رفتن به مطلب

پرچمداران

  1. f.sh.82

    f.sh.82

    ✨کاربر ویژه✨


    • امتیاز

      92

    • تعداد ارسال ها

      816


  2. ZHILA

    ZHILA

    نویسنده حرفه ای


    • امتیاز

      56

    • تعداد ارسال ها

      3,064


  3. Bahareh

    Bahareh

    کاربر عادی


    • امتیاز

      35

    • تعداد ارسال ها

      783


  4. mench

    mench

    تیم ترجمه


    • امتیاز

      24

    • تعداد ارسال ها

      317



مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در شنبه, 31 شهریور 1397 در همه بخش ها

  1. 8 امتیاز
    خب به نام خدا سلام خوبید؟ خوشید؟ سلامتید ؟ خواستم بگم ماه مهر هم شروع شد ? تسلیت تسلیت تسلیت... امشب بیاید همه دست به دعا بشیم تا هممون تابستونی بشیم... (تابستونی نه کربلایی : | ) امشب صدای گریه ی ملاعکه برای این اتافق ناگوار و سهمگین عرش خدا رو می لرزونه?? منم که دانش آموووز...?? خب سرتون رو درد آوردم . خواستم بگم خدافظ : | البته رمان یانار روب ا خانوم امینیان ادامه می دم، برای ناظر رمان و این حرف ها هم ایشالا اگه درسام سنگین تر نشد ، هفته ای چند بار سر می زنم ? همین دیگه : | بدی خوبی دیدید حلال کنید ایشالا تابستون سال بعد اگه زنده بودم میام : |||? شاد باشید ?
  2. 5 امتیاز
    فقط 20 روز دیگه تا روزی مونده که من 15 سال پیش براش لحظه شماری میکردم. میدونی یک ماهه که کادوت آمادست دقیقا از فردای همون شبی که توی بازار بهم گفتی نیما ببین چقدر اون دستبنده خوشگله. اون موقع به روت نیاوردم ولی از نگاهت فهمیدم منظورت رو با زبون بی زبونی میخواستی بهم بفهمونی "جرات داری برام نخرش" برات خریدم الان رو به رومه میدونی کجا؟ روی میزی که همش مثل گربه ها میپریدی و روش میشستی 15 سال پیش دوباره تکرار شد باز هم من منتظر چشمای نازتم
  3. 5 امتیاز
    فردا بهتون خوش بگذره دوستان ...? سال تحصیلیه خوبی داشته باشین ...? خخخ?
  4. 4 امتیاز
    سلامی به گرمای خودم بچه ها من دیگه روزی یک ساعت میام چون درس دارم واقعا که رمان منو نخوندین ولی بازم مینویسم خدا نگه دار
  5. 3 امتیاز
    من رفتم تا نه ماه دیگه! شاید بیام سر بزنم ولی خیلی کم دعا کنید برام به هدفم برسم هدفم خیلی بزرگه و به تلاش زیاد نیاز داره! امیدوارم همه ی شما هم در این سال تحصیلی موفق باشید. تا دیداری دیگر خدانگهدار
  6. 3 امتیاز
    آخرین روز تابستان هم آمد و امشب دقیقا ساعت 12 شب ما را ترک می کند ... ولی من برعکس خیلی از افرادی که از پاییز بیزارند بخاطر مدرسه .. امسال عاشقانه منتظرم که بیاید امسال.؟! نمیدانم! شاید... تمام خاطراتم را پاییز زنده کند با آمدنش شاید ... زنده شود عشقی که در دلش جاری بود و من فکر میکردم میبینمش آری ! میدیمش .. در چشمانش اما الان ! بین من و او کیلومتر ها فاصله است . اما من در کنارم حسش میکنم . شاید او هم عاشقم هست .. فکر میکنم او هم مرا میخواهد اما بخاطر این غرور لعنتی نه من اعتراف کردم نه او ... و حتی در روز آخر هم می خواست غرور لعنتی اش را حفظ کند . نمیدانم ! شاید... نمی خواست از او خدافظی کنم و او را به خدا بسپارم . شاید دوست داشت همچنان او را در فلبم نگه دارم به امید روزی که دوباره همدیگر را ببینیم آن روز ! روز آخر ... من به جلوی درشان رفتم و خواهرش را صدا کردم . اما او چند ثانیه یا مات شد .