رفتن به مطلب

پرچمداران

  1. maede._.tz

    maede._.tz

    مدیریت


    • امتیاز

      8,182

    • تعداد ارسال ها

      2,529


  2. Aminian69

    Aminian69

    کاربر عادی


    • امتیاز

      7,119

    • تعداد ارسال ها

      2,941


  3. Kosarbayat398

    Kosarbayat398

    مدیریت


    • امتیاز

      6,874

    • تعداد ارسال ها

      1,585


  4. A.Z.M

    A.Z.M

    کاربر منتخب


    • امتیاز

      6,319

    • تعداد ارسال ها

      3,139



مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز از زمان دوشنبه, 8 مرداد 1397 در همه بخش ها

  1. 58 امتیاز
    پارت اول: همه چیز در یک روز عادی اتفاق افتاد. آن شب مثل همیشه روی تخت خوابم دراز کشیدم و در رویاهای تلخ و شیرینم غرق شدم. اما یک اتفاق ،باعث شد تا زندگی روی تلخش را هم به من نشان دهد. شاید هم بتوانم بگویم روی حقیقی اش را. ******** صدای زنگ گوشی بی نهایت کلافه ام می کرد؛ چشمانم را باز کردم و دستم را به سمت عسلی کنار تختم بردم و به گوشی ام چنگ زدم. نور گوشی چشمم را اذیت می کرد،آب دهانم را قورت دادم و به صفحه گوشی ام چشم دوختم. تینا به من زنگ زده بود؟! نگاهی به ساعت بالای صفحه گوشی کردم. چهار و نیم صبح؟! انگشتم را روی چشمم کشیدم و تماسش را جواب دادم. با صدای خواب آلودی گفتم: جانم؟ _الو تانیا؟ صدا،صدای تینا نبود. خمیازه ای کش داری کشیدم. _من: بله؟! _دختر: من مهسام! دوست تینا! سعی کردم حرف هایش را در ذهنم حلاجی کنم. روی تخت نشستم و به بدنم کش و قوسی دادم. زیر لب گفتم :مهسا؟ چیزی نگفت. ادامه دادم: خب؟ _مهسا: تینا! ...خب تینا... تینا. استرس را در تک تک واج های کوتاه و بلند حرف هایش احساس می کردم. با شنیدن اسم تینا گوش هایم تیز شد. اما باز هم نفهمیدم که سرنوشت می خواهد تلخ ترین خبر زندگی ام را به من دیکته کند. _مهسا: تینا...دیشب که رفته بودیم، برف بازی... چانه ام را خاراندم و منتظر ادامه حرفش ماندم. اما صدای گریه امانش نداد تا ادامه دهد. اخم هایم را در هم کشیدم.گریه؟! صبح؟ اما.. این همان مهسایی بود که به مسخره بازی های بیش از حد شهرت داشت. زیرلب غرغری کردم و روی تختم ولو شدم. گوشی را دم گوشم گرفتم و گفتم: سرما خورده؟ تب کرده؟ خوب می شه نترس. بادمجون بم آفت نداره. دوباره سکوت برقرار شد. میان خمیازه هایم، با صدایی خواب آلود تر از همیشه گفتم: بدبخت! شانسم نداشته تو مسافرت آخه؟! ..حالا گوشی رو بده باهاش یه حال، احوال بکنم. وقبل از اینکه مهسا حرفی بزند گفتم :در ضمن مطمئن باش تینا خوشحال نمی شه گوشیش رو نصفه شبی کش برین ها! گرچه لحنم آنقدر نامطئن و شک برانگیز بود که خودم هم به خودم شک کردم. _مهسا: چی میگی دختر؟! شوخی چیه؟.. به.. بهاره... بی..بیاا..بهش...بگو.. بهاره؟! بهاره صمیمی ترین دوست تینا بود و من می دانستم اصلا این شوخی های مسخره نیست! صدای نفس نفس زدن های بهاره را شنیدنم. بغضش نترکیده بود اما غم در صدایش بیداد می کرد. _بهاره: تانیا عزیز دلم! ببین... زیر لب بسم اللهی گفتم و لبم را گاز گرفتم. _بهاره آرام گفت: آخه چی بگم بهش؟ _مهسا از آن طرف گفت: د بگو بهش که بی خواهر شده .. بگو دیگه تینایی وجود نداره که تنهایاشو پر کنه.. بگو از این به بعد فقط.. نمی فهمیدم آن دختر چه می گفت. دست هایم می لرزید... با شک گفتم: تینا؟...چی شده؟... نفس نمی... نمی کشه؟! آره ی آرام آن دختر، گواهی شد بر تمام حدس های درست و نادرستی که در ذهنم جولان می دادند. معادلات ذهنی ام نابود شده بود .نفسم سخت بالا می آمد. دنیا مقابل چشمانم سیاهی می رفت. فریادی کشیدم و من ماندم و تباهی. من و سرنوشتی که برایم روزهای سخت را از خواب خفته بیدار کرده بود تا چنگ به روزگارم بیندازند و مرا از پا در بیاورند. ******سه ماه بعد: تانیا: سرم را روی میز گذاشته بودم؛ دستانم را حائل سرم کرده بودم... ولی نتوانستم لرزش شانه هایم را متوقف کنم،سنگینی نگاهش را احساس کردم. اما نمی خواستم، دوباره مسخ چشمان قهوه ایش شوم. من بزرگ ترین و امن ترین آغوش زندگی ام، بعد از پدر و مادرم از دست داده بودم. و مهیار کسی بود که همه باور داشتند می تواند حالم را با حرف هایش خوب کند. شاید راست می گفتند. اما من نمی خواستم که مهیار حال بد و شکست خورده مرا ببیند. پس در برابر او هم همانند دیگران سکوت کردم. زمان می گذشت و من سرم را از روی میز بر نمی داشتم. صدای قدم های مهیار را شنیدم اما باز هم تکان نخوردم. سایه اش را به وضوح پشت سرم احساس می کردم. اما کوچک ترین عکس العملی نشان ندادم. دست آخر باز هم مهیار پا پیش گذاشت. سرش را نزدیک آورد . با لحن آرامی گفت: تانیا؟ نفس هایش را احساس کردم و دیوانه تر از پیش شدم. چیزی نگفتم؛ سرم را بلند کردم، به روبه رویم خیره شدم. می دانستم که اگر دوباره، چشمانم، آشوب نهفته در نی نی اش را ببیند، به بلور های خفته اجازه می دهند تا گونه هایم را خیس کنند. لبم را از درون گاز گرفتم. -مهیار: چیزی نمیگی؟ نگاهش نکردم، سرم را به چپ و راست تکان دادم. مهیار منتظر چه بود؟ سخن گفتن من؟ مگر ممکن است که انسان در عالم خواب باشد و از بیداری سخن بگوید؟ من خواب بودم. در کابوس مرگ تینا دست و پا می زدم. و بیداری هم، درد های نهفته در درون بودند. _ مهیار نگاهی به من انداخت و گفت : باشه برو... صندلی را کنار کشیدم؛بلند شدم.زیر چشم نگاهش کردم. مهیار لبخند مطمئنی بر لب داشت. نگاه هایمان برای لحظه ای بهم گره خورد. پلک هایش را با اطمینان به روی هم فشرد و سرش را تکان داد. لبخند بی جانی زدم و مهیار لب زد : این قدر خودتو زجر نده دختر! چیزی نگفتم و در را بستم. نفس عمیقی کشیدم و سری برای منشی اش تکان دادم. دستم را روی دکمه آسانسور فشار دادم و با بی حالی این پا و آن پا کردم. مطب مهیار مرا خفه می کرد و به بغض ها و گریه هایم اجازه ابراز وجود نمی داد. صدای آسانسور بلند شد و من داخل شدم و به آینه کثیف آسانسور خیره شدم. زهر خندی زدم و زیر لب گفتم : دست مریزاد سرنوشت! و بعد آرام بیت شعری را با خودم زمزمه کردم:. " خود ندانم چه خطائی کردم که ز من رشته ی الفت بگسست در دلش جائی اگر بود مرا پس چرا دیده به دیدارم بست؟" نفس عمیقی کشیدم. چه شد که آن تانیای سرحال و پر جنب و جوش مرد، و جای ققنوسی که باید همچنان شاداب می بود؛ من متولد شدم؟! من 3 ماه پیش با مرگ خواهرم مردم؛ ولی هیچ کس نفهمید که این تانیا همزمان با خواهرش مرد. زیرا می خواستم به همه ثابت کنم که من نیازمند هیچ کس نیستم، و استقلالم را حفظ کنم. می خواستم تانیا را بدون تینا معنی ببخشم. اما من طبلی تو خالی بودم و هرچه گذشت، حقیقت مرا رسوا تر ساخت. من تا 40 ام تینا روزه سکوت گرفتم و سخنی برلب نیاوردم.آن روز های سخت را به وضوح یادم است. گیج و منگ بودم. همه می گفتند که من دچار شوک شدیدی شده ام! ولی شوک لحظه مرگ تینا نبود! لحظه ای بود که من وارد اتاقم شدم و هرچه تینا را صدا زدم؛ پاسخی نیافتم... لحظه ای بود که من زمین خوردم وکسی دستم را نگرفت... خودش بود! این دلتنگی بزرگترین شوک زندگی من بود.وقتی طناب عشق من و تینا گسست، من تازه عمق نبود تینا را درک کردم.تازه فهمیدم،بی پناهی یعنی چه! اما می دانی چه شد من لحظه ای این را فهمیدم که دیگر 3 ماه از آن روزها گذشته بود. نه اینکه بگویم مرگش را نفهمیدم؛نه! فقط مسئله این بود که من هنوزهم باور نمی کردم؛ یا شاید هم نمی خواستم باور کنم! صدای آسانسور بلند شد و من آرام از آن بیرون آمدم. نفس عمیقی کشیدم و ریه هایم را سرشار از هوا.. سرم را بالا گرفتم و با غرور ساختگی در خیابان قدم زدم و دوباره آن طبل را که آکنده از بی چیزی بود به صدا در آوردم.
  2. 53 امتیاز
    پارت دوم: از ساختمان خارج شدم، سر نبش خیابان ایستادم مردد بودم. لبم را گزیدم و با خودم فکر کردم " کجا بروم؟" خانه خودمان که این روز ها قرارگاه تنش و اضطراب بود؟ شانه ام را بالا انداختم و در دلم تکرار کردم که آن جا هر جا که باشد، بهترین مامن برای روزهای سخت من است. لرزش گوشی ام باعث شد تا دستم را سمت کوله ام ببرم. بدون اینکه به اسم مخاطب نگاهی بکنم بی حوصله گوشی را دم گوشم گذاشتم. _آوا آرام گفت: الو ؟ یه لحظه صبر کن تانی. این پا و آن پا کردم و منتظرش ماندم. آوا نفس عمیقی کشید و گفت: مطب مهیاری؟ _ پوفی کردم و گفتم: نه! می خوام برم خونه. _ آوا: عزیزت زنگ زده بود. چشمانم را درحدقه چرخاندم و گفتم: چی می گفت حالا؟ _ آوا آرام گفت: نگرانت بود.... لبم را گاز گرفتم تا مبادا بغضم بشکند. دیدن این که عزیزانم در بحرانی ترین شرایط هم، هوایم را داشتند؛ حالم را دگرگون می کرد. آوا ادامه داد: میای کتابخونه؟ بعدش بریم بیرون یه هوایی بخوریم. نفس عمیقی کشیدم. حال که عزیزانم جویای حال خوشم بودند، بهتر بود با این حال و هوای ابری به سراغشان نروم. زیر لب "آره ای" گفتم. و با خداحافظی ساده ای مکالمه مان پایان یافت. کوله ام را صاف کردم و به سمت سالن مطالعه راه افتادم؛ جایی که روزی ساعتها کنار تینا می نشستم و تینا تلاش می کرد بی آنکه تمرکز کسی را برهم زند؛ تک تک مسائل را به من بفهماند.. در نزدیکی کتابخانه بودم؛ همان کوچه های همیشگی, همان درختان سرسبز، حتی همان بچه هایی که قبلا در کوچه بازی می کردند؛ همه چیز همانهایی بود که کنار تینا تجربه اش کرده بودم. ولی نمی دانم چرا بعد از مرگ تینا این کوچه ها و این صمیمیت ها برایم رنگ باخته بود. این کوچه ها و خاطرات که هیچ زندگی هم برایم رنگ باخته بود. نگاهی به سر در کتابخانه انداختم و دستم را زیر مقنعه ام بردم و گلویم را مالش دادم؛ قطعا موقعیت خوبی برای گریه کردن نبود. دقایقی پشت در ایستادم؛ نیامدن آوا کم کم داشت مرا عصبی می کرد. گوشی ام را از جیب مانتوی بلند مشکی ام در آوردم. و شماره آوا را با حرص گرفتم که ناگهان صدای خنده های کسی بلند شد. برگشتم و با قد بلند پسری مواجه شدم. رادمان بود. برادر آوا. ابرویی بالا انداختم. رادمان اشاره ای به گوشی ام کرد و گفت: حرصی شدی چرا تلافیشو سر اون درمیاری؟ لبخند ژکوندی زدم و گفتم: علیک السلام آوا کو؟ رادمان شانه هایش را بالا انداخت و گفت: سلام.. نمی دونم.. به من یه پیام داد گفت بیا پایین. سرم را تکان دادم و با ناخن هایم بازی کردم. رادمان همانطور که روبه رو را نگاه می کرد با غر گفت: قبلا یه واکنشی نشون می دادی! و با حرص پیراهن چهارخانه آبی قرمزش را صاف کرد. نگاهش کردم و گفتم: به چی؟ برگشت و نگاهم کرد. با دستش به سرش اشاره کرد و گفت : فکر کن دخترک. آنقدر بی حوصله بودم که هیچ چیز را به وضوح نمی دیدم. رادمان ریش هایش را در دستش گرفت. و من گفتم: ریشات که بودن! پلکی زد و گفت: بیخیال! تو هم از وقتی تینا خدا بیامرز شده. هیچی رو درست نمی بینی. پوزخندی زدم و گفتم: چی شده خب؟ صدای جیغ و داد دختری بلند شد. آوا بود که با سروصدا و تمسخر گفت: ریشاشو کوتاه کرده! واهایی! چه جوری نفهمیدی؟! قیافه من توصیف کردن ندارد... خنده ام گرفت. هر دو برگشتیم و من آرام گفتم: علیک السلام آوا خانوم.. آوا مرا در آغوش گرفت و سلامی کرد. رادمان آرام گفت: بیاین بریم اینجا جای سرو صدا نیست.. من راه افتادم آوا خواست اعتراض کند که رادمان از پشت دستش را گذاشت روی دهان آوا و تا سر کوچه هلش داد. سعی می کردم در بین راه، با دقت بیشتری به اطرافم بنگرم؛ شاید تغییری پیدا می کردم ولی تلاش بیهوده ای بود حتی همان شمشادها هم مثل همیشه سبز بودند، همان درختان کاج قامتشان صاف صاف بود.فقط نبود تینا و کمر خمیده ی من با همیشه متفاوت بود. دستش را که برداشت آوا گفت: این چه کاریه؟؟! مگه اسیر میبری؟؟! _ رادمان: با تو باید مدل اسیرا رفتار کرد تا آدم بشی!
  3. 51 امتیاز
    نام رمان: مرثیه روزهای بی قراری نویسنده:maede._.tz ژانر: عاشقانه، اجتماعی،پلیسی خلاصه: خواهری که عاشقانه به خواهرش عشق می ورزید . نابود شد و در حوالی همان روزهای تلخ شکست. او برای پیدا کردن خاطرات گم شده اش شروع به مرور خاطراتی میکند که درآن ، راز های نهفته ، کم ، کم فاش می شوند و زندگی دخترک را از از این رو، به ان رو می کنند؛ قضاوت؟ تهدید؟ و اشتباهاتی که مدام تکرار می شوند... مقدمه: رفت؛ و با رفتنش زمینم زد. نابودم کرد. مرا هم برد. وققنوس جدیدی از خاکسترم برخاست. ققنوسی از جنس غم، و از جنس روزهای تلخ بی قراری. این منم،دختری که دنبال خواهرانه های دریغ شده اش، در جنگل تنهایی اش قدم میزند و مرثیه ای سر می دهد برای تمام لحظات سختی که بی تو سپری می کند.. هدف از نوشتن: ترویج فرهنگ قضاوت نکردن ساعت پارت گذاری: به علت مشغله زیاد. هفته ای یک پارت نقد مرثیه روز های بی قراری لینک نقد ☝️☝️ ناظر رمان: @zhrw._.ms (زهرا مشکاتی عزیزم) با تشکر از طراح عزیز بابت جلد زیبا❤ @ihawni
  4. 51 امتیاز
    پارت ششم: کلید را انداختم و وارد خانه شدم؛ نفس عمیقی کشیدم و به اطرافم نگاه کردم. عصبی بودم و مدام پوست لبم را می کندم. هیچ کس حالش خوب نبود. سرم را پایین انداختم و بی هیچ حرفی کتونی های مشکی ام را در آوردم. زیر لب "بسم الله" ای گفتم و از صمیم قلبم از خدا خواستم که آن روز جنگ و دعوایی دیگر نداشته باشم. بسم بود. من ، در آن روز، بازنده نبرد سختی بودم. نبرد سخت درونی ای که از پیش برنده اش مشخص بود. آری من همه چیزم را به مهیار باخته بودم. قلبم را، ذهنم را و بالاتر از آن خودم و خانواده ام را. صدای گریه های مادرم، مرا از افکارم بیرون کشید. عزیز ضجه می زد. بابا را ندیدم. اما بوی سیگار آن روزش هنوز در مشامم زنده است. هنوز می توانم تلخی آن روز های سخت را مزه کنم و هنوز می توانم قلب بی تابم را با یادآوری آن روزها بی تاب تر کنم. سمیرا جون_ دوست مادرم که حال بد او را تسکین می داد_ مرا که دید از جایش بلند شد و با بغض گفت: سلام تانیا جان! خوبی؟ با خودم گفتنم"باز این سوال کلیشه ای مسخره! توصیف آدم ها از خوب بودن چیست؟! در چهره من خسته ،چه می بینند؟ نفس عمیقی کشیدم و بدون آنکه نگاهش کنم گفتم: سلام سمیرا جون مرسی! حرفی بین ما رد وبدل نشد؛ اما هنوز حرف های مادرم را که تنها شکننده سکوت آن روز بود به یاد دارم. یادم است که با بغض گفت"من تا آخر عمرمم برای تینا عزا داری کنم کمه." یادم است که چشم در چشمان من دوخت و مرا در آغوشش گرفت. مرا بوسید و در ذهنش تینا را. به من نگاه می کرد و در ذهنش تینا را می دید. طوری که لحظه ای احساس کردم، تینا در وجود خود من است. من هم دستانم را دور کمر مادرم حلقه کردم تا او تینای درونی من را بیشتر احساس کند. به او اجازه دادم تا به جای تانیا، با تینا زندگی کند. مادرم سرش را روی سینه ام گذاشت. و آرام و با گریه و زاری گفت: تینا نمرده نه؟ اون زنده ست.. حرفش، مهر تاییدی بر روی تمام افکارم بود. چیزی نگفتم لبخند تلخی زدم و بعد از این که بغض های درونم را کشتم گفتم: آره مامان. ما خوابیم. این زندگی همش یه کابوسه باور کن. هق هق مادرم اوج گرفت و سمیرا جون او را از من جدا کرد. سرم را پایین انداختم و از پله ها بالا رفتم، باز هم من فرار کردم. از زندگی، خودم و خانواده ام. عزیز مرا در راه پله ها دید و با نگرانی گفت: سلام مادر! خسته نباشی. "درمونده نباشی" ای گفتم و چشم به چشمانش دوختم. چه خوب بود که مادربزرگ مهربانم را داشتم. مرگ تینا چشمهایم را باز کرد به من فهماند که باید از داشتن بقیه لذت ببرم.لبخند مهربانی به عزیز زدم و خستگی مفرط را برای لحظه ای از صورتم زدودم با خنده گفتم: سلام عزیز جونم! سلامت باشی! متقابلا لبخندی زد. طوری که چین و چروک های صورتش_که این روزها بیشتر هم شده بودند_ نمایان شدند. _عزیز: بیا مادر یه چیزی بخور.تو این گرما رفتی بیرون. خسته شدی حسابی! علی رغم اینکه حوصله نداشتم ولی نمی خواستم بی احترامی کنم. گناه عزیز چه بود که باید بد اخلاقی های من، مادرم و پدرم را صبورانه تحمل می کرد و خم به ابرو نمی آورد؟ پلک هایم را روی هم فشردم و گفتم: چشم عزیز جون! پشت سر عزیز به سمت آشپز خانه راه افتادم .عزیز برایم آب پرتقال ریخت. و روی میز گذاشت منتظر نگاهم کرد؛ دستم را سمت لیوان بردم و جرعه ای از آن را نوشیدم. آب پرتقال را مزه مزه کردم با خودم فکر کردم "الآن باید جواب این چشمهای منتظر و نگران را چی بدهم؟" سرم را پایین انداختم. قطعا جوابم عزیز راخوشحال نمی کرد؛ ولی عادی بود. زهر خندی زدم و سرم را تکان دادم. چشمم را به چشمان کم سو و اشکی عزیز دوختم. _من: چیزی نگفتم عزیز! نگاهم کرد و نگران گفت: چرا مادر جان؟ به خاطر اون خواهر نداشته ات هم که شده لب باز کن. با من که حرف نمی زنی.. مادرتم که حالش خوب نیست. حداقل به حرف اون مرد گوش بده روانشناس خوبیه. نمی دانستم ربطش به تینا چیست ولی آن روز ها، روزهای حماقت نبود. روزهایی نبود که بخواهم لج بازی کنم یا نه بیاورم. سرم را تکان دادم و گفتم: می دونم! همه می گفتند که مهیار را می شناسند و به کارش ایمان دارند. می گفتن خبره ای است و کارش حرف ندارد. اما چرا نمی گفتند که این دختر تانیاست؟ چرا نمی گفتند که او مهیار را از خودش هم بهتر می شناسد؟ چرا؟ اصلا چرا خود من زیر و بم مهیار را حفظ بودم و او، مرا درحد تانیا بودنم می شناخت؟ کدام قانون نانوشته در احکام عشاق گفته بود، که عشق یک طرفه سرانجامی ندارد. چرا من دلسرد بودم، اما دلسرد بودنم مرا از عاشقی باز نمی داشت؟ چشمانم را بستم و مهیار و لبخندهای مهربانش را به یاد آوردم. دلم در تب و تاب همیشگی اش می سوخت و من کاری برای سرکوبش نمی کردم و با سکوتم اجازه می دادم تا نهال نوپای عشق در دلم قوی و قوی تر شود. نفس عمیقی کشیدم و سرم را تکان دادم. چشمم به چشمان نگران عزیز افتاد. لبخند محوی زدم و راهم را به سمت اتاقم کج کردم. به راستی سر انجام کدام یک بهتر بود؟ عشقی که در نطفه خفه شود یا عشقی که بعده ها زمین بخورد؟
  5. 51 امتیاز
    پارت چهارم: ناخودآگاه آه کشداری کشیدم. خاطرات،جلو چشمانم رژه می رفتند و من با مرور آن ها درد نبودنش را تسکین می دادم. زیر لب گفتم: با خاطراتت می شه هم مرد و زندگی کرد. و من با خاطرات تینا مردگی ام را تبدیل به زندگی کرده بودم. هرچند که از آن زندگی فقط "زنده بودن" را یدک می کشیدم. لبم را گاز گرفتم و در ذهنم متن آهنگ را تکرار کردم. آوا نزدیک شد؛ چشمانش برق میزدند؛ نگاهی به صورتش کردم ، سعی می کرد اشک هایش را کنترل کند، لبهای کوچک و قرمزش می لرزیدند.بغضش شکست؛نگاهم کرد و گفت:تینا.... حرفش را قطع کرد؛ منتظر نگاهش کردم. تینا چی؟ خواهر مرده ی من چی؟ دوباره گفت: هیچی؟ با اخم نگاهش کردم و آرام گفتم :بگو! بغضش را فرو داد و بی آنکه به من نگاه کند گفت: هیچ وقت نذاشت وقتی بیرونیم من دست تو جیبم کنم... تینا ته رفاقت بود. سرم را تکان دادم. این بار بلور های خفته بی اجازه از چشمانم سرازیر شدند. سرم را تکان دادم و با بغض گفتم: می دونم.. مرام، محبت و خواهرانه ها تنها با تینا می توانستند برایم معنادار شوند و بدون او واژگانی بودند بی مفهوم. رادمان و آوا ساندویچ هایشان را خوردند؛ دیگر کم کم بلند شدیم.آوا چشمش به قیافه پکر من افتاد؛ خواست بحث را عوض کند.گفت : راستی تانی، دیشب بازی بارسلونا بودا!.. میخواستم بگویم: بود که بود به جهنم! ولی به جایش لبخندی زدم و گفتم: خب؟ _آوا: بردین!!! پوزخندی زدم و با بی حالی گفتن: چه خوب! قیافه آوا از منم پکر تر شد؛ می دانستم که می خواست حال و هوایم را عوض کند ولی من ،در شرایطش نبودم. می دانم که آوا هم فهمید.آوا دختری بود که در عین شیطنت های بی وقفه اش، به شدت، حال و هوای مرا درک می کرد. خودم هم می دانستم که با شکستنم آوا را هم آزار می دهم، ولی من دیگر توان بلند شدن نداشتم، شیطنت، از وجودم رخنه بسته بود،مثل خیلی چیزهای دیگر. و ذهن سرکشم ماموریت داشت تا جولانگاه خاطراتمان شود. و حال مرا بدتر و بدتر سازد. دلم برای کل کلهای الکی تنگ شده بود.برای دعواهای مسخره مان.برای همه چیزایی که چند ماهی میشد تجربه شان نکرده بودم و میدانستم دیگر هیچ وقت، هیچ وقت حسشان نمیکنم. دلم خواهرم را می طلبید، شیطنتهایمان را، خواهرانه هایمان را، راه رفتن زیر باران و نشستن روی صندلی چوبی نم خورده! ولی افسوس این خواهرمن بود که تنها نشانی اش، نامش بود بر روی سنگ قبری سفید! دیگر لمس دستانش، شنیدن صدای قشنگش، جایی یافت نمی شد؛ مگر در رویاهای تلخ شبانه ام!
