رفتن به مطلب

پرچمداران

  1. Mary78

    Mary78

    کاربر منتخب


    • امتیاز

      5,290

    • تعداد ارسال ها

      3,049


  2. P.A

    P.A

    پلیس انجمن


    • امتیاز

      2,356

    • تعداد ارسال ها

      1,598


  3. Yasi..

    Yasi..

    ✨کاربر ویژه✨


    • امتیاز

      2,253

    • تعداد ارسال ها

      2,919


  4. mobina..a

    mobina..a

    کاربر خاص💛


    • امتیاز

      1,471

    • تعداد ارسال ها

      1,374



مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز از زمان جمعه, 30 فروردین 1398 در همه بخش ها

  1. 22 امتیاز
    سلام دوستان گلم این تایپک برای درخواست مقام ایجاد شده لطفا از سوالات بیجا خوداری کنید (سوال بی ربط اخراج)( اسپم اخراج) توجه داشته باشید تعداد ارسالی و امتیاز خودتونو قبل از درخواست چک فرمایید درخواست برای مقام فقط تو این تایپک قابل اجرا می باشد از زدن تایپک جدا خوداری فرمایید کاربر تازه وارد با ارسال ۵۰ پست و ۵۰ امتیاز کاربر عادی میشود کاربر فعال با ۴۵۰ کاربر خاص ۱۰۰۰ حرفه ای۲۰۰۰ ویژه ۲۵۰۰ البته اگر کسی سه نفر از دوستان در دنیای واقعی رو به سایت ما دعوت کنه و اون هم فعال باشه به این عنوان دست پیدا میکنه . کاربر منتخب هم با ۳۰۰۰ امتیاز و ۳۰۰۰ ارسال مطلب . گرافیست باید جلد و pdf بلد باشد یا شرایطشو داشته باشد حتما باید تلگرام داشته باشد و زیاد انلاین باشد برای درخواست با مدیر محترم @Kosarbayat398 برای گویندگی باید شرایط گویندگی رو داشته باشید صدای مناسب وقت کافی برای تست صدا با مدیر محترم @Mhdis.Mhp ناظر رمان باید تلگرام داشته باشه قلم قوی داشته باشه ، اخلاق مناسب و روحیه دادن به نویسنده برای درخواست با مدیر محترم @M@hta تیم ترجمه تسلط کامل به زبان انگلیسی فرانسوی و یا هر زبان دیگر برای مترجم شدن با مدیر محترم @mench ویراستار تسلط کامل بر قوانین رمان نوشتن ( ممنوعه ها و نکات اخلاقی ) اشنایی با شرایط قرار گیری هر نوع علائم نگارشی ( ، ؛ !؟ ) در متن برای ویراستار شدن با مدیر محترم @fariba.m7 شاعر نوشتن سه مجموعه شعر ، آشنایی با اصول ادبی نوشتن شعر ، استفاده از احساسات و عواطف مختلف ، برای راهنمایی بیشتر و درخواست با مدیر محترم @nmasoomeh در ارتباط باشید باتشکر تیم مدیریت نودهشتیا همکار انجمن و همکار ارشد شرایط خاصی دارن دلیل انن پنهان خواهد ماند لطفا در این مورد سوالی نپرسید تشکر
  2. 22 امتیاز
    فصل۱ آه از این عشق بی­ راه صبور شدیم از زندگی و این پناه گاه! با بهانه ی آب دادن به گل های باغچه به حیاط رفتم،تا صدای ترمز ماشینش را که شنیدم اولین نفر بروم و در را باز کنم.تنها کاری که انجام نمی دادم،آبیاری گل هایی بود که به دستان من برای سیراب شدن چشم امید بسته بودن.با خیس شدن پایم از انتظار بیرون آمدم؛شلنگ را داخل باغچه انداختم و وارد خانه شدم. با اضطراب و چاشنی عصبانیت رو کردم به مامان که کنار بابا مشغول صحبت کردن بود. ـ مامان ساعت چنده؟ نگاهی به ساعت مچی اش انداخت و گفت:یک شد! ناباورانه پرسیدم:ساعت یک شد؟پس چرا رَستا رو نیاورد؟! ـ حالا بیا داخل،هوا گرمه! لابد هنوز از سر کار برنگشته. روی مبل رو به رویشان نشستم و پایم را با ضرب تند و منظمی به زمین می کوبیدم. ـ پنج شنبه که دیگه سر کار نمیره.این باز می خواد منو بکشونه سمت خونه اش،وگرنه دلیلی نداره هر بار این طور اذیتم کنه. ـ مگه سر ساعت خاصی قرار بوده رَستا رو بیاره؟ ـ نه ولی با هم حرف زدیم و قبول کرد از صبح بیارتش.این جا هم دست از عذاب دادنم بر نمیداره! ـ یکم صبور باش.می دونه اگه بخواد دوباره بدقولی کنه این بار دادگاه برخورد جدی تری باهاش می کنه. با حرص به ساعت نگاه کردم و گفتم: خدا ازش نگذره که این طور خون به جیگرم کرده! بابا که تا آن موقع در سکوت داشت اخبار را نگاه می کرد؛بدون این که چشم از تلویزیون بردارد،گفت:خربزه خوردی حالاها هم باید پای لرزش بشینی!خانم مردیم از گشنگی،این ناهار چی شد؟؟مگه می خوای عصرونه بدی؟ دوباره زخم زبون،دوباره دل شکستن! مامان ‍‍"چشمی"گفت و راهی آشپزخانه شد. آهی کشیدم و پشت سر مامان حرکت کردم. ـ این قدر جلو بابات از این حرف ها نزن،می خوای باز عصبی بشه،قلبش بگیره؟! حرفی نزدم و سفره را پهن کردم. با شستن چند ظرف کثیف موقع آشپزی خودم را در آشپزخانه مبحوس کردم،چندی نگذشت که صدای بابا بلند شد. ـ خزان؟ مگه وقت ناهار نیست،چرا نمیای؟! صدایم را کمی بالا بردم تا به گوشش برسد. ـ باباجان گرسنه ام نیست.بعدا می خورم! ـ این همه غذا آماده کردی حالا می گی گرسنم نیست؟ صدای مامان آمد که بابا را به آرامش دعوت می کرد. بله این همه غذا آماده کرده بودم برای رستایم،برای دخترم! وقتی او نباشد چطور لبانم برای خوردن آن غذاهای رنگارنگ باز می شود؟!چطور گلویم به خود اجازه ی فرو دادن غذای مورد علاقه دخترم را می دهد وقتی که خودش حضور ندارد؟! امروز هم باید برای دیدنش عذاب بکشم و جانم به لب خشکیده و ترک خورده ام برسد! سفره را جمع کردم و راهی اتاقم شدم. موبایلم را برداشتم و در حال جستجوی اسم"نامرد" بودم! روزی که به جای این اسم منزجر کننده "زندگیم"بود! بعد از چند بوق جواب داد و بدون سلام گفتم:چرا رستا رو نیاوردی؟ ـ علیک. مریضه! امروز نمی تونه بیاد باید استراحت کنه. با ترس و چشمانی از حدقه در آمده گفتم:مریضه؟ بچه ام چش شده؟ اون که حالش خوب بود. پوزخندش از پشت تلفن هم راحت به گوش هایم می رسید. ـ آره یک هفته پیش خوب بود.تو که هر روز کنارش نیستی،بدونی بچه ات تو چه حالیه. سرم را با عصبانیت تکان دادم و گفتم:بس کن!شروع نکن! بگو رستا چشه؟ ـ سرما خورده. بردمش دکتر و داره استراحت می کنه.فردا هم نمی تونه بیاد.دکتر گفت باید استراحت کنه تا خوب بشه. ـ هفته ای دو روز نصفه نیمه پیش منه اینم داری ازم می گیری؟؟بیارش اینجا خودم ازش مراقبت می کنم تا حالش خوب بشه.تو که همیشه خونه نیستی،نمی تونی بالا سرش باشی. ـ لازم نکرده ادای مادرهای فداکار دربیاری.خواهرم هست،مادرمم همینطور. شما برو به خوش گذرونی هات برس. دندان هایم روی هم فشردم تا عصبانیتم را کنترل کنم. ـ من با شما اصلا حرف ندارم. یا رستا رو خودت میاری یا من میام دنبالش.خوب می دونی که نمی تونی مانع بشی و این بار با دفعات قبل خیلی فرق داره،قاضی این بار دیگه بهت رحم نمی کنه! ـ قاضی؟ خدا هم نمی تونه جلو منو بگیره. این هفته نمی تونی دخترم رو ببینی. هفته دیگه میارمش.اگه دیدم اومدی این طرف ها بلایی سرت میارم که تا عمر داری فراموش نکنی. توام می دونی من با کسی شوخی ندارم! بدون این که اجازه بدهد جوابش بدهم گوشی را با بی رحمی قطع کرد. از شدت عصبانیت اشک هایم،پوست صورتم را سوزاند. دستم را تکیه گاه پیشانی ام کردم،به نقش و نگار فرش نگاه می کردم بی آن که ببینمش! همزمان صدای باز شدن در آمد و سرم را بلند کردم،مامان بود.نگاهی به صورتش انداختم. با پنجاه سال سن شکسته و پیر نشان می داد. درد و سختی زندگی من،او را خمیده و سر افکنده کرد بود. او هم مادر بود و خوب درد مرا می فهمید اما افکار و عقاید پنجاه سال زندگی به او اجازه همراهی و مرهم را نمی داد! ـ بهرام بود؟ آهی کشیدم و جواب دادم:آره.گفت رستا مریضه،سرما خورده! گفت نمیارتش. گفتم بیارش خودم ازش پرستاری می کنم قبول نکرد. ـ اون هم پدرشه و نگران بچش! بذار حالش خوب بشه بعد میارتش. بغضم ترکید و با هق هق گفتم: پس من این وسط چیکارشم؟! من این وسط چه حقی دارم؟ یعنی حتی حق پرستاری و نوکری از بچه ام رو ندارم؟ هفته ای یک بار می بینمش،اونم داره هر هفته به یک بهونه ای ازم دریغ می کنه. چون اون مرده صلاحیت بچه داری رو داره اما منی که نه ماه تو وجودم بزرگش کردم،درد زایمانش رو کشیدم،از بطن خودم بهش شیر دادم اجازه ی پرستاریش رو ندارم؟؟ انگشت اشاره اش روی لبانش گذاشت و گفت:آروم خزان!بابات بشنوه دوباره علم شنگه راه میندازه. میگه چیزی که خودت می خواستی! ـ آره چیزی که خودم خواستم ولی بی رحمی می خواستم؟ حسرت دیدن بچه ام رو می خواستم؟ تیکه بارون شدن می خواستم؟؟ مامان جان برید بیرون لطفا اصلا حالم خوب نیست،چیزی می گم که شمارو هم ناراحت می کنم هم خودم! سری از تاسف تکان داد و از اتاق بیرون رفت. آیا حق انتخابی بین بد و بدتر،چاله و چاه،سیاهی و سیاه تر وجود دارد که آدم را برای انتخابش این طور سرزنش و ملالت می کنند؟ چگونه می شود حق را به ظالم و ستم گر داد؟ واقعا چطور می شود که صلاحیت فرزند داری را به یک تاریک دل داد؟ آه خدایا،آه خدایا! امروز هفت روز است که رستای عزیزم را ندیده ام و دلم برایش لک زده! امروز که گل ها را آب دادم،لباس خوب پوشیدم،غذای مورد علاقه اش محیا کردم و عقربه ثانیه شمار را ملتمسانه نگاه می کردم،امروز هم رستایم را از من دریغ کردن! یعنی عمه و مادر بزرگ علیلش بهتر از منه مادرش او را دوست دارن و طبیبش می شوند؟ او وقتی در بیماری به سر می برد فقط مرا می خواهد و صدا می زد. آغوش پر مهر مادرش به او آرامش و دوا تزریق می کند؛پس چرا این ها این قدر خودخواه هستند و درهای مهربانی را به روی تنها فرزندم می بندند؟ چطور دلم آرام بگیرد وقتی رستایم در تب و بی مادری می سوزد و کسی نیست که مادرانه او را نوازش کند؟! دخترم،زیبای من،من را ببخش که زندگی ام اجازه داد بی مادر مریض شوی و بسوزی! مرا ببخش که ما را از هم جدا کردن و حکم قاضی شهر دوری و دوستی ما بود!
  3. 21 امتیاز
    به نام خدا نام رمان:خزانِ رهایی نام نویسنده:فریبا میرزایی ژانر:اجتماعی.درام.عاشقانه ساعت پارت گذاری:نامعلوم هدف از نوشتن: بیانگر زندگی تاریک و بی امید! انگیزه به تمام خسته دلان! مقدمه: دختری بودم با آرزوها و آمال هایی دست نیافتنی؛دختری از جنس همه کسانی که تو را ساخته و پرداخته اند!!! به سرابی دلباخته ام که تاب و توان را از سر و دل زندگی ام ربود و رفت. میدوم هم چون گم کرده ای،دیگر نایی برای راه رفتن دارم. زمین در آغوشم می گیرد و توان از کف می­ دهم. تشنه ام،اینجا آبی برای رفع این عطش بی پایان وجود ندارد!!!! سوت مرگ به گوشم می رسد؛اشهدم را آهسته و آرام زیر لب نجوا می کنم.لب هایم خشک و شکننده شده است،با هر زمزمه ترک بر می دارد و صدایش به عرش اعلا می رسد.. صدای فریاد ققنوسی در این برهوت بلند می شود..ققنوس روزهای مه آلودم از راه رسیده و بند دست و پایم را رها می کند،مرا با آغوشی باز به بالاترین حد عبودیت می رساند و به پرواز در می آورد.....به دریایی از مهر و محبت بی پایان می رساند که خود سر چشمه تمام تشنگی هاست!!! ناظر عزیزم: @F.kamyab
