رفتن به مطلب

پرچمداران

  1. maede._.tz

    maede._.tz

    ناظر رمان


    • امتیاز

      1,603

    • تعداد ارسال ها

      1,286


  2. Kosarbayat398

    Kosarbayat398

    گرافیست


    • امتیاز

      663

    • تعداد ارسال ها

      478


  3. ihawni

    ihawni

    همکار ارشد


    • امتیاز

      584

    • تعداد ارسال ها

      1,465


  4. fatemeh_5656

    fatemeh_5656

    کاربر فعال


    • امتیاز

      523

    • تعداد ارسال ها

      1,307



مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز از زمان جمعه, 25 آبان 1397 در همه بخش ها

  1. 14 امتیاز
    ??رمان يانار?? گاهى اوقات براى ماندن آنچه كه حتى نابود شده است، دروغ مى گويى. دروغ مى گويى تا ته مانده ى شخصيت و غرور له شده ات باز هم برايت باشد ، تا بتوانى باز هم نفس بكشى و از فكر خودكشى بيرون بيايى.دروغى كه مى تواند قلبت را نابود و شخصيت را حفظ كند.دروغى كه براى حفظ خودت و دورى از او به زبان مياورى و بعد براى دردش ،اشك هايت بدون اجازه صورتت را خيس مى كند و بغض ، گلويت را درهم مى شكند.?? اينچنين است كه گاه انسان خود، باعث عذابش مى شود و حتى راه به جايى براى گله ندارد، زيرا كه خود كرده را تدبير نيست .?
  2. 14 امتیاز
    ~~~~~~~~~~~~ *نریمان* -خانم تهرانی رو ندیدید؟؟ بهم نگاه کرد و گفت: +همین الان وسایلشون رو گرفتن و رفتن -باشه ممنون درو باز کردم و بدو از رستوران بیرون اومدم. به این طرف و اون طرف نگاه کردم. وسط کوچه دیدمش. قدم زنون داشت راه میرفت. یهو یه مزدای مشکی کنارش ایستاد و چند نفر ازش پیاده شدن. ریتا بیخیال داشت باهاشون حرف میزد. خواستم جلو برم اما پشیمون شدم. شاید آدم های سورنا باشن. این میتونه فرصت خوبی برای تلافی و پیروزی باشه. به طرف ریتا رفتن و اونو به زور سوار ماشین کردن. سوئیچمو درآوردم و سریع سوار ماشینم شدم. با احتیاط دنبالشون راه افتادم. سرعت نسبتاً بالایی داشتن. بعد از نیم ساعت جلوی یه برج متوقف شدن. کمی عقب تر از اون ها ایستادم و ماشین رو خاموش کردم. از ماشین پیاده شدن. ریتا رو دوش یکیشون بود. انگار بیهوشش کرده بودن. وقتی مطمئن شدم وارد ساختمون شدن، گوشیمو درآوردم و شمارشو گرفتم. طولی نکشید تا جوابمو داد: +الو بفرمایید نگاهی به برج چند طبقه روبروم کردم و گفتم: -پیداشون کردم جناب سروان، بالاخره خودشون رو نشون دادن! +دقیق برای من توضیح بدید چه اتفاقی افتاده؟ -ریتا رو دزدین و بردن تو یه برج بزرگ...منم دنبالشون رفتم و حالا رو به روی همون ساختمونم +سریع آدرس بدید، الان نیروها رو اعزام می کنم! -بله بله یادداشت کنید.... لبخند زنون تماس رو خاتمه دادم و گوشی رو خاموش کردم. دیگه به آخر بازی رسیدیم، منتظر یه باخت جانانه باش. این دفعه نوبت پیروزی منه. پوزخندی زدم و باز به ساختمون نگاه کردم. ~~~~~~~~~~~~ *ریتا* چشم هامو باز کردم و گیج به اطراف نگاه کردم. روی یک تخت مجلل توی اتاق بزرگی خوابیده بودم. دستی به چشم هام کشیدم و توی جام نیم خیز شدم. من اینجا چیکار می کردم؟ حسابی به مغزم فشار آوردم تا یادم اومد. سریع از روی تخت بلند شدم و به بیرون رفتم. در کمال تعجب خودمو تو یه پنت هاوس دیدم. آروم جلو رفتم. صدای صحبت و خنده های چندتا مرد میومد. هرچی جلوتر می رفتم صداها واضح تر میشد. لرزون از پشت ستون بیرون اومدم که سه مرد رو با پوشش نامناسب در حال بازی کردن دیدم. روی میز کنارشون از شیشه های نوشیدنی و قلیون پر بود. همون لحظه نگاه یکیشون بهم افتاد. ناخودآگاه جیغی کشیدم و پناه گرفتم. باهم زدن زیر خنده. حس کردم صدای آشنایی رو شنیدم. جلو رفتم و با چهره ی سورنا مواجه شدم. نور امیدی تو دلم روشن شد. همه چیز رو از یاد بردم و با شوق به سمتش رفتم. سرشو به طرفم چرخوند و نگاهم کرد. لبخندی زد و گفت: -سورنا:برای یک مهمونی عالی، انگار بیش از حد آماده ای! سرجام ایستادم و متعجب بهش نگاه کردم. نگاه خیرشو به سمت بدنم کشوند. رد نگاهشو گرفتم و با دیدن وضعیتم هین بلندی کشیدم. با تاپ و شلوارک جلوشون ایستاده بودم. دستمو رو سرم گذاشتم. هیچ پوششی نداشت. از خجالت و شرم نمی دونستم چیکار بکنم. رو به سورنا گفتم‌: -مانتو شلوارم کجاست؟ خندید و به اون مرد ها نگاه کرد. گفت: -سورنا:‌بچه ها، بره کوچولو از سردسته گرگ ها کمک می خواد...نمیدونه خودم لباس هاشو درآوردم! به طرف خودم برگشت و با لحن بدی ادامه داد: -خیلی دلنشینی بدنم از حرفش لرزید و با تته پته گفتم: -این حرف ها یعنی چی؟ اصلاً من برای چی اینجام؟؟ شروع به قدم زدن کرد و گفت: -سورنا:بزار قبل از اینکه جواب سوالات رو بگم، شرح حال یه بازی رو برات بگم...بعد باهم پایانش رو بازی می کنیم، اوکی؟ معذب دستی به بازوی برهنم کشیدم و چیزی نگفتم. نیشخندی زد و نگاهشو ازم گرفت. نفس عمیقی کشید و گفت: -سورنا:این بازی یه قاعده اصلی داره که بازیکنانش طبق اون رفتار میکنن "موفقیت به قیمت نابودی" یه چرخ به دور خودش زد و ادامه داد: -سورنا:خب شروع می کنیم...سکانس اول، صحنه سازی و نقش بازی کردن برای آشنایی طعمه...سکانس دوم، نزدیک شدن به طعمه...سکانس سوم، آماده سازی مقدمات نقشه...سکانس چهارم، گیر انداختن طعمه و اجرای اولین گام بازی...سکانس پنجم، تغییر شخصیت و تحریک احساسات طعمه...سکانس ششم، رسیدن به آخرین گام و نزدیک شدن به هدف...سکانس هفتم، تضعیف و شکستن طعمه...سکانس هشتم، دیدن ثمره تلاش ها و برداشتن پاداش...سکانس نهم، پاک سازی محیط بازی و آماده شدن برای مرحله آخر! ساکت شد و رو به روم ایستاد. نگاهی به سر تا پام انداخت. پوزخندی زد و به دورم چرخید. گفت: -سورنا:به نظرت سکانس آخر رو باید چه جوری بازی کنیم هوم؟؟ گیج گفتم: -منظورت از این حرف ها چی بود؟ من نمی فهمم داری از چی حرف میزنی! قهقه بلندی سر داد و شروع به دست زدن کرد. با تعجب به کارهاش نگاه می کردم. یهو اخم کرد و نزدیکم شد. ترسیدم و قدمی به عقب برداشتم. تند گفت:
  3. 13 امتیاز
