رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

پرچمداران

  1. Tiana_joon

    Tiana_joon

    ناظر رمان


    • امتیاز

      5,553

    • تعداد ارسال ها

      255


  2. ftm-tzk

    ftm-tzk

    ناظر رمان


    • امتیاز

      3,137

    • تعداد ارسال ها

      1,329


  3. N.a25

    N.a25

    منتقد انجمن


    • امتیاز

      2,037

    • تعداد ارسال ها

      3,540


  4. S.H

    S.H

    منتقد انجمن


    • امتیاز

      1,334

    • تعداد ارسال ها

      2,853



مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز از زمان سه شنبه, 29 مرداد 1398 در همه بخش ها

  1. 34 امتیاز
    نام داستان : دیوونه دوست داشتنی نویسندگان : کوثر بیات و حسین حسینی (کیارش) ژانر :‌ عاشقانه سخن نویسنده : عزیزان دل این داستان بر اساس واقعیت نوشته شده و اشاره به بخشی از زندگی هردو نویسنده دارد هدف : تحت هیچ شرایطی از عشقتون دست نکشید ساعت پارت گذاری : نامعلوم خلاصه : همه ی ما حداقل یک بار تو زندگیمون عشق رو تجربه کردیم ؛ یا شاید تجربه خواهیم کرد . منم ۵ سال پیش تجربه اش کردم و طعم واقعی عشق رو چشیدم ! البته با این تفاوت ، من عاشق دختری شدم که یه درجه از طرف خدا داشت. اولش فقط با یک نگاه ساده دلم لرزید ؛ ولی همین نگاه ساده شب و روز رو ازم گرفته بود و باعث شد که غرورم رو زیر پا بزارم ... مقدمه : دست هایت را به من بده ، با خیالی آسوده به من تکیه کن ، بگذار عشق هردوی ما را به آغوش بکشد . بگذار قلب هایمان یکی شود. زیباترینم به چشمانت قسم تا دنیا دنیاست با تو می مانم ! حتی اگر همه ی عالم بگویند اشتباه است. نمی گذارم حتی یک تار مو از تو کم شود ، غصه هایت را به جان میخرم تا چشمان اشکی ات را نبینم ، همه ی هستی فدای خنده های زیبایت مهربانم ! من دیوانه وار عاشقت هستم ؛ بی تردید خودت را به من بسپار تا دار و ندارم را به پایت بریزم . صفحه نقد : نقد-داستان-دیوونه-دوست-داشتنی
  2. 29 امتیاز
    # حسین با بی خیالی روی صندلی اتوبوس نشسته بودم و منتظر بودم که این ترافیک لعنتی تموم بشه. لامصب هردفعه همین بود ؛ هروقت من سوار این ذلیل مرده میشدم ترافیک میشد و من هی باید معطل میشدم . از این ناراحتم که قرار نیس به موقع به قرارم با بهزاد برسم و اون بدبخت الان زیر پاش علف سبز شده! گوشیم رو در اوردم و از دوربین سلفی نگاهی به خودم کردم . بلوز مردانه آبی ، با شلوار جین سیاهی پوشیده بودم و ساعت مردونه ام دور مچم بسته بودم. لبخندی به خودم زدم ،من که همیشه ساده بودم امروز به طرز عجیبی به خودم رسیده بودم و خوشتیپ بودم . دوباره به خودم چشم دوختم و قیافم رو آنالیز کردم؛ موهای مشکی لخت، پوست سفید، صورت کشیده که ته ریشم مردونش میکرد ، چشمای مشکی، با بینی قلمی و لب های گوشتی خلاصه که خدا رو شاکر بودم بابت قیافه ی خوبم . ********* من حسینم، حسین حسینی، البته خیلیا بهم میگن کیارش چون وقتی بدنیا اومدم مادرم و پدرم سر اسمم به توافق نرسیدن. بابام گفته حسین و مامانم کیارش ، بالاخره اسمم تو شناسنامه شده حسین ولی از وقتی که یادم میاد خیلیا بهم کیارش میگن؛ 20 سالمه و دانشجوی کامپیوترم. مادرم وقتی 6 سالم بود فوت شده و کیمیا خواهرم ثمره ی ازدواج دوم پدرمه .مامانم تبریزی بود و بابام زنجانیه ، تیرماهیم و شدیدا احساساتی خیلی وقتا احساس کم بود میکنم و دلم میخواد که مامانم پیشم باشه ولی باز سعی میکنم با زندگی بسازم . بالاخره بعد از یک ساعت، ترافیک رضایت داد و من به قرارم رسیدم. از اتوبوس پیاده شدم و به سمت ماشین بهزاد رفتم و با خنده بهش سلام کردم _ سلام داداش ،عذر میخوام دیر کردم ترافیک بود و منم که با اتوبوس اومدم طول کشید شرمنده ! بهزاد : سلام داداش ،خواهش میکنم این چه حرفیه . با خواهر بهزاد هم سلام علیکی کردم و برای اینکه بیشتر از این مزاحمشون نشم گفتم _ بهزاد داداش مثل اینکه برنامه هایی دارن بس بهتره کتاب منو بدی که من برم و مزاحمتون نشم . بهزاد بعد از تعارف اینکه همراه اونا برم به کافی شاپ کتاب رو به دستم داد . تشکری کردم و بعد از خداحافظی ،میخواستم از اونا دور بشم که چشمم به دختری که روی صندلی عقب نشسته بود؛ افتاد. با خشم بهم زل زده بود و از دماغش داشت خون میومد. نمیدونم چی شد اما قلبم برای اولین بار اینقدر تند تند داشت میزد !افکار مزاحم رو از خودم دور کردم و با صدای بلندی خطاب به دختر اخمویی که به من زل زده بود گفتم _ خانم کوچولو بینیتون داره خون میاد ! با تعجب دستش رو جلوی و بینیش گرفت و بعد از دیدن خون سرش رو بلند کرد و داد زد _ همش تقصیر جناب عالی هس اقا بزرگ، اگه زود میومدین و ما اینقدر جلو افتاب نمیموندیم من گرما زده نمی شدم.
  3. 28 امتیاز
    20 مرداد 1394 تو آیینه به خودم خیره شدم. پوست گندمی ، صورت گرد ، لبای قلوه ای ، بینی گوشتی و نسبتا بزرگ ، چشمای سیاه بادامی با مژه های بلند و ابروهای کلفت و پر پشتی داشتم . مانتوی صورتی و شلوار سیاه دم پا گشاد برای اینکه با وجود گچ بازم به تنم می شد ، با شال سفید هم پوشیده بودم . خوب شده بودم قیافم نه زیاد زشت بود و نه زیاد خوشگل که آدم محوش بشه؛ معمولی بودم با صدای پسرعمم به خودم اومدم بهزاد : کوثر ، زود باش ما رفتیم. _ الان میام داداش . عصای دستم رو برداشتم و سریع به سمتشون رفتم و با کمک دخترعمم سوار ماشین شدم . قرار بود به مناسبت تولد دخترعمم بریم کافی شاپ و جشن بگیریم ؛ آهنگ ملایمی تو ماشین پخش میشد و حس خوبی بهم میداد! قرار بود قبلش بریم دوست بهزاد رو ببینیم و بهزاد کتابی رو که ازش امانت گرفته بهش پس بده . ********* من کوثرم، کوثر بیات تک فرزندم و 13 سالمه ، بزرگترین آرزوم اینه که یه روزی یه پزشک بشم . روحیه ی خوبی دارم، عاشق آهنگ گوش دادنم و خیلی بلند پروازم ، کلا زیاد درحال رویا ساختنم و مطمئنم یه روزی رویاهام واقعی میشن ؛ چون همه ی آدمای موفق اولش فقط رویا داشتن ! آذر ماهیم و اصالتا تبریزیم اما تو زنجان زندگی میکنیم. از حیوانات در حد مرگ میترسم مخصوصا گربه ! از کشف کردن چیزای جدید خیلی خوشم میاد ولی احساساتم رو زود به روز نمیدم و میرسیم به مهترین جاش، من معلولم ، معلول جسمی و حرکتی اسم بیماریم cp هست. بخاطر اینکه 6 ماهه بدنیا اومدم اینجوریم ؛ ولی با این حال بهش اهمیت نمیدم و زندگیم رو میکنم چون یقین دارم معلولیت محدودیت نیست .! با توقف ماشین از فکر بیرون اومدم و به پارکی که روبروم قرار داشت چشم دوختم . بهزاد به سمتم برگشت و گفت : _ الان حسین میاد و وقتی کتاب رو بهش دادم میریم. من و دخترعمم سری تکون دادیم و منتظر موندیم . یک ساعت گذشت ولی اقا تشریف نیاوردن ؛ از گرما داشتم هلاک میشدم و شدیدا عصبانی بودم. آدم اینقدر بی مسئولیت اخه یک ساعته معطلیم . بالاخره بعد یک ساعت تشریف فرما شدن . با خنده به سمت ماشین اومد و بعد از عذرخواهی طولانی بابت تاخیرش ، شروع به خوش و بش کردن با بهزاد کرد .
  4. 25 امتیاز
    خندم گرفت. چه پررو ولی حق داشت از دستم عصبی باشه ، خیلی دیر کرده بودم . بهزاد به طرفش برگشت و بهش توپید که آروم صحبت کنه ؛ بهناز خواهرش، جعبه دستمال کاغذی رو بهش داد تا جلوی خون رو بگیره. با لبخند به این دختری که چشماش از معصومیت میدرخشید ،چشم دوخته بودم . واقعا خوب گفتم کوچولو ، چون واقعا اداهاش شبیه بچه ها بود ولی عجیب به دل می نشست ! . سرم رو از شیشه پشت به داخل ماشین بردم و رو به دختره با لبخند گفتم : _ خداحافظ کوچولو ،نمیخواستم گرما زدت کنم . وقتی با عصبانیت بیشتری بهم خیره شد ؛ بیشتر خندم گرفت . با بهزاد و خواهرش هم خداحافظی کردم و ازشون جدا شدم . به خونه برگشتم و شروع کردم به درس خوندن، ولی چه درس خوندنی! جسمم سرجاش بود ولی عقلم و روحم پیش اون دختره ، سادگی که تو چهره اش دیدم تو دخترای امروزی کم دیده می شد . بالاخره دست از کلنجار رفتن با خودم برداشتم و شماره ی بهزاد رو گرفتم ؛چند تا بوق خورد ولی جواب نداد. دیگه داشتم نا امید میشدم و میخواستم قطع کنم که صدای دخترونه ای تو تلفن پیچید ، فکر کردم خواهرشه برای همین سریع گفتم : _ سلام بهناز خانم ، بهزاد نیس ؟ + من بهناز نیستم ! خندیدم، این مدل حرف زدن فقط میتونست ماله اون دختر کوچولو باشه؛ که ظاهرا از من خیلی خشمگین بود . _ سلام کوچولو خوبی ؟ + به لطف شما خیر، الان بهزاد و صدا میکنم نمیدونم چرا ولی ، اون لحظه ته دلم یه چیزی احساس کردم که باعث شد تلفن رو قطع کنم؛ با خودم فکر کردم اگه این دختر ، همون دختری باشه که بهزاد ازش حرف میزد و میگفت دوسش دارم چی؟ بس اصلا درست نبود که من هی بهش فکر کنم! بهتره که دیگه امروز رو فراموش کنم .
  5. 25 امتیاز
    الان دقیقا 6 ماه از آمدنم ت سایت می گذره و خیلی خوشحالم تو سایت هستم رفقایی خیلی خوبی پیدا کردم ت این چند وقت ک عشق ما ، رویی چش ما ، رویی قلب ما جا دارن .. رفقایی ک از وقتی آمدم باهام بودن : @P.A دختری از جنس لطافت ک سرشار از عشقه .. کسی ک وقتی آمدم ت سایت پشتیبانم بود و .. الان دلم برای وجودش ی ذره شده کاشکی الان بود کنارم .. دلتنگتم پری من ♥ @mina_t81 الهی فدایی شتر مرغ بشم من .. مینا دومین نفری بود ک وقتی آمدم با وجودش دل سردم رو گرم ، گرم کرد ، اگر مینا نبود شاید من هم نبود . @ناتاشا دختری ک بعد از این پری و مینا باهام بود خیلی مهربونه و الان خیلی کم پیدا ولــی همینی ک هست برای من کافیه @پرند پرند قشنگمممممم ، دختری ک با اون همه مهربونی بــرای من یک دنیاست ، پرند عشق منه ♥ @N.a25 نسترن خودممم رو عش♥قـــه .. مهربون ، دلسوز ، فداکار و البته رفیق خودممم .. دختری ک برای من تک ، تکه ! @M@hta چی بگم ؟ هر چی بگم بازم کمه .. مهتا عشق منه ! کسی ک بهم راه و رسم زندگی رو یاد داد ، کسی ک وقتی هست هیچ کمبودی ندارم مهتاااااااااا عشق و زندگی من ک بی اون هیچم ! @Yasi.. یاسک من ، یاسی من ، الوی سبز من ! عزیزمممم اینقدر مهربونه ک حد نداره و با همین مهربونی هاش من رو عاشق خودش کرده .. @PEGAH هیییییییییی روزگار .. پگاه کیه ؟ پگاه همه وجوود سونیاست ، پگاه چی بگم ؟ وقتی الان نیستی چن روز من رو ت خماری گذاشتی پگاه دلتنگتم فقط برگرد .. @aty.s یه چیزی بگم ؟ وقتی دلتنگ باشی ، یعنی دلتنگ عاطی هستی .. بهترین رفیقیک دیدم ت شرایط سختی ازش کمک خواسم قبول کردم دختری ک هر چی بازم کمه ! عاطی دوست مهربون من خیلی دوست دارم ♥ @B.T اقا بابک خودمون ! اقا پلیسه ! بابی هم خیلی خوووب مهربون بود و وقتی بود کلی از وجودش داداشم خوشحال بودم . @GOD OF OUT نمیدونم درست تگ کردم یا ن ! ولــی سپهررر برادری از جنس مهربونی ک خیلی دوسش دارم ! @*عارفه* مهربون ، دلسوزززز .. دوست دارم ابجی ♥ ( عاشقتونممممممممممممممممممم ببخشید کسی اگر از قلم افتاد )
  6. 24 امتیاز
    با سلام خدمت تمام کاربران عزیز خصوصا دوستانم که همیشه تو قلبم جا دارند و مطمئنا رابطه ی ما اینجا تمام نخواهد شد . و دور از فضای مجازی هم با هم در ارتباط خواهیم بود . عزیزانی که با مهر و عشقشون منو همیشه شرمنده ی خودشون کردن . طبق قولی که داده بودم و مسئولیتی که داشتم تا آخرین نفس تو این سایت با تمام توانم هم کار و هم حمایت کردم . قصد رفتن همیشگی رو ندارم ولی از مقام مدیریت انصراف میدم و ممکن که مثل سابق نتونم بیام . اما شک نکنید که حتما بهتون سر میزنم و بازم بتونم کمکتون می کنم ولی تو این سایت دیگه مسئولیتی ندارم و تا مدتی هم نخواهم بود و این برای مشکلات شخصی بنده در دنیای واقعی هستش 😁😊 تو این سایت دوستایی پیدا کردم که تو دنیای واقعی نتونستم پیدا کنم . ممنونم از همتون که انقدر با عشق با من و همراه من بودید . عزیزایی که هرچی از قلب مهربونشون بگم کم گفتم واقعا . میدونم بد قولی میشه گفتم میام اما فقط می تونم بگم شرایط سختی برام ایجاد شده که وقت زیادی از من می گیره و قادر نیستم مثل سابق کنارتون باشم برای همین کارو به عزیزان تازه نفس میدم که مطمئن هستم هزاران برابر از من بهترن و می تونن همراه بسیار خوبی برای شما عزیزان باشن. ناظر و همراه رمان هایی که هستم طبق وظیفه تا آخر رمان هستم کنارشون و جای نگرانی نیست . این پیام هم یک جور اطلاعیه بود تا بدونید در صورت مشکل با دیگر مدیران ارتباط بگیرید . به امید شنیدن و دیدن موفقیت های تمام شما عزیزای دلم ادمین لطفاً بنده رو خلع کنید و امیدوارم در ادامه هم موفق باشید . @mahdi یا حق
  7. 23 امتیاز
