نوشتن-رمان/ موفق باشید ??
  28. 1 امتیاز
  29. 1 امتیاز
  30. 1 امتیاز
    جلوی ساختمون پارک کرد. همون طور که از ماشین پیاده میشدم گفتم: + تا من خریدهارو میبرم بالا تو هم ماشینو پارک کن بیا. -بهار: نه دیگه من باید برم. اتوسا خونه تنهاست. گفتم: + حالا بیا به چای میخوری بعد میری. -بهار: یاس... نگاش کردم که گفت: - بخدا تعارف نمیکنم. برم خونه بهتره. +یاس: باشه..هر جور راحتی. شرمنده. اسباب زحمت شدم. بهار لبخند زد و گفت: - نه بابا این چه حرفیه. پلاستیک های خرید و برداشتم و گفتم: + پس نمیای بالا؟ -بهار: نه عزیزم..من دیگه برم. کار نداری؟ +یاس: نه..بابت امروزم ازت ممنونم که کنارم بودی. خندید و گفت: - خواهش میکنم. خداحافظ. سرمو براش تکون دادم و بهار ماشینو روشن کرد به راه افتاد. وارد ساختمون شدم و به سمت اسانسور رفتم. کلیدو انداختم و درو باز کردم. کفشامو تو جا کفشی گذاشتم و کلیدو به جا کلیدی اویزون کردم. وارد سالن شدم و اول به ساعت نگاه کردم ۱۷:۵۰ دقیقه بود. مرساد همیشه هفت یا هشت خونه بود. و این یعنی وقت زیادی ندارم. پلاستیک غذا رو توی یخچال گذاشتم و به سمت اتاقم رفتم. تند تند لباس هایی که خریده بودمو توی کمد چیدم. یه ادکلن و چندتا رژ لب هم خریده بودم که روی میز ارایش چیدمشون. لباس های تنمو در اوردم و انداختم تو سبد لباس چرکا. حوله رو برداشتم و به سمت حموم رفتم. لباسو پوشیدم و به خودم توی اینه نگاه کردم. یه تاپ دامن سفید که تاپ حالت نیم تنه داشت. ساده اما شیک بود. موهامو با سشوار خشک کردم و یه دستشو کج روی شونه ام ریختم و بقیه رو باز گذاشتم. به وسایل های روی میز نگاه کردم. ارایش کردن بلد نبودم..فقط در حد یه خط چشم و رژ لب. اول یکم کرم زدم بعد خط چشم قشنگی کشیدم و در اخر با زدن یه رژ قرمز کارم تموم شد. سندلی که خریده بودم رو پام کردم و نگاه اخر رو هم به خودم انداختم. به خودم تو اینه لبخند زدم و از اتاق خارج شدم. نگاهم به ساعت افتاد. تا اومدن مرساد یه ساعت مونده بود. به سمت اشپزخونه رفتم تا کارهامو انجام بدم. ظرف شکلات خوری رو که پر از تنقلات کرده بودم روی میز گذاشتم و صاف ایستادم. به اطرافم نگاه کردم که صدای چرخیدن کلید تو در رو شنیدم. نفس عمیقی کشیدم و پر استرس به سمت در رفتم. هیجان داشتم. قلبم تند میزد و دست و پام میلرزید. سعی کردم به خودم مسلط باشم و لبخند بزنم. مرساد داشت با گوشی حرف میزد. نمیدونم پشت خط کی بود که مرسادو اینطوری عصبی کرده بو -مرساد: ساکت شو بهت میگم. --.......... -مرساد: ببین دارم بهت اخطار میدم. اون اطراف افتابی بشی بلایی سرت بیارم که تا اسم رستگار به گوشت خورد خودتو از ترس خیس کنی!..فهمیدی یا نه. عصبی گوشی رو قطع کرد و با اخم هایی در هم کفشاش رو با رو فرشی هاش عوض کرد و به سمت من برگشت که متعجب سرجاش موند. یه تای ابروش رفت بالا و سرتاپامو از نظر گذروند. اخم شیرینی کردم و با همون لبخند به سمتش رفتم و گفتم: + سـلام اقای خشن.. همون طور که با دقت به ظاهرم نگاه میکرد گوشی روی توی جیبش گذاشت. به سرتاپام اشاره کرد و گفت: - چخبر شده؟ با همون لبخند نزدیکش شدم و خیره به چشماش گفتم: + خبر از این مهم تر که تو اومدی خونه؟! دیگه اخم نداشت اما نگاهش ادمو منجمد میکرد. بی تفاوت از کنارم رد شد و رفت. خیلی حرصم گرفت اما نباید بروز میدادم. به سمت اتاقش رفتم. در نیمه باز بود. اروم در زدم و همین طور که وارد اتاق میشدم گفتم: + اجازه هست؟ که چشمم به مرساد افتاد. وسط اتاق ایستاده بود و داشت پیرهنشو عوض میکرد. با خنده گفتم: + چه سرعت عملی داری. و ریز خندیدم. -مرساد: کی بهت اجازه داد بیای تو اتاق؟ دستامو بردم پشتم و با تخسی گفتم: + خودم. اخم کرد و گفت: - خودت غلط کردی! مگه نگفتم بدون اجازه ی من وارد اتاقم نمیشی؟ +یاس: مــرســاد... فقط نگاهم میکرد. اروم به طرفش قدم برداشتم و بهش نزدیک شدم. روی انگشتای پام بلند شدمو خیره به چشماش گفتم: + میدونستی وقتی عصبی میشی خیلی جذاب تر میشی؟ و با خنده انگشت اشارمو میون دو ابروش گذاشتم و فشار دادم. مچ دستمو گرفت و فشار داد. - مرساد: تازگیا خیلی رو اعصابمی..حواست هست. بخوام رو راست باشم باید بگم که خیلی ترسیده بودم. اما نباید میزاشتم اون به ترسم پی ببره. توی چشماش خیره شدم و جدی گفتم: + همش به خاطر خودته!. پوزخند زد و گفت: - جدی؟..پس بهتره بدونی من نیازی به تو و این مسخره بازی هات ندارم. حالا هم از اتاقم گمشو بیرون. به عقب هولم داد که نزدیک بود بیوفتم ولی خودمو نگه داشتم. همین طور که عقب عقب میرفتم با مسخرگی گفتم: + خیلی زود عادت میکنی عزیــزم. و از اتاق اومدم بیرون. نفسمو بیرون فرستادم و یه راست به سمت اشپزخونه رفتم. خدایا خسته شدم. تا کی قراره من همین طوری ادامه بدم؟
  31. 1 امتیاز
    گرچه از کوی وفا گشت بصد مرحله دور دور باد آفت دور فلک از جان و تنش #حافظ
  32. 1 امتیاز
    ‏اشکایی که بدون هیچ دلیلی سرازیر میشن مال همون موقع هان که دلت شکست ولی به روت نیاوردی و خندیدی :(:
  33. 1 امتیاز
    سخت ترین شب زندگی همون شبی هست که تصمیم می‌گیری با خودت رو راست باشی. همه حرفایی که تو دلت مونده رو به خودت میگی و اشتباهاتت رو بلند تکرار می‌کنی. یادت میاد این زندگی اون چیزی نیست که می‌خواستی. پس تا صبح با خودت کلنجار میری، خودت رو بغل می‌کنی و می‌فهمی چقدر از خودت دور شدی. شبی که با آدمی که قبلا بودی خداحافظی می‌کنی و فراموش می‌کنی زندگی قبلی رو. یه زندگی جدید رو شروع می‌کنی و دوباره به دنیا میای. سخت ترین تصمیم رو می‌گیری. تصمیم می‌گیری تغییر کنی. شبی که خیلی سخت می‌گذره ولی ارزشش رو داره چون خیلی زود صبح میشه. صبحی که با روزای دیگه فرق داره. چون تو فرق کردی..
  34. 1 امتیاز
    ‏من دلتنگ خاطراتی میشم ک هنوز باهات نساختم...
  35. 1 امتیاز
    گاهی نباش ... خودت را بردار و کمی دورتر از قافله بایست ، وجودت را از همه ی آدم هایِ اطرافت دریغ کن ... ببین چه کسی نبودنت را حس می کند ؟! چه کسی حواسش به حال و احوالاتِ توست ؟! سکوت کن و منتظر بمان و ببین کدام آدمِ با معرفتی برایِ پیدا کردنِ تو ، پس کوچه هایِ تنهایی ات را زیر و رو می کند ؟! کدامشان نگرانت می شود ؟! و اصلا چه کسی ، برای نگه داشتنِ تو ، به خودش زحمت می دهد ؟! اگر نبودی و دیدی آب از آبِ روزمرِگی هایشان تکان نخورد ، تعجب نکن ! رسمِ آدم ها همین است ؛ اگر بودی که هیچ ... اگر نبودی ، دیگران هستند !!! این تویی که باید عاقل باشی و خودت را برایِ چنین جماعتِ بی تفاوت و بی عاطفه ای ، خرج نکنی ... !
  36. 1 امتیاز
    اون دختر آسمون بود، و اون عاشق پسري شده بود كه از پرواز ميترسيد...
  37. 1 امتیاز
  38. 1 امتیاز
  39. 1 امتیاز
  40. 1 امتیاز
  41. 1 امتیاز
  42. 1 امتیاز
    چجوری پای منو به قصه خودت کشوندی چجوری اسیر این حادثه تازه شدم من به فکر رد شدن از همه دنیا بودمو به خودم اومدمو دیدم گرفتار توام آخرش راهی نموندو من به عشق تعظیم کردم ساعت زندگیمو با قلب تو تنظیم کردم آخرش راهی نموند زورم به چشمات نرسید شک نکن که با تو این دیوونه از قفس پرید چجوری نگاهی ساده تبدیل شد به این عشق شدی تو اولین و آخرین عشق نذاشتی جلو چشمات برم از دست چقدر چشمای تو تعیین کنندست
  43. 1 امتیاز
  44. 1 امتیاز
    با تشکر از خانم @Helen
  45. 1 امتیاز
  46. 1 امتیاز
  47. 1 امتیاز
  48. 1 امتیاز
    روزی که فهمیدم مدرسه ی نمونه دولتی قبول شدم.(گذشته) رتبه ی یک کنکور بشم.(آینده)


×
×
  • جدید...