    -سورنا:یعنی تمام مدت داشتی تو بازی من و عموم دست و پا میزدی. بدون اینکه چیزی رو ذره ای حس کنی...درگیری اون پیرمرد با جوون ها، آشنا شدنت با من، دیدن دوباره اون مرد و پیشنهاد کارش، اومدنت به رستوران، تعقیب و دزدی چندساله از خونتون، پیشنهاد دوستی و ابراز علاقه هام، سفر خارج از کشور و حرف هام توی کافه، حمله اخیر به خونتون برای برداشتن مدارک پدرت، دعوای تو رستوران و در آخر بودنت در این جا، همه این ها نقشه های از قبل طراحی شده من و عموم بود. دلیلشم فقط اطلاعات مفید و مهم پدرت بود...حالا فهمیدی منظورم چیه دختر جون؟؟ بدون هیچ عکس العملی فقط نگاهش می کردم. مدام حرف های اطرافیانم راجب سورنا تو ذهنم می چرخید. کم کم به خودم اومدم و دست هامو روی سرم گذاشتم. شوکه زیرلب زمزمه کردم: -خدایا من چیکار کردم؟ با خودم و زندگیم چیکار کردم؟ وای نه...امکان نداره، دروغه، داری فیلم بازی می کنی. آره می خوای باز منو... بین حرفم پرید و دست به سینه گفت: -سورنا:نمیتونی اوج سادگی و حماقتت رو باور کنی نه؟ با حرفش ماتم زد. اون چشم های سرد و خبیث، موقعیتی که داخلش قرار داشتم، اتفاقات افتاده و مقایسش با حرف های سورنا، همه این ها بهم می فهموند که حقیقت تلخ تر و دردآورتر از همیشه است. احساس سنگینی چیزی رو روی سینم داشتم. به سختی نفس می کشیدم. گیج و با چشم های خیس به اطرافم نگاه کردم. حتی نمی دونستم باید چیکار بکنم. گریه؟ جیغ و داد؟ دعوا با سورنا؟ سرمو به شدت دو طرف تکون دادم. احساسات تباه شده من، با هیچ کدوم از این ها مثل قبل نمیشد. انجام این کارها هیچ چیزی رو درست نمی کنه. تمام سختی هایی که کشیدم باعث و بانیش مرد روبرومه. مردی که تمام خوبی های دنیا رو توش می دیدم. به خاطرش تو روی عزیزترین کسم ایستادم. باهاش بد حرف زدم. دلشو شکستم. دوست هام رو ناراحت کردم. وای نریمان، چقدر خودش رو به آب و آتیش زد تا من متوجه حماقتم بشم. و من چیکار کردم؟ به هر نحوی که تونستم از خودم رنجوندمش. بدتر از هر چیزی اینه که باعث همه این رفتارها یه ظالم عوضی بود...کم کم به حالت عادی برگشتم. شعله های خشم رو تو وجودم حس می کردم. تمام نفرتی که نسبت بهش پیدا کرده بودم رو تو چشم هام ریختم و گفتم: -آره باید بابت تموم کثافت کاریات بهت آفرین گفت! ترسی نداشتم اما بدنم می لرزید. قدمی به جلو برداشتم و ادامه دادم: -درسته تو این بازی تو بهترین بازیکن بودی، ولی بقیه بازیکن هام قابلیت های خودشون رو داشتن نیشخندی زد و گفتم: -گفتی هدف بازی به دست آوردن اطلاعات پدرم، طی چندسال سرآشپزیش بوده...باید بگم که تمام تلاش هات پوچ بوده، چون درکنار آدم های کثیفی مثل تو، آدم های شریف و خوبی هم مثل یاسین پیدا میشن. زیردست هات بهت نگفتن مدارک دست منه؟؟ پوزخند صداداری زد و گفت: -سورنا:پس فکر کردی دلیل این مهمونی چیه؟ فقط قبلش باید یه مراسم کوچیک داشته باشیم، مگه نه دوستان؟ سه مردی که قبلاً دیده بودم، از جاهاشون بلند شدن و لبخند به لب به طرفم اومدن. اخم کردم و به عقب رفتم. لرزون گفتم: -چیکار می خوایین بکنین؟؟ جوابی بهم ندادن و همچنان جلو اومد. آب دهنم رو قورت دادم و باز گفتم: -فکرهای شوم رو از ذهنتون بیرون کنید...من رزمی کارم، میزنم لهتون می کنم! باهم زدن زیر خنده. یکیشون گفت: +یه بره کوچولوی ناز هرچقدرم حریف باشه، از پس چهارتا مرد هیکلی برنمیاد. حالام مثل دختر خوب بیا... از ترس پام پیچ خورد و افتادم. درد بدنم مهم نبود. فقط نباید میزاشتم به هدفشون برسن. سورنا عصبی کنارشون زد و گفت: -سورنا‌:فیلم جنایی بازی می کنید؟ زود کارشو تموم کنید! خودش جلو اومد و مچ پامو گرفت. جیغ بلندی کشیدم و شروع به تقلا کردم. اون سه تا مرد هم جلو اومدن و.... ~~~~~~~~~~~~ *نریمان* از ماشین پیاده شدم و داد زدم: -جناب سروان؟ ایستاد و به طرفم برگشت. لبخندی رو لبام نشوندم و جلوش وایسادم. خشک گفت: +کدوم ساختمونه؟؟ با دست نشون دادم و گفتم: -‌همینه سری تکون داد و رو به نیروهاش گفت: +با احتیاط برید داخل خودشم پشت سرشون راه افتاد. تا خواستم دنبالشون برم یه سرباز جلوم رو گرفت و گفت: +شما نمیتونید برید، باید صبرکنید تا عملیات تموم بشه کلافه نگاهم رو ازش گرفتم و کنار ماشینم ایستادم. دل تو دلم نبود. نگران ریتا بودم. امیدوارم همه چی اونجوری که میخوام پیش بره. دستمو تو جیب شلوارم فرو کردم و به بدنه ماشین تکیه دادم. مضطرب با نوک کفشم به زمین ضربه میزدم. هر ثانیه برام صدسال می گذشت. یهو صدای شلیک اومد. قلبم برای یه لحظه ایستاد. نگاهی به سرباز کنارم انداختم. حواسش به من نبود. از فرصت استفاده کردم و به طرف ساختمون دویدم. فریادش بلند شد. توجهی نکردم و وارد برج شدم. نمی دونستم کدوم طبقه هستن، فقط با سرعت از پله ها بالا می رفتم. طبقه هفتم بود که پلیس ها رو دیدم. سربازها تا منو دیدن با اخم جلوم رو گرفتن.
  4. 13 امتیاز
    پارت ٨٠ با نفرت نگاه کوتاهی به او انداختم و بعد انگار که کسی شیشه ی عمر بغضم را شکسته باشد، اشك هايم صورتم را خيس كرد. دیگر برایم مهم نبود هامون اینجا نشسته است ، اهمیتی نداشت که صدای گریه ام ، ماشین را پر کرده و گوش هاى هامون را می آزارد. من باید برای مرگ روحم که با دانیال گره خورده بود، عذاداری می کردم. تنهایی واقعی از همین دقیقه و همین ساعت شروع شده بود. در حالی که اشک هایم از صورتم جاری می شدند با خود فکر کردم که تنهایی می تواند به انسان قدرت ببخشد یا او را ضعیف کند! من باید انتخاب می کردم که سوغات دیار غریبی که در آن مانند پرنده ای در قفس زندانی شده بودم، ضعف است؟ یا قدرت؟ صدای ناله ها و گله گی کردن هایم از رفتار هامون گوش هایم را پر کرده بود، و این رقت انگیز ترین چیزی بود که راجع به رفتارم حس می کردم. حالا باید به معنای واقعی کلمه جنگجو می بودم، غر نمی زدم یا افسارگیسختگی نمی کردم ، اما با همه چیز کنار هم نمی آمدم وقتی حقوق زن بودنم به کنار، حقوق انسانیتم زیر سوال می رفت. هامون-یانار گریه نکن. بی اعتنا به حرف او به گریه کردنم برای پرواز ادامه دادم.