    # حسین 2 ساعتی از زنگ زدنم به بهزاد میگذشت و من همچنان، در حال کلنجار رفتن با افکارم بودم که به اون دختر فکر نکنم. کلافه بودم ، اصلا نمیفهمیدم چه اتفاقی داره میوفته، چرا یهو این دختره اینقدر توجه ام رو جلب کرده و فکرم مشغولشه ؟ با صدای زنگ تلفنم به خودم اومدم و با دیدن نام بهزاد سریع جواب دادم _ سلام داداش! + سلام داداش ، خوبی ؟ عذر میخوام زنگ زدی نبودم به جای من دخترداییم کوثر جواب داده . با شنیدن اسم کوثر که ، شباهتی به اسم دختری که بهزاد دوسش داشت نداشت؛ به طرز عجیبی خوشحال شدم ، بس دخترداییش بود، بس اسم این خانم کوچولو کوثر بود . چه قشنگ ! _ خواهش میکنم داداش ، میخواستم بپرسم ببینم همین دخترداییت خون دماغش قطع شد ؟ + آره، چیز جدی نبود تموم شد رفت. راستی عذر میخوام بابت رفتار بد کوثر ! _ نه فدای سرت ایشون حق داشتن + خب دیگه مزاحم نمیشم خداحافظت.... _ قربانت ، خداحافظ تلفن رو روی تخت پرت کردم و به موهام چنگ زدم، با لبخند شروع به سوت زدن کردم . دلیلش رو نمیفهمیدم ولی خوشحال بودم از اینکه کوثر معشوقه ی رفیقم نبود؛ دیگه راحت بودم و میتونستم بی هیچ عذاب وجدانی آزادانه بهش فکر کنم. تو عالم رویا بودم که ،با ورود کیمیا به اتاقم اونم بدون اجازه عصبی شدم و گفتم : _ من به تو صد دفعه نگفتم در بزن ابجی ! سرشو پایین انداخت و عذرخواهی کرد . دلم براش سوخت ، با اینکه مادرمون یکی نبود اما عاشق کیمیا بودم . هرچند سنش کوچیک بود ولی راز دار و همدمی خوبی بود ! بغلش کردم و سرشو بوسیدم؛ رو بهش گفتم _ چی میخواستی وروجک ؟ + هیچی خب، صدای سوتت به گوشم رسید گفتم ببینم چیشده کبکت خروس میخونه؟ گنج پیدا کردی؟ _ نه بابا، شانسم کجا بود گنج گیرم بیاد + بس عاشق شدی ؟ یه لحظه با حرفش کپ کردم ؛اگه حرف کیمیا درست باشه چی؟ یعنی همه ی این رفتارا بخاطر حس عشقه؟ یعنی ممکنه عاشق شده باشم ؟اونم چه عشقی، عشق تو یه نگاه ! + بس عاشق شدی حدسم درسته . با حرف کیمیا به خودم اومدم و با خنده ی عاقل اندر سفیهانه ای گفتم : _ نمیدونم مطمئن نیستم ، شاید + وای بس دارم زنداداش دار میشم؛ کیه کیه اون؟ زود باش بگو چه شکلیه ؟اسمش چیه ؟چند سالشه ؟ بوسش کردی؟ بغلش کردی ؟ قهقهه ای زدم و بریده بریده گفتم : _ یواش ..... یواش دختر خوب .... آروم .... آ....روم .... بپرس +خیلی خب، اسمش چیه ؟ _ کوثر +چند سالشه ؟ _ راستش نمیدونم ! + وا یعنی چی ؟ بس چجوری عاشق شدی ؟ _ برات زوده بگم، فضولی نکن برو ببینم اخمی کرد و غر غر کنان از اتاق خارج شد . لبخندی زدم و به حسی که تازه داشت تو قلبم رشد میکرد فکر کردم .
  8. 23 امتیاز
    # کوثر با رفتن اون پسره ی گستاخ بهزاد به طرفم برگشت و با اخم گفت : _ اصلا رفتارت درست نبود ؛ دیدی که بابت دیر شدن عذر خواهی کرد . اتفاقه ممکنه پیش بیاد حسین خیلی ساکت و مظلومه بد برخورد کردی باهاش ! سرم رو پایین انداختم و جوابی ندادم . به گچ های سبز رنگم که پاهام رو تو خودش حبس کرده بود چشم دوختم ؛ چند روزی از عملم میگذشت و حوصلم تو خونه خیلی سر رفته بود. برای همین پسرعمم و دخترعمم برای عوض کردن حال و هوام پیشنهاد دادن جشن تولد دخترعمم رو تو کافی شاپ بگیریم . حس خوبی نداشتم چون از نگاهای مردم میترسیدم، نگاهایی از جنس ترحم و دلسوزی که اصلا برام خوشایند نبودند ؛ ولی عادت کرده بودم !. " اگر عادت کنی آسان گردد مشکلاتت، اگر عادت کنی لبخند میزنی به تمام دردهایت ، اگر عادت کنی محکم می ایستی و برای عوض کردن سرنوشتت میجنگی. " با توقف ماشین جلوی کافی شاپ، به خودم اومدم. عصام رو برداشتم و دوباره با کمک بهناز راه افتادم. دکتر گفته بود وقتی پاهام تو گچ هس باز راه برم که ضعیف تر نشم؛ منم تمام سعیمو میکردم !اما نمیشد خیلی درد داشت و عذاب آور بود . بالاخره با هزار بدبختی وارد کافی شاپ شدیم ؛ یهو همه ی کله ها به طرف ما چرخید و نگاه همه روی من ثابت موند! اعتنایی نکردم و با قدم های محمکتری راه رفتم. باید ثابت میکردم که نیاز به ترحم ندارم . "من روزی به تمام دنیا ثابت خواهم کرد که ، معلولیت محدودیت نیست. معلولیت درجه ای است از طرف خداوند! معلول آن کسی است که از رسیدن به هدف هایش عاجز است؛ نه منی که غیر ممکن ها را ممکن میکنم!. " میز چهار نفری که کنار پنجره بود رو انتخاب کردیم و نشستیم . بهزاد تلفن و کیف پولش رو در اورد و رو میز گذاشت ؛ در حالی که داشت به سمت سرویس بهداشتی حرکت میکرد گفت : _ من میرم دستامو بشورم، بهناز برو سفارش بده بهناز از جاش بلند شد و به سمت پیشخوان رفت. همون لحظه گوشی بهزاد که رو میز بود شروع به زنگ زدن کرد ؛ بی توجه بهش سرمو پایین انداختم و با انگشتام بازی کردم، ولی دست بردار نبود ! بدون اینکه نگاهی به گوشی بندازم جواب دادم _ بله ؟ + سلام بهناز خانم، بهزاد نیس ؟ اه به خشکی شانس ! مار از پونه بدش میاد دم لونش سبز میشه. برای اینکه مطمئن بشم خودشه گوشی رو از خودم دور کردم و نگاهی به صفحه اش کردم ؛ با دیدن اسم حسین رو صفحه تماس با غیض جواب دادم + من بهناز نیستم ! _ سلام کوچولو خوبی ؟ دستم رو مشت کردم و تو دلم چندتا ناسزا بهش گفتم و خونسرد جواب دادم + به لطف شما خیر ، الان بهزاد و صدا میکنم رو به بهزاد که داشت به میز نزدیک میشد گفتم _ بهزاد بیا تلفن تلفن رو ازم گرفت، ولی با تعجب صفحه سیاه تلفن رو نشون داد و گفت _ کو ؟ + نمیدونم والا ! همین دوستت حسین زنگ زده بود، لابد قطع کرده . _ چی گفتی که قطع کرد ؟ + بخدا هیچی ، فقط گفتم وایسا صدا کنم بهزاد رو _ باشه خودم بهش زنگ میزنم . ******** ساعات خوبی رو کنار هردوشون گذروندم و با خستگی ناشی از تحرک زیاد با اون گچ های سنگین به خونه برگشتم .
  9. 23 امتیاز
    پارت_2 نبردعشق عسلی (وای چه چیزا که بهش نگفتم؛ این همه حرف از کجام در آوردم ،دمم گرم واقعا.) هم اون هم بقیه ی آدمایی ک داخل نونوایی بودند، با دهن باز بهم نگاه میکردند . موقعی که داشتم از نونوایی بیرون می رفتم ، خیلیا با افتخار، خیلیا هم با تعجب و یکی مثل اون مرد با حرص و عصبانیت بدرقه ام کردند. (آخی حتما نمی خواست لو بره که به اون دختر شماره داد.خوبش شد نون منو نداد، رفت نون اون ایکبیری رو داد؛ دفعه ی آخرش باشه که همچین کاری میکنه.) نون رو داخل پلاستیک گذاشتم و به دسته ی دوچرخم آویزون کردم؛ سوار شدم و موهام رو زیر روسریم مرتب کردم. تا رسیدن به خونه فقط رکاب زدم؛ سر راه اون دختر رو دیدم، اما توجهی نکردم. به جاش از خدا خواستم هوای مانتوش رو داشته باشه که جر نخوره و آبروش بره. نون رو داخل سفره گذاشتم، کسی خونه نبود. دوباره سمت دوچرخه رفتم؛ تا خواستم رکاب بزنم ، همین موقع ماشین سفید و خوشگل رضا، پسر خاله ی شوتم کنار دیوار پارک شد؛ و بعدش هم بوق های ممتدی که میزد، خواستم در برم که متاسفانه نتونستم و مجبور شدم کاری که میخواست براش انجام بدم . (همش دستور میده انگار من نوکرشم پسره ی دیوانه.)یک لیوان چایی ریختم و بردم کنارش گذاشتم؛ حواسش به من نبود و پرت گوشیش بود، انقدر کنجکاو شده بودم چی نگاه میکنه که حد نداره! بی خیالش شدم، رفتم آشپزخونه و از برنج و قرمه سبزی که از ناهار مونده بود واسش کشیدم؛ خلاصه تموم مقدمات پرخوریشو فراهم کردم. بهش نگاه کردم، خداییش قیافش طوری بود که نزدیک بود زمینو گاز بزنم. نیشش شل شده بود و دهنش تا بالای سرش رفته بود، چشمای مشکیش قلمبه شده بود؛ خیره شده به چیزی که من هنوز نفهمیدم، بود . (خب عسل دیگه طاقتت تموم شد، بهتره ببینی چی داره نگاه میکنه؛ به روی چشم وجدان جون ام). آروم و پاورچین رفتم کنارش و به زور به صفحه ی گوشیش نگاه کردم؛ وای... دادی زدم که هفت نسلم تونستند صدام رو بشنوند و گوشاشون کر بشه. من چی دیدم وای .... رضا که رنگش پریده بود (قرمز ،متعجب و وحشت زده شده بود ) من توچه وضعی بودم خدا میدونه. رضاگفت :چه مرگته دختر؛ چرا جیغ کشیدی، قلبم اومد تو دهنم. ببین صدای جیغت پرده ی گوشمو پاره کرد. به من من افتاده بودم: اون چی بود رضا داشتی می دیدی ها...؟ اینام فیلمه آخه که تو میبینی؟! تازه یادم افتاد چی گفتم و با دستم جلوی دهنم رو گرفتم و به عکس العمل رضا نگاه کردم؛ اخماشو بیشتر تو هم کرد و به گوشیش نگاه کرد: دختره ی بی عقل بازم فوضولی کردی، آخه چه به تو که بیای تو گوشی من سرک بکشی چی دارم نگاه میکنم. یهو چنان زد زیرخنده که فکر کردم دیوونه شده،گفت: وای خدا دختر تو دیگه کی هستی ها...؟ چیزی نیست عزیزم بیا، بیا نگاه کن. گوشیش رو سمتم گرفت، چشمهام رو بستم و درحالی که از خونه در می رفتم گفتم: خیلی بیشعوری رضاا. صدای خنده های چندشش حرصم رو در می آورد؛ سوار دوچرخه شدم و بعد اینکه روسریم رو درست کردم رکاب زدم و تند از جلوی خونه دور شدم. ( وای خدا باورم نمیشه اون چی بود که رضا داشت نگاه میکرد اه .... اه....با یادآوریش چندشم شد.«فیلمِ بوسو این چیزا بود») *** با شدت زیاد می خواستم بخورم به ماشین، که نفهمیدم چی شد؛ همه جا برام تاریک شد و چیزی حالیم نشد...
  10. 22 امتیاز
    و بالاخره روز رفتن فرا رسید ، طبق برنامه یک روز قبل عروسی راه افتادیم که بریم مراغه خونه ی دایی مامانم . از رو ویلچر بلند شدم و آروم تو ماشین نشستم، بابا ظبط ماشین رو روشن کرد و راه افتاد . تو این چند روز دیگه خبری از اون اقای به ظاهر محترم نبود و من راحت بودم؛ ولی همش صداش میومد تو ذهنم که خیلی آشنا بود ولی باز بیخیال میشدم و بهش فکر نمیکردم ! پشت چراغ قرمز وایسادیم و منتظر موندیم که چراغ سبز بشه، شیشه رو پایین دادم و سرم رو بردم بیرون. هوای پاییز عجیب به دل می نشست، بارونی که به سرعت خودش رو به شیشه ماشین میکوبید خبر از اومدن فصل سرما میداد ؛ چشام رو بستم و به صدای بارون گوش دادم، بعد از چند دقیقه وقتی چشام رو باز کردم تو ماشین بغلی یه نفر رو دیدم، یه شخص خیلی آشنا، یکی که با وجود یک بار ملاقاتش باز هم زیاد ازش خوشم نمیومد ،دوست بهزاد، حسین! اونم با لبخند به من خیره شده بود؛ خواستم بهش اخم کنم اما همون لحظه ماشین از جا کنده شد و ما از ماشین اون خیلی دور شدیم. **************** # حسین به کوثری که روبروم بود خیره شدم، چشماش رو بسته بود و لبخندی رو لبش بود ، چقدر چهره اش معصوم و آرامش بخش بود . نمیتونستم چشم ازش بردارم افسوس که حتی قبول نکرد باهام آشنا بشه؛ ولی من میخواستمش ! با دیدن دوبارش فهمیدم که این دختر همون دختر رویاهامه ، بالاخره چشماش رو باز کرد و با تعجب به من خیره شد . بازم چشمای مشکیش میدرخشید، اما طولی نکشید که با سبز شدن چراغ از من دور شد . چشمام رو بستم و زیر لب زمزمه کردم منم اگه حسین یا کیارش باشم تو ماله خودمی، باید ماله من بشی ! ماشین رو گوشه ای پارک کردم و سریع شماره اش رو گرفتم ، اما بعد از 3 تا بوق رد داد . براش نوشتم : _ میدونم گفتم دیگه مزاحم نمیشم اما نتونستم تحمل کنم ، خواهش میکنم یه فرصت بهم بده بزار آشنا شیم باورکن قصد اذیت ندارم . + چی میخوای از جونم ؟ _ فدای جونت ، فقط میخوام همدمم باشی قول میدم اذیتت نکنم، مطمئن باش پشیمون نمیشی ؟فقط کمی آشنا بشیم ،اصلا من نوکرت خوبه ؟ + من نوکر نمیخوام، دست از سرم بردار ! _ نمیتونم اینو ازم نخواه، از هیچیم نمیترسم برو به بابات بگو ،ولی به من نه نگو. + فقط برای اینکه شرت کم بشه باشه، ولی باید فکر کنم! _ فردا منتظر جوابتم. دیگه چیزی ننوشت و منم با امید و خوشحالی اینکه ممکنه فردا جوابش مثبت باشه ، به سمت خونه حرکت کردم .
  11. 22 امتیاز
    پارت_3 نبردعشق عسلی باحوله خیسی که روی پیشونیم گذاشته شد ،از خواب بیدارشدم؛ با تعجب به جایی که حضور داشتم نگاه کردم. هرچی فکر کردم، به نظرم آشنا نیومد؛ شخصی کنارم نشسته بود و با صورت پوشیده شده به من نگاه می کرد. با وحشت از جای ام بلند شدم، با دستی که روی شونم گذاشت، تلاشش رو می کرد که مانع اینکار بشه؛ اما گوش ندادم و به زور از جای ام بلند شدم. متعجب و وحشت زده به اطراف نگاه می کردم؛ جای تمیزی بود، با یک دکور مشکی و خاکستری که حالت غمزده داشت . با خودم گفتم:(من اینجا چکار می کنم؟!) حواسم پرت دکور و تموم وسایلی بود که جوری غم رو بهم القا می کردند. برگشتم و به همون شخص نگاه کردم، حتی خودش هم مثل خونش عجیب وغریب بود. شنلی پوشیده بود که مانع دیدنش می شد. با من من پرسیدم :منو تو آوردی اینجا؟توکی هستی؟!اینجا چرا اینطوریه؟!تو...تو... اصلا کی هستی؟!...ای خدا یه چیزی بگو تو رو خدا هنگ کردم. حرفی نزد و به جای آن اشاره کرد رو کاناپه بشینم؛ اعتراضی نکردم و به حرفش گوش دادم. خودش هم ناگهان غیب شد ومن تنها موندم. با تعجب یک بار دیگه اطراف رو از دید گذروندم(اینجا کجاست آخه؟!) خونه ی نسبتا کوچیکی بود؛ چیز زیادی جز یک میز و گلدون پر از گل های مشکی نبود، پنجره ها همه با روزنامه پوشیده شده بود. تعجبم هرلحظه بیشتر می شد و یک عالم سوالای جورواجور تو ذهنم درست می شد. دوباره پیداش شد؛ یک سینی، با دوتا فنجون هم رنگ مشکی تودستش بود؛ اومد روبروم و سینی رو روی میز گذاشت. انگار بدجوری به رنگ مشکی علاقه داشت، با ابروهای بالارفته نگاهش کردم. فنجون رو برداشت و به طرفم گرفت. دیگه ازش نمی ترسیدم،اما هنوز کمی از وحشت تو دلم بود،گفتم :یعنی بگیرمش؟ سرشو به معنای تایید تکون داد. گفتم-ببخشید اینو میگم منو نمیخای بکشی که آره؟ بازم هیچی نگفت؛( لال که نیست، هست؟!) مجبورکی فنجونو از دستش گرفتم... اه... چندشم شد؛ قهوه واسم ریخته بود. فنجون رو با چندش نزدیک لبم بردم؛ بینیم رو با یک دستم گرفتم، داشتم استخاره میکردم که یهو با دستش تموم محتویات رو داخل دهنم فرو برد. مثل قبلا اصلا تلخ نبود،شیرینم نبود؛ نمیدونم طعمش هرچی که بود عالی بود و من خوشم اومده بود. بهش نگاه کردم؛ با (تعجب) گفتم:چته بابا از قهوه بدم میاد چکار می کنی تو؟!.. از جاش بلند شد و گفت:وقتشه بریم خانوم کوچولو. با تعجب از جام بلند شدم:کجا؟ توجهی نکرد و فقط راه خودشو ادامه داد. منم چیزی نگفتم و با بی میلی دنبالش راه افتادم؛ خندم گرفت(اینم به من خانوم کوچولو گفت؛ حرفم که زد خداروشکر، یک لحظه فکر کردم لاله طفلکی.) یهو یادم اومد که ماشینی به سمتم اومده و نزدیک بود بهش بخورم. (ن...ن...نکنه من مردم ها... ن؟وای...این آقای شنل پوش عزراییل هست ؟!وااای خدا یعنی من مُردم؟!... انقدر زود؟) سرجام میخکوب شدم و بهش نگاه کردم؛ راهرو رو همینجوری داشت می رفت، وقتی فهمید من وایستادم برگشت و گفت:چرا وایستادی؟ -ب...بب... ببینم من الان زنده ام یا مرده؟! اومد کنارم و گفت:منظورت چیه؟ با کف دستم به پیشونیم زدم و گفتم: مگه من نمی خواستم به ماشین بخورم ،پس الان چی شد. آیامُردَم؟ -چرت نگو دختر بیا دنبال ام نمی خوای که خانوادت نگرانت بشن؟
  12. 21 امتیاز
    مقام جدیدم چند تا لایک داره؟❤🤗