انگار که کسی را دیده که اصلا انتظار نداشته . واقعا هم من هم بودم . انتظار نداشتم که دختری که عاشقانه مرا میخواهد اما بخاطر غرورش بعضی موقع ها به شدت با من سرد میشود و بعضی موقع به من لبخند میزد .. لبخندی که گرمیش از آتش هم گرم تر بود . شاید من هم انتظار نداشتم که اینطور شود و او به در خانه ای بیاید که برای همیشه او را ترک میکنم و من تمام پارسال را.. و پاییزش را با خاطره های که در صفحه مجازیم با او درست کردم به پایان رساندم ..... و سال جدید را با شادی او در خانه یمان شروع کردم که برای عید دیدنی با لبخندی بر لب و کت و شلواری سرمه ای وارد شد .... هیچ وقت به خانمان برای عید دیدنی قدم نگذاشته بود .. و حال که من عاشق شده بودم انگار او هم سرش به جای خورده بود و برای آخرین بار و اولین بار برای عید دیدنی آمد ... و من بعد آن روز زندگی ام را با آهنگ شک امو بند ادامه دادم و هر لحظه اش را یاد آوری میکنم و از میان خاطرات تو را فقط به یاد میاورم .. نمیدانم عاشقی چه دردیست که زمانی که خبر سرما خوردگیت را شنیدم دلم لرزید که چرا ؟ تو چرا من نه ؟ انگار که دلم حجم زیاد ی غصه را با آن خبر خرید و ... حال من ماندم و روز های که دلم می خواد به حال خودم بگریم امیدوارم هر جا که هستی خوشبخت باشی و موفق .. دلم برایت به شدت تنگ شده است .. و با باد پاییزی که به شانه هایم میزند و صورتم را نوازش می کند یاد تو میفتم به امید دیدار دوباره ات ...
  7. 3 امتیاز
  8. 3 امتیاز
    دیگه روز اخره با عشق نفس بکشید و هوای اخرین روز زندگیتون ببلعید
  9. 2 امتیاز
    * بسم الله الرحمن الرحیم * نام رمان : ریحانه ژانر : عاشقانه ، درام ، اجتماعی نویسنده : زهرا سلیمانی خلاصه ای از رمان : دوست داشتن بعضی آدمها ، مثل اشتباه بستن دکمه‌های پیراهن است ... تا به اخرش نرسی ، نمیفهمی از همان اول اشتباه کرده‌ای ... بعضی از تنهایی ها هم درمان ندارد . پـوک می کنـد . تکه هايی از وجـودمان را حذف می کند . بعضی از تنهایی ها ... فقط یـک درمان دارد ؛ که باشد ، بیـاید ، بمانـد ... هدف از نوشتن : پرورش ذهن ? ساعت پارت گذاری : هر موقع تونستم :/ برای خواندن رمان به این لینک بروید رمان ریحــ♡ـــانه نقد و نظرات ? با تشکر از ناظر خوب رمان @maede._.tz *مقدمه* درمیان منو تو فاصله هاست ... گاه می اندیشم ، می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری ... تو توانایی عشق ورزیدن را داری ، دست های تو توانایی آن را دارد . دفتر عمر مرا ، با وجود تو شکوهی دیگر ، رونقی دیگر هست . گاه می اندیشم ، خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید ؟ آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی می شنوی ، روی تورا کاشکی می دیدم ، شانه بالا زدنت را بی قید ، و تکان دادن دستت که ، مهم نیست زیاد ، و پوزخند زدنت را که ، عجیب ، عاقبت مرد ؟ کاشکی می دیدم و باور می کردم خود را اینگونه فریب دادم که تو عاشقم هستی . من به خود می گویم : « چه کسی باور کرد ، جنگل جان مرا ، آتش عشق تو خاکستر کرد ؟ » * ریحانه * #پارت_اول سال ۱۳۷۲ ... پشت پنجره ، موهای خرمایی اش را به دست باد سپرده و چشمانش خیس از اشک شده بود . هیچکس به ذهنش هم نمی گنجید که آرمین ، فقط برای داشتن فرزند پسر ، به عاطفه خیانت کند . خیانتی بزرگ و غیر قابل هضم . خوب می دانست که تمام این ها نقشه عمه ی بزرگ آرمین ( مهری ) است . او به دنیا آوردن دختر به عنوان فرزند اول را ننگ می دانست . دوباره چشمانش به کارت تزیین و مچاله شده مربوط به ازدواج آرمین ، در گوشه اتاق افتاد . قطره های اشکش غلتان از روی گونه های سفیدش می چکید و بر روی قالی پخش و محو می شد . آسمان جرقه زد . آنگاه برای همدردی ، همراه با عاطفه شروع به گریستن کرد . قطره های باران با خشونت به زمین سیلی می زدند و سپس از دید محو می شدند و قطره ای دیگر جایگزینش می شد . آرام آرام شدت اشکهای عاطفه ، همراه با شدت باران بیشتر شد . با وجود اینکه حدود نیم ساعتی می شد که از ازدواج آرمین و بیتا خبردار شده بود ؛ اما هنوز هم باورش برایش سخت بود . فکرش راهم نمی کرد که بیتا ، با پای خودش به اینجا بیاید و با شادمانی خبر ازدواجش را به عاطفه بدهد و سپس بعد از دادن کارت ازدواجش از آنجا برود . پاهایش سست شد و بر زمین زانو زد . در همان حال سرش را بالا گرفت و فریاد زنان اشک ریخت . برای لحظه ای چشمانش به روی عکس ازدواج خودش و آرمین افتاد . خیره به عکس دهانش را به آرامی به روی هم گذاشت و با صدای خفه باز هم به اشک هایش اجازه ریختن داد . چانه اش شروع به لرزش کرد . چند دقیقه نگذشت که حس کرد نمی تواند دیگر نفس بکشد . چشمانش را از چهره خوشحال و خندان آرمین در قاب عکس نمی گرفت . نفس هایش کشدار و شدت اشکهایش کم و کمتر شد . دستهایش را که بی حال بر روی پاهایش انداخته بود و می لرزید ، مشت کرد . با تمام توان از جا برخاست و ایستاد . چشمان آبی اش از شدت خشم به رنگ قرمز در آمده و به خاطر گرمای شدیدی که در بدنش احساس می شد ، موهایش به پیشانی اش چسبیده بود . به سختی قدمی برداشت . چشمانش را که در آتش خشم می سوخت ، از چشمان آرمین نمی گرفت . خشم و عصبانیت تمام وجودش را فرا گرفته بود . قدم دیگری برداشت . دستش را دراز کرد تا قاب عکس را بردارد . قاب عکس را برداشت . با نفرت به چشمان سیاه آرمین خیره شد . چشمانی که باعث فریبش شد . فریبی که حال داشت تقاصش را پس می داد . دندان هایش را به خاطر خشم زیادی که در وجودش شعله ور شده بود ، سخت به روی هم فشار می داد . آرام و زمزمه وار از میان دندان های به هم چسبیده اش خیره به عکس آرمین با خشم غرید : _ هیچ وقت فکرشو نمی کردم که چنین بلایی به سرم بیاری ... فکر می کردم که ... فکر می کردم که کنار تو خوشبخت ترین زن دنیا می شم . اما ... اما اشتباه فکر می کردم . آب دهانش را به سختی قورت داد و اجازه داد تا دوباره اشک گونه هایش را خیس کند . در همان حال ادامه داد : _ قسم می خورم که ... یه روزی انتقام تمام این بدبختی هامو ازت بگیرم ... حتی ... حتی اگر اون روز آخرین روز زندگیه من باشه ! اینبار به طرف پنجره برگشت . روبه جلو خم شد . سرش را بالا گرفت و همانطور که قطره های باران سیلی زنان به