رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

پرچمداران

  1. S.H

    S.H

    ناظر رمان


    • امتیاز

      13,626

    • تعداد ارسال ها

      2,487


  2. maew._.tz

    maew._.tz

    مدير ارشد


    • امتیاز

      11,016

    • تعداد ارسال ها

      2,958


  3. N.a25

    N.a25

    ناظر رمان


    • امتیاز

      10,073

    • تعداد ارسال ها

      3,089


  4. MaryaM_

    MaryaM_

    نویسنده


    • امتیاز

      10,002

    • تعداد ارسال ها

      4,347



مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز از زمان دوشنبه, 8 مرداد 1397 در همه بخش ها

  1. 74 امتیاز
    نام رمان:آتشین ترین رز سرخ نویسنده:n.a25 ژانر:پلیسی ،عاشقانه هدف:سرگرمی خلاصه: من ترسا!دختری هستم که عاشقانه سرزمینم رو دوست دارم!خواسته یا ناخواسته وارد بازی شدم که شاید اخرش پایانی باشه برای من!برای داشته هام!و شایدم هنوز هم باشن ادمایی که من رو با هر وضعیتی دوست بدارن..... لیـــــنک صــــفحه نـــقد:👇👇👇 صفحـــه ی نقـــد و نـــظرات جلد دوم: رز بنفش داستان از اونجایی شروع میشه که دختر ترسا و ماتیکان می خواد وارد نیرو های پلیس بشه و.... مقدمه: ارزویی در سر دارم ارزوی تورا داشتن... ارزوی یک گل رز یک گل سرخ ارزوی یک رز سرخ همچو دانه های انار همچو ابشاری از خون همچو اتش گاهی از سیاهی ها رزی که شاید نامش این گونه بیان شود: *آتشین ترین رز سرخ*
  2. 74 امتیاز
    قوانین نوشتن رمان ... سلام خدمت نویسندگان عزیز : ضمن تشکر از شما بابت ثبت نام در سایت ( 98iia ) باید چند نکته رو خدمتتون عارض شوم که نه برای رمان شما و‌نه سایت ما مشکلی ایجاد نشه . 1) اگر عضو سایت نیستید لطفا اینجا کلیک کنیدو ثبت نام کنید ، حتی اگر تمایلی به نویسندگی نداشته باشید ، نویسندگان ما نیاز به نظرتان شما دارند و یا در قسمت های دیگر سایت احتیاج به پست های مفید شما داریم . 2) خیالپردازی کنید اصلا نیاز نیست تمامی جزئیات رو بیان کنید گاه ی قسمتی از رمان را فراموش میکنید یا به مشکلی برمیخورید ، ادامه ی رمان رو با استفاده از تخیلاتتون ادامه دهید ویا به زبان ساده تر به موضوع دیگر پرش کنید و داستان رو هیجان انگیز کنید . 3) لطفا نکات نگارشی رو رعایت کنید ، مثلا هرکجا احتیاج به مکث کردن هست ، کاما ، بگذارید . و همچنین کلمات را درست به کار ببرید . یعنی هم در جای مناسب به کار ببرید و هم غلط املائی نداشته باشد. چگونه نویسنده حرفه ای شویم ؟ 4) شما به عنوان نویسنده به عنوان الگو برای خوانندگان هستید ، کسانی هستند که‌خود را جای شخصیت های داستان شما میگذارند ، پس سعی کنید رمان شما آموزنده هم باشد . 5) اینجا لس آنجلس نیست ! لطفا ، خواهشا ، فرهنگ غربی رو‌در رمان هاتون به کار نبرید . دین ما اسلام است و از هرگونه گفتن بی بندو باری در رمان هاتون اجتناب کنید. از کلماتی مثل حر*ومزا*ده، دی*وث ، ل*ب گرفتن ، تخت خواب رفتن ، سک*س 6 *s*x ، توصیف بدن ، فراری شدن دختر ، بردگی ، ه*رز*گی ، خوردن نوشیدنی غیر مجاز ، وهرچیزی که درجامعه رواج نداره و باعث خدشه دار شدن تعصبات میشود ، بپرهیزید . 6) از شکلک ها استفاده نکنید ، چون وقتی تبدیل به کتاب میشه داستانتون اون شکلکها به شکل مربع ، یا اگر وسط سطر باشه نظم پاراگراف هاتون رو بهم میریزه و باعث میشه خواننده از ادامه دادن رمان خسته بشه و رمان های دیگتون هم مورد استقبال قرار نگیره . 7) حتما هر چه زودتر رمانتون رو در قسمت نقد قرار بدید ، ببینید نظر مدیران و کاربران سایت درمورد رمانتون چی هست ؟ کاربران گرامی در صفحه اصلی رمان یا داستان کوتاه چیزی ارسال نکنید ، درقسمت نقد بیان کنید چنانچه که نویسنده ای فراموش کرد قسمت نقد برای رمان بزاره خودتون یه قسمت نقد و نظر برای رمان ایجاد کنید. *** قسمت نقد چیست ؟(لطفا این قسمت را هم حتما بخوانید ) 8 ) در صفحه رمان خود، به غیر از پارت های رمان چیز دیگری ننویسید. و در صفحه رمان دیگر کاربران نیز مطلبی ارسال نکنید. 9) لطفا رمان هاتون محتویاتش با رمان های دیگه یکی نباشه ، (مثلا در حال حاضر در اکثر رمان ها شخصیت داستان یا بی پدر و‌مادر هست یا در داستان پدر و مادرش میمیره. ) شما متفاوت تر رمان بنویسید ! 10) یا تمام رمان رو به زبان خودمونی بنویسید یا ادبی . 11) کاربران و نویسندگان عزیز این سختگیری ها برای خودتون مفیده . بهر حال اگر ناشر از رمان شما استقبال کنه باعث افتخار ماست ؛ باید بگویم که رمانتون رو در سایت های دیگه انتشار ندید.. اگر رمانتون به نیمه رسیده و قصد ادامه دادنش رو ندارید در قسمت ارتباط با مدیران به ما بگویید. 12) دوستان اگر از مطلبی بازدید میکنید ، حتما از استاتر تشکر کنید ، نظراتتون رو درباره هر رمان در قسمت نقد رمان بگویید اما حتما دکمه تشکر و بزنید ، هم ما خوشحال میشیم هم نویسنده روحیه میگیره و هم شعور خودتون رو‌میرسونید . در تشکر کردن خساست به خرج ندهید . 13) نویسندگان عزیز لطفا اگر نویسنده ای خلاف قوانین شرعی و اجتماعی مطلب مینویسد حتما به صورت خصوصی مارا مطلع کنید . 14) اگر وقت ندارید رمان رو شروع نکنید ! رمان های شما خونده میشه و خوانندگانی داره ، به خاطر احترام به خوانندگانتون حداقل یک قسمت در روز بگذارید . رمان هایی که تا سه هفته پارت جدیدی نداشته باشند، به قسمت رمان های متروکه منتقل خواهد شد. 15) برای تبلیغ رمانتون در قسمت امضا لینک رمانتون رو بگذارید و در پیام خصوصی مزاحم کاربران نشید، همین طور اگه کسی ازتون تشکر کرد درقسمت نقد رمان خودتون از کاربران تشکر کنید . 16) توجه داشته باشید! وقتی که رمان شما در صفحه اصلی سایت منتشر شد، امکان حذف اون به هیچ عنوان وجود نخواهد داشت. سخن اخر- دوستان لطفا این قوانین رو رعایت کنید ، اگر هیچ کدام از موارد بالا رعایت نشه بخصوص شماره ۵ ، (چون باعث فیلتر سایت میشه )متاسفانه پارت رمانتون حذف میشه از همین الان عذر خواهی میکنم .
  3. 70 امتیاز
    پارت دوم ماکان: با اعصاب داغون وارد بیمارستان شدم.این پسر غیر از دردسر چیزی نداره!همیشه باید گند بزنه به همه کار ها!همیشه باید اعصاب من رو بهم بریزه!وقتی داشته محموله روتحویل می داده ازپشت بهش چاقو زدن و اون رو گوشه جدول ول کردن.واقعا نمی دونم با کدوم مهارتی اینهمه توی عملیات های قاچاق موفقه!به پرستار گفتم: -اون کسی که چاقو خورده توی کدوم اتاقه؟ برگشت طرفم و بهم نگاه کرد شاید از لحنم تعجب کرده بود،چون واقعا اعصبانی بودم و این عصبانیت ناخداگاه روی لحن و طرز بیان کلمه ها از دهنم تاثیر گذاشته!با لحنی که عین قیافش متعجب بود ،گفت: -کی؟ حالم خوب نبود!کلافه بودم!دستک رو توی موهام فرو کردم،همیشه مواقعی که کلافه میشم این کا رو انجام میدم!بی حوصله گفتم: -گوشات که مشکل ندارن احیانا؟کسی که نیم ساعت پیش از گوشیش به من زنگ زدین،کجاست؟همون که چاقو خورده بود!یه پسر حدودا ۲۲ساله! انگار از لحن برخوردم خوشش نیومده بود چون قیافه ارایش کردش،توی هم رفته؛ بود.بدون این که نگاه دیگه ای به من بندازه،به سیستمش نگاه کرد و گفت: -طبقه دوم اتاق ۱۱۸! با دیدن ازدحام مردم کنار اسانسور راهم رو به سمت پله ها کج کردم؛همیشه از شلوغی متنفر بودم!مخصوصا توی محیط های بسته!سرم پایین بود،روی اولین پله که قرار گرفتم،سرم رو بلند کردم تا با چشم هام تعداد پله ها رو بسنجم که دیدم یه جسمی با سرعت هزاو درحال سقوط به سمت پایینه،توی جامـخشک شده بودم و دقیقا نمی دونستم باید چیکار کنم!تا به خودم اومدم یه دختر پهن سرامیک ها بود و از سرش خون می اومد!با دیدن خون سرخی که روی سرامیک های سفید بیمارستان جاری شده بود تازه از شوک خارج شدم، اول با ترس نگاهی به صورت دختر که توی شالش گم شده بود کردمو بلافاصله به سمت پرستار ها دویدم.به یکیشون هول شده؛ گفتم: -یه نفر از پله ها افتاده کمک کنید. چند تا از پرستار ها روی سر دختره هجوم بردن و یکیشون شال رو از صورت دختره کنار زد بادیدن چهرش سرجام مبهوت ایستادم.این!این که....این که ترساست همون دختری که موقع تماس های مهم من سر می رسید و همیشه مزاحمم می شد...ترسا توی دانشگاهی که من اونجا بودم،درس می خوند و همیشه گند می زد به کار های من!هر موقع می خواستم با سورنا یا هرکس دیگه ای ارطباط برقرار کنم متوجه حضورش چهاز جلو او از پشت سر می شدم!انگار من رو می پایید!به دیوارهای سفید و بعد به پله ها نگاه کردم،سرم رو چرخوندم و بهزنی که دوان دوان با برانکار می اومد نگاه کردم. انگار توی بهت بودم!حس کردم فضای سنگینی اطرافم رو گرفته،احساس می کردم حالم از بوی خونی که توی راه رو پخش شده داره؛بهم می خوره! پس بی اهمیت راه گرفتم و پله هارو بالارفتم.به جهنم که مرده باشه؛تازه این جوری از شر یه مزاحم خلاص می شیم و می تونم زود تر به هدفم برسم!هدفی که پنج سال تموم به خاطرش زحمت کشیدم!سعی کردم فکرم رو از ترسا دور کنم ،ولی یه نگرانی کوچیک گوشه دلم جا خوش کرده بود!چهره شر و شیطونش رو توی دانشگاه با چهره غرق درخون الانش مقایسه می کردم و دلم می گرفت!وارد اتاق سورنا شدم خواب بود،رفتم بالا سرش و محکم کوبیدم پس کلش چشم هاش با حالت شوک زده ای باز شد و به من نگاه کرد،گفتم: -خاک برسرت چرا گذاشتی بیارنت بیمارستان؟الان اگه این ها پلیس خبر کنن چی؟گمشو لباس هات رو بپوش باید از اینجا بریم.سریع باش! با لحن مثلا مظلومی گفت: -داداش مظلوم گیر اوردی؟چرا می زنی؟مگه خودم اومدم بیمارستان؟ واقعا کلافه بودم ،اصلا حال خوشی نداشتم ،خسته بودم!شوک زده بودم!کمی هم نگران بودم!گفتم: -حوصله گوش دادن به چرت و پرت هات رو ندارم.سریع لباس هات رو بپوش بریم! یه نگاه به چشم هام انداخت،وقتی عصبانیت رو توی چشم های طوسیم دید،خیلی آرومـسرم رو از دستش بیرون کشید و از جاش بلند شد،از تخت فاصله گرفت و با اکراه به لباس هاش نگاه کرد ،گفت: -این ها رو بپوشم؟ چقدر مزخرف میگه! زل زدم به چشم های عسلیش و گفتم: -نه بیا لباس های من رو بپوش!احمق مگه دیگه این جا لباس هست؟ چشم هاش رو روی هم فشار داد و با لحن چندش واری گفت: -ولی خونین! دستم رو بردم بالا که بزنمش!واقعا کلافم کرده بود! سورنا:-غلط کردم.خیلی هم عالین! سورنا داشت شلوارش رو می پوشید منم بی حوصله طرافم رو انالیز می کردم یه اتاق سه دو چهار کوچیک با دیوار هایی به رنگ سبز کمرنگ و پرده هایی به رنگ ابی ،تنها وسایل اتاق یه یخچال کوچیک و دوتا تخت بود ،با پاهام روی زمین خط های فرضی می کشیدم و به اخ و اوخ های سورنا گوش می کردم که یهو در اتاق باز شد، یه پرستار مسن وارد شد اول یه نگاه به سورنا بعد یه نگاه طولانی تر به من انداخت طرز نگاهش اصلا خوشایند نبود،خطاب به من گفت: -اقا شما باید همرا من بیاید! با تعجب گفتم: -من؟می شه بپرسم به چه علت؟ پرستار اخم هاش رو درهم فرو برد و دست هاش رو به کمرش زد با صدایی که کمی جدی بود؛گفت: -علت رو من نه بلکه پلیس بهتون توضیح می ده.همراه من بیاید!
  4. 70 امتیاز
    پارت اول از دانشگاه خارج شدم و واسه اولین ماشین دست بلند کردم،یه پژو البالویی جلوی پام ترمز کرد؛ اینقدر فکرم مشغول بود و اعصابم خورد که بدون توجه به راننده سوارشدم ؛ تا در ماشین رو بستم هول گفتم: -سریع برو به بیمارستان.... با جوابی که شنیدم سرم صد و هشتاد درجه چرخید ،طوری که صدای ترق استخون گردنم اومد : -خودم می دونم کجا برم! با تعجب بهش نگاه کردم، پسره از این ها بود که با کله تو پیریز برق رفتن! واقعا الان حوصله کلنجار رفتن با یه جوجه فکلی رو نداشتم!کارت پلیسیم رو در اوردم و گفتم: -نظرت چیه بریم کلانتری ؟ با تعجب به کارتم نگاه کرد،توی ایکی ثانیه رنگ صورتش با گچ دیوار یکی شد!نگار سوسک مرده دیده!با شوک گفت: -تو پلیسی؟! وقتم کم بود!باید سریع یه رعه حل واسه نزدیکی به ماکان پیدا می کردم!وگرنه کل ماموریتم بهم می خورد!و حالا مامان...با اخمی که به خاطر استرس و عصبانیتم بود و با لحن سروانیم گفتم: -برو به بیمارستان... با ترس و تته پته گفت: -چ.. چش...چشم! کنار بیمارستان پیاده شدم و داخل دویدم به پرستاری که رسیدم،سعی کردم کلمات رو تو صفحه ذهنم بچینم: -ببخشید.چند ساعت پیش یه خانومی رو اوردن اینجا مشکل قلبی داشت !پروین ...پروین رئیسی.کدوم اتاقه؟من دخترشم! با یه لبخند مسخره و حرص درار گفت: -یه بار دیگه اسم رو بگو عزیزم توی سیستم بزنم! سریع گفتم: -پروین رئیسی! بدون اینکه سرش رو بلند کنه گفت: -طبقه دوم اتاق ۱۱۷! با سرعت طرف پله ها دویدم این قدر فکرم مشغول بود و نگران مامان بودم که اصلا متوجه اسانسور نشدم!داشتم پله هارو دوتا یکی مثل کانگرو می پریدم که یهو نفهمیدم چی شد ،یه دردی که ناشی از پیچ خوردگی بود تو ساق پیچید و حدود چهل تا پله رو درحال سقوط بودم !وقتی فرود اومدم جد ننه ننم اومد جلو چشم هام یه دور بندری رقصید و رفت ،از لای چشم هایی که داشتن روی هم می افتادن ،ماکان راد رو دیدم اون اینجا چیکار می کنه؟سرم گیج بود،همه چی دور سرم می چرخید!حتی چشم های طوسی ماکان!دیگه فرصتی برای فکر کردن پیدا نکردم و توی انبوهی از سیاهی فرو رفتم.........
  5. 67 امتیاز
    پارت سوم منظورش چیه؟پلیس؟یعنی چی؟ اگه تو این موقعیت پای پلیس باز بشه گند می خوره به کارم وبه پنج سال زحمتی که کشیدم!با خشم گفتم: -پلیس براچی؟اینجا چه خبره؟ پرستاره با اخم گفت: -وقاحت در این حد؟تازه می پرسید چی شده؟شما اون دخترو عمدا از پله ها هل دادید اونوقت از من علت می پرسید؟واقعا خیلی وقیحید! یه لحظه هنگ کردم این چی گفت؟من کی رو هل دادم؟ کدوم دختر ،یعنی چی؟اعصابم سر قضیه سورنا خورد شده بود و حالا این باعث شد عصبانیتم چندین برابر بشه و،بنزینی بشه رو خشم وجودم باداد گفتم: -چی داری می گی برا خودت؟هــا؟من کی رو هل دادم؟بگــو دیگه؟! پرستاره هم عین من صداش رو برد بالا و گفت: -صداتون رو بیارید پایین اینجا بیمارستانه!تازه می پرسی کی رو هل دادی؟بزار من بهت می گم!تو اون دختر معصوم رو از قصد از بالای پله ها پرت کردی و قصد جونش رو کردی!من خودم با چشمای خودم دیدم اون رو هل دادی و بعد که خون دیدی بقیه رو خبر کردی! با فریاد گفتم: -چـــــی؟ یه دور دور خودم چرخیدم ،یه خنده هریستیک کردم و گفتم: -چقد بهت پول دادن؟ هنگ کردم!ضایع بود می خواد برام پاپوش درست کنه ولی از طرف کیه؟اون دختر چرا می خواد من رو تو دردسر بندازه؟انگشتاش رو گرفت طرفم و گفت: -حدتون رو نگهدارید ،الانم همراه من بیاید پایین تا پلیس برسه! با صدای سورنا برگشتم طرفش: سورنا:-اینجا چخبره؟یکی به منم بگه چی شده؟ پرستاره انگشت اتهامش رو گرفت طرف من و گفت: -این اقایی که کنار شما ایستادن یه دختر رو از قصد از پله هل دادن! سورنا گفت: -کدوم دختر؟ انگشت شصتم رو کشیدم کنار لبم معمولا اوقات عصبانیت این کار رو می کردم،یهو منفجر شدم: -کدوم دختــــر هــان؟این همون دختره لعنتیه که مانع کارام می شه،فقط دستم بهش برسه به خدا شهیدش می کنم!عین چسب چسبیده به زندگیه من ول کنم نیست!فقط خدا خدا کنه گیرش نیارم! برگشتم به پرستاره گفتم: -چقد می خوای تا شهادت ندی؟ پرستاره یه پوزخند زد و گفت: -من چیزی رو که دیدم نمی فروشم! وای!وای!وای!دیگه دارم از کنترل خارج می شم!بافریاد گفتم: -لعنتی اخه تووو هیچـــی ندیدی!چیزی ندیدی که بخوای بفروشیــش! یه جوری نقش بازی می کرد یه لحظه به خودم شک کردم ،چطور ثابت کنم کار من نبوده ؟سعی کردم با ارامش برخورد کنم: -اون دختر کجاست؟می خوام با خودش صحبت کنم،شاید سوء تفاهم شده... پرستار گفت: -تو چند دیقه پیش اون رو تهدید به مرگ کردی ،و یک بارهم قصد جونش رو کردی ،ما نمی تونیم بزاریم اون رو ببینی!برامون مسئولیت داره! یه پرستار دیگه هم بهش پیوسته بود و با تحقیر من رو نگاه می کرد ،دوباره هریستیک خندیدم ،واقعا برام خنده دار بود ،الان که اینقدر به هدفم نزدیک شدم باید این مصیبت برا پیش بیاد ،واقعا برام خنده داره!خنده داره یه دختر چطور داره با ایندم بازی می کنه!سورنا که این حالت من رو می شناخت گفت: -ماکان اروم باش! با همون خنده گفتم: -من ارومم فقط اگه اون دختر رو نبینم این بیمارستان رو روسر همه خراب می کنـــــم! سورنا به پرستاره گفت: -بزار دختره رو ببینه!کاری باهاش نداره بهتون قول می دم! پرستاره ،با تردید گفت: -اگه خود اون خانوم رضایت دادن می تونی ببینیش!دنبالم بیا! چند اتاق اونطرف تر رفتیم ،وارد یکی از اتاقا شد و بعد دو دقیقهاومد بیرون و گفت: -برو داخل! پرستاره رو کنار زدم و رفتم داخل با خشم به دختره گفتم: -چی از جونم می خوای؟این کارا چیه؟من کی تورو هل دادم؟چرا داری دروغ می گی؟هـا؟ سرش رو انداخت پایین و گفت: -من فقط ازت کمک می خوام ! برای یه لحظه از لحن مظلومش شوکه شدم،این لحن از ترسایی که من توی دانشگاه می شناختم بعید بود!جفت ابرو هام از زور تعجب پرید بالا،کمک؟از من؟
  6. 64 امتیاز
    بِسٔم الله الرَحٔمانِ الرَحیم پارت 1 مقدمه مبادا چند ساعت دیرتر به زندگی کردن فکر کنید باید تاخت باید زد به سیم آخر باید دل به دریا زد باید کرد آن کاری را که باید باید خواست تا بشود... هیچ چیز در این زندگی آنقدر سخت نیست که هیچ وقت حل نشود هیچ چیز آنقدر تلخ نیست که رد نشود هیچ چیز آنقدر بد نیست که خوب نشود هیچ چیز انقدر بعید نیست که عشق نشود ... ٭٭٭٭٭ من کیانا رادمنش ، 19سالمه و تو یه خانواده ی پنج ، شش نفره زندگی می کنم . نه این که ریاضیم انقدر ضعیف باشه که نتونم دقیق بشمارم چند نفریم ، نه فقط نمی دونم شموردن کسی که تاحالا توی خونه ندیدمش به عنوان یکی از اعضای خانواده درسته یا نه ؟ بذار بهتر بگم به صورت کلی با چهار نفر بیشتر زندگی نمی کنم ... کیمیا خواهر 15 سالم ، کیارش برادر 23 سالم و مادر گرام ! بچه ی ارشد خانواده ، کیان بخاطر مشکلات خانوادگی خیلی وقت پیش برای همیشه ترکمون کرد ! و پدرم ، پدرم که این وسط نقش نخودی رو بازی می کنه . نه می شه گفت هست و نه میشه گفت که نیست .... پدرم امپول زنه ، در حد حرفه ای این کار رو می کنه که پرستار های بیمارستان های معروف هم به پاش نمی رسن ، فکر کردین دکتره ؟ نه بابا ما رو چه به این خوش شانسی ها ، معتاده ! شاید هم بهتر بود بگم که یه مریضیه سخت اجتماعی داره و حسابی داره باهاش دست و پنجه نرم می کنه ! و متاسفانه این روزها این مریضی سخت تر و واگیر دار تر از بیماری های لاعلاج ، فراگیر شده. از مامانم بگم که ارایشگره ، سخت کار می کنه و خرج خونه رو یه تنه می ده . خانم زحمت کشیه ! حتی پولی رو که کیارش به عنوان کمک خرج بهش می ده ، براش توی یه حساب پس انداز می کنه (شما خرج مواد بابام رو هم که هر وقت تموم می شه سر و کلش پیدا می شه رو روی خرج خونه بذارید ) . دلیل جدا نشدن مامان از بابای عملیم هم فقط و فقط یه چیزه ، عشق زیاد ! هنوزم مامانم امید داره که بابام خوب می شه ! از دار دنیا هم فقط یه خونه ی نقلی داریم که از طرف خانواده ی پدری بهمون ارث رسیده که بر خلاف ما خیلی پولدارن . پدرم بی اجازه و با وجود مخالفت های زیاد با مامانم ازدواج می کنه و همین باعث می شه بعد یه دعوای حسابی از خانواده طرد بشه . بعدها بابام از فشار و سختی های زیاد زندگی معتاد شد . اون روز ها هیچی نداشتیم امرار معاش خیلی سخت بود ، تا این که عموم بعد از فوت پدربزرگم دلش به حال ما سوخت و یه خونه ، فقط یه خونه از اون همه دارایی به نام ما زد که بماند هنوز هم که هنوزه منتش رو سرمون میذاره ! شانسمون کجا بود ؟ تنها چیزی که ما همیشه داریم ، جیش !