  13. 21 امتیاز
    #حسین 1 مهر 1394 از اون روز به بعد بهزاد رو ندیده بودم و اونم خبری ازم نمیگرفت ؛ انگار میخواست خوب فکرامو بکنم . تو این یکماه زیاد فکر کردم ، درباره آینده ام، درباره مشکلاتی که ممکن بود پیش بیاد، درباره حرف مردم و یا حتی مخالفت بابام، راستش میترسیدم از اینکه نتونم طاقت بیارم و عقب بکشم ! اونوقت نمیدونستم باید احساسات خراب شده ی یک دختر رو باید چطور جوابش رو بدم ؟ ولی از طرفی نمیتونستم فراموشش کنم و یه نیرویی هی وادارم میکرد بهش فکر کنم. تا اینکه امروز تصمیمم رو گرفتم، من حاضر بودم کوثر رو همه جوره با همون شرایط قبولش کنم و دلش رو بدست بیارم. اگه اونم قبولم میکرد حاضر بودم بخاطرش تو روی همه وایسم و از انتخابم دست نکشم؛ دیگه خسته بودم از روزای تکراری ، دلم میخواست یکی باشه لبخند به لبم بیاره، یکی که گذر زمان رو کنارش فراموش کنم ، یکی که به عشق بودنش زندگی کنم و عجیب بود که قلبم و عقلم هردو تو این موضوع نظرشون کوثر بود و همین برام کافی بود که ، جرقه ی عشق رو تو دلم شعله ور کنم . گوشیم رو برداشتم و به بهزاد پیام دادم : _ من شماره ی کوثر رو میخوام ! طولی نکشید که جواب داد : + برای چی ؟ _ اجازه بده بشناسمش ،خواهش میکنم ! بهت قول میدم اگر قبولم کنه خوشبختش کنم ، نمیزارم آب تو دلش تکون بخوره . +خوب فکراتو کردی؟ مطمئنی ؟ _ آره مطمئنم، اشتباه نمیکنم نگران نباش . +0910..... _ ممنون داداش خیلی ممنونم ،لطفا چیزی به کوثر نگو تا خودم بگم کی هستم با خوشحالی دستام رو بهم کوبیدم و بعد از سیو کردن شمارش بهش زنگ زدم . چند تا بوق خورد ولی جواب نداد، با ناامیدی گوشی رو خاموش کردم و از خونه زدم بیرون . ******* #کوثر با صدای بابا که بهم میگفت گوشیم زنگ میخوره از خواب بیدار شدم ، ولی دیر شده بود ؛تلفن قطع شده بود . به شماره ی ناشناسی که رو صفحه گوشی افتاده بود نگاه کردم و به بابا گفتم : _ نمیشناسمش ! و از اونجایی که بابای بنده شدیدا غیرتی بود گفت : _ شمارشو بگو با گوشیه خودم بگیرم ببینم کیه نمیدونم چرا ولی اون لحظه یه حسی بهم گفت نباید اجازه بدم بابا شماره رو بگیره ؛ برای همین قسمت تنظیمات رفتم و صدای زنگ گوشی رو پلی کردم ، بعد سریع وانمود کردم که تلفن زنگ میخوره و جواب دادم . جوری صحبت کردم که انگار یکی از دوستام زنگ زده ! _ الو سلام، ستایش تویی؟ خوبی ؟ بابا با شنیدن اسم ستایش خیالش راحت شد و به تلویزیون دیدنش ادامه داد . منم بعد از کمی حرف زدن الکی با ستایش خیالی پشت تلفن، گوشی رو کنار گذاشتم و به این فکر کردم که ممکنه اون شماره کی باشه ؟ اصلا من چرا اون شماره رو ندادم به بابا؟
  14. 20 امتیاز
    18 اردیبهشت 1396 تقریبا 2 سال از رابطمون میگذشت و همه چیز عالی بود . بابای حسینم دیگه پذیرفته بود که من با پسرش در ارتباطم ، منو حسین خیلی باهم خوب بودیم و شدیدا وابسته هم بودیم جوری که بدون شب بخیر هم خوابمون نمیبرد و صبح ها هرکی زودتر بیدار میشد به اون یکی صبح بخیر مینوشت. از هرلحظه و هر ثانیه ی هم خبر داشتیم ، در واقع باهم زندگی میکردیم یه جورایی. اگه اون دلش گرفته بود به من میگفت و من حالش رو خوب میکردم و همین طور برعکس ، عین کف دست هم دیگه رو میشناختیم و خنده ها و غم هامون رو تقسیم میکردیم . بابای حسین هفته پیش با بابام صحبت کرده بود و امروز اینجا بودن برای خواستگاری از من، خیلی استرس داشتم و تو اتاقم نشسته بودم تا مامانم صدام کنه . بخاطر مشکلم من چای نمیبردم و مامانم این کار رو میکرد . یک ساعتی تو اتاق نشسته بودم ولی خبری نشد، دیگه داشتم شک میکردم چه خبره که صدای بابا اومد که داشت صدام میزد. شالم رو مرتب کردم و از اتاق خارج شدم. با تعجب به خونه ای که جز مامان و بابا کس دیگه ای توش نبود خیره شدم ! با نگاهم از مامانم پرسیدم چه خبره که سرش رو پایین انداخت؛ انگار بابا متوجه سوالم شد چون جواب داد : _ از همه چی خبر دارم ، پسره همه چی رو گفت به بهزادم زنگ زدم گفت 2 ساله دوستید ،خجالت نمیکشی میخواستی ابروی مارو ببری ؟در و همسایه برامون حرف در بیارن؟ تو با چه رویی به این پسره گفتی بیاد خواستگاری؟ برای چی گفتی؟ برای پول نداشتش؟ برای بیکار بودنش؟ برای دانشجو بودنش؟ برای خونه و ماشین نداشتش؟ برای چی؟ جواب بده. با بغض گفتم : + دوسش دارم ! _ غلط کردی دوسش داری ، دیگه حتی اسمشم نیار و فراموشش کن. بخدا قسم یه بار دیگه بدونم این پسره حرف میزنی بد میشه . هروقت آدم شد و با کار و زندگی خوب اومد خواستگاری اونوقت حرف از دوست داشتنش بزن . و با فریاد ادامه داد : _ حالا برو اون گوشی لعنتیت رو بیار ! در حالی که گریه میکردم گوشی رو بهش دادم که سیم کارتش رو در اورد و شکست . ******************** از اون روز به بعد بابا برام سیم کارت جدید خرید و حتی شماره ی خونمون و سیم کارت خودشم عوض کرد .یک ماه بعدم از اون خونمون اسباب کشی کردیم و جای دیگه ای رفتیم. بابا هر از گاهی بهم گوشزد میکرد که هرگز سمت حسین نرم، منم دیگه دورش رو خط کشیده بودم و هیچ خبری ازش نداشتم. اولاش خیلی سخت بود، گریه میکردم و چیزی نمیخوردم، افسرده بودم و دلم براش تنگ میشد. اما کم کم عادی شد و خودم رو جمع کردم. دیگه حتی بهزادم حرفی ازش نمیزد تا من حالم بدتر نشه ؛هر شب با فکر اون میخوابیدم و صبح با فکر اون بیدار میشدم. دوریش خیلی سخت بود! ولی داشتم تحمل میکردم و من دیگه کوثر قبلی نبودم ، من دیگه اون کوثر شاد و قوی نبودم، حالا دیگه افسرده و شکسته بودم !.
  15. 20 امتیاز
    شب بعد از خوردن شام با کمک مامانم به اتاقم رفتم و روی تختم دراز کشیدم؛ هندزفری رو تو گوشم گذاشتم و به اهنگ گوش دادم. زیاد نگذشته بود که گوشیم زنگ خورد، همون شماره ناشناس بود! بلافاصله جواب دادم، ولی حرفی نزدم و سکوت کردم تا اون صحبت کنه، که بفهمم دختره یا پسر ؟ همون لحظه صدای پسرانه ی آشنایی تو گوشی پیچید : _ سلام +..... _الو ؟ +...... _ الو صدام میاد ؟ باز جوابی ندادم که قطع کرد ، صداش عجیب اشنا بود ولی نفهمیدم کی بود . 2 دقیقه بعد پیام اومد، بازش کردم _ سلام خوبی ؟ کنجکاوی مثل خوره افتاده بود به جونم و از طرفی ضربان قلبم رو هزار بود و استرس زیادی به سراغم اومده بود ؛ سریع تایپ کردم + سلام ممنون، شما ؟ _ منم خوبم ممنون ! + نگفتم شما خوبی یا نه، پرسیدم شما کی هستی ؟ _ به من میگن فرشته ی مهربون ! با لبخند جواب دادم : + نه بابا ؟ به منم میگن دختر شاه پریان! _ بس دختری؟! اوه اوه سوتی دادم خاک تو سرم ، برای اینکه ادامه نده و دردسر نشه، گوشی رو خاموش کردم و خوابیدم . ***************** امروز قرار بود مامان اینا برن خرید . چون قرار بود بریم مراغه عروسی پسر دایی مامانم ، زیاد دلم نمیخواست برم چون هنوز نمیتونستم رو پای خودم وایسم؛ اما مامان اینا اصرار داشتن برای روحیه ام خوبه و باید بریم . عروسی 7 مهر ماه بود و این مادر ما دقیقه نود یاد لباس افتاده بود ! منم که مثل همیشه بخاطر مشکلم خرید نمیرفتم و هرچی لباس داشتم مامان خودش میخرید ؛خلاصه که اینا رفتن و من موندم و پاهایی که توانی برای راه رفتن نداشتن . حوصلم خیلی سر رفته بود گوشیم رو روشن کردم تا کمی سرگرم بشم، اما باز کردنم همانا و دیدن چندتا پیام همانا ،بازم همون شماره، یکی یکی بازشون کردم _ کجا رفتی ؟ _ اسمت چیه ؟ _ ناز نکن جواب بده، اسم من کیارشه 20 سالمه بیا آشنا بشیم ! _ خوابیدی ؟ _ شب بخیر دختر شاه پریان . با عصبانیت براش نوشتم : + ببین نمیدونم کی هستی و چی میخوای ؟ ولی مزاحم نشو برو رد کارت، من بدردت نمیخورم. 5 دقیقه نشد که گوشیم زنگ خورد، با همون عصبانیت و لحن خشن جواب دادم : _ بله بفرمایید ؟ +....... _ الو، با شمام ؟ +...... _ الو، الحمدلله لال هستی فکر کنم ؟ صدای خنده ی ریزش اومد اما سریع قطع کرد و پشت بندش پیام داد : _ لال نیستم، تلافی کار دیشبت بود که جواب دادی ولی حرف نزدی، مساوی شدیم دختر شاه پریان !. + عوضی، بیشعور ، مزاحم باز دوباره زنگ زد؛ با فکر شیطانی که به ذهنم رسید جواب دادم : _بله ؟ +سلام _ علیک سلام ،چی میخوای؟ +هیچی، آشنا بشیم ؟ _ ببین آقای به ظاهر محترم! یا همین الان گورتو گم میکنی یا گوشیو بدم بابام . و سریع با عصبانیتی الکی داد زدم : _ بابا .....بابا دستپاچه شد و با لحن شرمنده ای گفت: + باشه باشه ، قاطی نکن ببخشید، لطفا به بابات چیزی نگو ! _ دیگه مزاحم نشو . + چشم ببخشید ،خداحافظ و قطع کرد. نفسی از سر آسودگی کشیدم ، باز قلبم تند تند میزد و همون استرس دیشبی به سراغم اومده بود ؛ اولین بار بود که اینجوری میشدم و دلیلش رو نمیدونستم ولی به جورایی برام شیرین بود !.
  16. 20 امتیاز
    به دنبال این حرف کمی آروم شد و یقه ام رو ول کرد. _ خب بر فرض که باور کردم، حالا میخوای چیکار کنم؟ عاشق دخترداییم شدی؟ مرد حسابی تو حتی نمیشناسیش که کیه و چیکارس ،چطوری دل بستی ؟! + میدونم ، ولی بخدا ازش خوشم میاد ؛اجازه بده کم کم بشناسمش . از اون روز که دیدمش مدام میاد تو ذهنم ! _ قبل اینکه تصمیم بگیری باید یه چیزی رو بدونی، کوثر معلوله ، شبیه دخترایی نیس که میشناسی، خیلی حساسه ولی در عین حال خیلی قوی و پر انرژیه . به وضوح متوجه شدم که رنگم پریده و دستام سرد شده + یعنی چی که معلوله ؟ _ همین که شنیدی ، 6 ماهه بدنیا اومده و از بچگی معلوله ، مشکل ذهنی کمی داشت که خداروشکر رفع شد ، ولی مشکل حرکتیش هنوزم هس . میتونه راه بره ولی مثل ادمای سالم نه، 10 روزیم میشه که عمل دومش رو انجام داده ؛ وقتی تو ماشین دیدیش پاهاش تو گچ بود ولی چون داخل ماشین نبودی متوجه نشدی . نمیگم دختر بدیه نه اتفاقا خیلی دختر خوب و باحالیه ، مطمئنم اگه سالم بود خوشبخت ترین زوج میشدین ! ولی حالا که این مسئله هس گفتم که دوباره درباره ی آیندت فکر کنی. هضم حرفاش برام خیلی سخت بود ! اون لحظه به هیچی نمیتونستم فکر کنم و مطمئنم اگه میموندم تصمیم اشتباهی میگرفتم ؛ بس بدون حرفی از بهزاد دور شدم و یه خداحافظ آرومی زیر لب زمزمه کردم. سوار ماشین شدم و به سمت خونه رفتم ، نیاز به فکر کردن داشتم ؛ فکر کردن به آینده ای که ممکن بود خیلی سخت باشه !. ************** # کوثر 27 شهریور 1394 تو مطب دکتر نشسته بودم که نوبتم بشه و برم گچ هام رو باز کنم. استرس زیادی داشتم ، با اینکه بدتر از اینارو کشیده بودم ولی باز میترسیدم ، از اینکه درد بکشم یا بجای خوب شدن بدتر بشم؛ دکتر گفته بود که بعد از بازشدن گچ ها پاهام چون خیلی وقته بی حرکت تو گچ موندن و ضعیف هستن یه مدت نمیتونم راه برم و باید با ویلچر حرکت کنم. مامانم و بابامم برای اینکه بهتر بشم تصمیم گرفته بودن امسال مدرسه نرم و بکوب ورزش کنم . با صدا زدن اسمم ، به کمک مامان و بابام وارد اتاق دکتر شدیم ، با دستور دکتر روی تخت دراز کشیدم و منتظر موندم تا گچ هام رو باز کنن . دکتر دستگاهی رو روش کرد و شروع کرد به بریدن گچ هام، قطره اشکی از چشمم پایین اومد! ترس تو دلم خونه کرده بود، خسته بودم از این اتفاق ها، خسته بودم از بیمارستان و دکتر اما چاره ای نداشتم؛ تقدیرم بود ! باید میجنگیدم ، باید تحمل میکردم تا رسیدن روزهای خوب . دکتر بعد از باز کردن گچ شروع کرد به کشیدن بخیه های زانوم ، درد نداشت اما سوزشی رو احساس میکردم، پاهام از ضعف میلرزید و خیلی لاغر شده بود. با صدای دکتر که ، خبر از تموم شدن کارش میداد به آرومی از تخت بلند شدم ؛ اما بلند شدن همانا و پخش زمین شدنم همانا ، با گریه گفتم : _ میدونستم دارید دروغ میگید ، دیگه نمیتونم راه برم ، دیگه نمیتونم ! دکتر با این حرف با ارامش گفت : _ نه دخترم این چه حرفیه ، گفتم که پاهات خیلی بی حرکت مونده ضعیف شده باید تقویت بشه که بتونی راه بری. بهت قول میدم بهتر از قبل میشی . با حرف دکتر کمی آروم شدم؛ بابا بغلم کرد و روی ویلچری که تازه گرفته بودیم قرارم داد و بعد از خداحافظی از دکتر به سمت خونه حرکت کردیم .
  17. 20 امتیاز