وقتی کسی به تو آن را یاد نداده و تو راه و رسم آن را نمی دانی ، اولین چیز که به آن نیاز داری سبکی است. من نیاز داشتم که با گریه خود را سبک کنم. این اولین و تقریبا تنها ترین سلاح یک زن برای مقابله با مشکلات است. زن های بی بال آفریده شده اند نه برای اینکه فرشته نیستند. بلکه برای اینکه اگر بال داشتند، بال هایشان را زخمی می کردند اما خدا آنها را طوری آفرید که بتوانند بی بال بپرند و در بی کرانه ها اوج بگيرند.حال این بی کرانه ها یا آسمان نیلگون هستند یا آسمان علم یا آسمان مادری باشد و یا... هامون-یانار ؟ سرم را از روی کیفم برداشتم و از جعبه ی دستمال کاغذی روی کاپوت ماشین، چند ورق برداشتم و اشک هایم را با آن پاک کردم. یانار-بله ؟ هامون نیم نگاهی به من انداخت و بعد از چند لحظه گفت : -حالت خوبه ؟ یانار-خودت چی فکر می کنی ؟ هامون محکم دست راستش را روی فرمان ماشین کوبید : -به خدا یانار نمی خواستم اونجوری آبرو ریزی بشه فقط... سرد گفتم: -فقط چی ؟ هامون-فقط بعضی وقت ها که عصبی می شم......... نمی دونم چی می شه، یهو کنترلم رو از دست می دم و.. یانار-میشکنی. هامون یکی از ابرو هایش را بالا انداخت و پرسید: -چی رو ؟ یانار-خیلی چیزا هایی رو ، مثل ظرف، دل ، غرور ، عزت نفس و شخصیت آدم ها و خودت و ... خیلی چیز هایی دیگه. رد غلیظی از شرمندگی که مثل ذغال روی پیشانی اش جا انداخته بود، به راحتی در صورتش دیده می شد. هامون-تو رو هم شکستم ؟ یانار-هم منو شکستی هم پری زاد رو! هنوز نفهمیدی ؟ حرف قبل از اینکه از دهانش در بیاید ، شکسته شد و خورده هایش در گلوی هامون ریخت و او آن ها را با آب دهانش به سختی فرو برد . دست در جیب پالتوی قهوه ای رنگش برد تا گوشی اش را در بیاورد و جواب آن بنده خدایی که یک سره و بی وقفه به او زنگ می زد را بدهد. هامون –الو ؟ -... بعد از اینکه فرد پشت خط چیزی به هامون گفت ، در اجزایی صورت هامون هیچ تغییری ایجاد نشد جز در چشم هایش که مثل آفتاب دم صبحی که از پشت کوهی از ناامیدی بیرون می آید ، درخشان و پر قوت بود. هامون-کی ؟ همین الان ؟! -... -خداروشکر! صدای داد کسی که پشت خط حرف می زد را شنیدم. هامون-خودم الان میام اونجا. -... -گفتم که خودم میام اونجا. بعد گوشی را در جیبش انداخت و پایش را روی پدال گاز گذاشت، و سریع دور زد. هامون-پری زاد داره مرخص می شه. یانار-خداروشکر. هامون اینبار لحظات طولانی تری را به من خیره شد و پرسید: -واقعا ؟! یانار-معلومه ! شک داری؟ هامون-فکر می کردم ناراحت بشی. -من از سالم و سلامت بودن کسی ناراحت نمی شم، من از بی ثباتی شخصیتی و حرف های صد من یه غاز ناارحت می شم. به صورتش نگاه کردم ، خون از دماغ تا پشت لبش،لخته شده بود، ته ریش هایش درآمده بود و ابرو های پرپشت سیاهش مثل همیشه در هم گره خورده بود. پارادوکس عجیبی در چهره اش داشت ، هم معصومیت را در خودش جای داده بود و هم وحشیگری را به رخ می کشید، شاید هم این که چهره اش چطور به نظر برسد بستگی به حس آن لحظه ی من نسبت به او بود و شاید هم بی سر و سامانی روحش، در چهره اش هم سرازیر شده بود و آن را به این صورت نشان می داد. هامون با دست به خودش اشاره کرد: -الان منظورت منم؟ یانار-دقیقا ! هامون ساکت شد و دیگر حرفی نزد اما می توانستم شادی و شعف زیر پوستی ای را که از مرخص شدن پری زاد داشت را با تمام وجود حس کنم. از چند خیابان که گذشتیم به بیمارستان رسیدیم، هامون کمی غافلگیرانه و کمی هم ناشیانه پایش را روی ترمز گذاشت. هامون-اگه دوست نداری پیاده نشو. بدون منتظر ماندن پاسخم ، از ماشین پیاده شد و در را بست، من هم مثل او در ماشین را باز کردم و از آن پیاده شدم، نه براى لج بازی با هامون و نه حتی برای خوش و بش کردن با پری زاد و مادرش، هر جنایتی و هر مجازات شدنی نیاز به چند شاهد دارد؛ به غیر از مجرم و مورد جرم قرار گرفته، یکی خدا هست و یکی از اعضای خانواده ی پری زاد و من، من شاهدی بودم که از نظر خودم جزو خانواده ی هامون حساب نمی شدم که شهادتم مورد قبول نباشد ، من اصلا نمى خواستم به نفع کسی شهادت بدهم! احتمالا من در این محکمه حکم قاضی شکست خورده ای را داشتم که با اینکه عدالت ندیده بود و آن را لمس نکرده بود اما باید آن را اجاره می کرد. با هامون به سمت بیمارستان قدم می گذاشتیم . او در عالم خود بود و من در عالم او ! گاهی وقت ها واقعا از ته دل می خواستم بدانم در ذهن این مرد اخم آلود عصبانی که خیلی ها را از خود می رنجاند و باعث رنجش خودش نیز می شود، چه می گذرد ؟ از در ورودی بیمارستان گذشتیم، بو ها همان بوهای ملال آوربودند و فضای بیمارستان همان فضای دلگیری که وقتی آدم در آن قرار می گیرد حتی اگر مریض نباشد هم احساس بیماری می کند، و دقیقا همان صدای پیجری می آمد که نام کسانی را پی در پی صدا می زد .انگار که مریض ها بی انتها اند و درد ها، تکرار شوندگی ای بی پایان دارند. صدای شیون ها هم تغییری نکرده بود، شکی نیست که ارزش انسان ها و دقایقی که می توانستند با هم بگذرانند، بعد از مرگ آنها معلوم می شود نه قبل آن. از راهروی بیمارستان عبور کردیم ، من آن موقع خیلی به جزئيات دقت نمی کردم ، من به کلیاتی توجه می کردم که نبودند، در واقع وقتی از راهروی بیمارستان می گذشتم فقط نیمه ی خالی لیوان را می دیدم که بیمارستان دقیقا چه چیز هایی را نداشت و فقط به دنبال هامون کشیده می شدم تا وقتی که او توقف کرد . سرم را بالا بردم، پری زاد روی ویلچر نشسته بود و به همه چیز طوری نگاه می کرد که انگار آنها را نمی شناسد اما چشم های سیاهش همان گیرایی قبل را داشت و دهان بسته اش نشان از حرف های نگفته هاى زيادش را ميداد. مادر پری زاد هم طولی نکشید که در قاب چشم هایم پدیدار شد، اولین حرفی که زد ، نه سلام بود و نه احوال پرسی. -این دختره رو دیگه برای چی با خودت آوردی ؟ سرد نگاهش کردم. قضاوت همیشه از بیرون گود آسان است ، اما وقتی داخل زمین گیر کرده باشی ، ماجرا برایت زمين تا آسمان فرق مى كند، او فقط مشکلات دختر خودش را می دید و چیز زیادی از من و زندگی ام نمی داست . او فقط می خواست این را بداند که من جای دخترش را تصاحب کرده ام يا نه ؟ هامون-این دختره، زنمه. مادر پری زاد-درست می گی ، تو خودت هم اضافی ای! اصلا تو زندگی دخترم جایی نداری که به زور اومدی بیمارستان، فقط بگو دفترچه ی دخترم رو اون روز که می خواستی بستریش کنی کجا گذاشتی ؟؟ هامون با اطمینان گفت: -هنوز پیش خودمه، چطور؟ مادر پری زاد-یعنی چی هنوز پیش خودمه ؟ بدش بهم می خوام برم دخترم رو ترخیص کنم ! هامون- باشه خودم انجامش ميدم. مادر پری زاد با خشم پوفى كشيد و صدايش را بالا برد - هامون خان هنوز نمردم كه توبخواهى كار دخترم رو انجام بدى! هامون يك قدم به جلو برداشت و به در مقابل پرى زاد نشست و با نگاه كردن به او ،خطاب به مادرش گفت - بهتره اروم باشيد ما يه بار در مورد همه چى حرف زديم . از جايش بلند شد و ادامه داد - يادتون كه نرفته ؟ دكتر گفت چون به من واكنش نشون داد ، تنها كسى كه مى تونه زودتر حافظشو برگردونه من هستم . پس الان من كاراى ترخيصشو انجام ميدم و شما هم آمادش كنيد تا برگرده خونش! آيا بايد از حال و يا قلب شكسته ام حرف ميزدم يا كه نه انقدر حالم تاسف بار بود كه نيازى به حرف زدن نداشت و هر كسى مى توانست از حرف هامون پوچ بودن مرا در يابد؟ بايد مى رفتم ؟ اما كجا ! بايد فرياد مى زدم ؟اما بر سر چه كسى ؟ هامونى كه در حال تباه كردن آينده ام بود و يا نه ، پدرى كه مرا وادار به ديدن اين روزهاى زندگى ام كرده بود؟ اصلاً فرياد مى زدم ، شكايت مى كردم و يا حتى مى رفتم . تنها يك سوال برايم ايجاد مى شد ! كجا مى رفتم وقتى حتى براى يك ساعت جايى براى ماندن نداشتم .وقتى كسى مرا نمى خواست كجا را داشتم كه بروم !؟ سر خورده از تنهايى ام عقب رفتم و به ديوار كنار راهرو تكيه زدم تا بيشتر از اين خود را حقير و كوچك نكنم . هامون نگاهش را در اطراف چرخاند: -اون پسره کوش ؟ مادر پری زاد-منظورت کیه ؟ مازیار ؟ هامون با انزجار صورتش را کج کرد و گفت: -اسمش رو جلو من نیار. آره همون. مادر پری زاد-هنوز نیومده. هامون دستی به ته ريش هایش کشید و کمی صدایش را پایین آورد: -پس تا نیومده، باید باهم حرف بزنیم، درسته که منو پریزاد از هم طلاق گرفتيم اما بر مى گرده تو خونم تا زمانى كه حافظش برگرده . مادر پری زاد-چی داری می گی ؟! هامون- دارم مى گم اين دختر كه تا آخر عمرش رو اين صندلى بايد بشينه . حافظشم كه از دست داده . حداقل بزارين تو اين مدتى كه هست بتونيم امادش كنيم تا وقتى همه چى رو به ياد اورد بتونه كنار بياد با همه چيز .هر چند بعد از اون هم پيش من مى مونه! مادر پرى زاد : عذاب وجدان دارى اره ؟ سرم را بلند كردم و به هامونى كه در چشمان كسى كه حقيقت وجودش را به زبان آورد ،خيره شده بود، نگاه كردم. هامون : بگم اره ديگه حرفى نيست ؟ - نه نيست چون همه ى ما ادم ها راه برگشت داريم . پرى زادم كنار تو بودن رو به همه چيز ترجيح ميده اما فقط كنار تو! هر دو به سمت من برگشتند . يكى از بدترين حس هاى لعنتى كه مى تواند تو را در يك چشم بر هم زدن خاكستر كند و تو در كسرى از ثانيه وجودت را ببازى ، حس اضافى بودن و بدتر از آن ماندن در آن مكان است. هامون : يانار زن من ، زن منم مى مونه بهتره قبولش كنيد تا با هم بتونيم شرايط رو براى پرى زاد آماده كنيم . - پرى زاد با وجود اون عذاب مى كشه . هامون : تا زمانى كه حافظش برگرده يه فكرى مى كنم .تا اون زمانم يانارو به عنوان پرستارش معرفى مى كنيم . ديگر طاقتم تمام شد . من سالها جايى در بين آدم هايى زندگى كردم كه هر لحظه اش را برايم تصميم گرفتن حال بايد باز هم با همان شرايط با آدم هايى ديگر زندگى مى كردم !؟ در حالی که آن دو با هم جر و بحث می کردن من و پری زاد خیره ی هم بودیم و هر دو نمی دانستیم چطور تقدیر راه مارا که خیلی از هم جدا و دور بود، به هم رساند! اشك چشمانم را پر كرد ،براى جارى نشدشان ، رويم را چرخاندم و به سمت پله ها دويدم .
  5. 12 امتیاز
    بخونید خیلی قشنگه ﺑﺎﺑﺎ ﭘﻮﻝ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ! ﺑﺎﺑﺎ ﻟﺒﺎﺱ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ! ﺑﺎﺑﺎ ﮐﺘﺎﺏ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ! ﺑﺎﺑﺎ ﻣﻮﺗﻮﺭ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ! ﺑﺎﺑﺎ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ! ﺑﺎﺑﺎ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﺑﺮﻡ ﻣﺴﺎﻓﺮﺕ ، ﭘﻮﻝ ﺑﺪﻩ ! ﺑﺎﺑﺎ ﭘﻮﻝ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻬﺮﯾﻪ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ! ﺑﺎﺑﺎ !... ﺑﺎﺑﺎ !... ﺑﺎﺑﺎ !... ﻭﻟﯽ ﯾﮏ ﻣﺮﺗﺒﻪ ﻫﻢ ﻧﮕﻔﺘﻢ : ﺑﺎﺑﺎ ! ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﭘﯿﺸﻢ ﻫﺴﺘﯽ ﺑﺮﺍﻡ ﮐﺎﻓﯿﻪ... ﺑﺎﺑﺎ ! ﺑﻮﺩﻥ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﺗﻮ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﯾﮏ ﺩﻧﯿﺎﺳﺖ ! ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺍﺯ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﻫﺎﻡ ﻭ ﺍﺯ ﭼﯿﺰﺍﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﻟﻢ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺖ داشته باشم ﺑﻬﺶ ﻧﻖ ﺯﺩﻡ ! ﻭﻟﯽ ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﺍﺯﺵ ﻧﭙﺮﺳﯿﺪﻡ : ﺑﺎﺑﺎ ! ﺗﻮ ﺍﺯ ﻣﻦ ﭼﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﯼ؟؟؟ ﺑﭽﻪ ﮐﻪ ﺑﻮﺩیم ﺍﺯمون ﻣﯿﭙــﺮﺳﯿﺪﻥ : ﺑــﺎﺑــﺎﺗﻮ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺩﻭﺱ ﺩﺍﺭﯼ ﯾﺎ ﻣـﺎﻣــﺎﻧﺘﻮ؟ ! میگفتیم : ﻫﺮ ﺩﻭﺗﺎﺷﻮﻧﻮ !! ﺍﺻﺮﺍﺭ ﻣﯿﮑﺮﺩﻥ ﻭ ﻣﯿﮕﻔﺘﻦ ﻧﻪ ! ﯾﮑﯽ ﺭﻭ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯼ !!! ﺍﻭﻥ ﯾﮑﯽ ﮐﺪﻭﻣﻪ؟؟؟ ما ﻫﻢ ﺑﺎ ﺷﺮﻡ ﻭ ﺯﯾﺮ ﻟﺒﯽ میگفتیم : ﻣﺎﻣﺎﻧــﻮ !!! ﺑﯿــﭽﺎﺭﻩ ﭘﺪﺭ ! ﻟﺒــﺨﻨﺪ تلخی ﻣﯿﺰﺩ ﻭ ... ﺷﺎﯾﺪ ﻫﻢ ﺧﺠﺎﻟﺖ ﻣﻴﻜﺸﻴﺪ ﺟﻠــﻮﯼ ﻫﻤﻪ !!! ﺍﻣﺎ ﺍﻻﻥ ﻣﯿﻔﻬــﻤﯿﻢ ﭘــﺪﺭ ﭼﻘﺪﺭ ﺯﺣﻤﺖ ﻣﯿﮑﺸﯿﺪ ﻭ ﺧﺴﺘﻪ ﻣﻴﺸﺪ ﺗــﺎ ﺯﻥ ﻭ بچش ﺯﻧﺪﮔــﯽ ﺧﻮﺑﯽ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷــﻦ ... ﮔﺎﻫﯽ ﺩﻟﻢ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ ﺑﻪ ﺑﻌﻀﯽ ﻫﺎ ﺑﮕﻮﯾﻢ ﺑﺎﺵ ﺣﺘﯽ ﺍﮔﺮ ﻣﻦ ﺩﯾﮕﺮ ﻧﺒﺎﺷﻢ. ﭘﺴﺮﯼ ﭘﺪﺭﺵ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ شام ﺑﻪﺭﺳﺘﻮﺭﺍنی ﺑﺮﺩ ... ﭘﺪﺭ ﮐﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﭘﯿﺮ ﻭ ﺿﻌﯿﻒ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ، ﻏﺬﺍﯾﺶ ﺭﺍ ﺩﺭﺳﺖ ﻧﻤﯿﺘﻮﺍﻧﺴﺖ ﺑﺨﻮﺭﺩ ﻭ ﺑﺮ رﻭﯼﻟﺒﺎﺳﺶ ﻣﯿﺮﯾﺨﺖ.. ﺗﻤﺎﻣﯽ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﻣﻮﺟﻮﺩ ﺩﺭ ﺭﺳﺘﻮﺍﺭﻥ ﺑﺎ ديده ﺣﻘﺎﺭﺕ ﺑﺴﻮﯼ ﻣﺮﺩﭘﯿﺮ ﻣﯿﻨﮕﺮﯾﺴﺘﻨﺪ، ﻭ ﭘﺴﺮ ﻫﻢ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﺑﻮﺩ و درعوض غذا را به دهان پدر میگذاشت ... ﭘﺲ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ پدر ﻏﺬﺍﯾﺸﺎﻥ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪ، ﭘﺴﺮ ﺑﻪ ﺁﺭﺍﻣﯽ ﭘﺪﺭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺳﺘﺸﻮﯾﯽ ﺑﺮﺩ، ﻟﺒﺎﺳﺶ ﺭﺍ ﺗﻤﯿﺰ ﮐﺮﺩ، ﻣﻮﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺷﺎﻧﻪ ﺯﺩ ﻭ ﻋﯿﻨﮏﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ تميز و ﺗﻨﻈﯿﻢ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺁﻭﺭﺩ ... ﺗﻤﺎﻣﯽ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﻣﻮﺟﻮﺩ ﺩﺭ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺁﻥ ﺩﻭ ﺑﻮﺩﻧﺪ، ﻭ ﺑﺎ ﺣﻘﺎﺭﺕ ﺑﺴﻮﯼ ﻫﺮ ﺩﻭ آنان ﻣﯿﻨﮕﺮﯾﺴﺘﻨﺪ!! ﭘﺴﺮ ﭘﻮﻝ ﻏﺬﺍ ﺭﺍ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﻭ ﺑﺎ ﭘﺪﺭ ﺭﺍﻫﯽ ﺩﺭب ﺧﺮﻭﺟﯽ ﺷﺪ. ﺩﺭ این هنگام ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺍﺯ ﺟﻤﻊ ﺣﺎﺿﺮﯾﻦ بلند شد و ﺻﺪﺍ ﮐﺮﺩ: ﭘﺴﺮ... ﺁﯾﺎ ﻓﮑﺮ نمیکنی ﭼﯿﺰﯼ ﺭﺍ باقی ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺍﯼ؟! ﭘﺴﺮ ﭘﺎﺳﺦ داﺩ؛ خیر ﺟﻨﺎﺏ...فكر نميكنم ﭼﯿﺰﯼ باقی گذاشته باشم! ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﭘﯿﺮ ﮔﻔﺖ : خیر ﭘﺴﺮم. اشتباه میکنی. ﺑﺎﻗﯽ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺍﯼ! پسر با تعجب پرسید: چه چیز را؟! آن مرد پیر گفت: تو ﺩﺭﺳﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻤﺎﻣﯽ ﭘﺴﺮﺍﻥ... ﻭ ﺍﻣﯿﺪﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﻪ ﭘﺪﺭﺍﻥ باقی گذاشته ای... و ﺧﺎﻣﻮﺷﯽ ﻣﻄﻠﻖ ﺑﺮ ﺗﻤﺎﻣﯽ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ ﺣﺎﮐﻢ ﺷﺪ..!! کاش سوره ای به نام "پدر" بود که این گونه آغاز میشد: قسم بر پینه ی دستانت، که بوی نان میدهد و قسم بر چشمان همیشه نگرانت... قسم بر بغض فرو خورده ات که شانه ی کوه را لرزاند و قسم بر غربتت، وقتی هیچ بهشتی زیر پایت نیست ...😔 ﺳﻼﻣﺘﯽ ﻫﺮﭼﯽ ﺳﺎﻻﺭﻩ ﻫﺮﭼﯽ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺑﻨﺎمه ﭘـــــــﺪﺭ زنده باد همه ی پدران در قید حیات و شاد باد روح تمامی پدران عزیز سفر کرده..
  6. 11 امتیاز
    دلم برای دخترانه های وجودم تنگ شده... برای آن احساسات مهار نشدنی... حالا اما... دخترک درونم چه بی هوا این همه بزرگ شده، چه قدی کشیده طاقتم! چه شیشه ای بودم روزی، حالا اما... به سخت شدن هم رضا نمی دهم... به سنگ شدن می اندیشم؛ اینگونه اطمینانش بیشتر است!..
  7. 11 امتیاز
    پارت چهل و یکم: عزیز مدام اسمم را تکرار می کرد؛ چشمانم را باز کردم و خواب آلود گفتم: چی شده عزیز؟؟! _عزیز:پاشو ننه! دیرت شده ها! _نالیدم: عزیزز! من دیگه.... نشستم روی تختم و خمیازه ای کشیدم. ادامه دادم: نمی رم دانشگاه! چشمان عزیز گرد شد و گفت: پاشو خواب آلو! برو از درست عقب میوفتی.. هوفی کردم و گفتم: عزیزم می رما ولی نه دانشگاه! می رم خیابونا رو متر کنم! عزیز روی تخت نشست و گفت: چی شده دردت به جونم؟ این کارا به صلاحت نیست. عجولانه تصمیم نگیر. عجله کار شیطونه! کش و غوصی به بدنم دادم و گفتم: هیچی عزیز روانشناسی با روحیه من سازگار نیست! تصمیمم خیلی وقته گرفتمو _عزیز: پاشو! پاشو ادا و اصولم از خودت در نیار!! مامانت الان بیاد بالا پوستت کنده اس !! _نالیدم: وای عزیز!! به خدا من هیچ کار اشتباهی نکردم.. مگه دیر اومدن جرمه؟ _عزیز: ننه! باباته! مادرته! دوست دارن.. دشمنت که نیستن! نفس عمیقی کشیدم و گفتم : باشه عزیز! من می رم دانشگاه ولی تا وقتی که اوضاع درست شه!! موقعی که بی گناهیم ثابت شد؛ با مامان و بابا صحبت می کنم.. نمی خوام سر یه حماقت آینده امو تباه کنم.. عزیز تنها نگاهم می کرد. از جایش بلند شد و رفت. من هم پشت سرش بلند شدم تا آبی به دست و رویم بزنم و آماده رفتن شوم. اما نه رفتن به دانشگاه! فقط می خواستم کمی دیگر با او صحبت کنم..مانتوی مشکی ام را تنم کردم و شال سیاه بر روی سرم انداختم. گوشی ام را از شارژ کشیدم.. مهیار به من پیام داده بود! پوزخندی زدم و در جوابش که پرسیده بود" چرا چند روزه نمیای دانشگاه" نوشتم: حسش نیس! و بعد گوشی ام را با حرص به داخل کیفم پرتاب کردم؛ از مهیار چه انتظاری داشتم؟ انتظار داشتم نگرانم شود و بگوید: شنیدم رفتی بیمارستان.. چی شده؟ بیا مطبم.. بعد من هم بگویم: هعی مهیار! همش به خاطر توئه لعنتیه! پقی زدم زیر خنده! من به مهیار بگویم که به خاطرش پایم به بیمارستان کشیده؟! لبخند کجی زدم و برای آخرین بار خودم را در آینه نگاه کردم. رنگ مشکی صورتم را بی حال تر از همیشه نشان می داد. ولی حقیقت این بود که خودم هم بی حال تر از همیشه بودم. آرام آرام از خانه خارج شدم. مادرم هنوز خواب بود و پدرم هم سرکار! خیابان ها هم هنوز خلوت بودند. هفت صبح یک روز زمستانی سرد بود. درب دانشگاه هم هنوز کامل باز نشده بود. ولی من به سمت دانشگاه نرفتم. سوار اتوبوس شدم و به سمت کافه همیشگی مان رفتم! کافه ای که صبح ها و عصر ها با تینا می نشستیم و لحظات سخت یا آسانی را کنار هم سپری می کردیم. حتی یادم است 14 سالم که بود؛ با تارا و تینا با هم عصر یکشنبه ها این جا می آمدیم. من هم عاشق آب هویج بودم! لبخند تلخی زدم! آرام در کافی شاپ را باز کردم و روی صندلی ای دو نفره ای در کنج تاریکی نشستم. از داخل منو ست صبحانه ای خواستم و همان آب هویج دوست داشتنی ام را. بغض گلویم را می فشرد. نمی خواستم لحظه ای دیگر خاطرات دیشب را مرور کنم! تلخی تک تک حرف هایشان را زیر زبانم مزه می کردم! یک شب دیر آمدن چه پیامد های تلخی داشت. نفس عمیقی کشیدم و طبق عادتم سرم را داخل گوشی ام بردم. اما همان لحظه فکر بهتری به ذهنم. لبخندی زدم و منتظر شدم تا جوابم را بدهد. چهره اش روی صفحه آمد و گفت: سلام! _ خندیدم و گفتم: علیک السلام باز که داری می لمبونی! _خندید و با دهان پر گفت: بفرما! پوزخندی زدم و گفتم: نوش جونت! اگه گفتی الان کجام؟ _ تارا: خونه که نیستی! دانشگاه.... هم و بعدد جیغ خفه ای کشید و گفت: کافه نباتی؟ سرم را آرام تکان دادم و گفتم: آره اینقدر دلم هوای اینجا رو کرده بود. لبخندی زد و گفت: هندزفریاتو بزن یه لحظه! سرم را تکان دادم و به صبحانه خوش مزه ای که بهم چشمک می زند نگاهی انداختم. وقتی هندزفری هایم را در آوردم و داخل گوشم کردم. داد زد: بی شعور! شلغم به من می گی می لمبونی! رفتی اونجا تنها تنها چی کار ها؟ لبخند تلخی زدم و گفتم: یاد گذشته کردم! _تلخی لبخندم را که احساس کرد گفت: چی شده تانی؟ _لبم را گزیدم و گفتم: تارا کاش بودی! نمی دونی دیشب چی شد.. مامان و بابا هوفی کردم و گفتم : بی خیال از خودت بگو.. _چشمهایش را ریز کرد و گفت: چی شده تانی؟ ها؟ با تته پته، تمام ماجرا را برایش تعریف کردم به جز قضیه سیگار کشیدن تینا را. تارا چشمانش خیس می شد و گاهی از تعجب چندین بار پلکهایش را روی هم می فشرد. انگار او هم مثل من توان باورش را نداشت. بعد از اتمام تمام ماجرا، تارا از من خواهش کرد تا بعدا با او تماس بگیرم. درکش می کردم. حال من هم دست کمی از او نداشت. بشقاب دست نخورده صبحانه ام را رها کردم و به سمت صندوق رفتم! زنی که پشت صندوق بود همان دختر مهربان همیشگی بود با لبخند پولش را گرفت و من با چشمانی از کافی شاپ بیرون زدم. خیابان نسبتا شلوغ بود ولی من دیگر چیزی را نمی دیدم فقط دوباره مزه تلخ زهر کلام خانواده ام را زیر زبان احساس کردم.. این همه تهمت ناروا برای چه بود؟
  8. 10 امتیاز
    شبا با گریه میخوابم به بالشت مشت میکوبم نمیدونی چقدر سخته که مجبورم بگم خوبم هزار سال بگذره بازم تنم بوی تو رو میده دروغه هیچکسی هرگز اینجا روزا بدون تو شکل همه هیچکی نمیدونه دنیام جهنمه احساس تو به من یه حس مبهمه بی تو مرگ من مسلمه
  9. 10 امتیاز
    [یِکی اَز بَدی هآیِ بُزُرگ شُدَن اینهِ کِه هیچ زَخمی دیگهِ با بوس کَردَن‌ خوب نِمیشهِ.. ♥ ]
  10. 10 امتیاز
    کافیه این قلب یه ترک دیگه برداره تا همه چی تموم بشه....پس تنهام نزار خب؟ اگه من برات مهمم. خوب شو و باز کنارم باش!:) #مخاطب
  11. 10 امتیاز
    معلول... کسی که برای ادامه زندگیش شاید از دیگران کمک بگیره ولی خیلی از دیگرانها ،امید،صبر، استقامت ،پشتکار ...در زندگیشون را از معلول میگیرند روز جهانی معلولان گرامی باد #من یک معلولم #معلولیت محدودیت نیست
  12. 10 امتیاز
    به سختی با اون چمدون از پله ها بالا رفتم و بالاخره به در ساختمون رسیدم. یه در بزرگ قهوه ای رنگ که به حالت دایره، وسطش شیشه کار شده بود!. در بسته بود..به دسته کلید توی دستم نگاه کردم. دوتا کلید بود. خب از این دوتا یکیش باید به این در بخوره دیگه. امتحان کردم. با همون کلید اول در باز شد. لبخندِ کم جونی زدم و کلیدو از در کشیدم. اروم به داخل قدم برداشتم. همون طور که اطراف رو نگاه میکردم درو هم پشت سرم بستم. داخل ساختمون هم به زیبایی بیرونش بود..حتی بیشتر. رو به روم صندلی های قهوه ای تیره به ردیف چیده شده بودن. سمت چپم راه پله ها و اسانسور قرار داشت و سمت راستم راه پله هایی که به سمت پایین میرفتن. برای نمای داخل ساختمون از رنگ های شیری و قهوه ای تیره اسفتاده کرده بودن. محیط قشنگی بود. به سمت اسانسور رفتم و دکمه ی طبقه ی هفت رو فشار دادم. از داخل اینه نیم نگاهی به خودم انداختم و برگشتم. اما اسانسور حرکت نمیکرد. خواستم دکمه رو دوباره فشار بدم که در اسانسور دوباره باز شد و دوتا پسر اومدن داخل. داشتن باهم حرف میزدن که با دیدن من ساکت شدن. معذب دستمو به گوشه ی شالم کشیدم و گوشه ایستادم. سنگینی نگاهشون رو حس میکردم و همین باعث دست پاچگیم میشد. سرمو انداخته بودم پایین و دسته ی کیفمو تو مشتم فشار میدادم. خدایا پس چرا انقد طول کشید. یه لحظه سرمو بلند کردم تا نگاهی به اون خط آبی رنگ بندازم که چشمام اشتباهی چرخید اون سمتی که نباید بچرخه. پسره دستاشو توی جیب شلوارش فرو کرده بود و داشت منو نگاه میکرد. سرمو انداختم پایین..نمیدونم چرا ترسیده بودم. _طبقه ی هفتم... هوووووف..بالاخره تموم شد. منتطر شدم تا اول اونا برن. اما حرکتی نکردن و صدای یکیشون سکوت رو شکست: _ بفرمایید.. زیر چشمی نگاهش کردم و بی حرف از کنارش رد شدم. نفس حبس شدمو فوت کردم بیرون و از روی شال، دستی به گردنم کشیدم. چشمامو که باز کردم دیدم اون دوتا با تعجب دارن نگام میکنن. اخم کمرنگی کردم و به سمت اون یکی واحد رفتم. حتما همین بود. کلید انداختم و بازش کردم. بدون اینکه تعلل کنم وارد خونه شدمو در پشت سرم بستم. از چیزی که رو به روم میدیدم دهنم باز مونده بود. مات جلو رفتم و اون راه روی کوتاهو به انتها رسوندم. دکور خونه خیلی قشنگ بود. سرامیک های سفید و مبل های راحتی که رنگشون ترکیبی از سفید و بادمجانی بود. رو به روم یه میز و تلویزیون بود که پشت تلویزیون پرده ی سفید رنگی بدون والن قرار داشت. سمت راست تلویزیون، درست کناره پنجره یه ساعت پایه دارِ سفید بود. سمت راستم اشپزخونه قرار داشت که اوپن بود. تم اشپزخونه ترکیبی از رنگهای سفید و نقره ای بودن. سمت چپم سه اتاق قرار داشت و کنارم، درست بعد اتمام راه رو یه گلدان بلوری قرار داشت که توش گل کاشته بودن. اهی کشیدم و زمزمه کردم: + خونه ی قشنگیه، ولی چه فایده که قرار نیست از زیباییش لذت ببرم. دسته ی چمدون رو گرفتم و با خودم کشیدم سمت اتاقا. در اولی رو باز کردم. از تم طوسی خاکستری و مشکیش فهمیدم برای مرساد. چون چنتا از عکساش رو هم به دیوار زده بود. دومی رو باز کردم. همین خوب بود. وارد شدم و در و بستم. ><><><><><><><><><><><><><><><><><>< °•°زمان حال°•° کنار پنجره ایستاده بودم و به کوچه نگاه میکردم. دستمو روی بازم به حرکت دراوردم. نفس عمیقی کشیدم و از پنجره فاصله گرفتم. کلافه بودم. از دست خودم ناراحت بودم. دیشب خیلی تند رفتم. نباید اون طوری باهاش حرف میزدم. هر چی نباشه یه مرده و مردهم اقتدار داره، غرور داره ولی من... نفس کلافه ای کشیدم و زمزمه کردم: + نمیدونم..