رفتن به مطلب

پرچمداران

  1. dokhtarake

    dokhtarake

    ✨کاربر ویژه✨


    • امتیاز

      3,529

    • تعداد ارسال ها

      1,057


  2. NERSIA

    NERSIA

    کاربر قدیمی


    • امتیاز

      2,876

    • تعداد ارسال ها

      2,007


  3. N.a25

    N.a25

    کاربر فعال


    • امتیاز

      2,348

    • تعداد ارسال ها

      606


  4. Kosarbayat398

    Kosarbayat398

    مدیران آینده


    • امتیاز

      2,091

    • تعداد ارسال ها

      1,197



مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز از زمان سه شنبه, 30 بهمن 1397 در همه بخش ها

  1. 31 امتیاز
    بسم‌الله الرحمن الرحیم نام رمان: قربانی انتقام ژانر: عاشقانه، طنز، غمگین، جنایی و درام. نام نویسندگان: کوثر بیات و زینب بدری همایون هدف از نوشتن: نویسندگی ساعت پارت گذاری: هفته‌ای سه پارت خلاصه: پسری که به سنگ بدلش کرده‌اند. او فقط به خاطر یک‌چیزی برگشته است! آن‌هم چیزی جزء انتقام نیست و نخواهد بود. ولی او می خواهد چگونه انتقام بگیرد؟از چه کسانی و به خاطر چه چیزی؟ مقدمه: آیا واژه‌ی انتقام را شنیده‌اید؟ انتقام واژه‌ی عجیبی است، از قدیم گفته‌اند: عشق انسان را کور می‌کند، اما به نظر من این انتقام است که چشم و دل انسان را کور می‌کند؛ حس انتقام آن‌قدر بی‌رحم است که تو را وادار می‌کند از عشق خودت بگذری، آری! انتقام همان حس جدال، تنفر و هوس است که اگر به دلت بیفتد زندگی‌ات با یک‌عمر تباهی و حسرت می گذر. آتش انتقام که در دلت شعله‌ور شود؛ باید با تمام قدرت پا روی احساست، عشقت و آرمان‌هایت بگذاری و این آتش انتقام حتی خودت را هم به آتش می‌کشد.  👇 لینک نقد👇 رمان قربانی انتقام
  2. 27 امتیاز
    پارت اول از دانشگاه خارج شدم و واسه اولین ماشین دست بلند کردم یه پژو البالویی جلوپام ترمز کرد بدون توجه به راننده سوارشدم و گفتم: -سریع برو به بیمارستان.... با جوابی که شنیدم سرم صد و هشتاد درجه چرخید طوری که صدای ترق استخون گردنم اومد : -خودم می دونم کجا برم! با تعجب بهش نگاه کردم، پسره از اینا بود که با کله رفتن تو پیریز برق!کارت پلیسیم رو در اوردم و گفتم: -نظرت چیه بریم کلانتری ؟؟؟؟ یه دفعه با شک گفت: -تو پلیسی؟؟؟ با اخم و لحن سروانیم گفتم: -برو به بیمارستان... با ترس و تته پته گفت: -چ.. چش...چشم! کنار بیمارستان پیاده شدم و دویدم داخل به پرستاری که رسیدم ،سعی کردم کلمات رو تو صفحه ذهنم بچینم: -ببخشید ،چند ساعت پیش یه خانومی رو اوردن اینجا ،مشکل قلبی داشت !پروین ...پروین رئیسی.کدوم اتاقه؟من دخترشم! با یه لبخند مسخره و حرص درار گفت: -یه بار دیگه اسم رو بگو عزیزم توی سیستم بزنم! سریع گفتم: -پروین رئیسی! بدون اینکه سرشو بلند کنه گفت: -طبقه دوم اتاق ۱۱۷! با سرعت طرف پله ها دویدم اینقدر فکرم مشغول بود اصلا متوجه اسانسور نشدم!داشتم پله هارو دوتا یکی مثل کانگرو می پریدم ،که یهو نفهمیدم چی شد ،یه دردی که ناشی از پیچ خوردگی بود تو ساق پیچید و حدود چهل تا پله رو درحال سقوط بودم !وقتی فرود اومدم یهو جد ننه ننم اومد جلو چشمام یه دور بندری رقصید و رفت !از لای چشمایی که داشتن روی هم می افتادن ،ماکان راد رو دیدم اون اینجا چیکار می کنه؟دیگه فرصتی برای فکر کردن پیدا نکردم و توی انبوهی از سیاهی فرو رفتم.........
  3. 25 امتیاز
    نام رمان:رز سرخ من نویسنده:nastaran.a25 ژانر:پلیسی ،عاشقانه ،طنز، هدف:سرگرمی خلاصه: دختری از جنس سنگ که محکم در برابر سختی ها می ایسته و هیچ باکی نداره ازمرگ!دختری که پلیسه و حاضره واسه کشورش جونشو هم بده!پسری از نسل کوه،مقاوم،سرسخت،محکم ،و استوار!که واسه سربلندی ملتش از جون مایه می زاره!تقدیر و سرنوشت دست به دستهم میدن و ای دوتا رو مقابل یا بهتره بگم کنار هم قرار میده و باید ببینیم سرگذشت این دوتا جوون چی میشه... صفحه ی نقد و نظرات جلد دوم: رز بنفش داستان از اونجایی شروع میشه که دختر ترسا و ماتیکان میخواد وارد نیرو های پلیس بشه و.... مقدمه: ارزویی در سر دارم ارزوی تورا داشتن... ارزوی یک گل رز یک گل سرخ ارزوی یک رز سرخ همچو دانه های انار همچو ابشاری از خون میخواهم این گونه بخوانمش: *رز سرخ من*
  4. 23 امتیاز
    پارت دوم ماکان: با اعصاب داغون وارد بیمارستان شدم،این پسر غیر از دردسر چیزی نداره!وقتی داشته محموله رو تحویل میده ازپشت بهش چاقو زدن و اونو گوشه جدول ول کردن ،به پرستار گفتم: -اون کسی که چاقو خورده تو کدوم اتاقه؟ با تعجب بهم نگاه کرد ،شاید از لحنم تعجب کرده بود با لحنی که عین قیافش متعجب بود گفت: -کی؟ بی حوصله گفتم: -گوشات که مشکل ندارن احیانا؟کسی که نیم ساعت پیش از گوشیش به من زنگ زدید کجاست؟همون که چاقو خورده بود! به سیستمش نگاه کرد و گفت: -طبقه دوم اتاق ۱۱۸! بل دیدن ازدحام مردم کنار اسانسور راهمو به سمت پله ها کج کردم ،تا پامو روی اولین پله گزاشتم دیدم یه جسمی با سرعت داره به سمت پایین میاد ،تا به خودم اومدم یه دختر پهن سرمیکا بود و از سرش خون می اومد!با دیدن خون سرخی که روی سرامیکای سفید بیمارستان جاری شده بود تازه از شوک خارج شدم و به سمت پرستارا دویدم ،به یکیشون گفتم: -یه نفر از پله ها افتاده کمک کنید. چند تا از پرستارا روی سر دختره هجوم بردن ،یکیشون شالو از صورت دختره کنار زد بادیدن چهرش سرجام مبهوت ایستادم،این!اینکه....این که ترساست همون دختری که موقع تماس های مهم من سر میرسید و همیشه موی دماغ بود ،ولی اون اینجا چیکار میکنه ؟نکنه الان مرده باشه؟بی اهمیت راه گرفتم و پله هارو رفتم بالا،به جهنم که مرده باشه ،تازه اینجوری از شر یه مزاحم خلاص می شیم! و می تونم زود تر به هدفمبرسم!وارد اتاق سورنا شدم ،خواب بود ،رفتم بالا سرش و محکم کوبیدم پس کلش ،چشماش با حالت شوک زده ای باز شد و به من نگاه کرد،گفتم: -خاک برسرت چرا گزاشتی بیارنت بیمارستان؟الان اگه اینا پلیس خبر کنن چی؟گمشو لباساتو بپوش باید از اینجا بریم ،سریع باش! با لحن مثلا مظلومی گفت: -داداش مظلوم گیر اوردی؟چرا میزنی؟مگه خودم اومدم بیمارستان؟ با همون لحن کلافه گفتم: -حوصله گوش دادن به چرت و پرتا تو ندارم ،سریع لباساتو بپوش بریم! بلند شد و با اکراه به لباساش نگاه کرد ،گفت: -اینا رو بپوشم؟؟ گفتم: -نه بیا لباسای منو بپوش ،احمق مگه دیگه اینجا لباس هست؟؟ گفت: -ولی خونین! دستمو بردم بالا که گفت: -غلط کردم ،خیلیم خوبن ،الان می پوشم! سورنا داشت شلوارشو می پوشید که یهو در اتاق باز شد یه پرستار مسن وارد شد اول یه نگاه به سورنا بعد یه نگاه طولانی تر به من انداخت و گفت: -اقا شما باید همرا من بیاید! با تعجب گفتم: -من؟می شه بپرسم به چه علت؟ پرستار گفت: -علتو من نه بلکه پلیس بهتون توضیح میده ،همراه من بیاید!
  5. 21 امتیاز
    پارت سوم پلیس؟ینی چی؟ اگه تو این موقعیت پای پلیس باز بشه گند می خوره به کارم!به پنج سال زحمتی که کشیدم!با خشم گفتم: -پلیس براچی؟تو اینج چه خبره ؟تا بهم توضیح ندی یه قدمم تکون نمی خورم! پرستاره با اخم گفت: -وقاحت در این حد؟تازه می پرسید چیشده؟؟؟شما اون دخترو عمدا از پله ها هل دادید اونوقت از من علت می پرسید؟واقعا خیلی وقیحید! یه لحظه هنگ کردم این چی گفت؟من کیو هل دادم؟ کدوم دختر ،ینی چی؟اعصابم سر قضیه سورنا خورد شده بود و حالا این ،بنزینی شد رو خشم وجودم باداد گفتم: -چی داری زر زر می کنی؟من کیو هل دادم؟هـــان؟ پرستاره هم عین من صداشو برد بالا و گفت: -صداتونو بیارید پایین اینجا بیمارستانه!تازه می پرسی کیو هل دادی؟بزار من بهت بگم کیو هل دادی !تو اون دختر معصومو از قصد از بالا ی پله ها هل دادی و قصد جونشو کردی!من خودم با چشمای خودم دیدم اونو هل دادی و بعد که خون دیدی بقیه رو خبر کردی! با فریاد گفتم: -چـــــی؟؟؟؟ یه دور دور خودم چرخیدم ،یه خنده هریستیک کردم و گفتم: -چقد بهت پول دادن؟ ،ضایه بود میخواد برام پاپوش درست کنه ولی از طرف کیه؟اون دختر چرا می خواد منو تو دردسر بندازه؟انگشتشو گرفت طرفمو گفت: -حدتونو نگهدارید ،الانم همراه من بیاید پایین تا پلیس برسه! با صدای سورنا برگشتم طرفش: -اینجا چخبره؟؟؟یکی به منم بگه چی شده؟؟ پرستاره انگشت اتهامشو گرفت طرف من و گفت: -این اقایی که کنار شما ایستادن یه دخترو از قصد از پله هل دادن! سورنا گفت: -کدوم دختر؟ انگشت شستم رو کشیدم کنار لبم ،یهو منفجر شدم: -کدوم دختــــر هــان؟این همون دختره لعنتیه که مانع کارام میشه،فقط دستم بهش برسه به خدا شهیدش می کنم!! برگشتم به پرستاره گفتم: -چقد می خوای تا شهادت ندی؟ پرستاره یه پوزخند زد و گفت: -من چیزیو که دیدم نمی فروشم! بافریاد گفتم: -لعنتی اخه توووهیچـــی ندیدی!چیزی ندیدی که بخوای بفروشیــش! یه جوری نقش بازی میکرد یه لحظه به خودم شک کردم ،سعی کردم با ارامش برخورد کنم: -اون دختر کجاست؟می خوام با خودش حرف بزنم! پرستار گفت: -تو چند دیقه پیش اونو تهدید به مرگ کردی ،و یه بارم قصد جونشو کردی ،ما نمی تونیم بزاریم اونو ببینی!برامون مسئولیت داره! یه پرستار دیگه هم بهش پیوسته بود و با تحقیر من رو نگاه میکرد ،دوباره هریستیک خندیدم ،واقعا برام خنده دار بود ،الان که اینقدر به هدفم نزدیک شدم باید این مصیبت برا پیش بیاد ،واقعا برام خنده داره!سورنا که این حالت منو می شناخت گفت: -ماکان اروم باش! با همون خنداه گفتم: -من ارومم فقط اگه اون دخترو نبینم این بیمارستانو روسر همه خراب میکنـــــم! سورنا به پرستاره گفت: -بزار دختره رو ببینه!کاری باهاش نداره بهتون قول میدم! پرستاره ،با تردید گفت: -اگه خود اون خانوم رضایت دادن می تونی ببینیش!دنبالم بیا! رفتیم چند اتاق اونطرف تر ،وارد یکی از اتاقا شد ،بعد دو دیقه اومد بیرون و گفت: -برو داخل! پرستاره رو کنار زدم و رفتم داخل با خشم به دختره گفتم: -چی از جونم می خوای؟این کارا چیه؟من کی تورو هل دادم؟ سرشو انداخت پایین و گفت: -من فقط ازت کمک می خوام ! برای یه لحظه از لحن مظلومش شک زده شدم،این لحن از ترسایی که من توی دانشگاه می شناختم بعید بود!
  6. 21 امتیاز
    قسمت اول دورگه من یک دورگه هستم ، همه منو به اسم آلمر میشناسن ولی این نیست که منو خاص میکنه ؛ پدر من جادوگری اهل لندن و مادرم هم ساحره ای از واشنگتن بود ، این منو از بقیه جدا میکنه. این یک رازه و کسی نباید اینو بفهمه چون پدر و مادر من تنها کسایی بودن که باهم ازدواج کردن ( ازدواج یک ساحره با یک جادوگر ( ویچ با ویز ) ) خب شاید بگید که فرق ساحره با جادوگر چیه ، فرقشون تو عملکردشونه ! یه جادوگر ( ویزارد ) اکثر توانایی های بزرگش وابسطه به چوبشه ولی یه ساحره ( ویچ ) همه ی کاراش وابسطه به ذهنشه کافیه یه ورد بخونه تا تورو نابود کنه ! ولی حالا من تنهام ، پدر و مادرم منو ترک کردن ولی نه از نوع عادی و سادش بلکه از نوعی که شب باهات بخواب میرن ولی وقتی که خورشید با نورش دنیارو از تاریکی درمیاره فقط یه نامه و گردنبند مسافرت همراه با یه چمدون ازشون به یادگار داری ... ( برات گذاشتن ) روی چمدون نوشتن که وسایلای توش کمکت میکنن ولی تا وقتی به کمک نیاز پیدا نکردی بازش نکن ؛ نامه هم که کلیشه ای بود و گفته بود ترک ما برای خودت بهتره و خودتو و نژادتو ، دورگه ایتو و ... پنهان کن. خب احتمالا بگید که حسن یه دورگه چیه ؟ شاید اینه که نه از طرف جادوگرا و نه از طرف ساحره ها آسیب پذیر نیستش. من اولین و تنها دورگه ی تاریخ هستم ولی به هیچ وجه دوست ندارم که آخرین باشم. تو این عصری که جادوگرا و ساحره ها خودشونو پنهان میکنن و سایه ی همو با تیر میزنن زندگی واسه ی یه دورگه خیلی بده شایدم خوبه ولی پر از علامت سواله نمیشه چیز خاصی گفت ؛ اگه اونا چیزی دربارت بفهمن باهم متحد میشن تا نابودت کنن. انسان های معمولی هم که بسیار آسیب پذیرند ولی کافیه که چیزی درباره ی ما دستگیرشون بشه شاید مارو نابود کنن شایدم نکنن ولی ما خودمونو موظف میدونیم که از جهان هستیمون و از اون ها دفاع کنیم توی قوانینمونم تا جایی که من میدونم ازدواج کردن با اونا منع شده ولی من ازشون خوشم میاد و اونارو دوست دارم مخصوصا یکیشونو که اسمش لی لی هستش ، شاید یه روزم که همه با هم تو صلح و اتحاد و آرامش زندگی کردیم باهاش ازدواج کنم و تشکیل خانواده بدم ولی فعلا نه چون نمیخوام کسیو که اینقد دوسش دارم به دردسر بندازم. برای همین کار ، من تصمیم نهاییمو گرفتم یعنی متحد کردن همه با یکدیگر و زندگی در آرامش بی جنگ و دعوا ؛ پس باید برم به دیدار دامبلدور دوم تو هاگوارتز اون در حال حاضر عاقل ترین فرده و تو انجمن های زیادی عضوه ولی نباید چیزی راجب اینکه من چی هستم بفهمه. خب حالا وقتشه که از لستر به لندن برم پدر و مادرم بعد از ازدواجشون به لستر اومدن جایی به دور از هرگونه جادو ! وقتشه که دستمو بزارم رو گردنبندم و برم به محله ی جادوگرا تو لندن تا دامبلدور دوم رو پیدا کنم چون نه جای اونو میدونم نه جای مدرسه ی هاگوارتز رو ، همه ی چیزایی که یاد گرفتم از پدر و مادرم هستش که البته چیزهای زیادیم نیست. دستمو گذاشتم روی گردنبند و سفرم رو آغاز کردم.
  7. 20 امتیاز
    ((بسم اللّه الرحمن الرحیم)) نام رمان:سیاهی نویسنده :hasti81 ژانر:عاشقانه،درام،معمایی،اجتماعی، تراژدی. ناظر رمان:fereshteh98 هدف:وقتی توی زندگی با مشکل مواجه میشی باید همیشه صبر کنی و کلمه صبر میکنم رو توی ذهنت ملکه کنی و اون رو به اوج برسونی...البته این رو نباید از یاد برد که تا خدا به ما این قدرت رو نده ،نمیتونیم اون رو داشته باشیم ،پس همیشه باید توکل کرد به خدایی که هیچ وقت مارو فراموش نمیکنه. ساعت پارت گذاری:نامعلوم خلاصه: چشمانم را بستم و دستان لرزانم را بر روی دیوار نامرعی که مرز میان من و دنیای بیرون است قرار دادم..نمیتوانم به پشت سرم نگاه کنم .میترسم،از آن چیزی که پشت سرم است وحشت دارم..به خوبی احساسش میکنم... قطره اشکی بر روی گونه ام رقصان به همراه طنازی پایین آمد..احساس کردم قلبم برای لحظه ای آرامش گرفت!بی اراده چشمانم را بدون لحظه ای تعلل باز کردم ..پشت آن دیوار کسی را دیدم که منتظر به من چشم دوخته است..آرام به سمتم آمد .دستش را به طرفم دراز کرد و از دیوار عبور داد ..با تعجب نگاهش کردم..لبخندی زد و راهنماییم کرد که همراهیش کنم . یادم افتاد که شرط آزادی از اینجا عاشق شدن است..!! با خوشحالی و بدون هیچ ترسی دستم را در دستش قرار دادم.زیرا، من عاشق شده ام..عاشق این مرد. لینک صفحه نقد و نظرات
  8. 20 امتیاز
    Bazen insan evi gibi hayatına da sağlam bir temizlik yapamalı içini tüketen aşkları sahte dostları kuyu kazan akrabaları bencil nankör insanları sonsuza kadar kapısının ardında bırakmalı آدم، گاهی باید توو زندگیش مثل خونه اش یه نظافت درست حسابی کنه. عشق هایی که دلش رو تباه کردن، دوستای دروغین، فامیلایی که زیر پاش رو خالی میکنن، آدم های خودخواه و نمک به حروم رو برای همیشه پشت در خونه اش بذاره 😘😘😘
  9. 20 امتیاز
    سلام به همه ی عزیزان اول اینکه ممنون از شما مدیر عزیزم که من رو شرمنده ی خودتون کردید و باید بگم همکاری با شما برای من سعادت بزرگی به حساب میاد و اینکه امیدوارم لایق اعتماد شما با شم و با ادامه ی کار باعث قوت قلب شما باشم. امیدوارم در کنار همتون همکاری و همیاری خوبی داشته باشیم تا بتونیم دست نوشته ها ، رمان ها ، شعر ها و.... خوبی ارائه بدیم . بنده به کار خود ادامه میدم و امیدوارم کنار هم باعث رشد و ترقی کاربران عزیزمون باشیم . یا علی @m
  10. 19 امتیاز
    نام رمان: سفر به جزیره مرگ نویسنده: معصومه نجاتی ژانر: تخیلی/هیجان انگیز/عاشقانه/ترسناک خلاصه:کشتی تفریحی در میان آب های اقیانوس اطلس،قلب دریا را می شکافت و به مقصد جنوب اسپانیا در حرکت بود. در نیمه شبی آرام ،طوفانی به پا خواست و زنی مرموز ،محبوس در چنگال اهریمن بر عرشه کشتی ظاهر شد ،همه در بهت و حیرت به زیبایی ستودنی زن خیره شده بودند و ترس به سرتاسر وجودشان رخنه کرده بود،صدای زیبا اما وحشت برانگیز زن به گوش تمامی ساکنان کشتی رسید که به آن ها هشدار می داد:برگردید ...دور شوید...خطر...مرگ... هدف: نوشتن رمانی جذاب و ایجاد لحظاتی نفس گیر در خواننده ،همچنین در این رمان سعی شده شجاعت ،صبر و اعتماد به ندای درون را به تصویر بکشد. ناظر رمان: @Jesus لینک نقد ونظرات:
  11. 19 امتیاز
    Karakterim ve tavrımı birbirine karıştırmayınız Karakterim kim olduğumla ilgilidir Tavrım "sizin" kim olduğunuzla شخصیتم رو با رفتارم قاطی نکنید شخصیتم میگه "من" کی هستم رفتارم میگه "شما" کی هستین.