  7. 62 امتیاز
    پارت اول: همه چیز در یک روز عادی اتفاق افتاد. آن شب مثل همیشه روی تخت خوابم دراز کشیدم و در رویاهای تلخ و شیرینم غرق شدم. اما یک اتفاق، باعث شد تا زندگی روی تلخش را هم به من نشان دهد. شاید هم بتوانم بگویم روی حقیقی اش را. ******** صدای زنگ گوشی بی نهایت کلافه ام می‌کرد؛ چشمانم را باز کردم و دستم را به سمت عسلی کنار تختم بردم و به گوشی ام چنگ زدم. نور گوشی چشمم را اذیت می کرد. نفسم را کلافه وار بیرون دادم و چندین بار پلک زدم. به صفحه گوشی ام چشم دوختم. اسم تینا روی گوش خودنمایی می‌کرد. اخم هایم را در هم کشیدم، تماس او در گرگ و میشی هوا، چه معنی ای می‌داد؟ انگشتم را روی چشمم کشیدم و تماسش را جواب دادم. با صدای خواب آلودی گفتم: جانم؟ _الو تانیا؟ صدایی که مرا صدا می‌زد؛ صدای تینا نبود. خمیازه ای کش داری کشیدم. _من: بله؟! _دختر: من مهسام! دوست تینا! سعی کردم حرف هایش را در ذهنم حلاجی کنم. روی تخت نشستم و به بدنم کش و قوسی دادم. زیر لب گفتم :مهسا؟ چیزی نگفت. ادامه دادم: خب؟ _مهسا: تینا! ...خب تینا... تینا. استرس را در تک تک واج های کوتاه و بلند حرف هایش احساس می کردم. با شنیدن اسم تینا گوش هایم تیز شد. اما باز هم نفهمیدم که سرنوشت می خواهد تلخ ترین خبر زندگی ام را به من دیکته کند. _مهسا: تینا...دیشب که رفته بودیم، برف بازی... چانه ام را خاراندم و منتظر ادامه حرفش ماندم. اما صدای گریه امانش نداد تا ادامه دهد. اخم هایم را در هم کشیدم.گریه؟! صبح؟ اما.. این همان مهسایی بود که به مسخره بازی های بیش از حد شهرت داشت. زیرلب غرغری کردم و روی تختم ولو شدم. گوشی را دم گوشم گرفتم و گفتم: سرما خورده؟ تب کرده؟ خوب می شه نترس. بادمجون بم آفت نداره. دوباره سکوت برقرار شد. میان خمیازه هایم، با صدایی خواب آلود تر از همیشه گفتم: بدبخت! شانسم نداشته تو مسافرت آخه؟! ..حالا گوشی رو بده باهاش یه حال، احوال بکنم. وقبل از اینکه مهسا حرفی بزند گفتم :در ضمن مطمئن باش تینا خوشحال نمی شه گوشیش رو نصفه شبی کش برین ها! گرچه لحنم آنقدر نامطئن و شک برانگیز بود که خودم هم به خودم شک کردم. _مهسا: چی میگی دختر؟! شوخی چیه؟.. به.. بهاره... بی..بیاا..بهش...بگو.. بهاره؟! بهاره صمیمی ترین دوست تینا بود و من می دانستم اصلا این شوخی های مسخره نیست! صدای نفس نفس زدن های بهاره را شنیدنم. بغضش نترکیده بود اما غم در صدایش بیداد می کرد. _بهاره: تانیا عزیز دلم! ببین... زیر لب بسم اللهی گفتم و لبم را گاز گرفتم. _بهاره آرام گفت: آخه چی بگم بهش؟ _مهسا از آن طرف گفت: د بگو بهش که بی خواهر شده .. بگو دیگه تینایی وجود نداره که تنهایاشو پر کنه.. بگو از این به بعد فقط.. نمی فهمیدم آن دختر چه می گفت. دست هایم می لرزید... با شک گفتم: تینا؟...چی شده؟... نفس نمی... نمی کشه؟! آره ی آرام آن دختر، گواهی شد بر تمام حدس های درست و نادرستی که در ذهنم جولان می دادند. معادلات ذهنی ام نابود شده بود .نفسم سخت بالا می آمد. دنیا مقابل چشمانم سیاهی می رفت. فریادی کشیدم و من ماندم و تباهی. من و سرنوشتی که برایم روزهای سخت را از خواب خفته بیدار کرده بود تا چنگ به روزگارم بیندازند و مرا از پا در بیاورند. ******سه ماه بعد: تانیا: سرم را روی میز گذاشته بودم؛ دستانم را حائل سرم کرده بودم... ولی نتوانستم لرزش شانه هایم را متوقف کنم،سنگینی نگاهش را احساس کردم. اما نمی خواستم، دوباره مسخ چشمان قهوه ایش شوم. من بزرگ ترین و امن ترین آغوش زندگی ام، بعد از پدر و مادرم از دست داده بودم. و مهیار کسی بود که همه باور داشتند می تواند حالم را با حرف هایش خوب کند. شاید راست می گفتند. اما من نمی خواستم که مهیار حال بد و شکست خورده مرا ببیند. پس در برابر او هم همانند دیگران سکوت کردم. زمان می گذشت و من سرم را از روی میز بر نمی داشتم. صدای قدم های مهیار را شنیدم اما باز هم تکان نخوردم. سایه اش را به وضوح پشت سرم احساس می کردم. اما کوچک ترین عکس العملی نشان ندادم. دست آخر باز هم مهیار پا پیش گذاشت. سرش را نزدیک آورد . با لحن آرامی گفت: تانیا؟ نفس هایش را احساس کردم و دیوانه تر از پیش شدم. چیزی نگفتم؛ سرم را بلند کردم، به روبه رویم خیره شدم. می دانستم که اگر دوباره، چشمانم، آشوب نهفته در نی نی اش را ببیند، به بلور های خفته اجازه می دهند تا گونه هایم را خیس کنند. لبم را از درون گاز گرفتم. -مهیار: چیزی نمیگی؟ نگاهش نکردم، سرم را به چپ و راست تکان دادم. مهیار منتظر چه بود؟ سخن گفتن من؟ مگر ممکن است که انسان در عالم خواب باشد و از بیداری سخن بگوید؟ من خواب بودم. در کابوس مرگ تینا دست و پا می زدم. و بیداری هم، درد های نهفته در درون بودند. _ مهیار نگاهی به من انداخت و گفت : باشه برو... صندلی را کنار کشیدم؛بلند شدم.زیر چشم نگاهش کردم. مهیار لبخند مطمئنی بر لب داشت. نگاه هایمان برای لحظه ای بهم گره خورد. پلک هایش را با اطمینان به روی هم فشرد و سرش را تکان داد. لبخند بی جانی زدم و مهیار لب زد : این قدر خودتو زجر نده دختر! چیزی نگفتم و در را بستم. نفس عمیقی کشیدم و سری برای منشی اش تکان دادم. دستم را روی دکمه آسانسور فشار دادم و با بی حالی این پا و آن پا کردم. مطب مهیار مرا خفه می کرد و به بغض ها و گریه هایم اجازه ابراز وجود نمی داد. صدای آسانسور بلند شد و من داخل شدم و به آینه کثیف آسانسور خیره شدم. زهر خندی زدم و زیر لب گفتم : دست مریزاد سرنوشت! و بعد آرام بیت شعری را با خودم زمزمه کردم:. " خود ندانم چه خطائی کردم که ز من رشته ی الفت بگسست در دلش جائی اگر بود مرا پس چرا دیده به دیدارم بست؟" نفس عمیقی کشیدم. چه شد که آن تانیای سرحال و پر جنب و جوش مرد، و جای ققنوسی که باید همچنان شاداب می بود؛ من متولد شدم؟! من 3 ماه پیش با مرگ خواهرم مردم؛ ولی هیچ کس نفهمید که این تانیا همزمان با خواهرش مرد. زیرا می خواستم به همه ثابت کنم که من نیازمند هیچ کس نیستم، و استقلالم را حفظ کنم. می خواستم تانیا را بدون تینا معنی ببخشم. اما من طبلی تو خالی بودم و هرچه گذشت، حقیقت مرا رسوا تر ساخت. من تا 40 ام تینا روزه سکوت گرفتم و سخنی برلب نیاوردم.آن روز های سخت را به وضوح یادم است. گیج و منگ بودم. همه می گفتند که من دچار شوک شدیدی شده ام! ولی شوک لحظه مرگ تینا نبود! لحظه ای بود که من وارد اتاقم شدم و هرچه تینا را صدا زدم؛ پاسخی نیافتم... لحظه ای بود که من زمین خوردم وکسی دستم را نگرفت... خودش بود! این دلتنگی بزرگترین شوک زندگی من بود.وقتی طناب عشق من و تینا گسست، من تازه عمق نبود تینا را درک کردم.تازه فهمیدم،بی پناهی یعنی چه! اما می دانی چه شد من لحظه ای این را فهمیدم که دیگر 3 ماه از آن روزها گذشته بود. نه اینکه بگویم مرگش را نفهمیدم؛نه! فقط مسئله این بود که من هنوزهم باور نمی کردم؛ یا شاید هم نمی خواستم باور کنم! صدای آسانسور بلند شد و من آرام از آن بیرون آمدم. نفس عمیقی کشیدم و ریه هایم را سرشار از هوا.. سرم را بالا گرفتم و با غرور ساختگی در خیابان قدم زدم و دوباره آن طبل را که آکنده از بی چیزی بود به صدا در آوردم.
  8. 61 امتیاز
    پارت چهارم نگاهم رو تو چشمای ابیش دوختم،قیافش بی از اندازه یه دختر معمولی جذاب بود! با بغض گفت: -من هیچی یادم نیست ! از تنهایی می ترسم!تنها چهره ای که یادمه تویی ،یه پسر با چشم های خاکستری!فقط همین!،دکتر گفته دچار فراموشی موقت شدم!تو باید کمکم کنی!من حتی یادم نیست اسمم چیه، اهل کجام ،خانوادم کجان؟!کین ؟!هیچی یادم نمیاد! بی خیال انسانیت شدم چون الان توی موقعیتی قرار نداشتم که بتونم به کسی کمک کنم ! من:-خوب این ها که گفتی به من چه ربطی داره؟دقیقا نقش من چیه که گفتی من هولت دادم؟ یهو لحنش عوض شد و با خشم و یه چیزایی تو مایه دستور دادن گفت: -تو باید من رو از تنهایی نجات بدی ،چون فقط چهره تو یادمه و از کجا معلوم تو من رو هل نداده باشی؟اگه من رو از اینجا نبری از توشکایت می کنم و به جرم این که می خواستی من رو از قصد بکشی می ندازمت زندون!از اون جایی که پله ها دوربین ندارن محکوم شدن تو حتمیه ! شوک زده فریاد زدم: -چـــــــــــــی؟ دختره که انگار مجبورش کردن چین حرفی رو بزنه گفت: -همین که شنیدی یا تا موقعی که حافظم رو به دست بیارم.... با ...من ازد...ازدواج می کنی و میام خونه تو یا همین الان ازت شکایت می کنم،تازه من یه شاهد هم دارم! برای یه لحظه خون به مغزم نرسید!چـــی؟باهاش ازدواج کنم؟به خاطر یه تهمت بچه گانه و بی اثاث کند بزنم به هدفم؟باعصبانیت گفتم: -می فهمی چی می گی؟تو دیوونه شدی؟عقلت رو از دست دادی؟ از اتاق زدم بیرون،لعنتی ،لعنتی !فقط همین رو کم داشتم! مغزم داشت سوت می کشید !نمی تونم به هیچ وجه چنین خواسته ای رو درک کنم!تو این اوضاع قراش میش اینم اومده می گه با من ازدواج کن!سرم رو گرفتم تو دستام و فشار دادم اگه پای پلیس به این ماجرا باز بشه زحماتی که سالیانه کشیدم از بین میره!خدایا چی کار کنم؟پنج سال زحمتم مهم تره یا این دختره دیوانه؟عین خر تو گل گیر کردم،خـــدا یا خودت کمکم کن،تو که می دونی چقد این پنج سال عذاب کشیدم!توکه از تموم سختی های من خبر داری،توکه شاهد تمام زجر های من بودی! چـــرا الان اخ؟!سعی کردم به اعصابم مسلط بشم،باید بین بد و بد تر یکی رو اتنخاب کنم! رفتم طرف پله ها و سرک کشیدم ،راست می گفت اثری از دوربین نبود !خـــدا؟این دیگه چه مصیبته انداختی به جونم؟چه خاکی به سرم بریزم؟چرا من رو همیشه تو سختی می ندازی؟چاره ای ندارم! خوستم یه بار دیگه شانسم رو امتحان کنم ،رفتم تو اتاق و گفتم: -چرا داری این کا رو می کنی؟هدفت از این کارا چیه؟ با همون لحن مسخره و مظلومش گفت: -من از تنهایی می ترسم! به درک،به جهنم ،به من چه که می ترسی ، باید یه جوری قانعش کنم دست از سرم بر داره سعی کردم لحنم رو مهربون کنم : -اگه ببرمت تو یکی از بهترین اسایشگاه های تهران چی؟دست از سرم بر می داری؟ ترسا:-نه من نمی خوام برم اسایشگاه!اگه میخواستم برم اسایشگاه که خودم رو جلوی توی انتر کوچیک نمی کردم! همون موقع در اتاق رو زدن و یکی از پلیس های خانوم وارد اتاق شد ،خدا یا بد بخت شدم !ینی واقعا شکرت خدا !شکرت که توی این موقعیت چنین دردسری رو جلوی پام گزاشتی!پلیسه روبه ترسا گفت: -شما شکایت داشتید؟ از عصبانیت مطمعنم سرخ شده بودم !چیکار کنم؟چه گلی به سرم بگیرم؟اگه الان من بیافتم زندان چی می شه؟سعی کردم تصمیم درستی بگیرم!قطعا بعدا از این کارم پشیمون می شم اما چاره دیگه ای ندارم،نمی تونم نابودی زحماتم رو جلوی چشمام ببینم! بهش گفتم: -قبوله ، قبوله لعنتی ،بهش بگو بره! فشار زیادی رو روی خودم حس می کردم ،انگار کل دیوار های اتاق بهم فشار وارد می کردن!به وضوح چراغی تو چشماش روشن شد به پلیسه گفت: -حل شد خانوم شما می تونید برید! پلیسه با لحن بدی گفت: -مگه ما مسخره شماییم خانوم؟حل شد یعنی چی؟شما مارو این همه کظوندین اینجا برای موضوعی که حل می شه؟واقعا براتون متاسفم! این روگفت و از اتاق بیرونرفت ،منم از اتاق خارج شدم و به پرستاره که هنوز اونجا وایساده بود گفتم: -یه روز تاوان این کارت رو ازت پس می گیرم!مطمعن باش! رفتم تو اتاق سورنا ،که یه چیزی محکم تو سرم خورد ،دستم رو سرم گزاشتم و به سورنا گفتم: -چته رم کردی؟ با حرس گفت: -دو ساعته کدوم گوری رفتی؟چی شد؟با دختره حرف زدی؟ نشستم گوشه تخت و گفتم: -دودقیقه حرف نزن اعصابم خورده! با تعجب گفت: -چرا؟ با پرخاش گفتم: -چرا؟بدبخت شدم!بی چاره شدم!این دختره اومده می گه بیا من رو بگیر! با تعجب گفت: -یعنی چی؟میخواد دوباره بی اوفته تو بگیریش؟دختره خله؟کم داره؟ با مشت زدم تو بازوی سورنا ،واقعا الان تو وضاعیتی نبودم که بخوام به شوخی های سورنا بخندم!با پرخاش گفتم: -برو گمشو مرتیکه دلقک!می گه بیا با من ازدواج کن!می فهمی؟اررره؟ سرش رو تکون دادو گفت: -بلانصبتم نفهم که نیستم ،می فهمم! یه دفعه با داد گفت: -چـــی؟؟؟؟ سرم رو تکون دادم و گفتم: -دختره می گه حافظم رو از دست دادم! سورنا گفت: -به توچه اونوقت؟ با صدایی که بیش از حد طبیعی بلند بود گفتم: -واقعا نمی فهمی یا خودتو به نفهمی زدی؟هــا؟داری من رو مسخره می کــنی؟ ترسا: از خوشحالی دلم می خواست شیش هشت بزنم!بلاخره تو نستم،توستم و توستم!تو هوا بشکن می زدم که در اتاق باز شد و مژده ،دوستم که باهم تو اداره کار می کنیم اومد و گفت: -تری بلاخره تونستی! خندیدم و گفتم: -تو چرا اینجایی؟یالا برو به سرهنگ خبر موفقیتم رو بده! خندید و گفت: -باشه ،حواست رو جمع کن دوست جونی! سرم رو تکون دادم ،از جام بلند شدم سرم گیج می رفت ،از پرستار پرسیدم ماکان کجاست،گفت تو اتاق پیش دوستشه،به به گل بود به چمن نیز اراسته شد ،پس به احتمال زیاد سورنا هم اینجاست ،رفتم پشت در اتاقشون و بدون در زدن داخل رفتم ،ماکان با دیدنم یه اوف بلند کشید و سورنا با تعجب بهم خیره شد ،مظلوم گفتم: -سلام! کسی جواب نداد،ماکان که معلوم بود خیلی داره خودش رو کنترل می کنه نزنه شل و پلم کنه گفت: -ببین می گردم خونوادت رو پیدا می کنم!بیخیال من شو! سرم رو به علامت نه انداختم بالا و گفتم: -خوانواده ای که نمی شناسم به چه دردم می خوره؟ ماکان با داد گفت: -ازدواج بـا مـن به چه دردت مــی خــوره؟ چی بگم؟والا به درد لای جرز دیوارم نمی خوره!خخخخ خیلی عادیگفتم: -عاشق چشم و ابروی زشتت که نشدم،مجبورم ،می فهمی؟مجبورم!چیزی یادم نمیاد ،کسی رو نمی شناسم!حتی اسم خودم رو نمی دوندم.... یهو اشکام چکید ،به خدا من باید با زیگر می شدم ،به قیافه های ماکان و سورنا نگاه کردم کم مونده بود دوتا شاخ از سراشون بزنه بیرون،ما اینیم دیگه،یه حس خیلی خوبی توی دلم افتاده بود که بهم این امید رو می داد که دیر یا زود موفق می شم!
  9. 60 امتیاز
    پارت پنجم سورنا گفت: -الهی ماکان برات بمیره،گریه نکن! چقد از این پسره بدم میاد!چای نخورده موز بر می داره! یه پسر پرو با قیافه نسبتا خوب که متشکل از چشم های عسلی و پوست گندمی با موهای قهوه ای روشنه!اشکام رو پاک کردم و گفتم: -قول می دم فقط تا زمانی که حافظم رو به دست اوردم پیشت بمونم ! پسره یه اوف بلند کشید وگفت: -تو خودت درک می کنی از من چی می خوای؟ سرم رو انداختم پایین مثلا برای مظلوم بازی!وگرنه به من می خوره؟نچ!ماکان اول به من یه نگاه عمیق انداخت و بعدبه سورنا گفت: -پاشو ،می ریم! با تعجب گفتم: -کجا؟ ماکان گفت : -دنبالمون بیا ولی وای به حالت صدات در بیاد!فعلا بیرون باش تا ماهم بیایم! سرم رو به نشونه باشه تکون دادم و از اتاق رفتم بیرون بلافاصله تو اتاق کناری پریدم ،که اتاق مامان بود باید بهش اطلاع می دادم هرچند سرهنگ خودش خبر می داد ولی گفتم بزار خودم هم بگم........... ماکان: دستم رو تو موهام کردم و محکم کشیدم ،به سورنا گفتم: -چیکار کنیم؟ شونه هاش رو انداخت بالا و گفت: -بگیرش دختر خوشگلیه!بهم میاید ،ایشا..به پای هم پیر شید... با حرس و عصبانیت گفتم: -سورنا چرند نگو !چه غلطی کنم با این دختره؟ اون هم مثل من جدی شد و گفت: -کاری نمی تونیم بکنیم فعلا باهاش ازدواج کن تا ببینم بعدا چی پیش میاد ،شاید همین فردا حافظش رو به دست اورد و رفت ،هیچ کس از فردای خودش خبر نداره! سرم رو تکون دادام حالا چرا ازدواج؟نمی شه همین طوری بیاد باما زندگی کنه؟واقعا شوکه بودم ،یهو یه نفر بیاد بگه با من ازدواج کن وگرنه ازت شکایت می کنم !واقعا خیلی مسخرست یه صدایی از درونم گفت:به نظرت احمقه که با دوتا پسر تو یه خونه زندگی کنه؟سرم رو تکون دادم خوب الان مگه می خواد چیکار کنه ؟الانم می خواد باما زندگی کنه!بی خیال شدم ،توی این وضعیت راهی جز بی خیلی ندارم!و به سورنا گفتم: -بلندشو بریم تا کسی متوجه نشده! از اتاق ربیرون رفتیم دختره نبود!در اتاق کناری باز بود و از توش صدای پچ پچ می اومد.اروم درو باز کردم و یه قدم داخل شدم ،ترسا به طرفم برگشت انگار دست پاچه شده بود،با دقت حرکاتش رو زیر نظر گرفتم.سریع گفت: -راستش صدای ناله از این اتاق می اومد ،من هم ...من هم اومدم ببینم چی شده .. سرم رو تکون دادم و گفتم: -بریم! از اتاق خارج شدم اون هم اومد دنبالم تقریبا داشتیم از بیمارستان خارج می شدیم که همون پرستاره اومد جلومون ،یه نگاه به من یه نگاهم به ترسا کرد و راهش رو کشید،رفت !جفت ابروهام از تعجب به سمت بالا پرید !چرا جلومون رو نگرفت؟سورنا گفت: -بریم داداش تا کس دیگه ای ندیدتمون! همه باهم از بیمارستان خارج شدیم.دختره داشت با خودش کلنجار می رفت.ازش پرسیدم: -چته؟ روبه من گفت: -دارم واسه خودم اسم اتخاب می کنم.به نظرت صغرا بهتره یا کبری؟ واقعا یه تختش کمه!سورنا گفت: -شاید نظرم مهم نباشه ولی به نظرم اقدس بهتره! خود سورنا زد زیر خنده ،برای خاتمه به این بحث مزخرف گفتم: -اسمت ترسا ست! باتعجب گفت: -تو از کجا می دونی؟ اگه قراره باما زندگی کنه پس دیگه صلاح نیست به دانشگاه بیاد ،گفتم: -بهت ترسا می خوره ،همین جوری گفتم! سرش رو تکون داد و دیگه چیزی نگفت ،با دزدگیر قفل ماشین رو زدم و خودم نشستم ،سورنا طرف شاگرد سوار شد و ترسا هم نشست عقب ،ماشین رو راه انداختم.به سورنا گفتم: -بابای دوستت رو بگو بیاد خونه بین من و این صیغه محرمیت بخونه! دختره با جیغ گفت: -چی؟؟صیغه؟ بی خیال گفتم: -چیه نکنه انتظار داری عقد داعمت کنم؟ ترسا:-پس چی؟مگه خرم بیام صیغت شـم؟چی فک کردی با خودت هــا؟ سورنا دخالت کرد و گفت: -تو با کدوم شناسنامه عقد داعم می خوای؟یکم مغزت رو به کار بنداز! دختره با عصبانیت گفت: -من رو کنار کلانتری پیاده کنید انگار آبمون باهم تویه جوب نمی ره ،بزن بغل اصلا خودم می رم! با داد گفتم: -اخه احــمق مگه شــناسنامه داری که عـقد داعمت کنم؟ دختره گفت: -به من مربوط نیست!چه می دونم برو از ثبت احوال بگیر!بگو فراموشی گرفته.برا من فرقی نداره!باید من رو عقد داعم کنی .دیگه چجوریش مشکل توعه نه من!تنها شرطم اینه!