    چند روزی از اون ماجرا میگذشت و من همچنان تو عالم هپروت سیر میکردم ؛ هیچ تمرکزی نداشتم و مدام تو فکر بودم. دیگه یقین داشتم که دل باختم! اونم به دختری که فقط اسمش رو میدونستم و یک بار دیده بودمش . ترم تابستان برداشته بودم تا بیکار نمونم . به استاد هاشمی که داشت با دقت زیادی درس رو توضیح میداد خیره شدم ، تا بلکه کمی از فکر بیرون بیام اما نمیشد ؛ همون لحظه بغل دستیم رضا روی برگه ای که جلوم بود نوشت ( کیارش چته تو فکری؟ ) خودم اسم کیارش رو خیلی دوست داشتم ، چون مامانم انتخاب کرده بود برای همین به خیلیا میگفتم کیارش صدام کنن. خودکارم رو برداشتم و نوشتم ( عاشق شدم! ) یهو با صدای بلند زد زیر خنده که ، همه با تعجب به سمت ما برگشتن. استاد هاشمی که مرد مهربون و شوخ طبعی بود گفت : _ صالحی ( رضا )، چیزه خنده داری هس؟ به ما هم بگو بخندیم ،از خنده که آدم ضرری نمیکنه . رضا در حالی که از خنده سرخ شده بود ؛ خندش رو قورت داد و گفت : _ نه استاد چیزه مهمی نبود، عذر میخوام ! اما استاد انگار امروز با خودش عهد بسته بود که به ما گیر بده و متوجه موضوع بشه . _ حسینی ( من ) ، تو بگو چی شده ؟ دستپاچه شدم و آروم گفتم : _ هیچی استاد ! + بسیار خب بس قصد ندارید اعتراف کنید، خودم الان متوجه میشم . و به دنبال این حرف به طرف میز ما اومد و برگه رو از رو میز برداشت؛ بعد از خوندنش با لبخند بهم نگاه کرد و از ما دور شد . نیم ساعتی هم درس داد و بالاخره زنگ خورد. وسایلام رو جمع کردم و خواستم با رضا از کلاس خارج شم که، صدای استاد هاشمی مانعم شد !. _ حسینی ، تو بمون پسرم . با تردید نگاهی به رضا کردم و به سمت استاد رفتم . _ بفرمایید استاد ! برگه ای که از میز ما برداشته بود رو به دستم داد و گفت : _ تقریبا همسن تو بودم که عاشق هم دانشگاهیم شدم. دختری که خیلی سر تر از من بود و جرات اعتراف عشقم رو برای همین بهش نداشتم ؛ ترجیح دادم با این عشق تو دلم زندگی کنم ولی بهش چیزی نگم چون از نه شنیدن میترسیدم ، گذشت و گذشت تا ترم جدید وقتی اومد متوجه حلقه ی تو دستش شدم .ازدواج کرده بود، حالم گرفته شد و حتی گریم گرفت ،ولی کاری از دستم بر نمیومد اون لحظه فقط من بودم و حسرت عشقی که تو دلم بود !. به اینجا که رسید مکثی کرد و با لبخند تلخی ادامه داد : _ این رو گفتم که توام عاقلانه رفتار کنی و مثل من حسرتی نداشته باشی. یادت نره خیلی زود دیر میشه! برو به عشقت اعتراف کن، از نه شنیدن نترس ، از تفاوتی که بینتون هس، نترس از موانع و بی توجه به سختی هایی که هس فقط به حرف دلت گوش بده !. لبخندی زدم و بعد از تشکر کردن از کلاس خارج شدم. راس میگفت ، خیلی زود دیر میشد! هرچند نمیشناختمش اما حس خوبی بهش داشتم، چشماش خیلی ساده و معصوم بود و همین کافی بود برای جذب شدنم بهش، باید به دستش میاوردم . با تصمیم ناگهانی ، بی توجه به صدا زدنای رضا از دانشگاه خارج شدم و سوار ماشین بابا شدم و به سمت خونه ی بهزاد حرکت کردم . ******* جلوی در خونه ی بهزاد نگه داشتم و از ماشین پیاده شدم . خدا خدا میکردم که خونه باشه ؛ زنگ در رو چند بار فشردم و منتظر ایستادم که ، صدای بهزاد تو ایفون پیچید : _ کیه ؟ + منم داداش ،میشه چند لحظه بیای جلو در ؟ طولی نکشید که بهزاد اومد بیرون . _ سلام حسین جان خوش اومدی، بیا داخل + سلام نه قربانت حالت خوبه ؟ _ ممنون، ولی قطعا دلیل اومدنت اونم این موقع نمیتونه پرسیدن حال من باشه ! + صدرصد ،راستش میخوام باهات حرف بزنم ولی از عکس العملت میترسم !. _ چی شده ؟ + خب خودت میدونی که من تو بچگی مادرم رو از دست دادم و خیلی سختی کشیدم؛ تا خودم رو جمع و جور کردم و به اینجا رسیدم . از تنهایی اصلا خوشم نمیاد و همیشه دنبال کسی بودم که واقعا خوب باشه و بتونم عشق رو باهاش تجربه کنم! حالا که اینجام کاملا یقین دارم که اون شخص رو پیدا کردم . با تعجب نگاهم کرد دستش رو روی شونم گذاشت و پرسید _ خب درکت میکنم ،عشق چیز عجیب و قشنگیه! خوشحالم که تجربش کردی ، حالا کیه اون دختر خوشبخت ؟ + دختر داییت کوثر! به دنبال این حرف بهزاد با چشمای به خون نشسته سمتم خیز برداشت ، یقه ام رو گرفت و با داد گفت : _ چی گفتی ؟ یه بار دیگه تکرار کن تا همینجا خفت کنم! + هرکاری دوست داری بکن ، ولی به روح مادرم قسم قصد بدی ندارم ، نه قصد اذیت و نه قصد بی ابرویی کردن ، فقط از دخترداییت خوشم اومده و میخوام بشناسمش .بخدا حسم پاکه اگه قصد مزاحمت داشتم که نمیومدم به تو بگم .
  18. 19 امتیاز
    نام رمان : خدای تاریکی نام نویسنده : رضا . س ژانر : تخیلی ، غمگین خلاصه : شاین ، شب قبل از تولدش خوابی می بیند و وقتی از خواب بیدار می شود،با کابوسش مثل آیینه روبه رو می شود. زندگیش در دست تغییر قرار می گیرد و حقایقی را می فهمد که بسی تلخ هستند و درگیر دنیایی ناشناخته می شود دنیایی پر از ناشناخته ها و این اتفاقات شروعی، بی پایان است  مقدمه : آنگاه که زاده شود سیزدهمین شاهزادهِ ای از دنیای سیاه ، آخرین پیشگویی ،اولین پیشگو به حقیقت می پیوندد . سرنوشت همگان تغییر می کند و دروازه های آینده به روی محارم بسته می شودند . حقایقی تلخ شکل می گیرند و حقیقت، شکل تازه ایی به خود می گیرد . درآن دم که قدم در دنیایی ناشناخته می نهد ، دنیایی پر از شگفتی و خیال که در آن هر کاری ممکن است. معرفی و نقدرمان خدای تاریکی ناظر: @*عارفه*
  19. 19 امتیاز
    23 خرداد 1398 # کوثر با صدای عاقد به خودم اومدم : _ دوشیزه مکرمه ی محترمه، سرکار خانم کوثربیات، برای بار آخر میپرسم آیا وکیلم شما را به عقد دائم آقای حسین حسینی در بیاورم ؟ تو آیینه به حسین خیره شدم و با لبخند گفتم : _ با اجازه پدر و مادرم و بزرگترا بله ! صدای بله ی من تو صدای جیغ و دست فامیل گم شد. عاقد دوباره گفت : _ آقای داماد از جانب شمام وکیلم ؟ حسین هم با لبخند بله رو داد و باز صدای جیغ و هورا ها بلند شد. بابا بعد از بغل کردن حسین من رو بغل کرد و برام آرزوی خوشبختی کرد و مامان هم همینطور ، بعدش نوبت کیمیا و بابای حسین رسید . کیمیا رو خواهرانه تو آغوش گرفتم؛ بابای حسین جعبه ای رو دستم داد و پیشونیم رو بوسید . خیلی خوشحال بودم از اینکه بالاخره به عشقم رسیدم .خوشحالم که بابا ایندفعه مخالفتی نکرد و ما با وجود کلی سختی و حرف مردم باز هم، از هم دست نکشیدیم و ماله هم شدیم و من عاشق این آقای به ظاهر محترم بودم . با عشق به حسین خیره شدم که زمزمه کرد : _ دیوونه ی دوست داشتنی ،از دلم کاش نری، خواستی کم باش ولی باش . + دوست دارم عشقم ! _ من بیشتر خانم کوچولو . **************** دیوونه تر از مجنون عاشق تر از لیلی عشق اول و آخرم به همون نگاه اول قسم هر روز بیشتر از دیروز دیوونتم دیوونه دوست داشتنی "پایان" 17 شهریور 1398 ساعت 15:00 سخن آخر : از همه ی عزیزانی که ما رو تا اینجا همراهی کردن متشکریم و تشکر ویژه از هانیه خانم و انجمن نودهشتیا که باعث شدن ما دوباره با هم باشیم امیدواریم از داستان عشقمون خوشتون بیاد اگر هم نیومد شرمنده . یادتون نره تحت هیچ شرایطی از عشقتون دست نکشید. نظرات شما رو تو صفحه اینستاگرام : kosarbayat398 دوست داریم مشاهده کنیم با آرزوی موفقیت برای همه عزیزان و عاشقان . یا علی ، دوستدار شما ( کوثر و حسین ) .
  20. 19 امتیاز
    +سلام ممد کجایی؟ -سلام داش ممد ، من دارم میرم پیش ممد +باشه برو منم با ممد میام پیشتون...
  21. 19 امتیاز
    بهِ سلامتیِ اونایی کهِ واقعا مَـردن ، نَه اونایی کهِ باٰ اِدعاشون دَهنِ خر و پارهِ کردن . . ‌.!
  22. 19 امتیاز
    ‌ نگرانِ حرفِ مردم اگر نبوديم... مسيرِ زندگيمان طورِ ديگرى رقم مي خورد... دوست داشتن هايمان را راحت تر جار مي زديم... لباسى را بر تن مي كرديم كه سليقه ى واقعيمان بود دلمان كه ميگرفت،مهم نبود كجا بوديم، بى دغدغه اشك مي ريختيم... صداى خنده هايمان تا آسمانِ هفتم مي رفت با پدر و مادرمان دوست بوديم... حرفِ يكديگر را مي خوانديم... نگرانِ حرفِ مردم اگر نبوديم،... خودمان براى خودمان چهارچوب تعريف مي كرديم روابطمان را نظم ميداديم دخترها و پسرهايمان، حد و مرزِ خودشان را ميشناختند نيمى از دوست داشتن هايمان، به ازدواج منجر ميشد نگرانِ حرفِ مردميم اما كه چگونه رفتار كنيم ... كه مبادا پشتِ سرمان حرف بزنند... كه مبادا از چشمشان بيفتيم.. كه مبادا قطع شود روابط خانوادگي مان ما در دورانى هستيم... كه نه براى خودمان... براى مردم زندگى مي كنيم!
  23. 19 امتیاز
    پارت_4 نبردعشق عسلی (وای پس من زنده ام؟!) یک بار دیگه پرسیدم:خب پس الان قضیه چیه من نمی فهمم؟پیش تو چکار می کنم؟کی منونجات داد؟ جوابی که خواستم نداد:اِنقدر حرف نزن دختر جون فقط دنبالم بیا. اعصابم به هم ریخت که جواب سوالاتم رو نمی داد؛ با صحنه ای که روبروم دیدم تعجبم بیشتر شد. حیاط بزرگ،با وجود درختهای بزرگ و شاخه های بلند، محوطه رو تاریک کرده بودند؛ همچنین برگهای پاییزی و سطل رنگی که کنار تنه ی درخت افتاده بود. ذوق زده خواستم به سمت برگا برم ناگهان جلویم رو گرفت و مانع ام شد. -کوچولو کجا میری؟گفتم دنبال من بیا نه اینکه هرجایی که خودت دوست داری مگه نه؟! وا مگه جرم کرده بودم که این شکلی کرد. - به جون خودم نخواستم کاری بکنم فقط چند تا از اون برگا خواستم بردارم. با دستم اشاره کردم که اون هم به برگا نگاه کرد. چیزی نگفت، به سمت برگها رفت و چند تا از روی زمین برداشت؛ بعد هم سمت من برگشت. برگهاروبه دستم داد. -خوب دیگه بیا دنبال ام. با ذوق به برگهای دستم نگاه می کردم و دنبال آن مرد می رفتم. درحیاط رو باز کرد، من رو به بیرون راهنمایی کرد. دوچرخم تمیز _تمیز کناری بود. کنارش رفتم، درحالی که نگاهم روی دوچرخه بود به مرد شنل پوش هم نگاه می کردم. با خودم گفتم:یعنی خودش اینو تمیز کرده؟ برگهارو داخل صندوق جلوی دوچرخم گذاشتم. سوار دوچرخه شدم، به فردی که نه می شناختمش،نه اسمش رو می دونستم و نه قیافش رو دیدم نگاه کردم. شنلش رو جلوتر آورد و به کنارم آمد. -ببین کوچولو این راه رو مستقیم با کمک گلهای کاشته شده که سرراهت هست میری، تا به خونتون برسی؛ ماجرای امروز رو هم برای هیچ کس نباید تعریف کنی حتی مامانت، فهمیدی؟! با تعجب گفتم:آ...آره فهمیدم اما آخه چرا؟... ادامه ی حرفم با صحبتش نصفه موند. : خانم کوچولو دیگه سوال نکن بهتره بری. بیخیال سوال پرسیدن شدم و پوفی کردم. : باشه به هرحال بابت اینکه منو نجاتم دادی ،تشکر میکنم . خواستم رکاب بزنم که دوباره گفتم:راستی خیالت راحت نه از این ماجرا و نه از جایی که داخلش زندگی می کنی، واسه کسی تعریف نمی کنم؛ خبرکش نیستم، بازم ممنون. منتظر حرفی از جانبش شدم که دیدم نیست. روم رو برگردوندم، طبق همون حرف، گلهای رازقی رو دنبال کردم و خیلی راحت به کوچه مون رسیدم. چقدر جالب، فکر نمی کردم مزرعه ی کنار کوچمون همچین چیزی داشته باشه. اما برام سوال بود که اون چرا إنقدر جای پرتی زندگی می کرد. کاش می تونستم حداقل جواب سوالاتم رو بگیرم. به پشتم نگاه کردم ،نفهمیدم چرا دلم می خواست دوباره به همون جا که اون شخص نجاتم داد برم ؛ قبل اینکه کسی منو ببینه سمت خونه رفتم. آخرین برگهای پاییزی رو داخل ورقه ی آلبوم گذاشتم، با لذت یک بار دیگه صفحه زدم و بهشون نگاه کردم. این آلبوم، پر از یادگاری هایی که داشتم بود، وآخرین صفحه اش را برگهایی که خاطره ی امروز رو برام تداعی می کرد، پر کرد. حواسم پرت بود که ناگهان با صدای عثمان به خودم اومدم؛ عثمان، برادر کوچولوی نازم با سه سال اختلاف سن، با دستی پر از پاستور که معلوم بود با بازی کردن برده بود، سمت کمدش رفت. منم کنجکاوی نکردم و آلبومم رو بستم، روی قفسه ی کتابهایم گذاشتم وبه سمت پذیرایی رفتم. بابا دراز کشیده بود و تلویزیون تماشا میکرد. مامان هم کنار تلویزیون نشسته بود و سبزی پاک میکرد. کنار مامان نشستم و مشغول شدم؛ اما تمام حواسم پرت ماجرای امروز بود. تا به خودم آمدم متوجه شدم مامان مدتی بود ،که صدام میکرد. بهش نگاه کردم. با اخم بهم خیره شده بود. - دختر حواست کجاست ؟ببین اومدی کمکم یا خرابکاری کنی؟ با تعجب به سبزی ها نگاه کردم،همشون رو ریز_ریز کرده بودم. مامان: عسل، چی شده؟!خیلی پکری،مشکلی پیش اومده؟ با این حرفش طوری شدم،آخه چطور تعریف می کردم؛ من قولی داده بودم که باید بهش عمل می کردم. لبخندی زدم:نه مامان جون چیزی نشده، امروز فقط تو نونوایی بحثی پیش اومد؛ خودتونو اذیت نکنید. راستی رضا کجاست؟ مامان لبخندی زد، درحالی که سینی به دست با سبزی ها بلند می شد به سمت آشپزخونه بره گفت: تو هم که فقط با زبونت آخر یه کاری برای ما درست می کنی؛ بیرون رفته، گمون کنم شب هم نمیاد . باخوشحالی گفتم:واقعا ایشالله که اصلا نیاد. (با اتفاقی که امروز درست کرده بود ،دلم میخواست ِخرِخرَشو بجوأم.) تقریبا سه سالی میشه که به خاطر کار و درسش خونه ی ما اومده زندگی کنه؛ نمیدونم کی قصد رفتن داره. مدام میگه دنبال خونه است؛ اما کو؟من که نمی بینم. مامان از داخل آشپز خونه گفت:چکار به بچه داری، هروقت که نمیاد خوشحال میشی؛ هان دختر؟مثلا پسر خالته ها؟!
  24. 19 امتیاز
    پارت_1 نبردعشق عسلی عسل.. پاهام فلج شداز بس ایستادم؛با خودم گفتم چرا نوبت من نمیشه، اه. این سر صف ایستادن، برای نون گرفتن خدایی چقدر چرته.) با خوشحالی رفتم جلو،دیگه کسی جلوم نبود و نوبت من شده بود؛ اما مَردیکِه سمت آقایون رفت. با دیدن این واکنش مخم سوت کشید و با اخم به حرکات ایشون نگاه کردم. تقریبا پنج دقیقه ای اون طرف بودکه بعد سمت ما اومد، ولی پول رو از من نگرفت و به جاش از پشت سری ام که یک دختر لوس و پر از نقاشی رو صورتش بود گرفت؛ بهش چشمک هم زد. با خودم گفتم:(خدایا آدم خلق کردی یا میمـون؛ سرکارهم دست از سر این کاراشون بر نمی دارند.) میخواست بره که دیگه تحمل نکردم و گفتم: آقا نمی خواید پول من رو هم بگیرید؟! ابروهاش رو بالاداد و در حالی که نگاهش به سمت دختره بود، گفت:کوچولو یک دقیقه وایسا نون پشت سریت رو بدم بعد. دوباره میخواست بره که گفتم:اما الان نوبت من بود آقا ،ولی به جاش دارید نون پشت سریم رو که اصلا هم نوبتش نبود رو می دید. اخم کرد و گفت:کوچولو، گفتم صبر کن الان میام نون تو رو هم میدم. بی توجه رفت و به من محل نداد(به من میگی کوچولو؟ عوضی چشم چرون.) به دختره که داشت بهش می خندید نگاه کردم.( چقدر هم که خوشگله به خدا)دوباره با چند تا نون برگشت و با لبخند نون رو دستش داد و گفت: برگه رو هم بگیر، خوشگل خانم منتظر تماست هستم . البته این رو آروم گفت، چون گوشام تیز بود شنیدم؛ دختره هم خندید و بعد رفت. حواسم به مانتوش بود که هر لحظه امکان داشت جر بخوره. با صدای چشم چرون به خودم اومدم:خب کوچولو چقدر نون می خوای؟ گفتم : چه عجب فهمیدید منم ه وجود دارم. خنده ای کردو گفت: کوچولو چرا حرص می خوری حالا؟ تو هم که بزرگ بشی همچین اتفاقاتی برات نمی افته. (خوبه ، تو اگه بدونی من چند سالمه چشمای درشتت از کاسه در میاد؛ ولی همین مشکلم اینه که قدم کوتاهه.) پول رو دادم و رفت؛ چند ثانیه بعد با نون برگشت ودرحالی که نون رو ازش می گرفتم، گفتم:به جای اینکه چشم چرونی کنید، بهتره مثل آدم کارتون رو انجام بدید آقا. بعدشم اگه من مثل اون دختره بزرگ تر بشم ،هیچ وقت واسه پسری مثل تو که حواست رو جمع نمی کنی تو چه مکانی هستی و باید چکار کنی ، از خودم ادا در نمیارم که زودتر نون گیرم بیاد و یک پاداش (شماره) هم داشته باشم. من اگه جای اون دختره بودم ،ازت شکایت می کردم و یک کشیده هم مهمون صورتت می کردم با اجازه.