  12. 19 امتیاز
    بِسٔم الله الرَحٔمانِ الرَحیم پارت 1 مقدمه مبادا چند ساعت دیرتر به زندگی کردن فکر کنید باید تاخت باید زد به سیم آخر باید دل به دریا زد باید کرد آن کاری را که باید باید خواست تا بشود... هیچ چیز در این زندگی آنقدر سخت نیست که هیچ وقت حل نشود هیچ چیز آنقدر تلخ نیست که رد نشود هیچ چیز آنقدر بد نیست که خوب نشود هیچ چیز انقدر بعید نیست که عشق نشود ... ٭٭٭٭٭ من کیانا رادمنش ، 19سالمه و تو یه خانواده ی پنج ، شش نفره زندگی می کنم . نه این که ریاضیم انقدر ضعیف باشه که نتونم دقیق بشمارم چند نفریم ، نه فقط نمی دونم شموردن کسی که تاحالا توی خونه ندیدمش به عنوان یکی از اعضای خانواده درسته یا نه ؟ بذار بهتر بگم به صورت کلی با چهار نفر بیشتر زندگی نمی کنم ... کیمیا خواهر 15 سالم ، کیارش برادر 23 سالم و مادر گرام ! بچه ی ارشد خانواده ، کیان بخاطر مشکلات خانوادگی خیلی وقت پیش برای همیشه ترکمون کرد ! و پدرم ، پدرم که این وسط نقش نخودی رو بازی می کنه . نه می شه گفت هست و نه میشه گفت که نیست .... پدرم امپول زنه ، در حد حرفه ای این کار می کنه که پرستار های بیمارستان های معروف هم به پاش نمی رسن ، فکر کردین دکتره ؟ نه بابا ما رو چه به این خوش شانسی ها ، معتاده ! شاید هم بهتر بود بگم که یه مریضیه سخت اجتماعی داره و حسابی داره باهاش دست و پنجه نرم می کنه ! و متاسفانه این روزها این مریضی سخت تر و واگیر دار تر از بیماری های لاعلاج ، فراگیر شده بود . از مامانم بگم که ارایشگره ، سخت کار می کنه و خرج خونه رو یه تنه می ده . خانم زحمت کشیه ! حتی پولی رو که کیارش به عنوان کمک خرج بهش می ده ، براش توی یه حساب پس انداز می کنه (شما خرج مواد بابام هم که هر وقت تموم می شه سر و کلش پیدا می شه رو روی خرج خونه بذارید ) . دلیل جدا نشدن مامان از بابای عملیم هم فقط و فقط یه چیزه ، عشق زیاد ! هنوزم مامانم امید داره که بابام خوب می شه ! از دار دنیا هم فقط یه خونه ی نقلی داریم که از طرف خانواده ی پدری بهمون ارث رسیده که بر خلاف ما خیلی پولدارن . پدرم بی اجازه و با وجود مخالفت های زیاد با مامانم ازدواج می کنه و همین باعث می شه بعد یه دعوای حسابی از خانواده طرد بشه . بعدها بابام از فشار و سختی های زیاد زندگی معتاد شد . اون روز ها هیچی نداشتیم امرار معاش خیلی سخت بود ، تا این که عموم بعد از فوت پدربزرگم دلش به حال ما سوخت و یه خونه ، فقط یه خونه از اون همه دارایی به نام ما زد که بماند هنوزم که هنوزه منتش رو سرمون میذاره ! شانسمون کجا بود ؟ تنها چیزی که ما همیشه داریم ، جیش !
  13. 18 امتیاز
    پارت هفتم در باز شد ماکان گفت: -برو تو! من: -پس محضر چی میشه‌؟؟؟ زیر لب غرید: -عاقد میارم خونه برو داخل! اون سورنا که عین گاو رفت داخل ،زیر لب گفتم: -بد عنق! با اخم گفت: -چیزی گفتی؟ منم عین خودش گفتم: -اگه چیزی شنیدی لابد چیزی گفتم! رفتم داخل اونم پشت سرم راه افتاد ،یهو یکی اومد جلوم و خم شد ،یا خدا این کیه؟ ماکان اومد سوئیچ ماشینو انداخت کف دستش و به من گفت: -از این طرف! و خودش راه افتاد ،اروم گفتم: -صد رحمت به جن! ماکان گفت : -با منی؟ با اخم گفتم: -ببینم تو به خودت شک داری؟ ماکان: -از چه نظر؟ من: -از اونجایی که من هر چی می گم به خودت می گیری! ماکان: -زبونت درازه! با تندی گفتم: -بر منکرش لعنت! راه افتاد طرف خونع و بدون اینکه بر گرده خطاب به من گفت: -کارای مهم تراز کلکل باتو دارم! منم عین جوجه اردک راه افتادم و تو دلم گفتم ،اگه منظورت از کار مهم قاچاق مواده می دونم صد در صد مهم تره!وارد خونه که شدیم ،دهنم افتاد کف پام اینهمه اتیقه و سر حیوونای مختلف از کجا میاد؟معلومه دیگه از پول حروم ،ماکان رفت طرف پله ها و به من گفت: -وقت زیادی واسه دید زدن اطراف داری فعلا دنبالم بیا! راه افتادم دنبالش در یه اتاق سفیدو نشون داد و گفت: -می تونی اینجا بمونی! باسر گفتم باشه ،گفت: -ببین می تونی تا هر وقت بخوای اینجا بمونی ولی میشه بیخیال من شی؟قضیه ازدواجو می گم! اخمامو کشیدم تو هم و گفتم: -قرار نیست که تا ابد زنت بمونم تا حافظمو به دست اوردم از خونت گورمو گم میکنم میرم !در ضمن نه ازت خوشم میاد ،نه عاشق ریخت نحستم !مجبورم برای محکم کاری باهات ازدواج کنم ،وگرنه من دختری نیستم که خودمو اویزون کسی کنم! تمام اینا رو با لحن سروانیم گفتم ،ماکان دهنش مثل قار باز مونده بود! حقم داره! ،در اتاقو باز کردم بادیدن ترکیب رنگیش ،گفتم: -ایــــــیییی!صورتی هم رنگه اخه؟؟؟ ماکان با تعنه گفت: -ببخشید نمیدونستم قراره از بالای پله ها بیوفتی وسط زندگی من وگرنه می دادم اختصاصی واست رنگش کنن! دستامو زدم به کمرمو گفتم: -الانم دیر نشده من این اتاقو نمی خوام! ماکان گفت: -همینه که هست ،تو اتاق حموم هست دوش بگیر تا عاقد برسه! تو دلم اداشو در اوردم نمیدونم چرا اینقد ازش بدم میاد !رفتم تو اتاق و درو محکم کوبیدم ،الان باید دنبال یه راه ارطباطی با سرهنگ باشم تا مکانی که شناسنامهرو گرفتن لوبدم!بعد از کلی جست و جو وقتی مطمعن شدم هیچ شنود و دوربینی نیست رفتم حموم، بعد از نیم ساعت بلاخره دل کندم و از حموم خارج شدم یه حوله روبدوشام همونجا بود که به نظر نو میرسد ،همونو پوشیدم و از حموم خارج شدم ،رفتم سمت کمد لباسی صورتی که اونجا بود ،حس فوضولیم گل کرده بود بد جور ،در کمدو باز کردم بادیدن لباسایی که اکثرا توی کاور بودن دهنم باز موند ،ینی قبلا کسی اینجا زندگی می کرده؟اگه ازشون بپوشم که ایرادی نداره؟داره؟بیخیال ،یه بلیز خیلی گشاد بایه شلوار گشاد تر پوشیدم و شالمو هم رو موهای خیس سرم کردم ،از اتاق خارج شدم ،داشتم از پله ها میرفتم پایینکه با صدای خنده سورنا چار تا سکته کامل و ده نا ناقص زدم،برگشتم بهش گفتم: -چته روانی زهرم ترکید؟؟؟؟؟ با خنده گفت: -گشاد تر از اینا پیدا نکردی؟؟؟؟؟ با اخم گفتم: -چیه نکنه می خوای بپوشی؟اگه میخوای دامن هستا،بدم خدمتت؟
  14. 18 امتیاز
    پارت ششم ترسا: جفت دستاشو کوبید رو فرمون دهنشو باز کرد داد بزنه که گفتم: -اگه سرم داد بکشی می رم شکایت می کنم! سورنا ریز ریز شروع به خندیدن کرد برگشت طرفمو گفت: -چه حسی داری می تونی ماکانو تهدید کنی؟خیلی کیف میده ،نه؟ سرمو به معنی اره تکون دادم،ماکان یه طور عصبی که منم ترسید غرید: -ســــورنا! سورنا با خنده گفت: -جانم؟ ماکان سرشو به معنی تاسف تکون داد ،به من گفت: -بخواب کف ماشین تا وقتی نگفتم بالا نیا! با تخسی گفتم: -این منم که دستور می دم نه تو! دوباره غرید: -گفتم بشین کف ماشین! رفتم پاعین و گفتم: -حالا می رم ،چرا رم می کنی؟ جوابمو نداد منم زیر چشمی از پنجره بیرونو نگاه می کردم ببینم کجا میره،حدود پنج دیقه بعد نگه داشت ،خواستم بیام بالا که گفت: -بالا نیا! همچین نشستم کف ماشن که ماشین چپ شد!ماکان رفت بیرون قبل از اینکه بره به سورنا گفت: -حواست باشه بیرون نیاد! وقتی رفت ،سورنا گفت: -بیا بالا! با تعجب اومدم بالا و گفتم: -مگه نشنیدی پسره چی گفت؟ دستشو تکون داد تو هوا و گفت: -بیخیال اون مخش قاطی داره! پرسیدم: -اینجا کجاست؟ جواب داد: -آآآآ،دیگه پرو نشو ها!این چیزا به تو مربوط نیست! سرمو تکون دادم،تقریبا نیم ساعت از رفتن ماکان گزشته بود که سورنا گفت: -بپر زیر اومد! سریع زیر صندلیا مخفی شدم ،در ماشین باز شد و ماشین راه افتا ،بعد از توقف دوباره ماشین ماکان گفت: -بیا بالا! اومدم بالا ،یهو یه چیزیو پرت کرد تو صورتم،سورنا گفت: -عه بی ادب این چه رفتاری بازنت داری؟خجالت بکش مرد ،شرم برتو باد! منم شروع کردم کلا وقتی یکیو می بینم اینجور حرف میزنه ناخداگاه نطق منم باز می شه: -اخه چقد تو بیشعوری؟مثلا میخوای گربه رو دم حجله بکشی؟نچ نچ نچ!شرم بر تو باد !شـــرم!در ضمن ما حجله نداریم گربمون هم چلگول میکشه نمی تونی بکشیش ،پس بهتره بار اخرت باشه! ماکان پوزخند زد و گفت: -یکیش کم بود،دوتا شدن! سورنا به من گفت: -الان ما تویه جبهه افتادیم زن داداش؟ اخمام رف توهم ،زن داداش؟سورنا گفت: -چی شد؟چرا اخم می کنی؟ سرمو گرفتم و گفتم: -یهو سرم تیر کشید!خوب شد ! نمی دونستم کجا می ره فقط با دقت ادرسو تو مغرم ضبط میکردم،کنار یه خونه که چه عرض کنم،یه کاخ ایستاد و پیاده شد ،سورنا هم پیاده شد و به منم گفت پیاده شم ،با دیدن خونهه دهنم باز موند ،به سورنا گفتم: -اینجا کجاست؟ در جوابم گفت: -خونمون ! ناخود اگاه از دهنم پرید: -لامصب خونه نیست که کاخ سفیده!