  10. 59 امتیاز
    پارت2 -هــــــــــوی خره دوباره رفتی توی هپروت ؟ از اون جا چه خبر ، شربت می دادن ؟ صدای مونا بود که از فکر در اوردتم .نگاه گنگ و مبهمم رو به صورت گرد و سفیدش که با اون چشمای درشت شدش حسابی با نمک شده بود ، انداختم و گفتم : -از کجا ؟ کجا شربت می دادن؟ مونا تابی به موهای بافتش داد و با خشمی که بخاطر خون سردی من تو صداش ریخت ، گفت : مونا-هپروت عزیزم هپروت ! مثل این که کیک یزدی هم می دادن ؟ اصلا طبق یه قانون نا نوشته که به ثبت جهانی رسیده بود ، حرص دادن افراد تپل و مهربون حسابی کیف می داد . برای این که بیشتر حرصش بدم ، گفتم : - اره ، نمی دونی چقدر خوش مزه بود جات خالی . لب های غنچه ایش رو که با رژ صورتی جلا داده بود ، محکم روی هم فشار داد و با قیافه ی نمکی شدش گفت : مونا -خدا شفا می ده . قهقه ام رو به زور به یه لبخند پلید مبدل کردم و گفتم : -شفا بده تو تنها می مونی ! هرچقدر بیشتر حرص می خورد ، رنگ دونه های پوست سفیدش ، قرمز تر می شد ! طی یه تصمیم آنی با کیفش توی سرم زد و گفت : مونا-خفه بابا. روی مود کل کل بودم ، بی وقفه جوابش رو دادم : -بگو دایی ، ببرمت پیش زندایی. مونا-روتو برم . -رومن بری می اوفتی . کلافه از حاضر جوابی های بی پایان من نفس عمیقی کشید و گفت : مونا - اه کیانا دو دقیقه خفه شو ببین چی می گم ! -بنال . مونا-بی تربیت . به نشونه ی قهر بلند شد ، کیفش رو برداشت از قهوه خونه بره بیرون که به سرعت گفتم : - ا مونا جونم ، جون کیانا قهر نکن دیگه ! بگو عزیز دلم . با لبخند رضایت بخشی کیف رو روی تخت پرت کرد و سر جای اولش برگشت . مونا-بار اخرت که به من چرت و پرت می پرونیا ! - چشم ، بار اول و آخرم بود. سکوت بینمون حکم فرما شد ، توی افکارش غرق بود و رفته رفته چهرش در هم تر می شد . چیزی نکشید که توی جاش جا به جا شد و گفت : ـ آجی حالا چیکار کنم ؟ هر وقت با این لحن صحبت می کرد ، مطمئن بودم که یا با جدید ترین دوست پسرش تموم کرده ، یا بخاطر دست و پا چلوفتی بودنش بلا نسبت شما ، مثل خر توی گل گیر کرده . بی میل از شنیدن حرف های تکراری مونا ، گفتم : -چی رو قربونت برم ؟ مونا-امیر دیگه، چیکارش کنم؟ توجهی به حرفش نکردم در حالی که با ناخن دستم ور می رفتم ، گفتم : -چی رو چیکارش کنی ؟ مونا- گوشـــــــات مشکل داره ؟ می گم امیــــــر رو ... پوست گوشه ی ناخنم رو توی دهنم گذاشتم با دندون کندم و بیرون تف کردمش . -امیر کیه ؟ مونا- ا کیانا شورش در نیار دیگه . - من دوست دارم شیرینش رو در بیارم ... تا عکس العمل تند مونا رو دیدم به سرعت حرف خودم رو پس گرفتم و گفتم : - خــــو حالا مگه چی شده؟ می دونستم اگه بیشتر از این به بی توجهیم ادامه بدم دوباره قهر می کنه . صاف نشستم و حرکاتش رو زیر نظر گرفتم . مثل همیشه که قصد گریه کردن داشت دماغش رو بالا کشید و با صدای تو دماغی گفت : مونا-گفت نمی خوامت از دخترای لوس و تیتیش مامانی خوشم نمیاد . بی حواس گفتم : -خوب راست می گه دیگه منم اصلا خوشم نمیاد ! بلافاصله به سرعت لبم رو گاز گرفتم و توی دل خودم رو تف و لعنت کردم که اختیار زبون خودم رو هم نداشتم . بغض ته گلوش اشک شد و روی گونه های سرخ از خشمش ریخت . مونا-آدم... یه،یه دوست... مثل تو داشته باشه نیاز به دشمن نداره. کیانا... من عاشقشم . کلافه اشاره کردم که خودش رو جمع کنه تا زیر ذره بین قضاوت مردم نریم . این درجه از ضعفش عصبیم می کرد . کنترل سکوتم از دست دادم و گفتم : -یعنی خاک بر سرخرت کنن ! پسره ی الدنگ هرچی از دهنش در اومده بهت گفته ، بعد تو می گی عاشقشم ؟ عشـــــــــــــــــق ؟ هنوز گشنگی نکشیدی عاشقی یادت بره ! بابا چرا هر ننه قمری بهت می گه دوست دارم فکر می کنی تاج بزرگی روی سرت گذاشته ؟ مونا-خوب تو بگو چی کار کنم؟ -لابد از دیروز غمبرک زدی یه گوشه هیچ چیزم نخوردی؟ مونا-اوهوم دلم براش سوخت ، به من بود که انچنان پسر رو می شستم و با گیره روی بند پهنش می کردم که تا عمر داره یاد من افتاد کف کنه . اما می دونستم مونا مهربون تر از این حرف هاست که به کسی اسیب بزنه ، فکری به سرم زد و گفتم : -قول می دی اگه راه و چاه رو بهت بگم به حرفم گوش بدی و نه و نوچ تو کار نیاری ؟ اشکاش که دوباره راه خروج از سر گرفته بودن رو پاک کرد با صدای گرفته ای گفت : مونا-قول می دم .
  11. 56 امتیاز
    پارت اول با دقت به لباس های توی کمدم نگاه کردم امروز اولین روز شراکت من و کوهیار بود. خیلی شیک و برازنده می خواستم به نظر برسم. کمدم پر بود از همه رنگ و مدل مانتو،شال،روسری، یکی از یکی خوش رنگ تر و خوش دوخت تر، هر لباسی دم دستم اومد پرو کردم. خیلی دیگه داشتم وسواس به خرج می دادم از اون ورم نمی خواستم دیر کنم یه مانتو سفید کاربنی با کیف و کفش هم رنگش،با یه شال سفید انتخاب کردم موهای بلند و لختم رو که تا پایین کمرم بود و هایلایت های خوش رنگی توشون بود رو با کش بالای سرم بستم، یه آرایش ملیح کردم، با عطر فرانسوی کامل شدم برای آخرین بار به آینه ی قدی توی اتاقم نگاه کردم هیچ نقصی تو چهره و تیپم ندیدم. تعریف از خود نباشه دختر زیبایی هستم با اندام کشیده، قدی بلند، پوست سفید،چشمایی قهوه ای، مژه های بلند و تاب خورده که جذابیت زیادی به چشم هام بخشیده بود در کل اجزای صورتم متناسب بود و این زیبایی برای هر دختری موهبت الهی محسوب می شد. بعد از مراسم معارفه شرکت به طور رسمی بین من و کوهیار مشترک شد،کیف و سوییچم رو برداشتم به سمت شرکت راه افتادم. شرکت ما یک آژانس تبلیغاتی بزرگ و معروف با سابقه کاری بالا و درخشان بود. ماشینم رو که یه تویوتا کمری سفید رنگِ توی پارکینگ گذاشتم. ازپله ها بالا رفتم به تابلوی شرکت نگاه کردم. حس غریبی بهم دست داد! از امروز من دیگه به تنهایی رییس نبودم. وارد سالن شدم و به همه قسمت های شرکت نگاه کردم دیوارهای خوش نقش و رنگ، اتاق مدیریت، اتاق فکر که از همه جای شرکت شادتر و پر انرژی تر بود و کلید خیلی از ایده های تبلیغاتی اون جا زده می شد، امور مالی، کنفرانس،نماز خونه، میز منشی که دم در ورودی بود. متعجب از نگاه های غمگین و خیره ام بهم نگاه می کرد! قد متوسطی با چهره ای معمولی داشت که خانم سپاهی فامیلیش بود. با احترام از جاش بلند شد و یه لیست از کارای اون روز رو بهم نشون داد، ازش تشکر کردم و با غم سنگینی که روی سینه م بود به اتاقم رفتم. اتاق دلباز و بزرگی داشتم وسط سالن یه میز کنفرانس قطور قرار داشت که میزهای من و کوهیار شریک جدیدم رو بهم چسبونده بود یه کتابخونه ی بزرگ سمت چپ اتاقم بود که توش انواع تندیس و لوح و تقدیر نامه وجود داشت و نشان از موفقیت شرکت مون می داد. هر دو مدیر عامل تصمیم داشتیم توی یه اتاق مشترک کارکنیم. با آه غلیظی مثل دیوونه ها گفتم: _خداحافظ روزهای مدیریت، روزهای تنهایی ریاست کردنم، خداحافظ اتاق مستقل و..‌. هنوز خداحافظیم تموم نشده بود که صدای کوهیار و شنیدم که با منشی داشت حرف می زد. مثل برق گرفته ها رو صندلیم نشستم، شروع کردم به الکی تایپ کردن! صدای در زدن اومد جواب ندادم, دوباره متتظر در زدنش بودم که وارد شد یه مکث طولانی کرد دید بی فایده ست تک سرفه ای کرد تا متوجه ی اومدنش بشم،با شنیدن صدای سرفه اش انگار تو عالم دیگه ای باشم سرم رو بالا آوردم نگاهم تو چشماش افتاد لبخند موذی کنج لبش نشسته بود. با شیطنت گفت:سلام عرض شد، شـــریک! عمداً شریک و کش دار گفت. قیافه متعجب به خود گرفتم و با بی اهمیتی گفتم: _اِ... تویی؟ کی اومدی متوجه نشدم؟! پوزخندی به حالت تمسخر زد(یعنی خودتی) سری تکون داد و گفت:معلومه... شما همیشه این جوری کار می کنی؟! با قیافه ای در هم گفتم: ایرادی داره؟
  12. 56 امتیاز
    پارت دوم: از ساختمان خارج شدم. سر نبش خیابان ایستادم مردد بودم. لبم را گزیدم و با خودم فکر کردم " کجا بروم؟" خانه خودمان که این روز ها قرارگاه تنش و اضطراب بود؟ شانه ام را بالا انداختم و در دلم تکرار کردم که آن جا هر جا که باشد، بهترین مأمن برای روزهای سخت من است. لرزش گوشی ام باعث شد تا دستم را سمت کوله ام ببرم. بدون اینکه به اسم مخاطب نگاهی بکنم بی حوصله گوشی را دم گوشم گذاشتم. _آوا آرام گفت: الو ؟ یه لحظه صبر کن تانی. این پا و آن پا کردم و منتظرش ماندم. آوا نفس عمیقی کشید و گفت: مطب مهیاری؟ نفسم را با صدا بیرون دادم و گفتم: نه! می خوام برم خونه. _ آوا: عزیزت زنگ زده بود. چشمانم را درحدقه چرخاندم. همانطور که حرکت می‌کردم، گفتم: چی می گفت حالا؟ آوا آرام گفت: نگرانت بود.... خیلی! لبم را گاز گرفتم تا مبادا بغضم بشکند. دیدن این که عزیزانم در بحرانی ترین شرایط هم، هوایم را داشتند؛ حالم را دگرگون می‌کرد. آوا ادامه داد: میای کتابخونه؟ بعدشم می‌تونیم بریم بیرون یه هوایی بخوریم مثلا. نفس عمیقی کشیدم. حال که عزیزانم جویای حال خوشم بودند، بهتر بود با این حال و هوای ابری به سراغشان نروم. سرم را آرام تکان دادم و گفتم: اوکی! و با خداحافظی ساده ای مکالمه‌مان پایان یافت. کوله‌ام را صاف کردم و به سمت سالن مطالعه راه افتادم. جایی که روزی ساعت‌ها کنار تینا می‌نشستم و تینا تلاش می‌کرد بی آنکه تمرکز کسی را برهم زند؛ تک تک مسائل را به من بفهماند. در نزدیکی کتابخانه بودم. همان کوچه های همیشگی، همان درختان سرسبز، حتی همان بچه هایی که قبلا در کوچه بازی می کردند. همه چیز همانهایی بود که کنار تینا تجربه اش کرده بودم. ولی نمی‌دانم چرا بعد از مرگ تینا این کوچه ها و این صمیمیت ها برایم رنگ باخته بود. این کوچه ها و خاطرات که هیچ زندگی هم برایم رنگ باخته بود. نگاهی به سر در کتابخانه انداختم و دستم را زیر مقنعه ام بردم و گلویم را مالش دادم؛ قطعا موقعیت خوبی برای گریه کردن نبود. دقایقی پشت در ایستادم و خودم را سرگرم نگاه کردن به اطرافم نشان دادم. نیامدن آوا کم کم داشت مرا عصبی می‌کرد. گوشی ام را از جیب مانتوی بلند مشکی‌ام در آوردم. و شماره آوا را با حرص گرفتم که ناگهان صدای خنده های کسی بلند شد. برگشتم و با قد بلند پسری مواجه شدم. رادمان بود. برادر آوا. ابرویی بالا انداختم. رادمان اشاره ای به گوشی ام کرد و گفت: حرصی شدی چرا تلافیشو سر اون درمیاری؟ لبخند ژکوندی زدم و گفتم: علیک السلام آوا کو؟ رادمان شانه هایش را بالا انداخت و گفت: سلام.. نمی دونم.. به من یه پیام داد گفت بیا پایین. سرم را تکان دادم و با ناخن هایم بازی کردم. رادمان همانطور که روبه رو را نگاه می کرد با غر گفت: قبلا یه واکنشی نشون می دادی! و با حرص پیراهن چهارخانه آبی قرمزش را صاف کرد. نگاهش کردم و گفتم: به چی؟ برگشت و نگاهم کرد. با دستش به سرش اشاره کرد و گفت : فکر کن دخترک. آنقدر بی حوصله بودم که هیچ چیز را به وضوح نمی دیدم. رادمان ریش هایش را در دستش گرفت. و من گفتم: ریشات که بودن! پلکی زد و گفت: بیخیال! تو هم از وقتی تینا خدا بیامرز شده. هیچی رو درست نمی بینی. پوزخندی زدم و گفتم: چی شده خب؟ صدای جیغ و داد دختری بلند شد. آوا بود که با سروصدا و تمسخر گفت: ریشاشو کوتاه کرده! واهایی! چه جوری نفهمیدی؟! پوزخندی زدم و شانه ام را بالا انداختم. هر دو برگشتیم و من آرام گفتم: علیک السلام آوا خانوم.. آوا مرا در آغوش گرفت و سلامی کرد. رادمان آرام گفت: بیاین بریم اینجا جای سرو صدا نیست.. من راه افتادم آوا خواست اعتراض کند که رادمان از پشت دستش را گذاشت روی دهان آوا و تا سر کوچه هلش داد. آوا تقلا می کرد و صدای قهقه های رادمان، تنها چیزی بود که آرامش کوچه را خراش می‌داد سعی می کردم در بین راه، با دقت بیشتری به اطرافم بنگرم؛ شاید تغییری پیدا می کردم ولی تلاش بیهوده ای بود حتی همان شمشادها هم مثل همیشه سبز بودند، همان درختان کاج قامتشان صاف صاف بود.فقط نبود تینا و کمر خمیده ی من با همیشه متفاوت بود. دستش را که برداشت آوا گفت: این چه کاریه؟؟! مگه اسیر میبری؟؟! _ رادمان: با تو باید مدل اسیرا رفتار کرد تا آدم بشی!
  13. 55 امتیاز
    نـام رمـان: شـریـک آرزویـم بـاش نـام نـویسنـده: زهـراتیمـوری کاربر انجمن نودهشتیا ژانـر: عاشـقانـه،طنز،اجتماعی هـدف: عاشق نویسندگی ام‌. قصدم از نوشتن داستانم این بود که مخاطبم باخوندن داستان،مشکلات وغم وغصه ها شو فراموش کنه.عاشقانه های پاک بدون هوا وهوس و نشون بدم. ساعت پارت گذاری: روزهای زوج خـلاصـه گاهی اوقات زندگی مجبورمون میکنه، درموقعیتی قرار بگیریم که سالها فرد دیگری را درآن قراردادیم.بین دوعشق یک طرفه به دام‌افتادم. عشقی که دوستم دارد ودوستش ندارم و عشقی که دوستش دارم و.... عاشق کسی شده ام که دنیایمان نزدیک و دور ازهم است... همه چیزازآن بهار شروع شد.. مگر میشود بهار باشد وعاشق نشد دختر زیبا و شیطون که صاحب شرکت تبلیغاتی بزرگه، بنابر مشکلاتی مجبور میشه نصف سهام و به رقیب سابقش که پسری فوق العاده جذاب و شوخ طبع بفروشه. رقابت این دونفر در گذشته باعث شده کل کل های زیادی داشته باشن که گریبان گیر آینده شون هم میشه... مـقـدمه امـشب دیگر برای تو می نـویسم....آری تـو، باز هم تـو، فقط تـو... برای تو که آبی ترین آبی ها هستی.کلامم تلخ است، روزگار وقلمم تلخ تر. هرچه نوشتم، مشق درد بود. اما نوبت به تو که رسید، شیرین شد. اصلا تو یک معمای همیشه تازه وشیرینی، ناشناخته و دوست داشتنی،مثل عشـق،مثل درخـت. پس خوشا به حال من که باز امشب از تو و برای تومی نویسم. اما نمی دانم از کجاشروع کنم، زیرا تو آنقدر خوبی که بی تعارف، می ترسم چیزی را فراموش کنم. پس بی تکلف از یک جایی آغاز می کنم و دلم رادرحضور تو می تکانم که بدانی تنها تو در آنجا مستاجری و تنها تو زیر قول نامه اش را امضا کرده ای در حقیقت قول نامه جدیدی است که بعداز چندین سال تنها در یک نسخه نوشتم و آن را مهر کردم و به تو سپردم که بدانی، زمانی این قول نامه باطل می شود، که از نظر قانون مالکش مرده باشد.والا آن دنیا هم باز به تو دل اجاره می دهم. صفحه نقد و نظرات رمان شـریک آرزویـم بـاش نـاظـر رمـــان: هــلــن
  14. 55 امتیاز
    پارت هفتم در باز شد و ماکان گفت: -برو تو! من:-پس محضر چی می شه‌؟ زیر لب غرید: -برو داخل،عاقد میارم خونه! اون سورنا که عین گاو رفت داخل زیر لبی گفتم: -بد عنق! برگشت طرفم و با اخم های درهم که چشمای طوسیش رو ترسناک می کردگفت: -چیزی گفتی؟ من هم عین خودش گفتم: -اگه چیزی شنیدی،لابد چیزی گفتم! رفتم داخل اون هم پشت سرم راه افتاد یهو یکی اومد جلوم و خم شد ،یا خدا این کیه؟یه مرد با کت و شلوار مشکی و کله کچل!چه زشته،ماکان اومد سوئیچ ماشین رو انداخت کف دستش و به من گفت: -از این طرف بیا! و خودش راه افتاد ،اروم گفتم: -صد رحمت به جن! ماکان با همون خشم توی صداش گفت: -با منی؟ واااا،چرا من هرچی می گم این به خودش می گره؟!طرف به خودش شک داره ها! من:-ببینم تو به خودت شک داری؟ ماکان:-از چه نظر؟ من:-از اونجایی که من هر چی می گم به خودت می گیری! ماکان:-زبونت درازه! با تندی گفتم: -بر منکرش لعنت! راه افتاد طرف خونه و بدون این که برگرده خطاب به من گفت: -کارای مهم تراز کل کل باتو دارم! من هم عین جوجه اردک راه افتادم و تو دلم گفتم ،اگه منظورت از کار مهم قاچاق مواده می دونم صد در صد مهم تره!وارد خونه که شدیم دهنم افتاد کف پام این همه اتیغهو سر حیوونای مختلف از کجا می اد؟معلومه دیگه از پول حروم ، یه سالن بزرگ که روی تمام دیوار هاش سر حیون های بی گناه بود و هر گوشه کناری رو که نگاه می کردی اتیغه های جور واجور تو ذوغ می زد!خونه با دو دست مبل سفید قهوه ای و یک فرش کرم پر شده بود ،ماکان رفت طرف پله ها و به من گفت: -وقت زیادی واسه دید زدن خونه داری فعلا دنبالم بیا! راه افتادم دنبالش، در یه اتاق سفید رو نشون داد و گفت: -می تونی اینجا بمونی! با تکون سر گفتم باشه! ماکان:-ببین می تونی تا هر وقت بخوای اینجا بمونی ولی می شه بیخیال من شی؟قضیه ازدواج رو می گم! اخم هام رو کشیدم تو هم و گفتم: -قرار نیست که تا ابد زنت بمونم تا حافظم رو به دست اوردم از خونت گورم رو گم می کنم می رم !در ضمن نه ازت خوشم میاد ،نه عاشق ریخت نحستم!مجبورم برای محکم کاری باهات ازدواج کنم ،وگرنه من دختری نیستم که خودم رو اویزون کسی کنم! تمام اینا رو با لحن سروانیم گفتم ،ماکان دهنش مثل غار باز مونده بود حقم داره ،در اتاق رو باز کردم بادیدن ترکیب رنگیشگفتم: -ایــــــی!صورتی هم اخه رنگه ؟ ماکان با طعنه گفت: -ببخشید نمی دونستم قراره از بالای پله ها بی اوفتی وسط زندگی من وگرنه می دادم اختصاصی واست رنگش کنن! دستام رو زدم به کمرم و گفتم: -الانم دیر نشده من این اتاق رو نمی خوام! ماکان:-همینه که هست تو اتاق حموم هست دوش بگیر تا عاقد برسه! تو دلم اداش رو در اوردم نمی دونم چرا این قدر ازش بدم میاد !رفتم تو اتاق و درو محکم کوبیدم ،الان باید دنبال یه راه ارطباطی با سرهنگ باشم تا مکانی که شناسنامه رو گرفتن لوبدم!بعد از کلی جست و جو وقتی مطمعن شدم هیچ شنود و دوربینی نیست رفتم حموم، نیم ساعت بعد بلاخره دل کندم و از حموم خارج شدم ،یه حوله روبدوشام همون جا بود که به نظر نو می رسد همون رو پوشیدم و از حموم خارج شدم،رفتم سمت کمد لباسی صورتی که اونجا بودحس فوضولیم بد جور گل کرده بود در کمد رو باز کردم بادیدن لباسایی که اکثرا توی کاور بودن دهنم باز موند،یعنی قبلا کسی اینجا زندگی می کرده؟اگه ازشون بپوشم که ایرادی نداره؟داره؟بیخیال باوو! یه بلیز خیلی گشاد بایه شلوار گشاد تر پوشیدم و شالم رو هم روی موهای خیس سرم کردم ،از اتاق خارج شدم ،داشتم از پله ها می رفتم پایین که با صدای خنده سورنا چار تا سکته کامل و ده نا ناقص زدم،برگشتم بهش گفتم: -چته روانی زهرم ترکید؟ با خنده گفت: -گشاد تر از این ها پیدا نکردی؟ با اخم گفتم: -چیه نکنه می خوای بپوشی؟اگه می خوای دامن هست،بدم خدمتت؟