  4. 20 امتیاز
    از شدت عصبانیت دوباره سر درد امانم بریده بود و دراز کشیدم تا آرامش رفته را به دست بیاورم.با رویای در آغوش گرفتن رستایم چشمانم سنگین و سنگین تر شد! از خواب بیدار شدم؛ساعت،پنج بعد از ظهر را نشان می داد.با حالی کسل و بی رمق از اتاق بیرون رفتم و بعد از این که آب خنکی به صورتم زدم،سر حال شدم.به اتاق باز گشتم و مانتو پوشیدم،چادرم را دست گرفتم و از اتاق خارج شدم.تحمل ندیدن رستا را نداشتم،اگر نگذاشتن بیاید من که می توانم بروم و ببینمش! چه قدرتی می تواند مانع یک مادر شود؟ چه قدرتی اصلا قدرت ایستادگی رو در روی عزم و خواسته ی یک مادر را دارد؟ چادرم را به روی سر گذاشتم و خواستم از نشیمن بیرون بروم که با صدای مامان قدم بعدی را نگذاشته عقب کشیدم. ـ خزان؟ کجا داری میری؟ برگشتم نگاهش کردم؛خواستم جواب بدهم که بابا هم از بیرون آمد و با اخم همیشگی اش پرسید: کجا شال و کلاه کردی؟ ـ رستا مریضه نمی تونه بیاد،باید استراحت کنه!می خوام برم ببینمش! بابا:از کی تا حالا زن مطلقه به بهونه دیدن بچه اش به خونه سابقش برگشته؟لازم نکرده.هر وقت خوب بشه بهرام میارتش! ـ من تنها بهونه ام رستا هست و لاغیر. اگه بخاطر رستا نبود حاضر بودم کور بشم ولی اون خونه ای که خونه عذاب من بود رو هیچ وقت نبینم. خواستم از در خانه بیرون بروم که با صدای بلند بابا سرجای خود میخکوب شدم. ـ فکر کردی چون چند سال خونه بابات نبودی الان برگشتی هر کاری دلت خواست می تونی انجام بدی؟ من مثل بهرام نیستم اجازه بدم هر کجا خواستی بری. برو داخل! ـ بابا من باید دخترم رو ببینم. یک هفته اس ندیدمش.. وسط حرفم پرید و با خشم گفت:گفتم برو بتمرگ ایستادی با من چونه می زنی؟؟ تو اگه مادر بودی که سر خونه زندگیت می موندی و مارو جلو در و همسایه سر افکنده نمی کردی. قواعد دل شکستن چیست؟ مگر دل شکستن آن نیست که صدای سوزش و ترک خوردن قلب در گوشت بپیچد و فرو بریزد؟! برای شکستن دل نیاز به مشت و لگد آهنین نیست،کافیست یک کلمه ناحق بگویند،کافیست با یک حرف،غرور و احساست را خرد و حقیر کنند! با چشم غره ی مادر و گزیدن لبش به نشانه این که چانه نزنم به اتاق رفتم و خود را در آغوش تنهایی ام رها کردم.کسی جز خودم نبود مرا آرام کند و دلداری بدهد.این تازه اول راه بود و روزهای سخت هنوز از راه نرسیده بودند! "راهی که خود انتخاب کردم و نباید انتظار یار و یاوری را داشته باشم!" ای حاکمان شهر به من بگویید مادری که از دخترانگی و دنیای دخترانه چیزی نفهمید،مادری که از همسر بودن جز کبودی بر دل و بدن چیزی در دامانش قرار نگرفت چطور می توانست باقی بماند؟ زمانی که خود مرده ای می توان به یک نفر زندگی ببخشی؟ بال و پَرت شکسته،در قفس می توانی برای فرزندت از رهایی و حس پرواز سخن بگویی؟ آه،آه از این همه تاریکی و میله های طلایی! من همان خزان هشت سال پیش بودم،همان تک دختر ناز و خوش مشربشان!همانی که عزیز و دردانه پدرش بود! حال بعد از هشت سال جز یک فرزند،چهره ی شکسته و محزون،یک شناسنامه که اسمی در آن خط خورده و دختری که دیگر دختر نبود؛چه چیزی تغییر کرده بود که آن طور مرا مبحوس کرده و نامهربان شده بودند؟ جز هشت سال گذر عمر و بازگشت به خانه پدری چه چیزی غیر قابل تحمل و باور بود که نمی توانستند با آن کنار بیایند؟ من،خزانشان،باز هم نیاز به آغوش و دست نوازش پدرم داشتم،گوش هایم برای شنیدن قربان صدقه رفتن مادرم تیز می شد! اما دریغا از دست مهربان پدر و قربان صدقه مادر!
  5. 20 امتیاز
    پارت1: ساعت 10صبح بود.بتول خانم از داخل اتاق داد میزد: آب گرم ،آب گرم بیاورید.میرزا اسد الله خان پشت در اتاق به دیوار تکیه داده بود.برروی صورتش دانه های ریز عرق دیده می شد.بچه ها از پشت در اتاق یواشکی نظاره گر ماجرا بودند.صدای ناله های شمسی،تمام عمارت را پر کرده بود.که به یکباره همه جا سکوت عمیقی حکم فرما شد!میرزا اسدالله خان که از استرس تمام دستهایش را به هم گره زده بود، نگاهش خیره به اتاق مانده بود.بتول خانم با دستان خونی درحالی که لبخند به لب داشت،در را باز کرد و گفت:ارباب،ارباب!مژده دهید مادر و دختر هر دو سالمند!میرزا،لبخند عمیقی زد و وارد اتاق شد.شمسی خانم،درحالی که کودک تازه متولد شده را در آغوش داشت،با چهره رنگ پریده،ولی سرشار از شادی!به میرزا اسدالله خان نگاه می کرد. شور و شوق جدیدی وارد خانه شده بود.شمسی خانم و میرزا،چهار پسر به نام های امید،حمید،رضا و محمد داشتند که به ترتیب 7ساله و6ساله و5ساله و3ساله بودند و این دختر زیبا پنجمین هدیه خداوند به آنها بود شمسی خانم با خوشحالی به میرزا گفت:دخترمان زیباست،نه میرزا؟میرزا اسدالله،درحالی که دخترش را به آغوش می کشید به نشانه تایید گفت:بله خیلی زیباست!همانند شما،شمسی خانم که خیلی از شنیدن این حرف خوشحال شده بود،گفت:میرزا می شود نامش را من انتخاب کنم؟ البته اگر شما راضی باشید.میرزا به نشانه تایید سرش را تکان داد.این اولین بار بود که شمسی نام فرزندش را خودش انتخاب می کرد.شمسی با خوشحالی گفت:همیشه دوست داشتم اگه دختری داشته باشم نامش را ستاره بگذارم میرزا اسدالله گفت:پس نامش را ستاره می گذاریم.شمسی خانم با خوشحالی وذوق به چهره فرزندش نگاه می کرد. امید از لای در به مادر نگاه می کرد.که مادر ناگهان متوجه حضورش شد.با لبخند بلند گفت:امید،مادر،بیا داخل!امید درحالی که در را باز می کرد وارد اتاق شد.به طرف مادر حرکت کرد و کنار مادر نشست.مادر او را درآغوش گرفت و گفت:ستاره را ببین مادر ،امید به ستاره نگاه کرد با تعجب به چهره کودک خیره شد.مادرش گفت:اتفاقی افتاده؟امیر گفت:چقدر سفیده مادر،انگار بین برف ها بوده!مادر با لبخند گفت:نه بین آسمان ها بوده!امید که از حرف مادرش سر در نیاورده بود بی توجه به حرف مادر گفت: می شود بغلش کنم ؟مادر گفت:البته که می شود و ستاره را آرام به آغوش امید سپرد حمید،رضاومحمدهم وارد اتاق شدند و کنار مادر نشستند.حمید و رضا درگیر این بودند که کدام یک زودتر ستاره را بغل کنند.امید با اینکه 7سال بیشتر نداشت،مثل یک برادر بزرگتر،همه چیز را تحت کنترل خود درآورده بود.به یک باره سکوت اتاق جای خود را به شلوغی و همهمه داد.مهمان ها یکی پس از دیگری می آمدند. اتاق پر از بچه های هم سن و سالی شده بود که مشغول بازی بودند.شهلا خانم،خواهر شمسی از جایش بلند شد و خطاب به بچه ها گفت:همگی به باغ برویدو بازی کنید.وقت ناهار که بشود،صدایتان میکنیم که بیایید.همه ی بچه ها باسرعت به بیرون دویدند.دوباره سکوت سرتاسر اتاق را فرا گرفت.شهلا خانم گفت:چه سکوت و آرامشی حکم فرما شد! حسین آقا؛شوهر شهلا گفت:اتفاقا لذت دنیا در همین هیجان ها و سروصدای بچه هاست.کاش من هم کودک بودم!شهلا خانم با لبخند به حسین آقا گفت : اینکه ناراحتی ندارد جانم!تو الان هم مثل طفل 5ساله می مانی! تمام جمع شروع به خندیدن کردند.حسین آقا،درحالی که سرخ شده بود با لبخند گفت: باشد،شهلا خانم ما رو مسخره کن ما هم خدایی داریم!
  6. 18 امتیاز
    برای این که آشفتگی ام کمتر شود یک کتاب را از کتاب خانه کوچکم انتخاب و شروع به خواندن کردم؛خیلی نگذشت که مامان وارد اتاق شد و کنارم ایستاد.بی توجه به نگاه سنگینش به کلمات نامفهوم کتاب چشم دوخته بودم. ـ می خوایم بریم خونه خسرو،خانواده خانمش رو دعوت کردن به من و بابات هم گفت بیایم. همان طور که سرم پایین بود آرام گفتم:خب؟ ـ تو نمیای؟ ـ نه.سلام به داداش و زن داداش هم برسونید.مطمئنا خسرو هم دوست نداره خواهر مطلقه اش جلو مهمانانش ظاهر بشه.پس بهتره که نیام! ـ خود دانی.ما رفتیم،خداحافظ! ـ خداحافظ! می دانستم مامان و بابا هم دوست نداشتند جلو بقیه خود را نشان دهم و به همین دلیل اصراری برای پا گذاشتن به مهمانی های متعدد فامیلی و دوستانه نداشتند. چهار ماه از جدایی با بهرام گذشته بود و از روز طلاق به هیچ مهمانی نرفته بودم و خود را کاملا از شلوغی و پچ پچ ها فاصله داده بودم. نمی دانستم مبتلا به بیماری واگیر داری هستم که این گونه مرا در خفا نگه می دارند یا هم لکه ننگ پاک نشدنی..! هر چه بودم زیبا و باعث افتخار نبودم.شکست خوردن تلخ و همیشه باعث اندوه بوده اما این را هم می دانستم که هیچ وقت زشت نبود و نخواهد شد. با بیست و چهار سال،یک دختر هفت ساله و هشت سال زندگی مشترک نافرجام به خانه پدری باز گشته بودم."خانه ای که دیگر مهر پدری نداشت و برایم یک پناه گاه محسوب می شد." "در اوج جوانی،زن شکست خورده و جنس دست دوم محسوب می شد که مادرها از ترس این که دل پسر جوانشان را بلرزانم رفت و آمدشان را به خانه امان قطع کردند و دوست هایم هراس از دست دادن همسرانشان به وسیله من را داشتن." تلخ تر از همه،کج خلقی خانواده ام،آزارم می داد.نگاه های ترحم و ملامت بار اطرافیان! از این که مرا زنی سر به هوا و مادری خودخواه می نامیدند آزرده خاطر می شدم؛مرا کسی نام می بردن که از مهر مادری هیچ بویی نبرده و در برابر عشق همسرش دم در آورد و خوشی زیر دلش زد. می شود درون زندگی کسی نباشیم و او را قضاوت کنیم؟ با صدا در آمدن موبایل از افکارم بیرون آمدم و با دیدن شماره خانه ای که روزی کلبه عاشقی ام بود بدنم گُر گرفت. با دستانی لرزان تماس را بر قرار کردم و با شنیدن صدای رستای کوچکم که سلام کرد،اشک هایم راهشان باز شد.. ـ سلام مامان.مامان دورت بگرده،حالت خوبه؟ ـ مامانی دلم برات تنگ شده،چرا نمیای پیشم؟؟ صدایش پر بود از دلتنگی،رنگی از بیماری و سرماخوردگی نداشت.. ـ برات بمیرم مامان.بابات گفت سرماخوردی و امروز نمی تونی بیای پیشم. ـ من که حالم خوبه مامانی.بابا گفت رفتی مسافرت.چرا منو با خودت نبردی؟ وای خدایا،صبر و تحملی بده تا پس نیوفتم.