شایدم کارم درست بوده. شاید باید مثله خودش رفتار می کردم تا بفهمه خرد شدن و تحقیر شدن چقد بده. روی تخت نشستم و به فکر فرو رفتم. ولی یه حسی داشتم. یه حس بد. مثله عذاب وجدان.. نمیتونستم راحت از کنار این مسئله بگذرم. نمیدونم این کارم درسته یا نه، اما اینو خوب میدونم که باید کاری کنم تا جبران دیشب بشه و من وجدانمو اروم کنم. جدا از این قضیه، دیگه خسته شدم از روزای تکراری. تا کی باید این جوری زندگی کنم. تا کی باید هر روز صبح زود بیدار شم و تا شب بشورم و بسابم، شبم بیام تو اتاقم و تنهایی رو بغل بگیرم و منتظرشم تا خواب بیاد سراغم؟ میخواستم یه تغییری به این زندگی بدم. به خودم، به مرساد، به این رابطه!. چی میشه اگه اولین قدم رو من به سمتش بردارم؟ درسته مرساد دوستم نداره، درسته رفتارش باهام خیلی بده، ولی هر چی که هست اون شوهرمه. انتخاب خودم بوده. من تا عمر دارم باید تو این خونه و کنار مرساد باشم. چرا تمام عمرمو به کار کردن و تو اتاق حبس شدن، بگذرونم؟ منم دلم میخواد مثله زنهای دیگه خانوم خونه ام باشم. دلم میخواد مردم رو بسازم. دلم میخواد از گذشته اش بدونم. اینکه تو گذشته اش چه چیزی بوده که این طور بهمش ریخته و ازش یه فرد عصبی و بدبین ساخته.
  13. 9 امتیاز
    بعضی وقتا واسه خودت وقت بذار آهنگی که دوسش داریو بذار برو یه جای ساکت به اون چیزی که دوس داری فکر کن حتی اگه اذیتت میکنه اگه واسه چیزی ناراحتی واسش گریه کن خودتو خالی کن به گذشتت فکر کن،به آینده،به آدمایی که یه زمانی بودن و دوسشون داشتی و حالا نیستن به آدمایی که قراره بیان و شاید جای اون قبلیارو پر کنن به خودت زمان بده واسه اینکه خیلیارو فراموش کنی انقد به خودت سخت نگیر،خودتو اذیت نکن،خودتو سرزنش نکن خودت به اندازه کافی ضربه خوردی،اذیت شدی،آزارت دادن حداقل خودت به خودت سخت نگیر واسه هضم کردن خیلی چیزا بهش وقت بده بعضی وقتا ما خودمون بیشتر از دیگران به خودمون بد میکنیم بیاین یکم با خودمون مهربون باشیم
  14. 9 امتیاز
    آدم هاى مجازى ؟ چرا فكر مى كنيد آدم هاى مجازى تنها بد خواهند بود . شايد كسى در فضاى مجازى با شخصيتى مجازى ، در حال تمرين كردن براى خوب بودن است .شايد در دنياى واقعى بدترين و در دنياى مجازى بهترين باشد. گاهى تكرار ها عادت هايمان را تغيير مى دهند و بى آنكه بفهميم روزى طبق عادات رفتاريمان تغيير خواهيم كرد . پس تا دير نشده است ، حتى اگر بدترين آدم هستيم ، خوب بودن را تمرين كنيم تا با تمرين هايمان به خوب بودن عادت كنيم . عادت كردن و تكرار هميشه هم بد نيست .???? سمانه امينيان ? روزتان سرشار از مهربانى موفق باشيد?
  15. 9 امتیاز
    زندگى را در پس تمام لحظاتش سخت ديدم زندگى را نفس گير حس كردم زندگى را مرگى تدريجى به خود ديدم اما لبخند را از ياد نبردم حال كه اين همه از روزهاى زندگى ام گذشت فهميدم، او از لبخندم اينگونه عذابم داد تا مرا از پايى بى اندازد. بلكه خود بر من پيروز شود اما...... لبخند را از ياد نبر ،بگذار نه تنها دنيا بلكه تمام آدم هاى دنيا بدانند كه تو قوى تر از آنى هستى كه بخواهند گرد غم به صورت زيبايت بنشانند . سمانه امينيان ?
  16. 9 امتیاز
    دختری که عاشق ماه شد @زهره ریحانه @zahra.s رعد و تگرگ @ZHILA عاشقانه ای نا آرام @meli.km سر اومد زمستون @Helen عشق پرورشگاهی @Helen بهارم بهار صدام کن @Giiilass آتش به اختیار @fatemeh_5656 @سودا حکومت بر سرنوشت @mahsa
  17. 9 امتیاز
    رمان ریحانه ⬅ @zahra.s فاصله ای به خاطر سکوت ⬅ @fatemeh_5656 رمان مرثیه روزهای بی قراری ⬅ @maede._.tz
  18. 9 امتیاز
    پارت ۸ سیبک گلویم رو پایین دادم نباید بغض می کردم، نباید روحیه ش رو بدتر می کردم، دوباره لبخند زدمو صورتش رو بوسیدم. _ قربونت برم الهی از ما خسته شدی؟ اگه تو بری ما بدون تو چیکار کنیم؟در ضمن قرار بود داستان زندگیتو عشق بازیتو برام تعریف کنی؟ نکنه یادت رفته ! پریچهر با یاد خاطراتش لبخندی زد و گفت یه شب که پیشم موندی برات میگم مادرجون، خدا کنه یکیم تو زندگیه تو بیاد همونقدر که شوهرم دوستم داشت دوست داشته باشه،عشقت هیچ وقت یکطرفه نباشه،فقط خداکنه آخرو عاقبتت مثل من نشه، مادر خدا سایه مردو از سرهیچ زنی کم نکنه.اگه کم کنه میشه الان من،خدا به هیچکس بچه نا اهل نده، شاید اگه بچه هام خوب بودن من الان خیلی سرحالتر بودم، درسته بعد شوهرن منم مرده م، ولی بخاطر همین بچه های بی نمک زندگی کردم و رو پام وایستادم، تا اینا ضربه نخورن حالا آخرو عاقبتمو ببین ،هیچوقت نفرینشون نکردم همش براشون آرزوی سلامتی کردم، شوهر خدابیامرزم همه چی و به نامم کرده بود. انگار می دونست این بچه های نا اهل نگهم نمی دارن،همش می گفت من نباشم از این بچه ها بخاری بلند نمیشه، هر کدومشون میرن دنبال زندگیشون، من باورم نمی شدو تو گوشم نرفت، چشمامو باز نکردم نونی که دادیم بهشون حلال بود، رفتارمونم با پدر و مادرمون اینجوری نبود،من حتی پامم جلوشون دراز نمی کردم، نمی دونم چوب کدوم کارمو خوردم،. همینکه سند خونه و زمینارو به نامشون زدم پرتم کردن گوشه سالمندان، تا اینکه مریض شدم ، انتقالم دادن اینجا، من اینی که می بینی نبودم تو بهترین جای شمال زندگی می کردم، بخاطر کار بچه ها از اونجا اومدم تهران، اومدم تا بچه هام احساس ناراحتی نکنن، با جون دل بزرگشون کردم، دیدن جوونیمو براشون گذاشتم، ولی جوابمو اینجوری دادن.