  15. 18 امتیاز
    پارت چهارم -من فقط ازت کمک میخوام.. برای یه لحظه از لحن مظلومش شک زده شدم و نگاهمو تو چشمای ابیش دوختم، با بغض گفت: -من هیچی یادم نیست !من از تنهایی میترسم!تنها چهره ای که یاده تویی ،دکتر گفته دچار فراموشی موقت شدم!تو باید کمکم کنی!من حتی یادم نیست اسمم چیه اهل کجام ،خوانوادم کجان!هیچی یادم نمیاد! بی خیال انسانیت شدم و گفتم: -خوب اینا که گفتی به من چه ربطی داره؟ یهو لحنش عوض شد و بالحنی که خباثت ازش می ریخت گفت: -تو باید منو از تنهایی نجات بدی ،چون فقط چهره ترو یادمه و از کجا معلوم تو منو هل نداده باشی؟اگه با من ازدواج نکنی شکایتتو میکنم و به جرم اینکه میخواستی منوو از قصد بکشی میندازمت زندون!از اون جایی که پله ها دوربین ندارن محکوم شدن تو حتمیه !تو باید با من ازدواج کنی! شوک زده فریاد زدم: -چـــــــــــــی؟؟؟؟؟؟؟ دختره گفت: -همین که شنیدی یا تا موقعی که حافظمو به دست بیارم با من ازدواج میکنی ،یا همین الان ازت شکایت میکنم،تازه من یه شاهد هم دارم! باعصبانیت گفتم: -میفهمی چی میگی؟؟تو دیوونه شدی؟عقلتو از دست دادی؟؟ از اتاق زدم بیرون،لعنتی ،لعنتی !فقط همینو کم داشتم! مغزم داشت سوت میکشید !تو این اوضاع قراش میش اینم اومده میگه منو بگیر!سرمو گرفتم تو دستام و فشار دادم اگه پای پلیس به این ماجرا باز بشه زحماتی که سالیانه کشیدم از بین میره!خدایا چیکار کنم؟پنج سال زحمتم مهم تره یا این دختره دیوانه؟عین خر تو گل گیر کردم!سعی کردم به اعصابم مسلط بشم،باید بین بد و بد تر یکیو اتنخاب کنم! رفتم طرف پله ها و سرک کشیدم ،راست میگفت اثری از دوربین نبود !حالا چه خاکی به سرم بریزم؟چاره ای ندارم!رفتم تو اتاق و گفتم: -چرا داری این کا رو میکنی؟ با همون لحن مظلومش گفت: -من از تهنایی میترسم! به درک،به جهنم ،به من چه که میترسی ،سعی کردم لحنمو مهربون کنم : -اگه ببرمت تو یکی از بهترین اسایشگاه های تهران چی؟دست از سرم بر میداری؟ ترسا گفت: -نه من نمیخوام برم اسایشگاه! همون موقع در اتاقو زدن و یکی از پلیسای خانوم وارد اتاق شد ،خدا یا بد بخت شدم پلیسه روبه ترسا گفت: -شما شکایت داشتید؟ از عصبانیت مطمعنم سرخ شده بودم !چیکار کنم؟چه گلی به سرم بگیرم؟اگه الان من بی افتم زندان چی میشه؟سعی کردم تصمیم درستی بگیرم بهش گفتم: -قبوله ،بهش بگو بره! به وضوح چراغی تو چشماش روشن شد به پلیسه گفت: -حل شد خانوم شما میتونید برید! پلیسه با لحن بدی گفت: -مگه ما مسخره شماییم خانوم؟ اینوگفت و از اتاق رفت بیرون ،منم از اتاق خارج شدم و به پرستاره که هنوز اونجاوایساده بود گفتم: -یه روز تاوان این کارتو ازت پس میگیرم! رفتم تو اتاق سورنا ،که یه چیزی محکم خورد توسرم ،دستمو گزاشتم رو سرم و به سورنا گفتم: -چته رم کردی؟ با حرس گفت: -دو ساعته کدوم گوری رفتی؟چی شد؟با دختره حرف زدی؟ نشستم گوشه تختو گفتم: -دودیقه حرف نزن اعصابم خورده! با تعجب گفت: -چرا؟ با پرخاش گفتم: -چرا؟بدبخت شدم ،این دختره اومده میگه بیامنو بگیر! با تعجب گفت: -یعنی چی؟میخواد دوباره بیوفته تو بگیریش؟دختره خله؟ با مشت زدم تو بازوی سورنا و گفتم: -برو گمشو مرتیکه دلقک!میگه بیا با من ازدواج کن!می فهمی؟ سرشو تکون دادو گفت: -بلانصبتم نفهم که نیستم ،میفهمم! یه دفعه با داد گفت: -چـــی؟؟؟؟ سرمو تکون دادمو گفتم: -دختره می گه حافظمو از دست دادم! سورنا گفت: -به توچه اونوقت؟ گفتم: -واقعا نمیفهمی یا خودتو به نفهمی زدی؟ ترسا: از خوشحالی دلم می خواست شیش هشت بزنم!بلاخره تو نستم،توستم و توستم!تو هوا بشکن می زدم که در اتاق باز شد و مژده ،دوستم که باهم تو اداره کار می کنیم اومد و گفت: -تری تونستی بلاخره! خندیدمو گفتم: -تو چرا اینجایی؟یالا برو به سرهنگ خبر بده! خندید و گفت: -باشه ،حواستو جمع کن دوست جونی! سرمو تکون دادم ،از جام بلند شدم سرم گیج میرفت ،از پرستار پرسیدم ماکان کجاست گفت تو اتاق پیش دوستشه،به به گل بود به چمن نیز اراسته شد ،پس به احتمال زیاد سورنا هم اینجاست ،رفتم پشت در اتاقشون و بدون در زدن رفتم داخل،ماکان با دیدنم یه اوف بلند کشید و سورنا با تعجب بهم خیره شد ،مظلوم گفتم: -سلام! کسی جواب نداد،ماکان که معلوم بود خیلی داره خودشو کنترل میکنه نزنه شل و پلم کنه گفت: -ببین میگردم خونوادتو پیدا می کنم!بیخیال من شو! سرمو به علامت نه انداختم بالا و گفتم: -خوانواده ای که نمیشناسم به چه دردم می خوره؟ ماکان گفت: -ازدواج با من به چه دردت می خوره؟؟؟؟ چی بگم؟گفتم: -عاشق چشم و ابروی زشتت که نشدم،مجبورم ،می فهمی؟مجبورم ،چیزی یادم نمیاد ،کسیو نمی شناسم!حتی اسم خودمو نمی دوندم.... یهو اشکام چکید ،به خدا من باید با زیگر میشدم ، خیلی مشهور می شدم ،به قیافه های ماکان و سورنا نگاه کردم ،که کم مونده بود دوتا شاخ از سراشون بزنه بیرون،ما اینیم دیگه
  16. 18 امتیاز
    مقدمه: وقتی سرنوشت زندگیت با قلم سیاه نوشته شده باشه ،باید مراقب باشی که جوهرش پخش نشه حتی یه قطره اشک هم میتونه سیاهی رو توی تمام زندگیت تزریق کنه؛گاهی وقتا این سیاهی صفحات بعدی رو به رنگش آغشته میکنه ،ولی درست زمانی که از همه چیز نا امید هستی ورقه آخر کتاب سرنوشتت سفید می مونه ،نمیذاره سیاهی بهش نفوذ کنه چون سیاهی از خودش میترسه ،از کلمه ای که توی این صفحه نوشته شده. ((سیاهی)) (پارت اول) ذهنم خیلی مشغوله، هیچی از درس متوجه نمیشم.با دیدن بچه ها که هر کدوم به طرف در میرفتن فهمیدم که زنگ خورده؛کیفم رو برداشتم و خواستم به طرف در کلاس برم که خانم غفوری صدام زد به طرفش برگشتم . -بله خانم ؟ -غفوری:چرا سر کلاس اصلا حواست به درس نیست،امتحانتم بد دادی!اتفاقی افتاده؟ دوست داشتم بگم آره، اتفاقاتی افتاده که زندگیم رو بهم ریخته..تمام اعتمادها نسبت به من از بین رفته ،نابودم کرده..کسی منو درک نمیکنه..چرا حرفم رو باور نمی کنن..من که گناهی نکردم..خدایا چرا ؟؟؟ -نه خانم هیچ مشکلی نیست فقط... غفوری:فقط چی دخترم نکنه دوباره قلبت مشکل پیدا کرده؟؟ -درسته چند وقته که خیلی اذیتم می کنه. غفوری:مراقب خودت باش ولی سعی کن که به درست هم توجه داشته باشی. -چشم من میتونم برم؟ غفوری:بله ،به سلامت. -خداحافظ. از مدرسه بیرون اومدم..بارون می بارید..آسمون هم مثل من دلش پر میزنه واسه یه لحظه روشنایی توی وجودش..دوست داره خورشید کنارش باشه ولی این ابرهای لعنتی اجازه نمیدن،دست به یکی کردن تا خورشید رو از بین ببرن..خورشید هنوز یکم امید داره به اینکه ماه بیاد نجاتش بده..اما ماه خودش گرفتار یه عالمه ستاره ست که ازش انتظار دارن..از سرما به خودم می لرزیدم ،یادم افتاد که پالتوم رو توی مدرسه جا گذاشتم،اونقدر غرق در افکارم بودم که نفهمیدم چطور خودم رو به خونه رسوندم؛صورتم رو بارون خیس کرده بود به خاطر همین اشکام مشخص نبودن.در زدم ،زنگ زدم ولی کسی درو باز نکرد..کلیدم جا مونده بود.بالاجبار کنار دیوار واستادم تا یه نفر بیاد..خیلی سرده اونقدر که به گریه کردن افتادم..خیلی خوابم میاد سعی کردم که چشمام رو باز نگه دارم ولی نتونستم،خسته ام..هنوز چشمام رو روی هم نذاشته بودم که صدای ترمز یه ماشین جلوی پام باعث شد با ترس چشمام رو باز کنم..آرمان به سرعت به طرفم اومدوبا دستاش صورتم رو قاب گرفت. آرمان:آرام ..آرام عزیزم چرا اینجا نشستی؟..یه چیزی بگو. نمیدونم چه شکلی شده بودمکه اینقدر هول شده بود؟از شدت سرما حتی نمیتونستم حرف بزنم..شایدم نمیخواستم که حرف بزنم..اگرچه دلم پر از حرف نگفته ست.با ناراحتی به چشمام زل زده بود..میدونم که میدونه دردم چیه؟تنها کسی که توی این دنیا ازم حمایت میکنه آرمانه..تنها کسی که بعد از این همه اتفاق باز هم بهم اعتماد داره. آرمان:آرام بیا بریم داخل صورتت یخ زده،فقط یه لحظه صبر کن تا ماشین رو پارک کنم.سکوت کردم و فقط به آرمان زل زدم.ازش خیلی ممنون بودم چون اگر اون نبود قطعا تا الان قلبم از کار میوفتاد. از این همه بی رحمی از این همه گناه قلبم به درد اومده بود.گناه هایی که تقصیر من نبودن..