من به مسافرت رفته بودم یا رستا ناخوش احوال بود یا هم هیچ کدام و این هم یکی از دروغ های بهرام برای فاصله گرفتن من از رستایم بود؟ او با چه منطق و احساسی مادر و فرزندی را از هم فاصله می دهد و این طور خودخواهانه مرا از دیدن تنها امید زندگی ام تحریم می کند؟ از شدت عصبانیت پوست صورتم قرمز و ملتهب شده بود.. ـ عزیزدلم،بابات گفت مامان رفته مسافرت؟ ـ آره. ـ نگران هیچی نباش،میام پیشت دورت بگردم.الان چجوری به من زنگ زدی؟ ـ بابا بهرام بیرون رفت.عمه بهار هم گفت بعدا میام پیشت.شماره موبایلت تو دفتر مشقم برام نوشته بودی نگاه کردم و شماره گرفتم. ـ شماره رو یه جا دیگه یادداشت کن عزیزم،بابات نبینه. درس هاتو خوب می خونی؟ ـ آره..املا همش صد آفرین می گیرم. تازه دارم جمع و تفریقم یاد می گیرم.مامان خزان چرا نمیای شبا بهم قصه بگی؟بابا بهرام زود می خوابه،قصه نمی گه. ـ میام عزیزم،میام. الان برو مشق هاتو بنویس عزیز مامان. ـ دوست دارم مامان خزان. ـ منم دوستت دارم دختر قشنگم.مراقب خودت باش تا بیای پیش مامانی.. بعد از خداحافظی و پایان تماس،بغضم ترکید و پیش خدا از زمین و زمان شکایت کردم. آن قدر عصبانی و کلافه بودم که شماره بهرام را گرفتم و هنوز بوق نخورده بود که پشیمان شدم و قطع کردم. می دانستم اگر بهرام بداند که رستا با من در تماس است و دروغ امروزش برایم برملا شده،همین راه ارتباطی هم،از من و دخترم می گیرد چه بسا یک گوش مالی به رستایم بدهد که بدون اجازه اش حق هیچ کاری را ندارد! دستم به جایی بند نبود،نه خودم می توانستم کاری کنم و نه تکیه گاهی داشتم که در زمان تنهایی پشتم را گرم کند تا بیش از این به انزوال کشیده نشوم. "من،تنهای،تنهایِ تنها بودم!" برای دیدار با دخترم که پدرش به هر جفا و دروغی دست می زد به چه کسی پناه می بردم و شکایت می کردم؟ از چه کسی طلب حق می کردم؟خانواده ام؟ خانواده ای که در نزدیک ترین شعاع با من زندگی می کردن و از هم دورترین بودیم! سهم من،از تاوان یک شکست به چه اندازه بود که تمامی نداشت؟ "همیشه،زور و قدرت به دست نامردان نَر شهر است،آنان هستند که قانون باب میلشان اختراع می کنند،حکم می دهند و ما ضعیفان را تحت امر و خواست خود در می آوردند. گاه برایشان خط تولید می شویم و گاه عروسکی برای تخلیه حالشان!" چه کسی فکرش را می کرد بهرام خسته دل از عشق من این طور بیمارگونه مرا شکنجه و ناامید از زندگی کند؟ حتی خودم هم در بدبینانه ترین حالت ممکن تصورش را نمی کردم بهرام،تنها عشق زندگی ام که برای به دست آوردنم یک شهر را به آشوب و انقلاب کشاند این طور مرا بشکند و چاره ای به جز انتخاب رنگ خاکستری و سرد را نداشته باشم! کسی که وقتی مخالفت پدر و برادرم خسرو را برای ازدواجمان دید با ماشین در حیاطمان را از جا در آورد و دیوار را خراب کرد؛گفت یا خزان را به من می دهید یا زندگی اتان را خرابه شام می کنم. کسی که پیش تمام بزرگان فامیلمان رفت و با التماس و تهدید از آنان خواست رضایت پدر و برادرم را جلب کنند و راضی به وصلتمان شوند. بهرامی که حتی تهدید کرد اگر خزان عروس خانه اش نشود او را می دزدت و برای همیشه از این شهر می روند که جز بدنامی و خجل زدگی چیزی برای خانواده ام در پی نداشته باشد. این همان بهرام هشت سال پیش است؟ همان بهرام دوست داشتنی و مرد رویاهایم؟ غرق در گذشته شدم..
  7. 17 امتیاز
    نام رمان : رینگ و عشق نویسنده : مریم خسروی کاربر انجمن نودوهشتیا ژانر : عاشقانه ، درام . ساعات پارت گذاری نامعلوم . ناظر رمان : آتنا تفنگدارِ عزیزم ♡. خلاصه : در آن سوی دنیای انسان ها ، دنیایی است پاک و ناب برای عاشقانِ دلباخته ... این رمان داستان دختری خشن و بی احساس رو روایت می‌کنه ، در گذشته اتفاقات تلخی براش افتاده و حالا ورق زندگی اش برگشته ، همراه من باشید تا سرنوشت پر رمز و راز این دختر رو بدونید...! نقد رمان رینگ و عشق
  8. 17 امتیاز
    برای گرافیک کاران بن بستی وجود ندارد. آنان یا راهی خواهند یافت٬ یا راهی خواهند ساخت…» گرافیست های انجمن روزتون مبارک (ببخشید اگه دیر شد) ... @Hana_m @ihawni @Mah @_Niloofar_ @saniw @Kosarbayat398
  9. 17 امتیاز
    پارت یک دست‌کشم رو از دستم درآوردم و گوشه ی رینگ انداختم ، این مسابقه هم تموم شد . روی بینی ام دست کشیدم تا شدت شکستگی رو بررسی کنم آخه این چهارمین بار بود که دچار شکستگی از ناحیه ی بینی می‌شدم . سانا مربی ام بالای سرم ایستاد و گاز استریل رو دستم داد . کنارم نشست و گفت : سانا_تا شش ماه آینده حق شرکت تو مسابقات رو نداری. خنده ی مسخره ای تحویلش دادم . داشت از محالات حرف می‌زد! من تمام زندگیم تو همین رینگ مبارزه خلاصه میشد ؛ حتی قید خانواده ام رو هم زدم برای این ورزش حالا این چی می‌گفت؟ زارا_ممنون ، با حرفت شادم کردی . در حالی که چسب کاغذی رو روی بینی ام فیکس می‌کرد جدی و سرد گفت: سانا_اما من شوخی نکردم زارا . هفت ماه دیگه یه مسابقه ی مهم هست و باید تا اون موقع تو دوره ی ریکاوری باشی. هفت ماه دیگه چه مسابقه ای بود که انقدر برای سانا ارزش داشت ؟! ازش سوالی نپرسیدم و بلند شدم به سمت رخت‌کن سالن حرکت کردم . سانا هیچ‌وقت بی دلیل حرفی نمی‌زد ؛ چون از شرایط من مطلع بود . لباس هام رو عوض کردم و از سالن بیرون رفتم . سوار ماشینم شدم و راه افتادم سمت خونه و در طول راه انقدر ذهنم مشغول دایان بود که نفهمیدم چه جوری به خونه رسیدم ! دایان برادرم بود . سه سال پیش رفت ترکیه تا اون جا برای خودش کار کنه . پدر و مادرم اون رو هم طرد کردند ! از نظر اون ها من و دایان باید ادامه تحصیل می‌دادیم . دیروز دایان بهم زنگ زد و گفت می‌خواد برگرده ایران . گفت براش دنبال خونه باشم . می‌خواد تو همین شهر یه باشگاه بدنسازی راه بندازه . اگر بتونه از پسش بر بیاد این کار درآمد خوبی داشت . ماشین رو جلوی درب پارک کردم و پیاده شدم . یه خونه ی دربست ۱۸۰ متری داشتم ، برای من که همیشه تنها بودم این خونه بزرگ هم هست . وارد خونه شدم و در رو بستم ، کوله ام رو انداختم گوشه ی هال و به سمت حمام رفتم . هرکدوم از لباس هام رو گوشه ای از حمام انداختم و زیر دوش ایستادم . بعد از یه مبارزه ی سخت هیچ چیز مثل یه دوش آب سرد عضله هام رو آروم نمی‌کرد . از حمام که بیرون اومدم تلفن خونه هم به صدا در اومد . شماره ی دایان رو که دیدم تماس رو برقرار کردم و زدم رو اسپیکر: دایان_سلام آجی خانم ، مبارزه چه طور بود ؟ در حالی که داشتم تو کشو دنبال لباس می‌گشتم ، جواب دادم: زارا_مثل همیشه عالی . من بازنده هم باشم بازهم تو نظر خودم مقام اول رو دارم . از ته دل خندید . دایان_عاشق این سرسختیتم دختر ، خونه رو چه کار کردی ؟ لباسم رو پوشیدم و تلفن رو برداشتم . سمت آشپزخونه رفتم . زارا_تو بیا یه مدت پیش من بمون . بعد خودت بگرد پیدا کن ... شاید از سلیقه ی من خوشت نیاد. دایان_آخه نمی‌خواستم مزاحم تو بشم عزیزم ؛ اما این جوری بهتره درست میگی . قهوه ساز رو روشن کردم تا یه فنجون قهوه بخورم . زارا_خب حالا دقیقا کی برمی‌گردی؟ دایان_احتمالا پس فردا . زارا فعلا کار نداری ؟ باید برم . فنجون قهوه ام رو برداشتم و به هال رفتم . زارا_نه خداحافظ. مثل همیشه منتظر خداحافظی طرف مقابل نموندم و تماس رو قطع کردم . باید با سانا صحبت می‌کردم و در مورد اون مسابقه ازش سوال می‌پرسیدم . باید ببینم آیا مسابقه ی نفس گیری هست که به شش ماه ریکاوری نیاز داره؟!
  10. 17 امتیاز
    مقدمه: حال من بد نیست غم کم می خورم .... کم که نه! هر روز کم کم می خورم . آب می خواهم، سرابم می دهند... عشق می ورزم عذابم می دهند! خود نمی دانم کجا رفتم به خواب؟ از چه بیدارم نکردی؟ آفتاب! خنجری بر قلب بیمارم زدند ، بی گناهی بودم و دارم زدند. دشنه ای نامرد بر پشتم نشست، از غم نامردمی پشتم شکست. سنگ را بستند و سگ آزاد شد، یک شبه بیداد آمد داد شد. عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام، تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام. عشق اگر اینست مرتد می شوم، خوب اگر اینست من بد می شوم.
  11. 17 امتیاز
    شب آنچنان زلال، که میشد ستاره چید! دستم به هر ستاره که می خواست می رسید نه از فراز بام، که از پای بوته ها می شد ترا در آینهء هرستاره دید! * در بی کرانِ دشت در نیمه های شب جز من که با خیال تو می گشتم جز من که در کنار تو می سوختم غریب! تنها ستاره بود که می سوخت. تنها نسیم بود که می گشت...... فریدون مشیری
  12. 17 امتیاز
    تقدیم به آنان که تپیدن قلبشان همه چیز را خوب می کند...... همه چیز را........
  13. 16 امتیاز
    نام رمان:ماسو نویسنده: P.Aکاربرانجمن نودوهشتیا ژانر:عاشقانه/اجتماعی/تاریخی هدف:به تصویرکشیدن شخصیت ها و انتخاب های افراد مختلف در زندگی ساعت پارت گذاری:نامعلوم خلاصه:داستان درمورد افرادی است که دریک عمارت باهم زندگی می کنند افرادی با طبقه اجتماعی وافکاری متفاوت سرنوشت هرکدام چگونه رقم می خورد؟ بخشش شیرین تر است یا انتقام؟ عشق پیروز است یا نفرت؟
  14. 16 امتیاز
    پارت 1 در سرزمین بزرگی به نام آدریانوس که هیچ کس از وجودش خبر ندارد، مردمی عجیب زندگی می کنند.این سرزمین خیلی بزرگ و شگفت انگیز است. پادشاهی زورگو ،مستبد و قدرتمند بر آن حکم فرمایی می کند.مردم سرزمین تحت تاثیر رفتار زورگویانه پادشاه قرار گرفته و مردمی زورگو و بی رحم شده اند.مردم سرزمین شاخ های بزرگ و بال های زیبا داشتند که این ویژگی در هر کدام متفاوت بود.این سرزمین جزیره ای است که بر روی آبی روان و زلال قرار دارد.در بین مردم این سرزمین خانواده ای زندگی می کند که با همه فرق دارند،زیرا بر روی بال و شاخ های تک تک آن ها جای دست است.مردم به آن ها می گویند(این جای دست،مهر باطل است که خداوند بزرگ بر روی شاخ و بال شما گذاشته است و شما نفرین شده هستید!)همه از آن خانواده دوری می کنند و پادشاه دستور داده است که هرکس با آن ها رابطه برقرار کند،بی شک مجازاتی جز مرگ نخواهد داشت.آن ها بسیار تنها و مظلوم هستند و به سختی در پست ترین نقطه ی سرزمین زندگی می کنند.آن خانواده که شامل دو دختر و دو پسر بود که به ترتیب آرتمیس و آدریان دوقلو بودند و آرامیس و آرمیس هم دوقلوهای کوچک خانواده بودند.عضو مهم خانواده پدر و مادری با تحمل بالا که در تمام سختی ها در کنار یک دیگر زندگی می کنند و پابرجا و محکم هستند.آرتیمیس مادر خانواده همیشه وضعیت را برای کودکانش جوری جلوه می داد که آن ها ناراحت و افسرده نشوند.مثلا دوری مردم از خودشان را جوری نشان می داد که کودکانش فکر کنند آنها خاص و محبوب هستند و مردم خود را در حدشان نمی بینند.عجیب ترین موضوع اسم پدر خانواده است که آدریانوس نام سرزمین آنها بود.پادشاه تلاش فراوان کرد که این موضوع را عادی جلوه بدهد ؛ ولی نتوانست این کار را بکند زیرا همیشه مردم در شک ، تردید و سردرگمی بودند که علت این شباهت چیست؟! ولی کسی جواب این سوال را نیافته بود؛زیرا آن ها به شدت از پادشاه خود می ترسیدند و جرعت نمی کردند که اسم آن خانواده را در نزد پادشاه بیاورند. @nmasoomeh