  15. 54 امتیاز
    نام رمان: مرثیه روزهای بی قراری نویسنده:maede._.tz ژانر: عاشقانه، اجتماعی،پلیسی خلاصه: خواهری که عاشقانه به خواهرش عشق می ورزید؛ نابود شد و در حوالی همان روزهای تلخ شکست. او برای پیدا کردن خاطرات گم شده اش شروع به مرور خاطراتی کرد که درآن ، راز های نهفته ، کم‌کم فاش می‌شوند و زندگی دخترک را از از این رو، به ان رو می کنند. قضاوت، تهدید، اشتباهات پایان نیافتی، همه آن چیزیست که در انتظار اوست. مقدمه: رفت؛ و با رفتنش زمینم زد. نابودم کرد. مرا هم برد. وققنوس جدیدی از خاکسترم برخاست. ققنوسی از جنس غم، و از جنس روزهای تلخ بی قراری. این منم،دختری که دنبال خواهرانه های دریغ شده اش، در جنگل تنهایی اش قدم میزند و مرثیه ای سر می دهد برای تمام لحظات سختی که بی تو سپری می کند.. هدف از نوشتن: ترویج فرهنگ قضاوت نکردن نقد مرثیه روز های بی قراری لینک نقد ☝️☝️ ناظر رمان: @zhrw._.ms (زهرا مشکاتی عزیزم) با تشکر از طراح عزیز بابت جلد زیبا❤ @ihawni
  16. 54 امتیاز
    پارت نهم همین جوری که دنبالش می کردم به یه کلبه رسید و داخلش رفت،به احتمال زیاد جای مهمی نیست وگرنه جلوی من این قدر راحت تا اینجا نمی اومد و نمی رفت داخل ،رفتم جلوی در ایستادم و اروم دستگیره رو کشیدم بادیدن اتاق دهنم باز موند! با صدای ماکان از خیالاتم پرت شدم: -مگه بهت نگفتم فوضولی نکن؟ فقط تونستم با حیرت بگم : -اینجا واقعا محشره! بدون توجه به حرف من مشغول اب دادن به گل ها شد،یه اتاق پر از رز ،واقعا هیجان انگیزه ،بین اون همه گل یه گلدون بزرگ بود که با نگین های ریز و درشت تزیین شده بود و یه بوته عظیم از رز سرخ توش بود ناخداگاه طرف اون کشیده شدم ماکان یه نیم نگاهی به من انداخت و مشغول کار خودش شد ،دستم رو همین جوری که روی گلبرگ های گل حرکت می دادم ازش پرسیدم : -اینجا مال توعه؟ خیلی سرد و توی یه کلمه گفت: -اره! من:-واقعا قشنگه!!! ماکان:-می دونم! بچه پرو رو نگـــا!گفتم: -تو با من مشکلی داری؟ با اخم گفت: -اگه یه نفر مجبورت کنه باهاش ازدواج کنی باهاش مشکلی پیدا نمی کنی؟ سرم رو خاروندم و گفتم: -راستش رو بگم ،چرا! یه پوزخند زد و مشغول انجام کارش شد،دیگه موندن اونجا رو جایز ندونستم و از گلخونه خارج شدم.وارد خونه شدم داشتم می رفتم سمت پله ها که متوجه صدای گفتگویی شده که از اتاق کنار پله ها می اومد ،اروم رفتم طرفش و گوشم رو به در چسبوندم ،صدای سورنا بود که داشت با تلفن حرف می زد: -سپهر بی خیال شو ماکان دیگه ازت نمی گذره! -..... -ینی چی؟سپهر دنبال شر نباش بیخیال شو پسر! سپهر کیه؟ادامه حرفاش رو گوش دادام: -خودانی ولی به نظرم دیگه راحتت نمی زاره اگه تکرار بشه تو این هفته می شه بار پنجمت! -........ -یعنی هفته دیگه با الان چه فرقی می کنه؟مهم کارته که باعث عصبانیت شدید ماکان می شه و بعدش رو دیگه خدا می دونه.... -.... -نه من منظورم این نیست که از ماکان می ترسی!اصلا به من چه هرکاری می خوای بکن! -....... -نه دیگه من برم الاناست که ماکان بیاد ،از دستم ناراحت می شه بفهمه با تو حرف می زنم! بعد صدای خنده سورنا رف هوا!با شنیدن صدای قدماش که داشت به در نزدیک می شد سریع پله ها رو به سمت بالا دویدم و خودم رو پرت کردم تو اتاق،یعنی سپهر کیه؟چرا ماکان باید از حرف زدن سورنا با اون ناراحت بشه؟باید بفهمم سپهر کیه و چیکارست،در اتاق رو با کیلیدی که روش بود قفل کردم ادم تو این دوره زمونه به سایه خودش هم نباید اعتماد کنه!والا،خودم رو روی تخت پرت کردم و اتاق نگاه کردم دکاراسیون کاملا صورتی توی دذوغم می زد و اصلا احساس خوبی رو بهم القا نمی کرد ،فکرم کشیده شد سمت اینده نا معلومم....اینده ای که از الان تعقیر کرده.... چند دیقه هم نشده بود که چشمام گرم شدن و خوابم برد
  17. 54 امتیاز
    پارت ششم ترسا: جفت دستاش رو کوبید رو فرمون دهنش رو باز کرد داد بزنه که گفتم: -اگه سرم داد بکشی می رم شکایت می کنم! سورنا ریز ریز شروع به خندیدن کرد برگشت طرفم و گفت: -چه حسی داری می تونی ماکان رو تهدید کنی؟خیلی کیف می ده ،نه؟ ایی پسره دلقک!به مسخره سرم و به معنی اره تکون دادم،ماکان یه طور عصبی که من هم ترسیدم غرید: -ســــورنا! سورنا با خنده گفت: -جانم؟ ماکان سرش رو به معنی تاسف تکون داد،از حرکاتش نمی شد به حس درونش پی برد ،ولی الان مططمعنم دلش می خواد،با دست های خودش من رو چال کنه!به من گفت: -بخواب کف ماشین تا وقتی نگفتم نیا بالا. با تخسی گفتم: -این منم که دستور می دم نه تو! دوباره غرید: -گفتم بشین کف ماشین! رفتم پاعین و گفتم: -حالا می رم ،چرا رم می کنی؟ جوابم رو نداد من هم زیر چشمی از پنجره بیرون رو نگاه می کردم ببینم کجا می ره،حدود پنج دیقه بعد نگه داشت ،خواستم بیام بالا که گفت: -بالا نیا! همچین نشستم کف ماشن که ماشین چپ شد! یعنی اومدیم کجا؟نکنه اومده سرم رو زیر اب کنه از شرم خلاص شه؟خدا جونم خودت به دادام برس!ماکان رفت بیرون قبل از این که بره به سورنا گفت: -حواست باشه بیرون نیاد! وقتی رفت ،سورنا گفت: -بیا بالا! با تعجب اومدم بالا و گفتم: -مگه نشنیدی پسره چی گفت؟ دستش رو تکون داد تو هوا و گفت: -بیخیال اون مخش قاطی داره! پرسیدم: -اینجا کجاست؟ جواب داد: -آآآآ،دیگه پرو نشو ها!این چیزا به تو مربوط نیست! سرم رو تکون دادم،تقریبا نیم ساعت از رفتن ماکان گزشته بود که سورنا گفت: -بپر زیر، اومد! سریع زیر صندلی ها مخفی شدم ،در ماشین باز شد و ماشین راه افتا بعد از توقف دوباره ماشین ماکان گفت: -بیا بالا! اومدم بالا ،یهو یه چیزی وو پرت کرد تو صورتم،سورنا گفت: -عه بی ادب این چه رفتاری بازنت داری؟خجالت بکش مرد ،شرم برتو باد! من هم شروع کردم کلا وقتی یکی رو می بینم اینجوری حرف می زنه ناخداگاه نطق منم باز می شه یه چیز غیر ارادیه و بستگی به مکان و طرفم هم نداره ترسا:-اخه چقد تو بی شعوری؟مثلا می خوای گربه رو دم حجله بکشی؟نچ نچ نچ!شرم بر تو باد !شـــرم!در ضمن ما حجله نداریم گربمون هم چلگول می کشه نمی تونی بکشیش ،پس بهتره بار اخرت باشه!فهمیدی شازه ژیگول؟ ماکان پوزخند زد و گفت: -یکیش کم بود،دوتا شدن!هنوز نیمده داره واسه من ...لا اله هی ال.. سورنا به من گفت: -الان ما تویه جبهه افتادیم زن داداش؟ اخمام رف توهم ،زن داداش؟ پسره چندش!اصن حالم از کلمه زن داداش گرفته شد!سورنا گفت: -چی شد؟چرا اخم می کنی؟ سرم رو گرفتم و گفتم: -یهو سرم تیر کشید! الان خوب شد ! نمی دونستم کجا می ره فقط با دقت ادرس رو تو مغرم ضبط می کردم،کنار یه خونه که چه عرض کنم،یه کاخ ایستاد و پیاده شد ،سورنا هم پیاده شد و به منم گفت پیاده شم ،با دیدن خونهه دهنم باز موند ،سنگ کاری های عظیم و خارق العاده که دهن ادم رو باز می کردن ،سنگ نمای سفید ،ساختمونن دو طبقه بود و درخت های بلندی که توی حیاطش بودن از همین جا هم قابل دید بود ،به سورنا گفتم: -اینجا کجاست؟ در جوابم گفت: -خونمون ! ناخود اگاه از دهنم پرید: -لامصب خونه نیست که کاخ سفیده!
  18. 54 امتیاز
    مقدمه : دنیای جادوگرها از دنیای ساحره ها جداست ... دنیایی که پر از رمز و رازه ، دنیایی مخوف که دونستن و فهمیدن رازهاشون تاوان سنگینی داره ، افراد خوب و بد همه جا هستن حتی توی این نوع دنیا ها ولی کاش که هیچوقت روزی نرسه که افراد شیطان صفت و پلید بر این دنیاها حکومت کنند ... قسمت اول دورگه ترسیده بود، نمی خواست از ماشین پیاده شده و به مدرسه برود. پس با ترس و لرزی که در صدایش موج می زد؛ رو به جردن هانت کرد و مظلومانه گفت : -بابا ، اجازه می دی که امروز به مدرسه نرم ؟ جردن با شنیدن این خواسته ی مظلومانه که توسط پسر 13 ساله اش مطرح شده بود، لبخندی زد و گفت : نمی دونم ، اگه امتحانش ریاضی باشه فکر کنم که بتونم اجازش رو بهت بدم. آلمر _ نه ، راستش می ترسم ... جردن حرفش را قطع کرد و با تعجب پرسید : -از چی می ترسی !؟ آلمر که بغض گلویش را گرفته بود، پاسخ داد : -آخه ، چجوری بگم؛ فقط اگه میشه مسخرم نکن و بعد از گفتن این حرف ها نگاهی به صورت جدی پدرش انداخت و ادامه داد : -خب، توی مدرسه ی ما یه جادوگر وجود داره که به من گفته: امروز می خواد منو به یه ماهی تبدیل کنه! جردن که با شنیدن این جمله خنده بر لب هایش نمایان شده بود، به آلمر گفت : -چقدر احمقانه! بنظرت سوسک گزینه ی بهتری نیست؟ مخصوصا اگه از نوع بالدار باشه، ولی خب اصلا نگران نباش؛ چون این اتفاق هرگز نمیوفته، بهت قول می دم!! جردن همیشه به قول هایش وفادار بود و آلمر این را خیلی خوب می دانست. پس به قول پدرش اعتماد کرده و وارد مدرسه شد ...
  19. 54 امتیاز
    پارت سوم: رادمان نگاهی به من انداخت و گفت: خب کجا بریم؟ شانه هایم را بالا انداختم. مگر فرقی هم می‌کرد؟ همین که خانه‌مان نبود کفایت می‌کرد. گفتم: نمی‌دونم! بریم پارکی جایی؟ آوا بالا پایین پرید و گفت:اوهوم! بریم ملت. در راه آوا و رادمان از هر در وبری صحبت کردند و من به لبخندی بسنده کردم. در حقیقت من اصلا در کنار رادمان و آوا نبودم. من غرق بودم در انبوه خاطرات کسی که اکنون زیر خاک خفته بود. قدم می زدیم و از کنار درختان سپیدار و کاج های سرسبز عبور می کردیم. آوا و رادمان هر مسخره بازی که بلد بودند را امتحان کردند. اما جواب من نمی توانست مثل سابق خنده های بلند و بی دغدغه باشد و باعث و بانی این وضعیت دو نفر بودند؛ مهیار و تینا. مهیار، کسی که در روزهای سخت دست مرا گرفته بود و نگذاشته بود امروز من دختر شکننده ای باشم، آن روز ها در زندگی ام نقش معشوقی را بازی می کرد که من با تمام وجودم در تب و تابش بودم. بار ها و بارها برای خودم دیکته کردم که مهیار نمی تواند ایده ال های مرا به حقیقت پیوند بزند اما خودکامگی درونی ام مدام تکرار مب کرد که مهیار می تواند امن ترین آغوش دنیا را به من هدیه دهد. نفس عمیقی کشیدم و زیر لب تکرار کردم: در خيالات خودم در زير باراني که نيست مي رسم با تو به خانه، از خياباني که نيست مي نشيني روبرويم، خستگي در مي کني چاي مي ريزم برايت، توي فنجاني که نيست باز مي خندي و مي پرسي که حالت بهتر است باز مي خندم که خيلي، گرچه مي داني که نيست شعر مي خوانم برايت، واژه ها گل مي کنند..... آوا صدایم زد و مرا از همه چیز دور کرد. _آوا: تانی؟ از همه چیز فاصله گرفتم. لبم را گاز گرفتم و با بغض گفتم: جان؟ _آوا نگاهی به من انداخت. کمی حرف هایش را زیر دهانش مزه مزه کرد و دست آخر گفت: می دونم خیلی سخته.. ولی.. آوا چه می دانست؟!از سختی، زهر زندگی،بی تکیه گاهی، چه می دانست؟! آوا، همان دختر شیطانی بود که عشقش خرید و نگاه کردن به کیف ها و مانتو های رنگی رنگی بود. همان دختری که آوای زندگی اش با شنیدن کوچک ترین چیز ها جان می گرفت و به کالبدش روحی دیگر می داد. آن وقت می گفت که حالم را می فهمد! اما گناهش چه بود؟! تنها خواسته بود، صمیمی ترین رفیقش را در آن حال و هوا نبیند. ولی من حق داشتم که هنوز عزادار باشم. هنوز زود بود که بخواهم به بی خواهری ام اعتراف کنم و آسان از کنارش بگذرم. _من: هیسسس .آوا هیچی نگو.. هیچی.. رادمان برای اینکه جو را عوض کند با لودگی گفت: آوا ما می ریم بشینیم رو اون نیمکت ها تو یه چیز بگیر کوفت کنیم.. خیلی گشنمه.. _آوا: باشه.... بعد هم با نامطمئنی سری تکان داد و رفت.. رادمان با شک،گفت: تانیا؟ سرم را بالا گرفتم. ادامه داد: همه چی خوبه؟ خوب؟!!... این احتمالا بد تربن کلمه برای توصیف حال و احوال این روزهای من بود؛ پوزخندی زدم: رادمان اگه بلایی سر آوا بیاد تو حالت خوبه؟ با تعجب نگاهم کرد: تانی منظورت چیه؟!تو و آوا خواهرای منین.من ترجیح میدم برم زیر تریلی ولی یه تار مو از شما دوتا کم نشه! زیرلب دور از جونی گفتم و ادامه دادم: خوش به حالت خواهر کنارته! وجود آوا یه نعمته قدرش رو بدون. سرش را به نشانه تایید تکان داد. من هم بی خواهر نشده بودم، هنوز تارا را داشتم، ولی تینا، خواهرم نبود تنها؛ زندگی ام بود، دنیای من بود ولی افسوس که اکنون دنیای من آرام و بی صدا زیر انبوهی از خاک خفته بود.
  20. 53 امتیاز
    پارت 2 کتاب هام رو برداشتم، تا سوالات امتحانی بچه هارو طرح کنم.با اینکه 18 سالمه، اما از هشت سالگی کلاس زبان می رفتم و تا الان تونستم زبان رو به خوبی یاد بگیرم و معلم زبان بشم. 16 سالم که بود به طور خصوصی تدریس می کردم. کم کم از طریق معلمم به مدیر آموزشگاهمون معرفی شدم و بعد از گذروندن دوره ی آزمایشی، تونستم جوون ترین معلم آموزشگاه بشم. _آبجی می شه با شیر کیک هم بخورم؟ خیلی گشنمه. _باش داداشی توی کابینت، کشوی دوم. فقط یکی برداری ها! _ چشم آبجی رها. با عشق به داداش چهار ساله خودم نگاه کردم. مادرم با اصرار زیاد من، که می گفتم دوست دارم برادر یا خواهر داشته باشم، رهام رو به دنیا آورد. اسمش رو هم خودم انتخاب کردم. مامان می گفت اسمش رو بزاریم ابولفضل اما من قبول نکردم و گفتم قدیمی شده و دوست دارم اسم داداشم به اسم خودم بخوره.مامان هم با اصرار من بالاخره قبول کرد. پارچه ای روی زمین پهن کرد و شیر و کیکش رو روی اون گذاشت. خودش هم روی پارچه نشست. واقعا از این مرتب و منظم بودنش، که کاملا برعکس من بود خوشم می اومد. اخلاقش، کاملا شبیه به بابا بود اما قیافش کاملا شبیه به من. این وسط فقط بینیش شبیه به مامان بود که کوچیک بود. خداروشکر که توی این یک مورد، من هم به مامان رفتم. با دقت سوال طرح می کردم. بچه های کلاس، امتحان میان ترم داشتن و بهشون قول داده بودم اگه نمره خوبی کسب کنن یک تا دو نمره بهشون ارفاق کنم. البته سوال ها سخت نیست اما نکات مهمی داره که نیاز به توجه زیاد هست. یکی از مشکلات خودم موقع امتحان ریاضی، همین بی دقتی بود. مواقعی که امتحان ریاضی داشتم، اونقدر تمرین می کردم که تمام سوال هارو حفظ بودم. سر جلسه امتحان با بی دقتی یا عجله معمولا بعضی سوال هارو رو نیم نمره غلط می نوشتم . با حرف رهام سریع وسایل رو همون جا رها کردم و بلند شدم: _ آبجی نمی خوای پلو بپزی؟ مامان بیاد دعوا می کنه ها! _ الان می رم. مرسی گفتی رهام. سری تکون داد و مشغول خوردن شد. پلو رو پختم و خورشت رو هم از یخچال بیرون آوردم تا گرم کنم. بابا و مامان که اومدن سفره رو پهن کردم. همین که نشستم مامانم گفت: همیشه همین جوری هستی. فقط دوست داری کار رو زود انجام بدی تموم شده بری پشت اون کامپیوترت. یه دونه قاشق کم آوردی. تا اومدم پا شم، داداشم بلند شد که بابا گفت: وظیفه خودشه، خودش بلند می شه پسرم. تو بشین! با بغضی که سعی در مخفی کردنش داشتم، بلند شدم و قاشق رو آوردم. سرم رو پایین آوردم و مشغول خوردن شدم که بابا گفت: آروم تر بخور! انقدر تند می خوری برات ضرر داره. باز هم بغضم شدید تر شد. ناراحت نبودم که چرا لقمه هام رو می شماره و حواسش به غذا خوردن منه؛ ناراحت بودم که چرا با من اینجوری رفتار می کنه؟!
  21. 53 امتیاز
    پارت شونزدهم یه جیغ خفه کشیدم و دستم رو محکم روی شکمم گزاشتم و روی دوزانو افتادم!دستم رو اوردم بالا بادیدن سرخی خونی که از انگشت هام سرازیر شدم بود ،برگشتم به مردی که اسلحش رو به سمتم نشونه گرفته بود خیره شدم .به خاطر خون ریزی صبح و الان ،کم کم چشم هام تار شدن و همون جا کف اتاق ولو شدم........... *ماکان* باشنیدن صدای اسلحه سریع از گلخونه خارج شدم و به طرف خونه دویدم!همون موقع سه تا ون مشکی از خونه خارج شدن.سرعتم رو بیشتر کردم به در اتاقم که رسیدم شک زده سرجام ایستادم!ترسا غرق درخون افتاده بود وسط اتاق ! بلندش کردم و گزاشتمش رو تخت یه ملافه نازک محکم بستم به شکمش تا جلوی خون ریزی رو بگیرم!بعد با دکتر تماس گرفتم تا خودش رو برسونه!با اعصاب داغون راه افتادم طرف اتاق سورنا!در رو با شدت باز کردم!هه اقا توی خواب سیر میکنن،رفتم بالا سرش و حرس هدفون رو از گوشش کشیدم!با وحشت چشماش رو باز کرد و به من خیره شد.با داد گفتم: -باز اون سپهر بی همه چیز اومده این جا ! با تعجب گفت: -چرا اومده! زدم تو سرش و گفتم: -اومده من رو بکشه!چرا اومده؟ها؟ سورنا چشماش رو مالید و گفت: -خوب تو که زنده ای! دستم رو کشیدم تو موهام و گفتم: -من زندم اما ترسا تیر خورده! انگار تازه بیدار شده بود،پرسید: -اون؟چرا اون؟من گیج شدم مگه نگفتی اومدن تورو بکشن؟ سرم رو به معنی نمی دونم تکون دادم و گفتم: -من هم نمی دونم چرا به اون تیر اندازی کردن! سورنا :-تو کجا بودی خوب؟ گفتم: -رفته بودم تو گلخونه !دیروز به گل ها اب ندادم ،اونجا بودم یهو صدای تیر اومد! سورنا:-پس چرا من نشنیدم؟ هدفون رو نشون دادم و گفتم: -اگه این ماسماسک رو به گوشات نزاری می شنوی! باصدای دکتر برگشتم طرف در:
  22. 53 امتیاز
    پارت پونزدهم نگاهم به سورنا افتاد که داشت خیره خیره دختره رو نگاه می کرد.سورنا گفت: -خوب پس سوار شو با ما بریم! دختره پرید داخل ماشین به سورنا گفتم: -داری چه غلطی می کنی؟ سورنا:-بابا بزار ببریمش من ازش خوشم اومده! چون اون زمان سورنا تازه نامزدش ستیلارو از دست داده بود چیزی نگفتم و گزاشتم باهامون بیاد!.هستی از موقع ورودش به خونه شرع به اخاذی کرد و مدام ما رو تهدید به فیلمی می کرد که از بودنش مطمئن نبودیم !سورنا روز به روز شیفته هستی می شد و هستی فقط پول می دید!چند ماه از ورودش به خونه گذشته بود و بیشتر کارت سورنا و گه گاهی کارت من رو خالی کرده بود .یه روز که مثلا برای خرید کفش رفته بود دیگه بر نگشت و دوباره سورنا شد همونی که بعد از دزدیدن ستیلا شده بود!تا این چند روز پیش که مثلا با ادعا به دلقک بازی می خواست خوب بودنش رو ثابت کنه و لی من می دونم چه حالیه!رفتم طرف اتاق خودم و برای یه لحظه فکرم رفت سمت سپهر !هرجور شده باید اون رو از سر راهم بردارم! ترسا: با حس تشنگی شدید چشمام رو باز کردم ، به ساعت دیواری نگاه کردم ،ساعت پنج صبح بود!چقد خوابیدم.از تخت اومدم پایین و راه افتادم طرف اشپز خونه! *** لیوان رو پر اب کردم و یه قلوپ خوردم که یه صدایی مثل صدای پا نظرم رو جلب کرد.اروم از اشپز خونه خارج شدم و باچیزی که روبه روم دیدم اول تر سیدم اما بعد شجاعتم رو به دست اوردم و رفتم جلوتر سه تا مرد سیاه پوش داشتن وارد اتاق ماکان می شدن!از تیپشون معلوم بود واسه کار خیر نیومدن!یکیشون برگشت طرفم ،من هم تا دیدم موقیت مناسبه پام رو بردم بالا و یه جایی کنار گیج گاهش فرود اوردم با صدایی که این از هنجرش خارج کرد بقیه اه برگشتن طرفمن!یا امام زاده...!یکیشون هجوم اورد سمتم که با مشت محکم زدم تو شکمش و بعد با پام کوبیدم جای حساسش!تا اومدم نگاهم رو بچرخونم طرف بعدی سوزش خیلی عمیقی توی پهلوم احساس کردم