  6. 51 امتیاز
    پارت سوم: رادمان نگاهی به من انداخت و گفت: خب کجا بریم؟ شانه هایم را بالا انداختم. مگر فرقی هم می کرد؟ همین که خانه مان نبود کفایت می کرد. گفتم: نمی دونم.. بریم پارکی جایی؟ آوا بالا پایین پرید و گفت:اوهوممم بریم ملت. در راه آوا و رادمان از هر در وبری صحبت کردند ومن به لبخندی بسنده کردم. در حقیقت من اصلا در کنار رادمان و آوا نبودم. من،غرق بودم در انبوه خاطرات کسی که اکنون زیر خاک خفته بود، نمی خندیدم؛ ازخنده ی بدون او بیزاربودم...چگونه می توانستم باور کنم نبودش را؟ و چگونه باید باقی راه زندگیم را به تنهایی می پیمودم؟ قدم می زدیم و از کنار درختان سپیدار و کاج های سرسبز عبور می کردیم. آوا و رادمان هر مسخره بازی که بلد بودند را امتحان کردند. اما جواب من نمی توانست مثل سابق خنده های بلند و بی دغدغه باشد و باعث و بانی این وضعیت دو نفر بودند؛ مهیار و تینا. مهیار، کسی که در روزهای سخت دست مرا گرفته بود و نگذاشته بود امروز من دختر شکننده ای باشم، آن روز ها در زندگی ام نقش معشوقی را بازی می کرد که من با تمام وجودم در تب و تابش بودم. بار ها و بارها برای خودم دیکته کردم که مهیار نمی تواند ایده ال های مرا به حقیقت پیوند بزند اما خودکامگی درونی ام مدام تکرار مب کرد که مهیار می تواند امن ترین آغوش دنیا را به من هدیه دهد. نفس عمیقی کشیدم و زیر لب تکرار کردم: در خيالات خودم در زير باراني که نيست مي رسم با تو به خانه، از خياباني که نيست مي نشيني روبرويم، خستگي در مي کني چاي مي ريزم برايت، توي فنجاني که نيست باز مي خندي و مي پرسي که حالت بهتر است باز مي خندم که خيلي، گرچه مي داني که نيست شعر مي خوانم برايت، واژه ها گل مي کنند..... آوا صدایم زد و مرا از همه چیز دور کرد. _آوا: تانی؟ از همه چیز فاصله گرفتم. لبم را گاز گرفتم و با بغض گفتم: جان؟ _آوا نگاهی به من انداخت. کمی حرف هایش را زیر دهانش مزه مزه کرد و دست آخر گفت: می دونم خیلی سخته.. ولی.. آوا چه می دانست؟!از سختی، زهر زندگی،بی تکیه گاهی، چه می دانست؟! آوا، همان دختر شیطانی بود که عشقش خرید و نگاه کردن به کیف ها و مانتو های رنگی رنگی بود. همان دختری که آوای زندگی اش با شنیدن کوچک ترین چیز ها جان می گرفت و به کالبدش روحی دیگر می داد. آن وقت می گفت که حالم را می فهمد! اما گناهش چه بود؟! تنها خواسته بود، صمیمی ترین رفیقش را در آن حال و هوا نبیند. ولی من حق داشتم که هنوز عزادار باشم. هنوز زود بود که بخواهم به بی خواهری ام اعتراف کنم و آسان از کنارش بگذرم. _من: هیسسس .آوا هیچی نگو.. هیچی.. رادمان برای اینکه جو را عوض کند با لودگی گفت: آوا ما می ریم بشینیم رو اون نیمکت ها تو یه چیز بگیر کوفت کنیم.. خیلی گشنمه.. _آوا: باشه.... بعد هم با نامطمئنی سری تکان داد و رفت.. رادمان با شک،گفت: تانیا؟ سرم را بالا گرفتم. ادامه داد: همه چی خوبه؟ خوب؟!!... این احتمالا بد تربن کلمه برای توصیف حال و احوال این روزهای من بود؛ پوزخندی زدم: رادمان اگه بلایی سر آوا بیاد تو حالت خوبه؟ با تعجب نگاهم کرد: تانی منظورت چیه؟!تو و آوا خواهرای منین.من ترجیح میدم برم زیر تریلی ولی یه تار مو از شما دوتا کم نشه! زیرلب دور از جونی گفتم و ادامه دادم: خوش به حالت خواهر کنارته! وجود آوا یه نعمته قدرش رو بدون. سرش را به نشانه تایید تکان داد. من هم بی خواهر نشده بودم، هنوز تارا را داشتم، ولی تینا، خواهرم نبود تنها؛ زندگی ام بود، دنیای من بود ولی افسوس که اکنون دنیای من آرام و بی صدا زیر انبوهی از خاک خفته بود.
  7. 49 امتیاز
    پارت هفتم: <><><><><><><><> چشم هایم را باز کردم اولین چیزی که دیدم تخت تینا بود؛تخت چوبی قشنگش که به به دیوار تکیه داده شده بود. دلم می خواست امروز که چشمهایم را باز کردم تینا را ببینم که روی تخت دراز کشیده است و در پتوی آبی اش جمع شده است. نزدیک رفتم و روی تخت نشستم. در خیالم، لخت موی سمجی را از صورت معصوم و گردش کنار زدم. در خیالم بلند صدایش زدم و از سر و کله اش بالا رفتم. اما، تینا حتی در خواب و خیال هم جوابی به من نداد. بی اختیار، اشکی روی گونه ام پدیدار شد. چشمانم را بستم. صدا ها و خاطرات در ذهنم اکو می شد. ************************ _تینا: یه چیز دیگه .. چقدر وقتی گریه میکنی چشمات شبیه من میشه! نبینم گریه تو ها.. هیچ کی حق نداره شبیه من باشه ها! _ خنده ام گرفت و گفتم: از خود شیفتگی تا کی تینا تا کی؟! _ بلند تر خندید و گفت: تا همیشه حالا برو صورتتو بشور گریه ات رو ببینم خودم میام سراغت ها . ********************** آه عمیقی کشیدم؛ بغضم را فرو دادم، لب زدم : نه من گریه نمی کنم، نه من شبیه تینا نمی شم. گوشیم زنگ خورد: تارا بود. با خودم گفتم: گریه نمیکنم، گریه نمی کنم، گریه نمی کنم. جواب دادم: الو؟! چهره اش روی صفحه پدیدار شد :سلام تانیا! ناخن های بلندم را کف دستم فرو کردم. و با لبخند ساختگی به صورت تارا، چشم دوختم. چقدر این تارا شکسته شده بود. چهره اش شبیه به یک دختر ۲۲ ساله نبود؛ابدا. برق آن چشم های قهوه ایش نابود شده بود؛آشکارا تارهای سفید را بین موهایش می دیدم.لبهایش ترک خورده بودندو غم در صورتش بیداد می کرد. _من: سلام خواهری! خوبی؟ سرش را تکان داد و برای اینکه غم ها در وجودش خفته بمانند، حرفی نزد. من هم لبخند لرزانی زدم. _من: کی پروازته به سلامتی؟ درسات تموم شد؟ _تارا :دو روز دیگه انشالله.. نه دیگه! این ترم نشد. مرخصی گرفتم...تانی؟ _من: جونم؟ بغض در صدایش بیدادمیکرد: به تینا... نفس عمیقی کشید و گفت:بهش بگو...لباساش این جا، جا مونده! و بعد کلاه و شال گردن کرمی را بالا گرفت. چشمانم را به صفحه گوشی دوختم. خواهری که برای تحصیل، همه چیزش را رها کرده بود؛ آن روز حالش از من هم بدتر بود. چشم هایش در نوسان بودند. مدام لبش را گاز می گرفت. برای لحظاتی چشم هایمان، تنها چشم های دیگری را می دید. من در چشمان تارا دنبال تینا بودم و تارا هم احتمالا همینطور. هرچه گشتیم؛ تینایی نیافتیم. سرسبزی و طراوت زندگیمان، ما را تنها گذاشته بود. بالاخره، غم سکوت تارا را از بین برد و با هق هق ها، خودش را نشان داد. گوشی از دست تارا افتاد و من تنها سقف را می دیدم و صدای گریه تارا را می شنیدم. فقط در دلم تکرار کردم:گریه نمی کنم، گریه نمی کنم... تینا خواسته بود گریه نکنم! بعد از لحظاتی، دوباره چهره تارا با چشم های پف کرده و اشک های برجا مانده روی صفحه آمد. صدایم زد: تانی؟! سرم را تکان دادم و ناشیانه لبخندی به نشانه "خوبم" زدم. تارا با بغض گفت: بریز بیرون عزیز من! بریز.. اینقدر خودخوری نکن.. تانی، تو که می دونی وجود من به وجودت بنده. گریه کن خالی شی. آرام و با سختی لب زدم: من خوبم... خوبم تارا.. نگاه گرد و گفت: جون تینا... تینا که جانی نداشت. اما، اسمش مرا آشوب دل کرد. هق هق هایم پدیدار شدند و من با صدای بلند گریه می کردم.. تارا، حرف می زد و سعی می کرد مرا آرام کند. اما، دیگر دلی نداشتم که آرامش کنم. تنها فریاد می زدم و با مشت به بالشت می کوبیدم. صدای بالا آمدن کسی از پله ها را شنیدم اما محل ندادم. عزیز آمد و مرا از پشت بغل کرد. جیغ می زدم. سمیرا جون با لیوان آب قندی بالا آمد و به زور به خوردم داد. عزیز تکرار می کرد: گریه کن فدات شم. گریه کن مادر... بریز بیرون قربونت بشم... آروم شو... سبک می شی مادر به قربونت بره.. می لرزیدم و مدام برای بزرگترین نداشته ام، فریاد می کشیدم. اما دست آخر گل گاو زبان ها، مرا بی حال کردند و من روی تخت از خواب رفتم.
  8. 48 امتیاز
    پارت پنجم: _ آوا: تانیا کجایی؟ لبخندی تصنعی زدم. کجا باید می بودم؟ کنار خواهرم..اما نبودم. دور ،دور سرنوشت بود دیگر. سرنوشت کلاف کاموایی بود که اگر لحظه ای از آن غافل می شدی تبدیل به کلاف پرگره ای می شد که دیگر هیچ چیز جلو دارش نبود. و این بار سرنوشت، ریتم منظم زندگی ام را نابود کرده بود و به جای آن خاکستری از خاکستری ترین خاطرات زندگی ام را به من تقدیم کرده بود. لب زدم: همینجا! رادمان سرش را تکان داد و با تردید پرسید: میای خونمون ؟ _ لبم را گاز گرفتم و بدون آن که به رادمان نگاه کنم گفتم :نه! زحمت نمیدم می رم خونه مون می ترسم مامانم نگران بشه.. آوا سرش را به نشانه اطمینان تکان داد و رادمان گفت: فقط.. حرفش را نیمه رها کرد. اخم هایم را در کشیدم. _ من: فقط چی رادمان؟! _رادمان: ببین تانیا! خودت می دونی که برام عزیزی! ولی عزیز دل من این راه و چاهش نیست! لبم را گاز گرفتم و با صدایی که هر لحظه بالا و بالا تر می رفت گفتم: راه و چاهش رفتن به مطب اون عوضیه؟! آوا شوکه شد و آرام و با تعجب گفت : تانی! نمی خواستم مرا قانع کنند. دوست داشتم آنان هم مرا تایید کنند و مهیار را مردی پست بنامند تا من به دست و پایم بگویم خودشان را جمع کنند و به دلم یاد بدهم که عاشق مرد پستی شدن، هنر نیست. رادمان جلو آمد. نگاه شیطنت بارش این بار توام با حس نگرانی بود. ارام گفت: مهیار! عوضی نیست! اون فقط خواسته کمکت کنه! تمام! رادمان چه می گفت؟! مردی که از همه جا بی خبر بود از من چه می خواست؟! با کسی رو به رو شوم که مدت هاست تنها مخاطب روزگار من است؟ مگر می شد که در چشمانم عسلی اش خیره شوم و خودم را لو ندهم؟ مگر مهیار روان ادم ها را نمی شناخت؟! اصلا ممکن بود که او نداند که بت پرستیدنی من است؟! آرام گفتم: اون یه قاتله! من می بخشمش اما نه به خاطر اینکه مهیاره.! صرفا به خاطر این که جو متشنج و بد اینجا رو یادمه که مهیار تینا رو برای بهبود و لذت بردن از زندگی راهی اردبیل کرد. رادمان سرش را تکان داد و من قبل از اینکه او حرفی بزند گفتم : اما این به این معنا نیست که من می رم مطبش. هرچی که باشه، اون یه قاتله و من تنها می تونم ببخشمش.. رادمان تعجبش را پنهان کرد و با نگاهش به آوا هم اجازه حرف زدن نداد. نزدیک آمد و گفت: صلاح مملکت خویش، خسروان دانند. سرم را تکان دادم و گفتم: خواهش می کنم رادمان.خودم می تونم تصمیم بگیرم. نه؟ آوا و رادمان با حرکت سرشان مرا تایید کردند و لبخندی زدند . _ آوا: مراقب خودت باش ملکه سرتق! پلک هایم را روی هم فشردم و گفتم: با اسمم شوخی نکن، غیرتی می شم. اصوات ! برق خوش حالی عجیبی را در چشمانش دیدم. لبخند رادمان هم کش آمد و گفت: جون غیرتو! پشت چشمی نازک کردم. آوا هم گفت: همیشه همینجوری باش!... خب فعلا! سرم را تکان دادم و خداحافظی هم نثار آن دو کردم. رادمان نیز،سرش را تکان داد و دست در دست آوا دور شد .
  9. 47 امتیاز
    پارت هشتم: دست نوازشگری، خوابم را بهم زد. عزیز بود. بیدار بودم اما چشمانم را باز نکردم. دوست داشتم همچنان نوازش های مادرانه اش را احساس کنم. چند وقت بود که من به بهانه غرور هر محبتی را پس می زدم؟ بعد از اندک دقایقی عزیز صدایم زد: تانیا ؟... عزیز مادر؟ آرام چشمانم را باز کردم و لبخندی به صورت پیرش زدم. عزیز هم متقابلا لبخندی زد و گفت: پاشو برو صورتتو بشور بیا عصرانه چیزی بخور. پس از تایم ناهار رد شده بود. نگاهی به ساعت انداختم.حدودا 4 و نیم بود و هوا رو به تاریکی. خمیازه ای کشیدم و در همان حال رو به عزیز گفتم: الان میام... عزیز! سرش را تکان داد؛ از روی تخت تینا بلند شد و از اتاق بیرون رفت. با یک ضرب از حالت خوابیده به نشسته تغییر موضع دادم. دستانم را کش اوردم و بعد از کمی خمیازه و کش آمدن های دیگر از روی تخت بلند شدم. نگاهی به تختش انداختم. پتویش در هم تنیده بود. آرام خم شدم و مثل تینا و با دقت آن را تا کردم. سرم، سنگین بود. چشمانم تار شده بودند. بیرون نرفتم. عزیز صدایم زد و مرا برای صرف عصرانه مورد خطاب قرار داد. با گفتن "حالم خوب نیست" عزیز را دست به سر کردم. به سمت تختم خودم، خزیدم و روی آن دراز کشیدم. به محض اینکه دستم را به سمت پتو بردم، مادرم در اتاق را باز کرد و به دیوار کوباند. در جایم میخ شدم. پیر شده بود و به شدت شکسته. اما همچنان همان، مادر سمج من بود. غرید: پاشو بیا بیرون! چشم هایم را روی هم فشردم و پتو را، روی خودم انداختم. مادرم با دستش به در کوبید و گفت: احترام بزرگتر حالیته؟ نالیدم: مامان... حالم خوب نیست. نزدیک آمد و پتو را از روی من، کنار زد. با صدایی که هر لحظه بلند تر می شد؛ گفت: پاشو تانیا. پاشو.... پاشو، لوس بازیا چیه از خودت در آوردی! بلند شدم و در چشم هایش خیره شدم و گفتم: مامان لوس بازی چیه؟! حالم بده... از او اصرار و من از انکار. دستم را کشید و من بلاجبار بلند شدم. لبم را گاز گرفتم و گفتم: مامان این سر داره می ترکه. نمی تونم. می خوام به درد خودم بمیرم. ولم کنین. مادرم در چشمانم خیره شد و فریاد زد: این مسخره بازیا چیه تانیا؟ چرا اینجوری می کنی؟ می دونم حالت بده. خواهرت مرده ولی حالت از من مادر،که بدتر نیست. هست؟ من هم، دیگر بریدم. نفس عمیقی کشیدم و با صدای بلند گفتم: آره هست! مامان چرا نمی فهمی؟ شما حالت بده؛ درست. ولی کی میاد بهت زخم زبون بزنه؟ کی؟ کی میاد تو رو به زور بکشه بیرون. چرا این کارا رو می کنین با من؟ چرا نمی بینین من از همه داغ ترم؟ چرا؟ عزیز وارد شد و مرا در حالی که از خشم می لرزیدم، روی تخت نشاند. قطرات اشک، این بار بی مهابا روی صورتم می ریختند و حالم را آشوب تر از پیش می کردند. به مادرم خیره شده بودم. عزیز روی زمین نشست و دستانم را گرفت. _عزیز: ببین مادر. حرف بی راه که نمی زنه مادرت. نگرانته. می خواد تو رو از این حال و هوا در بیاره. فریاد زدم: نمی خوام نگرانم باشین. من خوبم. بزارین به حال خودم بمیرم. و بعد بدون اینکه مجالی به دیگران بدهم، از اتاقم بیرون رفتم. روی اولین پله ای که دیدم نشسته ام.. نفس عمیقی کشیدم؛ می خواستم هرچی دردلم مانده بود را به زبان بیاورم دیگر خسته شده بودم از این همه سکوت.سکوت مرا می کشت؛اگر من حق زندگی داشتم؛ حق فریاد هم داشتم.. ولی این روزها از بس سکوت کرده بودم؛ فریاد زدن را از یاد برده بودم. بلند بلند حرف می زدم؛ حرف هایی را بر زبان می آوردم که باید ۳ ماه پیش،موقعی که تینا زنده بود بر زبان می آوردم؛ من به تینا نگفته بودم که چقدر دوستش داشتم؛نگفته بودم م که با نبودش داغان می شوم. نباید هم می شدم ولی از همیشه داغان تر شدم. _من: سلام تینای مهربونم! تینا؟! چرا جوابمو نمیدی نامرد؟؟! مگه نمی گفتی جواب سلام واجبه؟؟ بگو دیگه!تینا خانوم چرا اینقدر تنبل شدی ها؟؟ تو که قبلاً ها 6 ساعت به زور میخوابیدی..حالا چندوقته که دیگه بیدار نشدی؟ ها؟! خودت بگو من که حسابش از دستم در رفته... دیگه هیچکی نیست تو اتاقم..هیچکی نیست که صبح ها بیدارم کنه، هیچکی ها هیچکی.آخه کجا گذاشتی رفتی ها؟؟ چرا ته تغاری رو تنها گذاشتی تینا چرا؟ چرا بهم مهلت ندادی تا بهت بگم چقدر دوستت دارم. چرا با اینکه می دونستی بهت وابسته ام ترکم کردی؟! اینقدر زود دلت رو زدم؟؟! اینقدر خواهر بدی بودم که تحملم نکردی؟؟ صدای مامانم بلند شد: دهنتو ببند تانیا! وقتی کسی تو را درک نمی کند؛وقتی تو دردلت،آنقدر درد داری و کسی نیست تا به حرف هایت گوش کند؛چه چاره ای داری؟! جز اینکه بگذاری اشک ها بر روی گونه ات بلغزند و تو را دیوانه کنند. _من: نمیخوام! از وقتی تینا رفته،منم رفتم.. مرده ام واسه ی همه. مامان واسه ی همه.. میخوام برم از اینجا دیگه نمی کشم... زار می زدم؛ ولی ضجه های مادرم بدتر بود... لحظه ای ساکت شد بعد چشم دوخت در چشمانم و گفت:می خوای بری؟؟! برو.! فقط برو که دیگه چشمم به چشمت نیوفته.. تو هیچیت به خواهرت نرفته دختره ی سرکش لاابالی! خرد شدم.آنقدر بد که صدای شکستنم را خودمم شنیدم: میرم! همین الآنم میرم! لرزان و با چشمانی که دیدشان را اشک ها تار و تارتر، کرده بودند به سمت اتاقم حرکت کردم. می لرزیدم. چه چیزی می توانست بد تر از این باشد؟ دستم را به سمت کمدم بردم و کوله ای را بیرون کشیدم. چند دست لباسی برداشتم. گوشی و هندزفری هایم را درون کوله انداختم و کیف پولم را هم به محتویات کیفم اضافه کردم. نگاهم روی کلید لرزید. برداشتمش. اما بعد،سرم را تکان دادم. دیگر جایی برای ماندن نداشتم. این کلید، دری را برایم باز می کرد، که دیگران با تمام توانشان آن را بر روی من بسته بودند. روی میز انداختمش و از اتاقم بیرون زدم. از پله ها سریع پایان آمدم، نه عزیز را صدا زدم نه مادرم را. نمی خواستم از تصمیمم برگردم. عزیز از بالای پله ها صدایم زد. اما من حتی برنگشتم تا نگاهش کنم. سرعتم را بیشتر کردم و از آن خانه و فضای خفه کننده اش بیرون زدم.
  10. 46 امتیاز
    پارت نهم: گوشی ام را از کیفم در آوردم. آنقدر حالم بد بود، که حتی تصمیم داشتم، غرورم را هم خفه کنم . شماره آوا را گرفتم، اما جوابی نشنیدم. با این همه، راهم را به سمت خانه شان کج کردم. فاصله ی خانه ی ما تا خانه هدیه جون زیاد نبود. تنها به اندازه دو کوچه. ولی من آنقدر سردرگم بودم که کوچه خانه شان را رد کردم؛کم کم به جاهایی رسیدم که برایم نا آشنا بود؛ مردم، مغازه ها،درختان و جدول ها و پیاده رو ها را نمی شناختم. دلم می خواست سریع تر راه را پیدا کنم من زیر این نگاههای متعجب و سرشار از ترحم مردم،دیوانه می شدم.به هر بدبختی بود دوباره راه را پیدا کردم. جلوی در ایستادم و کمی این پا و آن پا کردم. در تصمیمم مردد بودم. دست آخر، کمی از خانه شان فاصله گرفتم و دوباره شماره آوا را گرفتم. آوا، جواب نداد. پس راهم را به سمت خانه کج کردم. اما وقتی در ذهنم، حرف های مادرم را تکرار کردم، سرجایم ایستادم. به دیواری تکیه دادم و مستاصل به روبه رویم خیره شدم. چقدر سخت بود، که در اوج عجز باشی و کسی را برای به اشتراک گذاری حال و هوایت نداشته باشی. لبم را گزیدم و خودم را مشغول بازی با تلفن همراهم نشان دادم. دست آخر بعد از اینکه آوا باز هم پاسخی نداد؛ شماره رادمان را گرفتم. بعد از چند ثانیه، صدای رادمان جایگزین صدای بوق شد. _رادمان: سلام! لبم را گزیدم و با خودم گفتم این کار از اساس اشتباه است. اما، نیرویی از درونم مرا به سمت جلو هل می داد. رادمان که شاهد سکونم بود، با لحنی که اندکی نگرانی در آن دیده می شد، گفت: الو؟ خوبی؟ تانیا؟ زیرلب خوبمی گفتم و در ذهنم به خودم تشر زدم که وقت این ننه من غریبم بازی ها نیست. _رادمان: چی شده؟ نفس عمیقی کشیدم و گفتم: آوا چرا گوشیشو جواب نمی ده؟ رادمان قهقه ای زد و با صدای نازکی گفت: مشترک مورد نظر عین خرس کپه مرگشو گذاشته. لطفا بعدا هم تماس نگیرید. تک خنده ای کردم و گفتم: دلقک! صدایم به حدی خسته بود که خودم هم فهمیدم. _رادمان: گرفته ای! هومی گفتم. _رادمان: واجبه؟ بیدارش کنم؟ "نه" خسته ای گفتم. رادمان که از کلافگی من کلافه شده بود، گفت: جان رادمان خوبی؟ نفسم را با سینه بیرون دادم. آرام گفتم: مثه همیشه! _رادمان: کجایی تو الان؟ بغضم شکست. باصدایی لرزان، در عین صداقت گفتم: رو به روی... خونتون! چند ثانیه بعد، بدون اینکه حرف اضافه ای بین ما رد و بدل بشود، رادمان از خانه شان بیرون آمد و با دیدن من، چشمانش از حدقه بیرون زدند. اشاره ای به من کرد. نزدیک رفتم. _رادمان: چی شده دختر؟ لبم را گزیدم و به رقص رقت بار، اشک ها روی گونه ام خیره شدم. رادمان عقب رفت و من هم، وارد پارکینگ خانه شان شدم. روبه رویم را نگاه کردم و با حال زار و نزارم گفتم: چه جوری به هدیه جون بگم خب؟ رادمان اخم هایش را در هم کشید و گفت: چی شده؟ دستم را سمت چشمانم بردم و قطرات اشک را از روی صورتم پاک کردم. نفس عمیقی کشیدم و بدون اینکه به رادمان نگاه کنم، همه قضایا را برایش تعریف کردم. تمام سعی ام را به کار گرفتم، تا رد و پایی از غرور له شده ام در حرف هایم نباشد؛ اما خرد شدن عزت نفسم چیزی نبود که بشود آن را پنهان کرد. وسط حرف هایم، صدای هدیه جون بلند شد: رادمان؟ رادمان هیس آرامی گفت و گوشی اش را دم گوشش گرفت و همانطور که با فرد خیالی آن طرف خط صحبت می کرد، بلند گفت: آره آره! پلاک 29. دم درم. صدای هدیه جون را شنیدم که گفت: کیه که اینقدر باهاش حرف می زنی؟! رادمان از چند پله بالا رفت، تا مادرش چهره اش را ببیند و با زبان اشاره به او فهماند که برمی گردد. بعد از اینکه صدای برخورد در بلند شد؛ رادمان آرام به من گفت: خب می خوای چی کار کنی؟ سرم را به معنای نمی دانم تکان دادم. به بن بست خورده بودم. از اول هم می دانستم که تقاضای ماندن در خانه ی هدیه جون، کاری نیست که بتوانم به تنهایی از پسش بر بیایم. دوباره اشک ها روی صورتم ریختند. رادمان لبخندی زد و گفت: اگه سود توشه بگو ماهم شریک شیم. ابرویم را بالا انداختم. رادمان با سر به اشک های روی صورتم اشاره ای کرد و گفت: کارخونه آبغوره گیریتون رو عرض می کنم. لبخند بی جانی زدم. رادمان نفس عمیقی کشید و گفت: نمی شه که ولت کنیم تو خیابونا! بیا بالا ببینیم چی می شه. _من: به هدیه جون چی بگم؟! در صدایم آنقدر عجز بود؛ که حال خودم از خودم بهم خورد. رادمان همانطور که به سمت بالا حرکت می کرد، گفت: تو نگران اون نباش! راه بیفت. لبم را گزیدم. پس رادمان، فکر نمی کرد که تنها بهانه ی من برای نیامدن، هدیه جون باشد. رادمان، از من انتظار همان تانیای غدی را داشت؛ که کم کم داشتند، نابودش می کردند. _رادمان: مامان درو باز کن مهمون داریم. بعد از چند دقیقه، با چادر سفید و گل گلی پشت در ظاهر شد و به محض دیدن من، چادر را ول کرد. لبخندی زد و رو به رادمان گفت: فکر کردم، دوستته که داشتی باهاش حرف می زدی. رادمان نگاهی به من کرد و گفت: نه! کسی خونه تانیا اینا نبوده. کلید نداشته، اومد اینجا. سرم را به نشانه تایید تکان دادم. هدیه جون همانطور که پشت سر ما در را می بست، گفت: افسانه کجا رفته؟ لبم را گزیدم و با تردید گفتم: سمیرا جون برده بودش بیرون که حال و هواش عوض شه. هدیه جون سری تکان داد و همانطور که بساط پذیرایی را آماده می کرد، گفت: تو کجا بودی این موقع؟ کوله ام را روی کاناپه گذاشتم و گفتم: یه سر رفته بودم کتابخونه. هدیه جون خسته نباشی ای گفت. من هم، طوری که انگار از همه چیز بی خبرم رو به رادمان گفتم: آوا کجاست؟ رادمان شانه بالا انداخت و همانطور که سینی چای را برایم می آورد، گفت: تو اتاقشه. استکان چای را به همراه آبنباتی برداشتم و سرم را تکان دادم. هدیه جون هم روی مبل کناری ام نشست و گفت: خب شد اومدی! لبخندی زدم و هدیه جون اشاره به ظرف میوه ای که روبه رویم بود کرد و با محبت گفت: از خودت پذیرایی کن، الان بر می گردم. سرم را تکان دادم و با استکان چایی و شیرینی ام شروع کردم. هدیه جون با جعبه و ساک دستی ای از اتاقش خارج شد. رادمان با صدای بلندی، آوا را صدا کرد. جوابی نیامد. رادمان نزدیک اتاقش رفت و طوری به در کوبید؛ که من ناخود آگاه جیغ کوتاهی کشیدم. اما جیغ من در میان فریاد بلند آوا، گم و گور شد. سریع اتاقش را باز کرد و چوب لباسی به دست گفت: کی بود؟! رادمان از خنده ریسه رفت و من هم خنده ام، شدت گرفت. هدیه جون نزدیک آوا آمد و چوب لباسی را از دست آوا_ که منگ بود_ گرفت. و رو به رادمان غرید: رادمان! از جایم بلند شدم و جایی میان در اتاق آوا و دیوار پذیرایی ایستادم. رادمان با خنده گفت: می خواستی با چوب لباسی از خودت دفاع کنی؟ آوا، که کمی از حالت منگی اش خارج شده بود؛ دستش را لای موهای آشفته اش کشید و گفت: الهی از دو دنیا سقط بشی. این چه کاری بود؛ اخه؟! رادمان اشاره ای به من کرد و گفت: مهمون داریم. می گیری می خوابی؟! آوا با دیدن من، لبخند روی لب هایش کش آمد و گفت: سلام علیکم! لبخندی زدم و آرام گفتم: علیک خرس خواب! تمام تلاشم را می کردم تا مبادا، هدیه جون تکه های شکسته درون من را ببیند. اما آنقدر مصنوعی رفتار می کردم که آوا هم فهمید، همه این ها مسخره بازی است. دستم را گرفت و مرا به درون اتاقش کشید. در اتاقش را بست و دست مرا کشاند و روی تخت نشاند. با نگرانی گفت: چی شده؟! اخم کردم و گفتم: چیزی باید شده باشه؟! آوا روی تختش نشست و صورتش را نزدیک صورت من آورد و گفت: پس چرا اینقدر بغ کرده ای؟ چرا چشمات قرمزه؟ نفسم را با صدا بیرون دادم و گفتم: دعوام شد! _آوا: با افسانه جون؟ سرم را تکان دادم. _آوا با لحنی که به مراتب آرام تر شده بود، گفت: سر چی؟ _من: چه می دونم! سر اینکه چرا بغ کردم! نمی ذارن آدم تو خونه خودشم به حال خودش باشه. _آوا: ده اخه... حرفش را خورد و گفت:بیخیال! برگشتم و مصمم گفتم: آخه چی؟! پوفی کرد و گفت: آمپر نچسبون! هیچی... حالا می خوای چی کار کنی؟ نمی دانمی گفتم. به گل های فرش خیره شدم. _آوا: یه بهونه جور کن همینجا نگهت دارم. ابرویم را بالا انداختم. _آوا نالید: حالا یه بار دست از اون غرور خرکیت بکش! پوفی کردم و گفتم: مسئله این نیست آوا! آوا لبخندی زد و با دستانش صورتم را قاب گرفت. _آوا: مسئله هرچی باشه. حلش می کنیم. لبخند مهربانی زدم و گفتم: مرسی اما.. دستش را روی دهانم گذاشت و گفت: نمی خوام اما و اگر بشنوم. بذار ببینم مامانمو چه جوری می تونم راضیش کنم. _آرام گفتم: نفهمه من با مامانم دعوام شده ها. _آوا: حد الامکان یه جوری میگم نفهمه ولی اگه مجبور بشم.... ببین تانیا بازم می گم بمونی باعث افتخارمه،تاج سرمی ولی اون مادرته نگرانت می شه. پوفی کردم و گفتم: باشه آوا می رم. کوله ام را از روی تخت برداشتم و به سمت در حرکت کردم. مچ دستم درون دستش قفل شد و گفت : بشین بینم! برگشتم. لبخند مرموزی زد و گفت: می شه چند روزی نگهت داشت. فقط بسته به اقبالت داره. ابرویم رابالا انداختم و گفتم: چه نقشه ای تو سرته؟ لبخندش بیشتر کش آمد و گفت : می بینی! پوفی کردم و گفتم: یه گندی بالا نیاری که... _آوا: نه نه حواسم هست! نگاهی به صورتش انداختم. غرق در افکارش بود. لبخندی زدم و زیر لب گفتم: خدا به داد برسه. آوا خندید و گفت : بشین الان برمی گردم. روی تخت آوا دراز کشیدم. آوا گوشی مادرش را برداشت و شروع به نوشتن پیامی برای مادرم کرد، که ناگهان رادمان در را باز کرد و با خنده گفت: حله! ابروهایم را بالا انداختم. رادمان خندید و گفت: صداقت فرزندم! و بعد خندید و گوشی را از دست آوا قاپید. در چشمانم خیره شد و گفت: نگران نباش! اینجوری بهتره. آوا به سمت رادمان پرید و گفت: گفتی؟ آب دهانم را قورت دادم. آبرو ریزی از این بیشتر؟! آوا چشم غره ای به رادمان رفت و رو به من لبخندی زد و گفت: نگران نباش! سرم را تکان دادم. آوا نگاهی کرد و گفت: دختر یکم استراحت کن. اوضاع راست و ریس بشه. ابروهایم را به معنای نمی خواد بالا انداختم. اما آوا نزدیک آمد شانه هایم را به عقب هل داد، طوری که روی تخت افتادم. رادمان هم که در اتاق را باز نگه داشته بود تا با آوا از آن خارج شوند، گفت: آره.. یکم استراحت کن. چیزی نمی شه... از آنجایی که خودم هم به شدت خسته بودم، حرفی نزدم و شالم را روی دسته تختش انداختم و آرام آرام همانطور که به سقف خیره شده بودم، خوابیدم. ^^^^ فریاد زد: خوابه که! با سردرد بدی، چشمانم را باز کردم. بالای سرم اومد و با خنده گفت: خواب خرگوشی؟ بالاجبار لبخندی زدم. اما سردرد بدی شده بودم و اگر هرکسی جز اهالی آن خانه بود، بی شک از حرف و فحش هایم بی نصیب نمی ماند. خمیازه ای کشیدم و قبل از خمیازه بعدیم پرسیدم: ساعت چنده؟ آوا نگاهی به ساعت مچی اش کرد و گفت: 9 و نیم! چشم هایم گرد شدند. لبخندی زدم و گفتم: چه همه خوابیدم. آوا لبخندی زد و گفت: پاشو بیا شام. سرم را تکان دادم و بعد از رفتن آوا، تخت را مرتب کردم. دستم را لای موهایم بردم و با کلیپس مشکی ام بستمش. جلوی آینه رفتم. شالم را روی سرم انداختم. تونیک بلندی پوشیده بودم. چادر سفید نازکی را از گوشه کمدش برداشتم دور خودم انداختم. چشمکی در آینه زدم. شبیه تازه عروس ها شده بودم. دست ورویم را شستم. نفس عمیقی کشیدم و به سمت آشپزخونه حرکت کردم. هدیه جون درحالیکه میز را مرتب می کرد، لبخند مهربانی زد. من هم سرم را به نشانه سلام تکان دادم و خسته نباشیدی گفتم. دستم را دراز کردم تا به او کمک کنم که آوا گفت: بشین تموم شد. پشت میز نشستم و با قاشق و چنگالم روی میز ضرب ناموزنی را گرفتم. رادمان و رادمهر در حالی که با هم بحث می کردند، وارد شدند. از روی صندلی ام نیم خیز شدم. بحثشان را قطع کردند و رادمهر گفت: به به تانیا خانوم. بشینین. راحت باشین. تشکری کردم و به ضرب ناموزونم با قاشق و چنگال ها ادامه دادم. رادمهر به شدت شبیه رادمان بود، فقط با شانه هایی عریض تر و بینی ای که می شود گفت در خور پادشاهان روم بود. با اعتماد به نفس حرف می زد. و مهم ترین نکته راجع به او، رفاقت قدیمی اش با مهیار بود. رادمهر و مهیار، از کودکی باهم رفاقت داشتند و من اولین بار هم مهیار را در خانه هدیه جون دیدم. شاید حدودا 13 سال داشتم که به بهانه درس خواندن با آوا، به خانه شان می آمدم و از آنجایی که هدیه جون نیز، شاغل بود؛ من و آوا و رادمان و رادمهر و مهیار خانه را روی سرمان می گذاشتیم. پایه شیطنت هایمان هم بیشتر اوقات مهیار و رادمان بودند. مهیار، چقدر از آن روز ها فاصله گرفته بود. سربازی، خنده شیطنت بارش را از او گرفته بود و قدش را بلند تر کرده بود، اما هرچه که بود،مهیار هنوز هم مهیار مینایی دوست داشتنی من بود. با همین افکار غذایم را خوردم و جلوی خودم را گرفتم تا جویای احوال مهیار نشوم. بعد از شام، در کنار آوا مشغول شستن ظرف ها شدم. هدیه جون دستمال به دست، کنارمان آمد و مشغول خشک کردن ظرف ها شد. کمی بعد هم مرا صدا زد. بدون اینکه برگردم، گفتم: جان؟ کنارم ایستاد و گفت: نمی خواد چیزی بگی تانیا.. می دونم.. حال افسانه رو هم می فهمم. فقط بهش بگو اینجایی نگران نشه. اصلا می خوای من بگم؟ لبم را گزیدم و آرام گفتم: نه! نه مرسی.. مزاحم نمی شم. هدیه جون دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت: مزاحم چی ؟! عب نداره.. منم جای افسانه. خودت بهش می گی یا بگم؟! از خجالت در حال آب شدن بودم. لبم را محکم گاز گرفتم و گفتم: نه.. آخه! هدیه جون حرفم را قطع کرد و گفت: آخه ماخه نداریم.. تو که می دونی، امیر حسین ماموریته. می تونی راحت باشی. تشکری کردم و سرم را پایین انداختم. هدیه جون دوباره سوالش را تکرار کرد و من گفتم که خودم به مادرم خبر می دهم.
  11. 45 امتیاز
    پارت دهم: به سمت هال حرکت کردم و روی صندلی ای با فاصله از رادمان و رادمهر که همچنان باهم کلکل می کردند، نشستم. آوا هم کنارم نشست و زیر گوشم گفت: دیدی چیزی نشد.. من هم لبخند آرامی زدم و سرم را به نشانه تایید تکان دادم. آوا کمی به رادمهر و رادمان خیره شد و گفت : انصافا به من میاد دوست دختر یکی از این دوتا باشم؟ ابرویم را بالا انداختم و گفتم: چرا؟! رادمان هم که حواسش به طرف ما بود، با لحن زنانه ای گفت: اینقدر ریخت و قیافه ات ناجوره، که فک کرد ... استغفرلله! و بعد دستش را به معنای خاک بر سرت، به سمتش تکان داد. آوا گفت: ببند شما دو تایین که طرف فکر کرد تو فاز مخ زدنین. اه اه! اخم هایم را در هم کشیدم. رادمهر خندید و رو به من گفت: دیروز رفته بودیم بیرون شارژ گوشی بگیریم از سوپر، ارشاد فکر کرد ما داریم امنیت اخلاقی جامعه رو بهم می ریزم... تک خنده ای کردم و گفتم: خب؟ آوا ایشی کرد و گفت: خب به جمالت. بردنمون پاسگاه و تا وقتی مامان کارت شناساییامونو نیاورد، ولمون نکرد. خنده ام تشدید شد و گفتم: وای! وای... آوا پشت چشمی نازک کرد و گفت : مردک وقیح! بر میداره به من می گه بهت نمیاد اهل پسر بازی باشی. رادمهر هم خندید و گفت: باید خودتو کنترل می کردی. اون بدبخت چه می دونست. درست نبود زدی تو گوشش. بلند خندیدم و رو به آوا گفتم: زدی تو گوشش؟! _آوا: آره با کوله م زدم . نکبت! نفس عمیقی کشیدم و گفتم: ماشالله. بحث ها عوض می شدند و من مدام سعی می کردم تا پای مهیار را وسط بکشم و به گونه ای از احوالش آگاه شوم. آوا هم که انگار فهمیده بود، مانع از این می شد که اسم مهیار در آن خانه بلند شود. دست آخر نگاهی به ساعت کردم و گفتم: اوه ساعت 11 و نیمه. من دیگه می رم بخوابم با اجازه تون. و جمعیت را ترک کردم. آوا داد زد: برو رو تختم بخواب. من امشب پهلوی مامان می خوابم. تشکری کردم و گفتم: رو زمین راحت ترم. مرسی! آوا هم حرفی نزد و به بحث های جمعیشان ادامه داد. وارد اتاقش شدم و بالش و تشکی را از گوشه کمد رخت خواب ها، که در اتاقش بود، بیرون کشیدم. موهایم را باز کردم و آزادانه دورم ریختم. چادر سفیدش را تا کردم و گوشه ای گذاشتم. مانتو و شالم را هم به پشت در اتاقش آویزان کردم و روی تشک دراز کشیدم. دستم را سمت گوشی ام بردم و پیامی برای پدرم فرستادم و از او خواستم تا به مادرم اطلاع دهد که من در خانه هدیه جون به سر می برم.
  12. 44 امتیاز
    پارت سیزدهم: ><><><> آوا روی تخت نشست و رو به من گفت: چی می گفت؟ با بی حالی پوفی کردم و گفتم: دری وری! چشم های آوا گرد شدند و گفت: چی؟ _نالیدم: آوا... می شه بزاری یکم تنها باشم؟! حرفاشو نمی تونم هضم کنم. وقتی فهمیدم باهات حرف می زنم. از سر نارضایتی "باشه ای" گفت و از اتاق خارج شد. روی تخت آوا دراز کشیدم و به سقف خیره شدم. یکی از تکه های پازل معمای مرگ تینا، سرجایش گذاشته شده بود. اما در کنارش، حفره های بی شماری ایجاد شده بود. کدام بیماری؟! لبم را گاز گرفتم. روی تخت غلت زدم و در افکارم شناور شدم. آوا مرا برای صرف ناهار، صدا زد اما از آنجایی که تاب دیدن مهیار را نداشتم، در اتاق ماندم و لب به غذا نزدم. مدام با خودم تکرار می کردم: چه بیماری ای توانسته بود، او را از پا در آورد؟ و اگر تینا دو سال با این بیماری، دست و پنجه نرم کرده بود، پس چرا چیزی نفهمیده بودیم؟ صدای زنگ گوشی بلند شد، تارا بود. _تارا: الو؟ نفس عمیقی کشیدم و با شادی ساختگی گفتم: علیک السلام! چطوری؟! صدای ریشخندش را شنیدم. اما چیزی نگفتم. _تارا: یک ساعت دیگه پرواز دوممه. از استانبول تا مشهد چقدر راهه؟ _من: فک کنم یه دو ساعت و نیم اینا! استانبولی؟ _تارا: آره.. پس خبرشو از اطلاعات پرواز بگیر. _من: باشه... پروازت خوب بود؟ خندید و گفت: هی! بدک نبود.. راستی گوشی رو بده به مامان! لبم را گاز گرفتم و گفتم: خونه نیستم! اینترنت تارا ضعیف بود. گفت: چی؟! دوباره بگو. _با صدایی که ناخودآگاه بالا می رفت، گفتم: می گم خونه نیستم! برای لحظه ای در سکوت کامل رادیویی به سر بردیم، دست آخر تارا با صدایی که قطع و وصل می شد؛ گفت: بگو ما...مان... بهم... زن..گ.. بز.. نه. سرم را تکان دادم و تماس را قطع کردم. لبم را گزیدم و شماره خانه مان را گرفتم. عزیز جواب داد: بله؟ _من: سلام عزیز خوبین؟ عزیز با لحن ناباورانه ای گفت: تانیا مادر تویی؟! _من:آره . _عزیز گفت: کجا گذاشتی رفتی مادر؟! نفس عمیقی کشیدم و گفتم: خونه هدیه جونم! _عزیز ادامه داد: یعنی یه غریبه... عادت نداشتم غر غر بشنوم، از طرفی نمی خواستم به عزیز بی احترامی شود. پس گفتم: عزیز یه لحظه گوشی دستتون! و بعد پچ پچی با خودم کردم. تا عزیز فکر کند مشغول حرف زدن با کسی ام. بعد از چند دقیقه گوشی را برداشتم و گفتم: الو عزیز؟ _عزیز: جانم؟ نفس عمیقی کشیدم و گفتم: تارا کم تر از یک ساعت دیگه از استانبول پرواز داره. با مامان کار داشت. بهش خبر میدین؟ عزیز گفت: ننه حالا که خواهرت میاد؛ تو هم برگرد خونه.. استغفرللهی زیر لب گفتم و بلند تر ادامه دادم: برمی گردم عزیز چشم! شما فقط به مامان بگین.. _عزیز: آفرین مادر، کار درستی می کنی. می گم بهش چشم! لبخندی زدم و گفتم: کاری ندارین ؟ _عزیز: نه ننه! خدا به همراهت.. منتظرتم. چشمی گفتم و خداحافظی کردم. از اتاق آوا خارج شدم. مهیار چشمش به من افتاد. با لبخند گفت: نمی خوای برگردی خونتون؟! به غرورم برخورد. هرچند که در گرفتن این تصمیم مردد بودم، اما حرف مهیار باعث شد تا بگویم: چرا اتفاقا. الان اومدم از آوا بخوام برام یه تاکسی بگیره. چون نتم ضعیفه. خودم نمی تونم. رادمهر رو به مهیار گفت: چی کار می کنی عه؟ بزار راحت باشه. و رو به من ادامه داد: نه تانیا جان. راحت باشین شما. مهیار چرت و پرت می گه. مهیار پوزخندی به من زد. از رادمهر تشکر کردم و به او گفتم که تصمیمم را پیش از اینکه مهیار بگوید؛ گرفته ام. سپس راهم را به سمت اتاق آوا کج کردم. در بین راه زمزمه ای که میان رادمهر و مهیار ردوبدل شد را شنیدم. _مهیار کفت: برادر من بمونه اینجا به ضررشه! کدورتاشون بیشتر میشه. رادمهر هم پوفی کرد و گفت: تو بهتر می شناسیش باشه. ولی نباید دست می زاشتی رو غرورش. مهیار خندید و گفت: سرتقه! مجبورم. من هم کلافه پوفی کردم و کوله ام را از اتاق آوا بیرون آوردم. مهیار،قبل از اینکه چیزی بگویم؛ گفت: خداحافظی کن می رسونمت! شانه ام را بالا انداختم و از آوا و رادمهر خداحافظی کردم و از هردوی آنان خواستم که از طرف من از هدیه جون و رادمان هم _که آن لحظه خواب بودند_ تشکر کنند. قبل از مهیار، راه افتادم و پایین پله ها منتظرش ماندم. مهیار بعد از خداحافظی هایش به سرعت پایین آمد و به محض اینکه مرا دید، خم شد و بندهای کفش اسپورتش را بست و رو به من ادامه داد: بریم. بی هیچ حرفی پشت سرش راه افتادم و در صندلی عقب را باز کردم و سوار شدم. مهیار از آینه نگاهی به من انداخت. اما حرفی نزد. البته حرف برای گفتن زیاد داشت؛ اما من خودم را مشغول گوشی ام کردم تا حرفی نزد. مهیار با هر حرفش مرا دیوانه می کرد و من مطمئن بودم، این را به خوبی می دانست. می دانست که از شناختش نسبت به خودم، چقدر هیحان زده می شدم. بنابراین او هم تا انتها راه سکوت کرد. سر کوچه خونه مان پیاده شدم و به محض رفتن مهیار راهم را کج کردم. نگاهی به ساعتم کردم، تصمیم گرفتم وقتی اعضای خانواده ام برای استقبال از تارا به فرودگاه می روند؛ از خانه خارج شوم. به سمت پارک حرکت کرم. ساعت حدودا چهار بعد از ظهر بود و یک بعد از ظهر خلوت در اردیبهشت ماه . ناگهان، سر چهار راه صدای بوق ماشینی بلند شد. برگشتم تا ناسزایی بارش کنم که نگاهم روی بدنه ماشین خیره ماند. لبم را گزیدم. مهیار بود. دلم بیشتر از همیشه غنج می رفت و مدام تکرار می کرد که من برای مهیار به شدت مهمم! از طرفی منطقم هم پوزخندی می زد و می گفت: دلت را به چه خوش کرده ای؟! برگشتم و نزدیک پنجره اش رفتم. مهیار اشاره کرد تا کمی جلو تردنبالش بروم. حاشیه خیابان ایستاد. سرم را نزدیک پنجره بردم و گفتم: بله؟ مهیار گفت: دختر تو چرا نرفتی خونه؟! پوفی کردم و چشم هایم را در حدقه چرخاندم و گفتم: باید جواب پس بدم؟! مهیار گفت: دختر ساعت چهار بعد از ظهره. نمی بینی خیابونا چقدر خلوته؟! تو این وضعیت درسته که نری خونه؟! پوفی کردم. مهیار خم شد و دری را که به سمت من بود به سختی باز کرد و گفت: بیا بالا! سوار ماشینش شدم. مهیارلبخندی زد و من ناخودآگاه از از آرامش او، آرام شدم و گفتم: مهیار! ببین یه نیم ساعت دیگه که از خونه برن بیرون، می رم. مهیار بدون آنکه به من نگاه کند، گفت: کلید داری؟! لبم را گاز گرفتم و گفتم: نه! مهیار ابرویش را بالا انداخت. دوباره نگاهم را دزدیم. دستم را درون کوله ام بردم و کلیدی را بیرون کشیدم و گفتم: ایناشش! مال حیاط پشتیه. مهیار گفت: چرا ازشون فرار می کنی؟ به پنجر ه کناری ام خیره شدم و گفتم: خودشون منو فراری می دن. چیزی نگفت و کمی در خیابان ها دور زد، تا نیم ساعت هم سپری شد. سرکوچه مان ایستاد و به محض عبور ماشینمان، به سمت خانه مان حرکت کرد. کلید را درون در انداختم و به مهیار تعارف کردم تا وارد خانه شود. مهیار پلک هایش را روی هم فشرد و گفت: از شما به ما زیاد رسیده. فعلا! سرم را تکان دادم و وارد خانه شدم.
  13. 44 امتیاز
    پارت دوازدهم مهیار، طوری که انگار چیزی در ذهنش جرقه زده باشد؛ گفت: راستی از طریق پزشکی قانونی، اغدام نکردین تا علت مرگشو بفهمین؟ نفس عمیقی کشیدم و گفتم: نه! نمی خواستیم جسدش... آب دهانم را قورت دادم. گفتن اینکه تینا در این دنیا، جسدی بیش نیست؛ حالم را هنوز هم بد می کرد. به سختی ادامه دادم: نمی خواستیم تیکه پاره بشه... پلک هایش را روی هم فشرد و سرش را تکان داد. لبخندی زد و باصدای شیوا اما بم شروع به خواندن کرد: مهیار، من دوساله مه به یه بیماری سخت دچار شدم. خواهش می کنم؛ ازم نخواه که بگم اون بیماری چیه؛ اما بدون اگه پی درمانش نرم، نهایت یک سال دیگه فرصت دارم. شایدم کمتر. البته حتما کمتر! می دونم که برات مهمه بدونی اون بیماری چیه. اما بدون من تا لحظه مرگم، این موضوع رو مخفی نگهش می دارم. هرجور شده و تمام تلاشمو می کنم تا بعد مرگمم کسی چیزی نفهمه. اما چیزی که به خاطرش اینجا اومدم این نیست. اگه بگم برام مهم نیست که کی بمیرم که دروغ گفتم، اما دوست دارم تو مدتی که زنده ام، خوب زندگی کنم، حتی اگه این مدت همین یکی دو ساعت باشه. مهیار، من ازت می خوام که کمکم کنی جبران همه این بهارهای عمرم که بیهوده تلفشون کردم، درست زندگی کنم. می دونم که نمی تونم به آرمان هام برسم. می دونم اونقدر فرصت ندارم که برم پی درمانم ولی... مهیار کاغذ را ورق زد و من با لب هایی که می لرزیدند، گفتم: خب؟! مهیار پلک هایش را روی هم فشرد و گفت: تانیا؟! حالا باور کردی که تینا... سرم راتکان دادم و بی مهابا اشک ریختم. برخلاف میل باطنی ام، جلو مهیار هم شکستم و تبدیل شدم به همان موجود بی دست و پایی که از آن فراری بودم. میان گریه هایم گفتم: هیچ وقت بهت نگفت اون بیماری چیه؟ مهیار از جایش بلند شد و چهار پایه را سر جایش قرار داد. رو به من برگشت و گفت: نه.. اما خودم از طریق یکی از دوستام، پرس وجو کردم و احتمال می دم، تینا به همون بیماری دچار شده باشه که دوستم می گفت. پرسشگرانه نگاهش کردم و نالیدم: خب؟! مهیار نفس عمیقی کشید و گفت: نمی تونم بگم شرمنده. چون مطمئن نیستم و فکر نمی کنم تینا هم راضی باشه. اشکهایم را با پشت دست پاک کردم و گفتم: باشه. مهیار دوباره پلکهایش را روی هم فشرد . _ گفتم: بهتره بریم بیرون قبل از اینکه بقیه بیان سراغمون... مهیار خندید و گفت: نفر سوم شیطونه! با بیحالی استغفرللهی گفتم و پشت سر مهیار از اتاق رادمهر خارج شدم.