  15. 16 امتیاز
    پارت دو به این همه تنهایی عادت کرده بودم ؛ اما گاهی دلم می‌خواست خانواده ام کنارم باشن . دوستم که هر روز به خونه ام می‌اومد جای خانواده رو پر نمی‌کرد . قهوه رو که خوردم با سانا تماس گرفتم . بعد از چند ثانیه جواب داد . سانا_جانم؟! زارا_زنگ زدم در مورد مسابقه ای که حرفش رو زدی توضیح بدی. سانا_ادب نداری تو ؟ سلام کن بعد می‌گم. کلافه نفسم رو فوت کردم . چه قدر گیر بود. زارا_سلام عرض شد ، بگو دیگه . لبخند پلیدش رو از پشت تلفن هم حس کردم. سانا_ببین زارا این مسابقه برای تو حکم یه پیشرفت واقعی رو داره . تو امروز تونستی مقام اول کشوری رو به دست بیاری ... فدراسیون تو رو واسه بازی های جهانی انتخاب کرده . چشم هام گرد شد ! من اصلا دنبال چنین پیشرفت هایی نبودم . به همین مسابقات ساده قانع بودم . زارا_اما سانا خودت می‌دونی که من... میون حرفم پرید و گفت : سانا_من به علایق تو کاری ندارم . هفت ماه دیگه باید تو مسابقات جهانی شرکت کنی ، تمام. و تماس رو قطع کرد . خیلی ازش عصبانی شده بودم . یعنی چی که بدون مشورت با خودم چنین کاری کرده ؟! تو همین کشور مسابقه می‌دادم خانواده ام طردم کردند ؛ اگر اسمی ازم تو مسابقات جهانی برده بشه کلا منکر این می‌شن که من دخترشون هستم ! از سانا و تصمیمات خودسرانه اش کلافه بودم . با صدای آیفون رفتم در رو بدون پرسش باز کردم . به جز گلاریس شخص دیگه ای این موقع روز خونه ی من نمی‌اومد . روی مبل نشستم و سرم رو توی دست هام گرفتم . گلاریس اومد داخل و با صدای بشاش شروع به حرف زدن کرد: گلاریس_سلام عشق جان . بازهم که اون ابروهای قشنگت رو کشیدی تو هم ! کی گازت گرفته عزیزم ؟ در سکوت بهش خیره شدم . برعکس من که سرد و خشن بودم . گلاریس خیلی لطیف و خون گرم بود . چهره هامون هم تضاد داشت . اون موهای قرمز داشت ، چشم های قهوه ای تیره ، ابرو های نازک و کوتاه ، بینی کوچک و قلمی و لب های کوچک . اما من موهای مشکی داشتم ، چشم های درشت و کشیده ی مشکی ، ابروهای پر و هشتی ، بینی ای که بر اثر چندبار شکستگی چیزی ازش باقی نمونده و لب های قلوه ای . با این حال بهترین دوست من همین دیوانه بود . سکوتم رو که دید گفت: گلاریس_نه مثل این که موضوع جدیه . چی شده ؟! مانتو و شالش رو درآورد و رو به روی من نشست.کلافه گفتم : زارا_بازهم سانا خودسر تصمیم گرفته . اسمم رو برای فدراسیون فرستاده ! انتخاب شدم و باید تو مسابقات جهانی شرکت کنم . لبخند گشادی زد و با ذوق گفت: گلاریس_تو واسه این ناراحتی دیوونه ؟ الان باید بال دربیاری . عصبی بلند شدم . زارا_تو شرایط من رو نمی‌دونی؟الان که اسمم جایی نیست حاج موسی طردم کرده ... اگر جایی اسمم رو ببرن از زندگی ساقطم می‌کنه. غمگین سرش روپایین انداخت . این موقعیت برای من عالی بود ؛ اما واقعا شرایطش رو نداشتم . رفتم سمت آشپزخونه و بازهم قهوه ساز رو روشن کردم . شاید تلخی این نوشیدنی کمی از تلخی زندگی رو از یادم می‌برد.
  16. 16 امتیاز
    پارت3: بعدازخوردن غذا،هریک از مهمان ها به خانه های خود رفتند.شمسی خانم که احساس کسالت وخستگی می کرد،به اتاق رفت،که کمی استراحت کند.در این هنگام لیلی را صدا کرد که در هنگام استراحتش مراقب ستاره باشد. لیلی ستاره را که در گهواره بود،نگاه می کرد.شمسی،در حالی که موهایش را شانه می کرد،گفت:به نظرت ستاره شبیه منه یا ارباب؟ لیلی درحالی که به ستاره نگاه می کرد،گفت:شبیه ارباب!شمسی که جا خورده بود گفت:همه گفتن که شبیه منه،تو اولین نفری هستی که میگی شبیه اربابه! لیلی به شمسی خانم نگاه کردوگفت:شما چشماتون عسلیه ولی ارباب چشماش مشکیه ،پوست شما گندمیه ولی ارباب پوستش روشنه،ستاره هم چشماش مشکی وپوستش سفیده حالت چهرشم شبیه اربابه! شمسی بالبخند گفت:باشه،باشه من تسلیمم.لیلی تبسمی کرد وگفت:خانم!میشه یه چیزی بگم؟شمسی با مهربانی گفت:بگو! لیلی بقچه ای که کنارش بود را به شمسی خانم دادوگفت:چیزه بی ارزشیه خانم!ولی خوشحال میشم اگه ازمن قبول کنید،میدونم که در اندازه شمانیست!ولی،این چیزی بودکه از دستم برمیومد.شمسی بقچه را ازلیلی گرفت وبازش کرد.لباس های کودکانه زیبایی بود که به زیبایی گلدوزی شده بودند.ویک لباس زیبا که برای شمسی دوخته شده بود.شمسی که ازخوشحالی چشمهایش برق میزد،گفت:خیلی زیباست! لیلی تو خیلی هنرمندی! از تمام چشم روشنی هایی که گرفتم زیباتره ،خیلی ازت ممنونم! لیلی با لبخندی ملیح گفت:ناقابله خانم.شمسی با ذوق،لباس های کودکانه را که بسیار با سلیقه دوخته شده بودند،نگاه می کرد.درحیاط عمارت رهام در ایوان نشته بودوبه آسمان خیره شده بود.نمیدانست چه چیزی در این آسمان پرستاره هست که اورا تا این حد مجذوب خودش می کند.فقط میدانست که دوست داشت درمیان آسمانها باشد.فکرمیکرد که آسمان،مکان زیباتری برای زندگیست!امیدوار بود که متعلق به آنجا باشد.مادرش به او گفته بود که خدا،آدم های خوب را به آسمان نزد خود میبرد.رهام نمیدانست تاکجا باید خوب باشد که پاداشش،آسمانها باشد!رهام تمام روز وشب را به خوب بودن فکر میکرد.نمیدانست خوب بودن،دقیقا یعنی چه!مادرش به او گفته بود که خوب بودن،یعنی اینکه بد نباشی!چطور باید بد نمیشد؟نمیدانست!ولی میدانست،اگر کاری به کار کسی نداشته باشد خوب است.واین تمامه چیزی بود که رهام با تمامه وجودش میخواست.در داخل عمارت امید که درخواب فرورفته بود،خواب آشفته،اورا ازخواب بیدار کرد.امید،به لیوان کنار رخت خوابش نگاهی کرد و آب نوشید.به این فکر می کرد که الان که ستاره به دنیا آمده مادر، باز هم او را دوست دارد؟این پرسشی بود که بعد از به دنیا امدن هریک از برادرانش هم به سراغش آمده بود.به این فکر میکرد که چگونه این سوال را از مادرش بپرسد!ایا مادرش از این حرفه او ناراحت میشد؟تمام افکار امید،پرشده بود از این فکرها!بلند شد،نفس عمیقی کشید وگفت:دوستم دارد!مگر میشود نداشته باشد؟نه،نمیشود!خودش همیشه میگویید که دوستم دارد!وبعد به رخت خوابش رفت وسعی کرد که بخوابد.حمید در گوشه ای دیگرازاتاق به این فکر بودکه چگونه بادبادک هایش را هوا کند که بالاتر از بادبادک های بهروز بروند.آنقد بالا که همه از این کار او تعجب کنند!حمید با خود می اندیشید که چگونه این کار را انجام دهد!در اتاقکی دیگر از عمارت،راحیل بیدار بودوبه این فکر میکرد که چگونه به مادرش بگویدکه آن روسری قرمزی را که چند روز پیش در بازار دیده بود میخواهد.در این افکار غرق بود که مادرش بلند بلند صدایش کرد:راحیل راحیل،مادر برو به بچه ها سربزن ببین چیزی نمیخواهند!راحیل با بی حوصلگی ازجایش بلند شد وگفت:باشد،می روم!دراین افکار بود که چرا اوباید برود به بچه ها سربزند!و چه زمانی قرار است از این وضع بیرون بیاید؟دلش نمیخواست سرنوشت مادرش راداشته باشد!به نظرش اینجا که ایستاده بود دقیقا چیزی بود که او نمی خواست.او لباس های رنگی وزندگی اعیانی زنان خانزاده عمارت را می خواست!نه سر زدن به بچه های عمارت!ورخت شویی را.به این فکر می کرد که چه خوب می شد اگر او هم ارباب زاده بود! آنوقت دیگر خیلی خوشبخت می شد!به این فکر کرد که فردا صبح اینها را از فهیمه هم بپرسد.می خواست بداند او هم چنین حسی دارد؟فهیمه هم در افکارش میخواهد یک ارباب زاده باشد؟نمیدانست،باید فردا صبح که باهم به باغ چای می رفتند از او می پرسید.در مطبخ خانه عمارت بلقیس خانم وگل بهار،مشغول تمیز کردن وشستن ظرف ها بودند.وداشتند غیبت زمین وزمان را می کردند.به نظر آنها لباس های شهلا،خواهر شمسی خانم ،خیلی بدرنگ بود!وفکر می کردند که او فکر می کند خیلی زیباست!درصورتی که صورتش زیادی پهن است!یا اینکه شیرین ،دختر شهلا،فکر می کند از دماغ فیل افتاده !وفقط به خاطر خانواده اش هست که خواستگاران زیادی دارد.به نظرشان حسین آقا،بدبخت بود که مجبوراست چنین زنی را تحمل کند.وبه نظرشان انگار، جواهرهای صداقت،دختر خاله شمسی خانم،بدل بودند.عمارت پرشده بود از افکارها وخواب های گوناگون،ستاره ی زیبا ولی مثل فرشته ها خوابیده بود.در خواب هایش فرشته ها نوازشش می کردند که اینقدر آرام بود؟شاید!
  17. 16 امتیاز