  25. 18 امتیاز
    💙لینک صفحه ی نقد رمان💙 نام رمانـ«نبرد عشق عسلی» نویسنده♡ نجمه صدیقی♡ ژانر= جنجالی_عاشقانه هدف♕نویسندگی♕ ساعت پارت گذاری✓ نامعلوم✓ خلاصه: عسل دختری مهربان، امااز جنس انسان های شجاع و کم سن و سال؛دختری که با ورود به دنیای تاریک مرد مرموز و خطرناک، سرنوشت خود را به سیاهی و تاریکی می کشاند. و اما... در بین این تاریکی ها قلبی که بی پروا برای مرد سیاه پوش میتپد.همین ماجرا باعث میشود، مجبور به پیمودن راهی شود که خطرناک است. هم اینک مرد سیاه پوش، کسی که از دل تاریکی ها بیرون آمده است، با انتخاب عسل دنیای خود را به سمت روشنی سوق می دهد و اما آیا این انتخاب دنیایش را چگونه تغییر می دهد؟ مقدمه: من کیستم؟ آیا تنها یک مرد مرد خطرناک؟! کسی که همانند گرگ، شماری از دختران را به چنگال کشیده و درون دره افکنده؟ من کیستم؟ همان کسی که با ریا و بدکاری خوی گرفته؟ و یا آن کسی که با روشنی دشمنی می کند؟ هم اینک دفتر سیاه خود را باز می کنم. و بر سیاهی ورق می نویسم... تاریکی درون سینه. سینه ای که رحم را نمی فهمد و تا جان در بدن دارد دنیای شماری از دختران را به سرنوشتی نامعلوم دعوت کرده...
  26. 18 امتیاز
    شاه به وزیر دستور داد که تمام شترهای کشور را به قیمت ده سکه طلا بخرند. وزیر تعجب کرد و گفت: اعلیحضرت حتماً بهتر میدانند که اوضاع خزانه اصلاً خوب نیست و ما هم به شتر نیاز نداریم. شاه گفت فقط به حرفم گوش کن و مو به مو اجرا کن. وزیر تمام شترها به این قیمت را خرید. شاه گفت حالا اعلام کن که هر شتر را بیست سکه می خریم. وزیر چنین کرد و عده دیگری شترهای خودشان را به حکومت فروختند. دفعه بعد سی سکه اعلام کردند و عده‌ای دیگر وسوسه شدند که وارد این عرصه پر سود بشوند و شترهای خود را فروختند. به همین ترتیب قیمت‌ها را تا هشتاد سکه بالا بردند و مردم تمام شترهای کشور را به حکومت فروختند. شاه به وزیر گفت حالا اعلام کن که شترها را به صد سکه می خریم و از آن طرف به عوامل ما بگو که شترها را نود سکه بفروشند. مردم هم به طمع سود ده سکه ای بار دیگر حماسه آفریدند و هجوم بردند تا شترهایی که خودشان با قیمت های عمدتاً پایین به حکومت فروختند را دوباره بخرند. وقتی همه شترها فروخته شد، حکومت اعلام کرد به علت دزدی های انجام شده در خرید و فروش شتر، دیگر به ماموران خود اعتماد ندارد و هیچ شتری نمی خرد. به همین سادگی خزانه حکومت از سکه های مردم ابله و طمع کار پر شد و پول کافی برای تامین نیازهای ارتش و داروغه و دیوان و حکومت تامین شد. وزیر اعظم هم از این تدبیر شاه به وجد آمد و اینبار کلید خزانه ای را در دست داشت که پر بود از درآمد. این وسط فقط کمی نارضایتی مردم بود که مهم نبود چون اکثرا اصلا نمی فهمیدند از کجا خورده اند. شاید این داستان تخیلی باشد ولی هر روز برای ما آن هم در قرن بیست و یکم تَکرار میشود. مردمی که در صف سکه، دلار، خودرو، لوازم خانگی، سود های بانکی بالا، سهام انواع بورس و غیره هستند خودشان هم نمیفهمند که در نهایت چه کسی برنده است
  27. 18 امتیاز
    16 شهریور 1397 # حسین یک سال بود از کوثر خبری نداشتم، جز اینکه از بهزاد شنیده بودم با اجبار باباش سیم کارتشو عوض کرده و نمیخواد با من حرف بزنه ، باباش حتی بخاطر من خونشون رو عوض کرده بود . چندباری به بهزاد التماس کردم که نشونه ای از کوثر بهم بده یا حداقل یه کاری کنه ببینمش، اما میگفت اگه ببینمش هوایی میشم و نمیذاشت. تو این یکسال تقریبا تمام شرط های بابای کوثر رو به جا اورده بودم و آماده بودم برای دوباره روبرو شدن ، ولی دست و بالم بسته بود چون نشونه ای ازشون نداشتم . حالا دیگه سرکار میرفتم و درسم تموم شده بود؛ خونه و ماشینم میدونستم اگه یکمم کار کنم میتونم بخرم. تو خونه نشسته بودم که کیمیا با عجله اومد تو اتاقم و گفت : _ داداش .... داداش، از فالوورای اقا بهزاد انیستای کوثر رو پیدا کردم . به سمتش خیز برداشتم و گوشی رو از دستش گرفتم. نگاهی به پیج کوثر انداختم و کیمیا رو محکم بغل کردم ؛ با لحن شادی گفتم: _ داداش فدات شه، یه دونه ای ! سریع یه پیج فیک برای خودم ساختم و کوثر رو فالوو کردم ،از رو استوری و پست هاش فهمیدم تو انجمن نودهشتیا جلد میزنه. تو مرورگر وارد انجمن شدم؛ ولی هیچ اشنایی باهاش نداشتم و نمیدونستم چجوری باید کوثر رو پیدا کنم. تو تاپیک ها مینوشتم که دنبال کوثر میگردم و اینجا گرافیسته ولی کسی جوابگو نبود، تا بخش چت رو پیدا کردم و اونجا نوشتم که یه خانمی به نام هانیه جواب داد : _ میخوای چیکار کوثر رو ؟من میشناسمش. + لطفا بگید چجوری پیداش کنم کار واجبی دارم . جوابی نداد و من همچنان داشتم دنبال کوثر میگشتم که پیامی تو انجمن بهم اومد، بازش کردم ، با خوشحالی به کوثر که نوشته بود : چیکارم داری؟ جواب دادم: _سلام زندگیم ! + سلام اقای حسینی . _ حالا شدم اقای حسینی بی معرفت ؟ + خواهش میکنم پیام نده ، برای چی اومدی اینجا؟ _ اومدم که بگم هرچقدر پسم بزنی بازم باهات میمونم. من شرط های باباتو به جا اوردم و حالا میخوام ماله من بشی . + نمیشه بابام نمیزاره برای خودت دردسر درست نکن . _ هیچی نمیشه تو به من بسپارش ، فقط بگو هستی یا نه ؟ + هستم ! شمارش رو بهم داد و بهش زنگ زدم. بعد یکسال شنیدن صداش بهم آرامش میداد؛ گفتیم از دلتنگی هامون، گفتیم از عشقمون که هنوز پا برجا بود ، گفتیم از روزای خوب باهم بودن و نقشه های آیندمون ،گفتیم و اشک های خوشحالی بخاطر باهم بودنمون ریختیم و قول دادیم دیگه هیچوقت هم دیگه رو ترک نکنیم .
  28. 18 امتیاز
    24 آذر 1394 2 ماه از دوستیم با حسین میگذشت ؛ ولی چند روزی بود دیگه باهاش حرف نمیزدم چون حس میکردم بابام بهم شک کرده و بهناز میگفت ممکنه اگه بفهمه برای حسینم بد بشه. از طرفی بهناز از بهزاد شنیده بود که بابای حسین وقتی متوجه رابطمون شده زیاد خوب برخورد نکرده، منم نمیخواستم مشکلی بین خانواده اش پیش بیاد برای همین عقب کشیدم . هرچند سخت بود ولی رفتم، دو هفته ای بود که نه جواب زنگش رو میدادم و نه پیاماش رو ، وقتیم بهزاد بهم گفت حال حسین خوب نیس چرا اینجوری میکنی؟ گفتم که بهش بگه من به درد اون نمیخورم بس بهتره برم که خوشبخت بشه . امروز تولدم بود و کل فامیل اومده بودن خونمون برای تولدم. خیلی دلم میخواست حسینم بود ولی حیف که نمیشد ! تو فکر همین بودم که برام پیام اومد ، حسین بود : _ تولدت مبارک جوجوی بی معرفت ، دوست دارم ! با بغض پیام رو خوندم و چیزی براش ننوشتم . مامان کیک رو روی میز گذاشت و همه شروع به خوندن شعر تولدت مبارک کردن؛ چشام رو بستم و آرزو کردم خدا خودش فکری به حال دل عاشقم بکنه. شمع هارو فوت کردم و تو آغوش مامان و بابا فرو رفتم ، همه یکی یکی جلو اومدن و تولدم رو تبریک گفتن . بعد از باز کردن کادو ها ، داشتیم میوه میخوردیم که بهزاد و بهناز چیزی تو گوش بابا گفتن و به سمتم اومدن، بهزاد رو بهم گفت : _ پاشو لباس بپوش ، میریم یه جایی + کجا _ سوپرایزه، پاشو زود باش . پا شدم و مانتوی قرمزم رو همراه با سوییشرتم تنم کردم و به بهزاد گفتم : _ بریم من حاضرم . از همه خداحافظی کردیم و از خونه خارج شدیم؛ بهزاد جلوی همون کافی شاپی که برای بهناز تولد گرفتیم نگه داشت . پیاده شدیم و به داخل رفتیم ، چند دقیقه ای اونجا نشسته بودیم و هرچی از بهزاد و بهناز میپرسیدم چه خبره میگفتن الان میفهمی. با کلافگی به روبروم نگاه میکردم که دستای کسی رو چشمم قرار گرفت و صدای دلنشینش تو گوشم پیچید: _ حدس بزن من کیم ؟ چقدر دلتنگش بودم، دلتنگ دیوونه بازیاش، دلتنگ محبت های قشنگش! با لبخند گفتم : + آقای به ظاهر محترم ؟ _ داشتیم جوجه ،فرشته ی مهربون باید میگفتی ! دستاش رو از چشمم برداشت و بوسه ای به گونم زد. اولین بار بود بعد از دوستیمون تو بیرون میدیدمش؛ رو صندلی کنارم نشست و به گارسون اشاره ای کرد. دستام رو گرفته بود و با لبخند نگاهم میکرد ، با خجالت سرم رو انداختم پایین که گفت : _ دو هفته اس غریبه شدم ؟ همون لحظه گارسون کیک تولدی رو جلو روم گذاشت که روش نوشته بود تولدت مبارک خانم کوچولو. 3 تایی باهم شروع کردن به تولدت مبارک خوندن و اشاره کردن که شمع رو فوت کنم .نفسمو نگه داشتم و یهو محکم شمع رو فوت کردم، همگی دست زدن و دوباره تبریک گفتن ، حسین شاخه گلی رو بهم داد و دستبند ظریفی رو که آویزی به شکل قلب داشت به دستم بست .تشکری کردم که گفت : _ تشکرت قبول نیس، اگه میخوای قبولش کنم به حرفام گوش بده ! + چه حرفی ؟ _ دقیقا نمیدونم چرا تلفنامو جواب نمیدی؟ ولی متوجه شدم که بخاطر من و مخالفت خانواده ام اینکارو کردی .ببین کوثر من اگه قرار بود عقب بکشم یا از بودنت ناراحت شم و ترکت کنم هیچوقت به طرفت نمیومدم. از اولم گفتم من تورو بخاطر خودت دوست دارم و با جون و دل میپذیرمت بس فکرای غلط نکن !. لبخندی به این مرد مهربون زدم و گفتم : _ ببخشید ،حالا آشتی ؟ + آشتی کوچولو ! برای اینکه زحماتشو جبران کنم خم شدم و دم گوشش از ته دل گفتم : _ دوست دارم عزیزم ! + من بیشتر خوشگلم ! یکساعتی اونجا بودیم و بعد از بگو و بخند و خوردن کیک دومم با بهزاد و بهناز به خونه رفتم. این تولد یکی از بهترین تولدای عمرم بود، چون توش حسین وجود داشت. حسینی که دیگه یقین داشتم که بهش علاقه مندم !.
  29. 18 امتیاز
    7 مهر 1394 # کوثر اون یک روزم گذشت . ما به مراغه اومدیم و تو هیجان عروسی ، راستش کمی خوشحال بودم از اینکه تو فضای شادی بودم و امروز روز حنابندان بود. همه توی جنب و جوش بودن ،منم گوشه ای نشسته بودم و نگاه میکردم به کاراشون ،من که کاری نمیتونستم بکنم ! جز نشستن ، مثل همیشه نه میتونستم برقصم ، نه میتونستم مثل خیلیا کفش پاشنه بلند بپوشم یا کارهارو ردیف کنم . کنارم دختری به اسم لیلا نشسته بود و هی حرف میزد ؛ داشت درمورد مدرسه میگفت که با پخش شدن آهنگی حرفش رو قطع کرد رو رفت وسط . چیزی نگذشته بود که اومد دستم رو گرفت و اصرار کرد که برم باهاش برقصم ؛ خبر نداشت که نمیتونم! بغضم گرفته بود و هی میگفتم نمیتونم ، اما گوشش بدهکار نبود .خالم به ما نزدیک شد و نمیدونم تو گوش لیلا چی گفت که رفت . بغضم در حال شکستن بود و نمیخواستم کسی ببینه! مامانم که حالم رو دید کمکم کرد و من رو به اتاق برد تا کمی آروم بشم ؛ بالاخره بغضم شکست !صدای هق هقم تو صدای بلند آهنگ گم می شد . هیچ کس از دل من خبر نداشت، هیچ کس نمیدونست پشت ظاهر قوی من ، باطنی شکسته و خسته بود . گوشیم تو دستم لرزید ؛ همون آقای به ظاهر محترم بود که داشت زنگ میزد ! دیگه داشت رو اعصابم راه میرفت ،در حالی که داشتم گریه میکردم با همون لحن بغض دارم جواب دادم : _ بله ؟ + سلام دختر شاه پریان ! _ سلام اقای به ظاهر محترم ! + نه دیگه نشد، من فرشته مهربون بودم . فین فینی کردم که با لحن جدی پرسید : + چیزی شده ؟ _ نه ! + دروغ نگو، بگو چی شده ؟ دوباره بغضم شکست و گریم گرفت که باعث شد با نگرانی بپرسه : + چرا گریه میکنی چی شده؟ بگو توروخدا . جریانی که چند دقیقه پیش اتفاق افتاد رو گفتم و با لحن ملتمسانه ای ادامه دادم : _ من معلولم ،مریضم، میفهمی ؟خیلی کارارو نمیتونم انجام بدم ،حسرت خیلی چیزا تو دلم هس ،سالم نیستم که اگه دوست بشم بگی بیا بیرون بتونم بیام، نه نمیتونم! حتی بدرد زندگی هم نمیخورم ،بدرد هیچی نمیخورم .با بودن من فقط زندگی خودت خراب میشه، خودت عذاب میکشی و خسته میشی بس دست از سرم بردار . + مهم نیس چی هستی، حتی اگه خدای نکرده فلجم باشی برام مهم نیس ،مطمئن باش من خسته نمیشم. فقط یه شانس به هردومون بده بنظرم میتونیم باهم خوش باشیم ؛ یا به قول معروف هم دیگه رو کامل کنیم . قلبم لرزید! حس با ارزش بودن بهم دست داد، تا حالا کسی به من نگفته بود مهم نیس مشکلت چیه فقط خودت مهمی ، اولین بار بود که یه مذکر بهم ابراز علاقه میکرد . برای لحظه ای فکر کردم که چرا نشه ؟شاید خیلیم خوب پیش بره ،منم حق دارم به یکی دل ببندم و کی بهتر از کیارش که من رو با ارزش میدونست و با وجود مشکلم قبولم داشت ؛ ولی با این وجود تردید داشتم برای همین گفتم : _ ببین شوخی ندارم، دارم جدی میگم اگه بخوای میتونم ثابتم کنم. الان ما دوست بشیم فردا بگی بریم بیرون نمیشه، بعدشم من همش 13 سالمه بچم میخوای چیکار با من دوست بشی ؟ + میدونم باور کردم، گفتم که مهم نیس، نمیگم بریم بیرون تو فقط باشی بسه و بچه هم باشی مشکلی نیس منم سن زیادی ندارم با هم بزرگ میشیم . و زد زیر خنده ! _ کوفت، برای چی میخندی بهت رو دادم ؟ + آدم با فرشته مهربونش اینجوری حرف میزنه ؟ _ بابا اعتماد به سقف! + خب مادمازل من منتظر جواب شمام . _ نمیدونم قراره چی بشه ولی یه حسی میگه آدم خوبی هستی ، باشه پیشنهادت قبول . ولی دست از پا خطا کنی من نیستم؛ اما تا زمانی که تو باشی منم هستم! + تا تهش باهاتم جوجو . _ به به جوجوام که شدم ،دیگه قراره چی بشم؟ خدا میدونه. + مثلا میتونی در آینده خانمم بشی! _ خب دیگه پررو نشو . +چشم کوچولو ! با شنیدن واژه ی کوچولو با تعجب و لکنت گفتم : _ تو..... تو ....دوست بهزاد نیستی همون حسین ؟ + چرا من همونم . با عصبانیت ادامه دادم : _ بس به من دروغ گفتی که اسمت کیارشه؟ اصلا چرا نگفتی دوست بهزادی؟ از الان داری دروغ میگی؟ اصلا خداحافظ !. + وایسا وایسا کوچولو، بخدا بهت دروغ نگفتم من اسمم تو شناسنامه حسینه، ولی اکثرا بهم میگن کیارش میتونی از بهزاد بپرسی . میخواستم بهت بگم که میشناسمت اما ترسیدم چون احساس میکنم تو از دوست بهزاد متنفری . _ نه متنفر نیستم ،اون روز چون تو گرما معطلمون کردی ازت عصبی بودم. + خوبه، چون اصلا خوشم نمیاد دختری که بهش علاقه دارم ازم متنفر باشه . من اسم کیارش رو بیشتر دوس دارم ولی تو هرکدومو راحتی بگو . _ منم از کیارش خوشم میاد!