  14. 44 امتیاز
    پارت یازدهم: همانجا، پدرم جوابم را ، داد و خواست تا با من صحبت کند. لبم را گزیدم و شماره اش را گرفتم. بعد از چند بوق پیاپی، پدرم تماس را جواب داد. اما اجازه داد سکوت ،میانمان حکم کند. با دست چپم،گلویم را ماساژ دادم. صدای نفس هایش را می شنیدم. نفس هایی که روزی به من جان می بخشیدند؛ آن روز چون نمک پاشی، زخم های روحم را ملتهب تر از پیش می کردند. حرف های تینا را به یاد آوردم. غروری که خواسته بود، دربرابر پدر ،مادر و عزیز م فراموشش کنم. لب زدم: بابا؟! نفسم را برای شنیدن صدایش در سینه ام محبوس کردم. پدرم، کمی بعد با لحنی گله مند، گفت: تانیا؟ من تو رو همچین دختری بار آوردم؟! چشم هایم را بستم و دستم را لای موهایم بردم و گفتم: چه جور دخترِی ؟ کمی مکث کرد و گفت: کجایی الآن؟! دختر بی آبروم نکنی! لبخند تلخی زدم. پس او دلتنگ من نشده بود. تنها نگران آبرویش بود. ذهنم، آماده هجوم بود. لب باز کردم تا تمام ذهنیتم را بر زبانم جاری کنم. اما، لحظه ای درنگ کردم. این پدر، در زندگی برای من، از چه کم گذاشته بود که امروز، سزاوار داد و فریاد های بی رحمانه من باشد؟ نفس عمیقی کشیدم و بی حال گفتم: گفتم که خونه هدیه جون. نگران نباشین. دوباره سکوت. چشمانم را بستم و در دلم تمنا کردم، تا پدرم از آن جملات محبت آمیزی_ که قبل از مرگ تینا، ورد زبانش بود_ نثارم کند. اما، آن مرد از همیشه خسته تر بود. باشه ای گفت و تنها خواست که مراقب خودم باشم و بعد با شب بخیر بی روحی مرا، راهی خواب و رویاهای تلخ و شیرینم کرد. نگاهم روی صفحه گوشی خیره ماند. چقدر دلم می خواست دوباره در آغوش خواهرم گم شوم و مزه آن محبت هایش را بچشم. در حقیقت، من بعد از مرگ تینا، مادر و پدرم را هم از دست داده بودم. عزیز خواسته بود که مراعات حالشان را بکنم و من هم مجبور بودم ،به آن شرایط عادت کنم. مجبور بودم که از بی محبتی دم نزنم. خودم را سر پا نشان دهم و در برابر حرف هایشان، خم به ابرو نیاورم. اما، مگر من انسان نبودم؟! حق نداشتم کم بیاورم؟ نفس عمیقی کشیدم و در ذهنم تکرار کردم که بهتر است بیخیال شوم. ><><><><><> صدای قیژ قیژ پایه های تخت آوا موجب شد تا از خواب برخیزم. چشم هایم را بهم مالیدم. و نیم خیز شدم. آوا که پاورچین، پاورچین به سمت در حرکت می کرد، چشمش به من افتاد و با دستپاچگی گفت: بیدار شدی؟ پوزخندی زدم و گفتم: نه هنوز خوابم! عذرخواهی ای کرد و گفت: پس پاشو دست و روتو بشور، بیا صبجانه. و بعد، لبخند مسخره و به شدت مصنوعی ای زد. اخمی کردم و گفتم: چیزی شده آوا؟ نچی گفت و بعد ادامه داد: برای چی؟ همانطور که خمیازه می کشیدم، از جایم بلند شدم و دستم را به سمت پتو بردم. چیزی نگفتم. آوا هم ، همزمان با من خم شد و تشک و بالشت را جمع کرد. بعد از اینکه در کمد را بستم، گفت: اصلا می خوای صبحونه تو بیارم بالا؟! البته هرجور راحتیا. کش و قوسی به بدنم دادم و گفتم: آخیش! سپس در چشمانش خیره شدم و گفتم: یه چیزی شده و تو به من نمی گی! اخم هایش را در هم کشید و گفت: مهمل نگو. بیارم بالا؟ با برس به جان موهایم افتادم و علی رغم میل باطنی ام گفتم: نه میام پایین مرسی. آوا هم سرش را تکان داد و همانطور که از اتاق خارج می شد، گفت: باشه! هرجور راحتی. مانتوی مشکی را چنگ از روی چوب لباسی چنگ زدم و بعد از سر کردن شالم به سمت دستشویی حرکت کردم. در آینه روشویی به خودم خیره شدم و نفس عمیقی کشیدم. همانطور که با گوشه شالم دست های خیسم را خشک می کردم، صدای خنده ی بلند کسی را شنیدم و این خنده مرا میخ کوب کرد. آب دهانم را قورت دادم و بی اختیار به سمت جلو حرکت کردم. آوا لبخند مطمئنی زد . دو مرد رو به رویش هم رد نگاهش را گرفتند و برگشتند و با من چشم در چشم شدند. رادمهر محجوبانه لبخندی زد و مهیار هم با اطمینان پلک هایش را بهم فشرد. من هم که، از دیدن مهیار به شدت شوکه شده بودم. به لبخند بی جانی بسنده کردم و با حرکت سر به آن دو سلام کردم. هدیه جون هم صندلی ای برای من کشید و بعد از گفتن صبح بخیر های متعدد، مشغول صبحانه شدم. سرم را پایین انداختم و با پنیر و نان خودم را مشغول کردم. نگاه آوا را حس می کردم. سرم را بالا آوردم. خیره نگاهم کرد و بعد سرش را، دور از چشم دیگران کج کرد و لب زد: باید تو اتاقت می موندی! لبم را گاز گرفتم و اخم کردم. پس، آوا از عشق من با خبر بود. چشم هایم را بستم و لقمه ای که درون دهانم بود،را به زور قورت دادم. اشتهایم کور شده بود. اما، برای اینکه خودم را مشغول نشان دهم؛ سرگرم هم زدن چای نباتم شدم. دست آخر رادمان به حرف آمد. _رادمان: چرا چیزی نمی خوری؟ سرم را بالا گرفتم و کفتم: من؟ سرش را تکان داد. شانه هایم را بالا انداختم و گفتم: می خورم. باشه ای گفت و بیش از آن، ادامه نداد. بعد از صبحانه، تا جایی که توانستم در آشپزخانه ماندم و به آوا در جمع آوری میز صبحانه کمک کردم. آوا همانطور که ظرف ها را کفی می کرد، گفت: دختر، بهت گفتم نیا... گوش نمی دی که... زیر لب، هیسی گفتم. و ظرف ها را به سمت ظرفشویی بردم. کنار آوا ایستادم و آرام، طوری که تنها خودش بشنود، گفتم: الآن نه! خواهشا.. بعدا حرف می زنیم. خواست حرفی بزند که هدیه جون گفت: تانیا، بیا کنار... آوا جمع می کنه. گفتم: باشه.. بد بخت خسته شده.. یکم کمکش می کنم. هدیه جون نزدیک آمد مرا از ظرفشویی کنار کشید وگفت: بروبشین دختر.. برو.. مثلا مهمونی.. خندیدم و گفتم: اینجوری که نمی شه.. _هدیه جون: چرا می شه. برو بشین. دیگر اصراری نکردم و به سمت اتاق آوا حرکت کردم. صدای مهیار مرا میخ کوب کرد: خانوم ناپیدا؟! کجا می ری؟ برگشتم و لبخندی از روی ادب زدم و گفتم: یکم کار دارم. رادمان با شیطنت ابروهایش را بالا انداخت و گفت: چه کاری مثلا!؟ بیا بشین دختر. شانه هایم را بالا انداختم، تا نشان دهم که برایم تفاوتی ندارد. با فاصله از آن سه پسر نشستم. نگاهی به مهیار انداختم. هودی قرمزی را به تن کرده بود و دستش هایش را در جیب شلوار جین مشکی اش فرو برده بود. رادمان و رادمهر گرم گفتگو شدند. من و مهیار هم، با نگاهمان با هم صحبت می کردیم. در نگاه مهیار، مفاهیم زیادی بودند که بعضی هایشان را نمی شد فهمید. اما می دانستم که نگاه من، جز سادگی ای که با عشق آمیخته شده بود، چیزی برای به نمایش گذاشتن نداشت. مهیار خندید و گفت: بس نیومدی، آوردنم. لبخندی زدم و گفتم: خوب کردن! مهیار یک ابرویش را بالا انداخت. نگاهم را دزدیدم. نمی خواستم، مهیار غنج رفتن را در چهره ام ببیند. دستی به ته ریشش کشید و گفت: از چی فرار می کنی؟! با خودم گفتم: باید بگویی از که! با این همه شانه هایم را بالا انداختم و گفتم: چیزی برای فرار کردن وجود نداره. مهیار به من خیره شد، خم شد و دستهایش را در هم قلاب کرد. سر انجام گفت: من قاتل تینام؟! آب دهانم را قورت دادم. لبم را گزیدم و بدون نگاه کردن به او، بر خلاف میل باطنی ام گفتم: تو نگفتی بره اردبیل؟! مهیار، تو تینا رو سوار قطار مرگ کردی! اون رفت و دیگه هیج وقت برنگشت. مهیار، نفس عمیقی کشید و از جایش بلند شد. رادمهر برای لحظه ای، بحثش را با رادمان قطع کرد، برگشت و مهیار من، خیره شد. مهیار، سرش را تکان داد و رو به من گفت: پاشو بیا! لبم را گزیدم و از جایم بلند شدم. پشت سرش بی هیچ حرفی راه افتادم. مهیار به سمت اتاق رادمهر، راهش را کج کرد و وارد اتاق او شد. من هم، که نمی دانستم وارد شوم، یا نشوم. پشت در ایستادم. مهیار گفت: بیا تو! ایراد نداره. شانه هایم را بالا انداختم و وارد اتاقش شدم. اتاق رادمهر نظم خاصی داشت. مهیار کیف مشکی ای را که مطمئن بودم متعلق به خودش است، برداشت و دسته ای کاغذ را بیرون کشید وبه سمت من گرفتشان و گفت: بگیرش. دستم را بالا آوردم و کاغذ ها را، گرفتم. ورقشان زدم و رو به مهیار گفتم: خب؟! مهیار، نفس عمیقی کشید و از من خواست تا روی تخت رادمهر بنشینم. خودش هم، چهارپایه چوبی را از گوشه اتاق برداشت و رو به روی من نشست. در چشمان هم، خیره شدیم. مهیار گفت: شاید درست نباشه که اینو بهت بگم، اما خودت می دونی که چقدر از تهمت بدم میاد. سرم راتکان دادم. مهیار گفت: تینا، یه چند جلسه ای اومدمطب من. سرم راتکان دادم. مهیار ادامه داد: می گفت حرف زدن، براش خیلی سخته و ترجیح می داد حرفاشو رو کاغذ بنویسه. اخم هایم را در هم کشیدم. مهیار گفت: اگه خوب نگاهی کنی، می فهمی که اینا دست خط تیناست. چشم هایم گرد شد و این بار با دقت بیشتری به کاغذ ها، خیره شدم. دست خط شیرین تینا بود. شروع به خواندنشان کردم. مهیار صدایم زد: تانیا؟ سرم را بالا آوردم و او ادامه داد، به نظر خودت، خوندنشون کار درستیه؟ اخم غلیظی کردم و گفتم: چرا باید اشتباه باشه؟! مهیار شانه هایش را بالا، انداخت و گفت: به هرحال. اونا اسرار زندگیشن. شاید دوست نداشته باشه، کسی اونا روبخونه. پوفی کردم و گفتم: مهیار! من کسی نیستم. خواهرشم. بعدم پس می شه بپرسم، چرا آوردیشون؟ پلک هایش را روی هم فشرد. توجهم به سمت مژه های بلندش جلب شد. دردلم، آشوبی به پا شد. نگاهم را دزدیدم. مهیار هم، گویا از احوال حال دلم خبر دار شد. برای دقایقی ساکت شد و بعد گفت: منو نگاه کن. لبم را گزیدم و سرم را بالا آوردم. مهیار لبخند آرامش بخشی زد و گفت: بده برات یه قسمتاییشو بخونم تا هم برات رفع ابهام بشه. هم اسرار اوون خدابیامرز حفظ بشه. سرم را تکان دادم و همانطور که مسخ گوی های عسلی اش بودم؛ دستنوشته ها را به سمتش گرفتم.
  15. 43 امتیاز
    پارت شانزدهم: وارد اتاق مهیار شدم. مهیار از پشت میزش بلند شد و روی همان چهارپایه نشست. من هم روی صندلی ای که روبه روی مهیار بود، نشستم. نگاهی کرد و گفت: بهتری؟! به زمین خیره شدم و با بدبختی گفتم: آره. _مهیار: خوبه! ادامه داد: حالا اول من باید یه سوال ازت بپرسم: به اجبار عزیزت ومامان بابات اومدی یا با میل خودت؟ _ من: با اجبار خانوده ام و خودم! _مهیار: خب! چی شده؟ با انگشتانم بازی کردم و دست آخر به خودم جرئت دادم در چشمانش خیره شوم و بگویم: تو روانشناسی. از من می پرسی؟ خندید و گفت: تو دکترم می ری بهش می گی تو دکتری بگو درد من چیه؟ به پارکت های کف اتاقش خیره شدم و آهی کشیدم و گفتم: چه حسی می تونی داشته باشی، وقتی مرکز محبت های ترحم گونه بقیه ای؟ _مهیار: همچین حسی داری؟ سرم را تکان دادم. مهیار ادامه داد: خب، چرا؟ _من: از وقتی برگشتم خونه مون، کلا همه چیز خیلی تغییر کرده. یه جورایی حس می کنم، می ترسن دوباره بزنم به سیم آخر و اینا.. مهیار سرش را تکان داد. خم شد و دست هایش را در هم قفل کرد و گفت: خب، وقتی برگشتی چی شد؟ نفس عمیقی کشیدم و بی پروا به چشمانش، خیره شدم. آنقدر که احساس کردم کم کم مسخ او شده ام. مهیار لبش را گاز گرفت و گفت:تانیا؟ قطره اشکی روی گونه ام لغزید. سرم را تکان دادم. به هیچ وجه نمی خواستم مهیار از آشوب درونم خبردار شود. پس جواب سوالش را در هق هق های متعددم دادم. _من: چی باید می شد؟ با دستم اشک هایم را پاک کردم و اتفاقاتی که رخ داده بود را؛ برایش توضیح دادم. مهیار سرش را مدام تکان می داد، اما از چشم هایش می خواندم که او درد اصلیم را فهمیده بود. دست آخر گفت: و خب، حالا که تو برگشتی... حرفش را قطع کردم و گفتم: به طور بی سابقه ای محبت می کنن. ابرویش را بالا انداخت و من لبم را از درون گاز گرفتم. _مهیار: این بده؟! پوزخندی زدم و گفتم: اون محبت ها وقتی می تونن برای من ارزشمند باشن که بوی ترحم ندن. می فهمی مهیار؟ سرش را تکان داد و گفت: تو می خوای همه چی مثل قبل باشه! سرم را تکان دادم و گفتم: دقیقا. مهیار پلک هایش را روی هم فشرد و در چشمانم خیره شد و گفت: اما، کدوم یکی از شرایطی که تو داری مثل قبله؟ نفسم را با صدا بیرون دادم و گفتم: مهیار، من خواهرمو از دست دادم؛ فکر کنم خیلی طبیعیه که مثل قبل نباشم. مهیار یک دستش را زیر چانه اش گرفت و گفت: اونا هم دختر جوونشونو از دست دادن. اما می تونن مثل قبل باهات برخورد کنن به شرطی که خودتم مثل قبل باشی! لجوجانه نگاهش کردم؛کلافه اطراف را نگاه کردم و گفتم: وقتی من می تونم آدم قبلی بشم که اونا هم همون مادر، پدر قبلی بشن! مهیار، لبخند آرامش بخشی زد تا من هم کمی آرام بشوم. از روی چهارپایه اش بلند شد؛ دستش را داخل جیب هایش برد و گفت: عزیز دل من! من قبول دارم که اونا هم باید تغییر کنن. اما حرف من سر توئه. اگه خودت قول میدی و کمک می کنی همون آدم بشی که هیچ ولی اگه می خوای لج کنی... روی صندلی اش پشت میز نشست و گفت: بدون هیچ اتفاقی نمیوفته! به زمین، خیره شدم و حرف هایش را، در ذهنم حلاجی کردم. سرم را بالا آوردم و گفتم: نمی تونم قولی بدم وقتی می دونم از پسش برنمیام. مهیار شانه هایش را بالا، انداخت و گفت: پس صبر کن تا گذر زمان، درستش کنه! پوزخندی زدم و گفتم: مرسی از راهنماییت! من اگه می خواستم بذارم گذر زمان، مشکلاتم رو حل کنه؛ چه نیازی به تو بود؟ مهیار به مستقیم خیره شد و گفت: وقتی خودت نمی خوای، نه من، نه هیچ کس دیگه ای نمی تونه تغییری در تو ایجاد کنه. و بعد در چشمانم خیره شد، تا تاثیر حرف هایش را ببیند. لبم را گزیدم و گفتم:بهم فرصت بده، تا روش فکر کنم. پلک هایش را روی هم فشرد و گفت: امیدوارم بهترین تصمیمو بگیری.. کی میای؟ نگاهی به پنجره کردم و گفتم: هفته دیگه خوبه؟ شانه هایش را بالا انداخت و گفت: هروقت تو احساس راحتی بکنی.. از جایم بلند شدم. مهیار گفت: چیز د یگه ای نیست که فکرتو مشغول کرده باشه؟ لبم را چنان محکم از درون گاز گرفتم که مزه خون را احساس کردم. مهیار، فهمیده بود. آرام به سمت میزش حرکت کردم و گفتم: چرا، چیز که زیاده. مهیار، لبخندی زد و گفت: بگو! می شنوم. دستمالی را، روی لب خونی ام گذاشتم. مهیار با تعجب خیره شد و گفت: اینقدر محکم؟! شانه هایم را بالا انداختم. خندید و گفت: نمی خوای کمی از اون درگیری های زیبات رو در اختیار من بذاری، تا ببینم چی باعث شده که اینجور خودآزار بشی؟! پوزخندی زدم و گفتم: اجازه می دی، ذهن زیبام رو با کسی شریک نشم؟ چون مطمئنم در مورد این یکی تو هم نمی تونی کاری بکنی. ابروهایش را بالا انداخت و گفت: هرجور مایلی! سرم را تکان دادم و گفتم: تو باشعور ترین فردی هستی که دیدم. پلک هایش را روی هم فشرد و گفت: می دونم! ناگهان، انگار چیزی یادم آمده باشد، گفتم: می شه راستی دست خط تینا رو، یه بار دیگه ببینم؟ آهی کشید و گفت: خونه ست.. تونستی باهاش کنار بیای؟ زهرخندی زدم و گفتم: کنار نیام، کنارم می زنه. ابرویش را بالا انداخت و من گفتم: سرنوشت! سرش را تکان داد و گفت: کارایی رو بکن که بهت حس خوب می دن. موزیک زجر آور و ناله کوش نده. باشه ای گفتم و بعد از خذاحافظی از اتاقش بیرون زدم. تارا دستم را گرفت و گفت: خوب بود؟ سرم را تکان دادم و گفتم: آره.. دیر کردم؟ سرش را به چپ و راست تکان داد و همانطور که از منشی خداحافظی می کرد زیر لب گفت: دوسش داری؟! پوزخندی زدم و با صدایی که نسبتا بلند بود؛ گفتم: هی... آره.. لعنتی خیلی قورباغه ست! تارا به پشت سرم نگاه کرد ، لبخند ملیحی زد و گفت: بفرمایین! جرئت نداشتم برگردم. آب دهانم را قورت دادم و چشمانم را بستم. مهیار از پشت سرم گفت: قورباغه رو یادم می مونه، تانیا خانوم. برگشتم و با لبخند لرزانی گفتم: خب شبیهشی دیگه! این چشا رو نگاه کن. و با دستم به لب هایش اشاره کردم و گفتم:لباتم شبیه قورباغه ست که... به شدتی، عصبی شده بودم که پرت و پلا می گفتم و الکی می خندیدم. ادامه دادم: اصلا پاهاشو ببین. تارا جلوی دهانم را گرفت و گفت: تانی!! خندیدم و خندیدم. مهیار هم خنده اش گرفت و گفت: تارا خانوم فکر کنم خواهرتون بس به تشابه من و قورباغه فکر کردن، تشنج کردن. دست و پایم می لرزید. مهیار، فهمید ؟ برگشتم و رو به مهیار گفتم:ببخشید من منظوری نداشتم. یعنی می دونین... پلک هایش را روی هم فشرد وگفت: می دونم دخترک! لبخندش کش آمد و رو به تارا گفت: وسیله هست؟ تارا سرش را کج کرد و گفت: مرسی، زحمت نمی دیم. یه هوایی هم می خوریم. مهیار، خیلی جدی گفت: ولی ساعت حدودای نه و نیمه! تو این هوای تاریک و شلوغی خیابونا؟ من گفتم: مرسی. خودمون می ریم. مهیار خواهش کرد و از آنجایی که من و تارا، به شدت خسته بودیم دست آخر تسلیم شدیم. سوار ماشینش شدیم و این بار، من و تارا، هردو عقب نشستیم. مهیار و تارا با هم مشغول صحبت راحع به تحصیل در کانادا شدند. و من از پنجره ماشین به خیابون خیره شدم. مدام در ذهنم تکرار می کردم که مهیار، چیزی نفهمیده ست و اندکی از اینکه از لفظ قورباغه استفاده کرده بودم، راضی بودم چون شاید می توانست به حرف هایم بار شوخی و مسخره بازی ، بدهد. هرچند که خودم هم از روی لودگی این حرف را زده بودم. اما،.. نفس عمیقی کشیدم. تارا، دستم را گرفت و آن را محکم فشرد.
  16. 43 امتیاز
    پارت چهاردهم: از پله های حیاط بالا رفتم و از پنجره وارد اتاقم شدم. نقس عمیقی کشیدم و با خودم گفتم: هیچ جا خونه خود آدم نمی شه. صدای تردد افراد خانه را می شنیدم. عزیز و مادرم، نگران بودند که مبادا دیر برسند و پدرم تکرار می کرد که چیزی نمی شود. روبه رو ی آینه نشستم. دستم را لای موهای خوش حالتم بردم و به چشم های طوسی ام خیره شدم من که بودم؟! یک دختر 19 ساله که این روزها باید دغدغه اش، بیرون رفتن با دوستانش می بود. اما نبود؛ من این روزها دغدغه ای نداشتم؛ من این روز ها زندگی نمی کردم. تنها گاهی،در جنگل خاطراتم قدم میزدم؛ می رسیدم به درختی که آن روزها از همیشه نحیف تر شده بودم؛ درخت قشنگ خاطرات من و تینا دیگر رشد نمیکرد. به انتها رسیده بود. نفس عمیقی کشیدم و زمزمه کردم که باید، هر روز محکم تر از روز گذشته شوم. به خودم گفتم که باید سرنوشت را زمین بزنم. اما مگر من یک دختر 19 ساله نبودم ؟! نمی دانم چشمان متورمم و گود افتاده ام که این را نمیگفتند. کمر خمیده ام که این را نمیگفت. جریان مرداب گونه زندگی ام که این را نمی گفت.ولی من این بودم:تانیا اعتمادی دختری 19 ساله! دختری که دنیایش زیر انبوهی از خاک خوابیده بود.. دختری که قد بلندش این روزها خمیده شده بود؛من با این سرنوشت لعنتی راه آمدم شانه هایم را خمیده کردم؛ چشمانم را بستم و گذاشتم سرنوشت مرا بشکند و نابودم کند. مهیار می گفت که شاید بد نباشد که با سرنوشت راه آمدن! ولی بد بود، بد هم نبود. افتضاح بود! نمی خواستم باور کنم که سرنوشت زمینم زده است! نمی توانستم! شاید این بار خواستنم، توانستن نمی شد.. بالاخره صدای در بلند شد و من نفس عمیقی کشیدم. مانتو و شالم را در آوردم. روی تختم خودم را انداختم و چشمانم را بستم و بعد از مدت ها، بعد از ظهر آرامی را در خواب سپری کردم.
  17. 43 امتیاز