  23. 52 امتیاز
    نام رمان : سرکار خانم وروجک نویسنده : فاطمه عیسی زاده ?ژانر : طنز ، عاشقانه ?ساعت پارت گذاری : روز های فرد خلاصه : دختری با حریر مشکی بر سر که پرده ی شب چشمانش را تسخیر کرده و روزگارش هم به رنگ چشم هایش رنگ باخته است ... دختری از جنس درد های اجباری و اجباری های درد اور ... دختری که زیر بار مشکلات مرد شده است ... دختر است اما مردانه دلش گرفته است ... خسته شده اما هنوز هم چون کودک با نشاطی شوق به ادامه دارد . شیطنت می کند و این سر زندگیه بی حد و اندازه اش ، زیر تمام کاسه و کوزه های تباهی می زند ... به راستی دنیا او را به بازی گرفته یا او دنیا را ببازی ؟ دختری که باهر خنده اش دل باخته ای اسیر سیاه چاله ی گونه اش می شود و خودش دلی برای باختن ندارد ، نه شاید هم دارد و باختن در ذاتش نیست ... هدف از نوشتن : علاقه ی شدید به نوشتن و تمرین و تقویت نویسندگی ↩نقد رمان رمان سر كار خانوم وروجك💎 ?☕
  24. 52 امتیاز
    رمان : نابودگر نویسنده : سونیا قاسمیه پارت گذاری : نامعلوم ژانر : هیجان انگیز ، اجتمایی ، عاشقانه ، پر رمز و رازیه یک مسیر و امــــا خلاصه ی رمان : بــه نام خـــدایی که تــواناگر هـــر آســانیــــت ... زندگیمو پر از سیاهی و تلخی کرده بودم .. پر از نفرت و تاریکی .. پر حسرت ، پر از گناه ! فقط به خاطر همون عذابی که همیشه ازش دَم می زدم . من آدمی بودم از جنس تاریکی و ظاهرم شیشه ای .. شکستم ..وقتی که او رفت ! به چشم دیدم . بزرگترین گناهان ! افراد که عاشقانه در قلبم جا داشتن .. اون افراد گناهکار رو دیدم و نفرت رو تو وجودم پرورش دادم .. نفرت .. ازتون متنفر بودم ! متنفر .. نفرت ، همون چیزی که بر قلب سنگی من حکومت می کرد.. انقدر در ذهن و روحم کلمه " نفرت " را تکرار کردم تا تونستم کاری کنم ملکه ذهن و روح و قلبم شود .. هـــــــــدف : اینو مطمئن باشید که رمان نابودگر رمانی کاملا متفاوت با دیگر رمان هایی نویسنده هاست این رمان سراسر هیجان خواهد بود ! اصلا نمی تونید اخرش و تو طول رمان حدس بزنید .. این رمان رمانی طولانی و پر محتوایی خواهد بود ، پس هر کس یه رمان عاشقانه و پر و رمز و راز و مملو از اتفاقات هیجان انگیز میخواد ، خوندن این رمان رو بهش توصیه میکنم .. لینک نقد : نقــــد-و-بـــرسی-رمان-نابوگر/ و امــــا مــــقـــــدمـــــه رمان : به نام خــدایی که عـــشـــق را در قلبِ پاکِ یـــک دخــتر جای داد تا از نفرت و گـــــنــــاه در آمان بــماند .. من کیستم ؟! ربکا . دختر از جنس لطافت ؛ دختر از جنس شیشه ایی که شکننده است .. من هم یکی از آدم هایی این شهر بودم ، که پا بر دنیایی لطیفم گذاتشن ! چه کسی می تواند به من کمک کند ؟! .. خــــــودم ؟! .. خــــدا ؟! .. بـــنــــده اش ؟! .. اما من نیز تهی و مجهول خواهم ماند .. من نفرت داشتم که مملو از احـــــســـاســات پاک یک دختر است ، خالی شوم ؟! . خودم نمی دانم سرگردانم چه چیزی می تواند جلوی نــــفـــرت و غـــرور سالها من بیــــســتاد ؟ چه نیروی می تواند با دل جنس ســـنگ من ؛ که یه روز مملو از عشق بود ، مبارزه کند ؟! .. به راستی او کیست ؟ که از تمامی انـــسان هایی که در عمرم دیدم ، برتری دارد ؟! .. شاید عــشــق ؟ .. عـشــق چیست ؟! قبولش مدارم .. عشق اصلا وجود خارجی ندارد .. چون نیست ! چون عشق پـــوچ و تو خـــالی است ! اما گاهی تـــقدیر اونجوری که ما میخواهیم رقم نمی خورد ، مثل تقدیر سیاه و کدر من .. ! طراحی جلد : @Kosarbayat398 نویسنده : @S.H ناظر : ( والله ناظر رمان خودم ، خودم هستم .. ناظر ها نمی تونن ناظر داشته باشن ☻)
  25. 52 امتیاز
    پارت 1 سرم رو از روی نوشته هایی که از اعماق وجود و احساسم بود، بلند کردم. به ساعت نگاهی کردم؛ ساعت ها مشغول نوشتن بودم و زمان از دستم در رفته بود. از بچگی علاقه­ ی شدیدی به بیان کردن جملات ذهنم روی دفتر و تبدیل کردنشون به یه کتاب داشتم. خودکارم رو بستم و لای برگه های دفتر گذاشتم. با گفتن «یا علی» بلند شدم و دفتر رو روی میز گذاشتم. با نگاه کردن به میز، ماتم زده شروع به جمع کردن ظروف کردم. بعضی اوقات تعداد ظرف ها اونقدر زیاد بودن که مامان به تمسخر می گفت: می خوای یک اجاق گاز و سینک ظرف شویی برای اتاقت بخرم؟ و من هم بی توجه و بدون این که از رو برم، به اتاقم می رفتم و ظرف هارو به آشپزخونه می­ بردم تا بشورم. خانواده ما چهار عضو داره یعنی من، داداشم، مامان و بابا. رابطه بین من با مامان و بابا بیشتر اوقات شِکرآبه. بگذریم! ظرف ها رو با سختی جمع کردم که یک دفعه بیشتر راه اتاق تا آشپزخونه رو نرم. همه ی این ظرف ها، موقع درس خوندن، انجام کارها و... خراب می شد و خب تنبلی می کردم و همون لحظه نمی بردم تا بشورم، در نتیجه ظرف ها تلنبار می شد و مجبور به شستن بیشتر از شش یا هفت ظرف باهم می شدم. بعضی وقتا مواد داخلش انقدر خشک می­ شد که می گذاشتم چند دقیقه ای خیس بخوره تا بعدا بشورمش. خودم هم می ­دونستم این تنبلی اصلا کار خوبی نیست؛ اما چه کنم؟ واقعا حس بلند شدن نبود. شستن که تموم شد، تصمیم گرفتم چای دم کنم تا هم خودم بخورم هم بابا دوباره نگه: بیکار بودی نمی­ تونستی یک چای دم کنی؟ عطر چای رو موقع ریختن داخل قوری بو کشیدم. واقعا عطر لذت بخشی داره. مخصوصا که چایی باشه که با دستای خودت چیده باشی. من گیلانی هستم که البته خودم از این موضوع زیاد خوشحال نیستم. این چای هارو هم به اصرار بابا که دختر باید همه چیز رو بلد باشه، با کمک یکی از فامیل های دورمون چیدم. با صدای قل قل کتری، گاز رو خاموش کردم. فنجونی برداشتم تا برای خودم چای تازه دم بریزم. مامان من اصلا به چایی ساز و این چیزها اعتقاد نداشت و می گفت چای رو باید با کتری و قوری بزاریم. جلوی تلویزیون، روی زمین نشستم تا همراه با دیدن سریال، چای بخورم. _ خسته نباشی آبجی جونم! با صدای بچگانه ی رهام به سمتش برگشتم. لبخندی از ته دل زدم و دستام رو باز کردم که مثل عادت همیشگی، بیاد بغلم. طوری بغلش کرده بودم که گفت: آبجی ولم کن! بسه دیگ چلوندیم. دوتا بوس روی گونه هاش نشوندم و ولش کردم. _ مامان کجاست؟ _ رفته خونه ی زن عمو خدیجه و گفت بهت بگم ناهار درست کرده فقط ساعت یک پلو رو بپز. _باشه، تو برو دست و صورتت رو بشور بیا یک لیوان شیر بخور! _چشم آبجی. رهام، برادر منه که 14 سال و سیصد و پنجاه و یک روز از من کوچک تره. فاصله سنی من و داداشم زیاده اما احترام بینمون هم همینطوره. هیچ وقت به من بی احترامی نکرده یا حتی من رو با اسمم صدا نمی­ زنه. براش یک لیوان شیر ریختم تا بیاد و بخوره. خداروشکر از اون بچه هاییه که عاشق شیر خوردن هستن.
  26. 52 امتیاز
    pert 1 : با دیدن پرچم مسابقه پامو بیشتر رو پدال کوبندم . آب دهنمو قورت دادم . صد بار یا شاید ام بیشتر تو ذهنم یک جمله اکو میشد : - من میتونم ، من میتونم ...! با زدن تفنگ گاز دادم ؛ تا جایی که میتونستم سرعتمو بیشتر کردم . سرعتم تقریبا 100 شده بود ! نگاهی به سمت چپم کردم . لعنتی ! مسابقه 3 دور بود ، دور اول گذشت . باید برنده میشدم روکم کنی بود ! نمیدونستم کاری که میکنم درسته یا نه ! از این اخلاق خودم بیزار بودم که هیچ وقت نمی دونستم در مورد یه ماجرا یه دل باشم صد در صد برم جلو ! همیشه شک داشتم همین شک گند باعث دو دل بودنم بود . گوشی موبایلم داشت زنگ میزد جزء یه نفر کسی دیگه نمی تونست باشه ! دور 2 هم گذشت ، من هنوز نفر دوم بودم این دور ، دور حساس و نفس گیری بود باید برنده میشدم شده به قیمت جونم ! نزدیک خط پایان بودیم که فکری تو ذهنم جرقه زد . اره ! سرعت از حد مجاز مسابقه بیشتر کردم . و بله نفر اول شدم ، با پوزخند از ماشین پیاده شدم . وایی که چقدر خوشحالم ! گوشیمو از داشتبور بیرون کشیدم اوه اوه 5 میسکال ! عادت نداشتم جواب ندم ، حتی اگه بی حوصله بودم، حتی اگه نمی خواستم صدای طرف رو بشنوم ، حتی اگه می دونستم قراره چی بشنوم . تحت هر شرایطی جواب می دادم . اما لحن حرف زدنم طوری بود که طرف خودش می فهمید علاقه ای به حرف زدن ندارم و زود می رفت پی کارش .. - چی میگی عالیجناب ؟ از طرز نفس کشیدنش فهمدیم عصبی شده غرید : - چند بار بگم به من نگو عالیجناب دختره خیره سر .. ! لبخند تلخی زدم و گفتم : - اول و آخرش عالیجناب منی .. - رالی هستی ؟! - با اجازتون .. - اجازه نمیدم برگرد ! با پام روی زمین ضرب گرفتم و کلافه گفتم : - اینقدر بخیل نباش لطفا ! حالا یه خبر خوش عالیجناب ...! - چی شده ؟! - بردم .. - برگرد بیا خونه ، پول رالی هم خودم میدم ..! پام رو دوباره کوبیدم روی رو زمین تا شاید اعصابم اروم بگیره و گفتم : - من دارم می رم پولمو بگیرم ؛ واسه این حرفا خیلی دیره .. - تو که چشم نداشتی هیچ کدومشون رو ببینی حالا چی شد رفتی اونجا ؟ اخم کردم گفتم : - بس کن ! حالا هم میخوام برم؛ لطفا دیگه زنگ نزن حالا هم باید برم .. داد کشید : - بس کن ربکا ! یعنی تو نمی دونی من حرفم چیه ؟!!! - چرا می دونم ! ولی بهت گفتم نگهش دار برای خودت نمیخوام حرف بزنم .. - می شناسمت! کاری بخوای بکنی ؛ می کنی اصرار من هم فایده ای نداره! حداقل بذار بیام اونجا نگرانتم ! - نیازی نمی بینم ؛ خدافظ .. وسط الو الو گفتناش قطع کردم و بعد هم خاموش ! دیگه کسی رو نداشتم که بخواد نگرانم بشه و بخواد بهم زنگ بزنه. خسته بودم! چند سال بود که خسته بودم و قرار هم نبود از این احساسات آزاردهنده خلاص بشم. نفسم رو فوت کردم ، دستی توی موهای مشکی امم کشیدم و شالم رو روی سرم صاف کردم سمت بچه ها رفتم . وایی که تو دلم عروسی بود ! بعد از سالها خوشحالی رو تو وجودم حس می کردم ! سمت آرش رفتم . یه چشمکی تحویلم داد که چشمکشو بی جواب نذاشتم. - خُب ، خُب ، پلیز پولمو لطفا بدین ! آرش نزدیکم شد خواست پول هارو بده که دستم از پشت کشیده شد . با اخم تعصنی برگشتم به پشت سرم نگاه کردم . اوه اوه عصبی بود طرف ! با اخم غریدم : - چیه ؟؟ مشکلی داری ؟؟ اخه بی شعور چرا دستمو اینطور کشوندی ؟! با صدای بم و عصبی اش گفت : - ببین عوضی فکر نکن نمیدونم سرعتتو از حد مجاز بردی بالا !؟ تلافی این کارتو سرت به زودی در میارم .. مطمعاٌ باش !؟ پوزخندی زدم ؛ نزدیکم آمد کنار گوشم زمزمه کرد : - مطمعاً باش ..! بعد بی حرف از کنارم رد شد رفت. و من مات مهبوت رفتنش ! نکنه واقعا بخواد بلایی سرم بیاره؟؟ هه بلا ؟ بلا که با من سالهاست داره زندگی میکنه و دست از سرم ورنمیداره . با صدای آرش زنجیر افکارم پاره شد .. - آفرین دختر ! خُوب بردی .. بفرمایید اینم 300 میلیون شما ! با لبخند محزونی گفتم : - ممنون .. سمت ماشین قرمز رنگم رفتم هوای همیشه آلوده تهران بهم دهن کجی می کرد حسرت یه نفس عمیق داشتم ! اما مثل همیشه حسرت و عقده .. جعبه پول ها رو روی صندلی عقب انداختم سوار شدم با یه ویراژ حرفه ای رالی رو ترک کردم ؛ دستمو سمت ظبط بردم یه اهنگ ملایم از کریس دی برگ گذاشتم تنها عادتی بود که از سرم نیافتاد سرمو به پشتی صندلی تکیه دادم .
  27. 52 امتیاز
    پارت هفدهم -سلام.مریض کجاست؟ بی خیال سورنا شدم و راه افتادم طرف دکتر وهدایتش کردم طرف اتاق خودم و ترسا رو بهش نشون دادم ،دکتر صداقت یکی از اعضای بانده که به مجروها و زخمی ها رسیدگی می کنه و همیشه با تجهیزات کامله .گفتم: -دکتر به شکمش تیر اندازی شده! سرش رو تکون داد و گفت: -شما بیرون باشید من هرکاری بتونم انجام می دم! از اتاق خارج شدم و رفتم دوباره سراغ سورنا بهش گفتم: -حاضر شو الان می ریم سراغ سپهر ! با چشمای ریز شده گفت: -بعید می دونم این موقع صبح مهمون بخواد،بزار برا بعد! با اخم گفتم: -نمیای؟ اب دهنش رو فرو داد و گفت: -من نمیام توهم نباید بری! راه افتادم طرف خروجی و گفتم: -دیگه من می رم یا نه به تو مربوط نیس! قبل از این که از خونه خارج بشم از صندقچه چوبی کنار در اسلحه بی هوشی و اسلحه خودم رو برداشتم و بعد گوشیم رو در اوردم و پیام دادام: -امروز کار رو تموم می کنم ! پیام رو سند کردم و به طرف ماشین راه افتادم.توی ذهنم تمام راه های ورودی و خروجی رو تجسم کردم تا از غیر قابل دید ترین منطقه وارد خونش بشم! *** ماشین رو یه کوچه پایین تر پارک کردم و از ماشین پیاده شدم،اسلحه ها رو توی شلوارم مخفی کردم.از کوچه پشتی رفتم و دقیق از پشت خونش جایی که هیچ کدوم از دوربینا نمی تونستن ،بگیرنش وتوسط چشم خیلی کم دید داشت در اومدم!از دیوار بالا رفتم ،دوتا سگاش زیر درختی که روبه روی من بود دراز کشیده بودن!اسلحه ای که حاوی مواد بیهوشی بود رو دراوردم و به جفت سگ ها شلیک کردم و با یه جهش پریدم روی شاخه های درخت !پنجره اتاق سپر روبه یکی از شاخه ها باز می شد ،رفتم کنار پنجره وانگشت هام رو انداختم زیرش و با بی صدا ترین حالت ممکن بازش کردم. خیلی اروم وارد اتاق شدم .دوربینا از پشت من رو می گرفتن!صدا خفه کن رو بستم سر اسلحم و دستم رو بردم عقب و توی یه حرکت خیلی ماهرانه به دوربین شلیک کردم.سپهر یهو تو جاش سیخ شد و با ترس به من خیره شد اسلحه رو بهش نشونه گرفتم و گفتم: -چه خبر اقا سپهر؟
  28. 52 امتیاز
    پارت دوم اشاره ای به لپ تاپ جلوی دستم کرد. کوهیار:تو شرکت شما با سیستم خاموش تایپ می کنن؟! روز اول گند زدم، بد جور ضایع شدم چون تونسته بود مچم رو بگیره خوشحال بود. دوباره با پررویی گفت: حالا اول صبحی زیاد خودت رو خسته نکن، می خوای تایپت رو بزار واسه آخر وقت. عمداً می خواست عصبیم کنه،ولی کور خونده بود خونسردیم رو حفظ کردم. بیتا: بالاخره شریکم شدی؟ پوزخندی زد و گفت: _ البته! افتخار شراکت بنده ، بالاخره نصیبت شد، وقت نشد بهت تبریک بگم آفرین! با خوب شریکی سرمایه گذاری کردی. (خدای اعتماد بنفس بود) با طعنه گفتم: _تو خوابتم نمی دیدی تو شرکت معروفم سرمایه گذاری کنی، هر چی باشه سهام شرکت معروف و کار کردن با یک شریک فوق العاده موفق "به خودم اشاره کردم" کم سعادتی نیست. به تمسخر و لودگی گفت: _بر منکرش لعنت، تنها خوبی شراکت بنده با شما اینه که دیگه پروژه هام و رو هوا نمی زنی. باز داشت تیکه می انداخت در جوابش با همون لحن به ظاهر خونسرد گفتم: _البته شما که تو پروژه قاپیدن استادین، بنده غلط بکنم بتونم به گرد پاتون برسم. بی خیال حرفی که زدم به حالت غیظ گفت: _اولین روز کاری ازت انتظار خوش آمد گویی نداشتم ولی از بس سر پا موندم‌ خسته شدم اجازه هست بشینم بعد به سوالات جواب بدم؟ با دست اشاره ای به میزش کردم."یعنی بفرما"نگاه اعتراضی به میزهامون کرد، به رو نیاوردم. کیف چرم و براقش رو روی میز گذاشت. یه شلوار جین با کت اسپرت سرمه ای تنش بود زیر کتشم یه تی شرت سفید پوشیده بود.قد بلند و چهار شونه بود...از این هیکل عضله ای ها.فکر کنم قدش ۱۹۰ بود،موهایی پر پشت و مشکی ،چشمایی سبز رنگ با پوست گندمی؛در کل چهره مردونه قشنگی داشت.از حق نگذریم هم خوش تیپ بود هم خوش قیافه..از اونایی که بهشون می گفتن "جذابِ خفن" این قدر که تیپ و ظاهرش رو داشتم دید می زدم متوجه نگاهش به خودم نشدم وقتی چشمم بهش افتاد. لبخند مرموزی زد و پر اعتماد بنفس گفت:مرسی! با لحن پرسشی گفتم:مرسی چی؟ کوهیار: مرسی از نگاه تحسین بر انگیزه تون و قهقهه خندید. حالم از این همه اعتماد بنفسش به هم خورد، بچه پررو، ولی تیکه ای بود از اونایی که آدم دلش می خواست یکی ازشون داشته باشه؛ البته خیلی هم باهوش بود از چشمام همه چی رو خوند. کوهیار: من دیگه با اجازه کارم رو شروع کنم. تو دلم گفتم:اجازه ی ما هم دست شماست شریک خوشتیپ. هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که خیلی جدی گفت: _مثلاً فکر کردی من باورم شد که متوجه اومدنم نشدی؟ روی مخم لِی لِی می کرد... دندونامو روی هم فشار دادم و تو دلم گفتم: _به شیطون لعنت! اصلا چرا به شیطون؟ به اون چیستای بی شعور لعنت! اگه اون پول سهامش رو نمی خواست مجبور نبودم شریک این مرد موذی و از خود راضی بشم. عصبی و کلافه سیستمم رو روشن کردم،دوست نداشتم باهاش چشم تو چشم بشم. بعد از مرگ پدرم سهام شرکت به من و خواهرم چیستا که از من بزرگتر بود و ایران زندگی نمی کرد رسید. شرکت رو من می چرخوندم و سود هر ماهه اش رو به حساب خواهرم می فرستادم؛ اگه اصرار و پا فشاری چیستا برای فروختن سهام نبود هیچ وقت حاضر نمی شدم شرکتم رو نصف کنم و تن به شراکت بدم، اونم شراکت با کی ؟با یه رقیب که هم مثل کارد و پنیر با هم بودیم.
  29. 52 امتیاز