صورتش برخورد می کرد ، چشم هایش را بست و روبه آسمان فریاد زد : _ قسم می خورررررررررم ! و با شدت هر چه تمام تر ، قاب عکس را در حیاط خانه پرتاب کرد . قطره های باران چک چک از موهایش می چکید و از روی گردن سفید و درخشانش به پایین سر می خورد و سپس محو می شد . عاطفه انگار قصد نداشت که چشمانش را از هم باز کند . زیرا زمانی که باران به صورتش برخورد می کرد حس خوبی به او دست می داد . انگار که همین قطره های باران تنها برای خاموش کردن شعله های خشمی که در وجودش زبانه می کشید کافی بود . ناگهان در میان آن حس و حال ، در باز شد و دخترکی با موهای به هم ریخته و صورت رنگ پریده در درگاه در ایستاد . _ مامان ؟ عاطفه چشمانش را از هم باز کرد و به طرف ریحانه برگشت . خیره به ریحانه به زور لبخندی زد و از پنجره فاصله گرفت و با من من گفت : _ سلام گل من ! ... خوبی ، کی از خواب بیدار شدی ؟ ریحانه ، خمیازه ای کشید و در همان حال که با دستش چشمان خواب آلودش را می پلکاند جلو آمد و گفت : _ همین حالا بیدار شدم ... ناگهان با بلند کردن سرش نگاهش به چشمان به خون نشسته مادرش افتاد . با ترس و نگرانی ، تته پته کنان گفت : _ مامان ؟ ... چرا چشمات قرمزه ؟ ... گریه کردی ؟! عاطفه چیزی نگفت . تنها لبخندی تلخ تر از زهر بر لبانش نقش بست . آرام آرام زانووانش سست شد و جلوی پاهای کوچک ریحانه 4 ساله ، زانو زد . دستان لطیف و ظریف ریحانه را گرفت و در همان حال که دستانش را نوازش می کرد سرش را پایین انداخت و بی اختیار اشک ریخت . ریحانه ، غمگین و گیج آرام دستانش را از میان دستان مادرش بیرون کشید . سپس دستانش را بر دوطرف صورت مادرش گذاشت و به آرامی سرش را بالا آورد . عاطفه با چشمانی خیس از اشک به چشمان زلال و معصوم دخترش خیره شد . ریحانه ، نوازشگرانه بر صورت مادر خود دست کشید و قطره های اشک را از چهره اش پاک کرد . عاطفه با چانه ای که براثر بغض می لرزید ، لبخندی زد و کف دستان ریحانه را بر روی لبانش گذاشت ؛ چشمانش را بست و عمیق او را بوسید ؛ سپس چشمانش را به آهستگی از هم باز کرد . قطرات اشک مانند مرواریدی درخشان ، از گونه هایش غلتان به پایین سر می خوردند . یکی از دستانش را دراز کرد و در موهای خرمایی و بلند ریحانه ، که از او به ارث رسیده بود ، فرو برد و در همان حال خیره در چشمان ریحانه ، بابغض گفت : _ نه مامان جان ... گریه نکردم ... فقط ... فقط ... به سختی بغضش را قورت داد و گفت : _ فقط دلم گرفته بود . همین ! ریحانه چیزی نگفت و تنها به چهره غمزده مادر خود خیره شد . عاطفه هم خیره در چشمان ریحانه پلک نمی زد . او در چشم های ریحانه کودکی و شوروشوق بچگی اش را می دید . او خیلی دلش برای پدر و مادرش و حتی عرفان تنگ شده بود . بیشتر از آنکه فکرش را می کرد ، محتاج آنها بود . محتاج نوازش های مادرش ... محتاج بوسه های گرم پدرش ... محتاج شوخی های عارف و ناز کشیدن های هر از گاهی ... و حتی محتاج آن روز های خوب در کنار زهره ...! او دلش نمی خواست که ریحانه هم به سرنوشتش دچار شود . او خوشبختی ریحانه را در کنار خانواده و دوستانش می دید . حتی نمی توانست لحظه ای به فکر جدایی ریحانه و خودش بیوفتد . ریحانه تنها امید زندگی او