    پارت دوم به سمت پنجره ى قدى داخل سالن دويدم و بى توجه به پرده ى نازك حرير سفيد رنگ، آن را باز كردم و با زبانى كه به سقف دهانم چسبيده بود، به سختى گفتم: بيا برو تا درو نشكسته . معطل نكرد و به سمت من دويد. پرده را كنار زد و خود را سوار چهار چوب پنجره كرد و گفت: منو... پنجره را جلو بردم و با التماس حرفش را قطع کردم. -تو رو خدا برو الان مياد تو... صداى در زدن قطع شد. هر دو به يكديگر نگاه كرديم، مي دانستيم چه چيز در انتظارمان است . مازيار نگاهى به زمين انداخت و پريد. او رزمى كاربودو با پريدن يك طبقه قطعاً چيزيش نخواهد شد.خواستم پنجره را ببندم كه با صداى وحشناك شكسته شدن در ،آن را رها كردم و به هامون وسط سالن نگاه كردم. با ديدن چشم هاى به خون نشسته اش چادر در مشت دستم ،شل شد و به ثانيه نكشيد كه از روى سرم افتاد. من، زن هامون، کسی که قرار بود محرم دل و راز هایش باشم حالا از سر و رویم بی عفتی می بارید، لباس های توی تنم مهر بر خاطی بودنم زدند، و آن چادر افتاده از سرم ،حرمتم بود. حرمت زنش بود که ماننده برگ پاییزیی روی زمین افتاد و من بدون چادرم عجیب احساس بی ارزشی و پوچی کردم! هامون آتش شد ، شعله كشيد و مرا نيز در آتش خود سوزاند . به سمتم آمد و درست مثل هميشه قبل از حرف زدن، مرا به محاكمه گرفت . تنها فرقش در اين بود كه اينبار زبانش شد ،مشت هاى پى در پيش ، حرف هايش شد ،ناسزا هايش و گوش هايش را از تصور و خيالش پر كرد.تصورى كه اينبار بر عكس هميشه به واقعيت رسيده بود. پریزاد خانوم هیچ فکرش را می کردی ، شوهرت روزی اینجوری تو را بترساند و تو اینطور عطر تنش را به خود بگیری؟ معلوم است که فکرش را نمی کردی... تو پریزاد پیرانی پاک دامن بودی نه پریزاد... اما من، در مقابلش اينبار بر خلاف هميشه سكوت كردم و خود را به دستِ، مشت ها و لگد ها و ناسزاهايش سپردم. حداقل اينبار اگر قضاوت شده بودم به درستى بود و ديگر دلم نمى سوخت براى بى گناهيم . اينبار من گناه كار ترين آدم اين زندگى بودم ، و او مظلوم ترين آدم خيانت ديده.من فاسد و او زخم خورده از اين زن فاسد بود . من لجن و او پروانه اى كه در اين لجن زار به اميد بوييدن گل نشسته بود ولی... نمى دانم چه كسى مرا از زير دستش نجات داد ،اما هر كه بود صدايش كه مدام مرا لعنت مى كرد، برايم لالايى خوش صدايى شده بود . از درد به خودم مى پيچيدم و به لباسى كه حال با رنگ قرمز خونم پوشيده شده بود، نگاه انداختم . لباسى كه روزى با عشق براى پوشيدنش مقابل او خريدم ، اما سرنوشتش چيزى ديگر بود؛ البته اشکالی هم نداشت مهم این بود که در این لباس مرا می دید و با مشت هایش مرا نوازش می کرد! باید خوشبین می بودم، این هم جور دیگری از عشق وحشی بود دیگر، نه؟ با این فکر چشمه ی اشکم بیشتر جوشید و لباس خونینم را که خیس عرق بود را خیس تر کرد. به سختی چشمانم را بستم تا بيش تر از اين، آن وضع خفت بار خود را نبينم. فرياد هاى ديوانه وارش كه تمام نسل مرا غرق در ناسزاهايش كرده بود، خانه را پر كرده بود و من حتى رمقى براى نگاه كردنش نداشتم، و نه حتی رویش را!، با چه رویی نگاهش می کردم وقتی حریم امن و پاک خانه اش را به کثافت کشیده بودم... چه شد كه زندگيم به اينجا كشيده شد و من ماندم ،با باتلافى كه درونش تا گردن فرو رفته بودم و تنها زمانى براى يك خداحافظى داشتم!؟ چه شد كه من دختر آفتاب مهتاب نديده ى حاج على اينطور به لجن رسيده بودم؟ مشكل از كى بود ؟ من !؟ پدرم !؟مادرم يا هامون !؟ چه كسى مسئول خطا رفتن من بود !؟ چه كسى مرا از پرى زاد بى گناه دور كرد و من را اينگونه به نابودى رساند!؟ آيا آنهايى كه مرا در اين وضعيت ديدند به دليل گناهم فكر هم خواهند كرد و يا نه بى برو بر گرد مرا زنی پست خواهند ناميد !؟ آيا آنها هم همانند من خواهند پرسيد كه چرا به اينجا رسيده ام يا نه آنها هم همانند مرد خشمگين پر از نفرت روبه رويم ، مرا قضاوت خواهند كرد .!؟ به راستى اصلاً قضاوت كردن كارماست!!؟
  18. 42 امتیاز
    ?يانار?? نويسنده :زهرا مشكاتى ، سمانه امينيان نام رمان :يانار ژانر:اجتماعى،عاشقانه هدف از رمان :هنجار شناسى،روايت واقعيت هاى زير پوستى جامعه و پرداختن به سنت هاى پوسيده صفحه ى نقد ??? نقد رمان يانار ???  خلاصه: دخترانى كه با هزار اميد ازدواج مى كنند تا از آنچه كه هستند و در آن زندگى مى كنن رهايى پيدا كنند،اما دريغ از لحظه اى تنفس ، دريغ از روياهاى كودكانه و عاشقانه ،دريغ از لحظه اى آرامش ....زندگى پيش رويشان سخت تر از آنى بود كه در تصورشان بود .آنقدر كه دخترى را از نفس انداخته و ديگرى را به نفس زدن مى اندازد .... مقدمه زبانه های اتش را تماشا می کنم که زندگیم را در خود فرو می کشاند. اما نه فغانی هست و نه شیونی... من خود پاره ای از آتش شده ام که مَشک ها اشک درد تن و روحم را تسکین می دهد و آتش جانم را رو به خاموش نمی کند. همه می داند که هیچ راه نجاتی نیست؛ برای زنی که زنانگی را از او گرفته اند و آغوشش را قفل و زنجیر کرده اند! من باید بمانم در قبرستان آرزو هایی که هر شب در آن ، محشری برپا می شود . رعب انگیز و جان فرسا... هر شب آرزو هایم از گور برمی خیزند و می خواهند که من را هم با خود ببرند. در صورتی که معادی نیست برای منی که دنیای حسرت ها به من بشارت داده شده؛ نه بهشت و نه حتی جهنم ! و دنیای حسرت ها جهنمی است که هر روز بهشت را در خود می سوزاند . به راستی چه خیال مهالی است؛ اندوه ها را در کاغذ جا دادن! زیرا اندوه در دم انسان می آید و با باز دمش جا گیر تر می شود ! و برایش راه خلاصی نیست جز فراموشی و فقط خدا می داند که چه کسانی انقدر لایق و عزیزند که این نعمت نصیبشان شود و بقیه محکوم هستند به یاد آوردی تا آن موقع که از درد خودشان آتش به زندگیشان بیاندازند! اما من محکوم شدم به یادآوری فراموشی! و چه دردی از این سهمگین تر ؟ درد من این نیست که هیچ قاب عکسی ، عکس مرا فریاد نمی زند ! چون که این روز ها قاب عکس ها پر از آدم هستند و خالی از انسان. من زنی هستم که تمام تلاشم را کردم که سرباز خانه ام باشم و از آن تا پای جان دفاع کنم... در صورتی که من نمی دانستم اصلا خانه ای برای حراست از آن ندارم ! و آنها مرا در توهم ها و تلقین ها مدفون کرده بودند تا روزی نرسد که از آن جا بیرون بیایم و پشت پا بزنم به خواسته هایشان تا مبادا از داشته هایشان بکاهم ! هیچ کس نمی دانست که من آتشی بودم زیر خاکستری که روزی شعله ور می شد و اتش به جان زندگیشان می انداخت در آخر هم خود به کام نابودی می رفت اما حرمت زن بودنش را با تمام عذاب هوایی که به او دادند ، حفظ خواهد کرد . پارت اول تمام تنم از شدت استرس خيس عرق شده بود و بند بند استخوان هايم مى لرزيدند.من داشتم چه گناهى انجام ميدادم ؟ مگر دنيا را بر هم نريختم تا با او باشم؟ مگر براى با او بودن از عقايد خود نگذشته بودم؟ پس الان اينكار هايم چه معنى ميداد؟ .من پرى زاد پيرانى ،دختر شهيد على پيرانى ،دختر حاج خانوم ،فاطمه عليانى ،در حال انجام كدام گناه نابخشيده ى خداوند بودم . اصلاً چى شد كه اينگونه ذاتم خراب شد و از او سير شدم . از جايم بلند شدم،خون تازه به مغزم رسيده بود!، مقابل آينه ايستادم . من، دخترى كه تار مويش را هيچ كس نديده بود ، چه شد كه اينگونه به اين شكل در آمدم؟، واقعاً با بی شرف کردن خود می خواستم عشق پر کشیده از حریم خانه يمان را باز گردانم؟اينگونه با اين وقاحت!؟ دستى به موهاى كوتاه سشوار كرده ام كشيدم، رنگ زيتونى را او دوست داشت .اما باره آخر ،موهايم را براى او به اين رنگ در نياورده بودم. چگونه شيطان در وجود من رخنه كرده بود و من را به اينجا کشانده بود ؟ با حرص تمام موهايم را بر هم ريختم و چنگى به آنان زدم . هميشه زيبايى ام را در چشمانم مي دانست ،رنگ مشكى و كشيدگى شان را دوست داشت و با آرايششان مخالف بود.اوايل از غيرتش در پوست خود نمى گنجيدم اما بعد از مدتى... حالا چشمان مشکی ام را بیشتر از هر موقع ی دیگری آرایش کرده بودم، فقط تنها مشکلی که وجود داشت !!،این بود که انتهاى این دو چاله ی مشکی ، بدجور تهی و خالی می زدند! به رنگ قرمز رژ روى لبانم خيره شدم، رنگى كه او تنها مختص زنان.....مى دانست. جالب بود او براى من بد مي خواند ،اما نگاه خود به روى لب هاى همان زنان را ، بى عيب مي دانست! حال من از رنگى استفاده كرده بودم كه او در من بد و در ديگران زيبا مى ديد. من ،دختر خارق العاده اى نبودم؛ زيبايى ام نفس گير نبود ،اما زشت هم نبودم. به قول مادرش ،با كشيدن دستى به صورتم دسته كمى از اسمم نخواهم داشت. با شنيدن زنگ در، دنيايم به آتش كشيده شد.نگاهم را به لباس هايم دوختم .تاپى سفيد كه تنها جاى بسته اش روى شكمم بود و شلوارى كه بلنديش تنها تا ماهيچه ى پايم بود . به صورتم نگاه كردم. چه کسی می دید و می فهمید که پشت این رنگ قرمز جیغ، برای خود نمایی نیست، !!! برای پوشاندن زنی است که وقتی بلند می خندد و لباس های این چنینی تن می زند، تمام حواسش پی مردی است که نمی تواند تمام و کمال سهمی از چشمهایش داشته باشد ! واقعا چگونه انقدر حقير و پست شده بودم كه تا اينجا ، اين رابطه ى پر از گناه را كشانده بودم؟ خدايا پشيمانم .پشيمانم از اينكه خيانت كردم ،پشيمانم كه او را به خانه ام دعوت كردم،پشيمانم كه از اعتماد شوهرم سو استفاده كردم! اصلاً براى پشيمانى زمانى مانده ؟ بايد مى گفتم ،از اول هم در اين رابطه تنها چيزى كه رشد كرد ترديد من بود ،نه عشق بينمان. او ، شاید خود را از من دريغ کرده بود،اما من که عاشقش بودم، نبودم !؟ شوهرم ! مرد من ! نه نه تا همین جا هم که پیش رفتم کافیست.بهتر است تا در اين لجن زار نابود نشده بودم .خود را نجات ميدادم. زنگ دوباره به صدا درآمد بايد قبل از اينكه كار خراب تر شود ،او را از اشتباه خود مطلع مى كردم .بايد مى گفتم از اول هم در اين رابطه تنها چيزى كه رشد كرد ترديد من بود نه عشق بينمان. حماقت که شاخ و دم نداشت! داشت ؟ ديگر نمی خواهم حرمت آن دو تیله را بشکنم هر چند که مرا پس مى زند ، هرچند که با خیره نشدنشان، کم محل و کم اهمیتم مى کند!دليل من براى خيانتم واقعاً چه بود؟ بايد تمامش مى كردم تا خدا توبه ام را باور كند و بيش از اين از من نا اميد نشود؛ عقب رفتم، با پشت دست لب هايم را پاك كردم، جای رژ لب ، روی دستم ماند، جای این ننگ و بی حیایی هم روی زندگیم می ماند ؟ به سمت چادر نماز آويزان پشت در رفتم . با شنيدن دوباره ى زنگ در، چادر را برداشتم و در بين راه به سرم انداختم . پشت در قرار گرفتم و ازچشمى با مطمئن شدن از حضورش ،در را باز كردم . لبخندش محو شد و با ديدن چادرم لب هايش را به بالا برد؛ حق داشت! ،ترسيده بود؛ او به تصور ظاهرى ديگر، خود را آماده كرده بود. در را تا آخر باز كردم و عقب رفتم ،گفتم: بايد حرف بزنيم. ترديد داشت ،اما به خود مسلط شد ، كفش هايش را در آورد و به داخل آمد. -كسى تو خونست؟! در را پشت سرش بستم و از كنارش گذشتم ،به سمت مبل هاى قهوه اى رنگ مقابل تلويزيون رفتم - نه كسى نيست ،گفتم كه رفته مسافرت. هه ،مسافرت ،آن هم مجردى...چيزى كه من برايش آرزو به دل ماندم ،آن هم تنها به جرم زن بودنم . اصلاً چه معنايى داشت زن ،ناموس مرد بجايى كه مردش بى خبر باشد،برود!!؟ تنها مرد مى توانست ناموسش را در خانه حبس كند و خود به مسافرت برود، ناموسی که تازگی ها فقط نامش را به دوش می کشید. با شنیدن صدايش، نگاهش كردم. -پس چرا سر و شکلت این طوریه ؟ بايد خود را قاطع نشان ميدادم تا او هم بفهمد واقعاً پرى زاد متوجه ى گناهش شده! - مگه منو تا به حال جورى ديگه ديده بودى؟ به وضوح جا خورد و به سمتم آمد، قدمى به عقب برداشتم و دستم را از زير چادر بلند كردم. -جلو نيا مازيار! ايستاد و با كلافه گى پرسيد: پرى زاد چت شده !؟ من مازيارم همونى كه خواستى تا امشب بياد تو خونت. وايى كه با گفتن حرفش ،دنيا را پتكى كرد و آن را به روى سرم كوبيد.چشمانم را از شرم خدايى كه بى شك بين ما بود ،روى هم فشردم و گفتم : تو رو خدا بسه ، ادامه نده . نزدیک تر آمد وبه روى صورتم خم شد. - متوجه نمى شم ،اتفاقى افتاده !؟ "اتفاق،!! زمانى افتاد كه من از روى خشمم ، از روى لج بازى احمقانه ام ، از روى غرور مسخره ى له شده ام ،تو رو وارد جريان زندگيم كردم" بیشتر از هر زمان دیگری درون عمرم حس احمق بودن به من دست داده بود! آیا آغوش سرد شوهرم کافی نبود برای سر و سامان دادن به پریشان حالی ام ؟ نگاهش كردم و بغض گلويم ،رها شد.صدايم مى لرزيد و نگاهم تار شده بود. - من اشتباه كردم. نفس پر حرص خود را به روى صورتم فوت كرد. - منظورت چيه؟! عقب رفتم و صدای گریه ام بلند شد . -اشتباه كردم .من ،پريزاد پيرانى ،دختر شهيد على پيرانى ، دختر حاج خانوم فاطمه عليانى اشتباه كردم. نمى دونم چرا ولى اشتباه كردم!، ببخش نمى تونم اين گناه رو ادامه بدم ،نمى تونم اين ننگ رو با خود به گور ببرم .مى خوام طلب بخشش كنم؛ مى خوام بشينم رو به قبله تا آخر عمرم بگم العف فقط تمومش كن. برو بزار بيشتر از اين نابود نشم.برو... شاخه گل سرخ را ،كه اصلاً آن را نديده بودم به روى مبل كوبيد و فرياد زد: همين ، ٦ ماهه منو به خودت عادت دادى كه بگى غلط كردى!!... مثل خودش فرياد زدم: آره غلط كردم.خوبه ميدونى غلط بوده ! چنگى به موهايش كشيد و گفت: بزار حرف بزنيم حلش مى كنيم. حلش مى كنيم!؟ قرار بود چه چيز را حل كنيم !؟ زنى كه با وجود متاهل بودنش مردى ديگر را وارد زندگيش كرده بود ؟ زنى كه با تمام حجابش از تمام زنان فاسد هم فاسد تر شده بود؟او دقيقاً چه چيز را قرار بود حل كند ؟ نجاست پخش شده ى من چگونه حل شدنى بود كه او مى دانست ، اما من نه؟!!! چادرم را محكم تر به زير چانه ام گرفتم و گفتم: تمومش كن . ما هر دو اشتباه كرديم. خداروشكر كه قبل از هر بى شرمى به خودم اومدم اما... دوباره فرياد زد و با خشم گفت: حالا ديگه من شدم بى شرمى؟؟ چشمانم را روى هم فشردم و با فرياد او باز كردم. مازيار: منو نگاه كن. من شدم بى شرمى تو؟! با كوبيده شدن در ، قلبم از تپیدن ايستاد. هر دو به در بسته شده نگاه مى كرديم، به قدرى شوكه شده بودم كه صداى كسى را كه در پشت در، نعره ميزد را نمى توانستم بشناسم. مازيار به طرفم آمد و با نگرانى گفت : شوهرته ! اره، اويى كه پشت در ، در حال فرياد كشيدن نامم بود، هامون بود. دستش را بلند كرد كه به صورتم بزند، صورتم را عقب كشيدم و با ترس گفتم : هامونه! برو..
  19. 42 امتیاز
    پارت پانزدهم سر و صدای همه بلند شده بود. به وضوح گریه های تارا را می شنیدم. نوازش های پدرانه، پدرم بر روی شانه هایش را حس می کردم و در آن مابین، بوی غریب نگرانی را هم حس می کردند. آری! خانواده ای که مرا، رانده بودند؛ از همه کس بیشتر نگران و دلواپسم بودند. خمیازه ای کشیدم و از جایم بلند شدم. پتویم را جمع کردم. موهایم را شانه کردم و با کش مشکی ای بالای سرم بستم. نفس عمیقی کشیدم و لبم را گزیدم. باز هم تردید، در وجودم رخنه کرده بود و من نمی دانستم، خارج شدن از اتاقم و ظاهر شدن در آن اوضاع چه عواقبی را در پیش دارد. دستگیره در را گرفتم. صدای پایی، نزدیک و نزدیک تر می شد. چشمانم را بستم؛ کار از کار گذشته بود و تا دقایقی بعد، من از آلونکم جدا می شدم. از در فاصله گرفتم، در باز شد و تارا از دیدن من، به شدت شوکه شد. اما من، قبل از این که بخواهد شوکه شدنش را با جیغی به همگان بفهماند، دستم را روی دهانش گذاشتم و به سرعت داخل کشیدمش. با پایم در را بستم و تارا را، رها کردم. تارا، با بهت نگاهم می کرد. نزدیک رفتم و آرام گفتم: کسی بالا بود؟ سرش را به چپ و راست تکان داد و حرفی نزد. نفسم بالا آمد. از آنجایی که هنوز خسته بودم، دستم را به سمت صورتم بردم و چشمهایم را بهم مالیدم. _تارا: دختر تو کی... دستم را روی دهانش گذاشتم و گفتم: هیس! زمزمه کردم: نمی خوام کسی بفهمه. سرش را تکان داد و آرام گفت: کی برگشتی؟ به روبه رو خیره شدم و گفتم: وقتی اومده بودن دنبالت. سرش را تکان داد و روی تخت نشست. هر دو سکوت کردیم و غرق در افکارمان شدیم. تارا، لب زد: تا کی می خوای خودتو مخفی کنی؟ خودتم می دونی که نمی تونی اینجا مخفی بمونی. اخم هایم را در هم کشیدم و گفتم: نمی خوام خودمو مخفی کنم. الان هم، مخفی نکردم. از روی تخت بلند شد، به سمت در حرکت کرد و گفت: پس بیا پایین! سرم را تکان دادم. لحظه ای مردد شد، نزدیکم آمد و در چشمانم خیره شد. مرا در آغوش گرفت و گفت: دوست ندارم، کدورت باشه بینتون. نا خودآگاه دستانم را دور کمر خواهرم، حلقه کردم و گفتم: کدورتا رو من ایجاد نکردم، که من بخوام از بین ببرمشون. سرش را بالا آورد و گفت: ولی بهشون دامن زدی. پاشو.. پاشو همین حالا با من بیا پایین! چشمانم را در حدقه چرخاندم و لب زدم: میام حالا. دستم را گرفت و گفت: از وقتی بچه از خونواده ت فرار می کردی. پاشو. بالاخره که چی؟! با بی میلی از جایم بلند شدم و دوشادوش او از اتاق خارج شدم. لبخندی زد و زیر گوشم زمزمه کرد: نگران نباش! شانه هایم را بالا انداختم و با بی تفاوتی گفتم: نیستم! اما، بودم. لبم را از درون گاز می گرفتم. مگر می شود نگران خواب های سرنوشت شومم نباشم. من مارگزیده ای بودم، که از ریسمان سیاه و سفید هم می ترسیدم. تارا دستم را فشرد و از پله ها پایین رفتیم. عزیز و مادرم روی مبل دو نفره ای نشسته بودند و با هم حرف می زدند، پدر هم دو خانه راه می رفت و با تلفن همراهش صحبت می کرد. به محض اینکه چشمشان به من افتاد؛ حرف های عزیز و مادرم قطع شد و پدرم نیز به گفتگوی تلفنی اش پایان داد. همه با بهت نگاهم می کردند. پوزخندی زدم و گفتم: مرسی از استقبال گرمتون! چه خانواده... تارا پایش را روی پایم گذاشت تا ساکت شوم. من هم، برخلاف میل باطنی ام سکوت کردم. عزیز بلند شد و مرا در آغوش گرفت و گفت: خوش اومدی ننه! جات خالی بود، کار درستی کردی مادر.. باید زودتر از اینا میومدی ولی حالا.. خوبی؟ بهت سخت نگذشت. عزیز را از خودم جدا کردم و گفتم: مرسی عزیز.. نه چه سختی ای! آدم زخم زبون نشونه، سختی می کشه؟ عزیز لب زد: نگاه به ظاهر پدر مادرت نکن. مثه سیر و سرکه دلشون می جوشید. فقط یکم دلخورن. در بیار از دلشون. سرم را تکان دادم و لبخند مسخره ای زدم. نزدیک پدرم رفتم و گفتم: سلام بابا! بابا سرش را تکان داد و بعد بدون اینکه نگاهم کند، راهی اتاقش شد. لبم را گاز گرفتم و با خودم تکرار کردم که این کار از ابتدا، اشتباه بود. اما تارا مرا به سمت مادرم حرکت داد و رو به رو به او گفت: مامان؟ می شه ببخشینش؟ به خاطر من. دلم می خواست دندان های سفید تارا را در دهانش خرد کنم. به چه حقی از طرف من، منت کشی می کرد؟! مادرم نگاهی به من انداخت و گفت: چیزی برای بخشیدن وجود داره؟ من نگران خود بی سر و پاش بودم. خون، خونم را می خورد راهم را کج کردم. تارا، دستم را کشید و گفت: روش نمی شه به شما بگه، ولی پشیمونه. مامان نگاش کن. این همون تانیاست که هروقت زنگ می زدم با هاش خوش و بش می کردی. مادرم سرش را تکان داد و گفت: من این تانیا رو نمی شناسم! اون تانیا، تو روی من واینمیستاد. اینقدر سرتق نبود. دیگر، به تارا هم اجازه ندادم که دستم را بگیرد؛ راهم را کج کردم. لحظه ای مردد شدم، برگشتم و گفتم: مامان خانوم! اگه شما از دست این دختر سرتق ناراضین، بذارین بگم.. صدای پدرم، رشته کلامم را برید. با قاطعیت اسمم را صدا زد: تانیا! بغض در چشمانم سوسو می زد. محل ندادم و سرم را پایین انداختم و گفتم: بله؟ پدرم گفت: بیا پایین. لبم را از درون گاز گرفتم. سرم را بالا گرفتم و از پله ها پایین آمدم. پدرم با دستش یک دست مرا گرفت و با دست دیگرش، دست مادرم را گرفت. در چشمان من خیره شد و گفت: از مادرت عذر بخواه! نفس عمیقی کشیدم و زیر لب گفتم: معذرت! و در دلم گفتم: معذرت که از حرفات رنجیدم. سرش را تکان داد و گفت: همو ببوسین. هم دیگر را در آغوش گرفتیم و با بی میلی هم را بوسیدیم. پدرم گفت: دیگه تو این خونه تا وقتی من زنده ام، اینا رو نبینم. تانیا تو دیگه یه آدم بالغی، قهر کردن مال بچه هاست. مشکلی داشتی با مادرت حرف می زنی. با اعتراض گفتم: آخه.. پدرم حرفم را قطع کرد و گفتم: آخه ماخه نداریم. همین که گفتم! نفسم را با صدا بیرون دادم و به چشم های مادرم خیره شدم. چقدر در نگاهش دوست داشتن نهفته بود. مادرم، خود من بود. نزدیکش رفتم و برای رفع کدورتها با سختی گفتم: ببخشید... تارا پشت سرم ایستاد و زمزمه کرد: ادامه بده. بغلش کردم و زیر گوشش گفتم: مامان؟ تو خود منی... مگه می تونم از خودم دلخور بشم.. مادرم هم مرا بغل کرد و با نگاهش تمام گله هایش را گفت و دست آخر گفت: منم دوست دارم. لبخند بی جانی زدم و به سمت اتاقم حرکت کردم. تارا هم پشت سر من راه افتاد. روی تخت تینا نشست و گفت: سخت بود؟! نفس عمیقی کشیدم و گفتم: آره! تک خنده ای کرد و گفت: ولی می ارزید. سرم را تکان دادم و آرام گفتم: اگه نمی ارزید که انجامش نمی دادم. تارا، روی تخت تینا که در مجاورت تخت من بود دراز کشید و گفت: وقتی من رفتم؛ حاضر شدی اتاقتو با تینا شریک شی؟! دراز کشیدم و به سقف خیره شدم و گفتم: تینا می گفت اون اتاق بدون تو، شور و حال نداره. برا همین گفتم بیاد اینور. خندید و گفت: حالا یه مدت اجازه می دی، من اینجا باشم. شانه هایم را بالا انداختم و گفتم: هرکار می خوای بکن. تارا باشه ای گفت و بعد ادامه داد: کنکورت کیه؟ چشمانم را بستم. چه بحث مسخره ای. با بی میلی گفتم: مونده حالا! تارا که فهمید، حوصله ندارم گفت: این مهیار کیه؟ اخم هایم را در هم کشیدم و گفتم: یه روانشناسه. چطور؟ تارا، من منی کرد و گفت: هیچی عزیز تو راه راجع بهش حرف می زد. هومی گفتم وادامه دادم: چی می گفت؟ تارا شانه هایش را بالا انداخت و گفت: اصرار داشت، تو بری جاش! می گفت باسواده. مرده و اینا. ازش تعریف می کرد و گفت تو هم که حال روحیت خوب نیست، یه سر برو پیشش. شانه را خاراندم و گفتم: من نیازی به مهملات یک روانشناس ندارم. هرچند که در دلم تصدیق می کردم که به مهیار نیاز دارم، هرچند که حرف هاییش مهمل باشند. خندید و گفت: ولی من باید ببرمت. پوزخندی زدم و گفتم: منم اومدم! تارادر تخت جا به جا شد و گفت: حالا رفتنش ضرری نداره که. برای اینکه تارا به چیزی شک نکند، گفتم: باشه. فرقی نداره. بریم. تینا نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: الآن مطبش بازه؟ غرغری کردم و گفتم: تارا! چقدر عجولی تو. تارا خندید و گفت: یه زنگ بزن بهش! غریدم: تارا! از روی تخت بلند شد و روی تخت من نشست. خندید و به سمتم خزید و گفت: هنوز 6 ونیمه. پوفی کردم و گفتم: الآنم زنگ بزنیم، برای هفته دیگه وقت می ده. در دلم گفتم: آخه چرا اینقدر غلو می کنی؟! الان زنگ بزنی، چون مشکلت حاده می گه اخر شب بیا. خندید و گفت: مگه از آشناها نیست؟ چانه ام را خاراندم و گفتم: خب باشه. پارتی بازی که نمی کنه. به سرعت گوشی ام را از روی عسلی ام برداشت و گفت: راسته ی کار خودمه. حالا ببین چه جوری وقت می گیرم. از طرفی، دیدن مهیار همچنان به من شور و حال عجیبی می داد. پس حرفی نزدم و اجازه دادم تا، تارا هرکار که دلش می خواهد بکند. چانه زنی های تارا با منشی تمام شد. تشکری کرد و با خرسندی گوشی تلفن را به سمتم گرفت و گفت: هفت و نیم باید اونجا باشیم. پاشو... نگاهی به ساعت کردم و گفتم: هفت راه میوفتیم دیگه.. اخمی کرد و گفت: مطبش کجاست؟! با بیحالی گفتم: محتشمی. سرش را خاراند و گفت: محتشمی نزدیکای احمد آباد و پاستور و ایناست. سرم را تکان دادم و گفتم: یک کوچه با عارف فاصله داره. _تارا: چی؟! عارف کیه؟! خندیدم و گفتم: خواهر من دوسال نبودی، طوری رفتار می کنی انگار دو قرن نبودی. خیابون عارف! آهانی گفت و بعد ادامه داد: خب الآن بریم. یه گشتی ام تو خیابون می زنیم... سرم را خاراندم و با تعجب به تارا خیره شدم و گفتم: تو فهمیدی تینا مرده؟ اخم هایش را در هم کشید و گفت: منظورت چیه؟! گفتم: ده آخه خواهر من! تو الان باید بشینی زار بزنی. من بیام آرومت کنم. برت دارم ببرمت پیش مهیار. ولی ماشالله تو از من سرحال تری. باهاش راحت کنار اومدیا.. بغض در چهره تارا پدیدار شد و گفت: خیلی بی رحمی تانیا! خیلی... دیدم حالت بده، گفتم بزار حال بدیامو تو تنهاییام خالی کنم. گفتم نمگ به زخمت نپاشم. مدام به خودم تلقین کردم که بعد بهش فکر می کنی. الان حواست به خواهر کوچیک ترت باشه. بهت نیاز داره...ولی تو... چشمانم را بستم. ناخواسته، با حرفم رنجانده بودمش. نزدیک رفتم و در آغوشش گرفتم و گفتم: نه! منظورم.. دستش را بالا آورد و گفت: هیس! نمی خواد توضیح بدی.. می دونم.. ولی تانیا منو می بینی خودمو زدم به در بیخیالی.. از درون دارم آتیش می گیرم. منتظرم تنها شم برم بهشت رضا... سرم را تکان دادم و اشک هایش را پاک کردم. به زمین خیره شدم و گفتم: رفتم حاضر شم... تو هم..پاشو.. سرش را تکان داد و از جایش بلند شد. گردنم را مالش دادم و سعی کردم به چیزی جز مهیار فکر نکنم. فکر مهیار هم یک مسکن بود، اسمش هم حالم را می فهمید. لباس های مشکیمان را پوشیدیم. روبه روی آینه ایستادم و به خودم خیره شدم، دستم را سمت شالم بردم و لخت موی سمجی که جلوی چشمانم را گرفته بود را کنار زدم. تارا کنارم ایستاد و لبخند تلخی زد. زمزمه کرد:جاش خالیه! سرم را تکان دادم. دست تارا، روی شانه ام قرار گرفت. نگاهی به گوشی اش انداخت و گفت: تاکسی رسید، بریم. باشه ای گفتم و دوشادوش هم از خانه خارج شدیم. به پیچ و خم خیابان ها نگاه می کردم، اما در جای دیگری سیر می کردم. با خودم فکر کردم که مهیار، چه خواهد گفت و بین ما چه اتفاقی افتاد. سپس کمی جلوتر رفتم و آینده دور تری را تصور کردم. من و مهیاری که هرگز سهم من نخواهد شد. ناامیدی، تمام وجودم را در بر گرفته بود. زیر لب گفتم: لعنت به عشق مسخره ات! و عشق بی صدایم، جوابی نداد. لبم را گزیدم. تارا، دستم را گرفت و درگوشم زمزمه کرد: چرا اینقدر لبتو گاز می گیری دختر؟! لبخند مسخره ای زدم و گفتم: عادت کردم دیگه! دوباره گفت: خب باید ترکش کنی! شانه ام را بالا انداختم و گفتم: نشنیدی که می گن ترک عادت مرضه؟ تک خنده ای کرد و گفت: باشه بابا! راننده گفتگوی ما را قطع کرد و پرسید: خانوم کدوم کوچه ست؟ من با دستم سمت چپ را نشان دادم و گفتم: همین تقاطع، دست چپ. راننده سرش را تکان داد و ما تا پایان مسیر حرفی نزدیم. از ماشین خارج شدیم. تارا به ساختمان نگاهی کرد و گفت: مطمئنه؟ آخه روانشناس باید یه آدم معتمد باشه.. می دونی که؟ سرم را تکان دادم و گفتم: مگه نگفتی عزیز ازش تعریف کرده، حتما مطمئنه دیگه.. با حرکت سرش، موافقتش را نشان داد. سپس پرسید: می خوای منم باهات بیام تو؟ پوزخندی زدم و گفتم: دیگه چی؟ همانطور که وارد آسانسور می شد، گفت: خب، گفتم شاید راحت نباشی. به آینه آسانسور خیره شدم. هنوز هم همانطور پر از لکه بود. سرم را برگردانم و به تارا خیره شدم: تو بیای راحت می شم؟! شانه هایش را بالا انداخت و گفت: نمی دونم. هرجور راحتی. و از آسانسور خارج شدیم. همانطور که انتظارش را داشتم، مطب مهیار به شدت شلوغ بود.آنقدر شلوغ که تقریبا از آمدنم پشیمان شدم، ولی نیرویی درونی ممانعت میکرد.بر روی نزدیک ترین صندلی که دیدم نشستم. تارا هم کنارم نشست و مجله ای را برداشت و محو خواندن آن شد.بی حوصله به افراد اطرافم نگاه کردم، بیشتر کسانی که آنجا بودند دختران یا زنان جوانی بودند که از قیافه شان خستگی می بارید. هندزفری هایم را درآوردم،آهنگ محبوب تینا را برای خودم گذاشتم.آنقدر غرق در آهنگ شدم که بلور های خفته، بیدار شدند و گونه هایم را خیس خیس کردند. تارا، هندزفری هایم را بیرون کشید و گفت: خودآزاری؟! نکن دختر. نکن. نگاههای سرشار از ترحم چندین نفر را روی خودم دیدم . سرم راتکان دادم و گفتم: باشه! کمی بعد، تارا این پا و آن پا کرد و گفت: من یه دستشویی برم، بر می گردم. نفسم را با صدا بیرون دادم و گفتم: باشه. برو. تارا گفت: می دونی دستشویی کجاست؟ سرم را به چپ و راست تکان دادم. کلافه بلند شد و به سمت میز منشی رفت. بعد از چند دقیقه برگشت و گفت: می گه آب قطعه! می رم ساختمون بغلی.. پلک هایم را روی هم فشردم و گفتم: باشه برو! دستی روی هندزفر هایم کشیدم. تارا، چه می دانست که وجودش مرا یاد تینا می اندازد و یاد تینا افتادن مصادف می شد با ریزش اشک ها و نشتن زهرخندها بر روی لبانم. آهنگ دیگری را گذاشتم. صدای زانیار خسروی و مازیار لشنی، چه ترکیب فوق العاده ای. چقدر باحال و هوایم جور بود. لبخند تلخی زدم و خودم را درمیان نت های کوتاه و بلند آهنگ غرق کردم. زندگی با خاطراتت اتفاقی ساده نیست ؛ رفتنت یعنی مصیبت، زجر یعنی باورش. اشک های روی گونه هایم، آزادانه می رقصیدند و حال مرا ملتهب تر از پیش می ساختند. چندین بار، آهنگ را برای خودم گذاشتم و دست آخر، حالم به قدری بد شد که دنیارا سیاه دیدم و کم کم همان سیاهی را هم ندیدم. من ماندم ومن! آرام آرام، چشم هایم را باز کردم. همه جا تار بود و حال من هم تعریفی نداشت. تارا سرش را جلو آورد و در معرض دید من قرار گرفت. نفسش بالا آمد و گفت: خوبی؟ به سختی هومی را از زیر زبانم خارج کردم. سرش را تکان داد و گفت: می تونی بشینی؟ دستم را بالا آوردم، دستم را گرفت و مرا به سمت بالا کشید. چشمانم را بستم. مهیار نزدیک آمد و سرزشگرانه، نگاهم کرد. نگاهی به اطراف انداختم. ما، داخل اتاق مهیار بودیم. هندزفری و گوشی را بالا گرفت و گفت: اینا چه آهنگ هایین که تو گوش می دی؟! لبم را گزیدم و بی حال گفتم: چشونه؟ تارا که با دستش پشتم را ماساژ می داد، لیوان آب قند را بالا گرفت و گفت: بخور! لیوان راگرفتم و به مهیار خیره شدم. مهیارروی چهار پایه بلندی، روبه روی من نشست و گفت: ببین، می خوای خودتو زجر بدی؟ سرم را به چپ و راست تکان دادم و گفتم: نه! ولی اون آهنگا منو آروم می کنن. مهیار خواهش می کنم بفهم. مهیار روی پایش ضرب گرفت و در چشمانم خیره شد. نگاهم را دزدیم، همچنان تاب دیدن نگرانی در آن دو گوی عسلی را نداشتم. _مهیار: حوصله ت سررفته بود؟ نفسم را با سر و صدا بیرون دادم و گفتم: آره! متعجب نگاهم کرد وگفت: خودت رو زجر بدی سرت گرم میشه؟! آخه دخر خوب اگه حوصله ات سر رفت یه کتاب خوب بخون، یه موزیک شاد تر گوش بده آخه اینها رو که منم گوش بدم افسرده میشم.حالا هم یکم از اون آب قند بخور و اینطورم گیج و منگ به من نگاه نکن! آب قند را سرکشیدم و به تارا نگاه کردم، تا از اتاق خارج شود و من و مهیار جلسه را شروع کنیم. مهیار همانطور که از جایش بلند میشد، گفت: خب اگه حالت بهتره، برو بیرون بذار مراجعین قبل از تو بیان بعدش بیا! تارا دستم را گرفت و رو به مهیار گرفت: مرسی اقای مینایی.من یه سر رفتم بیرون، برگشتم دیدم این نیست واقعا شوکه شدم. مرسی که به دادش رسیدین. سرش را تکان داد و با لبخند همیشگی اش، گفت: وظیفه ست. تارا هم برای عرض ادب، تشکری کرد و گفت: با اجازه تون. مهیار هم رو به من لبخندی زد و گفت: منتظرم. کوله ام را برداشتم و همراه تارا از اتاقش خارج شدیم،روی همان صندلی کذایی نشستم و این بار خودم را با یکی از مجله های روی میز سرگرم کردم مطلبش در مورد تربیت کودکان بود؛ قطعا فعلا به کار من نمی آمد ولی همین که مرا از حال و هوای قبلی ام خارج کرد، خوب بود.نمیدانم چه مدت سپری شد؛ ولی حتی آن مقاله هم تمام شد و نوبت من نشد، نگاهی به تارا کردم و گفتم: تو کی اومدی؟ تارا نگاهی به من کرد و گفت: وقتی اومده بودم. دیدم نیستی. اول فکر کردم رفتی تو اتاق مهیار و نوبتت شده. رو صندلی نشستم . خانوم کناری گفت حالت بد شده و بردنت تو اتاق. مهیار می خواست بهت آرام بخش بزنه. گفتم نمی خواد. سرم را تکان دادم و با پوزخند گفتم: مطمئنه؟ معتمد شما هست؟ خندید و گفت: دختر تیکه ننداز. آره! پسر خوبی به نظر میاد. آهی کشیدم و زیر لب گفتم: مبارک صاحابش. شنید و گفت: مگه من گفتم مبارک من باشه؟! برگشتم و نگاه عاقل اندر سفیهانه ای به او انداختم. منشی صدایم زد و گفت: خانوم اعتمادی؟ از جایم بلند شدم و به سمت اتاق مهیار حرکت کردم. در لحظه آخر برگشتم و نگاهی به تارا کردم. تارا لبخند کش آمده ای زد و پلک هایش را روی هم فشرد.
  20. 41 امتیاز
    پارت نوزدهم صدای زنگ گوشی مرا از خواب، بیرون کشید و من لنک لنگان به طرف دستشویی حرکت کردم و با چشمان بسته، دست و رویم را شستم و با صدای بلند، تارا را صدا کردم. تارا، به شدت خسته بود و می گفت ساعت بیولوژیک بدنش، هنوز عادت نکرده ست. من هم، اعتراضی نکردم. به مادرم خبر دادم و ساعت 7 صبح، راهی خانه هدیه جون شدم. آوا، ساکش را چیده بود. نگاهی به من کرد و خودش را در آغوش من انداخت. بغلش کردم و کمی به او دلگرمی دادم. از هدیه جون، بابت اینکه مادرم نتوانسته بود بیاید، عذرخواهی کردم و او صمیمانه پذیرفت. رادمان هم که از سروصدای ما، بیدار شده بود گفت: وای ناهار باید دست پخت رادمهرو بخورم! و در حالیکه خمیازه می کشید با دست به سرش کوبید. خندیدم و گفتم: ناهار بیاین خونه ما خب! هدیه جون لبخندی زد و گفت: عزیز دلم! نمی خواد خودتو مامانتو تارا رو تو زحمت بندازی، اینا خودشون یه کاری می کنن. من هم متقابلا لبخندی زدم و گفتم: چه زحمتی! اتفاقا مامان خیلی هم خوشحال می شه. هروقت من میام اینجا به آقا رادمهر و رادمان سلام می رسونه. رادمان اخمی کرد ، ادای مرا در آورد و گفت: آقا رادمهر! تک خنده ای کردم و رویم را برگرداندم، بغض در صورت آوا بیداد می کرد. دوباره او را در آغوش گرفتم و گفتم: آوا؟ً تو خیلی محکم تر بودی، من اون آوا رو میشناسم. همون باش. ناگهان، صدای رادمان که بالودگی حرف می زد، بلند شد: حاج خانوم؟ خاک به سرم. دلت میاد منو تنها بزاری، میمون؟ تو خیلی سفت تر از اینا بودی.. برگشتم و دیدم رادمان، رادمهری که هنوز در عالم خواب سپری می کرد را بغل کرده ست و ادای من و آوا در میاورد. اخمی کردم و آوا بلند خندید. هدیه جون هم با شوخی غرید: رادمان! کی می خوای از این مسخره بازیات دست بر داری؟ رادمان، رادمهر را ول کرد و گفت: هروقت زنم دادی! گذاشتی به پریچهر خودم برسم. مادرش خندید و آوا گفت: رو تو برم. کی هست حالا؟! رادمان اشاره ای به رادمهر کرد و گفت: همین میمون! تک خنده ای کردم. رادمهر برگشت و گفت: باشه رادمان! باشه! رادمان خندید و گفت: برو دست و رتو بشور برادر. دوست دخترات ببیننت می گرخن! رادمهر همانطور که به سمت روشویی حرکت می کرد، گفت: اونی که باید می گرخید که نگرخید، خدا بقیه رو به خیر بگذرونه. بغض آوا، به شدت کمرنگ شده بود و بالبخند به رادمان، نگاه می کرد. رادمان هم لبخند برادرانه ای زد و او را بغل گرفت و گفت: گریه نداره دختر خوب! تو خودتو نمیشناسی؟ عین گربه ها نه تا جون داری.. و بعد، چشمکی روانه خواهرش کرد. دل ـآوا، کمی قرص تر شده بود. رادمهر هم بعد از اینکه از دست شویی بیرون آمد، آوا را بغل کرد و گفت: محکم باش! همون آوایی که بابا می شناخت. بغض دوباره در صورتش هویدا، شد. لب زد: به بابا زنگ زدی؟ پدر آوا، پلیس بود و مدام در ماموریت های کاری به سر می برد. رادمهر مکثی کرد و گفت: خط خودش که خاموشه. اداره گفت: سالمه نگران نباشیم! آوا، سرش را تکان داد اما معلوم بود که راضی نشده است. سر انجام، آوا به همراه هدیه جون و رادمهر، به سمت فرودگاه حرکت کردند. نگاهی به رادمان انداختم و گفتم: حاضر شو، بریم خونه ما. خندید و گفت: بابا ما خرس گنده شدیم. بیایم اونجا چی کار؟ بعدشم حالا که آوا و مامان رفتن، احتمالا رادمهر روزای فرد مهیار رو میاره اینجا و روزای زوجم، پا می شه می ره مطبش. من نمی دونم، این مهیا آهن ربا داره، چی داره، مدام این داداش ما رو می کشونه به سمت خودش. خندیدم و گفتم: به اونم خبر بده ولی من که می دونم تو تنهایی از پس هیچی بر نمیای، پاشو بریم. رادمان خمیازه ای کشید و گفت: خیله خب تو برو. من یکم بخوابم. هماهنگ می کنم. باشه ای گفتم و روانه خانه مان شدم. ساعت حدودا 8 بود و اهالی خانه به جز عزیز، خواب بودند. به سمت اتاقم خزیدم و زیر پتو رفتم. تارا با صدای خواب آلودی گفت: رفتن؟ غلتی زدم و گفتم: هوم! خمیازه ای کشید و گفت: خیلی وقته خاله هدیه و بچه هاشو ندیدم. پوزخندی زدم و گفتم: دوسال! _تارا: اوهوم.. حیف که خسته بودم وگرنه باهات میومدم. سرم را تکان دادم و میان خمیازه هایم گفتم: به رادمان گفتم با داداشش بیاد اینجا.. غلتی زد و ما چشم در چشم، شدیم. تارا گفت: خوب کردی! پلک هایم را روی هم فشردم و گفتم: می دونم! سرش را تکان داد و گفت: یادته بچه بودیم یا ما همش اینجا بودیم یا اونا؟ پوزخندی زدم و گفتم: آره! چه روزای خوبی بودن. تارا، هم خیلی آرام سرش را تکان داد و گفت: یادش بخیر.. به روبه رویم خیره شدم و گفتم: می گم تارا، تو آلبوم عکسامون جز رادمهر و رادمان، یه پسر دیگه هم هست. میشناسیش؟ به دست و پایش کش و قوسی داد و گفت: سارمانو می گی؟ شانه هایم را بالا انداختم و گفتم: احتمالا! از جایش پا شد و گفت: بهتره اسمشو جلو عزیز و بابا نیاری. ابروهایم را بالا انداختم و او ادامه داد: رابطه خوبی باهم ندارن. آهانی گفتم و بحث را ادامه ندادم. تارا بلند شد، دستم را گرفت و گفت: پاشو، بریم یه میز صبحانه بچینیم. ناسلامتی دختر این خونه ایما. نفسم را با صدا بیرون دادم و گفتم: بیخیال دیگه! دستم را کشید و گفت: پاشو تنبل خانوم.. پاشو.. چشمهایم را بهم مالیدم و بالاجبار، پشت سر او به سمت آشپزخانه حرکت کردم. تارا، در یخچال را باز کرد و گفت: ببینیم چی داریم؟! از داخل یخچال، پنیر، کرده ، مربا و شیر را بیرون آورد و روی میز گذاشت. برگشت و به من خیره شد و گفت: تانی! بپر برو یه نون بخر. غرغری کردم و گفتم: دیگه چی؟ سرش را داخل یخچال برد و گفت: خامه هم بگیر.. نگاه عاقل اندر سفیهانه ای کردم و گفتم: چاق می شی! خندید و مرا با فشار دست هایش از آشپز خانه بیرون راند و گفت: ده دقیقه دیگه با نون تازه، ببینمت همراه خامه! وگرنه صبحانه بی صبحانه.. همانطور که به سمت اتاقم حرکت می کردم، گفتم: زورگو! سرش را از آشپزخانه بیرون آورد و گفت: خودتی! با، بیحالی لباس هایم را پوشیدم و به نانوایی محل رفتم. شلوغ بود و مدت نسبتا زیادی را، روی صندلی نشستم. کلافه، به اطراف نگاه کردم که چشمم به رادمان افتاد. رادمان سه عدد نان گرفت و با خوشحالی به سمت خروجی حرکت کرد. سوتی زدم، که این باعث شد همه برگردند و خیره نگاهم کنند. لبم را گاز گرفتم. از روی صندلی بلند شدم و به سمت رادمان حرکت کردم. رادمان، نان ها را، بیرون گذاشت تا سرد شوند. کنارش ایستادم و گفتم: علیک السلام. لبخندی زد و گفت:فاصله تو رعایت کن، خواهر. خندیدم و گفتم: رادی، دوتا از اون نوناتو میدی به من؟ رادمان برگشت و گفت: چی؟! فیشم را به سمتش گرفتم و گفتم: کلافه شدم دیگه. بیا این سه تا نون، واسه تو. دو تا از اینا رو هم بده من ببرم. خندید و گفت: عمرا! برو دختر..برو روزیتو خدا جای دیگه بده. لبم را گزیدم و راهم را به سمت نانوایی کج کردم. رادمان صدایم زد: هی، دختر منکراتی؟! چشم هایم را روی هم بستم، تا از نگاه مردم، افکارشان را نخوانم. جلو رفتم و گفتم: بله؟ پشت چشمی نازک کرد و گفت: بیا ! و دو تا از نان هایش را به سمتم گرفت. تشکر کردم ،فیش را به او دادم و نان ها را گرفتم. سپس گفتم: کی میای؟! خمیازه ای کشید و گفت: یه صبحونه دست و پا کنیم، میایم. سرم را تکان دادم و با گفتن واژه فعلا، از او فاصله گرفتم و به سمت خانه مان حرکت کردم. کمی جلوتر، همانطور که تارا خواسته بود؛ برایش خامه ای گرفتم و راهی خانه مان شدم. زنگ در را به صدا در آوردم. عزیز پرسید: بله؟ کمی جلوتر رفتم تا عزیز مرا ببیند. وارد خانه شدم. به محض اینکه تارا، چشمش به من افتاد؛ گفت: بزارشون رو میز! الآن مامان رو هم صدا می کنم. سرم را تکان دادم و نان و خامه را روی سفره ای که تارا، با هنرمندی چیده بودش، رهایش کردم. مادرم از اتاقش بیرون آمد و همراه تارا به سمت آشپزخانه حرکت کرد. عزیز هم، در استکان ها، چای ریخت و سینی اش را روی میز قرار داد. پشت میز نشستیم و تارا گفت: مامان ببین گل دخترات چه کردن! چشمان مادرم برق زد و برق نگاهش تا اعماق وجودم را گرم کرد. ناخود آگاه لبخندی زدم و مادرم گفت: به به! سپس رو به من ادامه داد: رفتی خونه هدیه؟ سرم را تکان دادم و برایش از اتفاقاتی که دیدم، تعریف کردم. سرش را تکان داد و گفت: من که دلم روشنه. چیزیش نمی شه انشالله. عزیز و تارا هم حرف مادرم را تایید کردند. اما، من نمی توانستم آشوبی درونم را که هر روز، برافروخته تر می شد را پنهان کنم و از امید صحبت کنم. با این همه، چیزی نگفتم و مشغول صبحانه ام شدم.
  21. 41 امتیاز