    پات چهاردهم -الو؟ -...... نه هنوز،نشد ! -..... -بهتون می گم نشد!لحظه اخر کار بهم خورد! -.... -چشم! بیشتر دقت می کنم! دیگه صدایی نیومد من هم پاورچین پاورچین دور شدم و رفتم داخل خونه، چه کاری انجام نشد؟هر دقیقه با معما های جدید تری روبرو می شما!باید ذهنم رو به کار بگیرم.همین طوری داشتم اروم اروم می رفتم واسه خودم که با صدای پارس سگ روح از تنم جدا شد !دوتا پا داشت دوتا دیگه هم دزدیدم و الفــرار!تا دم اتاقم دویدم ،رسیدم تو اتاق درو قفل کردم ،یا خــدا!این سگش هم وحشتناکه!به ساعت دیواری نگاه کردم هول و هوش هفت و نیم بود.سرم بد جور گیج بود.روتخت دراز کشیدم و یه سر تا فردا رفتم...... *ماکان*: با صدای پارس جیمی از گل خونه خارج شدم .وایساده بود طرف در خونه و مدام پارس می کرد،رفتم طرفش و دستم رو کشیدم تو سرش تا اروم بشه ولی جیمی الکی پارس نمی کنه!رفتم داخل که سورنا اومد جلوم و گفت: -این دختره چش بود عین جن دوید بالا؟ با اخم گفتم: -بد جور داره تو کارام سرک میکشه! خندید و گفت: -اشکال نداره داداش مثلا زنته ها! با اخم گفتم: -خفه شو سورنا! دستش رو زد به سینش و گفت: -چشم قربان شما امر بفرما! کشیدمش کنار و گفتم: -سورنا تورو یادم رفته بود ،حالت خوبه؟ برای یه لحظه اخماش رو کشید تو هم و گفت: -چرا باید بد باشم؟ من:-هستی!چیزه..یعنی تونستی فراموش کنی؟ خندید و گفت: -بعضی چیزا از یاد می رن اما فرا موش نمی شن،تو خودت رو ناراحت نکن. من خوبم! این رو گفت و رفت تو اتاقش!با یاد هستی یه اه از ته گلوم خارج شد.یادمه وقتی رفته بودیم با سورنا یکی از محموله ها رو تحویل بدیم موقع برگشت یه دختر چشم عسلی اومد جلومون و گفت: -دیدم چیکارکردید!اگه به من سر پناه ندید همین الان به پلیس لوتون می دم،با چشمای خودم دیدم مواد مخدر دادید به اون ادما ،تازه فیلیم هم گرفتم! من و سورنا با دهن باز به اون خیره شده بودیم از نوع لباس هاش مشخص بود وضع خوبی نداره ،سورنا یه تراول صد تومنی گرفت طرفش و گفت: -بیا فنچول!اگه فیلمی درکار هستبا این معاملش می کنم.می خوای؟ دختره زد زیر پول و گفت: -گدا نیستم،در ازای فیلمی که دارم باید یه سرپناه بهم بدید.بی منت!
  30. 52 امتیاز
    پارت دوازدهم *ترسا* وا مگه کجا می خواست بره که اینطوری کرد؟به سورنا گفتم: -رفــت؟ سورنا :-انگاری! می دونستم جواب نمی ده اما پرسیدم: -مگه کجا می خواستید برید که این طوری کرد؟ خندیدو گفت: -من باهات خوبم دلیل نمی شه تو این مسائل دخالت کنی ها! گفتم: -باشه بابا توهم! سورنا گفت: -انگار خبری از بستنی نیست!پیادهشو بریم تو خونهتا ماکان خفم نکرده! بدون حرف پیاده شدم و راه افتادم طرف خونه،باید هرچی زود تر یه راه ارطباتی با سرهنگ پیدا کنم،وارد خونه که شدمماکان گفت: -چرا نرفتید بستنی بخورید؟! شونه هام رو انداختم بالا و راه افتادم طرف اتاقم سورنا که پشت سرم اومده بود گفت: -کجا زن داداش؟بیا یکم بشین پیشمون! با دست به ماکان اشاره کردم و گفتم: -شاید بعضی ها خوششون نیاد من بشینم!ترجیح می دم برم تو اتاقم! سورنا گفت: -شما گشنت نیست؟ با این که اون دوتا موزو خورده بودم ولی خیلی گشنم بودگفتم: -چرا !هرچی خودتون خوردید یکمم برای من بزارید! از پله ها رفتم بالا اما نرفتم تو اتاقم و فقط درو باز کردم و دوباره بستم همون جا وایسادم ببینم چی می خوان بگن *ماکان* تا دختره رفت پریدم به سورنا: -این چه کاری بود کردی؟چرا این دختره رو انداختی دنبالمون!مگه مغز تو سرت نداری؟هــاااا؟ سورنا بیخیال گفت: -حالا که چیزی نشده که داد می زنی ،بعدا می ریم سراغ سپهر ،فرار که نمی کنه! بلند شدن صدام دست خودم نبود!با داد گفتم: -نفهم اون امروز محموله رو رد کرد تو کی می خوای جلوش رو بگیری؟هـاا؟معلوم هست چته؟ سورنا پاش رو انداخت رو پاش و گفت: -رد کرد که کرد مگه اخرین محمولش بود؟بعدی رو ازش می گیریم!حرس نخور داداشم پوستت چروک می شه!! با خشم از جام بلند شدم و راه گرفتم طرف اتاقم گفتم: -واقعا نمی فهمتت!این چه ضعفیه در مقابل سپهر داری!درکت نمی کنم! *ترسا* تا تموم شدن حرفاشون سرجام ایستاده بودماون ها می خواستن یه محموله رو از سپهر بدزدن؛اما چرا؟سپهر کیه این وسط؟اگه دشمنشونه چرا سورنا داشت باهاش حرف می زد؟واقعا گیج شده بودم بی صدا رفتم تو اتاقمو درو خیلی اهسته بستم ،دوباره بادیدن رنگ صورتی اتاق دلم گرفت!
  31. 52 امتیاز
    پارت یازدهم گفتم: -می شه من هم باهاتون بیام؟ ماکان اخم هاش رو کشید تو هم و گفت: -نه ،و البته حق نداری از خونه خارج بشی تا ما برگردیم! من هم اخم کردم و گفتم: -یعنی چی؟مگه اسیر گرفتید؟هروقت دلم بخواد می رم بیرون، به تو هم مربوط نیست! ماکان با لحن تندی گفت: - اگه تونستی برو بیرون!! اعصابم به شدت خورد شد یعنی چی؟ چرا نمی تونم برم بیرون؟ با عصبانیت از آشپزخونه زدم بیرون و راه افتادم طرف اتاقم، حالا چه جوری با سرهنگ ارتباط برقرار کنم؟ *ماکان* خطاب به سورنا گفتم: - زود باش، درست نیست منتظرش بزاریم! سورنا راه افتاد طرف اتاقش تا اماده بشه من هم از خونه خارج شدم تا ماشین رو روشن کنم، پشت ماشین نشسته بودم و منتظر سورنا که بادیدن ترسا که دنبال سورنا راه افتاده ،دهنم از تعجب باز موند؟مگه بهش نگفتم نیا؟کجا راه گرفته داره میاد؟قرار بود بریم یه درس حسابی به سپهر بدیم !اصن انگار سورنا عقلش رو از دست داده این رو راه انداخته دنبالش که چی؟وقتی سوار شدن به سورنا گفتم: -این رو انداختی دنبالت برا چی؟ سورنا با دلقکی گفت: -زن داداش حوصلش سر رفته بود گفتم بیاد هوا بخوره! با عصبانیت گفتم: -می فهمی داری چی می گی؟مگه نمی دونی ما می خوایم کجا بریم احمق؟ خندید و گفت: -واسه اون کارا وقت زیاد داریم ؛ فعلا بریم یکم خوش بگذرونیم! با عصبانیت گفتم: -سورنا چی داری زر زر می کنی واسه خودت؟همین الان بفرستش بره! بعد طرف ترسا گفتم: -از ماشین پیاده شو و برو تو خونه! ترسا گفت: -تو من رو دعوت نکردی که بخواهی بیرونم کنی! باز داشت یواش یواش اون روم می اومد بالا، با خشم گفتم: -سورنا بفرستش بره! سورنا:- زشته ادم با زنش اینطور برخورد کنه!جا تو رو که تنگ نکرده !برا خودش نشسته یه گوشه مگه به تو اصیبی می رسونه؟ غریدم: -ســـــورنا؟! سورنا: -اهه چیه خوب بعدا می ریم سراغ اون فعلا برو سه تا بستنی بزنیم تو رگ... از ماشین پیاده شدم و گفتم: -پس خودتون برید ،من نمیام! راه گرفتم سمت خونه باز این عصاب من رو خط خطی کرد! سپهر مثلا رقیبشه نمی دونم چرا این قدر جلوی راهم رو می گره تا طرف سپهر نرم ،واقعا برام سئواله!
  32. 52 امتیاز
    پارت دهم *ماکان* از گل خونه خارج شدم یه حس بدی به ترسا داشتم نمی دونم چرا ولی اصلا نمی تونستم باور کنم فراموشی گرفته!اخه اون دختر شر توی دانشگاه کجا و اینی که می بینم کجا!وارد خونه شدم و بی سر و صدا به اتاق سورنا سرک کشیدم خواب بود ،رفتم تو اتاق خودم و موبایلم رو در اوردم ،یه اس ام اس ناشناس داشتم ،بازش کردم: -چی شد ؟کار به کجا رسیده؟تمامه؟ سریع پیام دادم: -نه هنوز ،حرکتی نزده ،در اسرع وقت رسیدگی می کنم! پیام رو سند کردم و از حافظه موبایل رو پاک کردم ،روی تخت دراز کشیدم و دستم رو روی سرم گزاشتم یعنی اخر این ماجرا چی می شه؟فکرم کشیده شد ،سمت ترسا،اون چرا تو این موقعیت باید وارد زندگیم می شد؟باهاش چیکار کنم؟تا کی می تونم تو خونه حبسش کنم؟ *ترسا* با احسال گشنگی چشمام رو باز کردم ،معدم داشت عین مار می رقصید !از جام بلند شدم و شالم رو سرم کردم ،اروم و بی صدا از اتاق خارج شدم ،با هزار زحمت و این ور و اون ور رفتن ،اشپز خونه رو پیدا کردم و یه راست شیرجه زدم طرف یخچال ،با دیدن موزهای توی یخچال چشمام برق زد ،اخه تو این تحریم موز از کجا گیر میارن این ها!؟دوتاش رو برداشتم و با ولع شروع به خوردن کردم با صدای سورنا موز پرید گلوم: -عصر بخیر زن داداش! شروعبه سرفه کردن،کردم سریع از پارچ یه لیوان اب ریختم و خوردم به سورنا گفتم: -ای کوفت بگیری ،نمی بینی دارم زهر مار می خورم؟ با خنده گفت: -چرا دارم می بینم عین قحطی زده ها افتادی سر موزا! با اخم گفتم: -حالا بیا من رو بخور ،خوبه دوتا موز ازت برداشتما ،خسیس! بازم خندید و گفت: -شوخی کردم هر چند تا می خوای بخوری بخور ،ماکان خریده! یکی دیگه از موزا رو باز کردم و شروع به خوردن کردم از سورنا پرسیدم: -شغل تو و ماکان چیه؟بعید می دونم با شغل معمولی بتونید همچین خونه ای بخرید ! با همون خنده مسخرش گفت: -تو فک کن پول باباهامونه ،مشکلی که نداره؟ من هم یه لبخند مصنوعی زدم و گفتم: -نه چه مشکلی ،فقط می شه بپرسم باباهاتون کجان؟ با صدای ماکان برگشتم طرفش: -مگه نگفتم تو کارای ما دخالت نکن؟بار اخره دارم بهت هشدار می دم! با اخم گفتم: -بیا بزن من رو !یه سوال پرسیدم! ماکان خطاب به سورنا گفت: -امادشو باید بریم! با تعجب پرسیدم: -کجا؟؟؟ ماکان برگشت چنان نگام کرد که گفتم: -یعنی بهتون خوش بگذره هر جا می رید ،جای منم خالی کنید ! سورنا خندید و ماکان به یه لبخند کوچیک اکتفا کرد ،خطاب به سورنا گفت: -بجنب که خیلی کار داریم! بعله دیگه کار خلاف دارید ،معلوم نیست می خوان برن کجارو به فساد بکشن
  33. 52 امتیاز
    پارت هشتم با توی چشمای عسلیش اثری از خنده نبود اما با صورت خندونگفت: -نه مرسی! بیا پایین عاقد اومده! طلبکار گفتم: -من هم داشتم همین کار رو می کردم! از پله ها سریع رفتم پایین،عاقد اومده بود وماکان نشسته بود ، از صورت سرخش معلوم بود چقدر عصبانیه ،من هم رفتم نشستم عاقد صیغه رو خوند بله گفتم و تموم!انگار همه اینا یه خواب بود! من به خاطر شغلم داشتم خودم رو فدا می کردم ،انگار تازه فهمیدم چه غلطی کردم ! انگار یه سطل اب یخ رو سرم ریخته بودن ! بدون این که چیزی بگم از جام بلند شدم چ به طرف اتاق دویدم ،باورم نمی شه این کارو کردم!الان چی می شه؟قراره چه بلایی سرم بیاد؟در اتاق رو قفل کردم و خودم رو پرت کردم رو تخت ،سرم رو تو بالشت مخفی کردم و سد جلوی اشکام رو باز کردم..... ماکان: باورم نمی شد به خاطر این که خواستم جون یه انسان رو نجات بدم تو این مصیبت گیر کنم!برای این که پرستارا رو خبر کردم بخواد این بلا سرم بیاد!خواستیم مثلا ثواب کنیم کباب شدیم!حالا من با این دختره چیکار کنم؟اگه عقدش نمی کردم چی می شد؟اگه اون پیش پلیس می رفت و واسه من پرونده درست می کرد چی؟اگه می افتادم زندان چی؟اونوقت حاصل پنج سال زحمت از بین می رفت ،پنج سال جون کندن برای هدفم بی نتیجه می موند!سرم روتکون دادم تا افکار مزاحم از سرم بره !از جام بلند شدم و به طرف باغ راه افتادم،ولی گناه اون دختر چیه؟من چطور ثابت می کردم اون رو هل ندادم وقتی پله ها دوربین نداشت؟وقتی اون پرستار به دوروغ حاضر بود شهادت بده من اون رو هل دادم!حالا که این قدر به هدفم نزدیک شدم باید این بلا سرم می اومد؟ اگه فردا پس فردا این دختر از چیزی بو ببره و پیش پلیس بره من چه خاکی تو سرم بریزم؟ رفتم سمت نگهبان و گفتم: -این خانومی که همراه من وارد شد از این به بعد به هیچ عنوان اجازه خروج نداره شیر فهم شد؟ نگهبان: -چشم قربان! رفتم طرف دیگه باغ کنار یه بوته رز سرخ ایستادم ودستم رو کشیدم به گلبرگاش ،فعلا راهی جز زندونی اون ندارم وقتی کارم انجام شد می تونه از این خونه خارج شه ،فعلا نمی تونم ریسک کنم....... ترسا: از جام بلند شدم و اشکام رو پاک کردم ،من باید برای رسیدن به هدفم قوی باشم !من باید جلوی هرچی سختیه وایسم!من می تونم با هر شرایطی کنار بیام،من ترسام!دختری که پدرش رو توی یکی از عملیات های پلیس از دست داد و حالا حاضره خودش هم سرنوشت باباش رو داشته باشه!از پنجره حیاط رو نگاه کردم بادیدن گلا حال و هوام عوض شد و هوس کردم برم پیششون ،شالم رو روی سرم مرتب کردم و از اتاق خارج شدم ،با بی صدا ترین حالت ممکن رفتم تو حیاط ،داشتم گلا رو می دیدم که یهو متوجه یه جسم سیاه رنگ شدم که با سرعت داشت به طرفم می دوید، من هم شروع به دویدن کردم اون جسم سیاه که یه سگ گنده بود هم عین یوز پلنگ دنبالم می دوید ،داشتم کم کم نا امید می شدم که ماکان رو از دور دیدم ،با اخرین سرعت ممکن رفتم طرفش و پشت سرش سنگر گرفتم ،نفس نفس زنون گفتم: -این رو....از ...من..دورکن! ماکان خون سرد گفت: -جیمی رو می گی؟اون که باهات کاری نداره ،فقط چون قیافت نا اشنا بود دنبالت کرد! عادت داشتم واسه هر حرفی یه جوابی بدم ،دست خودمم نبود ،کلا اگه از یکی بدم بیاد تا اخرش میخوام به چزونمش برای همین گفتم: -قربون قیافه اشنای تو! با اخم گفت: -چه علاقه ای داری با من بحث کنی ؟ گفتم: -همین جوری جواب دادم! گفت: -دیگه همین جوری جواب نده ،خوشم نمیاد کسی بام بحث کنه! گفتم: -خوب حالا انگار تو کی هستی! تو دلم ادامه دادم ،یه قاتل خلافکار که جز بد بخت کردن جامعه و جوون ها کار دیگه ای بلد نیست ،با اخم گفتم: -به این سگه بگو گمشه اون طرف! ماکان گفت: -جیمی بگیرش! نفهمیدم چی شد ،فقط باز من بودم و این سگه که دنبالم بود ،با جیغ گفتم: -جیمی پسر خوب وایسا.......بهت سوسیس می دم......می برمت پارک .....جون جدت وایسا.. دیگه داشت نفسم می گرفت که ماکان گفت: -جیمی بسه دیگه ،وایسا! سگه از حرکت استاد ،من این همه بهش رشوه دادم ،گفتم بهت سوسیس می دم ولی وای نستاد اونوقت.... لا هی ال... ماکان اومد جلوم وایساد و گفت: -تا زمانی که این جایی بهتره تو کارای ما دخالت نکنی ،سرت به کار خودت باشه و تو چیزیم فوضولی نکنی ،وگرنه تنها کسی که ضرر می کنه تویی نه ما! سرم رو انداختم پایین و ادای دخترای مظلوم رو در اوردم: -مگه من چیکار کردم؟ در جوابم با لحن سردی گفت: -کاری نکردی و بهتره هم کاری نکنی! راهش رو کشید و رفت طرف پشت امارت ،ینی کجا می ره؟(مگه همین الان نگفت دخالت نکن؟)بابا من این جام که دخالت کنم ،نه یومدم مهمونی که،اروم راه گرفتم پشت سرش ببینم کجا می ره
  34. 52 امتیاز
    پارت چهارم: ناخودآگاه آه کشداری کشیدم. خاطرات،جلو چشمانم رژه می رفتند و من با مرور آن ها درد نبودنش را تسکین می دادم. زیر لب گفتم: با خاطراتت می شه هم مرد و زندگی کرد. و من با خاطرات تینا مردگی ام را تبدیل به زندگی کرده بودم. هرچند که از آن زندگی فقط "زنده بودن" را یدک می کشیدم. لبم را گاز گرفتم و در ذهنم متن آهنگ را تکرار کردم. آوا نزدیک شد؛ چشمانش برق میزدند؛ نگاهی به صورتش کردم ، سعی می کرد اشک هایش را کنترل کند، لبهای کوچک و قرمزش می لرزیدند.بغضش شکست؛نگاهم کرد و گفت:تینا.... حرفش را قطع کرد؛ منتظر نگاهش کردم. تینا چی؟ خواهر مرده ی من چی؟ دوباره گفت: هیچی؟ با اخم نگاهش کردم و آرام گفتم :بگو! بغضش را فرو داد و بی آنکه به من نگاه کند گفت: هیچ وقت نذاشت وقتی بیرونیم من دست تو جیبم کنم... تینا ته رفاقت بود. سرم را تکان دادم. این بار بلور های خفته بی اجازه از چشمانم سرازیر شدند. سرم را تکان دادم و با بغض گفتم: می دونم.. مرام، محبت و خواهرانه ها تنها با تینا می توانستند برایم معنادار شوند و بدون او واژگانی بودند بی مفهوم. رادمان و آوا ساندویچ هایشان را خوردند؛ دیگر کم کم بلند شدیم.آوا چشمش به قیافه پکر من افتاد؛ خواست بحث را عوض کند.گفت : راستی تانی، دیشب بازی بارسلونا بودا!.. میخواستم بگویم: بود که بود به جهنم! ولی به جایش لبخندی زدم و گفتم: خب؟ _آوا: بردین!!! پوزخندی زدم و با بی حالی گفتن: چه خوب! قیافه آوا از منم پکر تر شد؛ می دانستم که می خواست حال و هوایم را عوض کند ولی من ،در شرایطش نبودم. می دانم که آوا هم فهمید.آوا دختری بود که در عین شیطنت های بی وقفه اش، به شدت، حال و هوای مرا درک می کرد. خودم هم می دانستم که با شکستنم آوا را هم آزار می دهم، ولی من دیگر توان بلند شدن نداشتم، شیطنت، از وجودم رخنه بسته بود،مثل خیلی چیزهای دیگر. و ذهن سرکشم ماموریت داشت تا جولانگاه خاطراتمان شود. و حال مرا بدتر و بدتر سازد. دلم برای کل کلهای الکی تنگ شده بود.برای دعواهای مسخره مان.برای همه چیزایی که چند ماهی میشد تجربه شان نکرده بودم و میدانستم دیگر هیچ وقت، هیچ وقت حسشان نمیکنم. دلم خواهرم را می طلبید، شیطنتهایمان را، خواهرانه هایمان را، راه رفتن زیر باران و نشستن روی صندلی چوبی نم خورده! ولی افسوس این خواهرمن بود که تنها نشانی اش، نامش بود بر روی سنگ قبری سفید! دیگر لمس دستانش، شنیدن صدای قشنگش، جایی یافت نمی شد؛ مگر در رویاهای تلخ شبانه ام!
  35. 51 امتیاز
    پارت سیزدهم باید این معما رو حل کنم!تا حالا توی اداره حرفی از سپهر نشنیده بودم!نمی دونم چند ساعت داشتم به این موضوع فکر می کردم که در اتاقو زدن شالم رو سرم کردم و گفتم: -بفرمایید! در باز شد و سورنا بایه پرس غذا اومد داخل وگفت: -برات چلو کباب سفارش دادام؛دوست داری؟ سرم رو تکون دادم و گفتم: -چجورم! باید برای به دست اوردن مدرک به سورنا نزدیک می شدم با ماکان که اصلا نمیشه حرف زد!غذا رو داد دستم و گفت: -پس نوش جونت!من می رم راحت باشی! از اتاق که رفت بیرون اروم گفتم: -بری که برنگردی! عین قحطی زده های سومالی افتادم سر غذا!نفهمیدم بکنمش تو چشمام یا تو دهنم!وقتی تموم شد کشیدمش کنار ،یعنی این شام بود؟بابا تازه ساعت هفته!من شامم می خورم!حوصلم خیلی سر رفته بود البته جای بخیه های سرم هم فوق العاده می سوخت!به بهونه این که ظرف غذا رو ببرم از اتاق خارج شدم تایه سر و گوشی اب بدم.اول رفتم ظرفم رو گزاشتم تو اشپز خونه و موقعی که خواستم برگردم متوجه شدم ماکان داره از خونه می ره بیرون ناخداگاه پرسیدم: -کجا؟ یه دفعه طوری برگشت طرفم و بهم نگاه کرد که جام رو خیس کردم با اخم همیشگیش گفت: -باید بهت جواب پس بدم؟ گفتم: -نه.همین جوری پرسیدم!اصلا تو هرجا می خوای برو!اصلا برو جهنم!برو درک !برو بهشت !به من چه؟هرجا دوس داری بری برو! ماکان بدون این که به من جواب بده از در رفت بیرون وقتی که احساس کردم دور شده رفتم طرف در و بازش کردم باز کردن در همانا و رو به رو شدن با ماکان همانا ،با دیدنش هول شدم و گفتم: -اومدم اب بخورم! دستم رو کوبیدم رو دهنم وای سوتی دادم !ماکان یه لبخند زد و گفت: -مگه بهت نمی گم تو کارای من دخالت نکن؟ خودم رو از تا ننداختم و گفتم: -از کی تا حالا اب خوردن من شده کار تو؟ ماکان چشماش رو ریز کرد و گفت: -تو حیاط می خوای اب بخوری؟ من هم همون جوی نگاش کردم و گفتم: -ابم رو خوردم حالا اومدم هوا بخورم!اصلا به تو چه؟مگه نمی گی تو کارات دخالت نکنم؟خوب توهم کار به کار من نداشته باش! اخم کرد و گفت: -به حرحال بار اخری بود که بهت هشدار دادم! و راه افتاد طرف پشت امارت یا بهتره بگم طرف همون کلبه هه!من هم یواش یواش راه افتادم دنبالش ،وقتی کامل داخل اتاق شد رفتم و پشت در گوش وایسادم !تا چند دیقه صدایی نیومد؛ولی بلاخره صداش در اومد انگار داشت با موبایل حرف می زد
  36. 51 امتیاز