بود ... گلویش را صاف کرد و خیلی جدی و بدون کوچکترین لرزشی در صدایش آرام ریحانه را مخاطب قرار داد و گفت : _ ریحانه ... خوب به حرفام گوش کن ... ! ریحانه تمام حواسش را به حرفهای مادرش داد . او کنجکاو شده بود که مادرش چه می خواهد به او بگوید . عاطفه آب دهانش را قورت داد و خیره در چشمان ریحانه ادامه داد : _ گوش کن ببین چی می گم ! ... سعی کن ... تمام حرفهایی که حالا بهت می زنم و به خاطر بسپاری ... این و بهم قول می دی ؟ ریحانه که می خواست هرچه سریعتر مادرش به سراغ اصل مطلب برود ، سرش را تند تند تکان داد . عاطفه دستان ریحانه را محکم تر در دستانش فشرد . آنگاه با چهره ای ملتمس و پر از ناراحتی شروع به حرف زدن کرد : _ ریحانه ... می دونم که برای زدن این حرفها حالا زوده ... اما ... سعی کن که توی زندگیت هیچ وقت ... هیچ وقت به کسی دل نبندی ! ... می دونم حالا نمی دونی منظورم از این حرفها چیه اما ... اینبار آرام تر از قبل زمزمه کرد : _ هیچ وقت عاشق نشو ! ... هیچ وقت . ریحانه متعجب به چهره ملتمس مادرش خیره شده بود . منظور مادرش را نمی فهمید . او حتی نمی دانست که عشق یعنی چه ! عاطفه سرش را جلوتر برد ؛ اما نگاهش را از چشمان ریحانه نگرفت . در همان حال نوازشگرانه به موهایش دست کشید و گفت : _ من به خاطر همین عشق لعنتی ... سرانجامم شده همینی که داری می بینی ! ... اصلا دلم نمی خواد که تو ... مثل من بشی ! ... نمی خوام که ... مثل من ... توی زندگی شوهرت گمنام بشی ! ... عشق اون چیزی نیست که همه راجبش فکر می کنن ! ... عشق ... تنها و تنها ... آدم و زجر می ده ! ... فقط همین ... سعی کن از کلمه ای به نام عشق دوری کنی ... همیشه و در همه حال ! توانست مادرش را درک کند . شاید هم هنوز برای درک کردن حرف مادرش زود بود ! شاید باید مثل مادرش عاشق می شد ؛ تا آن وقت منظور مادرش را بفهمد و بتواند او را درک کند . عاطفه ملتمسانه و با چشمانی پر از اشک ، با بغض آرام گفت : _ خواهش می کنم ریحانه ... بهم قول بده ... قول بده که هیچوقت حرفای منو فراموش نکنی ... قول بده که ... هیچ وقت ... عاشق کسی نشی ! ... 9 ماه طول کشید که قلب تورو شکل بدم ؛ نزار یکی بیاد توی چند ثانیه اونو ازت بگیره ! ریحانه ، تنها و تنها سکوت کرده بود . برای یک دختر 4 ساله ، هضم این همه حرف سخت بود . او کاملا گیج شده بود و نمی دانست چه جوابی باید به مادر خود بدهد . عاطفه ، ریحانه را در آغوش گرفت . در همان حال به همان آرامی شروع به حرف زدن کرد : _ عزیز دلم ... می دونم که یه روزی در زندگی به کسی وابسته می شی ... اصلا هرکاری کنی نمی تونی در زندگی جلوی وابستگی رو بگیری ... اما تو تمام سعیت و بکن ... نمی گم که حالا من توی زندگی و عشق شکست خوردم پس توهم مثل من شکست می خوری ! ... من می گم زیاد وابسته نشو ... وابستگی زیاد درسته شیرینه ... اما به همون اندازه آدمو از پا در میاره ! آنگاه ریحانه را از خود جدا کرد و خیره در چشمانش پرسید : _ خب ... حالا بهم قول میدی ؟ ریحانه سرش را پایین انداخت . او با شنیدن حرفهای مادرش گیجتر از قبل شده بود و واقعا نمی دانست منظور مادرش از این حرفها چیست . اما با این حال ، سرش را بالا آورد و با تمام وجود دهن باز کرد تا به مادرش قول بدهد ؛ اما ناگهان صدای زنگ خانه ، سکوت سرد اتاق را شکست ... ***