    پارت2: بساط غذا و سفره اعیانی بپا شده بود.همه ی زنان فامیل،همراه با خدمتکاران عمارت،مشغول تهیه غذا بودند.این کاری بود که بعد از تولد هر یک از فرزندان دراین خانواده انجام میشد.و از این سفره هم فامیل هم همسایگان وهم خدمه امارت،سهمی داشتند.میرزا اسدالله خان و برادر های دیگرش،ارباب های این روستا بودند.تمام روستاهای چند منطقه،زمین ها،باغ های چای و میوه برای میرزا وخانواده میرزا اسدالله بود.خاندان میرزاسالها بود که از افراد مورد اعتماد اعلاحضرت بودند،که از طرف دربار شاهی برای تحت کنترل گرفتن این مناطق گماشته شده بودند.میرزاوخاندانش عمارت بزرگی را از جد خودشان که همگی از اربابان بودند به ارث برده بودند.این عمارت در یکی از روستاهای شفت به نام جیرده بود که منطقه بسیار خوش آب وهوایی بود.خاندان میرزا از بزرگان این مناطق از گیلان بودند.باغ های چای و باغ های میوه و هر محصولی که در آنجا پرورش داشت زیر نظر میرزا بود این عمارت خدمتگزاران وفاداری هم داشت یکی از این خدمه ها لیلی بود که با پسرش که دقیقا همسن امید بود در اتاقکی در امارت میرزا اسدالله زندگی می کرد.پدر و مادر لیلی هم،در زمان های قبل از خدمتکاران وفادار این عمارت بودند.این شغلی بود که بین خانواده لیلی ارثی بود. لیلی هم که بیوه بود.به همین شغل پدراجدادی مشغول بود.رهام چشمان سبز ،مخمور و ابروان کشیده و لبخند غمگین خود را از مادرش به ارث برده بود.به راستی که از زیبایی هیچ چیز کم نداشت.او هم به همراه مادرش در این امارت به خان زاده ها خدمت رسانی می کرد.شب ها کنار ایوان می نشست و به آسمان پرستاره خیره می شد.این کاری بود که رهام هر شب،قبل ازخواب آن را انجام می داد.سیف الله،نگهبان امارت بود.که به همراه 3فرزندانش در این امارت زندگی می کرد.بهروز 6سال،بهزاد 5سال وبهناز4سال داشت.سیف الله،همسرش را در هنگام به دنیا اوردن بهناز،از دست داده بود و چند سالی بود که تنها زندگی می کرد.بلقیس خانم و رحمان هم در آشپزخانه عمارت مشغول به کار بودند که یک دختر16ساله به نام راحیل داشتند بتول خانم هم دایه بچه ها بود هیچ وقت ازدواج نکرده بود و فرزندی نداشت. ولی همه ی بچه های عمارت مثل فرزندانش بودند.او هم سالها بود که در این عمارت بود.سن وسالی از او گذشته بود وسرد وگرم روزگار راچشیده بود.هیچکس نمیدانست که چرا او هیچوقت ازدواج نکرده با اینکه هواداران زیادی در دوران جوانی داشت.عباس اقا وهمسرش گل بهار هم از خدمه عمارت بودند که دو فرزند داشتند به نام های فهیمه وفرهاد که به ترتیب 16ساله و15ساله بودند.عباس اقا،باغبان عمارت بود وگل بهار هم خدمه عمارت بود.تمام فرزندان خدمه هم در این عمارت مشغول به کار بودند.بساط غذا آماده شده بود.شهلا به بتول خانم گفت:به بچه ها بگوید که برای غذا بیایند. بتول خانم به سمت باغ عمارت رفت.هنگام بازی رابطه رعیت و اربابی در میان نبود.بچه ها بدون اینگونه افکار،فارغ از دنیای بزرگترها باهم بازی می کردند.بتول خانم بچه ها را صدا کرد.ارباب زاده ها باید به پیش خانواده خود میرفتند و رعیت ها هم به پیش خدمه.دراین میان جای امید و رهام خالی بود.بتول خانم به سمت حمید رفت و از او پرسید:حمید مادر،امید ورهام کجا هستند؟حمید در حالی که تازه از دویدن دست کشیده بود باصورت قرمز ونفس نفس زنان گفت:لیلی خانم،رهام را برای خرید به بیرون عمارت فرستاده بود که امید هم با او رفت.بتول خانم که از شدت ناراحتی صورتش گلگون شده بود به سمت بیرون عمارت رفت.از دور دید که امید ورهام در حالی که دستان هم را گرفته اند دوان دوان در حال آمدن به سمت عمارت اند.بتول خانم با سرعت به سمتشان دوید وبا ترس به رهام گفت : این چه کاری بود کردی پسرم؟ رهام با چهره نگران به بتول خانم خیره شد.امید به سرعت گفت:مگر چه شده بتول خانم؟ بتول خانم با نگرانی به امید گفت : میدانید اگر آقا بفهمند شما بیرون رفتید چی میشه؟امید با قاطعیت گفت چی میشه؟ بتول خان گفت:ارباب،رهام را تنبیه می کند امید با تعجب گفت:من با میل خودم رفتم بیرون،رهام چرا تنبیه میشه؟بتول خانم گفت:رهام شما رو نباید با خودش می برد.امید که گیج شده بود با بی اعتنایی گفت:من که نمیدونم چی میگی بتول خانم و دست رهام رو گرفت و سریع شروع به دویدن کرد.ولی بتول خانم میدانست که چه میگوید نمیدانست باید از دوستی آنان خوشحال باشد یا نه،بتول خانم هم گیج شده بود.از یک طرف خوشحال بود از یک طرف ناراحت،از رابطه رعیت و ارباب خیری در این سالها ندیده بود.از بچگی در گوشش خوانده بودن که رعیت،رعیت است و ارباب ،ارباب!
  18. 15 امتیاز
    به هرچیزی که میبینید ، اعتماد نکنید ... با نگاه ، حتی نمی شود نمک را از شکر تشخیص داد !
  19. 15 امتیاز
    هم آقایان و هم خانم ها هر کدام خصوصیات منحصر بفرد خودشان را دارند. همانطور که برخی از رفتارهای آقایان برای خانم ها آزاردهنده است، برخی از رفتارهای خانم ها نیز برای آقایان غیر قابل تحمل است که در اینجا به برخی از بارزترین های آن اشاره کرده ایم. ما نمی توانیم ذهن شما را بخوانیم آقایان قادر به خواندن ذهن خانم ها نیستند بنابراین انتظار نداشته باشید که ناراحتی شما را، بی آنکه در مورد آن کلامی به زبان آورید، تشخیص دهند. اگر مشکلی هست یا ناراحت نشوید یا این که در مورد آن با شریک زندگی تان سخن بگویید. با گریه کار خود را پیش نبرید زمانی که خانم ها گریه می کنند، آقایان دیگر کاری جز گوش دادن به حرف خانم ها یا بند آوردن گریه آنها نخواهند داشت، بنابراین بهتر است که به جای گریه با آرامش حرف خود را بزنید. گریه سلاح خوبی نیست زیرا تنها در کوتاه مدت جواب می دهد. هر چه می خواهید، به زبان آورید همانطور که گفتیم آقایان بلد نیستند فکر خانم ها را بخوانند، بنابراین اگر چیزی از آنها می خواهید بهتر است که به زبان آورید. آنها در بازی حدس زدن همیشه شکست می خورند. با «بله» یا «خیر» جواب دهید اگر مرد زندگی تان سوالی از شما پرسید که جواب آن آره یا خیر است، بهتر است که بدون توضیحات اضافه جواب صریح خود را در یک کلمه بدهید. گفتن «نمی دانم» یا «خودت می دانی» کار به جایی نمی برد. به دنبال راه حل باشید، نه همدردی زمانی که با مرد زندگی تان در مورد مشکلی صحبت می کنید، او به تنها چیزی که می اندیشد یافتن راه حل است. اما اگر فردی را می خواهید که با شما همدردی کند، بهتر است که حرف هایتان را به دوستان صمیمی تان بزنید. آنها بهتر از هر کس دیگری می توانند این حس را به شما منتقل کنند. مشکلات گذشته را وسط نکشید آقایان آنچه در 6 ماه گذشته اتفاق افتاده را به یاد ندارند بنابراین بحث کردن در مورد آن عادلانه نیست. در این شرایط آنها هیچ راهی ندارند جز این که با شما موافقت کنند. نپرسید که چاقم یا لاغر اگر از همسرتان می پرسید که چاق است یا لاغر و انتظار دارید که او حقیقت را به شما بگوید، پس چرا از شنیدن جواب ناراحت می شوید؟ منظور ما را وارونه برداشت نکنید معمولا هر جمله ای دو معنی دارد و خانم ها اکثر مواقع بدترین منظور را برداشت می کنند. پس بهتر است قبل از هر برداشت و سوتفاهمی از همسرتان بخواهید که بیشتر توضیح دهد یا این که مثبت اندیش تر باشید. یا خودت کاری را انجام بده یا تماما به من بسپار اگر از مردی خواستید که وسیله ای را تعمیر کند یا کاری را برای شما انجام دهد به شیوه آن کاری نداشته باشید. بالای سر آنها ایستادن و دستور دادن باعث می شود که آنها کار را رها کرده و به خودتان محول کنند. تنها در زمان های پیام بازرگانی صحبت کنید آقایان وقت کافی برای تماشای برنامه مورد علاقه شان را ندارند، بنابراین اگر دیدید که همسرتان در حال تماشای یک بازی فوتبال یا فیلم مورد علاقه اش است، با او صحبت نکنید. بهتر نیست اگر تا شروع پیام بازرگانی صبر کنید؟ به آنها آدرس ندهید اگر مردی پشت فرمان ماشینی نشسته است، بهتر است که کل فرمان را به او بدهید. آنها از این که شما مدام به آنها بگویید از این سمت یا آن سمت برو، بیزارند. رنگ صورتی، صورتی است دانستن تنها چند رنگ اصلی برای آقایان کافی است. آنها علاقه ای ندارند که تونالیته های مختلف رنگ ها را بشناسند، بنابراین رنگ صورتی چرک با صورتی ملیح برای آنها هیچ فرقی ندارد. «هیچی» معنی دیگری جز خودش نمی دهد اگر مردی از شما پرسید که مشکل چیست و شما جواب دادید «هیچی»، دیگر انتظار نداشته باشید که او به دنبال جواب دیگری باشد. او هیچ معنی دیگری از این کلمه برداشت نخواهد کرد. اگر به دنبال جواب نیستید، سوال نکنید اگر واقعا به دنبال پاسخی نمی گردید، بهتر است که از آقایان سوال نپرسید. در این شرایط اگر با خودتان صحبت کنید بهتر است. هر چه دوست دارید بپوشید و به شیوه لباس پوشیدن ما هم گیر ندهید خیلی برای آقایان فرقی نمی کند که شما چه لباسی به تن کنید. بنابراین آنها خودشان هم دوست ندارند که شما به شیوه لباس پوشیدن آنها گیر دهید. آنها با هر لباسی که احساس راحتی بیشتری کنند، ارتباط برقرار می کنند. اگر دوست ندارید در مورد فوتبال بدانید، سوال نکنید حتما می دانید که اکثر آقایان عاشق ورزش و فوتبال هستند، اما اگر شما علاقه ای به آن ندارید احتیاجی نیست که به عنوان مثال بپرسید کدام تیم قهرمان شد. این کار تنها آنها را آزار می دهد. شما به اندازه کافی لباس دارید شما از نظر آقایان یک دنیا لباس دارید اما اگر خودتان احساس می کنید که کافی نیست و دوست دارید که هر هفته به خرید بروید، مشکلی نیست اما مرد زندگی تان را مجبور نکنید تا هر بار شما را همراهی کند. من از هیکل ام راضی ام همه آقایان مثل هم نیستند. همه آقایان نمی توانند که شکم 6 تکه داشته باشند بنابراین مرد زندگی تان را همانگونه که هست دوست بدارید زیرا که او نیز از ظاهرش راضی است. منبع:برترین ها
  20. 15 امتیاز
    پارت5: کم کم به نزدیک،باغ چای رسیدند.طبیعت بکر ودلنواز باغ،مسحور کننده بود.بوی عطر دل انگیز چای،تمامه فضا را عطر آگین کرده بود.تا چشم کار می کرد،سبز رنگ بودوسبز رنگ،وزش نسیم و نوری عمیق فضایه شاعرانه ای خلق کرده بود.بسیاری از زنان روستا وفرزندانشان در باغ ها مشغول چیدن چای بودند.مردان وزنانی که با تمام وجود در باغ کار می کردند،محصول ها را می چیدند،سرمستانه آواز می خواندند و می خندیدند.انگار باغ عاشقانه هایش را به همه هدیه کرده بود با این که شهریور ماه بود ولی آن روز هوا فوق العاده خنک بود درعمارت ارباب هم،فضا خیلی زیباتر از ماه هایه دیگر بود.بچه ها ازصبح زود نشاط را به خانه وارد کرده بودند.صدای قهقهه زدنشان هنگام بازی به راستی که خیلی زیبا بود.شمسی خانم،صبح خود را خیلی زیبا شروع کرده بود. روسری آبی رنگی که گذاشته بود چهره اش را خیلی بشاش تر و شاداب تر کرده بود چشمان عسلی رنگ شمسی،امروز خیلی زیباتر از قبل می درخشید. شمسی،ستاره کوچکش را در آغوش داشت و از ایوان عمارت به بازی کودکانش نگاه می کرد ولبخند می زد. گل بهار با سینی که در دستانش داشت،به سمت شمسی آمد با ذوق گفت:خانم جان امروز چقدر زیبا شدید! شمسی بالبخند روبه گل بهار گفت:ممنون گل بهار گل بهار با خوشحالی گفت:خانم باید برایتان اسپند دود کنم! شمسی درحالی که لبخند می زد گفت:اسپندت را که دود دادی،لیلی راصدا کن پیش من بیاید کارش دارم. گل بهار در حالی که استکان چای را به شمسی میداد،به نشانه تایید سرش راتکان داد وگفت:حتما خانم جان گل بهار با عجله،به سمت اتاقک لیلی حرکت کرد وبه او خبر داد که خانم با او کار دارد. لیلی پیش شمسی رفت وگفت:خانم،بامن کاری داشتین؟ شمسی به او اشاره کرد که بنشیند. سپس با خوشحالی به او گفت:می دانی امید امسال باید به مدرسه برود،دیگر وقتش رسیده،خیلی خوشحالم! لیلی سرش را با نشانه تایید تکان داد. شمسی ادامه داد:امروز قرار است مشتی غلام بیاید و چیزهایی را که برای مدرسه امید قرار است انتخاب کنم را بیاورد لیلی با تعجب به شمسی نگاه کرد وگفت:من باید چه کار کنم خانم؟ شمسی به او نگاه کرد وگفت: قرار است چند مدل پارچه های خوب هم بیاورد،می خواهم تو آنها را بدوزی،من سلیقه تو را خیلی می پسندم.به من برای انتخابشان کمک کن. لیلی به نشانه تایید سرش را تکان داد. لیلی از زمانی که هر دو کودک بودند همراهه شمسی بود.شمسی همیشه برای هرکاری نظره لیلی را می پرسید.حتی بیشتر از اینکه نظره خواهرش را بپرسد. لیلی چشمان غمگینش را از شمسی دزدید.در ذهنش افکاره زیادی رد می شد که آنها را دوست نداشت. رهام هم هم سن امید بود.لیلی همیشه دوست داشت پسرش برای خودش کسی شود.اما انگار برای رعیت ها این چیزی جز خیالی پوچ نبود.