ولی مدرک هست ،من نمیتونم چیزی رو ثابت کنم. آرمان:آرام سریع بیا چون خیلی هوس بستنی کردم ،یه وقت اگه خوردمت اعتراض نکنی ها...ام خب اگه بخورمت چه جوری میتونی اعتراض بکنی؟؟..نمیدونم بعدا در موردش فکر میکنم. لبخند کمرنگی روی لبهام نشست،همیشه با حرفاش سعی در خندوندن من داره.بارون قطع شد.جلوی در واستادمو داشتم با دستای یخ زده ام بند کفشام رو باز میکردم که یهو صدای فریاد آرمان بلند شد. آرمان:آرش تو اینجا بودی ؟چرا؟فقط بهم بگو چرا درو برای آرام باز نکردی؟هااااا..خیلی نامردی خیلی..نمیدونی قلبش مشکل داره!؟به خدا قسم اگه بلایی سرش بیاد زندگی رو واست جهنم میکنم (داد زد)فهمیدی؟! آرش:زندگی واسه من خیلی وقته که جهنم شده از وقتی که فهمیدم خواهرم یه..... هنوز حرفش کامل نشده بود که با شنیدن صدای سیلی که آرمان به صورت آرش زد بغض کردم ،میدونستم آرمان فقط و فقط به خاطر من این کارو کرده.سرم رو بلند کردم .آرش با چشم های به خون نشسته داشت من رو نگاه میکرد. (پوز خندی زد)آرش: هه با این مظلوم بازیات نمیتونی منو گول بزنی. بهم تنه زد و از کنارم رد شد.بغضم ترکید..آروم آروم اشکام پایین اومدن و بهم لبخند کج و کوله تحویل دادن..با صدای بهم کوبیده شدن در به خودم اومدم. آرمان:آرام منتظر دعوت نامه ای ؟پس چرا نمیای تو؟شبیه جوجه های یخ زده شدی. با آرامش نگاهم کرد،این یعنی نگران هیچ چیز نباش..‌بازم به خاطر من بود.سعی کردم فضا رو عوض کنم..پس اشکام رو پاک کردم. -من جوجه نیستم. آرمان :یا خدا یعنی تو همون گودزیلای زشت و بی ریختی که رفته تو پوست یه جوجوی ناز ؟ بدبخت شدم!توروبه خدا من رو نخور بزار چاق و چله بشم بعد اون وقت بیا نوش جانم کن..باشه؟.. -داداش میذاری بیام تو، یخ زدم..دقیقا حس یه بچه پنج ساله بهم دست داد. با حالت زنونه ادامه داد :اوا خاک تو سرم ،این چه حرفیه بیا تو تازه خونه رو دیزاین کردم باید نشونت بدم ! به افکار مسخره اش یه نیشخند کوچولو زدم..دستم رو گرفت و به سمت بخاری کشوندم.جدی شدو گفت:پس پالتوت کجاست؟ -توی مدرسه جا گذاشتم. آرمان:خب اشکالی نداره برو لباسات رو عوض کن تا واست یه لیوان شیر گرم بیارم. -باشه. بعد از عوض کردن لباسام با یه بافت طوسی که بلندیش تا روی زانوم میرسید و یه شلوار مشکی رنگ به طرف آرمان رفتم. آرمان:بیا این رو بخور تا یکم گرم بشی. کنارش نشستم..بعد از خوردن شیر، سکوت بینمون رو شکست. آرمان:آرام میدونم الان وقتش نیست، ولی بهترین موقعیه که یه چیزی رو ازت بپرسم..میخوام از زبون خودت بشنوم تا خیالم راحت بشه. میدونم که میخواست در مورد چی حرف بزنه،حق داره باید حرفهای من رو راجع به اون عکسها و اون حرفا بدونه .میخواست واقعیت رو از زبون خودم بشنوه ،چون تا حالا یک کلمه هم در این مورد حرفی نزده.میدونم این کارو کرده تا من اذیت نشم،ولی الان وقتش رسیده.ترجیح دادم فقط سرم رو به نشونه مثبت تکون بدم.
  17. 18 امتیاز
    پارت پنجاه و یکم: مهیار با بهت گفت: من؟ آهی کشیدم و با بی قراری گفتم: بی خیال.. چشمانم را بستم تا دوباره در افکارم غوطه ور شوم، اما صدای زنگ گوشی همه افکارم را درید. دستم را بلند کردم و گوشی ام را از روی میز برداشتم. ماهور بود.اخم کردم و تماسش را جواب دادم. _ماهور: ماهان؟ استرس در کلامش مشهود بود. با تردید پرسیدم: هوم؟ صدای قورت دادن آب دهانش را شنیدم. ماهور گفت: ماهان.. یه اقایی اومده اینجا...یعنی .... می گه... می گه... پوزخندی زدم؛ ماهور از بچگی اش از ساده ترین چیز ها هم می ترسید. با خنده گفتم: اومده منو ببره؟ یا تو رو؟ شایدم جفتمونو... نترس ماهی جونم! چیزی نیست که... حالا چی میگه؟ مهیار ابرویش را بالا انداخت. رویم را برگرداندم و با صدای بلند خندیدم، هر چند که احساس کردم ستون محکم درونی ام هم فرو ریخته است.. _ماهور با لرز گفت: تو الان کجایی؟ خونه مهیار؟ "آره" ای گفتم که ماهور گفت: گوشی رو بده مهیار کارش دارم. گوشی را به سمت مهیار دراز کردم و گفتم: بگیرش! ماهوره.. مهیار سرش را تکان داد و گوشی را دم گوشش گذاشت _ مهیار: سلام ماهور جان! چی شده؟ _... مهیار: چی؟ _.... اخم هایش را در هم کشید و دور تا دور خانه را با گام هایش، پیمود. _مهیار: نگفتن برای چی؟ _..... لبش را گاز گرفت و گفت: ای بابا.. آدرس اینجا رو دادی؟ _...... مهیار هومی گفت و نگران به من نگاه کرد. یک تای ابرویم را بالا انداختم. مهیار سرش را تکان داد و با خداحافظی ساده ای از ماهور خدا حافظی کرد. _من: چی می گفت؟ مهیار همانطور که لبش را می گزید به من نزدیک شد و گفت: می گفت که.... برای اولین بار در تمام عمرم دیدم که مهیار، برای زدن حرف هایش این دست، آن دست می کند. دست اخر زیر لب گفت: جهنم و ضرر.. ببین ماهان!.... صدای زنگ در بلند شد.. مهیار گفت: پاشو ماهان یه نفس عمیق بکش... چیزی نیست. اخم کردم و با خنده ای که ترس و استرس در آن مواج بود گفتم:چی شده ؟ مهیار ایفون را برداشت و بعد از مدتی سکوت گفت: میایم دم در... شالم را درست کردم و پشت سر مهیار راه افتادم. مهیار غرق در افکارش بود. کتونی هایم را پایم کردم و منتظر آسانسور ماندم. مهیار هم در خانه را قفل کرد و با پریشان حالی ای که انتظارش را نداشتم گفت: بریم! سرم را تکان دادم و از جیبم آدامسی درآوردم و آن را درون دهانم انداختم و با سر و صدا آن را جویدم. به آیینه رو به رویم در آسانسور نگاه کردم. مهیار، مرا نگاه می کرد و سرش را تکان می داد. بالاخره از آسانسور بیرون آمدیم. مهیار دستم را فشرد و گفت: نگران نباش.. سرم را تکان دادم. دلم نمی خواست بدانم، چه چیزی در انتظارم است... ترجیح می دادم، هیچ وقت به دم در نرسم. دوست داشتم لحظات کش می آمدند و من هرگز نمی دیدم که این بار سرنوشت چه خوابی برایم دیده است.. اما همه چیز آن طور که ما می خواهیم نیست! ثانیه ها مثل همیشه به سرعت گذشتند و به تمنای من برای دیر گذشتنشان توجهی نکردند. در باز شد و آن لحظاتی از رسیدنشان، فراری بودم. فرا رسیدند. سرباز حکم دستش را نشان داد و گفت: ما موظیم خانوم ماهان مینایی رو برای پاره از توضیحات به کلانتری ببریم. نگاهی به جفت سربازان انداختم. قیافه هایشان برایم آشنا بود. اما یادم نمی آمد کجا دیده بودمشان.. آهان! شاید در همان سری که برای دیدن یکی از دوستان قدیمی عارف، همراهش به کلانتری رفته بودم، این دو سرباز جوان را دیده بودم. چند بار پشت سر هم پلک زدم و به مهیار نگاه کردم. با مظلومیت گفتم: مگه من چی کار کردم مهی؟ یکی از آن دو سرباز که جوان تر بود گفت: سرکار علیه شما تشریف بیارید؛ همه چی مشخص می شه.. مغزم قفل کرده بود. هیچ چیزی را نمی فهمیدم. دستم را سمت شالم بردم و آن را مرتب کردم. مهیار پلکی زد و گفت: نگهش می دارن؟ سرباز دیگر که بسیار اخمالو بود گفت: ما چیزی نمی دونیم... اگه بی گناهیشون اثبات بشه خیر! بی گناهیی؟ کدام گناه؟ کدام اشتباه؟ به سمت ماشین پلیس راه افتادم. دختر چادری از ماشین پیاده شد و من در صندلی عقب نشستم.. مهیار هم سوار ماشینش شد و پشت سر ما راه افتاد. چیزی نمی گفتم تنها به خیابان شلوغ نگاه می کردم... برگشتم و به دختر چادری نگاه کردم. از پنجره به بیرون خیره شده بود... آرام گفتم: خانوم؟ برگشت و گفت: بله؟ با تردید گفتم: چرا منو گرفتن؟ زن نگاه اخمالویی کرد و گفت: می فهمی بعدا! چیزی نگفتم.. اما دردلم سرزن را زیر گیوتین گذاشتم و کله اش را از بدنش جدا کردم. بعد از مدتی صدای آدامس جویدنم، تبدیل به تنها چیزی شد که سکوت را می شکست. زن برگشت و گفت: خانوم رعایت کن! یک تای ابرویم را بالا انداختم... اما از انجایی که این زن هم در دنیای من مرده بود چیزی نگفتم و گوشی ام را درآوردم. اما به محض اینکه چشم زن به گوشی ام افتاد آن را از دستم چنگ زد و درون کیفش انداخت.. عصبی شدم. خودخوری بس بود. دستم را دراز کردم و گفتم: گوشیمو بده زنیکه گور به گور شده فکر کردی پلیسی هر غلطی دلت خواست می تونی بکنی..
  18. 18 امتیاز