    پارت ششم: کلید را انداختم و وارد خانه شدم؛ نفس عمیقی کشیدم و به اطرافم نگاه کردم. عصبی بودم و مدام پوست لبم را می کندم. هیچ کس حالش خوب نبود. سرم را پایین انداختم و بی هیچ حرفی کتونی های مشکی ام را در آوردم. زیر لب "بسم الله" ای گفتم و از صمیم قلبم از خدا خواستم که آن روز جنگ و دعوایی دیگر نداشته باشم. بسم بود. من ، در آن روز، بازنده نبرد سختی بودم. نبرد سخت درونی ای که از پیش برنده اش مشخص بود. آری من همه چیزم را به مهیار باخته بودم. قلبم را، ذهنم را و بالاتر از آن خودم و خانواده ام را. صدای گریه های مادرم، مرا از افکارم بیرون کشید. عزیز ضجه می زد. بابا را ندیدم. اما بوی سیگار آن روزش هنوز در مشامم زنده است. هنوز می توانم تلخی آن روز های سخت را مزه کنم و هنوز می توانم قلب بی تابم را با یادآوری آن روزها بی تاب تر کنم. سمیرا جون_ دوست مادرم که حال بد او را تسکین می داد_ مرا که دید از جایش بلند شد و با بغض گفت: سلام تانیا جان! خوبی؟ با خودم گفتنم"باز این سوال کلیشه ای مسخره! توصیف آدم ها از خوب بودن چیست؟! در چهره من خسته ،چه می بینند؟ نفس عمیقی کشیدم و بدون آنکه نگاهش کنم گفتم: سلام سمیرا جون مرسی! حرفی بین ما رد وبدل نشد؛ اما هنوز حرف های مادرم را که تنها شکننده سکوت آن روز بود به یاد دارم. یادم است که با بغض گفت"من تا آخر عمرمم برای تینا عزا داری کنم کمه." یادم است که چشم در چشمان من دوخت و مرا در آغوشش گرفت. مرا بوسید و در ذهنش تینا را. به من نگاه می کرد و در ذهنش تینا را می دید. طوری که لحظه ای احساس کردم، تینا در وجود خود من است. من هم دستانم را دور کمر مادرم حلقه کردم تا او تینای درونی من را بیشتر احساس کند. به او اجازه دادم تا به جای تانیا، با تینا زندگی کند. مادرم سرش را روی سینه ام گذاشت. و آرام و با گریه و زاری گفت: تینا نمرده نه؟ اون زنده ست.. حرفش، مهر تاییدی بر روی تمام افکارم بود. چیزی نگفتم لبخند تلخی زدم و بعد از این که بغض های درونم را کشتم گفتم: آره مامان. ما خوابیم. این زندگی همش یه کابوسه باور کن. هق هق مادرم اوج گرفت و سمیرا جون او را از من جدا کرد. سرم را پایین انداختم و از پله ها بالا رفتم، باز هم من فرار کردم. از زندگی، خودم و خانواده ام. عزیز مرا در راه پله ها دید و با نگرانی گفت: سلام مادر! خسته نباشی. "درمونده نباشی" ای گفتم و چشم به چشمانش دوختم. چه خوب بود که مادربزرگ مهربانم را داشتم. مرگ تینا چشمهایم را باز کرد به من فهماند که باید از داشتن بقیه لذت ببرم.لبخند مهربانی به عزیز زدم و خستگی مفرط را برای لحظه ای از صورتم زدودم با خنده گفتم: سلام عزیز جونم! سلامت باشی! متقابلا لبخندی زد. طوری که چین و چروک های صورتش_که این روزها بیشتر هم شده بودند_ نمایان شدند. _عزیز: بیا مادر یه چیزی بخور.تو این گرما رفتی بیرون. خسته شدی حسابی! علی رغم اینکه حوصله نداشتم ولی نمی خواستم بی احترامی کنم. گناه عزیز چه بود که باید بد اخلاقی های من، مادرم و پدرم را صبورانه تحمل می کرد و خم به ابرو نمی آورد؟ پلک هایم را روی هم فشردم و گفتم: چشم عزیز جون! پشت سر عزیز به سمت آشپز خانه راه افتادم .عزیز برایم آب پرتقال ریخت. و روی میز گذاشت منتظر نگاهم کرد؛ دستم را سمت لیوان بردم و جرعه ای از آن را نوشیدم. آب پرتقال را مزه مزه کردم با خودم فکر کردم "الآن باید جواب این چشمهای منتظر و نگران را چی بدهم؟" سرم را پایین انداختم. قطعا جوابم عزیز راخوشحال نمی کرد؛ ولی عادی بود. زهر خندی زدم و سرم را تکان دادم. چشمم را به چشمان کم سو و اشکی عزیز دوختم. _من: چیزی نگفتم عزیز! نگاهم کرد و نگران گفت: چرا مادر جان؟ به خاطر اون خواهر نداشته ات هم که شده لب باز کن. با من که حرف نمی زنی.. مادرتم که حالش خوب نیست. حداقل به حرف اون مرد گوش بده روانشناس خوبیه. نمی دانستم ربطش به تینا چیست ولی آن روز ها، روزهای حماقت نبود. روزهایی نبود که بخواهم لج بازی کنم یا نه بیاورم. سرم را تکان دادم و گفتم: می دونم! همه می گفتند که مهیار را می شناسند و به کارش ایمان دارند. می گفتن خبره ای است و کارش حرف ندارد. اما چرا نمی گفتند که این دختر تانیاست؟ چرا نمی گفتند که او مهیار را از خودش هم بهتر می شناسد؟ چرا؟ اصلا چرا خود من زیر و بم مهیار را حفظ بودم و او، مرا درحد تانیا بودنم می شناخت؟ کدام قانون نانوشته در احکام عشاق گفته بود، که عشق یک طرفه سرانجامی ندارد. چرا من دلسرد بودم، اما دلسرد بودنم مرا از عاشقی باز نمی داشت؟ چشمانم را بستم و مهیار و لبخندهای مهربانش را به یاد آوردم. دلم در تب و تاب همیشگی اش می سوخت و من کاری برای سرکوبش نمی کردم و با سکوتم اجازه می دادم تا نهال نوپای عشق در دلم قوی و قوی تر شود. نفس عمیقی کشیدم و سرم را تکان دادم. چشمم به چشمان نگران عزیز افتاد. لبخند محوی زدم و راهم را به سمت اتاقم کج کردم. به راستی سر انجام کدام یک بهتر بود؟ عشقی که در نطفه خفه شود یا عشقی که بعده ها زمین بخورد؟
  37. 50 امتیاز
    پارت سوم فروختن سهام به کوهیار فقط یه دلیل داشت،اونم موفقیت توی کارش بود، چون‌ با هوش و ذکاوتی که ازش سراغ داشتم می تونستم خیلی از قردادهای بزرگ شرکت های تجاری رو مال خودم کنم از این لحاظ کارم تضمین شده بود و هیچ پشیمونی توش نبود ولی از نظر روانی می بایست خیلی از چیزها رو تحمل می کردم(من دیگه به تنهایی رئیس نبودم، امضام به تنهایی کفایت نمی کرد؛ حتی اتاقمم دیگه برای خودم تنها نبود اینا چیزایی بود که از دست داده بودم به جاش یه اتاق مشترک، شریکی سر سخت ،سهامی نصف و نیمه و...) بدست آورده بودم .از افکارم داشتم روانی می شدم سعی کردم همه ی افکار منفی رو از خودم دور کنم،دوباره سرگرم کار کردن شدم. چند تا طرح از بچه ها که منتظر تایید نهایی من بودن رو بررسی کردم. متوجه گذشت زمان نشدم که با صدای منشی به خودم اومدم. منشی: خانم پارسا! خسته نباشین وقته ناهار ، تشریف نمیارید؟ بیتا_مرسی! تو هم خسته نباشی الان میام. نگاهم به میز کوهیار افتاد اصلا نفهمیدم کی رفته بود. شونه ای بالا انداختم و به سمت دستشویی رفتم. اومدم از در برم بیرون با هم سینه به سینه شدیم، اخم غلیظی کردم در جواب لبخند ملیحی تحویل گرفتم. خودش رو کنار کشید تا رد شم؛ چون اولین روز کار کردنش توی شرکت بود، همه جا رو نمی شناخت. بیتا: غذا خوردین؟ سرشو به حالت نه تکون داد. بیتا: پس از این طرف. پشت سرم راه افتاد. (اتاق غذا خوری کارکنان با ما جدا بود؛ از این لحاظ که غذا به عهده ی خودشون بود، یه اتاق بزرگ که همه امکانات لازم درش بود گاز،مایکروویو، یخچال و...) کارمندای خانم چشمشون به کوهیار بود و با تحسین نگاهش می کردن."اینا از کی تا حالا اینقد پررو شدن که من نفهمیدم؟" زیر چشمی حواسم به عکس العملش بود،سرشو زیر گرفته بود و به کسی محل نمی ذاشت البته به غیر از این هم نباید انتظار داشت هر چی باشه اونم رئیس شرکت به حساب میومد. بعد از صرف غذا نیم ساعت وقت استراحت بود تو این فاصله با سرسنگینی یه کم راجب شرکت و کار و بار توضیح دادم، اون هم سرد و بی تفاوت گوش می کرد یا شایدم تظاهر به گوش دادن می کرد بعد از توضیحات لازم سر کارمون برگشتیم. از منشی خواست تمام سوابق شرکت رو بیاره معلوم بود تو کارش حرفه ایه. یه برگه دستش بود، هر از گاهی یه چیزی توش می نوشت،من هم سرگرم کارهام شدم که دوباره منشی در زد اومد. منشی: خانم مهندس! خسته نباشین با من کاری ندارین؟ بیتا: شمام خسته نباشین، برای فردا قراری ندارم؟ منشی: سلامت باشید، نخیر هیچ قراری ندارید. وقتی می خواست از اتاق بره انگار چیزی یادش اومده باشه رو به کوهیار گفت: _آقای دانا! معذرت می خوام شما با بنده امری ندارید؟ از ادبش خوشم اومد هر چی باشه منشی من بود. احساس کردم یه کم جا خورده لبخندی زد،کوهیار: نه کاری ندارم برو بسلامت. وظیفه خودم دونستم توضیح بدم: یه کم زمان می بره که بهتون عادت کنن. از ظاهرش هیچی معلوم نبود حتی نگاهمم نکرد. کوهیار: به هر حال زمان همه چیز رو درست می کنه. بدون خسته نباشید و خداحافظی از شرکت بیرون زدم.
  38. 49 امتیاز
    pert 2 : تیک تاک ِ ساعت روی مچم نشون می داد که لحظه های خوشیم یکی یکی می گذرن . دروغ چرا خوشحال بودم بعد از دیگری دارن تموم میشن ، نه از این که ذوق پول داشتن ، رالی رفتن داشته باشم . نه واقعا نیاز داشتم یکم فکر کنم . دلم پر بود از این دنیا و آدماش تنها دوست داشتم تنها باشم و صدا البته ، نفس بکشم .. به عمارت که رسیدم سرعتمو کم کردم ، حسابی خسته بودم ! با ریموت در رو زدم ، با سرعت وارد عمارت شدم بعد از چک کردن کل ماشین و خاموش کردن ظبط سریع از ماشین پیاده شدم . همه ای عمارت خاموش بود و این زنگوله عروسی من بود ! حوصله غر غر هایی بابا رو نداشتم . بلد نبود محبت کنه ! فقط بلد بود گیر بده ! آروم پاورچین پاورچین در عمارت باز کردم پله ها رو یکی پس از دیگری گذروندم به اتاقم رسیدم اروم دسته اتاق کشوندم و وارد اتاق شدم .. با سرعت سمت تخت رفتم و روی تخت تمپاچه زدم ؛ اوه که چقدر خستم . خسته از همه چی حتی از بابا !این که بخوام این روزامو خراب کنم هیچ فایده ای به حالم نداشت و روزای از دست رفته ام رو بر نمی گردوند . پس بهتر بود که از لحظه استفاده کنم و دیگه به گذشته ها فکر نکنم ، روی کاناپه ای مشکی اتاق نشستم . همیشه عاشق مشکی بودم . اتاقی مستطیلی بزرگ که با رنگ مشکی و سفید تزیین شده بود . مثل همیشه به سلیقه خوبم اعتراف کردم ..کمی خودمو روی کاناپه جا به جا کردم تا به تلفن کنار عسلی ام رسیدم . شماره ی عالیجناب گرفتم باید بهش میگفتم رسیدم . واگر نمی گفتم عواقب بعدی داشت ! بعد از چند تا بوق صدای بمش توی گوشم نشست : - سلام جناب عالجیناب ، من خونه ام ! - سلام کوچولو ، رسیدی بلاخره ؟ خونه ای الان ؟! - اهوم .. تازه رسیدم صداش رنگ تهدید گرفت و ادامه داد : - مواظب خودت باشیا ..!! برای بار هزارم میگم دیگه نرو رالی . خطر ناکه شاید تصادف کردی !! اونوقت من چیکار کنم ؟؟ لبخندی زدم و گفتم : - باشه بابا .. مگه بچه ام ؟ - از هزار بچه ، بچه تری. انشالله خوش بهت گذشته باشه.هرچند راضی به رفتنت نبودم ! - حالا که اینجام .خونه ! شاید بازم برم بهتر راضی باشی ، من برم دیگه ! بعدا صحبت میکنم .سلام به همه برسون - باشه .. فعلا گوشی رو که قطع کردم از جا بلند شدم سر تختم دراز کشیدم. امشب بلاخره تونستم ببرم . و باید هم می بُردم ! ذهنم مشغول اون پسره بود که گفت تلافی میکنم اگر واقعا خواست تلافی کنه چی ؟ ولی من دختر قوی و محکمی بودم خیلی وقت بود یاد گرفته بودم نه احساسات و نه استرس هامو بروز بدم من ربکا بودم ، ربکای که خودمم نمی شناختم . من با 15 سال پیش فرق دارم من دیگه ، اون دختر خجالتی و احساساتی سابق نبودم ! یه آدم دیگه ای شدم خانواده ام کاری کردن یه آدم دیگه بشم .. اینقدر به این مسائل فکر کردم که نمیدونم چطور خوابم برد ..
  39. 49 امتیاز
    پارت هفتم: <><><><><><><><> چشم هایم را باز کردم اولین چیزی که دیدم تخت تینا بود؛تخت چوبی قشنگش که به به دیوار تکیه داده شده بود. دلم می خواست امروز که چشمهایم را باز کردم تینا را ببینم که روی تخت دراز کشیده است و در پتوی آبی اش جمع شده است. نزدیک رفتم و روی تخت نشستم. در خیالم، لخت موی سمجی را از صورت معصوم و گردش کنار زدم. در خیالم بلند صدایش زدم و از سر و کله اش بالا رفتم. اما، تینا حتی در خواب و خیال هم جوابی به من نداد. بی اختیار، اشکی روی گونه ام پدیدار شد. چشمانم را بستم. صدا ها و خاطرات در ذهنم اکو می شد. ************************ _تینا: یه چیز دیگه .. چقدر وقتی گریه میکنی چشمات شبیه من میشه! نبینم گریه تو ها.. هیچ کی حق نداره شبیه من باشه ها! _ خنده ام گرفت و گفتم: از خود شیفتگی تا کی تینا تا کی؟! _ بلند تر خندید و گفت: تا همیشه حالا برو صورتتو بشور گریه ات رو ببینم خودم میام سراغت ها . ********************** آه عمیقی کشیدم؛ بغضم را فرو دادم، لب زدم : نه من گریه نمی کنم، نه من شبیه تینا نمی شم. گوشیم زنگ خورد: تارا بود. با خودم گفتم: گریه نمیکنم، گریه نمی کنم، گریه نمی کنم. جواب دادم: الو؟! چهره اش روی صفحه پدیدار شد :سلام تانیا! ناخن های بلندم را کف دستم فرو کردم. و با لبخند ساختگی به صورت تارا، چشم دوختم. چقدر این تارا شکسته شده بود. چهره اش شبیه به یک دختر ۲۲ ساله نبود؛ابدا. برق آن چشم های قهوه ایش نابود شده بود؛آشکارا تارهای سفید را بین موهایش می دیدم.لبهایش ترک خورده بودندو غم در صورتش بیداد می کرد. _من: سلام خواهری! خوبی؟ سرش را تکان داد و برای اینکه غم ها در وجودش خفته بمانند، حرفی نزد. من هم لبخند لرزانی زدم. _من: کی پروازته به سلامتی؟ درسات تموم شد؟ _تارا :دو روز دیگه انشالله.. نه دیگه! این ترم نشد. مرخصی گرفتم...تانی؟ _من: جونم؟ بغض در صدایش بیدادمیکرد: به تینا... نفس عمیقی کشید و گفت:بهش بگو...لباساش این جا، جا مونده! و بعد کلاه و شال گردن کرمی را بالا گرفت. چشمانم را به صفحه گوشی دوختم. خواهری که برای تحصیل، همه چیزش را رها کرده بود؛ آن روز حالش از من هم بدتر بود. چشم هایش در نوسان بودند. مدام لبش را گاز می گرفت. برای لحظاتی چشم هایمان، تنها چشم های دیگری را می دید. من در چشمان تارا دنبال تینا بودم و تارا هم احتمالا همینطور. هرچه گشتیم؛ تینایی نیافتیم. سرسبزی و طراوت زندگیمان، ما را تنها گذاشته بود. بالاخره، غم سکوت تارا را از بین برد و با هق هق ها، خودش را نشان داد. گوشی از دست تارا افتاد و من تنها سقف را می دیدم و صدای گریه تارا را می شنیدم. فقط در دلم تکرار کردم:گریه نمی کنم، گریه نمی کنم... تینا خواسته بود گریه نکنم! بعد از لحظاتی، دوباره چهره تارا با چشم های پف کرده و اشک های برجا مانده روی صفحه آمد. صدایم زد: تانی؟! سرم را تکان دادم و ناشیانه لبخندی به نشانه "خوبم" زدم. تارا با بغض گفت: بریز بیرون عزیز من! بریز.. اینقدر خودخوری نکن.. تانی، تو که می دونی وجود من به وجودت بنده. گریه کن خالی شی. آرام و با سختی لب زدم: من خوبم... خوبم تارا.. نگاه گرد و گفت: جون تینا... تینا که جانی نداشت. اما، اسمش مرا آشوب دل کرد. هق هق هایم پدیدار شدند و من با صدای بلند گریه می کردم.. تارا، حرف می زد و سعی می کرد مرا آرام کند. اما، دیگر دلی نداشتم که آرامش کنم. تنها فریاد می زدم و با مشت به بالشت می کوبیدم. صدای بالا آمدن کسی از پله ها را شنیدم اما محل ندادم. عزیز آمد و مرا از پشت بغل کرد. جیغ می زدم. سمیرا جون با لیوان آب قندی بالا آمد و به زور به خوردم داد. عزیز تکرار می کرد: گریه کن فدات شم. گریه کن مادر... بریز بیرون قربونت بشم... آروم شو... سبک می شی مادر به قربونت بره.. می لرزیدم و مدام برای بزرگترین نداشته ام، فریاد می کشیدم. اما دست آخر گل گاو زبان ها، مرا بی حال کردند و من روی تخت از خواب رفتم.
  40. 48 امتیاز
    نام رمان: لیلی سر به هوا نویسنده: aty.s کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه ساعات پارت گذاری: نامعلوم هدف:من اگر بخوام توی زندگیم موفق باشم حتما نباید اونجوری به زندگی نگاه کنم که تو نگاه می‌کنی. خلاصه: دختری ساده که در میان دست و پنجه نرم کردن با مشکلاتش، لیلی یک مرد می شود. زمان می گذرد و دخترک همچنان لیلی اوست. لیلی بی حواسی که برای دیده شدن توسط او، هرکاری می کند. هر چه می گذرد لیلی عاشق تر و سر به هواتر می شود و او بی حواس تر... ناظر: @N.a25
  41. 48 امتیاز
    نام داستان : ملکه مرگ ژانر : تخیلی نویسنده : n.a25 خلاصه: من یک دخترم...دختری که ناخواسته به ملکه ی مرگ،ملکه ی سیاهی، ملکه وحشت ،تبدیل شد... دختری که در سن نوجوانی متوجه نیروهای ماوراطبیعیش می شه...نیروهایی که باعث مرگ،سیاهی،نابودی،ترس و.....می شود! چرا در سن ۱۳سالگی اش،درسن نوجوانی اش همه چیز تغییر کرد؟چه کسی این گونه خواست و چرا این همه اتفاق برای دختر داستان ما افتاد؟! ساعات پارت گزاری:نا مشخص جلد دوم:دختر گرگینه معرفی و نقد:👇👇👇👇👇👇 معرفی-و-نقد-داستان-ملکه-مرگna25/
  42. 48 امتیاز