  21. 15 امتیاز
    پارت4: طلوع صبح،زیبایی خود را به رخ عمارت می کشید.عباس آقا،حیاط عمارت را آب وجارو می کرد.هوای خنک،روشنایی دلپذیر وباد خنکی که صورت را لمس می کرد جذابیت روز را چند برابر می کرد.راحیل و فهیمه وفرهاد به سمت باغ چای روانه بودند راحیل و فهیمه،بلندبلند سرخوشانه می خندیدند.فرهاد که از رفتار آنان خوشش نمی آمد جلوتر از آنها حرکت می کرد وهر از گاهی نگاهی به پشت سر می انداخت و چشم غره ای ریز نثارشان می کرد.راحیل وفهیمه بی توجه به او مثل دیوانه ها می خندیدند راحیل لباسی زرد رنگ پوشیده بود که جذابیت صورت گندمی وچشمان درشت قهوه ای رنگش را دو چندان کرده بود جذابیت چهره اش منحصر به فرد خودش بود لبخند شیرینی همیشه برروی لب داشت که همه ی این ها شیطنت خاصی به او می بخشید.فهیمه چهره اش آرامش خاصی داشت با صورته روشن و گونه هایی که همیشه گلگون بود،چشم های کشیده ای که به چهره اش لعاب داده بودند فرهاد چهره اش بیشتر شبیه پدرش بود پیشانی بلند و اخمی همیشگی که بیشتر ساختگی بود برای نشان دادن جذبه اش،همیشه سرش را پایین خم می کرد و قدم برمی داشت. در میانه ی راه راحیل با خنده رو کرد به فهیمه وگفت:فهیمه تو دوست داری آیندت چطور باشه؟ _فهیمه باخنده گفت:صورتی تند _راحیل:دیوونه،جدی می گم دوست داری چه جوری باشه؟ فهیمه:-اوووم دوست دارم یه روز یه خیاط خونه خیلی بزرگ،برای خودم داشته باشم و بتونم لباس های ارباب زاده ها رو بدوزم! _راحیل:یعنی می خوای باز برای ارباب زاده ها کار کنی؟ _فهیمه:نه اون موقع دیگه برای خودم کار می کنم،دستم میره تو جیب خودم،دوست دارم بزرگترین خیاط خونه شهر مال من باش.نه بزرگترین خیاط خونه کشور!راستی راحیل تو چی دوست داری؟ _راحیل:من دوست دارم با یه نجیب زاده ازدواج کنم! فهیمه با چشمان درشت شده،به راحیل نگاه کرد وگفت:نجیب زاده؟ راحیل در حالی که لبخند می زد گفت:آره یه نجیب زاده خوشتیپ!فکرشو بکن فهیمه من بشم خانوم،نه نه بشم راحیل خانم!کلی خدمه داشته باشم،لباسای گرون گرون بپوشم، همه واسم خم وراست بشن و دیگه لازم نباشه واسه کسی کار کنم. _فهیمه نگاهی به راحیل کرد وگفت:من یه نجیب زاده خوشتیپ وعاشق برات سراغ دارم ! _راحیل با تعجب گفت:کی؟ فهیمه باشیطنت گفت:منوچهر! راحیل باقهقه در حالی که با مشت به دست های فهیمه می کوبید گفت:خدا لعنتت کنه فهیمه،اون مجنون رو میگی؟اون بیچاره که چیزی حالیش نیست،نجیب زاده؟چه حرفا!! اون نونه شبشو نداره بخوره. فهیمه باخنده:چند روز پیش خودم دیدم که به بابام می گفت که تو می دونستی که من یه نجیب زاده ام؟خبر نداری راحیل اون نجیب زادست. لگد به بختت نزن! راحیل:ول کن بابا فهمیمه،قهر خدا میرسه اون فلک زده مجنون رو مسخره می کنی،ولی انگاری نه،تو از اون مجنون تری! هر دو بلند بلند شروع به خندیدن کردند.فرهاد درحالی که عصبی شده بود به آنها نگاه می کرد و در این فکر بود که چه گناهی کرده است که مجبور است این دو را تحمل کند.
  22. 15 امتیاز
    نهال عمر تو ای دوست همیشه رعنا باد بهار حسن تو بی آفت از خزان ها باد همواره شمع وجود تو روشنایی بخش همیشه روشنیت گرم و محفل آرا باد تولدتون مبارک ، اردیبهشتی های انجمن ... (ببخشید ، از ماه تولد بقیه دوستان باخبر نبودم ...) @Mrs . Shr @Yasi..
  23. 15 امتیاز
    تنها پانزده سال داشتم که بهرام،بچه محلی که فقط سه کوچه بالاتر از ما بودند با نگاه های پر ابهتش مرا درگیر خود کرد. مدرسه تا خانه امان فاصله ده دقیقه ای داشت و با دوستانم پیاده این مسیر را طی می کردیم. او با دوستش محمد،سوار موتور می شدند و زمان تعطیلی مدرسه دور و بر دختران محصل چرخ می زدند. آن زمان سرشار از انرژی و سرخوشی دوران نوجوانی بودم و صدای شادی ام به گوش خدا می رسید. بی توجه به دور زدن و خودنمایی بهرام روزهایم می گذشت تا این که یک بار بعد از مدرسه مسیرم را قفل کرد و گفت: دختر حق نداره وقتی راه میره،زمین صدای پاش رو بشنوه چه برسه صدای خنده اش به گوش هر نامحرمی برسه؛حواست رو جمع کن! هاج و واج به رفتنش چشم دوختم و حرف هایش برایم هاله ای تاریک به وجود آورد. بعد از آن روز دیگر نه کسی صدای قدم هایم را شنید و نه صدای خنده هایم را! نمی دانم چرا دوست داشتم به حرف هایش عمل کنم و او را متوجه کنم که تسلیمش شده ام. دیگر بیشتر به بهرام توجه می کردم و اگر روزی او را سوار بر موتور در حال دور زدن نمی دیدم نگران می شدم و روزم شب نمی شد. قد متوسط و چهارشانه،موهای پر پشت و از ته تراشیدن محاسنش،ابروی پیوندی پر پشت و چشم های بشاش مشکی،از او یک مرد جوان جذاب و به قول معروف دختر کُش ساخته بود. آن زمان که تازه مد افتاد پسرها ابروانشان را با ظرافت تمیز کنند و خطی بی اندازند اما بهرام مردانه تر از تمام مردان شهر بود! لب و بینی گوشتی ولی متناسبش او را علاوه بر جذاب بودن،دوست داشتنی تر هم نشان می داد. خیلی از دختران مدرسه خود را به هر عروسکی تبدیل می کردن تا بهرام به آنان شماره دهد اما هیچ وقت نشنیدم که کسی توانسته باشد نظر او را به خود جلب کند. خواهرش بهار هم یک سال از ما کوچک تر بود و دختران از طریق او هم برای نزدیک شدن به بهرام استفاده می کردند که ناموفق بودند! هفته ها گذشت و دور زندن و چرخیدن بهرام محدود به من شد،دیگر یکی دو دوستم که با هم مسیر خانه را می پیمودیم شک کرده بودند و مرا سئوال پیچ می کردند که با بهرام دوست شده ام یا نه.در دلم می گفتم کاش دوست بودم و مرا انتخاب می کرد ولی با ناامیدی می گفتم:دلتون خوشه ها.آخه بهرام چرا باید به من نگاه کنه؟ دلم می گفت بهرام فقط باید من را ببیند و بادیگارد من باشد. دلیل این همه مراقبت او را نمی دانستم.شاید دختر محله اشان بودم این طور غیرت داشت،اما او آن طور که مراقب من بود مراقب بهار،خواهرش نبود. همه در محل از غیرت و تعصب بهرام خبر داشتند. یک پسر بیست ساله غیرتی و رفیق باز. اگر در محل دعوا و کتک کاری پیش می آمد امکان نداشت یک طرف این قضیه بهرام نباشد.بعضی اوقات هم کارش به چاقو کشی می رسید و چند روزی در کلانتری آب خنک می خورد،به دلیل اسم و رسم پدرش زود رضایت خانواده شاکی را جلب می کردند و آزاد می شد. پدرش طلا فروشی بزرگی در محله امان داشت و دست به خیری اش به گوش همه رسیده بود. در مقابل بهرام،دو برادر بزرگش و بهار تنها خواهرش فرزندان صالح و باعث سربلندی خانواده اشان بودند ولی او به تنهایی تمام آبروی به سختی به دست آمده پدر و مادرش را به باد می داد. رفیق های ناباب و رفتن به سفره خانه و باشگاه رزمی او را پسری شر و شور ساخته بود که همه او را لات محل می دانستند و قدرت رو در رویی با او را نداشتند. با تمام این توصیفات همه از قلب رئوف،مسجدی ،چشم پاک و مودب بودنش اطلاع داشتند. تضاد و نقض زیبایی از خود ساخته بود. مگر می شد عاشقش نشد؟! یک روز در اتاقم تکالیفم را حل می کردم که صدای گفتگو بین پدر،مادرم و خسرو که آن موقع بیست و سه سالش بود را شنیدم. مامان: حاج آقا شنیدی پسر حاج منصوری چاقو خورده و آش و لاشش کردن؟؟ با شنیدن چاقو خوردن بهرام،یخ کردم و عرق سرد روی پیشانی ام نشان از شوک بزرگی که بهم وارد شده بود،نشت. می دانستم بهادر و شهرام دو برادر بزرگ بهرام هیچ وقت اهل دعوا و کتک کاری نبودند چه برسد به چاقو خوردن! دست و پایم می لرزید ولی برای این که واضح تر حرف هایشان را بشنوم گوشم را به در اتاق چسپاندم. خسرو: حقشه. وقتی تنش می خاره یکی گردن کلفت تر از خودش پیدا میشه که حالشو بگیره. آبرو واسه حاج منصوری نذاشته.هر چی بهادر و شهرام،متین و آروم هستن این بلای جون خانواده و یک محله شده. بابا:خدا سرش رو به سنگ بزنه و به خودش بیاد. خدا به دل مادرش رحم کنه و اینو سر عقل بیاره تا دل مادر و پدرش رو نسوزونده. مامان:الهی آمین.حاج آقا ازتون رخصت می خواستم برم یه سر عیادت. زشته من و حاجیه خانم خیلی با هم رفت و آمد داریم،بهرام امروز از بیمارستان ترخیصش کردن اگه الان نرم حاجیه خانم گله می کنه. خسرو با تندی گفت:بری عیادت لات محل که چی بشه مادر من؟ والا این پسر عیادت رفتن نمی خواد یکی باید پیدا بشه یه گوش مالی حسابی بهش بده بلکه آدم بشه. بابا نهیبی به خسرو زد و گفت:خسرو؟! صدات رو برای مادرت بلند نکن. برو خانم! خدا را شکر کردم؛ترخیص شدنش به این نشانه بود که حتما حالش خوب است،اما قلبم مثل قلب گنجشک می تپید و قفسه سینه ام را به درد می آورد.نمی دانستم چه چیزی باعث شده بود آن طور نگرانش بشوم و برایش غصه بخورم. از اتاق بیرون آمدم و راهی آشپز خانه شدم،یک لیوان آب خنک سر کشیدم. به اتاق خواب مامان،بابا رفتم،داشت لباس می پوشید. خود را به نداستن زدم و پرسیدم:مامان کجا؟ چادرش را روی سرش گذاشت و گفت: برم یه سر خونه حاجیه خانم منصوری.بهرام چاقو خورده امروز مرخصش کردن. بلد نبودم دروغ بگویم و موقع دروغ گفتن رنگم می پرید.. ـ آخ چه بد..راستی من..یعنی چیزه.. با کلافگی نگاهم کرد و گفت:چته؟ زود بگو می خوام برم،سریع برگردم،شام بذارم. ـ بهار قرار بود نقاشیم رو بکشه و من بدم به معلم هنرم.منم باهات بیام نقاشی رو ازش بگیرم؟ زیر چشمی نگاهم کرد و گفت:از کی تا حالا تو و بهار باهم صمیمی شدین؟ با انگشتانم بازی می کردم تا استرسم فروکش کند. ـ صمیمی که نشدیم.ولی همه می دونن بهار چقدر نقاشی هاش خوبه.حالا بیام؟تورو خدا! ـ سریع آماده شو بیا.حوصله ندارم یک ساعت معطلت بمونم. با خوشحالی از اتاق بیرون رفتم و یک مانتو ساده به تن کردم،نگاهی به آینه انداختم و با کف دست ابروهای اصلاح نشده ام را به بالا کشیدم. چادر را هم به سر کردم و با اجازه گرفتن از خسرو و پدر،با مادر همراه شدم. در دلم هنوز آشوب بود،نمی دانستم برای چه دروغ گفتم که به دیدار بهرام بروم. حالا چطور با بهاری رو به رو بشوم که از هیچ چیز خبر ندارد؟ نقاشی هایش همیشه برای مسابقات آموزش و پرورش مقام می آورد ولی هیچ قراری نگذاشته بودیم که نقاشی ام بکشد و حالا باید چه می گفتم؟می گفتم برای آرام شدنم و دیدن برادرت به خانه اتان آمدم؟ آه،نه اصلا! حتی خودم هم نمی دانستم اسم این آشفتگی و دلتنگی چیست چه برسد که به خواهرش بگویم،آن وقت به بهرام می گفت و آبروی خانواده ام در محل می رفت. با کلنجار رفتن و رسیدن به یک دروغ شاخ دار قشنگ که تحویل بهار بدهم به خانه اشان رسیدیم.