    پارت اول: همه چیز در یک روز عادی اتفاق افتاد. آن شب مثل همیشه روی تخت خوابم دراز کشیدم و در خواب های تلخ و شیرینم غرق شدم. اما یک اتفاق تلخ باعث شد تا زندگی روی تلخش را هم به من نشان دهد. شاید هم بتوانم بگویم روی حقیقی اش را. ******** صدای زنگ گوشی بی نهایت کلافه ام می کرد؛ چشمانم را باز کردم؛ و دستم را به سمت عسلی کنار تختم بردم و به گوشی ام چنگ زدم. نور گوشی چشمم را اذیت می کرد،آب دهانم را قورت دادم و به صفحه گوشی ام چشم دوختم. تینا به من زنگ زده بود؟! نگاهی به ساعت بالای صفحه گوشی کردم. چهار و نیم صبح؟! انگشتم را روی چشمم کشیدم و تماسش را جواب دادم. با صدای خواب آلودی گفتم: جانم؟ _الو تانیا؟ صدا،صدای تینا نبود. خمیازه ای کش داری کشیدم. _من:بله؟! _دختر: من مهسام! دوست تینا! سعی کردم حرف هایش را در ذهنم حلاجی کنم. روی تخت نشستم و به بدنم کش و قوسی دادم. زیر لب گفتم :مهسا؟ چیزی نگفت. ادامه دادم: خب؟ _مهسا: تینا!...خب تینا... تینا. استرس را در تک تک واج های کوتاه و بلند حرف هایش احساس می کردم. با شنیدن اسم تینا گوش هایم تیز شد. اما باز هم نفهمیدم که سرنوشت می خواهد تلخ ترین خبر زندگی ام را به من دیکته کند. _مهسا:تینا...دیشب که رفته بودیم، برف بازی... چانه ام را خاراندم و منتظر ادامه حرفش ماندم. اما صدای گریه امانش نداد تا ادامه دهد. اخم هایم را در هم کشیدم.گریه؟! صبح؟ اما.. این همان مهسایی بود که به مسخره بازی های بیش از حد شهرت داشت. زیرلب غرغری کردم و روی تختم ولو شدم. گوشی را دم گوشم گرفتم و گفتم: سرما خورده؟ تب کرده؟ خوب می شه نترس. بادمجون بم آفت نداره. خمیازه ای کشیدم و قبل از اینکه مهسا حرفی بزند گفتم :در ضمن مطمئن باش تینا خوشحال نمی شه گوشیش رو نصفه شبی کش برین ها! گرچه لحنم آنقدر نامطئن و شک برانگیز بود که خودم هم به خودم شک کردم. _مهسا: چی میگی دختر؟! شوخی چیه؟.. به.. بهاره... بی..بیاا..بهش...بگو.. بهاره؟! بهاره صمیمی ترین دوست تینا بود و من می دانستم اصلا این شوخی های مسخره نیست! صدای نفس نفس زدن های بهاره را شنیدنم. بغضش نترکیده بود اما غم در صدایش بیداد می کرد. _بهاره: تانیا عزیز دلم! ببین... زیر لب بسم اللهی گفتم و لبم را گاز گرفتم. _بهاره آرام گفت: آخه چی بگم بهش؟ _مهسا از آن طرف گفت: د بگو بهش که بی خواهر شده.. بگو دیگه تینایی وجود نداره که تنهایاشو پر کنه.. بگو از این به بعد فقط.. نمی فهمیدم آن دختر چه می گفت. دست هایم می لرزید... با شک گفتم: تینا؟...مرده؟... آره ی آرامی که شنیدم، گواهی شد بر تمام حدس های درست و نادرستی که در ذهنم جولان می دادند. معادلات ذهنی ام نابود شده بود .نفسم سخت بالا می آمد. دنیا مقابل چشمانم سیاهی می رفت. فریادی کشیدم و من ماندم و تباهی. من و سرنوشتی که برایم روزهای سخت را از خواب خفته بیدار کرده بود تا چنگ به روزگارم بیندازند و مرا از پا در بیاورند. ******سه ماه بعد: تانیا: سرم را روی میز گذاشته بودم؛ دستانم را حائل سرم کرده بودم... ولی نتوانستم لرزش شانه هایم را متوقف کنم،سنگینی نگاهش را احساس کردم. اما نمی خواستم، دوباره مسخ چشمان قهوه ایش شوم. من بزرگ ترین و امن ترین آغوش زندگی ام، بعد از پدر و مادرم از دست داده بودم. و مهیار کسی بود که همه باور داشتند می تواند حالم را با حرف هایش خوب کند. شاید راست می گفتند. اما من نمی خواستم که مهیار حال بد و شکست خورده مرا ببیند. پس در برابر او هم همانند دیگران سکوت کردم. زمان می گذشت و من سرم را از روی میز بر نمی داشتم. صدای قدم های مهیار را شنیدم اما باز هم تکان نخوردم. سایه اش را به وضوح پشت سرم احساس می کردم. اما کوچک ترین عکس العملی نشان ندادم. دست آخر باز هم مهیار پا پیش گذاشت. سرش را نزدیک آورد به طوری که نفس هایش را روی گردنم احساس می کردم. نفس هایش را احساس کردم و دیوانه تر از پیش شدم. با لحن آرامی گفت: تانیا؟ چیزی نگفتم؛ سرم را بلند کردم، به روبه رویم خیره شدم. می دانستم که اگر دوباره، چشمانم، آشوب نهفته در نی نی اش را ببیند، به بلور های خفته اجازه می دهد تا گونه هایم را خیس کند. لبم را از درون گاز گرفتم. -مهیار: چیزی نمیگی؟ نگاهش نکردم، سرم را به چپ و راست تکان دادم. مهیار منتظر چه بود؟ سخن گفتن من؟ مگر ممکن است که انسان در عالم خواب باشد و از بیداری سخن بگوید؟ من خواب بودم. در کابوس مرگ تینا دست و پا می زدم. و بیداری هم، درد های نهفته در درون بودند. _ مهیار نگاهی به من انداخت و گفت : باشه برو... صندلی را کنار کشیدم؛بلند شدم.زیر چشم نگاهش کردم. مهیار لبخند مطمئنی بر لب داشت. نگاه هایمان برای لحظه ای بهم گره خورد. پلک هایش را با اطمینان به روی هم فشرد و سرش را تکان داد. لبخند بی جانی زدم و مهیار لب زد : این قدر خودتو زجر نده دختر! چیزی نگفتم و در را بستم. نفس عمیقی کشیدم و سری برای منشی اش تکان دادم. دستم را روی دکمه آسانسور فشار دادم و با بی حالی این پا و آن پا کردم. مطب مهیار مرا خفه می کرد و به بغض ها و گریه هایم اجازه ابراز وجود نمی داد. صدای آسانسور بلند شد و من داخل شدم و به آینه کثیف آسانسور خیره شدم. زهر خندی زدم و زیر لب گفتم : دست مریزاد سرنوشت! و بعد آرام بیت شعری را با خودم زمزمه کردم:. " خود ندانم چه خطائی کردم که ز من رشته ی الفت بگسست در دلش جائی اگر بود مرا پس چرا دیده به دیدارم بست؟" نفس عمیقی کشیدم. چه شد که آن تانیای سرحال و پر جنب و جوش مرد، و جای ققنوسی که باید همچنان شاداب می بود؛ من متولد شدم؟! من 3 ماه پیش با مرگ خواهرم مردم؛ ولی هیچ کس نفهمید که این تانیا همزمان با تینا مرد. زیرا می خواستم به همه ثابت کنم که من نیازمند هیچ کس نیستم، و استقلالم را حفظ کنم. می خواستم تانیا را بدون تینا معنی ببخشم. اما من طبلی تو خالی بودم هرچه گذشت، حقیقت مرا رسوا ساخت. .من تا 40 ام تینا روزه سکوت گرفتم و سخنی برلب نیاوردم.آن روز های سخت را به وضوح یادم است. گیج و منگ بودم. همه می گفتند این شوک است! بود ولی شوک لحظه مرگ تینا نبود! لحظه ای بود که من وارد اتاقم شدم و هرچه تینا را صدا زدم؛ پاسخی نیافتم... لحظه ای بود که من زمین خوردم وکسی دستم را نگرفت... خودش بود! این دلتنگی بزرگترین شوک زندگی من بود.وقتی طناب عشق من و تینا گسست، من تازه عمق نبود تینا را درک کردم.تازه فهمیدم،بی پناهی یعنی چه! اما میدانی چه شد من لحظه ای این را فهمیدم که دیگر 3 ماه از آن روزها گذشته بود. نه اینکه بگویم مرگش را نفهمیدم؛نه! فقط مسئله این بود که من هنوزم باور نمی کردم؛ نمی خواستم که باور کنم! صدای آسانسور بلند شد و من آرام از آن بیرون آمدم. نفس عمیقی کشیدم و ریه هایم را سرشار از هوا.. سرم را بالا گرفتم و با غرور ساختگی در خیابان قدم زدم و دوباره آن طبل را که آکنده از بی چیزی بود به صدا در آوردم.
  19. 17 امتیاز
    پارت دهم *ماکان* از گلخونه خارج شدم یه حسی به ترسا داشتم نمیدونم چرا ولی اصلا نمی تونستم باور کنم فراموشی گرفته!اخه اون دختر شر توی دانشگاه کجا و اینی که می بینم کجا!وارد خونه شدم ،بی سر و صدا به اتاق سورنا سرک کشیدم ،خواب بود ،رفتم تو اتاق خودم و موبایلمو در اوردم ،یه اس ام اس نا شناس داشتم ،بازش کردم: -چیشد ؟کار به کجا رسیده؟ سریع پیام دادم: -نه هنوز ،حرکتی نزده ،در اسرع وقت رسیدگی میکنم! پیامو سند کردم و از حافظه موبایل پاک کردم ،روی تخت دراز کشیدمو دستمو روی سرم گزاشتم ،یعنی اخر این ماجرا چی میشه؟فکرم کشیده شد ،سمت ترسا،اون چرا تو این موقعیت باید وارد زندگیم میشد؟باهاش چیکار کنم؟تا کی میتونم تو خونه حبسش کنم؟ *ترسا* با احسال گشنگی چشمامو باز کردم ،معدم داشت عین مار میرقصید !از جام بلند شدم و شالمو سرم کردم ،اروم و بی صدا از اتاق خارج شدم ،با هزار زحمت و این ور و اون ور رفتن ،اشپز خونه رو پیدا کردم ،یه راست شیرجه زدم طرف یخچال ،با دیدن موزای توی یخچال چشمام برق زد ،اخه تو این تحریم موز از کجا گیر میارن اینا؟دوتا شو برداشتم و با ولع شروع به خوردن کردم با صدای سورنا موز پرید گلوم: -عصر بخیر زن داداش! شروع کردم به سرفه کردن ،سریع از پارچ یه لیوان اب ریختم و خوردم به سورنا گفتم: -ای کوفت بگیری ،نمبینی دارم زهر مار میخورم؟؟ با خنده گفت: -چرا دارم میبینم عین قحطی زده ها افتادی سر موزا! با اخم گفتم: -حالا بیا منو بخور ،خوبه دوتا موز ازت برداشتما ،خسیس! بازم خندید و گفت: -شوخی کردم هر چند تا میخوای بخوری بخور ،ماکان خریده! یکی دیگه از موزا رو باز کردمو شروع به خوردن کردم از سورنا پرسیدم: -شغل تو و ماکان چیه؟بعید میدونم با شغل معمولی بتونید همچین خونه ای بخرید ! به همون خنده مسخرش گفت: -تو فک کن پول باباهامونه ،مشکلی که نداره؟ منم یه لبخند مصنوعی زدم و گفتم: -نه چه مشکلی ،فقط میشه بپرسم باباهاتون کجان؟ با صدای ماکان برگشتم طرفش: -مگه نگفتم تو کارای ما دخالت نکن؟بار اخره دارم بهت هشدار میدم! با اخم گفتم: -بیا بزن منو حالا !یه سوال پرسیدم! ماکان خطاب به سورنا گفت: -امادشو باید بریم! با تعجب پرسیدم: -کجا؟؟؟ ماکان برگشت چنان نگام کرد که گفتم: -یعنی بهتون خوش بگذره هر جا میرید ،جای منم خالی کنید ! سورنا خندید و ماکان به یه لبخند کوچیک اکتفا کرد ،خطاب به سورنا گفت: -بجنب که خیلی کار داریم! بعله دیگه کار خلاف دارید ،معلوم نیست میخوان برن کجارو به فساد بکشن