    پارت هجدهم: تارا از مهیار خواهش کرد تا همراه ما به خانه بیاید. اما مهیار تشکر کرد و گفت قرار مهی دارد که نمی تواند زیرش بزند. قلبم لحظه ای از اینکه، ممکن است مهیار با دختری قرار داشته باشد، فشرده شد. اما حرفی نزدم و دوشادوش تارا وارد خانه شدم. هنگامی که کفش هایمان را جفت می کردیم، گفتم: تارا، خواهشا کسی از این سوتی من بو نبره. لبخند دندان نمایی زد و گفت: باشه! سرم را تکان دادم و به یکراست به سمت اتاقم حرکت کردم. عزیز مرا در راه پله ها دید و مثل همیشه، در آغوشم کشید. لبخند بی جانی زدم وگفتم: بهترم عزیز! شکر.. عزیز الحمدللهی گفت و بعد ادامه داد: ننه شام حاضره. ما خوردیم برای تو و تارا گذاشتم تو آشپزخونه، برین گرم کنین بخورین. تشکر کردم. اما به قدری خسته بودم که احساس گشنگی نکردم و به سمت اتاقم خزیدم. تارا، کمی بعد وارد اتاق شد و لباس هایش را در آورد. نگاهی به من کرد و گفت: غذا گرم بکنم برات؟ همانطور که خمیازه می کشیدم، گفتم: نه! قربون دستت یه لیوان آب بیار بالا. سرش را تکان داد و از اتاق خارج شد. گوشی ام را از کوله ام بیرون آوردم، آوا پیام داده بود و خواسته بود در اسرع وقت با اوتماس بگیرم. نگاهی به ساعت کردم حدودا ده و نیم بود. آوا، را گرفتم. نگران بودم و مدام لبم را گاز می گرفتم. بالاخره جواب داد. صدایش سرشار از بغض بود. گفتم: آوا؟ چی شده؟ مردم از نگرانی! صدای نفس هایش را که در هق هق هایش آمیخته بود را، شنیدم. دست آخر گفت: هفته دیگه می رم ایتالیا! چشم هایم تا بیشترین حد ممکن گشاد شدند، آوا ادامه داد: قبلا ویزاشو داشتم. به خاطر عمل دستم. لبم را گزیدم، چندین نرمه استخوان آوا در یک تصادف شکسته بود و اکنون او، برای ترمیم آن راهی کشوری دیگه می شد. با صدایی لرزان گفتم: کی برمی گردی؟! _میان گریه هایش گفت: یکی دو ماه دیگه.. بستگی داره.. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: گریه ت برای چیه؟! با هق هق گفت: من... از.. از عمل... می تر...می ترسم. لبم را گاز گرفتم و گفتم: از کارافتادگی دستتو می تونی تحمل کنی؟ گریه اش، تشدید شد و گفت: نه! نمی تونم.. ولی.. تانی.. خمیازه ای کشیدم و گفتم: نگرانی نداره.... باکی می ری حالا؟ _آوا: با.. با ما..مامانم.. سرم را خاراندم و گفتم: مگه نمی گی هفته دیگه ست؟ پس چرا اینقدر بغ کردی؟ _آوا: چرا.. ولی... ولی قراره فردا برای یه سری کار بریم تهران.. _من: چی؟! کی؟! تعجبم را نمی توانستم پنهان کنم، ترس اینکه ممکن است آوا را نبینم، جان مرا هم گرفته بود. تارا وارد اتاق شد و روی تخت تینا ، دراز افتاد. به من نگاه کرد و با حرکت دستش اشاره کرد: کیه؟ لب زدم: آوا! سرش را تکان داد. آوا گفت: 9 صبح بلیط داریم. می خوایم یه پزشک دیگه هم تایید کنه که نیاز به عمله.. سرم را تکان دادم و گفتم: نگران نباش آوایی..بادمجون بم آفت نداره.. امیدوارم لرزانی، گفت و بعد تماسمان راقطع کرد. روی تخت دراز کشیدم و به سقف خیره شدم. تارا گفت: پسر شایسته ای بود. خمیازه ای کشیدم و گفتم: کی؟ تارا هم، با لحن خواب آلودی گفت: مهیار. پوزخندی زدم و گفتم: مبارک صاحابش! تارا هومی گفت و ادامه داد: مثه که صاحابشو خیلی دوست داری. تک خنده ای کردم و گفتم: بگیر بخواب فردا باید بریم، بدرقه آوا. سرش را تکان داد و گفت: کجا می ره به سلامتی؟ برایش قضایا را تعریف کردم، تارا برایش آرزوی سلامتی کرد و چراغ اتاقمان را خاموش کرد تا بخوابیم. با خنده گفتم: تارا می گم تو شبا خیلی خرخر می کنی؟! او هم خندید و گفت: اینطور می گن. چرا؟ تک خنده ای کردم و همانطور که با موهایم بازی می کردم، گفتم: تینا، همیشه به من غر می زد که من و تو ، تو خواب خیلی خرخر می کنیم. تارا اخمی کرد و گفت: نه که خودش خرخر نمی کرد. من هم سرم را تکان دادم و گفتم: والا! علی رغم اینکه به شدت، خسته بودم تا پاسی از شب با تارا از خاطراتمان حرف زدیم و هردویمان در خفا، از ترس اینکه مبادا دیگری بفهمد؛ بی صدا گریه کردیم و این همان خواهرانه های دریغ شده ای بود که ما دوباره بهم هدیه اش دادیم.
  22. 39 امتیاز
    به نام دا که بهش خ اضافه کنیم میشه خدا ( دا به زبان کردی مادر میشه ) نام : فاصله ای بخاطر سکوت💔 به قلم : فاطمه تیموری ( فاطمه _5656) ژانر : طنز ، درام ، عاشقانه تایم انتشار پارت ها : مشخص نیست. هدف : هدفم نویسندگی بود ؛ اما الان می خوام عشق رو با زبان و دست خودم روایت کنم . ناظر : مدیر عزیزمون سمانه امینیان 1396.3.15 به نام خدا ........ خلاصه ای از داستان : پسری با چشمانی یخ زده ، که سردی چشمانش به دنبال گرمای آتشی در چشمان کسی است ، که دنباله اش خاکستر است . آری ! خاکستر ... خاکستر چشمان کسی که همواره ، به دنبال گرمایی است که از محبت دو جفت چشمان یخی سر چشمه می گیرد ... یخی ؟! مگر می شود در چشمان یخ زده ی کسی محبت یافت ؟! ... نمیدانم ! ، شاید محبت در چشمانش یخ زده ! بعد از کلی کند و کاو شاید پیدا شد . کمی محبت ،کمی احساس ،کمی .... شما چه فکر می کنید ؟!..... شاید بهتر است به جای جست و جو ،سکوت کرد.. شاید بهتر است فاصله گرفت ... صاحب چشمان خاکستری این چنین تصمیم گرفت است که ..... مقدمه : حرف دلم را ، در بچه های پیدا کرده بودم که صورت هایشان از دود ماشین ها به سیاهی می رود ؛ اما ، نتوانستم ، بنویسمش دردی که در چشمانشان موج می زند . پس حرف دلم را جور دگری می زنم ... * از طنعه ای جاهلان نخواهم ترسید * * بر خنده ای این زمانه خواهم خندید * * من بر سر عشق پاک خود خواهم ماند * * تا کور شود هر آنکه نتواند دید * جلد: ( پارت اول ) - از زبان امیر : " نمی دونم دقیقا از کجا باید گذشته ی تلخ و پر از تنهاییم رو شروع کنم. از اول یا وسطاش ، یا شاید هم از همین لحظه که با بغض نفس می کشم و گذشته ی دورم رو از ذهنم می گذرونم . گذشته ی تلخی که هنوز کامم رو تلخ می کنه و چشمامم رو پر آب. سخت نیست به یاد اوردن ، زمانی که فقط چهار سال داشتم و مادر مهربون و صبورم رو درست موقع به دنیا اوردن ، تنها خواهرم از دست دادم. با اینکه سن کمی داشتم ؛ ولی سنگینی و غصه ی بی مادری قلب کوچکیم به خوبی حس کرد و شونه های ناتوان و ضعیفم این درد فراق رو به هر زحمتی بود ، به دوش کشید. زمان زیادی از اون مصیبت و بیچارگی نگذشته بود که فهمیدم باید طعم بی پدری رو هم بِچشم. درست یکسال بعد از یتیم شدنم ، نامادریم عذر من و خواهرم رو از پدرم خواست و گفت زندگی بدون ما برای اون خوش تره . منو خواهر بیچاره و معصومم ، شدیم خار چشم و مزاحم خوشبختی اون زن بی رحم و خودخواه . زمونه بدجور به ما سخت گرفته بود. هنوز یادم هست ، شبی رو که پدرم خسته و بی حوصله از سر کار به خونه برگشت و با ورودش ، بحث و بگو مگوی سختی سر این موضوع راه افتاد. صدای اون زنه غریبه و از خدا بی خبر ، هنوز توی گوشم می پیچه که داد میزد و می گفت: - من نمی تونم بچه ای رو که از خون و ریشم نیستن ، نگه دارم و تر و خشک کنم. حالم بد میشه! از این کار بیزارم.. شاید اون لحظه هزار بار قلب تنهام شکست و غرور مردونه ام له شد ؛ ولی من هنوز درک درستی از این چیزها نداشتم و فقط حس کردم تنم داغ شده و دیگه تحمل شنیدن و موندن در اون خونه ی ، هزار بار غربت زده و نفرین شده رو ندارم. حالا من بودم که در تنهایی کودکانه ام در دل ، خط و نشون ها می کشیدم و می گفتم یا جای من و خواهرم توی این خونه اس یا اون زن سنگدل و از خدا بی خبر ؛ اما فریب و نیرنگ اون زن از من خواهر دوساله ام بیشتر بود و در آخر اون پیروز ماجرا شدو ، منو و خواهرم از خونه ی اب و اجدادیمون ، به یتیم خونه فرستاده شدیم . در یتیم خونه ، دست خواهرم رو سفت چسپیدم . خواهرم اشک می ریخت ؛ ولی من نمی تونستم دیگه اون خونه رو تحمل کنم و بخاطر همین هیچ اشکی نداشتم که بخواد بریزه . سرد بود و سرما تا سلول های استخونمم نفوذ می کرد . حس برادرانه ام باعث شد که خواهرم رو بیشتر به خودم بچسبونم تا از گرمای بدنش کمی کم نشه و توی همون یتیم خونه که برای من از هر دیار قربتی ، غریب تر بود ، سرما نخوره . بعد از چند ، به در کوبیدن . مردی با قامتی کشیده و پشتی خم شده و روی قرمز ، موی سفید در را باز کرد . - مرد : چه خبرته ؟! سر که نیاوردی ! بفرما .. امرت ؟ - بابا : درو باز کن ، می خوام این بچه های رو که مزاحم خوشبختی من و زنمم شدن ، برا یتیم خونه بزارمو برم . - مرد : شما پدر و مادرا خیر نبینید ، که این طفل معصوما رو ول می کنید به امون خدا . و در رو کامل باز کرد . پدرم دست منو مثل پلیس های که مجرم می برند ، پای چوبه ی دار کشید و منم خواهرم رو ، تا از ما جا نمونه . وارد یتیم خونه که شدیم . هوا یه کم گرم تر شد . متوجه ی گرمای اونجا که شدم ، کمی از خواهر کوچیکم که دو سال بیشتر نداشت فاصله گرفتم . وقتی ما رو سپردند به پرستار مخصوص ، مثل کسی که تازه از خواب غفلت بیدار میشه بودم . تازه فهمیدم اینا خواب نیست و واقعا دنیای من به تباهی کشیده شده. پرستار مخصوص دست مریم رو از دستای سرد من بیرون کشید و تنها چیزی که از دنیا برام مونده بود ، به بخش دخترای یتیم بردو منم با یکی دیگه از همکاراش به بخش پسرا رفتیم. در تموم اون لحظه ها فقط تنها دغدغه ی فکریم مریم بود ، که هواش رو داشته باشند و اذیت نشه و واقعا از غریب بودن توی اونجا زجر می کشیدم . در بخش پسرا که باز شد ؛ بعضی از پسرا گروهی نشسته بودن ، با هم حرف می زدن ؛ یا داشتن توی سر و کله ی هم می زدن و می گرفتند و بعضی ها هم درس می خوندن .خلاصه هر کسی مشغول به یه کاری بود تا اینکه یکی از بچه ها اومد سمتمون . - پسره : سلام ، من حسینم . مردونه دست دادم . - من : سلام ، منم امیرم - حسین : خوشبختم ، ببخشید ناهید خانوم اگه اجازه بدید ببرمش با اِکیپمون آشناش کنم . - ناهید خانم : حسین فقط اینو به من بگو..تو اِکیپ رو از کی یاد گرفتی؟! – حسین : عمو رضا یادم دادن ..... بهم گفتن نگم گروه ، بگم اِکیپ . - ناهید خانم : من اگه این عمو رضای شما رو گیر بیارم ، من می دونم با اون ! (خندید و ادامه داد ) باشه برید دیگه.... بعد اجازه ی ناهید خانم ، حسین منو با خودش پیش یه عده بچه برد. من غریب بودم .حتی با اینکه اونا با من خیلی راحت بودن و شوخی می کردن ؛ ولی من بازم احساس راحتی نداشتم . چند وقتی گذشت ، تا با بچه ها جور شدیم و یه اکیپ 4 نفره رو تشکیل دادیم ؛ اما زمان زیادی از خو گرفتنمون ، بهم نگذشته بود که پدر و مادرایی که هر روز اونجا میومدن تا ما رو به فرزندی بگیرند ، باعث فاصلمون شدند . اول از همه حسین رو بردن . بعد فرهاد ، بعد علی و بعدم منو به همراه مریم . به هم قول دادیم ، روز اول عید سال 88 بیایم دم در یتیم خونه ؛ با اینکه عدد و رقم بلد نبودیم .اما بزرگ تر که شدیم ، فهمیدیم روز اول عید با هم قرار گذاشته بودیم . شمع هیجده سالگیم رو که فوت کردم ؛ تازه فهمیدم 11 سال گذشته ..11 سال ! چقدر زود گذشت..حداقل برای من ، منی که تموم این سال ها پدری نداشتم که بخوام باهاش درد و دل کنم و بخاطر همین همه چیزم رو ریختم توی خودم .. باید برام این سال ها اونقدر سخت می گذشت ، که با خودم می گفتم : یعنی واقعا گذشت ؛ اما من الان می گم زود گذشت...شاید من سرد شدم ، شاید من تبدیل شدم به یه بت سنگی . من توی این 11 سال اونقدری زجر کشیدم که باعث بشه تبدیل به یه بت سنگی بشم و همین دلیلی کافیه برا سرد شدنم . " داشتم به گذشته ی نحسم فکر می کردم . گذشته ی که باعث شد ، من بشم امیر فرهمند . پسری که با یه بت سنگی فرقی نداشت و برا همه آنچنان احساسی به خرج نمی داد . سختی واقها از من یه بت ساخته بود و من از گذشتم به شدت بیزارم . چشمام بسته بود . با تکون سختی که هواپیما خورد ، چشمام رو باز کردم . صدای پر عشوه ی مهماندار توی هواپیما پیچید . - مسافران عزیز ! به مقصد تهران رسیدیم . لطفا کمربند های خودتون رو باز کرده ، وسایلتان رو برداشته و از هواپیما خارج شید . با آرزوی سفری خوش برای شما ، شرکت هواپیمایی..... چمدونام رو برداشتم و از هواپیما بیرون زدم . توی صف مهر گذرنامه وایستادم . بعد از چند دقیقه گذرنامه ام مهر شد . از فرودگاه بیرون اومدم و سوار ماشینی شدم که بابا فرستاده بود . راننده چمدونا رو توی صندوق عقب گذاشت و اومد نشست. ماشین به حرکت دراومد . بعد از چند دقیقه ای سکوت و فکر کردن به سوالی که از فرط خستگی دوست نداشتم ، بهش فکر کنم ؛ لب هام تکون خوردن . - من : امروز چندم بود ؟ - راننده : 29 اسفند آقا . - من : اینقدر خسته ام که اصلا دوست ندارم به مغزم رجوع کنم ببینم چندمه . - راننده : درکتون می کنم آقا . پدرتونم همینطور هستند . - من : رسیدیم منو خبر کن . - راننده : چشم . چشمام رو بستم . " هوف..... بالاخره اومدم ایران.. اما بعد چند سال ؟ ... " "چقدر دلم برا مریم تنگ شده! ... یعنی الان کجاست؟ ، چیکار می کنه ؟ ... هه من چقدر براش برادری کردم . " پوزخندی روی لبم نشست. یاد دیروز افتادم که به بابا زنگ زدم . ### - من : .. سلام بابا - بابا : سلام گل پسر .... چه خبر ؟ کجایی؟ - من : خونه ی عمه ام ... برا فردا پرواز دارم . می خوام بعد 5 سال برگردم ایران . - بابا : خوش اومدی .. منتظرتیم برات راننده ام روو می فرستم بیاد دنبالت . - من : دستت درد نکنه..عمه اینا سلام می رسونند . -بابا : سلامت باشند ، توام سلام برسون بهشون . - من : چشم ..آآآ ..بابا به مریم و مامان نگو که من می خوام بیام ایران . می خوام سوپرایز شن . - بابا : باشه باباجان نمی گم بهشون . راستی برا چی زنگ زده بودی ؟ - من : راستش ... آدرس یتیم خونه رو می خواستم. - بابا : پس بگو ! تو که زنگ نزدی حال ما رو بپرسی ، زنگ زدی آدرس بگیری. - من : ای بابا ! دست رو دلم نزار که دلم خونه بابا . - بابا : باشه فردا میایی دیگه ، حسابت کف دستته! خب ادرس یتیم خونه .. یاداشت کن ، خیابون ... - من : ممنونم بابا. - بابا : منتظرتیم .. خداحافظ -من : فعلا. و تلفن رو قطع کردم . ### تمام بدنم درد می کنه ، از بس که توی اون هواپیمایی لعنتی نشسته ام . هیچ چیز درست حسابی هم که ندادن ، بخوریم . دو سه تا ناگت آخه کجای منو سیر می کنه ؟ اون مهماندار ... اوففف خدا لعنتش کنه ! دو دقیقه هم نذاشت بخوابیم . اونم از بغل دستیم ، پسره ی لوس ! دم و دقیقه داشت با دختر بغلیش فک می زد ، داشت مخش رو می زد . می خواستم بهش بگم : ( بابا می خوای مخ بزنی ، بزن ! ولی مزاحم خواب مردم نشو . ) واقعا 6 ساعت نشستند توی هواپیما ، فیل رو از پا در میاره دیگه من که انسانم .. هیچ ! مخصوصا اگه در جوار یه پسر لوس و یه مهماندار عزیز باشی ! " ( مهماندارا روی چشم من جا دارند ، ببخشید اگه بهشون برخورده ) - راننده : رسیدیم آقا . چشمام رو باز کردم و پیاده شدم . چشمم به عمارت بزرگ بابام خورد . "بابام ؟ هه نه بهتر بگم محمد فرهمند ،کسی که صاحب این خونه ی بزرگ بود ؛ اما با اینکه پدرم نیست ، حداقل از پدر واقعیم مرد تر بود . هیچ وقت فکر نمی کردم ، رنگ اینجا هم دوباره ببینم . اون روزی که می رفتم فرانسه با خودم می گفتم ، عمرا برگردم اینجا ولی الان برگشتم . خوبم برگشتم ! " با صدای راننده از فکر هام فاصله گرفتم . - راننده : براتون بیارمش بالا ؟ - من : نه .. خودم میارمشون . با این حرفم راننده وسایل رو گذاشت زمین ، برشون داشتم و به سمت خونه ای که بعد از یتیم خونه منو توی خودش جا داده بود پر کشیدم . " دلم برا اتاقی که رنگش سرمه ایش ، منو یاد شب مینداخت و قهوه ایش یاد تنه ی درختای جنگل ، تنگ شده بود. اتاق من یه تفاوت داره با همه ی اتاقا ، من توی اون شب را توی روز میبینمو . جنگل رو توی چهار دیواریِ اتاقم . اما بیشتر دلتگ خواهری شده بودم که عزیز دلمه و منو یاد کوه میندازه ، چون واقعا صبوره و همه ی این سختی ها رو به جون خرید و با همه ی ظرافتش خوب تونست تحمل کنه ، با سرنوشتش جنگید تا به اینجا که الان هست رسید . براش واقعا باید سر تعظیم فرور بیارم.. اما غرورم نمی ذاشت . منم به همون اندازه ، یا شایدم بیشتر سختی تحمل کردم ؛ اما کسی برام تعظیم نکرد ، چرا ؟... چون کسی زندگی منو تجربه نکرده که بدونه ، چقدر سختی کشیدن زجر آوره ." به همینا فکر می کردم که خودمو جلوی در ورودی خونه دیدم ؛ در رو زدم . کسی از پشت در جواب داد : بله ؟ صداش برام آشنا بود . صداش مال خواهری بود ، که 5 ساله برادرش رو ندیده . بعد از چند ثانیه که سکوت کردم ، جواب دادم. - من : منم...امیر . در رو با هیجان بازکرد . قامتش بلند تر از زمانی که رفته بودم شده بود . موهای پریشون ، خرماییش دورش رو گرفته بود و توی چشمای عسلیش برق شادی سو ، سو می زد . – مریم : امیییییر ! ( و خودش رو پرت کرد بغلم ) وسایل رو گذاشتم زمین و بغلش کردم. اینقدری سفت بغلش گرفتم که احساس می کردم الان استخون هاش خورد می شه ؛ ولی مریم دم نزد . مریم توی بغلم شروع کرد اشک ریختن . – من : سلام جواهر – مریم : سلام بی معرفت ، کجای تو پنج ساله ؟ ( صداش میلرزید ) - من : ببخش مریم .. خیلی بی فکر بودم که ولت کردم اینجا . اونم تک و تنها ! - مریم : نه ! نمیبخشم ! میدونی تنها بودن چقدر سخته؟می دونی چه روزای رو تنهایی سر کردم ؟ چقدر حرف تو دلم بود ، که نتونستم به هیچ کس بزنم ؟ نه نمیدونی ! معلومه که نمیدونی ! نفس عمیقی کشید . خودش رو از بغلم بیرون کشید ، اشکاش رو پاک کرد و لبخند زد . - مریم : بیا از اول شروع کنیم . من شروع غم انگیز ندوست .. چطور مطوری ؟ لبخند زدم . " چقدر مجبور بوده حال بدش رو خوب نشون بده که توی این کار اینقدر وارد شده ؟ " - من : تو رو میبینم خوب میشم . - مریم : واقعاااا ؟ – من : آره ، خوشگل داداش . – مریم : میگن حلال زاده به داداشش میره ... قهقهه ام در اومده بود . با دیدن مریم یه ذره انرژی گرفتم و خستگیم یادم رفت و تازه یادم افتاد ، که جلوی دریم . بخاطر همین رو کردم به مریم و گفتم : - من : مریم جان میای با هم وسایلا رو ببریم توی خونه ؟ - مریم : حتما ، چرا که نه . بعد کمکم کرد با هم وسایل ها رو ببریم توی خونه . همون موقع صدای مامان در اومد . – مامان : مریم ، مریم کی بود ؟ روبه مریم یه هیسسس گفتم و بعد شروع کردم خوندن ، اونم با صدای بلند. - من : مادر من ، مادر من تو هستی و یاور من ، مادر چه مهربونه ، قدر منو میدونه .... داشتم آهنگ رو می خوندم که دیدم یکی با صدای که بغض داشت ، گفت : - مامان: امیر بالاخره اومدی؟! - من : آره مادر من ، آره تاج سرم ، آره یکی یکدونه ای پدرم ، آره ... داشتم همینطور آره می گفتم که دیدم مامان افتاد زمین ؛ یکهو هول شدم . تمام وسایلی که دستم بود رو ول کردم و بدو بدو به سمت مامان رفتم ؛ نشستم رو به روشو ، نبضش رو گرفتم ؛ فشار نبضش کم بود ، یواش میزد . فهمیدم فشارش افتاده بخاطر همین رو کردم به سمت مریم و گفتم : - من : مریم برو یه آب قند برا مامان بیار..... بدو! مریم هم مثل من هول شد و تمام وسایلی که بهش داده بودم رو ول کرد و رفت سمت آشپزخونه . من شروع کردم ماساژ دادن مامان از پشت ؛ بعد از دو دقیقه ، مریم که اومد آب قند رو ازش گرفتم و به مامان دادم . مامان جرعه ای ازش خورد . - من : مامان ؟ ... حالت خوبه ؟ ، بهتری ؟! - مامان : آره ! مادر بهترم ، وقتی دیدمت انگار دنیا رو بهم دادن ؛ ولی نمیدونم چطوری شد فشارم افتاد . - من : خوب خداروشکر ، بهتره یکمی استراحت کنی . و کمکش کردم پاشه ، مامان پاشد و رفت نشست روی یکی از مبل های سلطنتی و رو به آسمون کرد و گفت : – مامان : خدایا شکرت امیر برگشته ، بیا... بیا بشین اون وسایلم بده مریم ببره. تو بیا پیش من ، که دلم انقدر برات تنگ شده که نمیتونی تصورش رو کنی . به حرف مامان خندیدم ، بعد یه نگاه به مریم کردم ؛ گفتم : - من : اول با کمک مریم ، می ریم وسایل رو می ذاریم بالا ، بعد یه لباس عوض کنم ، یه دوش بگیرم ، یه ذره بخوابم .. بابا که اومد ؛ همه ی دل تنگی هاتون باهم رفع کنید...اگه تاج سر اجازه بدن من برم به کارام برسم . - مامان : باشه ،برو اما اول ،بیا من بغلت کنم بعد هر کجا که دوست داشتی برو .. می خوام اول بغلت کنم ببینم واقعا بیدارم یا ، نه ؟ رفتم جلو اول فرق سرشو بوس کردم ؛ بعد هم دستشو و بعد هم بغلش کردم . - مامان : الهی من فدای تو بشم . - من : شما تاج سر مایی ، خدا نکنه . - مریم: راست میگه ، خدا نکنه . – من: بیا ، مریم هم اعتراف کرد - مامان : برو مادر ... برو خسته ای. - من : چشم ، همین الان ....