    pert 4 : سریع سوار ماشین شدم اول هانا رو رسوندم و بعد خونه رفتم .. با ریموت در خونه رو باز کردم .. کوله پشتیمو ورداشتم با یه خیز پریدم تو خونه .. سریع از پله ها بالا رفتم داخل اتاق شدم نشستم لب تخت چسبیده شده به دیوار ؛ و دکمه های مانتوم رو باز کردم. حسابی خسته بودم .. *** tembel klz - اروم لای چشمامو باز کردم .. و بادیدن چشم های دریایی الکس روبرو شدم .. با لبخند و مثل خودش به انگلیسی گفتم : - klz tembel .. alesi .. oh الکس فارسی رو خیلی ضیف بلد بود الکس یکی از دوستایی صمیمی من بود .. از بچگی باهاش بودم .. تنها فامیلی که داشتم ؛ چند سال پیش کل خانواده پدرم تو یه تصادف مُردن .. خانواده مامان هم کانادا بودن ! - چطوری جیگر من ؟ با اخم گفتم : - نگو بدم میاد .. *** - به به الکس به سلامت باد .. چطوری برادر ؟ خندید گفت : - شیطون دانشجو من در چه حال و احوالیه ؟ - امدی اینجا ساعت چهار و نیم ظهر حالمو بپرسی ؟ - ای بابا ... مارو باش امدیم خانم خوشگله رو ببینم .. - کوفت ! می دونی بدم میاد از این کلمه هی بگو .. - خُب بگم جوجه زشت راحت میشی ؟ - الکس خدا بگم چیکارت کنه ...! - هیچی .. فقط بهم عقل بده !! - اونو که عمرا به تو یکی نمیدی ! حالا عقل برای چیته ؟؟ - اینکه بدونم عاشق چیه تو خوشگله شدم .. یه لبخند مکش مرگ ما زدم و گفتم : - یعنی من چیزی ندارم ..؟! لبخندی زد و گفت : - خدا به بعضی ها استعدا نمی ده .. به یکی چمدون چمدون .. استعداد ! اونم استعدا دلبری .. لبخند ماتی زدم گفتم : - خرم کردیی ... - خوبه .. خوبه اینقدر حرف نزن پاشو حاظر شو ببرمت یه جایی توپ ! - کجااااا ؟ - حالا تو اماده شو .. پایین منتظرتم .. بعدش بی حرف از اتاق رفت بیرون .. حسابی فکر کردم چی بپوشم !! ... شیشه عطر کو کو رو برداشتم و از سرتاپايم خالی کردم بوی شیرين ومست کننده اش اتاق را پر کرد. آخرين نگاه را در آينه به خودم انداختم. مانتوی تنگ مارک گوچی که نقش های کمرنگ طليی داشت پوشیدم بودم با شال مشکی که ريشه های طليی داشت. شلوارم هم چرم مشکی لوله تفنگی با کفش های طلئی پاشنه بلند. کیف طلئی و را برداشتم از در خارج شدم..اروم از پله ها امدم پایین ..بابا خونه نبود ، کارخونه کار داشت رفته بود به سفارشش در اتاقمو مثل همیشه قفل کردم .. نمیدونم چرا ولی دوست نداشت در اتاقم باز باشه از خونه بیرون رفتم .. در عمارت الکس رو تتوی ماشین شاسی بلند نقره ای رنگ دیدم ، بدون اینکه سرعت قدمام رو بیشتر کنم همنجور خونسرد رفتم و سوار شدم ، هنوز درست و حسابی روی صندلی نشسته بودم که صداش بلند شد .. - تو گردن درد نمی گیری؟! اصلا مهم نیست که من اینجام و چشمم به قدمای محکم و استوار و خونسرد شما خشک می شه تا برسین ! نه اصلا مهم نیست! لبخند زدم، الکس اعتقاد داشت وقتی راه می رم زیاد سرم رو بالا می گیرم و به زمین زیر پام فخر می فروشم، خودم که چنین اعتقادی نداشتم، ولی الکس بود دیگه! کمربندم رو بستم و گفتم : - بریم الکس جان ، دیره! لبخندی زد راه افتاد .. دستشو سمت ظبط بردم یه اهنگ گذاشت .. بی اختیار دهنم بسته شد .. تو خلاء اهنگ فرو رفتم .. و همراه با خواننده شروع کردم به خوندن : You change your mind تو همش افکارت رو تغییر میدی Like a girl changes clothes مثل دختری که هی لباس هاش رو عوض می کنه Yeah you, PMS ((اصطلح مربوط به عادت ماهیانه Like a bitch I would know مثل یک فاحشه باید می دونستم And you over think Always speak critacly و همیشه فراتر از تفکر حرف می زنی I should know باید می دونستم ... That you’re no good for me که تو برای من مناسب نیستی {CHORUS} Cause you’re hot then you’re چون یه وقت هایی پرهیجانی و بعدش سرد و بی روح You’re yes then you’re no یه وقتایی موافقی و بعدش مخالف You’re in and you’re out یه وقتایی فعالی و یه وقتایی نه You’re up and you’re down یه وقتایی عالی هستی و بعضی وقتها بی ارزش میشی You’re wron when it’s right وقتی همه چیز غلطه تو می گی درسته It’s black and it’s white اوضاع سیاه و سفیده We fight, we break up یه وقتایی دعوا می کنیم ، با هم بهم میزنیم We kiss, we make up بعدش همدیگه رو می بوسیم و همه چی میره پی کارش You, You don’t really want to stay, no تو، تو واقعا نمی خوای با من بمونی. نه but* You,you don’t really want to go-o ولی واقعا هم نمی خوای که بری You’re hot then you’re cold چون یه وقت هایی پرهیجانی و بعدش سرد و بی روح You’re yes then you’re no یه وقتایی موافقی و بعدش مخالف You’re in and you’re out یه وقتایی فعالی و یه وقتایی نه You’re up and you’re down یه وقتایی عالی هستی و بعضی وقتها بی ارزش میشی We used to be Just like twins So in sync داشتیم. پس بیا با من همگام شو ما قدیما خیلی نقاط مشترک The same energy Now’s a dead battery نیروم تموم شده تمام قوا و Used to laugh about nothing الکی به همه چی میخندیدیم Now your plain boring ولی حال رک بودنت هم کسل کنندس I should know that باید می دونستم you’re not gonna change تو تغییر نمی کنی {CHORUS} Someone call the doctor یکی دکتر رو خبر کنه Got a case of a love bi-polar یه مورد عشق دوطرفه وجود داره Stuck on a roller coaster Can’t get off this ride نمی تونی از این قضیه خلاص بشی You change your mind تو همش افکارت رو تغییر میدی Like a girl changes clothes رو عوض می کنه مثل دختری که هی لباس هاش Cause you’re hot then you’re cold چون یه وقت هایی پرهیجانی و بعدش سرد و بی روح You’re yes then you’re no یه وقتایی موافقی و بعدش مخالف You’re in and you’re out یه وقتایی فعالی و یه وقتایی نه You’re up and you’re down یه وقتایی عالی هستی و بعضی وقتها بی ارزش میشی You’re wrong when it’s right وقتی اوضاع خوبه تو اشتباه می کنی It’s black and it’s white اوضاع سیاه و سفیده We fight, we break up یه وقتایی دعوا میگیریم، با هم بهم میزنیم We kiss, we make up همدیگر رو می بوسیم و همه چی میره پی کارش Cause you’re hot then you’re cold چون یه وقت هایی پرهیجانی و بعدش سرد و بی روح You’re yes then you’re no یه وقتایی موافقی و بعدش مخالف You’re in and you’re out یه وقتایی فعالی و یه وقتایی نه You’re up and you’re dow یه وقتایی عالی هستی و بعضی وقتها بی ارزش میشی You’re wrong when it’s right وقتی همه چیز درسته تو می گی غلطه It’s black and it’s white اوضاع سیاه و سفیده We fight, we break up دعوا میگیریم و تموم میکنیم We kiss, we make up همدیگر رو می بوسیم و همه چی میره پی کارش You, You don’t really want to stay, no خوای با من بمونی. نه تو، تو واقعا نمی *but* You, but you don’t really want to go-o ولی واقعا هم نمی خوای که بری You’re hot then you’re cold یه وقت هایی پرهیجانی و بعدش سرد و بی روح You’re yes then you’re no یه وقتایی موافقی و بعدش مخالف You’re in and you’re out یه وقتایی فعالی و یه وقتایی نه You’re up and you’re down یه وقتایی عالی هستی و بعضی وقتها بی ارزش میشی ( hot n cold آهنگ katty perry )
  43. 48 امتیاز
    پارت چهارم یه ساعتی توی ترافیک بودم وقتی رسیدم خونه دیگه نایی نداشتم. لباسامو عوض کرد، یه تاپ و شلوارک پوشیدم. آبی به سر و صورتم زدم .توی آشپزخونه رفتم هیچی آماده نداشتم. دوتا تخم مرغ نیمرو کردم ،بعد از خوردن غذا ظرفشو شستم زیر کتری رو روشن کردم،هنوز از کاری که کردم مردد بودم! احساسم می گفت: خودم رو توی دردسر انداختم تو فکر و خیال بودم که با صدای سوت کتری از جام بلند شدم یه چای دم کردم. چند ساعتی رو هم تلویزیون تماشا کردم. کم کم چشمام سنگین شد. توی تخت خوابم رفتم اینقدر خسته بودم که نمی دونم کی صبح شد! فردا صبح مانتو مشکی رنگم رو که کمربند زنجیر مانندی داشت و حسابی کمر باریکم رو نشون می داد رو پوشیدم باشلوار، شال مشکی، کیف و کفش کرم رنگ‌، با یه آرایش محشر عالی شدم. نیم ساعت سه ربعی، تو راه بودم. منشی به احترامم بلند شد، سلام کرد اومد حرف بزنه سرم رو زیر انداختم و توی اتاقم رفتم وقتی درو باز کردم دیدم کوهیار پاهاشو روی میز انداخته با تعجب بهش خیره شدم! صندلیش و که پشتش به من بود رو به سمتم چرخوند نگاه سر تا پایی بهم انداخت و خیلی جدی گفت : _بهت یاد ندادن در بزنی؟ از عصبانیت لب هامو گاز گرفتم حرصم رو با محکم بستن در نشون دادم. اومدم جواب بدم مانعم شد و گفت: _تا به اتاق مشترک مون عادت کنی، فعلا بهت خرده نمی گیرم. یه خرده ولوم صدام رو کنترل کردم با عصبانیت گفتم: _این چه طرز نشستنه؟! کوهیار: فکر نمی‌کنم نشستم جز خودم به کسی هم ربط داشته باشه. "نیومده چه احساس راحتی می کرد" بیتا: احیاناً شرکت رو با خونه ی خاله ات اشتباه نگرفتی؟ بهت یاد ندادن وقتی کنار یه خانوم محترم کار می کنی ادب و رعایت کنی؟ ابرویی بالا انداخت. تا چند ثانیه چشم تو چشم نگام کرد، منم سرسختانه نگاش کردم حتی پلکم نزدم، حالا که دید بی فایده ست و نتونسته رومو کم کنه گفت: _خونه خالم نیست و شرکت خودمه و در مورد محترم بودنت که... چشم غره ای کردم خندید وگفت: _ می خوای با هم یه معامله بکنیم؟ جواب ندادم. کوهیار: زبون نداری؟ پس هر وقت یاد گرفتی دربزنی منم مدل نشستنم رو درست می کنم این از این...الانم این چه وقت اومدنه؟ نیم ساعت تاخیر داشتی، نیم ساعتم که سرپا موندی و داری با چشات من رو قورت میدی. نفسم رو عصبی بیرون دادم، روم و کردم اون ور که هر چی از دهنم در میاد رو بارش کنم که بالحن بامزه ای گفت: _شوخی کردم یه خرده جنبه داشته باش،اصلا تو رئیسی! هر وقت دلت می خواد بیا، هر وقت دلت می خواد نیا! با خودکارش خم شد روی کاغذ جلوی دستش و گفت: می خوای امروز برات مرخصی رد کنم...و غش غش خندید. خنده م رو قورت دادم با اکره روی میزم نشستم، بی هیچ حرفی مشغول کارکردن شدیم. گوشی تلفن رو برداشتم. بیتا:خانم سپاهی! بگو بی زحمت برام یه چایی بیارن. کوهیار: قربون دستت بگو دو تا بیارن. شاکیانه نگاش کردم. کوهیار:گلوم خشک شد! بازم چیزی نگفتم. کوهیار: دلت می خواد تو بخوری من نگات کنم؟ چشم ازش برداشتم به منشی گفتم: دو تا چای با کیک بیارن. کوهیار: دستت درد نکنه. تو نگاش یه جوری تشکر بود،خیلی جدی گفتم:قابل نداشت. با صدای تقه ی در کوهیار رو به من اشاره ای به در کرد و گفت: _ببین! یاد بگیر، اول در می زنن وقتی اجازه دادن میان تو. پاهاش رو از روی میز برداشت و گفت: بفرمایین تو؟ عمو رجب، آبدارچی شرکت با یه سینی چای و دو بشقاب کیک اومد تو یه خسته نباشید گفت و رفت، با بسته شدن در گفتم: _ لزومی نمی بینم برای اومدن به اتاقم در بزنم. با طعنه گفت: اتاقت! مال وقتی بود که بنده روبه روتون نشسته نبودم، فکر کنم الان دیگه فقط اتاق خوابت مال خودت باشه رئیس کوچولو.
  44. 48 امتیاز
    پارت پنجم: _ آوا: تانیا کجایی؟ لبخندی تصنعی زدم. کجا باید می بودم؟ کنار خواهرم..اما نبودم. دور ،دور سرنوشت بود دیگر. سرنوشت کلاف کاموایی بود که اگر لحظه ای از آن غافل می شدی تبدیل به کلاف پرگره ای می شد که دیگر هیچ چیز جلو دارش نبود. و این بار سرنوشت، ریتم منظم زندگی ام را نابود کرده بود و به جای آن خاکستری از خاکستری ترین خاطرات زندگی ام را به من تقدیم کرده بود. لب زدم: همینجا! رادمان سرش را تکان داد و با تردید پرسید: میای خونمون ؟ _ لبم را گاز گرفتم و بدون آن که به رادمان نگاه کنم گفتم :نه! زحمت نمیدم می رم خونه مون می ترسم مامانم نگران بشه.. آوا سرش را به نشانه اطمینان تکان داد و رادمان گفت: فقط.. حرفش را نیمه رها کرد. اخم هایم را در کشیدم. _ من: فقط چی رادمان؟! _رادمان: ببین تانیا! خودت می دونی که برام عزیزی! ولی عزیز دل من این راه و چاهش نیست! لبم را گاز گرفتم و با صدایی که هر لحظه بالا و بالا تر می رفت گفتم: راه و چاهش رفتن به مطب اون عوضیه؟! آوا شوکه شد و آرام و با تعجب گفت : تانی! نمی خواستم مرا قانع کنند. دوست داشتم آنان هم مرا تایید کنند و مهیار را مردی پست بنامند تا من به دست و پایم بگویم خودشان را جمع کنند و به دلم یاد بدهم که عاشق مرد پستی شدن، هنر نیست. رادمان جلو آمد. نگاه شیطنت بارش این بار توام با حس نگرانی بود. ارام گفت: مهیار! عوضی نیست! اون فقط خواسته کمکت کنه! تمام! رادمان چه می گفت؟! مردی که از همه جا بی خبر بود از من چه می خواست؟! با کسی رو به رو شوم که مدت هاست تنها مخاطب روزگار من است؟ مگر می شد که در چشمانم عسلی اش خیره شوم و خودم را لو ندهم؟ مگر مهیار روان ادم ها را نمی شناخت؟! اصلا ممکن بود که او نداند که بت پرستیدنی من است؟! آرام گفتم: اون یه قاتله! من می بخشمش اما نه به خاطر اینکه مهیاره.! صرفا به خاطر این که جو متشنج و بد اینجا رو یادمه که مهیار تینا رو برای بهبود و لذت بردن از زندگی راهی اردبیل کرد. رادمان سرش را تکان داد و من قبل از اینکه او حرفی بزند گفتم : اما این به این معنا نیست که من می رم مطبش. هرچی که باشه، اون یه قاتله و من تنها می تونم ببخشمش.. رادمان تعجبش را پنهان کرد و با نگاهش به آوا هم اجازه حرف زدن نداد. نزدیک آمد و گفت: صلاح مملکت خویش، خسروان دانند. سرم را تکان دادم و گفتم: خواهش می کنم رادمان.خودم می تونم تصمیم بگیرم. نه؟ آوا و رادمان با حرکت سرشان مرا تایید کردند و لبخندی زدند . _ آوا: مراقب خودت باش ملکه سرتق! پلک هایم را روی هم فشردم و گفتم: با اسمم شوخی نکن، غیرتی می شم. اصوات ! برق خوش حالی عجیبی را در چشمانش دیدم. لبخند رادمان هم کش آمد و گفت: جون غیرتو! پشت چشمی نازک کردم. آوا هم گفت: همیشه همینجوری باش!... خب فعلا! سرم را تکان دادم و خداحافظی هم نثار آن دو کردم. رادمان نیز،سرش را تکان داد و دست در دست آوا دور شد .
  45. 47 امتیاز
    نام رمان: ویناسه(در زبان سانسکریت یعنی گناه) ژانر: معمایی نام نویسنده: omidrezapaktinat ساعات پارت گذاری: نامعلوم هدف: عاشق نوشتنم. مقدمه: ☆☆☆ قُل اِنِّ رَبّی یَقذِفُ بالحَقِّ عَلاَّمُ الغُیُوب (۴۸) قُل جاءَ الحَقُّ وَ ما یُبدِئُ الباطِلُ وَ ما یُعِیدُ (۴۹)☆☆☆ ☆☆☆ بگو: پروردگار من می افکند به حق و او عالم است بر اسرار و راز های پنهان، بگو: حق آمد و دیگر باطل نه توانِ شروع کردن را دارد و نه می تواند دوباره برگرداند. ( آیه های ۴۸و۴۹ سوره مبارکه سبا)☆☆☆ رمان در حضور، هیچ گونه دخالتی در هر دین و مذهبی نداشته و از هرگونه سیاست به دور و تماما زاده ی ذهن خود نویسنده می باشد. مرد سیاه پوش تماما زاده ذهن نویسنده و تخیلی می باشد. خلاصه: نگاهی به اطراف انداخت و دستانش را باز کرد چرخی به دور خود زد و گفت _:روزگارت را ببین، چقدر پول انباشته کردی، ولی انقدر تنها هستی که حتی دشمنی نداری که تو را در خلوت شب آرام و بی سر و صدا بِکُشد. جامش را کنار گذاشت و اسلحه ی کوچکی که همواره به همراه داشت را برداشت، درآینه خود را می دید، از چشمانش اشک می آمد، در حالی که اسلحه را به روی سر خود می گذاشت، گفت _: لعنت به من.... لینک صفحه ی نقد
  46. 47 امتیاز
    " بسم الله الرحمن الرحیم " نام رمان : ویرانی یک رویا نام نویسنده : ‌ملینا کریمی ساعت پارت گذاری : نامشخص ژانر : عاشقانه ، اجتماعی خلاصه : دختری از جنس من ، از جنس تو ، از جنس همه ی ما . که فقط یک گناه مرتکب شده بود . گناهی نابخشودنی ... عاشقی ! او هم یک دختر است . حوا گونه فکر می کند . فقط به خاطر یک سیب ، تا کجا باید تاوان دهد ...؟! ناظر رمان : @maede._.tz لینک صفحه نقد : نقد رمان ویرانی یک رویا
  47. 47 امتیاز
    پارت پنجم تونسته بود عصبیم کنه ولی نمی خواستم بفهمه،از درون داشتم منفجر می شدم با لبخند تصنعی گفتم: _من اگه می دونستم با خرید نصف سهام شرکتم ازخوشحالی تو پوستت نمی گنجی، شک نکن کل سهام رو به نامت می زدم آقای مهندس باهوش! نه...نه...باهوش نبودی؟....یه چیز دیگه بودی؟زیرک....نه بهت نمی خوره...دانا...اونم نبود آهان! یادم اومد...نادان...جناب مهندس نادان! حتی یه ذره عصبانیت توی چهره ش، نیومد. برعکس خندش هم گرفته بود با تمسخر گفت: _سهام شرکتم نه و سهام شرکتمون سرکار خانم تیبا پارسا؟ اینم مثل در زدن تمرین کن یاد بگیری. می خواست کل کل کنه، خبر نداشت با بد کسی در افتاده راستش خودمم بدم نمیومد. چایی رو خوردم رفتم توی اتاق فکر کارکنان با وارد شدنم همهمه و سر و صداها افتاد. حوصله ی خودم رو هم نداشتم قصدم فقط نظارت بود،ناسلامتی رئیس بودم باید نشون می دادم حواسم به همه چی هست. تا وقت ناهار رو اونجا بودم به اتاق غذا خوری رفتم کوهیار هنوز نیومده بود. دیروز قبل از غذا خوردن دیدم بدون اینکه یه ذره از غذاشو تست کنه نمک و تو بشقابش خالی کرد کلا زیاد از نمک استفاده کرد سر نمکدون رو شل کردم. خودم رو مشغول خوردن کردم که اومد و گفت: _ ای شریک بی معرفت! می ذاشتی منم بیام بعد شروع می کردی. نگاهم رو بی تفاوت ازش گرفتم هر چند براش مهم نبود به روش بخندی یا نه. با اشتیاق به غذا نگاه کرد و گفت: _به به، چه رنگ و بویی، چه روغن سیاهی،من جون می دم برا قرمه سبزی، چقدم گشنمه. نمکدون رو تو بشقابش کج کرد چه ضد حالی خورد پوزخندی زدم، با چشمای سبزش بهم خیره شد، فکر کنم فهمید کار من بوده برای رد اتهام گفتم: _می خوای از خورشت من بخور، اتفاقه دیگه پیش میاد. زیر لب غرید وگفت: تو اگه مرام داشتی که... یه چیزی گفت که نفهمیدم از سر میز بلند شد رفت. "طفلی چقدر گشنه ش بود با دیدن قرمه سبزی چشماش چه برقی زد؛تا اون باشه حد خودش رو بدونه" از لذت کاری که کردم با ولع می خوردم، بی خیال نیم ساعت وقت استراحتمم شدم به اتاقم رفتم که دیدم اونجا نبود یه صندلی کنار صندلیم کشیدم پاهام رو روش گذاشتم که عین یابو وارد شد.(حالا خوبه که می خواست به من در زدن رو یاد بده) یه سینی دستش بود‌ نگاهی به پاهام کرد و گفت:بد نگذره. یه ظرف کتلت با گوجه و خیارشور و چند تا تیکه نون توی سینی دستش بود گفت: _دست بچه ها درد نکنه، تا به سالن غذاخوری رفتم هر کی یه چیزی بهم تعارف کرد، چه بچه های با مرام ومعرفتی بر عکس رئیس شون. خیلی جدی و خشک گفتم:ازت چیزی پرسیدم که توضیح میدی؟ کم نیاورد و گفت:توضیح نبود، متلکت بود. دوست داشتم حرصش بدم گفتم:کتلتم خوبه ولی به پای قرمه سبزی نمی رسه. موفق شدم با بی رمقی به غذاش نگاه کرد و گفت: می ذاری یه ذره غذا کوفت کنیم؟ حالا هی از اون خورشت مامان پز حرف بزن. بیتا: کوفت کن، نوش جونت. اشاره ای به لقمه ش کرد و گفت: تو کوفت نمی کنی؟ فکر کنم تو قرمه سبزی صرف کردی، اونم کوفتت بشه. از حاضر جوابیش خوشم اومد نتونستم جلوی خنده م رو بگیرم زدم زیر خنده. زیر لب گفت: رو آب مرده شور خونه بخندی‌. بیتا_چیزی گفتی؟ _گفتم نمردیم و ما خنده تم دیدیم. بیتا_نه قبلش یه چیز دیگه گفتی؟ _ گفتم عجب کتلتی شده! بیتا: آره؟ جون عمه ت، منم همین و شنیدم.
  48. 47 امتیاز
    قسمت دوم دورگه از ماشین پیاده شده و راهی مدرسه می شود. مدرسه ای در قلب تپنده ی بریتانیای کبیر (لندن) ، مدرسه ای شبیه به کاخ های اسکاتلندی ، بزرگ همراه با درختانی با قدمت و پرشکوه ... آلمر از در ورودی اصلی وارد مدرسه نشد بلکه پس از بدرقه ی پدرش ، مدرسه را دور زد و از در ورودی فرعی که تنها مخصوص معلمان بود ؛ وارد مدرسه شد. این اولین بار نبود که این کار را انجام می داد ، شاید آخرین بار هم نباشد ... از راهرو با برداشتن دوازده قدم عبور کرده و به راه پله ای می رسد که اگر از آن عبور کند ؛ به چند قدمی کلاسش خواهد رسید. دیوار راه پله به سمت حیاط پنجره نداشت ؛ بلکه از دیواری به جنس شیشه استفاده شده بود. شاید بشود این طور بیان کرد که کل دیوار ، نقش پنجره را داشت یا اینکه دیوار بی رنگ و شفاف بود ... به هرحال هرچه که بود ؛ چیز خوبی بود زیرا حس خوبی در دانش آموزان ایجاد می کرد. آلمر نیز برای آخرین بار قبل از ورود به کلاس ، می خواست حیاط را تماشا کند تا از وجود لئوبیس در حیاط مطمئن شود و با خیالی آسوده به کلاس برود. لئو دو سال از آلمر بزرگ تر بود ، حداقل به لحاظ تاریخ تولد که این گونه به نظر می رسید. طبق قوانین این مدرسه ، دانش آموزان کلاس بالاتر می توانستند بیشتر استراحت کنند و کمی دیرتر وارد کلاس شوند. آلمر مشغول گشتن بود که ناگهان صدایی زیبا و دلربا ، او را به خودش آورد ... صدایی نازک از جنس دخترانه ، دخترک کمک می خواست ؛ برای همین موضوع هم که شده آلمر سریعا از رو به روی کلاس خودش عبور کرده و به سمت انتهای راهرو ی بزرگی که اکثر کلاس ها در آن قرار داشتند راهی شد. با دقت و تفکر بیشتر ، دریافت که صدا از اتاق آزمایشگاه می آمد. در درست رو به رویش قرار داشت ؛ پس بسیار آرام در را باز کرد و با صحنه ای رو به رو شد که باعث شد تمام وجودش لبریز از ترس شود ... @M@hta @N.a25 @P.A @یارا


×
×
  • جدید...