  10. 2 امتیاز
    سلاااااااااااااااام;) مدرسه ها اومده و ما کم کم باید رفع زحمت کنیم.? و خلاصه اینکه خوبی و بدی هم دیدید حلال کنید! راستی، رمانم یادتون نره! ☺? من بازم میام و تا اون موقع، خداحافظ✋?
  11. 2 امتیاز
    ایشاالله نیمه دوم سال براتون پر روزی و پر مشق باشه... خوش بگذره بَچوکا..!من که دارم از خوشحالی هلاک میشم...وای خدااا..برنامرو بگووو ریاضی فناوری عربی...سه تا از مضخرف ترسن درس های دنیا...باز به ریاضی بین اینا?
  12. 2 امتیاز
    دیکته شب یادتون نره دوستان ? ریاضیاتونم بنویسین ? " ستاد کوفت سازی تابستان "
  13. 2 امتیاز
    بعد از مرگم چه کسی فانوس به دست بر سر قبرم برایم فاتحه میخواند؟ بعد از مرگم چه کسی با اشک چشمانش غبار بر قبرم را میشوید؟ بعد از مرگم چه کسی گیتار به دست آواز رفتنم را میسراید؟ بعد از مرگم چه کسی برای نبودنم بیتاب و ناآرام میشود؟ بعد از مرگم چه کسی به یاد سوختن دلم یاد میکند مرا؟ بعد از مرگم مرا در دورترین غروب خاطراتت نخواهی دید.منی را که با هر نفس با یادت اندیشیده ام. و هر لحظه بی آنکه تو بدانی برایت آرزوی بهترینها را میکردم. بعد از مرگم نامم را در ذهنت تداعی نخواهی کرد. نامی که برایت بیگانه بود اما در کنارت بود بی آنکه خود خواهان آن باشی. بعد از مرگم چشمانم را روی کاغذ نخواهی کشید, چشمانی که همواره بخاطر غمها و شادیهایت بارانی بود. بعد از مرگم صدایم را نخواهی شنید. صدایی که گرچه از غم پر بود اما شنیده میشد تا بگوید دوستت دارم. بعد از مرگم خوابم را هم نخواهی دید. خوابی که برای من دیدنش آرزو شده بود. بعد از مرگم رد پایم را پیدا نخواهی کرد . رد پایی که همواره سکوت شب را میشکست تا مطمئن شود تو در آرامش خواهی بود. بعد از مرگم نامههای ناتمامم را نخواهی خواند. نامهایی که سراسر شوق از تو نوشتن بود. بعد از مرگم , بد از مرگم تو حتی قبرم را نخواهی شناخت.تویی که روی قبرم ازتو نوشته ام. نوشتم دوستم بدار که دوستت دارم. بعد از مرگم تو در بیخبری خواهی ماند. روزی بر خاک برمیگردم . سالهاست که مرده ام. سالهاست که فراموش شده ام. قبرم را در دورترین نقطه شهر روی تپه ای قرار میدهند و تو هم حتی در خیالت آن تپه را تصور نخواهی کرد. آنروز هوا بارانیست و من میترسم که مبادا تو درجایی باشی که خیس شوی و چتری در دستانت نباشد . من که به باران و خیس شدن در آن عادت دارم . به راستی , به راستی بعد از مرگم فراموش خواهم شد؟ من پر از حرفهای نگفته ام. حرفهایی از جنس سکوت که پر از هیچ است.
  14. 2 امتیاز
  15. 2 امتیاز
    دوستان عزیزم لطفا اگه کسی بلده چه طوری میشه حجم و کیفیت عکس رو کاهش داد؛به منم یاد بده.
  16. 2 امتیاز
  17. 2 امتیاز
    مرسی دشمن جون پیگیرش می شم.
  18. 2 امتیاز
  19. 2 امتیاز
    من نمی تونم پیوست به متنم اضافه کنم. لطفا بررسی کنید.
  20. 2 امتیاز
  21. 2 امتیاز
    قربون دستت من نفهمیدم ادمین چی می گه!
  22. 2 امتیاز
  23. 2 امتیاز
  24. 2 امتیاز
  25. 2 امتیاز
    جنگ-علی یاسینی AliYasini-Jang-320(www.Next1.ir).mp3


×