  30. 18 امتیاز
    سلام و خسته نباشید. لطفا علاقه مندان دریافت این مقام کاربری فورم زیر رو پر کنند. (با رنگ دیگه جلوی سوال ها جواب بدید) 1.اسم و فامیل؟ 2.سن؟ 3.میزان تحصیلات؟ 4.وقتی عصبانی عموما چیکار می کنی؟ 5.اسم سه تا از نزدیک ترین دوست های توی انجمنت؟ 6.تلگرام داری؟ 7.روزانه چند ساعت آنلایین هستی؟ 8.روزانه چند ساعت می تونی برای سایت وقت بذاری؟ 9.اکانت فیک داری؟ 10.بن شدی و یا اخطار گرفتی؟ چرا؟ 11.مدرسه و یا دانشگاه ها باز بشن، برنامت برای سایت چیه؟ 12.خجالتی ای یا اعتماد به نفست بالاست؟ 13.دوست داری گروهی کار کنی یا تکی؟ 14.اگه مقام مدیریت رو بگیرم...؟ 15.توی سایت های دیگه فعالیت دارم،ندارم؟ 16.قبلا مقام داشتی و یا از مقامی انصراف دادی؟ تیم مدیریت سایت نودهشتیا موفق و موید باشید یا علی...
  31. 18 امتیاز
    فصل اول پارت 1 *راوی (شاین)* روز ها و سال ها به سرعت برای من سپری می شدندو من نمی دانم آیا نوشتن این خاطرات درست است یا خیر؟! از لحاظ احساسی، نه بهتر است بگویم از صمیم قلب دوست دارم که بخشی از خاطراتم را بنویسم، خاطرات دوران جوانی و نوجوانی اَم را ! دورانی پر از فراز و نشیب ها، پر از اتفاقات باور نکردنی و غیر عادی که هر کدامشان می توانند، مسیر زندگی هر فردی را تا ابد عوض کنند . اتفاقاتی به دور از باور که در فکر هیچ موجود زنده ایی نمی گنجد. نمی دانم از کجا آغاز کنم؟ شاید بهتر باشد از دوران 16 سالگی اَم آغاز کنم، زمانی که کم کم به حقایقی پی بردم که زندگی اَم را دگرگون ساخت . زمانی که در هر کجا قدم می نهادم حضور اشخاصی را احساس می کردم که دورا دور در تعقیبم بودند اما زمانی که به پشت سر خود باز می گشتم کسی را نمی دیدم . با خود می گفتم شاید تمامی این ها تصویری از تخیلات خویش باشند . گاهی اوقات نیز در خواب ، رویاهایی می دیدم که باورشان برایم دشوار بود . رویاهایی که گاه در حدی واقعی به نظر می رسیدند که انگار تکه ایی از گذشته ام هستند ، گذشته ایی تلخ و باور نکردنی که آنها را به یاد نمی آوردم ،گویا در اثر حادثه ایی آن ها را به فراموشی سپرده بودم ، اما احساسی در درونم مهر تایید بر این رویاها می زد . رویا هایی نظیر سقوط امپراطوریِ مردمانی که شکوه و عظمت شان بر زبان تمامی ابعاد بود . تا این که پی به حقایقی بردم که باورشان برایم دشوار بود و باعث تغییر زندگی من شدند ، حقایقی بسی تلخ که از آن روز نحس آغاز گردیدند، روز تولد 16 سالگی اَم. در آن مدت خواب هایم در حدی ترسناک و واقعی بودند که هنگام بیدار شدن از خواب تا مدتی توان تکان خوردن از جایم را نداشتم در خواب هایم موجوداتی را می دیدم که تا به حال نظیرشان را ندیده بودم ، شاید داستان هایی در مورد موجوداتی که هیچ انسانی ندیده ، شنیده بودم. اما دیدن آن ها در خواب هایم برایم غیر ممکن و غیر قابل باور بود موجوداتی که به خوابم می آمدند و به زبانی ناشناخته با من سخن می گفتند ، زبانی که تنها اثری که از خود به جا می گذاشت تنها سر درد بعد از بیدار شدنم از خواب بود . تا آن گاه که آن خواب را دیدم . خوابی متفاوت تر از بقیه *روز تولد* شب هنگام بود، در خواب خانه ی خود را می دیدم . هنگام جشن تولد 16 سالگی اَم بود . بعد از تمام شدن جشن همه جا در تاریکی محض فرو رفت . خاموشی که سراسر خانه را در خودش فرو برد.افراد حاضر از ترس ، توان تکان خوردن نداشتند، صداهای عجیب به گوش می رسید وگاه سایه های سفیدی دیده می شدند ،سایه هایی که از وجودشان مطمئن نبودم و حضورشان را فقط از خطای دید تلقی می کردم. بعد از لحظاتی صدایی به سردی یخ،بر فضا طنین انداخت، صدایی که سوز عجیبی در تک تک کلماتش وجود داشت . با بر زبان آوردن تک تک کلمات توسط آن صدای مرموز خانه به لرز در می آمد، صدایی که انگار در ذهن تک تک اهالی خانه طنین می انداخت و رُعب و وحشت را به دل اهالی خانه وارد می کرد.
  32. 18 امتیاز
    “معرفت” یه موقع ای لباس رفاقت بود الان “منفعت” جاشو گرفته
  33. 18 امتیاز
    خواب خواب بودم یهو یه ماساژور اومد داخل . از همون دورا دور برام دست تکوم داد. به به خدا از خانومی کمش نکنه اومد بالا سرم ،یهو تخت شروع کرد به لرزیدن. ایول دستگاهش رو حتما روشن کرده. واستا واستا من که خوابم. بابا دم خودم جیز نگاه کن کیفیت خواب فول اچ دی . ای بابا جنبه تعریف هم نداره دستگاهش خاموش شد. یهو دوباره روشن کرد . صبر کن ببینم خاک برسرم گوشیم رو سایلنته داره زنگ می خوره . من چجوری تخصص گرفتم با این وضعم الله و اعلم. جواب دادم. +هووووووم. صدای جیغ جیغ شیدا پیچید تو گوشم. _چرا جواب نمی دی الهی گره کفنت و پاپیونی ببندم. یه نیم نگاه به ساعت کردم .اووووه ساعت ۲:۳۰صبحه. +احیانا ملت ساعت ۲:۳۰صبح به جز تخت جای دیگه ای هم هستن؟. _معلومه که هستن داماد دکتر سیدی رو می خوان ببرن اتاق عمل. +خب ببرن به من چه می خوای برای سلامتی ایش ختم قرآن بزارم . _منگول تو باید بالا سر عملش باشی. دوستی کوبیدم تو سرم. البته با این کار گوشیم افتاد رو تخت. نفهمیدم چطور قطع کردم سر سری یه مانتو شلوار پوشیدم و مقنعه ام رو هم سرم کردم و گوشی و سویچ و حرکت. از اتاقم اومدم بیرون پله ها رو دو تا یکی اومدم پایین که شاتالاق خوردم به یه چیز به شدت محکم. +ای تو روح عمت ما که اینجا ستون نداشتیم. سپهر _خواهری ستون ندارین داداش دارین که. مریضات حالشون بد شده؟. +برادر من اصول دین می پرسی ها خو معلومه دیگه، پ ن پ تلق تلق دارم سرزده میرم ذوق زده شن. به بابام بگو که رفتم.
  34. 18 امتیاز
    یه پسر بود که زندگی ساده و معمولی داشت اصلا نمیدونست عشق چیه عاشق به کی میگن تا حالا هم هیچکس رو بیشتر از خودش دوست نداشته بود و هرکی رو هم که میدید داره به خاطر عشقش گریه میکنه بهش میخندید هرکی که میومد بهش میگفت من یکی رو دوست دارم بهش میگفت دوست داشتن و عاشقی مال تو کتاب ها و فیلم هاست.... روز ها گذشت و گذشت تا اینکه یه شب سرد زمستونی توی یه خیابون خلوت و تاریک داشت واسه خودش راه میرفت که یه دختری اومد و از کنارش رد شد پسر قصه ما وقتی که دختره رو دید دلش ریخت و حالش یه جوری شد انگار که این دختره رو یه عمر میشناخته حالش خراب شد اومد بره دنبال دختره ولی نتونست مونده بود سر دو راهی تا اینکه دختره ازش دور شد و رفت اون هم همینجوری واسه خودش با اون حال خراب راه افتاد تو خیابون اینقدر رفت و رفت و رفت تا اینکه به خودش اومد و دید که رو زمین پر از برفه رفتش تو خونه و اون شب خوابش نبرد همش به دختره فکر میکرد بعضی موقع ها هم یه نم اشکی تو چشاش جمع می شد چند روز از اون ماجرا گذشت و پسره همون جوری بود تا اینکه باز دوباره دختره رو دید دوباره دلش یه دفعه ریخت ولی این دفعه رفت دنبال دختره و شروع کرد باهاش راه رفتن و حرف زدن توی یه شب سرد همین جور راه میرفتن و پسره فقط حرف میزد دختره هیچی نمیگفت تا اینکه رسیدن به یه جایی که دختره باید از پسره جدا میشد بالاخره دختره حرف زد و خداحافظی کرد پسره برای اولین توی عمرش به دختره گفت دوست دارم دختره هم یه خنده کوچیک کرد و رفت پسره نفهمید که معنی اون خنده چی بود ولی پیش خودش فکر کرد که حتما دختره خوشش اومد اون شب دیگه حال پسره خراب نبود چند روز گذشت تا اینکه دختره به پسر جواب داد و تقاضای دوستی پسره رو قبول کرد پسره اون شب از خوشحالیش نمیدونست چیکار کنه از فردا اون روز بیرون رفتن پسره و دختره با هم شروع شد اولش هر جفتشون خیلی خوشحال بودن که با هم میرن بیرون وقتی که میرفتن بیرون فکر هیچ چیز جز خودشون رو نمی کردن توی اون یه ساعتی که با هم بیرون بودن اندازه یه عمر بهشون خوش میگذشت پسره هرکاری میکرد که دختره یه لبخند بزنه همینجوری چند وقت با هم بودن پسره اصلا نمی فهمید که روز هاش چه جوری میگذره اگه یه روز پسره دختره رو نمیدید اون روزش شب نمیشد اگه یه روز صداش رو نمیشنید اون روز دلش میگرفت و گریه میکرد یه چند وقتی گذشت با هم دیگه خیلی خوب و راحت شده بودن تا این که روز های بد رسید روزگار نتونست خوشی پسره رو ببینه به خاطر همین دختره رو یه کم عوض کرد دختره دیگه مثل قبل نبود دیگه مثل قبل تا پسره بهش میگفت بریم بیرون نمیومد و کلی بهونه میاورد دیگه هر سری پسره زنگ میزد به دختره دختره دیگه مثل قبل باهاش خوب و مهربون حرف نمیزد و همش دوست داشت که تلفن رو قطع کنه از اونجا شد که پسره فهمید عشق چیه و از اون روز به بعد کم کم گریه اومد به سراغش دختره یه روز خوب بود یه روز بد بود با پسره دیگه اون دختر اولی قصه نبود پسره نمیدونست که برا چی دختره عوض شده یه چند وقتی همینجوری گذشت تا اینکه پسره یه سری زنگ زد به دختره ولی دختره دیگه تلفن رو جواب نداد هرچقدر زنگ زد دختره جواب نمیداد همینجوری چند روز پسره همش زنگ میزد ولی دختره جواب نمیداد یه سری هم که زنگ زد پسره گوشی رو دختره داد به یه مرده تا جواب بده پسره وقتی اینکار رو دید دیگه نتونست طاغت بیاره همونجا وسط خیابون زد زیر گریه طوری که نگاه همه به طرفش جلب شد همونجور با چشم گریون اومد خونه و رفت توی اتاقش و در رو بست یه روز تموم تو اتاقش بود و گریه میکرد و در رو روی هیچکس باز نمیکرد تا اینکه بالاخره اومد بیرون از اتاق اومد بیرون و یه چند وقتی به دختره دیگه زنگ نزد تا اینکه بعد از چند روز توی یه شب سرد دختره زنگ زد و به پسره گفت که میخوام ببینمت و قرار فردا رو گذاشتن پسره اینقدر خوشحال شده بود فکر میکرد که باز دوباره مثل قبله فکر میکرد باز وقتی میره تو پارک توی محل قرار همیشگیشون دختره میاد و با هم دیگه کلی میخندن و بهشون خوش میگذره ولی فردا شد پسره رفت توی همون پارک و توی همون صندلی که قبلا میشستن نشست تا دختره اومد پسره کلی حرف خوب زد ولی دختره بهش گفت بس کن میخوام یه چیزی بهت بگم و دختره شروع کرد به حرف زدن دختره گفت من دو سال پیش یه پسره رو میخواستم که اونم خیلی منو میخواست یک سال تموم شب و روزمون با هم بود و خیلی هم دوستش دارم ولی مادرم با ازدواج ما موافق نیست مادرم تو رو دوست داره از تو خوشش اومده ولی من اصلا تو رو دوست ندارم این چند وقت هم به خاطر خودت با تو بودم به خاطر اینکه نمیخواستم دلت رو بشکنم پسره همینطور مثل ابر بهار داشت اشک میریخت و دختره هم به حرف هاش ادامه میداد دختره گفت تو رو خدا تو برو پی زندگی خودت من برات دعا میکنم که خوش بخت بشی تو رو خدا من رو ول کن من کسی دیگه رو دوست دارم این جمله دختره همینجوری تو گوش پسره میچرخید و براش تکرار میشد و پسره هم فقط گریه میکرد و هیچی نمیگفت دختره گفت من میخوام به مامانم بگم که تو رفتی خارج از کشور تا دیگه تو رو فراموش کنه تو هم دیگه نه به من و نه به خونمون زنگ نزن فقط دعا کن واسه من تا به عشقم برسم باز پسره هیچی نگفت و گریه کرد دختره هم گفت من باید برم و دوباره تکرار کرد تو رو خدا منو دیگه فراموش کن و رفت پسره همین طور داشت گریه میکرد و دختره هم دور میشد تا اینکه شب شد و هوا سرد شد و پسره هم بلند شد و رفت رفت و توی خونه همش داشت گریه میکرد دو روز تموم همینجوری گریه میکرد زندگیش توی قطره های اشکش خلاصه شده بود تازه میفهمید که خودش یه روزی به یکی که داشت برای عشقش گریه میکرد خندیده بود و به خاطر همون خنده بود که الان خودش داشت گریه میکرد پسره با خودش فکر کرد که به هیچ وجه نمیتونه دختره رو فراموش کنه کلی با خودش فکر کرد تا اینکه یه شب دلش رو زد به دریا و رفت سمت خونه دختره میخواست همه چی رو به مادر دختره بگه اگه قبول نمیکرد میخواست به پای دختره بیافته میخواست هرکاری بکنه تا عشقش رو ازش نگیرن وقتی رسید جلوی خونه دختره سه دفعه رفت زنگ بزنه ولی نتونست تا اینکه دل رو زد به دریا و زنگ زد زنگ زد و برارد دختره اومد پایین و گفت شما پسره هم گفت با مادرتون کار دارم مادر دختره و خود دختره هم اومدن پایین مادر دختره خوشحال شد و پسره رو دعوت کرد به داخل ولی دختره خوشحال نشد وقتی پسره شروع کرد به حرف زدن با مادره داداش دختره عصبانی شد و پسره رو زد ولی پسره هیچ دفاعی از خودش نکرد تا اینکه مادر دختره پسره رو بلند کرد و خون تو صورتش رو پاک کرد و پسره رو برد اون طرف و با گریه بهش گفت به خاطر من برو اگه اینجا باشی میکشنت پسره هم با گریه گفت من دوستش دارم نمیتونم ازش جدا باشم باز دوباره برادر دختره اومد و شروع کرد پسره رو زدن پسره باز دوباره از خودش دفاع نکرد صورت پسره پر از خون شده بود و همینطور گریه میکرد تا اینکه مادر دختره زورکی پسره رو راهی کرد سمت خونشون پسره با صورت خونی و چشم های گریون توی خیابون راه افتاد و فقط گریه میکرد اون شب رو پسره توی پارک و با چشم های گریون گذروند مادره پسره اون شب به همه بیمارستان های اون شهر سر زده بود به خاطر اینکه پسرش نرفته بود خونه ولی فرداش پسرش رو زیر بارون با لباس خیس و صورت خونی بی هوش توی پارک پیدا کرد پسره دیگه از دختره خبری پیدا نکرد هنوز هم وقتی یاد اون موقع میافته چشم هاش پر از اشک میشه و گریه میکنه هنوز پسره فکر میکنه که دختره یه روزی میاد پیشش و تا همیشه برای اون میشه هنوز هم پسره دختره رو بیشتر از خودش دوست داره الان دیگه پسره وقتی یکی رو میبینه که داره برای عشق گریه میکنه دیگه بهش نمیخنده بلکه خودش هم میشینه و باهاش گریه میکنه پسره دیگه از اون موقع به بعد عاشق هیچکس نشد چون به خودش میگفت من یکی رو هنوز بیشتر از خودم دوست دارم و عاشقشم این بود تموم قصه زندگی این پسر