  24. 14 امتیاز
    پارت پنجاه و پنجم با بهت به او خیره شدم. نفسم را در سینه محبوس کردم. خودش بود. شک نداشتم که خودش بود و آمده بود تا انتقامی که می گفت را بگیرد. چشمانم را بستم و با بهت لب زدم: سارمان؟! دستش را روی سرش گذاشت و با یک حرکت نقاب مشکی اش را از روی صورتش برداشت و به عقب پرتاب کرد. آب دهانم را قورت دادم. من هنوز می توانستم آن برق شیطنت را در چشمانش ببینم. درست است، دیگر مثل همیشه چشمان عسلی اش، دلبری نمی کردند. اما همان عسلی های دلنشین بودند. موهای فر و مشکی اش، کوتاه و جوگندمی شده بودند، اما هنوز هم موهای سارمان بودند. ماهان میان افکارم پرید و به سختی و با سرفه های پیاپی که خون پس می زد، گفت: می شناسیش؟! به سارمان خیره شدم. من سارمان را می شناختم اما نه این سارمان را! این سارمان قدرتی شده بود که من دیگر نه تنها نمی توانستم دوستش داشته باشم، بلکه از او هم می ترسیدم. قبل از اینکه من چیزی بگویم، سارمان با بی تفاوتی گفت: لقب دختر داییمو یدک می کشه. نگاه سرشار از تعجب ماهان را دیدم. لبم را گاز گرفتم. حرفی برای زدن نداشتم. نمی دانستم این سارمان که صورتش زخم و زیلی بود؛ چند بار از آن سارمان پاک و معصوم فاصله گرفته است. آهی کشیدم. حرفی نمی زدم و به روزهای تلخ و شیرین گذشته فکر می کردم. سارمان ، من، تینا و هزاران فرد دیگر حتی همان ماهان هم، یا سخت و اشتباه کسی را قضاوت کرده بودیم یا خودمان را قضاوت کرده بودند. سارمان با کتونی های مشکی اش روی زمین لخ می کشید و سکوت مرگبار میانمان را ترک می انداخت. به موزاییک ها خیره شدم و رد پای سارمان را دنبال کردم. قدم هایش سنگین بودند و حرکاتش کلافه وار. صدایش بم بود و من می دانستم که سارمان هم در عین استواریش، شکسته بود. می دانستم و نمی توانستم کاری بکنم چون سارمان شکسته اش هم، خطرناک بود. یقینا تکه های از هم پاشیده اش، می توانست روح و جسم هر انسانی را خراش بیندازد و حتی نابود کند. مدام پوست لبم را می جویدم و در برابر حرکات وحشیانه سارمان کاری نمی کردم. سارمان قدرتش داشت و دوست داشت با قدرتش هرکه را که ساز مخالف می زد، نابود کند. راه می رفت و مدام از من می پرسید که عارف کجاست. من هم تنها سکوت می کردم. سکوت خودش یک جواب بود و این جواب تنها سلاح باقی مانده برای من بود. سلاح پرقدرت من، دست آخر صدای سارمان را در آورد. چاقویش را روی گلویم گذاشت و گفت: بچه که بودی بابات مدام سر سفره یه چیزی بهت می گفت یادته؟! بزاق دهانم را قورت دادم. عصبی بودم، اما نمی خواستم سارمان این وضعیت مرا ببیند. چون اگر ضعف و ناتوانی مرا می دید، لحظه ای درنگ نمی کرد. دوباره سوالش را تکرار کرد و من بعد از مدتی کاوش در ذهنم با لرزشی آشکار، که نمی توانستم پنهانش کنم؛ گفتم: بخورید و بیاشامید ولی اسراف نکنید. احساس بچه های مهد کودکی را داشتم و حس کردم با پاسخم به سارمان ثابت کردم که در برابر قدرت او، جز تایید و سکوت، هیچ کار دیگری نمی توانم بکنم. سارمان، چاقو را از روی گلویم برداشت و با دستش به تک چراغی که بالای سرم بود ضربه زد. طوری که چراغ در نوسان قرار گرفت و من این نوسان را در چرخش سایه ام، احساس کردم. کمی بعد، که برخودش مسلط شد. روی همان میز روبه روی من نشست و گفت: آفرین! ولی بدون این درمورد گوه خوری هم صدق می کنه! بسه ته دیگه.. آب دهانم را قورت دادم و با سلاح سکوتم در برابرش گارد گرفتم. ماهان، از سکوت من شاکی شد و به سختی و با سرفه های پیاپی به سارمان گفت: اونی که داره گوه می خوره؛ تویی! سارمان مثل کسی که پشه مزاحمی را دور می کند، دستش را در هوا تکان داد و سکوت کرد. لبم را گاز گرفتم و میزی که سارمان روی آن نشسته بود و پاهایش را تکان می داد، خیره شدم. به آینده ام اندیشیدم. آینده ای که می دانستم خارج از این اتاق وجود ندارد. می دانستم که این راه از هرطرفش که بروی، انتهایش تباهی است و بس. بن بست نه! اما این یک راه پله تاریک و مخوف بود، که می شد بوی منجلابی که آن پایین بود را احساس کرد. من از آینده رنگی رنگی ام به یک منجلاب نابود شده، رسیده بودم. آه! لعنت به تو سارمان! کمی بعد، ماهان دهانش را باز کرد تا حرفی بزند، اما این بار پشت سر هم اعوق زد و هرچه خون در وجودش بود را بالا آورد. با نگرانی به او خیره شدم. سارمان نزدیکش رفت و شالش را از میان خون هایش، جدا کرد. آب دهانم را قورت دادم. سارمان وحشت کرده بود و تلاش می کرد وحشتش را کتمان کند اما من لرزش گوی های عسلی اش را به وضوح می دیدم ماهان پشت سرهم سرفه می کرد و هیکل نحیفش بالا و پایین می شد و با هر فراز و فرودی حجم زیادی از خونابه را پس می زد. ضربات پوریا معده ماهان را نابود کرده بودند و ماهان حاضر شده بود معده اش را از دست بدهد، اما حرفی از عارف نزند. سارمان به ماهان خیره شده بود و حرفی نمی زد. با وحشت به هردویشان خیره شده بودم. ماهان، دوباره خون بالا آورد و سارمان عقب کشید تا مبادا خون، لباس مشکی و شلوار اسلش او را هم در بر گیرد. ناخودآگاه جیغی کشیدم و باناباوری به ماهان خیره شدم. سارمان هم فریاد کشید: اسماعیل! پوزخندی گوشه صورتم پدیدار شد. سارمان، هنوز هم از خون وحشت داشت و نمی توانست کتمانش کند. اسماعیل و مرد دیگری، ماهان را بلند کردند و بدن نحیف غرق در خونش را از اتاق خارج کردند. اشک ها روی گونه ام لغزیدند و عجز مرا به نمایش گذاشتند. حال ماهان وخیم بود و من می دانستم اگر زود به دکتر نرسد، نابود خواهد شد. لبم را گاز گرفتم و به ملحفه آبی رنگی که دقایقی پیش، ماهان را در آغوش خودش گرفته بود؛ خیره شدم. با ترس و همانطور که ناخودآگاه و بی اختیار می لرزیدم، گفتم: دکتر میارین بالای سرش؟ سارمان که ترس و وحشت فراوان را در چشمانم دید، بلند خندید و گفت: کدوم خری اینجا دکتره که ببریمش بالا سر علیا حضرت ماهان؟ و بعد چشمانش را در حدقه چرخاند. لبم را گاز گرفتم و نالیدم: اون می میره! سارمان چانه اش را خاراند و گفت: شاید یکی از بچه ها رو بتونم بگم بیاد که دانشجوی انصرافی پزشکی بوده.. امید لحظه ای به قلبم برگشت و گفتم: خب چرا اینکار رو نمی کنی؟! هرچند می دانستم که دانشجوی انصرافی، خیلی هم زبده نیست اما دوست داشتم به او به چشم یک فرشته نجات، نگاه کنم. سارمان اسماعیل را صدا زد و به او گفت:بگو سیاوش بیاد به داد این برسه. اسماعیل اطاعت کرد. سارمان دوباره روی میز سبز منفور نشست وچهار زانو زد. لاغر شده بود. اما وقتی به پوریا فکر می کردم، می فهمیدم نسبت به او باز هم کمی چاق است. کلاه کپ مشکی ای را از روی میز برداشت و روی سرش گذاشت. دقیقا از آن پسرهایی شده بود که اگر یک صفحه مجازی هم در اینستاگرام برای خودش باز می کرد، می شد بهش لقب "شاخ" را برایش در نظر گرفت. زنجیر گردنش را کمی جا به جا کرد و آستین هایش را پایین کشید و در مشتش گرفت. نمی دانستم چه حسی دارد یا به چه فکر می کند. باز هم بی رمق و خسته بودم. اما می خواستم تکلیف خیلی چیز ها را برای خودم روشن کنم. من مهیار را، تینا را در ذهنم شکاندم تا به حقیقت رسیدم. پس باید سارمان را هم می شکاندم. اما قبل از آن باید کمی به او نزدیک می شدم. نفسم را با صدا بیرون دادم و گفتم: تو مافوق پوریایی؟ مشتش را باز کرد و به من خیره شد. تک تک اجزای صورتم را در نظر گرفت و من به دیوار پشت سرش خیره شدم. دیواری که مثل دل من، هرکه آمده بود رویش خط و خراشی انداخته بود و دیگر مثل قبل نبود. سارمان میان افکارم پرید و گفت: هوم! چرا؟ نگاهم را روی او ثابت کردم و گفتم: چون فکر می کرم شاهدزدتون پوریاست ولی.. حرفم را ادامه ندادم.سارمان اخمی کرد وگفت: درست فکر کردی. شاهدزد اونه! هیچ کس اندازه اون تو این گروه دزدی نکرده. ابرویم را بالا انداختم و دیدم که لب زد: هر لقبی رو می تونم تحمل کنم. جز دزد. آهی کشیدم و کمی بلند تر از حد انتظارم گفتم: کی فکر می کرد که تو به اینجا برسی سارمان؟ خودم هم کمی جا خوردم اما همه افکارم را روی میز ریختم و ادامه دادم: ده آخه تو مثلا سر سفره ما با بزرک شدی، این حروم خوریا چیه آخه؟! این که بقیه رو بدبخت می کنی،افتخاره؟ سارمان بی رحمانه با دستش سیلی ای به صورتم زد طوری که سرم چرخید و من احساس کردم برای لحظه ای کر شده ام. _غرید: ببند دهن نکبتتو! هی من می گم این دختر داییته، خفه می کنم خودمو. تو روت بیشتر می شه. خشمم را با اوج رسانده بود. فریاد زدم: چون دختر داییتم زدی تو گوشم؟! پوزخندی زد و گفت: اون سگ پدر لیاقت لقب دایی رو نداره، تو هم دختر یک سگ پدری و اگه بخوای با اعصابم بازی کنی؛ بلایی سرت میارم که مرغای آسمون برات خون گریه کنن. من که با دیدن حال بد ماهان، نهایت شکنجه هایش را دیده بودم، اخمی کردم و صدایم را بردم بالا: بیا! ببینم چه گوهی می خوای بخوری.. عوضی تو زدی اون دختر رو نابود کردی! کشتیش. دیگه از اون که بدتر نیست. بیا! بیا منو بکش. بغض کرده بودم و سیبک گلویم تکان می خورد. سارمان وسط حرف هایم پرید و گفت: دهنتو ببند قبل از اینکه یه بلایی سرت بیارم. با حال زار و نزارم فریاد زدم: چه غلطی می خوای بکنی مثلا؟ بکشیم؟ باچاقو؟ زجر کش بکنیم؟! بیا منو بکش. و آن لحظه دقیقا فهمیدم دلیل اینکه ماهان آرزوی مرگ می کرد، چه بود. سارمان نگاهم کرد و کلافه از اتاق بیرون زد و من پشت سرش فریاد کشیدم: بزدل! دچار دلشوره ی بدی بودم. می دانستم که حال ماهان اصلا مساعد نیست و از طرفی هم نمی دانستم در انتهای این بازی شوم به کجا خواهم رسید. آهی کشیدم و به در خیره شدم. قرار بود سارمان مرا بکشد؟! شاید هم این مرگی که اینگونه از آن فراری بودم، بهتر از این زندگی نکبتی بود که برای خودم ساخته بودمش! در آن لحظه فقط و فقط می خواستم نباشم! می خواستم تانیا نباشم، عاشق نباشم، دزدیده شده نباشم، دختر نباشم، هیچ کس! هیچ کس بودن شاید می توانست اندکی از دردم را بکاهد. می خواستم نباشم چون با این زندگی و این احوالات سرد بودم و گرما را برای خوشبختی ای نگه داشته بودم که هرگز فرا نمی رسید. خستگی کم کم داشت مرا از پای در می آورد. گردنم را کمی تکان دادم. چشمم به تکه آینه شکسته ای افتاد که گوشه اتاق افتاده بود. خودم را که واضح نمی دیدم. اما موهایم را می دیدم که از زیر کلیپس در آمده اند و حسابی بهم ریخته اند. اما حتی این هم برایم مهم نبود. من فقط منتظر بودم تا معجزه ای رخ دهد و من از آن مخمصه نجات یابم. _______________________________________________________________ سلام بچه ها خوبید؟ رسیدیم به قسمت های موردعلاقه من در رمان! امیدوارم شما هم اندازه من که نه ولی بتونید با این قسمت ها زندگی کنید و تانیا رو از اعماق دلتون درک کنید. و اینکه خواستم شما رو با یه قسمتی آشنا کنم به اسم صفحه نقد! شما نمی دونید که با نظرات حتی کوتاهتون چقدر می تونید به نویسنده امید و انرژی برای ادامه بدید.. امیدوارم اون انرژی و احساستون رو از من دریغ نکنید و صادقانه بهم بگید. لینک نقد ^__^:https://forum.98iia.com/topic/1249-معرفی-و-نقد-رمان-مرثیه-روزهای-بی-قراری/?tab=comments#comment-16475
  25. 14 امتیاز
    غرق در رویا بودم،تمامم در اتاق کناری بود،که بهرام در آن جا داشت درد متحمل می شد. دوست داشتم کنارش بنشینم و به چهره مهربان اما پر ابهتش خیره شوم؛کنارش باشم و درمان گر زخمش شوم! نمی دانم چقدر گذشت،که با صدای در،روحم به کالبدم بازگشت. مامان بود و خواست بریم که با اعتراض بهار رو به رو شد.. ـ خاله هنوز از طراحی خزان خیلی مونده.یکم دیگه بمونید بعد برید. مامان چادرش را زیر چانه اش سفت تر کرد و گفت: دیگه بد موقع اس عزیزم(رو کرد به من و ادامه داد) خزان پاشو مادر. نگاهی به بهار کردم و از جایم بلند شدم. حاجیه خانم: خانم منصوری شام پیشمون می موندید. ـ سفرتون همیشه پر برکت باشه حاجیه خانم. ان شالله که حال بهرام خان هم زودتر خوب بشه. بهار: خاله،پس اجازه بدید فردا بعد از مدرسه خزان با من بیاد خونه مون تا بقیه طراحیش رو انجام بدم. می دانستم مامان هیچ وقت همچین اجازه ای نمی دهد ولی منتظر نگاهش کردم. قبل از این که مامان حرفی بزند،حاجیه خانم پیش دستی کرد و گفت: آره خزان جان فردا،بعد از مدرسه با بهار بیا اینجا دخترم. مامان که تو رودربایستی قرار گرفت با گفتن"باشه" ای رضایت داد و من سر خوش با بهار خداحافظی کردم. وقتی از اتاق بهرام خواستم بگذرم،در اتاقش کامل باز بود و ناخواسته نگاهی کردم و نگاه امان بهم گره عمیق ولی کوتاهی خورد. با تعارفات معمول از یک دیگر خداحافظی کردیم و راهی خانه شدیم. تو راه بازگشت از مامان قول گرفتم که فردای آن روز همراه بهار به خانه اشان بروم و زود برگردم که با اخم و تَخم قبول کرد. شب،از این که فردا هم قرار است بهرام را ببینم و به خانه ای بروم که او بیست سال است در آن زندگی کرده،خوابم نمی برد. شور و اشتیاق وصف ناپذیری در من رخنه انداخته بود،که می توانستم هزار شب را بدون قصه خواندن هزار و یک شب،تا خود سحرگاه بیدار بمانم! تو کیستی؟ ! کیستی که نه نامی برایت برگزیده ام و نه می دانم از چه جنسی هستی!؟ در نگاه شب رنگت چه چیزی نهفته است که مثل روز، مرا زنده می کند و به آشوبم می کشاند؟ در هُرم نفس هایت چه وِردی را زمزمه کردی که شنیدنش مرا از من رها می سازد و آواره ی ناکجا آباد می کند؟ در پانزده سالگی، عشق را فقط در کتاب های رمان و عاشقانه خوانده ام،عشق هایی که از سن کم،با خواندنشان همیشه خواستم یکی مثل آن ها را داشته باشم،تجربه اش کنم،فرهادم در جاده ی مه آلود از راه برسد،برایم بقچه ای پر از جنون و عشق سوغاتی بیاورد! آه..نه!نه...! تو از همان هایی هستی که رسیدن را محال و دست نیافتنی می کند،همان هایی که دختر نوجوان را سر به هوا و بی پروا می کند،همانی که رسوا می شود ولی مجنونش سر عقل می آید و می رود! من توان رسوا شدن را ندارم.حتی می هراسم از آوردن اسمش،عشق! در جنگ میان من و خودم هیچ کسی برنده نشد و خواب،پایان جنگ بود! فردای آن روز،بعد از مدرسه،با بهار راهی خانه اشان شدم.نمی دانستم یک دروغ برای دیدن بهرام این طور راه من را به خانه اشان باز می کند. به خانه اشان که رسیدم،حاجیه خانم قصد بیرون رفتن را داشت و با هم احوال پرسی کوتاهی کردیم.از کنار اتاق بهرام گذشتیم و چون درش باز نبود نمی دانستم خانه است یا نه. گوش هایم نیز تیز کردم،شاید صدایی از اتاقش بیاید ولی بی اثر بود؛با ناامیدی وارد اتاق بهار شدم. برای طراحی چهره تازه به بلوغ رسیده ام نیامده بودم،دلم بهرام می خواست. دیدن،شنیدنش را,دلم هوس کرده بود. در چند قدمی اش بودم ولی نمی دانستم اصلا هست یا نه،نمی دانستم برای این که ببینمش باید چکار می کردم. بهار بعد از این که لباسش را عوض کرد برگه A4 که شب گذشته چهره نصفه نیمه ام را طراحی کرده بود آورد و رو به رویم نشست. ـ خب خزان،مقنعه ات رو بردار تا موهاتم پیدا باشه. ـ کسی خونتون نیست؟ ـ نه.دیدی که همه بیرون رفتن.فقط بهرام هست که خوابیده. خون یخ زده در رگ هایم،دوباره ذوب شد،به جریان افتاد و گرمایش به لبخند عمیقی به روی لبانم سرازیر شد. همین بس،که حال و هوایمان یکی بود! دوباره غرق رویاهای نامعلوم و خاکستری ام شدم تا بهار راحت تر طراحی کند. بیست دقیقه ای گذشت،بهار برای رفع گرسنگی راهی آشپزخانه شد و من،سرگرم تماشای اتاقش شدم. قالی رنگ رنگی زمینه زیبای اتاقش بود. تخت خواب،عروسک های دوران بچگی اش،کمد و چوب لباسی ایستاده،میز تحریر یک اتاق ساده ولی شیک را ساخته بود. نکته جالبی که به چشمم خورد،چسپاندن طراحی های زیاد،مقام و لوح های تقدیرش که دیوار سفید بی روح،به اتاق جان داد بود. او هم همانند برادرش به افتخارات خود می تازید و آن را به نمایش گذاشته بود. پنجره اتاقش را باز کردم تا هوای گرفته،باز شود. پنجره اتاقش رو به حیاط کوچک پشت خانه اشان باز می شد. دو سه درخت نارنج و پایین درختان،گل های یاس و سمبل کاشته بودن. لب طاقچه بنشستم و در اغمای با تو بودن،غرق شدم. ناشناخته ی من،از پس دیوار سنگی بیرون بیا و مرا از معلق بودن نجات ده! با صدای بهرام که بهار را صدا می زد از فکر بیرون آمدم. در اتاق را باز کردم و بهار را آرام صدا کردم،ولی جوابی از طرف او،نشنیدم. صدای بهرام بلندتر می شد و حرص بیشتری چاشنی اش می کرد. هول شدم،ترسیدم مشکلی برایش پیش آمده باشد و کمک بخواهد. بی درنگ،مقنعه و چادرم را به سر کردم و با تقه ای که منتظر جوابش نماندم در اتاقش را باز کردم. رنگ پریدگی اش بهتر از شب گذشته بود.عرق پیشانی اش و چسپیده شدن موهای ژولیده به روی گیج گاه اش نشان از دردش داشت. زیر پیراهنی سفید جذبی که به تن کرده بود هیکل ورزیده اش را به رخ می کشید. نمی دانستم باید چه کنم،ایستاده و زل زده بودم به کسی که مدت ها مرا آشفته خاطر کرده بود. سرش پایین بود و دستش روی پهلویش! ـ بهار این قدر صدات می زدم کجا بودی؟؟ بیا کمکم کن بلند بشم برم سرویس! حرفش که تمام شد چند لحظه منتظر جواب ماند و چون جوابی نشنید سرش را با کلافگی بلند کرد،شاید خواست ناسزایی بگوید که با دیدن من قفلی بر لبانش زد. ابروان در هم پیچیده اش را باز کرد و از تعجب کشید بالا. ـ سلام..شما،شما اینجا چیکار می کنید؟ تازه به خود آمادم و گفتم:سلام. خوبید؟بب..ببخشید من اومده بودم پیش بهار..الان صداشون می کنم.صداشون می کنم بیان کمکتون. بی آن که منتظر جوابش بمانم از اتاق بیرون رفتم.وارد سالن شدم و بهار را صدا می زدم،تا با یک سینی پر از غذا و میوه از آشپزخانه که ته سالن بود آمد. ـ کجا بودی این قدر من و آقا بهرام صدات زدیم؟ با ترس گفت:ببخشید.تو آشپزخونه داشتم،غذارو گرم می کردم،اصلا نشنیدم.بهرام چشه؟ ـ بیدار شده،به کمکت نیاز داره،برو پیشش. باهم داخل اتاقش شدیم و سینی را وسط اتاق گذاشت و رفت به کمک بهرام! چند دقیقه ای گذشت و بازگشت. میلی به غذا نداشتم ولی به اجبار چند قاشق خوردم. بعد از آن چند دقیقه ای ماندم تا طراحی تمام شد. طراحی ای که کمتر از عکس نبود. زیبا،ظریف و اصله اصل! بعد از کلی تشکر باهم خدحافظی کردیم و راهی خانه شدم. برگه طراحی شده را به روی دیوار اتاقم چسپاندم و مانند یک فیلم سینمایی خیره اش شدم. هنر و دستان کسی که برادرش مرا اسیر دنیای نامعلوم خود کرده بود. دیوان حافظ شیرازی را بیش از ده بار باز کردم و از حافظ خواستم به سئوالاتم جواب دهد. یکی در میان خوب و بد می آورد. حافظ هم قصد بازی دادنم را داشت. مرا آن قدر می چرخاندند که نایی برای بلند شدن و دیدن حقیقت نداشته باشم. شنیده بودم،بعضی اوقات وقتی به یک چیز زیاد فکر کنی ملکه ی ذهنت می شود و تو را به بیراهه می کشاند. یعنی منم با چندین ماه فکر کردن به بهرام به این بیراهه پا گذاشته بودم؟ داشتم در بیابان چه چیزی را جستجو می کردم؟ سراب بود یا آب؟ چه چیزی بود که هر چه به او نزدیک تر،عطشم بیشتر می شد و قدم های بعدی هوس انگیزتر می شدند؟ اگر سراب بود پس چرا آن قدر مرا محو خود کرد و در من شور غیر قابل کنترلی راه انداخته بود؟ سراب،چنین قدرتی دارد که شب و روز یک دختر را بگیرد و او را به خود بکشاند،که نه راه پس را مطمئن بردارد و نه دیگر راه پیش را بلد باشد...


×