  20. 17 امتیاز
    پارت نهم همینجوری دنبالش می کردم که به یه کلبه رسید و داخلش شد ،به احتمال زیاد جای مهمی نیست وگرنه جلوی من اینقدر راحت تا اینجا نمی اومد و نمی رفت داخل ،رفتم جلوی در ایستادم و اروم دستگیره رو کشیدم ،بادیدن اتاق دهنم باز موند ،با صدای ماکان از خیالاتم پرت شدم: -مگه بهت نگفتم فوضولی نکن؟ فقط تونستم بگم : -اینجا واقعا محشره! بدون توجه به حرف من مشغول اب دادن به گلها شد ،یه اتاق پر از رز ،وا قعا هیجان انگیزه ،بین اونهمه گل یه گلدون بزرگ بود که با نگینای ریز و درشت تزعین شده و بود و یه بوته عظیم از رز سرخ توش بود نا خداگاه طرف اون کشیده شدم ،ماکان یه نیم نگاهی به من انداخت و مشغول کار خودش شد ،دستمو همینجوری که روی گلبرگ های گل حرکت میدادم پرسیدم ازش: -اینجا مال توعه؟ یه کلمه گفت: -اره! گفتم: -واقعا قشنگه!!! ماکان:-میدونم! بچه پرو رو نگا!گفتم: -تو با من مشکلی داری؟ با اخم گفت: -اگه یه نفر مجبورت کنه باهاش ازدواج کنی ،باهاش مشکلی پیدا نمی کنی؟ سرمو خاروندمو گفتم: -راستشو بگم ،چرا! یه پوزخند زد و مشغول انجام کارش شد،دیگه موندن اونجا رو جایز ندونستم و از گلخونه خارج شدم ،وارد خونه شدم داشتم میرفتم سمت پله ها که صدای گفتگو از اتاق کنار پله ها میاد ،اروم رفتم طرفش و گوشمو به در چسبوندم ،صدای سورنا بود که داشت با تلفن حرف میزد: -سپهر بیخیال شو ماکان دیگه ازت نمیگذره! -..... -ینی چی؟سپهر دنبال شر نباش بیخیال شو پسر! سپهر کیه؟ادامه حرفاشو گوش دادام: -خودانی ولی به نظرم دیگه راحتت نمیزاره اگه تکرار بشه تو این هفته میشه بازگر پنجمت! -........ -یعنی هفته دیگه با الان چه فرقی میکنه؟مهم کارته که باعث عصبانیت شدید ماکان میشه و بعدشو دیگه خدا میدونه.... -.... -نه من منظورم این نیست که از ماکان میترسی!اصلا به من چه هرکاری میخوای بکن! -....... -نه دیگه من برم الاناست که ماکان بیاد ،از دستم ناراحت میشه بفهمه با تو حرف می زنم! بعد صدای خنده سورنا اومد ،با شنیدن صدای قدماش که داشت به در نزدیک میشد ،سریع پله ها رو به سمت بالا دویدم و خودمو پرت کردم تو اتاق،یعنی سپهر کیه؟چرا ماکان باید از حرف زدپ سورنا با اون ناراحت بشه؟باید بفهمم سپهر کیه و چیکارست،در اتاقو با کیلیدی که روش بود قفل کردم ،خودمو روی تخت پرت کردم و به اینده نا معلومم فکر کردم چند دیقه هم نشده بود که چشمام گرم شدن و خوابم برد
  21. 17 امتیاز
    پارت 21 بانو: آنگاه آفریدگار توجه اش به ظلمت آسمان ‌جلب شد، داج و سیاهی را خشنود نداست پس لب گشود و فرمان داد -: که 《روشن باش》 به ناگاه تمام ظلمتکده ی عرش و سماء آکنده از ستارگان و اخترهای فروزنده شد. نور از آن پس مقابل تاریکی قیام کرد و ایستاد. آفریدگار در بالاترین مرتبه ی آسمانش، اریکه ی قدرتش را خلق نمود و آن را عرش نامید. آن وقت فرمود:《تابع، مطیع و فرمان بردار خواهانم》 پس فرشتگان خلق شدند که تسلیم، تابع، رهوار و سر به راه امر او باشند. آنگاه تاج و تختِ معظم و کبیرش را بر دوش فرشتگانی جلیل نهاد که از برای همین امر خلق شده بودند. سپس، چرخش را به وجود آورد. ذره شروع به چرخش به دور خویش کرد. از دَوَران ذره، توده به وجود آمد. از توده، کره ی خاکی شکل و خلق شد. آفریدگار آن را زمین نامید و فرمود -: 《مابین سیارات دیگر در جذبه ی قدرت خورشید باش》 بی درنگ امر حضرت حق انجام شد. زمین در میان نُه سیاره و یک خورشید، در گوشه ی کوچکی از منظومه ای عظیم قرار گرفت. همانند قطره ای در اقیانوس بی کران هستی شد. آنگاه دستی به زمین کشید و گفت:《ای زمین زنده باش》 ناگاه از دور دست توده سنگ گداخته ای عظیم و بی رحم به زمین برخورد کرد و زمین را متحمل ضربه ای شدید ساخت. بعد از بیان کردن این جمله، بانو کمی تعمل کرد و گفت -: از روز نخست تا به الان، زنده شدن همواره با درد و سختی بوده است. نگاهی به زن انداخت و دوباره ادامه داد -: توده ی عظیم به درون زمین فرو نشست و به قلب تپنده ی زمین دگرسان شد. باری دیگر آفریدگار نگاهی به زمین انداخت و فرمود:《ای آب، باش》 بلافاصله آب ها به وجود آمدند. باران ها در زمین باریدند. دریاها، دریاچه ها و اقیانوس ها را پدید آوردند. سپس موجودی را از جنس آتش به وجود آورد و آن را جن نامید. قدرت اختیار به او عطا کرد و زمین را منزلگاهش قرار داد‌. ولی او و هم جنسانش فتنه ها کردند و خون ها ریختند. از اختیار خویش سوء استفاده کردند و از خالق روی برتافتند. پس آفریدگار بر آن ها خشم گرفت و یکی از فرشتگان مقربش را به نام ابلیس برای مجازات، تقاص و توبیخ آن ها به زمین فرستاد. ابلیس به دستور فرمانده هستی، پتیان و جنیان را تا سر حد انحطاط کشاند. ولی در آخرین لحظات اختتام کار، بخشش از برافروختگی و خشمش پیشی گرفت ودستور نابودی آن ها را فسخ نمود. از آن ها در گذشت. دگر بار از سر لطف و بخشش، امکان فرصتی دیگر به آن ها احسان و عطا نمود. آتش زادگان حقیر دورانی را به بندگی، مدح و منقبت معبود خویش پرداختند. ولی دگربار دچار حیطئه و ریب شدند. خلف وعده کردند و منکر، ناباور وجود خداوند، رحمت ها و برکت های وی شدند. یزدان پاک دگربار از رستگاری آن ها وازده، آزرده شد واز اعمال خبط خطای آنان دمان شد و ژیان گشت. @samanehaminian69 @hopewriter313
  22. 17 امتیاز
    پارت پنجم سورنا گفت: -الهی ماکان برات بمیره،گریه نکن! چقد از این پسره بدم میاد !اشکامو پاک کردمو گفتم: -قول می دم فقط تا زمانی که حافظمو به دست اوردم پیشت بمونم ! پسره یه اوف بلند کشید وگفت: -تو خودت درک میکنی از من چی میخوای؟ سرمو انداختم پایین مثلا برای مظلوم بازی ،ماکان به سورنا گفت: -پاشو ،می ریم! با تعجب گفتم: -کجا؟ پسره گفت : -دنبالمون بیا ولی وای به حالت صدات در بیاد!فعلا بیرون باش تا ماهم بیایم! سرمو به نشونه باشه تکون دادم و از اتاق رفتم بیرون بلافاصله پریدم تو اتاق کناری که اتاق مامان بود باید بهش اطلاع میدادم................ ماکان دستمو تو موهام کردم و محکم کشیدم ،به سورنا گفتم: -چیکار کنیم؟ شونه هاشو انداخت بالا و گفت: -بگیرش دختر خوشگلیه!بهم میاید ،ایشا..به پای هم پیر شید... با حرس گفتم: -سورنا چرند نگو ،چه غلطی کنم با این دختره؟ اونم مثل من جدی شد و گفت: -کاری نمیتونیم بکنیم فعلا باهاش ازدواج کن تا ببینم بعدا چی پیش میاد ،شاید همین فردا حافظشو به دست اورد و رفت ،هیشکی از فردای خودش خبر نداره! سرمو تکون دادام ،حالا چرا ازدواج؟نمیشه همینطوری بیاد بامازندگی کنه؟واقعا شکه بودم ،یهو یه نفر بیاد بگه با من ازدواج کن وگرنه ازت شکایت میکنم !واقعا خیلی مسخرستیه صدایی از درونم گفت:(به نظرت احمقه که با دوتا پسر تو یه خونه زندگی کنه؟)سرمو تکون دادم ،خوب الان میخواد چیکار کنه مگه؟الانم می خواد باما زندگی کنه!بی خیال شدم و به سورنا گفتم: -بلند شو بریم تا کسی متوجه نشده! از اتاق رفتیم بیرون دختره نبود ،در اتاق کناری باز بود و از توش صدای پچ پچ می اومد ،اروم درو باز کردمو یه قدم داخل شدم ،ترسا برگشت طرفم و انگار دست پاچه شد ،با دقت حرکاتشو زیر نظر گرفتم ،سریع گفت: -راستش صدای ناله از این اتاق میومد ،منم ...منم اومدم ببینم چیشده .. سرمو تکون دادم و گفتم: -بریم! از اتاق خارج شدم اونم اومد دنبالم تقریبا داشتیم از بیمارستان خارج میشدیم که همون پرستاره اومد جلومون ،یه نگاه به من یه نگاهم به ترسا کرد و راهشو کشید ،رفت !جفت ابروهام از تعجب به سمت بالا پرید !چرا جلومونو نگرفت؟