  35. 18 امتیاز
    پارت_5 نبردعشق عسلی به ظرف سالاد نگاه کردم، درحالی که یک گوجه برمی داشتم داخل دهنم بزارم ، با اخم گفتم:پسرخالم باشه مامان جون،مثل اینکه من به اون نامحرمم؛ به نظرت زشت نیست که همچین کسی توخونه ی ما باشه؟!بعدشم من آزادی میخوام نه اینکه همش خودم رو بپوشونم ، اونم تو خونه ی خودمون . مامان خواست حرف بزنه که بابا وسط حرفش پرید. - عسل جان تحمل کن چیزی دیگه نمونده ،خوب کجا بره بابا جان دنبال خونه است؛ هر وقت خونه پیدا کنه ، میره و تو راحت میشی. به بابا نگاه کردم. -باشه من باز هم تحمل میکنم ،ببینم کی این وضعیت تموم میشه. بابا دوباره سرشو به سمت تلویزیون برگردوند؛ منم کناری نشستم و به تلویزیون خیره شدم. صدای مامان از اشپزخونه میومد که هم چنان داشت غرغر میکرد؛ این بابای ماهم چه فیلما نگاه میکنه. آخه باباجان تو لهجه این ها رو میفهمی که روی این فیلم زوم کردی. (از این فیلمهای اکشن با زیر نویس فارسی بود.) به بابا نگاه کردم. به تلویزیون نگاه می کرد، اما معلوم بود حواسش پرت هست؛ چه حواس پرتی امشب دیدم. بشکنی زدم و صداش کردم. -بابا... بابا با صدای من به خودش اومد و بهم نگاه کرد:جانم دخترم کاری داشتی؟! رفتم کنارش و دقیق تر نگاهش کردم. صورت گرد و سفید داشت که ریشای مشکی و سفیدش جذابترش کرده بود. اما اینکه خبرایی هست و چیزی رو پنهون کرده بود، قشنگ از صورتش هویدا بود . - بابا جون چیزی شده؟! مامان از آشپز خونه بیرون اومد و به بابا و من نگاه کرد:چی شده؟! -منم نمیدونم اما بابا تو فکر بود گمون کنم چیزی شده. مامان نگاهش رو از من گرفت و به بابا نگاه کرد:آره رشید؟چیزی شده؟! بابا صاف نشست و درحالی که دست به ریشهایش می کشید گفت:نه چیزی نیست فشارخستگی هست. اخم کردم:تو گفتی منم باور کردم، حالا بگو چی شده. چون میدونست نمی تونه از زیر دستم فرار کنه آخرش حرفش رو زد. باحرفایی که بابا زد و ما شنیدیدم، شاخ بزرگی رو سرم در آوردم. -خبری چند وقتی هست پخش شده که یک نفراین اطراف هست، دخترارو یه بلایی سرشون میاره، نمیدونم چه بلایی ولی هرروز یک دختر گم میشه؛ کارهایش عجیب و غریبه، بااینکه کلی گشت اینجا گذاشتن هنوز نتونستن اونو بگیرن، در ضمن غیر ازاین آدم هارو هم میکشه؛ هرکی که سرراهش باشه رو قتل عام میکنه. با تعجب جواب دادم:این حرفا چیه بابا قصه داری تعریف میکنی؟!. آخه مگه میشه؟ به من نگاه کرد:نمیدونم عسل، من چیزی رو که شنیدم دارم تعریف می کنم؛ مردم بیمار نیستن که قصه ببافن، راستی عکسشم دارم وایستین نشونتون بدم. بابا بلند شد و رفت سمت شلوار وپیراهنی که آویزون کرده بود. منو مامان به هم نگاه کردیم. بابا برگشت سرجاش نشست و کاغذی که دستش بودو دست مامان داد. منم کنار مامان رفتم و به مردی که داخل عکس بود، نگاه کردم. شاخهای سرم بیشتر شد. اصلا به قیافش نمی خورد که این قصه ها براش راست باشه. برعکس این حرفا آدم مظلوم و خوبی به نظر می رسید. مامانم حرف منو تایید کرد:عسل راست میگه رشید، واقعا بهش نمی خوره. گفتم: شاید دارند برایش شایعه درست میکنند ( مردم کم شایعه که درست نمیکنن). بابا گفت: من خودمم نمیدونم، ولی شما هم نباید به قیافه نگاه کنید.مثل این میمونه که تو میوه فروشی هستی و سیب سالم برمی داری اما تا میای گاز بزنی از داخلش کرم در میاد؛ این موضوع هم همینطوریه نباید به ظاهر کسی نگاه کرد. عکس رو از مامان گرفتم، درحالی که به چهرش نگاه می کردم گفتم:شاید شما راست بگید اما بااین وجود چرا نتونستن بگیرنش. بابا به پشتی تکیه داد و یک دستش رو پشت سرش گذاشت:مشکل اینجاست زرنگ و باهوشه و معلوم نیست با چه تیپ و قیافه ای بیرون میاد. مامان بلند شد:پس معلومه کارش رو خوب بلده، حالا تصمیم چیه؟ما باید چکار کنیم؟! قبل ازاینکه بابا حرف بزنه گفتم:بابا هدفش چیه؟!... اگه اینا راست باشه چرا اینکارارو میکنه؟!... دستشو از پشت سرش برداشت و این دفعه به ریشاش کشید: بازم نمیدونم هرچی باشه مثل تلافی... پریدم رو حرفش: انتقام یا مسخره بازی . - هرچی، اصلا بیخیال فقط مراقب باش دخترم که تو هم سرنوشتت به اون ختم نشه، تا ببینم برای تو چکار میتونم بکنم، قبل اینکه شب بشه باید خونه باشی فهمیدی. -چشم. عثمان که تموم مدت کناری نشسته بود به حرف آمد:نکنه داعشی باشه و بخواد ماروبکشه؟! بااین حرف عثمان زدم زیرخنده. تعجب کرده گفت:چته چرا می خندی؟ خب راست میگم. -آخه داداش خل وضع من داعشیا با این قیافه ی گوگولی میان جلوی مردم تا آدم بکشن چه حرفهایی می زنی. بابا:چشمم روشن دختره ی چشم سفید، خجالت نمی کشی میگی قیافش گوگولیه؟! لبو لوچمو جمع کردم:آره گوگولیه برای چی خجالت بکشم؟دارم راست میگم دیگه. مامان که هم: چنان ایستاده بود گفت:عسل چرا تو هیچ وقت یک موضوع رو جدی نمی گیری؟به نظرت الان موضوع شوخی برداره؟ بابا جوابش رو داد:ولش کن مهدیسا این دختر همین شکلیه. تو هم مراقب خودت باش تنها جایی نرو، خلوتم بود که اصلا نرو، حالا اگه شام حاضره بلند بشین بیارین که فردا یک عالمه کار دارم. مامان چشمی گفت و... 
  36. 17 امتیاز
    رفتیم خواستگاری،مادر دختره گفت :دخترمو از کجا دیدین؟ مادرم گفتش: راستش نیم رخش تو واتساپ بود اون یه نیم رخ دیگه شم تو تلگرام دست و پاهاشم تو اینستا چسپوندیم به هم خوشمون اومد،اومدیم خواستگاری 😂
  37. 17 امتیاز
    پارت 4 با این حرفم، رنگ بهت در چشمان هادی و یاشار خودنمایی کرد. چند ثانیه در سکوت بودند که هادی گفت: هادی: داداش عجب خوابی دیدی تو هم. + آره واقعا، خواب خیلی عجیبی بود. یاشار: داداش فکر می کنی تعبییرش چی باشه؟ + چه می دونم، ولی هرچی که هست معلومه خوب نیست. قبل از این که هادی و یاشار بتوانند چیزی بگویند، سعید به سمت میزمان آمد و خطاب به هادی گفت: سعید: هادی یه لحظه میای، کمک لازم دارم. هادی: باشه، الان میام. با این حرف هادی، سعید رفت. هادی رو به من و یاشار گفت: هادی: من برم، الان میام. جایی نرین ها. گفتم: + نه دیگه داداش، برو به کارت برس. منم باید برم یاشار: کجا؟ + برم مامانم تو خونه منتظره. گفت زود برگرد. یاشار: اوکی از روی صندلی بلند شدم و گفتم: + من فعلا. هر دو خداحافظی گفتن که منم به سمت در کافه به راه افتادم و سپس از کافه خارج شدم. دوباره هندزفری را وصل گوشی کردم و یه آهنگ گذاشتم. دقایقی بعد، تازه دو سه کوچه از کافه دورتر شده بودم. آهنگی که گوش می کردم به اتمام رسید و من گوشیم را از جییم درآوردم تا یه آهنگ دیگه پلی کنم که همون لحظه احساس کردم که یه نفر پشتمه. به عقب برگشتم اما دیدم که کسی پشتم نیست. با خود فکر کردم که لابد خیالاتی شدم. با تکیه بر این فکر، به راهم ادامه دادم اما هنوز دو قدم برداشته بودم که سایه ای را در پشتم دیدم. دوباره برگشتم اما دوباره کسی نبود . احساس ترس درونم شعله ور شد. این اتفاق چیزی بیش از خیالاتی شدن بود. رو به جلو برگشتم. آرام آرام به سمت جلو قدم برداشتم. چند ثانیه بعد اتفاقی متفاوت افتاد. به جای این که احساس کنم کسی پشتمه، احساس کردم که دستی به روی شانه ام گذاشته شد. این دفعه یک احساس نبود چون به راحتی سنگینی دست یه نفر را روی شانه ام حس می کردم اما وقتی به شانه ام نگاه کردم، چیزی نبود. ترسیده بودم و نگرانی درونم موج می زد. هنوز از کافه دور نشده بودم، به همین دلیل دوان دوان به سمت کافه دویدم. چند ثانیه بعد، وارد کافه شدم و به اطراف نگاه کردم. هادی درحال گرفتن سفارشات یه میز بود و یاشار روی همون میز کنار پیشخوان نشسته بود. پیش هادی رفتم و گفتم: + هادی بیا کارت دارم. هادی: چه کاری؟! اصلا بگو این قیافه ات چیه؟! چرا نفس نفس می زنی؟! دستش را گرفتم و تا میز، کشان کشان بردمش. هر دو روی صندلی های کنار یاشار نشستیم. یاشار هم با دیدن من گفت: شاین داداش چی شد که اومدی؟! + الان خیلی خوب به حرف هام گوش کنید. شروع کردم به توضیح دادن اتفاق چند دقیقه پیش. بعد این که توضیح تموم شد، یاشار و هادی گنگ نگاهم می کردند. هر دو متعجب و نگران به من خیره شده بودند.
  38. 17 امتیاز
    پارت 3 وقتی که وارد کافه شدم ، یاشار و هادی را دیدم که روی میز همیشگی کنار پیشخوان نشسته بودند. به هادی نگاهی کردم ؛ پسری با موهای قهوه ای سوخته ، چشمانی سبز بسان زمردی درخشان و پوستی سفید با قدی متوسط و لاغر اندام بود . به سمتشان قدم برداشتم ، کنارشان که رسیدم با صدای کمی بلند تر از معمول گفتم : سلام داداش های گل خودم، خوبید !؟ و کنارشان روی صندلی نشستم . یاشار طبق معمول با لبخندی بر لب جوابم را داد: یاشار : سلام داداش خودم ، خوبم تو چطوری؟ + خوبم یاشار جان هادی : سلام داداش شاین گل، چه خبر ها !؟ کم پیدایی! + سلامتی ، سرم مشغول اون پروژه بود. به خاطر همین چند وقتی نبودم هادی :اهان، خب به کجا ها رسیدی؟ یاشار : بگو ببینم چی کار تونستی بکنی؟ می خواستم جوابشان را بدم که آقا سعید، برادر بزرگتر هادی و صاحب این کافی شاپ پیشمان آمد و سدی مابین مکالمه امون ساخت. سعید: سلام آقا شاین گل ،خوش اومدی چه خبرها!؟ از جایم بلند شدم و باهاش احوال پرسی کردم : +سلام سعید، ممنونم شما خوبید؟ سعید :خوبم شکر خدا ، خب بچه ها بگید چی می خورید تا براتون بیارم؟ طبق معمول، هادی خودش برای هر سه ی ما سفارش داد و آقا سعید هم رفت تا سفارشامون رو آماده کنه . هادی:خب داداش تا کجا پیش رفتی!؟ یاشار : اره بگو چی شد ، بالاخره نتیجه داد؟ +خب چیز خاصی نشده ولی الان درست نزدیک به یک هفته هست که دارم خواب های عجیب و گاهی ترسناک می بینم ، یا وقتی یه جای خلوت تنها هستم صداهای عجیبی می شنوم یا انگار کسی داره من را صدا می زنه اما وقتی به پشت سرم بر می گردم کسی را نمی بینم . هادی :عجیبه، داداش شاید خیالاتی شدی توهم زدی ، مطمئنی ؟ +آره بابا مطمئنم یاشار : داداش این اتفاقات از کی شروع شدند!؟ +یه هفته شایدم بیشتر ، درست از اون شبی که آخرین تمرین را داشتم انجام می دادم . یاشار و هادی هردو باهم پرسیدن : یعنی می گی جواب داده!؟ +آره فکر کنم، دقیق نمی دونم در حال حرف زدن بودیم که سعید سفارشات ما را آورد و روی میز گذاشت ؛ نوش جانی گفت و ما را تنها گذاشت . مدتی در سکوت سپری شد که متوجه نگاه خیره آن ها به خودم شدم ، سرم را به نشانه چیزی شده تکان دادم که یاشار به حرف آمد: یاشار : خواب هایت را تعریف کن ، چی ها می بینی مثلا؟ + خب اوایل توی خواب موجودات عجیبی را می دیدم. در یک تالار بزرگ که از سنگ مرمر سیاه با رگه های سفید مزین شده بود. موجودات زیادی تو اون تالار جمع شده بودند و با زبانی ناشناخته حرف می زدند. موجوداتی که حسی همانند تنفر و مرگ را به آدم القاء می کردند تا این که دیشب یک خواب متفاوت ، اما ترسناک تر از بقیه دیدم. یاشار:چه خوابی!؟ هادی: زود تر بگو +باشه بابا چرا هولم می کنید ، الان می گم؛ خب دیشب خواب دیدم که شب تولدمه . تو خونه جشن گرفته بودیم که نزدیک های نصفه شب برق های خونه قطع شدند ، بعد کم کم هوای خونه سرد شد و صداهای عجیب و ترسناک شنیده شدند . همه ترسیده بودند و از ترس نمی تونستن هیچ تکونی بخورن . بعد از اون ، سایه های سفیدی ظاهر شدن. در اول فکر کردم توهم زدم ولی بعد از چندین لحظه ، سایه ای متفاوت و درخشان از بینشون جلو اومد و با صدای عجیبی شروع به حرف زدن کرد که تو کل خونه انعکاس پیدا کرد. همین بعدش بیدار شدم . یاشار و هادی هم زمان پرسیدن چه صدایی . اندکی بهشان خندیدم و وقتی که دیدم دارند چپ نگاهم می کنند ادامه دادم : + یه صدایی به سردی یخ گفت درود بر سیزدهمین شاهزاده ی دنیای سیاه
  39. 17 امتیاز
    پارت 2 _ درود بر سیزدهمین شاهزادهِ دنیای سیاه ناگهان از خواب پریدم. ترس تمام قلبم را در آغوش گرفته بود و اجازه ی حرف زدن را به من نمی داد. روی بدنم عرق سردی نشسته بود، لباس های خیس از عرق به بدنم چسبیده بودند و حس بدی را به من القا می کردن. در شوک بزرگی حاصل از خواب ترسناکم بودم .سعی کردم با کشیدن نفس های عمیق ، آشوب درونم را خاموش کنم. آشوبی که ناشی از این خواب ترسناکم بود. ناشی از این خواب عجیبم بود. بعد از این که به حال عادی برگشتم، دستم را بر روی پیشونیم کشیدم. به ساعت روی عسلی کنار تخت نگاه کردم ، ساعت 45 : 7 دقیقه صبح یکشنبه، 13 اُم شهریور ماه بود. از تخت خوابم بلند شدم و به سمت حمام رفتم تا دوش بگیرم، بلکه بتوانم این خواب مزخرف را به فراموشی بسپارم و از شر این لباس ها که به بدنم چسبیده بودند خلاص شم. بعد از تقریبا نیم ساعت از حمام در اومدم. سریع موهایم را خشک کردم و لباس هایم را از کمد برداشتم. یه شلوار لی مشکی با تیشرت مشکی جذاب پوشیدم. تو آیینه قدی به خودم نگاه کردم، موهای سفید و لَخت، چشمانی به رنگ طوسی ، قد متوسط و اندامی ورزشکاری که براش زحمت زیادی کشیده بودم. موهای لَختم را مرتب کردم . عینک دودیم را برداشتم و به سمت در قدم برداشتم. در حال پوشیدن کفش هایم بودم تا بیرون برم که مامانم من را صدا کرد: _ شاین نگاهی به چهره اش انداختم، چشم هاش محبت را فریاد می زدند و در چهره اش مهربانی خودنمایی می کرد. ناخداگاه لبخندی مهمان لب هایم شد و با لحن آرومی گفتم: - بله مامان؟! مامان: زیاد دیر نکنی، زود برگرد _ چشم مامان مثل همیشه بعد این که از خونه بیرون آمدم، موبایلم را در آوردم و به یاشار زنگ زدم.یاشار بهترین دوستم بود پسری قد بلند با موهای سیاه،چشمانی قهوه ایی سوخته وپوستی سفید. قد بلند و ورزشکار. بعد از چند تا بوق برداشت. -به سلام داداش شاین . .. سلام یاشی چطوری داداشم؟ -سلامتی چه خبرا؟ سر صبحی یادیم از ما کردی؟! .. هیچ بیا کافه کارت دارم به هادی هم زنگ بزن بیاد. -چشم داداش. ..فعلا. تو کافه می بینمت. -باشه خدافظ. بعد از این که قطع کردم ، یه آهنگ غمگین بی کلام پلی کردم و تو هندزفری گوش دادم . یاشار و هادی بهترین و می شه گفت تنها دوست های من بودن و هستن ، به قدری که همدیگر را داداش صدا می زدیم و واقعا هم مثل برادر هستیم و من از داشتن دوست هایی مثل اون ها خیلی خوشحالم . با رسیدنم به کافه ، از آغوش افکارم بیرون آمدم . آهنگ را قطع کردم و هندزفری را از گوشم درآوردم . سپس وارد کافه شدم.