با اجازه. و با کمک مریم وسایل ها رو بردیم طبقه ای بالا ، مریم رفت پایین . یه دوش گرفتم ، لباسم رو عوض کردم و یه ذره استراحت کردم . داشتم خواب هفت پادشاه رو می دیدم ، که احساس کردم یه چیزی سرد و مایع ریخت روم . چشمام رو باز کردم ، مریم رو دیدم که داشت غش می کرد از خنده. - من : مریم می کشمت ! افتادم دنبالش ؛ تا خود پایین دنبالش کردم و پا به پاش می دویدم تا رسیدیم پایین ، داشتیم می خندیدیم به همدیگه که یه صدایی که برام خیلی آشنا بود گفت : – بابا : امیر ، پسر بالاخره اومدی ؟! چون با بابا شوخی داشتم ، گفتم : - من : نه بابا جان ،من تو راهم انشاءا.... یه بیست دقیقه ای دیگه میرسم . همه زدیم زیر خنده . - بابا : زودتر راه نداره . آخه دلم برات خیلی تنگ شده .. رفتم بابا رو مردونه بغل کردم پیشونیشو بوسیدم و گفتم : - پدرم ، من لایق بوسیدن پای تو نیستم پس به جایش پیشونی ات را می بوسم تا حداقل ذره کوچکی از زحماتت را جبران کنم . - مریم : اوووووووووو - من : بله ؟! - مریم : میگم رفتی تجربی ؛ ولی ادبیاتت قوی شده ها. مامان که جلوی در آشپزخونه بود . گفت : - مامان : بسه دیگه بیاید بریم ناهار بخوریم ، سرد میشه . من و بابا در بغل هم راه افتادیم به سمت آشپزخونه ؛ وسط راه وایستادم ، دیدم مریم وایستاده . – من : مریم جان بیا .. و با چشم به بغل دستم اشاره کردم . مریم با خوش حالی اومد پیشم . برگشتم ، دیدم بابا و مامان دارن با تحسین منو نگاه می کنند؛ یه نگاه قدردان بهشون کردم و به پشتشون اشاره کردم . آخه جلویی در آشپزخونه وایستاده بودند. بعد از رفتن بابا و مامان به آشپزخونه ، با مریم سر سفره رفتیم . همه چیز روی میز چیده شده بود ، از سالاد گرفته تا قرمه سبزی مامان پز و سس سالادی که مریم درست کرده بود . " واقعا سس های مریم عالی بودن ، تعریفش رو از بابا زیاد شنیده بودم . " صندلی رو عقب کشیدم و روی میز دوازده نفریمون نشستم . مامان راس میز نشسته بود و منم رو به روی بابا . مریم هم اومد ، کنار من نشست . - من : وای مامان ! نمیدونی چقدر دلم برا دستپختت تنگ شده بود. - مریم : خود شیرین ! - من : کی ؟... من ؟ - بابا : آخ گفتی مریم ... هی از موقعی که اومده ، خودشیرینی می کنه . - من : اِاِاِاِ بابا این حرفا از تو بعیده ! - بابا : هیچم از من بعید نیست . خود شیرینیه ، اون چیزی که بعیده . نه حرفای من ! خیلی با تحکم این حرف رو زد و آخر سرم انگشت اشاره اش رو بالا برد. با این حرفا زدم زیر خنده . - مامان : ای بابا ... نمی زارید که پسرم ناهارشو بخوره . هی سر به سرش میزارید ! مریم هم از حرص خوردنای مامان ، زد زیر خنده . - بابا : اِ خانم من کی سر به سر پسرت گذاشتم ؟ فقط گفتم کم خودشیرینی کنه . - من : پاشم برم ؟ - مامان و بابا باهم : کجا ؟! - من : یه جای . - مریم : مثلا کجا ؟ - من : هر جا . - مامان : وا برای چی ؟ - من : می خوام برم دیگه . و از جام پاشدم . - بابا : ای بابا ! بی جنبه ، ما داشتیم باهات شوخی می کردیم . رفتم سمت یخچال ، درش رو که باز کردم یه سرمای شدیدی توی صورتم زد . دنبال دوغ گشتم و از یخچال دوغی که از سرماش دستم داشت یخ می زد ، رو برداشتم . گذاشتمش روی میز . - مامان : ای وای مادر یادم رفت، دوغ بیارم . شرمندتم بخدا ! - مریم : ای بابا خب میگفتی ، میاوردم دیگه ! - بابا : نه ...پس جنبه داری ! به حرف بابا خندم گرفت . - من : بابا تو هنوز توی " جنبه نداری من " موندی ؟ ایندفعه همه زدن زیر خنده - من : میگما ، بسه دیگه غذامون رو بخوریم . سرد شد . همه شروع کردیم ، غذا خوردن . آخرای غذا دوغ رو بدون نگاه کردن ، تکون دادم و در یه حرکت بازش کردم . یکهو کلی گاز بیرون زد . منم هول کردم گرفتمش سمت مریم . مریم بنده ی خدا از سر تا پا دوغی شد . بعد از اینکه همه ی گاز و کفای دوغ روی مریم خالی شد . مریم یه نگاه به من کرد ، یه نگاه به لباساش و رو به من گفت: - مریم : واقعا آشپز خونه به این گندگی .. چرا من ؟! اینو که گفت دیگه همه مردیم از خنده حتی خودشم به حرفاش داشت می خندید . صفحه نقد رمان .. صفحه ی نقد فـاصـ💔ـلـه ای بـه خـاطـر سـکــوت منتظر نظراتتون هستم
  23. 39 امتیاز
    پارت هفدهم: جلو تر،مهیار نزدیک عابر بانکی کنار زد ؛ عذر خواهی کرد و گفت : الان برمیگردم. من سرم را تکان دادم و تارا"راحت باشیدی" نثار مهیار کرد. سپس،تارا زیر گوشم زمزمه کرد: تو برو جلو. منم خودمو مشغول می کنم، حرفاتونو بزنین. چشم هایم را بستم و گفتم: حرفی نداریم! زمزمه کرد: می دونم اون حرف رو از رو مسخره بازی زدی، می خوام برا اونم تفهیم کنی. سرم را تکان دادم و آرام گفتم: از کجا فهمیدی؟ لبخندی زد و گفت: می شناسمت. سرم را تکان دادم و گفتم: خوبه! اما در دلم ، پوزخندی زدم. حتی تارا هم مرا نمی فهمید. در را باز کردم و پیاده شدم. نگاهی به اطراف کردم. مهیار در صف ایستاده بود. در صندلی جلو را باز کردم و نشستم. از آینه نگاهی به تارا کردم. انگشت شستش را بالا گرفت و من هم پوزخندی زدم و در ذهنم، حرف هایی که می خواستم بزنم را در ذهنم تکرار کردم. باید به مهیار می گفتم که من عاشقش نیستم و این به شدت حالم را بهم می زد. پوفی کردم و به مهیار که به سمت ماشین حرکت می کرد، نگاه کردم. نفس عمیقی کشیدم و در ذهنم تکرار کردم که این حرف ها چیزی نیست! مهیار سوار ماشین شد، چشمش که به من افتاد؛ لبخندش روی لب هایش کش آمدند. اخمی کردم و در دلم گفتم: از این خبرا نیست آقا مهیار." هرچند که بود." از پنجره به بیرون خیره شدم. به محض اینکه مهیار، استارت ماشینش را زد، از آینه نگاهی به تارا کردم. هدفون مرا روی گوشهایش گذاشته بود. بدون اینکه به مهیار خیره شوم، گفتم: مهیار! فکر کنم یه سو تفاهمی شده. نگاهی به مهیار انداختم تا عکس العملش را ببینم. همانطور که مستقیم را نگاه می کرد، گفت: خب؟ شانه هایم را بالا انداختم و با اعتماد به نفس گفتم: من در مورد اینکه عاشق تو ام، شوخی می کردم. قهقه ای زد و لابه لای خنده هایش گفت: چه خوب! من هم به سکوت خودم، ادامه دادم. بعد از اینکه خنده های مهیارتمام شد، گفت: راجع به شباهتم با قورباغه چی؟ حوصله شوخی و مسخره بازی را نداشتم، گفتم: اونم همینطور. دست پاچه شدم... مهمل می گفتم. خندید و گفت: این که کار همیشگیته. چشم هایم را در حدقه چرخاندم و گفتم: رفع ابهام شد؟ مهیار سرش را به نشانه تایید تکان داد و گفت: ابهامی نبود. ولی خب مرسی که روشنم کردی. سرم را تکان دادم و تا دم در خانه مان، هیچ حرفی نزدم. تنها به کورسوی امیدی فکر می کردم که در دلم مدام تکرار می کرد مهیار باور نکرده ست.
  24. 38 امتیاز
    پارت بیست و دوم: صدای زنگ گوشی کلافه ام می کرد، خمیازه ای کشیدم و نگاهی به اسمی که روی گوشی بود، کردم. رادمان بود. خمیازه ای کشیدم. گوشی را دم گوشم گذاشتم و گفتم: بنال! خندید و گفت: عه وا! خواب بودی؟! خمیازه ای کشیدم و گفتم : اوهوم.. کارتو بگو. رادمان گفت: کنکور چطور بود؟ همراه با ناله، گفتم: خوب بود. تموم شد؟! خندید و گفت: نمی خوای بدونی کنکور من چطور بود؟! اخمی کردم و گفتم: مال شما مگه امروز بود؟! خندید و گفت: نه! با دو دست به کله ام کوبیدم و گفتم: برو بشین بخون خب. فنی حرفه ای هم همچین آسون نیستا! ایشی کرد و گفت: نیاز نیست تو بگی! _چشمانم را بستم و گفتم: شب به خیر رادی! و بدون اینکه منتظر جوابش بمانم، تماس را قطع کردم و سعی کردم بخوابم. با خودم فکر کردم که روزهای تلخ به پایان رسیده اند و اگه من هم کنکور قبول شوم، نور علی نور می شود. چشمانم رابستم و به روزهای خوش آینده فکر کردم. تصمیم گرفتم به تارا، اوا و مهیار هم زنگ بزنم وشادی درونیم را تقسیم کنم؛ اما ترس اینکه ممکن است قبول نشوم وجودم را در برگرفت و من بیخیال شدم.
  25. 37 امتیاز
    پارت بیستم صدای زنگ بلند شد. اخم هایم را در هم کشیدم. تارا، صندلی اش را کشید و گفت: من باز می کنم. سرم را تکان دادم و مادرم پرسید: به بچه ها گفتی ناهار بیان. سرم را تکان دادم و گفتم: فکر کنم، خودشونن. عزیز سریع از جایش بلند شد و گفت: پس بیا میزو جمع کنیم. من و مادرم از جایمان بلند شدیم و به همراه عزیز، در سریع ترین سرعت ممکن، بساط صبحانه را جمع کردیم. صدای خنده های آمیخته با لودگی رادمان را شنیدم و زیر لب گفتم: خودشونن! سرم را خم کردم و دولا دولا، طوری که به نظرم در معرض دید آنان نبود به سمت اتاقم حرکت کردم. سارافان بلند مشکی ام را پوشیدم و برعکس همیشه شال مشکی بی روحم را روی سرم ننداختم وروسری پر نقش و نگار ترکمنی ام که گل های زرد و آبی اش زیباییش را چندین برابر می کردند، سرم کردم. نگاهی به خودم انداختم، روسری بلند بود و زیر کمرم را از عقب پوشانده بود. از جلو هم کمی مرتبش کردم و از اتاقم بیرون زدم. تارا هم، چادری روی سرش انداخت و بیرون رفت. بعد از احوال پرسی من وتارا مشغول پذیرایی از دو برادر شدیم. رادمان که یخش با عزیز و تارا ذوب نشده بود، کمی معذب بود و به سختی جلوی لودگی اش را می گرفت. همه، روی مبل نشستیم و در سکوت هم دیگر را نظاره می کردیم. _رادمهر گفت: ماشالله تارا خانوم، چقدر بزرگ شدین نشناختم. رادمان دهانش را باز کرد تا برادرش را از متلک هاش، بی نصیب نگذارد؛ اما کمی در ذهنش موقعیت را سنجید و دهانش را بست. تارا هم با احترام گفت: مرسی! راستش منم نشناختم. سپس مادرم وارد گفت و گو شد و عزیز هم از جایش بلند شد، تا بساط ناهار را آماده سازد. در این میان، من و رادمان بیکار بودیم. گوشی ام را از روی میز روبه روییم برداشتم. رادمان هم نگاهی به من انداخت و گوشی اش را بیرون آورد، این کار باعث شد تا لحظه ای رادمهر، برگردد و به من و او نگاه کند. من، به روی خودم نیاوردم و رادمهر هم، بحثشان را ادامه داد. رادمان نوشت: چه خبر؟! پوزخندی زدم و نوشتم: خبرا دست شماست. _رادمان: ناهار چی دارین؟ از پررویش خنده ام گرفت، اما برای اینکه جلب توجه نکنم؛ خنده ام را خوردم و نوشتم: استامبولی.. و این اوج رذالت من بود، چون می دانستم که رادمان به شدت از استامبولی منتفر است. اما، رادمان هم دستم را خواند و نوشت: آخ جون! من عاشق استامبولی ام! پوزخندی زدم . قبل از اینکه جوابی بدهم، مادرم گفت:تانیا، پاشو برو کمک عزیز، دست تنهاست. سرم را تکان دادم و با بی میلی از جایم بلند شدم. تارا هم با اجازه ای گفت و پشت سر من از پله ها بالا آمد. عزیز، مشغول بود. من نگاهی به ساعت کردم و گفتم: چی درست کردین عزیز؟ لبخندی زد و گفت: باقالی پلو با مرغ. سوپو بار می ذاری؟ تارا از من سبقت گرفت و گفت: آره عزیز! شما نگران نباشین من و تانیا، ردیفش می کنیم. و چشمکی به من زد. عزیز دست هایش را با حوله خشک کرد و گفت: خدا خیرتون بده مادر. من هم لبخندی زدم و به حکم ادب گفتم: خدا سایه شما رو هم بالای سر ما نگه داره. عزیز، تشکری کرد و از آشپزخانه خارج شد. به سمت یخچال رفتم و چند هویج از سبد میوه و سبزیجات بیرون کشیدم. روی میز نشستم و مشغول رنده کردن شدم. تارا گفت: پس مهیار، دوست رادمهره! هومی کردم و چیزی نگفتم. تارا قابلمه ای را از کابینت بیرون آورد و گفت: نگفته بودی! سرم را بالا آوردم و گفتم: نپرسیده بودی! سرش را تکان داد و چادرش را روی صندلی انداخت و پرسید: از این بالا دیده می شیم. سرم را به چپ و راست تکان دادم و گفتم: نه نگران نباش. اگه بیان اینور دیده می شی. هومی گفت و بعد با کنجکاوی پرسید: چند وقته مهیار رو می شناسی؟ خندیدم و گفتم: تو خودتم باید بشناسی، یادت نمیاد. چهار، پنج سالی می شه.. شیر آب را باز کرد و گفت: برای چی باید بشناسم؟ خندیدم و گفتم: یه چیز می گم بین خودمون بمونه، تا قبل از بازنشستگی هدیه جون، من می رفتم خونه آوا اینا درس بخونم، یادته؟ سرش را تکان داد و گفت: خب؟ خواستم حرفی بزنم که گفت: واستا ببینم مگه خاله هدیه، بازنشست شده؟! سرم را تکان دادم و گفتم: آره.. خودش چند وقت پیش رفت درخواست بازنشستگی داد.چون پرستار بود و بیمارستانشون نیرو کم داشت، باید دو شیفت هرروز وایمیستاد و گفت کشش نداره. آهانی گفت و من ادامه دادم: اونو بیخیال. هروقت می رفتم خونشون حسابی با آوا و رادمان و مهیار شیطنت می کردیم. آهی کشیدم و گفتم: همو خیس می کردیم... فوتبال بازی می کردیم...هی! چه روزگاری بود. تارا خندید و گفت: بگو چرا پارسال کنکور قبول نشدی! دست روی مقوله حساسی گذاشت.نفس عمیقی کشیدم و از لای دندان هایم غریدم و گفتم: اون فرق داشت. من می خوام روانشناسی فردوسی رو بیارم، شهرای اطرافم میاوردم، خودم نخواستم. هویج هارا از زیر دستم کشید و گفت: خیلی لف لفویی! وبعد از تک خنده اش ادامه داد: اون که صددرصد. ابرویم را بالا انداختم و با شک پرسیدم: مسخره می کنی؟ سرش را به چپ و راست تکان داد و گفت: نه! فقط حرفم اینه، امسال درستو بخون عین آدم! که این قضایا تکرار نشه. باشه ای گفتم و ادامه دادم: حواسم هست! پلک هایش را روی هم فشرد و هویج هارا داخل قابلمه ریخت. دستم را گرفت و گفت: ولی مهیار و رادمهر از نظر تیپ شخصیتی خیلی با هم متفاوتن، نه؟ سرم را تکان دادم. با خنده گفت: مهیار تلفیقی از لودگی و شیطنت رادمان و مردونگی رادمهره. خندیدم و گفتم: داره جلو خودشو می گیره جلو تو لوده بازی درنیاره. تک خنده ای کرد، چادرش را از روی دسته صندلی برداشت و گفت: نمی تونه که شخصیتشو پنهون کنه. بعدم من همش دو سال نبودما! پشت سرش از آشپزخانه خارج شدم و گفتم: اوهوم! تارا، از پله ها پایین رفت و دست مرا هم کشید و گفت: بیا تانی عه! من همش چندوقت اینجام مگه؟! چشم هایم را درحدقه چرخاندم و پشت سرش راه افتادم. رادمهر با تلفن حرف می زد. سر جای قبلی ام نشستم. رادمان اشاره ای به رادمهر کرد و رو به من کرد و گفت: دیدی مخشو زدن؟! خندیدم و گفتم: چی شده مگه؟ رادمان گفت: نمی بینی؟ صب تا شب یا با هم از پشت تلفن حرف می زنن یا مدام باهم میرن بیرون. ابرویم را بالا انداختم و گفتم: کیه؟ رادمان پشت چشمی نازک کرد و گفت: مهی! اخم هایم را در هم کشیدم و با وجودی که حدس می زدم منظورش مهیار است، اسم دخترخاله اش را آوردم و گفتم: مهسا؟ قهقهه ای زد و گفت: نه بابا! مهیار.. مهسای بنده خدا به این چی کار داره؟! تک خنده ای کردم و گفتم: خوبه! تو چرا با دوستات نمی ری بیرون؟ چشم هایش را در حدقه چرخاند و گفت: اونا که درس و دانشگاه دارن. اندیشمندانی مثل من هم که قبول نشدن یا تو خط دوست دختراشونن، یا هم که عازم خدمتن! خندیدم و گفتم: شما تصمیم نداری بری تو خط دوست دختر موست دختر؟ خندید و گفت: من اراده کنم، کلی کشته مرده دارم ولی حالا صبر می کنم انشالله تو دانشگاه یکی رو پیدا می کنم که فامیلش به سعیدی نزدیک باشه، درسشم خوب باشه، بتونم تو امتحانا روش حساب کنم. پوزخندی زدم و گفتم: موفق باشی. سرش را تکان داد و گفت: هستم! هومی گفتم و بعد پرسیدم: آوا چی کار کرد دانشگاهشو؟ شانه هایش را بالا انداخت و گفت: مرخصی گرفته به نظرم. صدای مامان بلند شد: تانیا؟ پاشو بیا با تارا سفره رو بنداز. سرم را بلند کردم و با تارا مشغول کار شدیم. بعد از اینکه سفره را چیدیم، مادرم از رادمان و رادمهر خواست تا سر میز بیایند و با متانت، به آن ها تعارف کرد. بعد از اینکه تارا، برای همه غذا کشید. بسم اللهی گفتم و مشغول غذا شدم. میان غذایم چندین بار تعارف کردم تا رسم مهمانوازی را به جا آورده باشم. کمی بعد، اکثریت غذاهایشان را خورده بودند، نگاهی به ظرف خودم کردم. آنقدر در افکارم غوطه ور شده بودم که تقریبا، نیمی از غذایم دست خورده مانده بود. دست از غذا خوردن کشیدم و با پیاله ماستی خودم را سرگرم کردم. رادمهر پرسید: چه خبرا از کنکور تانیا خانوم؟ شانه هایم را بالا انداختم و گفتم: استرسشو که دارم ولی خب هنوز فرصت هست. رادمهر چنگالی که با آن سالاد می خورد، را به سمت من گرفت و آن را کمی حرکت داد و گفت: پس خوبه! داریم همکار می شیم. همه می دانستند که من تا چه حد شیفته روانشناسی ام. شاید واسه اینکه با روانشناس های ماهری در راتباط بودم، شاید واسه اینکه دلم می خواست آدمهایی که مثل من دنیایشان در مقطعی سیاه میشد، حق دارند که دوباره به زندگی برگردند، حالا هر دلیلی که داشت من شیفته این رشته بودم حتی یک سال پشت کنکور ماندم تا حتما همین رشته را قبول شوم. آن شب هم گذشت؛ وارد اتاقم شدم، پشت میز نشستم و همراه تارا برنامه منسجمی برای درس خواندنم ریختیم. تارا مرا تشویق می کرد و می گفت: حتما موفق می شوم! نگاهی به گاهشماری که درست کرده بودم، انداختم تنها 72 روز مانده بود. و من از 85 درصد آن ساعات استفاده کردم. مهیار را از برنامه ام حذف کردم. گوشی و آهنگ را که هیچ! من ودرس، تنها چیزی که می دیدم. مهیار برایم پیام نوشت که اینگونه پیش رفتن خوب نیست و دست آخر تارا، در حالیکه کمتر از یک ماه به کنکور مانده بود، مرا راهی مطب مهیار کرد. مهیار روی همان چهارپایه نشست و گفت: دختر! خودکشی با درس؟! این چه راهیه؟ نفسم را با صدا بیرون دادم و گفتم: مهیار! نمی خوام به هیچی فکر کنم. از جایش بلند شد و گفت: چند روزه از خونه بیرون نیومدی؟ تارا می گه بیشتر از دو ماهه خودتو حبس کردی! معلومه داری چی کار می کنی؟! لبم را گزیدم و گفتم: مهیار! این زندگی منه! نه تو، نه هیچ کس دیگه ای حق نداره توش دخالت کنه. خودم اونقدر عاقل و بالغ هستم که بفهمم دارم چی کار می کنم. من دارم برای هدفم تلاش می کنم. خواهش می کنم اینو بفهم. می دونی روزای اول چقدر سختم بود تا تونستم بهش عادت کنم؟ مهیار، عینکش که دسته کائوچویی مشکی داشت را روی چشمانش زد و دل من بدجور و بیشتر از همیشه برایش غنج رفت. برگه ای را بالا گرفت و گفت: ساعت6صبح بیدار می شی و 12 شب می خوابی! سرم را تکان دادم. سرانه مطالعه ات به طور میانگین، روزانه 13 ساعته! لبم را گزیدم و گفتم:5 ساعتش بیهوده هدر می ره! تازه تارا و مامان میان به زور از اتاقم می کشنم بیرون. سرش را به چپ و راست تکان داد و گفت: اون پنج ساعت رو تو بخونی هم چیزی نمی فهمی. وای خدای من تانیا، این چه برنامه مزخرفیه! اخم کردم . مهیار قبل از اینکه حرفی بزنم، گفت: یه نگاه به خودت بنداز. اون چشما رو ببین چه گودی افتاده زیرش. صورتت رو ببین، تا چه حد استخونات زدن بیرون. بلند شدم و به خودم در آینه ای نگاه کردم. بیش از حد لاغر شده بودم. مهیار پشت میزش نشست و گفت: این رویه رو تمومش می کنی! همین امروز. _نالیدم: مهیار! بهت گفتم این تو نیستی که برا من تعیین تکلیف می کنی. چرا نمی فهمی؟! سرش را به چپ و راست تکان داد و گفت: تو از این تانیایی که ساختی لذت می بری؟! اون تانیا هیچ وقت با ناله حرف نمی زد، اعتماد به نفس داشت. خودتو کشتی تانیا! بسه. آب دهانم را قورت دادم و با عجز به مهیار چشم دوختم. مهیار روی چهارپایه بلندش نشست ، خم شد و طبق عادتش دست هایش را در هم قفل کرد. در چشمانم خیره شد و گفت: روزی بیشتر از 5 ساعت نشه! پوفی کردم و گفتم: قبولیمو تضمین می کنی؟! سرش را تکان داد و گفت: آره 5 ساعت مفید! باشه ای گفتم و بدون خداحافظی از اتاقش بیرون زدم. وارد خانه شدم، تارا چمدانش را بسته بود و به محض اینکه من وارد شدم؛ مرا در آغوش کشید. با تعجب به چمدانش خیره شدم و گفتم: داری می ری؟ سرش را تکان داد و گفت: یک ساعت دیگه باید فرودگاه باشم. آنقدر ضعیف شده بودم که بی مهابا، شروع کردم به گریه کردن. پشتم را مالش داد و گفت: بهتری؟! سرم را تکان دادم و گفتم: آره! می خواستم اصرار کنم که نرود، اما غرور لعنتی ام، سدی بسته بود و نمی گذاشت حرف هایم را بروز دهم. در آن یک ساعت و نیم، تنها هم را نگاه کردیم و گاه و بی گاه اشک ریختیم. من فرصت های باهم بودن را از دست داده بودم و بعد از تینا، قرار بود فقدان تارا را هم بر دوش بکشم. تارا لبخندی زد و گفت: زود به زود بهم زنگ بزن! سرم را تکان دادم و لبخند لرزانی زدم. صدای پارک شدن ماشین پدرم را شنیدم، تارا چمدانش را بلند کرد و من ، عزیز و مادرم پشت سرش راه افتادیم. پدرم چمدانش را گرفت و در صندوق عقب گذاشت. در بین راه، مادرم تارا را از نصیحت ها و نگرانی های مادرانه اش_که بسیار زیبا بودند_ بی نصیب نگذاشت و تارا با لبخند تمام حرف هایشان را پذیرفت و در ختم کلامش گفت: بابا! نمی رم که بمیرم. همتون دپرس شدین. تارا چه می دانست که مرگ تینا مارا برای حوادث غیر متقربه، آماده کرده است و همه ما، ترسی اجتناب ناپذیر داشتیم. در فرودگاه، برای آخرین بار بغلش کردم و گفتم: تارا، مثه یه شهابی! اومدی و با وجودت حال بدمون رو خوب کردی و حالا با رفتنت همونقدر ناراحتیم که بچه ها از رفتن شهاب ارزوهاشون. لبخندی زد و با صدای بغض آلود گفت: دلم برات تنگ می شه. سرم را تکان دادم و این بار، نگذاشتم اشک ها، صورتم را خیس کنند. تارا زیر گوشم زمزمه کرد: تو باید به خاطر خونواده مون محکم باشی. می فهمی که. با پشت دستم، اشک هایی که جاری نشده بودند را پاک کردم و شستم را بالا گرفتم و گفتم: برو و با موفقیت بیا. لبخندی زد و مادرم و عزیز و پدرم را در آغوش گرفت و تمام حرف هایش را زد. دست آخر بابا گفت: برو.. دیرت نشه بابا. سرش را تکان داد و چمدانش را از پله برقی بالا برد. برگشت و برای همه ما دست تکان داد. مادرم، مرا در آغوش گرفت و گفت: گریه نداره که.. به چشمان اشکی اش نگاهی کردم و پلک هایم را روی هم فشردم و گفتم: نه! معلومه که نه.. بریم..
×