سورنا گفت: -بریم داداش تا کس دیگه ای ندیدتمون! همه باهم از بیمارستان خارج شدیم ،دختره داشت با خودش کلنجار می رفت ،ازش پرسیدم: -چته؟ روبه من گفت: -دارم واسه خودم اسم اتخاب میکنم ،به نظرت صغرا بهتره یا کبری؟ سورنا گفت: -شاید نظرم مهم نباشه ولی به نظرم اقدس بهتره! خود سورنا زد زیر خنده گفتم: -اسمت ترسا ست! باتعجب گفت: -تو از کجا می دونی؟ اگه قراره باما زندگی کنه پس دیگه صلاح نیست بیاد دانشگاه ،گفتم: -بهت ترسا میخوره ،همینجوری گفتم! سرشو تکون دادو دیگه چیز نگفت ،با دزدگیر قفل ماشینو زدم و خودم نشستم ،سورنا طرف شاگرد سوار شد و ترسا هم نشست عقب ،ماشینو راه انداختم ،به سورنا گفتم: -بابای دوستتو بگو بیاد خونه بین منو این صیغه محرمیت بخونه! دختره با جیغ گفت: -چــــــــــی؟صیغه؟ بی خیال گفتم: -چیه نکنه انتظار داری عقد داعمت کنم؟؟؟ گفت : -پس چی؟مگه خرم بیام صیغت شم ؟؟؟چی فک کردی با خودت ها؟ سورنا دخالت کرد و گفت: -تو با کدوم شناسنامه عقد داعم میخوای؟ دختره با عصبانیت گفت: -منو کنار کلانتری پیاده کنید انگار آبمون باهم تویه جوب نمیره ،بزن بغل اصلا خودم میرم! با داد گفتم: -اخه احمق مگه شناسنامه داری که عقد داعمت کنم؟؟؟ دختره گفت: -به من مربوط نیست!چی میدونم برو از ثبت احوال بگیر ،بگو فراموشی گرفته ،برا من فرقی نداره ،باید منو عقد داعم کنی ،دیگه چجوریش مشکل توعه نه من!
  23. 16 امتیاز
    مقدمه : خودکشی مرگ قشنگی که به ان دل بستم دست کم هر دوسه شب سیر به فکرش هستم گاه و بی گاه پر از پنجره های خطرم به سرم میزند این مرتبه حتما بپرم گاه و بیگاه شقیقه است و تفنگی که منم قرص ماهی که تو باشی و پلنگی که منم چمدان دست تو و ترس به چشمان من است این غم انگیز ترین حالت غمگین شدن است
  24. 16 امتیاز
    پارت یازدهم گفتم: -میشه منم باهاتون بیام؟ ماکان اخماشو کشید تو همو گفت: -نه ،و البته حق نداری از خونه خارج بشی تا ما برگردیم! منم اخم کردمو گفتم: -یعنی چی؟مگه اسیر گرفتید؟هروقت دلم بخواد می رم بیرون، به تو هم مربوط نیست! ماکان با لحن تندی گفت: - اگه تونستی برو بیرون!! اعصابم به شدت خورد شد یعنی چی؟ چرا نمیتونم برم بیرون؟ با عصبانیت از آشپزخونه زدم بیرون و راه افتادم طرف اتاقم، حالا چه جوری با سرهنگ ارتباط برقرار کنم؟ *ماکان* خطاب به سورنا گفتم: - زود باش، درست نیست منتظرش بزاریم! سورنا راه افتاد طرف اتاقش تا اماده بشه منم از خونه خارج شدم تا ماشینو روشن کنم، پشت ماشین نشسته بودم و منتظر سورنا ،که بادیدن ترسا که دنبال سورنا راه افتاده ،دهنم از تعجب باز موند؟مگه بهش نگفتم نیا؟کجا راه گرفته داره میاد؟قرار بود بریم یه درس حسابی به سپهر بدیم ،اصن انگار سورنا عقلشو از دست داده اینو راه انداخه دنبالش که چی؟وقتی سوار شدن به سورنا گفتم: -اینو انداختی دنبالت برا چی؟ سورنا با دلقکی گفت: -زن داداش حوصلش سر رفته بود گفتم بیاد هوا بخوره! با عصبانیت گفتم: -میفهمی داری چی میگی؟مگه نمیدونی ما میخوایم کجا بریم احمق؟ خندید و گفت: -واسه اون کارا وقت زیاد داریم ،فعلا بریم یکم خوش بگزرونیم! با عصبانیت گفتم: -سورنا چی داری زر زر میکنی واسه خودت؟همین الان بفرستش بره! بعد طرف ترسا گفتم: -پیادشو از ماشینو برو تو خونه! ترسا گفت: -تو منو دعوت نکردی که بخای بیرونم کنی! باز داشت یواش یواش اون روم میومد بالا، با خشم گفتم: -سورنا بفرستش بره! سورنا گفت: -ادم زشته با زنش اینطور برخورد کنه!جا تو رو که تنگ نکرده ،برا خودش نشسته یه گوشه مگه به تو اصیبی می رسونه؟ غریدم: -ســـــورنا؟!!! سورنا: -اهه چیه خوب بعدا میریم سراغ اون فعلا برو سه تا بستنی بزنیم تو رگ.. از ماشین پیاده شدم و گفتم: -پس خودتون برید ،من نمیام! راه گرفتم سمت خونه ،باز این عصاب منو خط خطی کرد!مثلا سپهر رقیبشه ،نمیدونم چرا اینقدر جلوی راهمو میگره تا طرف سپهر نرم ،واقعا برام سئواله واقعا!
  25. 16 امتیاز
    پارت2 -هــــــــــوی خره دوباره رفتی توی هپروت ؟ از اون جا چه خبر ، شربت می دادن ؟ صدای مونا بود که از فکر در اوردتم .نگاه گنگ و مبهمم رو به صورت گرد و سفیدش که با اون چشمای درشت شدش حسابی با نمک شده بود ، انداختم و گفتم : -از کجا ؟ کجا شربت می دادن؟ مونا تابی به موهای بافتش داد و با خشمی که بخاطر خون سردی من تو صداش ریخت ، گفت : مونا-هپروت عزیزم هپروت ! مثل این که کیک یزدی هم می دادن ؟ اصلا طبق یه قانون نا نوشته که به ثبت جهانی رسیده بود ، حرص دادن افراد تپل و مهربون حسابی کیف می داد . برای این که بیشتر حرصش بدم ، گفتم : - اره ، نمی دونی چقدر خوش مزه بود جات خالی . لب های غنچه ایش رو که با رژ صورتی جلا داده بود ، محکم روی هم فشار داد و با قیافه ی نمکی شدش گفت : مونا -خدا شفا می ده . قهقه ام رو به زور به یه لبخند پلید مبدل کردم و گفتم : -شفا بده تو تنها می مونی ! هرچقدر بیشتر حرص می خورد ، رنگ دونه های پوست سفیدش ، قرمز تر می شد ! طی یه تصمیم آنی با کیفش توی سرم زد و گفت : مونا-خفه بابا. روی مود کل کل بودم ، بی وقفه جوابش رو دادم : -بگو دایی ، ببرمت پیش زندایی. مونا-روتو برم . -رومن بری می اوفتی . کلافه از حاضر جوابی های بی پایان من نفس عمیقی کشید و گفت : مونا - اه کیانا دو دقیقه خفه شو ببین چی می گم ! -بنال . مونا-بی تربیت . به نشونه ی قهر بلند شد ، کیفش رو برداشت از قهوه خونه بره بیرون که به سرعت گفتم : - ا مونا جونم ، جون کیانا قهر نکن دیگه ! بگو عزیز دلم . با لبخند رضایت بخشی کیف رو روی تخت پرت کرد و سر جای اولش برگشت . مونا-بار اخرت که به من چرت و پرت می پرونیا ! - چشم ، بار اول و آخرم بود. سکوت بینمون حکم فرما شد ، توی افکارش غرق بود و رفته رفته چهرش در هم تر می شد . چیزی نکشید که توی جاش جا به جا شد و گفت : ـ آجی حالا چیکار کنم ؟ هر وقت با این لحن صحبت می کرد ، مطمئن بودم که یا با جدید ترین دوست پسرش تموم کرده ، یا بخاطر دست و پا چلوفتی بودنش بلا نسبت شما ، مثل خر توی گل گیر کرده . بی میل از شنیدن حرف های تکراری مونا ، گفتم : -چی رو قربونت برم ؟ مونا-امیر دیگه، چیکارش کنم؟ توجهی به حرفش نکردم در حالی که با ناخن دستم ور می رفتم ، گفتم : -چی رو چیکارش کنی ؟ مونا- گوشـــــــات مشکل داره ؟ می گم امیــــــر رو ... پوست گوشه ی ناخنم رو توی دهنم گذاشتم با دندون کندم و بیرون تف کردمش . -امیر کیه ؟ مونا- ا کیانا شورش در نیار دیگه . - من دوست دارم شیرینش رو در بیارم ... تا عکس العمل تند مونا رو دیدم به سرعت حرف خودم رو پس گرفتم و گفتم : - خــــو حالا مگه چی شده؟ می دونستم اگه بیشتر از این به بی توجهیم ادامه بدم دوباره قهر می کنه . صاف نشستم و حرکاتش رو زیر نظر گرفتم . مثل همیشه که قصد گریه کردن داشت دماغش رو بالا کشید و با صدای تو دماغی گفت : مونا-گفت نمی خوامت از دخترای لوس و تیتیش مامانی خوشم نمیاد . بی حواس گفتم : -خوب راست می گه دیگه منم اصلا خوشم نمیاد ! بلافاصله به سرعت لبم رو گاز گرفتم و توی دل خودم رو تف و لعنت کردم که اختیار زبون خودم رو هم نداشتم . بغض ته گلوش اشک شد و روی گونه های سرخ از خشمش ریخت . مونا-آدم... یه،یه دوست... مثل تو داشته باشه نیاز به دشمن نداره. کیانا... من عاشقشم . کلافه اشاره کردم که خودش رو جمع کنه تا زیر ذره بین قضاوت مردم نریم . این درجه از ضعفش عصبیم می کرد . کنترل سکوتم از دست دادم و گفتم : -یعنی خاک بر سرخرت کنن ! پسره ی الدنگ هرچی از دهنش در اومده بهت گفته ، بعد تو می گی عاشقشم ؟ عشـــــــــــــــــق ؟ هنوز گشنگی نکشیدی عاشقی یادت بره ! بابا چرا هر ننه قمری بهت می گه دوست دارم فکر می کنی تاج بزرگی روی سرت گذاشته ؟ مونا-خوب تو بگو چی کار کنم؟ -لابد از دیروز غمبرک زدی یه گوشه هیچ چیزم نخوردی؟ مونا-اوهوم دلم براش سوخت ، به من بود که انچنان پسر رو می شستم و با گیره روی بند پهنش می کردم که تا عمر داره یاد من افتاد کف کنه . اما می دونستم مونا مهربون تر از این حرف هاست که به کسی اسیب بزنه ، فکری به سرم زد و گفتم : -قول می دی اگه راه و چاه رو بهت بگم به حرفم گوش بدی و نه و نوچ تو کار نیاری ؟ اشکاش که دوباره راه خروج از سر گرفته بودن رو پاک کرد با صدای گرفته ای گفت : مونا-قول می دم .


×