  40. 17 امتیاز
    سلام! ممنون که مصاحبه با ما رو قبول کردید یه بیوگرافی از خودتون میگید؟ __سلام خدمت همگی ..نرجس رجبی هستم متولد ۱۳۷۸/۹/۱ ...ساکن تهران از چند سالگی نوشتن رو شروع کردید؟ __۹ یا ۸ سالگی بود که ساده نویسی رو شروع کردم،اما استارت رمان نوشتن رو ۱۸ سالگی زدم.‌ انگیزه شروع رمان نویسی تون چی بوده؟ __دوست داشتم چیزایی که اطرافم می دیدم رو رویِ کاغذ بیارم که بقیه هم ببینن و این که می خواستم ببینم آیا دیدگاه بقیه مثل خودمه یا نه ؟! بهترین شروع برای یادگیری نویسندگی در نظرتون چیه؟ __نوشتن هر چیزی که تو ذهن نویسنده هست، اونم رویِ کاغذ. حتی اگه تکست یا نوشته باشه،چون آدما از چیز هایِ کوچیک به بزرگترین موفقیت ها می رسن.. رمان هایی که نوشتید؟ __۱.سرنوشت زیبا،۲.دیوارعشق ۱ و۲،دوتا رمانی که آنلاین بودن و باعث شدن وبه عرصه واقعی رمان نویسی روی بیارم نسبتا متوجه خیلی از نکات بشم.۳.عبور از تاریکی ۴.رهاشده ۵.متناقض نما ۶. وینر برای رمان هاتون تحقیق هم کردید؟ __بله برای رمان رها شده و متناقض نما تاحدودی تحقیق کردم و سعی کردم مطالب رو درست بیان کنم. نویسندگی اولویت چندم شماست؟ __اولویت دوم.. از بین رمان هاتون، کدوم رمان و کدوم شخصیت رو بیشتر می پسندید؟ __متناقض نما،بااینکه اون چیزی که تو ذهنم بود رو نشد که بنویسم؛اما شخصیت برسام رو خیلی دوست داشتم. به نظرتون نقطه ی اوج یک نویسنده کجاست؟ __این که نوشته هاش بتونه کامل بقیه رو تحت تاثیر قرار بده. نویسندگی چه تاثیری روی زندگی شخصیتون گذاشته؟ __باعث شده به همه چی با نگرش جدیدتر نگاه کنم، حتی بیان کلمات از قبل پر مفهوم تر شده. نویسندگی مجازی رو ترجیح میدید یا بالعکس؟ __از نظرم هرجور و هرحالتی که بنویسی نویسنده ای مجازی هم خوبه چون مکانی برای پیشرفت خیلی از افرادیه که میخوان بنویسن اما اولش اعتماد به نفس ندارن.. سخت ترین چالشی که تو نویسندگی داشتید رو بیان می کنید؟ __چالش حل شدنیه ،سعی کردم چنین چیزهایی پیش نیاد. طرفدار قلم کدوم نویسنده ی مجازی هستید؟ __هر نویسنده ای به نوبه یِ خودش خوبه نمی تونم بگم کدوم رو دوست دارم چون هر رمانی که خوب باشه رو می خونم اهمیتی نمی دم نویسنده کیه.. ایده رمانهاتون از کجا اومد؟ __شاید اطرافیانم و اجتماعی و مردمی که تو اجتماع باهاشون برخورد داشتم اکثر ایده هام بابت اتفاقاتیه که تو اجتماع به چشم خودم دیدم. اسم شخصیت ها رو چطور انتخاب می کنید؟ __با توجه به اسمی که انتخاب کردم اسم شخصیت هارو انتخاب می کنم. شخصیت های رمانتون از کسی الهام گرفته شده؟ __نه. بهترین مشوق وحتی مخالف شما برای نویسندگی چه کسانی یا چه چیزهایی بودن؟ __خودم از نظر خودتون رمان هاتون قابلیت چاپ دارن؟ __شاید نه هنوز... ممکنه یه روز داستان زندگی خودتون رو بنویسید؟ __قطعا.. آخرین رمانی که خوندید رو به ما پیشنهادش می کنید؟ __آن نیمه یِ دیگر... چند علاقه شخصیتون رو وسط این همه سوال رمانی بگید؟ __موزیک،فیلم،ورزش،خوردن به جز نوبسندگی در چه زمینه هایی فعالیت دارین؟ __حقوق می خونم، معلم زبان هم هستم. چطور پایانی رو می پسندین؟ __باز چطور با انجمن نودهشتیا آشنا شدین وموندگار شدین؟ __معرفی اطرافیان به نظر خودتون کجای نویسندگی ایستادید؟ __پایین و باید کلی تلاش کنم که بالاتر برم.. بیشتر رمان می خونید یا می نویسید؟ __گذشته میخوندم و الان مینویسم دوست دارید در آینده به کجا برسید در این هنر؟ __بالاترین نقطه.. حرف یا نصیحتی به نویسندگان تازه کار؟ __بنویسید چون نوشته هاتون یه روزی با کسب تجربه ها بهترین نوشته می شه شک نکنید‌‌‌. حرف آخر: _ممنون بابت مصاحبه برای همتون آرزوی موفقیت دارم و خدانگهدار..☺
  41. 17 امتیاز
    پارت هیفدهم... اما تنها جای خالی کنار کارن بود. اهبه خشکی شانس! ازاین بهتر نمی شد؟ مجبوری رفتم واونجا نشستم افتاده بودم وسط راین وکارن!پوف. رایان حالا هیچ عینه برادرمه این مغرور السلطنه رو چه کنم؟! رویا بعد چند دققیه کیک رو آورد وگذاشت روی میز آشپزخونه بزرگ بود برای همین میز درست وسط بود.درست روبه روی من یه پنجره بود.سمت چپم کابینتا وماشین لباس شویی وماشین ظرفشویی بود.وسمت راستم هم یخچال دوقولو بود.البته اینا باهامون فاصله داشتن. یه تیکه از کیکی رو برداشتم ولی نمدونم منی که ااین همه کیک دوست داشتم چرا الان نمی خورم؟ یه دفعه کارن از اش بلند شد. ا این که چیزی نخورد! یه فکر شیطانی اومد تو سرم دارم برات! منم بلند شدم از جام اون داشت می رفت که من ادای لیز خورن در آوردم و کیک و کوبیدم تو صورتش. اویی چه باحال شده بود با این کارم همه ترکیدن از خنده.خودمم داشتم می میردم ولی به زور جلوی خودم رو گرفته بودم کیک همه جای صورتش بود ، با لحنی که سعی می کردم خنده دار نباشه گفتم: -ببخشید حواسم نبود. کارن:اا ببخشید باشه یه دیقه واسا! تو یه حرکت غیر منتظره کارن یکی از تیکه های کیک و برداشت وکوبید تو صورتم بام همه از خنده ترکیدن این دفعه این من بود که داشت از عصبانیت می ترکید وکارن داشت از خنده می میرد! **** یعنی ها دلم می خواد بزنم این پسره ی پرو رو خفه کنم! «وجی:کاری ک عوض داره گله نداره!» «بازم می گم جنابالی خفه!» هچی دیگه کل بعد از ظهر هم دیگه رو کیک مالی کردیم کلا همه جارو به گند کشیدیم! ولی خدایی خیلی حال داد اینقدر خندیدیم که دل درد گرفتیم. اولین بار بود می دیدم جناب مغرو السلطنه می خنده! ولی خدایی خیلی خوش گذشت حال کردم! اتاقاش تا اون جایی که من می دونم مثل همن، از در مییای داخل سمت چپت تخته سمت راستت یه میز دراور قهوه اییه وروبه روت یه پنجره ی بزرگه. که پرده نداره!درست روبه وی تخت خواب کمد دیواریه. اوم حموم دستشویی هم هر اتاق مال خودش رو داره. رو تخت داز کشیدم از همیشه خسته تر بودم اما هرکاری می کردم خوابم نمی برد، احساس می کردم قراره یه اتفاق بدی بیوفته.... *** «کارن» امشب هم مثل شبای دیگه خوابم نمی برد، از رو تخت بلند شدم و به سمت ساکم رفتم. شاید برم لب دریا آروم بشم. سوییشرت طوسیم رو از ساکم در آوردم و ری تیشیرت سرمه ایم پوشیدم ولی جلوش رو باز گذاشتم. آروم طوری که بقیه نفهمن از اتاقم بیرون اومدم واز پله ها پایین رفتم. در ویلا رو آروم باز کردم وبیرون رفتم. بیرون چقد هواش خنکه. اما سرد هم هست. رفتم روه روی دریا ایستادم، نگاه کردن به دریا وگوش دادن به صدای امواجش واقعا به آدم آرامش می ده. آروم آروم رفتم داخل دریا نا خداگاه به سمتش کشیده می شدم. تا جایی رفته بودم که آب ته سر شونه هام می رسید خواستم برگردم که یه دفعه مچ پام کشیده شد وافتادم داخل آب. هرکاری می کردم که مچ پام رو آزاد کنم نمی شد که نمی شد حتی نمی تونستم ببنم چی مچ پام رو اینقدر محکم گرفته؟! کم کم چشمام بسته شد وبعد تاریکی مطلق...
  42. 17 امتیاز
    # پارت اول کوزه ی پر از آب رو به سختی بلند کردم. دست هام از سرما بی حس شده بودن؛ ولی چاره ای نداشتم. باید آب رو به چادر می بردم، کسی جز من نبود بیاد آب از چشمه بیاره. چند لحظه کوزه رو گذاشتم زمین. دست هام رو گرفتم جلوی دهانم و داخلشون ها کردم، تا شاید کمی گرمشون کنم. هنوز مسافت زیادی نرفته بودم؛ که نفس نفس می زدم. چشم هام رو ریز کردم تا بتونم سیاه چادرمون رو ببینم. هنوز راه زیادی بود و من خسته شده بودم. پوفی کشیدم. کمر خم کردم و دوباره کوزه رو برداشتم. سعی کردم که به سنگینی کوزه و سرما فکر نکنم؛ بلکه بتونم تحمل کنم. مگه چاره ای جز اینم داشتم، باید تحمل می کردم. با خستگی و کلافگی نگاه به آسمون کردم. نزدیک غروب بود. به سرعت قدمام افزودم، الان دیگه مامان می رسید و باید کمکش می کردم، تا شیر گوسفند ها رو بدوشه... همین که به چادر رسیدم، کوزه رو گذاشتم جلوی در چادر. از زور خستگی همون جا روی زمین نشستم. به دستام نگاه کردم، قرمز شده بودن و انگشت هام درد می کردن. دوباره ها کردم. اواخر شهریور بود؛ ولی هوا خیلی سرد شده بود. خدا این زمستون رو بخیر کنه. هنوز نرسیده سرماش اومده. صدای سرفه دنیا به گوشم خورد. بلند شدم و خاک لباسم رو تمیز کردم. کوزه رو برداشتم و رفتم داخل چادر. اولین چیزی که دیدم، چهره ی رنگ پریده دنیا بود؛ که زیر لحاف کرسی خوابیده بود. کوزه رو همون گوشه گذاشتم. رفتم سمتش. نشستم کنارش و دستم رو گذاشتم روی پیشونیش، خدارو شکر تبش قطع شده بود. پلکاش لرزیدن و یکم لای چشم هاش رو باز کرد. با صدایی که در اثر سرما خوردگی گرفته بود، گفت: - دلربا! اومدی؟ - آره عزیزم. بهتری؟! - آره، بهترم. یه نگاه به ساعت گوشه چادر کردم، رنگ رفته و کهنگیش نشون می داد خیلی ساله؛ که ازش استفاده می شه. شیش بود. رو به دنیا گفتم: - بلند شو دارو هات رو بخور، وقتشونه. بلند شدم از داخل کوزه یکم آب ریختم داخل لیوان. قاشقی از داخل سبد برداشتم و با پلاستیک دارو هاش، نشستم کنارش. کمکش کردم بلند بشه. قرص و شربتش رو دادم. - ممنون دلی. - خواهش می کنم. بگیر بخواب. الاناس که مامان بیاد من برم بیرون، اومد کمکش بدم. سرفه نذاشت جوابم رو بده. بلند شدم، رفتم بیرون چادر. کنار قابلمه غذا ایستادم. ملاقه رو از روی بشقاب کنارش برداشتم. سوپی که واسه دنیا پخته بودم رو هم زدم. یکم ازش چشیدم. اووم مزش خوب بود، چند دقیقه دیگه آماده می شد. صدای گوسفد ها به گوشم خورد، نشون می داد که مامان داره میاد. اطراف رو نگاه کردم. درسته، نزدیک بود. همین که رسید، سریع رفتم سمتش. کیسه ای که همیشه غذا داخلش می برد رو ازش دستش گرفتم. - سلام مامان! خسته نباشی. - درمونده نباشی دخترم. دنیا بهتر نشد؟ هنوزه تب داره؟! همین طور که چوب رو از زمین برداشتم و سعی می کردم جلوی گوسفند ها رو بگیرم؛ که سمت چادر نرن، گفتم: - آره، بهتره. خداروشکر تبش قطع شده. مامان زیر لب "خدا رو شکری" گفت. رفت سمت یکی از گوسفند ها، تا شیرش رو بدوشه. نگاهم روی صورتش؛ که خستگی از می بارید، ثابت موند. بدون معطلی رفتم سمتش و سطل رو ازش گرفتم، بهش گفتم: - مامان! تو برو استراحت کن. خودم شیرشون رو می دوشم. - نه، دست تنها نمی تونی! زیادن. - نه، می تونم!تو خسته ای. از صبح اینا رو بردی چِرا. خودم تنهایی انجامش می دم، تو برو تو چادر. لبخند خسته ای نشست روی لبش وگفت: - عاقبت بخیر بشی دلربا جان. من اگه تو رو نداشتم، نمی دونستم چکار می کردم مادر؟! لبخندی بهش زدم و گفتم: - فدات بشم من! برو تو چادر، هوا سرده. - دور از جونت! همین جور که با یه دستش کمرش رو گرفته بود، رفت داخل چادر. آهی کشیدم و با سطل رفتم سمت گوسفند ها.... @ftm-tzk
  43. 17 امتیاز
    هاله_اونا رو می خوای چیکار؟ من_می خوام دوباره بخونمشون. هاله_به چه دردی می خوره؟ من و الهام تا حالا صد بار خوندیمش. من_هاله چرا امتناع می کنی؟ من نامه ها رو می خوام. هاله_خیلی خب؛ بعد از نهار میارمشون. بعد هم رفت داخل اشپزخونه. به ساعت نگاه کردم4:00 بود. سرم رو به مبل تکیه دادم و چشم هام رو بستم. داشتم به اتفاق های رستوران فکر می کردم که خوابم برد. چشم هام رو که باز کردم تو راهرو بودم. من کی اومدم اینجا؟ رفتم سمت واحد خودمون در زدم تا هاله در رو باز کنه ولی هرچی در زدم خبری نشد. بلند داد زدم_هاله؟... الهام؟ در رو باز کنید دیگه. _امیر... برگشتم راه رو خالی بود.نکنه خیالاتی شدم؟ -امیر... برگشتم سمت واحد نیما اینا. یه نفر اون تو بود.صداش شبیه هاله بود. نکنه دوباره؟ سریع رفتم سمت در و دستگیره رو پایین کشیدم. در کمال تعجب باز شد. رفتم تو همه چراغ ها روشن شد. پام رو که داخل واحد گذاشتم بوی بدی احساس کردم. نگاهم به زمین افتاد. این رنگ قرمز از کجا اومد؟ رنگ؟ دستام شروع به لرزیدن کرد. این رنگ نیست. _امیر... این صدای الهام بود. رد خون رو دنبال کردم.جرئت نمی کردم سرم رو بالا بیارم. رد خون که تموم شد خودم رو جلوی یه در پیدا کردم. صدای ناله ای از پشت در اومد که بینهایت شبیه صدای هاله بود. من_هاله. در رو باز کردم و خودم رو پرت کردم داخل اتاق. به محض ورودم به اتاق چندین صدای مختلف به گوشم رسید. صدای جیغ هاله و الهام، صدای گریه یه بچه، صدای قهقهه یه مرد... با حالت تشنج از خواب پریدم. اولین چیزی که دیدم صفحه سیاه تلوزیون بود. برگشتم و به اشپزخونه نگاه کردم. صدای پچ پچ های الهام و خنده های ریز هاله رو می شنیدم. نگاهم چرخید روی ساعت4:01بود. دستی به پیشونیم کشیدم تا غرقی که روش نشسته بود رو پاک کنم. از جام بلند شدم تا یه دوش سریع بگیرم. صدای گریه اون دختر یک لحظه هم از گوشم بیرون نمی رفت. انگار یه هندزفری تو گوشم بود و اهنگ گریه اون دختر پشت سر هم پلی می شد. به امید اینکه اب تمام اینا رو با خودش ببره اب رو باز کردم و زیر دوش ایستادم. هاله_امیر... چشم هام رو باز کردم. من_بله؟ هاله_بیا نهار. من_برو میام. صدای باز و بسته شدن در اومد. از زیر دوش بیرون اومدم و اب رو بستم. سر میز مدام نگاهم بین هاله و الهام می چرخید. وقتی می دیدم حالشون خوبه خیالم راحت تر می شد. چیزی که تو ذهنم بود رو مطرح کردم: من_می خوام از این واحد بریم...


×
×
  • جدید...