شیوا دخترم هیچوقت دل پدر و مادرتو نشکون هیچوقت، اگه بدونی چه دردی داره، فقط یه مادر می فهمه من الان چی میگم، حتی یه بی محبتی کوچیکم دل مادر و به درد میاره،بذار همیشه دعاشون پشتت باشه تا آخر و عاقبتت به خیر بگذره، با گوشه مغنه م بازی می کردم، هر چند ثانیه بغضم را فرو می خوردم، چقدر سخت چقدر عذاب آور.... خدایا بچه هاشو میبخشی؟خدایا عرشت چرا نمی لرزه با اشکهای این مادر دل شکسته؟ خدایا جواب دعاهاشو بده نذار انقدر عذاب بکشه؟دل بچه هاشو به رحم بیار مگه چی می خواد ازشون فقط یکم محبت همین..... سرم دستش را عوض کردم پیشانیش را بوسیدم. _ فکر کن من دخترتم دربست نوکرتم هر چی می خوای به خودم بگو، اصلا کل این بخش چه پرستار چه دکترش عاشقتن ما بچه هات هوم؟ پس غصه نخور که دختر و پسرات از غصه ت دق میکنن،تو گل سر سبد این بیمارستانی من بادیدنت پر از انرژی میشم و جون تازه می گیرم. پریچهر لبخندی زد چشماش و بست قطره اشکی که از گوشه چشمش پایین چکید و با دست پاک کردم، صورتش رو بوسیدم. خود بهشت بود این پیرزن پر از انرژی مثبت پر از خوبیها چطور بچه هاش اینهمه خوبی را فراموش کردند؟چطور دلشون میومد نادیده ش بگیرند؟ از اتاق بیرون اومدم، قطره اشک سمج را از گوشه چشمم پاک کردم، همگام با بیرون اومدنم دکتر رضایی جلوم ظاهر شد، بسمه الهی گفتم و کمی عقب رفتم. _ سلام ببخشید ندیدمتون. رضایی با اون لبخند چندش وارش نگاهم کرد. رضایی_ سلام خانم خوبین؟خواهش می کنم، از بس پیگیر زندگی مریضایین و غصه شونو می خورین دید چشمتون کم شده انقدر خودتو عذاب نده دختر. _ من عاشق پرستاریم مریضامم دوست دارم اصلا ازشون خسته نمیشم، با ناراحتیشون ناراحت می شم، با دردشون درد می کشم، با شادیشون شادم اصلا اذیتم نمی کنه اینکارا،پس شما غصه ی منو نخورین، من اگه اذیت شم کارمو می ذارم کنار، بیشتر دور و اطرافیان با نگاه بدشون آدمو خسته می کنن، وگرنه من تو این بیمارستان کنار مریضهام آرامش می گیرم با اجازتون.
  19. 9 امتیاز
    پارت۷ زهرا اخم مصنوعی کردو خودش و پکر نشون داد. زهرا_ هی دست رو دلم نذار که خونه. _ ولشکن دکتر امروز دوباره قاطی کرده هذیون میگه. دکتر موسوی خندید زهرا به من نگاه کرد و گفت: زهرا_ خودشه یافتم. موسوی_ امان از دست شما چی یافتی؟ من و بگو اینهمه مریض دارم وایستادم با شما دارم بحث می کنم. زهرا با لبخند نگاش کردو گفت: زهرا_ مزاحم نمیشم آقای دکتر بفرمایید. من و دکتر با تعجب بهش نگاه کردیم. موسوی_ خودتی؟ تا دیروز سی سی صدام می کردی الان شدم آقای دکتر! زهرا_ دیروز دیروز بود امروز و دریاب. دکتر موسوی سری تکان داد و از کنارمون گذشت. زهرا_ وای شیوا چرا تا امروز به چشم خریدار بهش نگاه نکردم؟ چه جیگریه این دکتر موسوی مگه نه؟ _ خاک بر سرت ببین یعنی خاک دو عالم تو سرت این چه طرز صحبت کردنه، خدایی تو یه آدم تحصیلکرده ای!! شک دارم. زهرا_ گمشو بابا انگار درسخونده ها باید چوب خشک باشن، مثل بعضی ها،فکر نکن با تو هستما، ولی خدایی جون من شیوا یه لحظه تصور کن، من خوشگل سی سی جون خوشگل بچمون میشه بردپیت . _ آره حتما یکم نوشابه واسه خودت باز کن خوشگله، چوب خشکم عمته دختره بیشعور، یکم به خودت بیا توهمی، برات دعا میکنم خوب شی. زهرا_ من که عمه ندارم برمیگرده به خودت،راستی پیش پیرزنه رفتی ؟ _پیرزنه چیه بی ادب پریچهر جون، آره رفتم ای کاش بچه هاش میومدن ملاقاتش. جدی شدو گفت: زهرا_ دوره بدی شده آدم بدش میاد به بچه دار شدن فکر کنه، اینهمه سختی بکش نه ماه تحمل کن ،بعد به دنیا اومدن، شب بیداریها، مریضی ها، آخرش بشه این، بچه ت ازت قافل شه نگاتم نکنه. خیلی بده دلم میخواد این بچه ها رو خودم با دستم خفه کنم، بچه انقدر بی محبتم میشه؟ دیشب سمیرا انقدر گریه کرده بود صبح که داشت می رفت چشماش پف کرده بود.می گفت جیگرم براش کباب میشه می بینمش. _ آره واقعا دوره بدی شده کاش یکم محبتا بیشتر بود، الان بچه ها مثل گربه کورن تا بهشون میگی این راه درسته این راه غلط برات شاخ و شونه می کشن، نمیگن این پدر و مادر که اینجوری داریم رفتار می کنیم باهاشون، اونهمه سختی کشیده یکم احترامشو داشته باشیم، هر چی به اینا فکر کنی اعصابت بیشتر به هم می ریزه، پاشو برو بخش اطفال شاید کاری باهات داشته باشن،نشین اینجا هی کاسه چه کنم چه کنم دست بگیری، دیدی که بچه آخرش میشه این پس فکر شوهر کردن و از سرت بنداز بیرون، پاشو دختر پاشو که با غصه خوردن ما چیزی درست نمی شه.. زهرا_واقعا! نه دیگه من بچه م اینجوری شه خودم می کشمش چشماشم در میارم. _ تو دیگه کی هستی قاتل جانی.به بچه تم رحم نمی کنی؟ زهرا_ الان که فکر کردم می بینم نه، یه کوچولو رحم و محبت دارم حواسم نبود بچه مه. از اتاق پرستاری بیرون اومدم سمت اتاق دوازده رفتم،با آرامش و لبخند روی لبهام وارد اتاق شدم. _ سلام بر بانوی مهربونیها چطوری پری جونم؟ پریچهر اشکهایش را پاک کردو سمتم برگشت. پریچهر_ سلام به روی ماهت خوبی دخترم؟بهتر شد حالت؟ _ اره گلم بهترم.تو خوب باشی کل بخش حالشون خوبه، باز که این مرواریدا رو حروم کردی؟ الان تو نقش پرستارتم نه دخترت.پس به حرف پرستارت گوش کن و یکم مراعات کن.وگرنه بداخلاق می شما. پریچهر_ آخه تا کی باید مزاحم شما باشم چرا خدا جونمو نمی گیره؟چرا راحتم نمی کنه؟
  20. 8 امتیاز
    ↯↯ ڪاش دلہا آنقدر پاڪ بود ڪہ براے گفتڹ " دوسٺٺ دارم " نیازے بہ قسم خوردڹ نبود :(( ‎‌‌‌‌‌‌
  21. 8 امتیاز
  22. 8 امتیاز
    پارت۱۱ _ نمی دونم سارا نمی دونم اگه فکر می کنی می تونی عمه رو هم تحمل کنی ایمان به نظر منم پسره خوبیه، چون عمه زیاد رو مخم بود من و ازش بیزار کرد، وگرنه من که ازش بدی ندیدم. سارا تو فکر رفت، شونه ای بالا انداخت و گفت: سارا_ نمی دونم عجیب دو دلم، بی خیال رمانت و بخون. لبخندی زدم و گفتم. _من یکم بخوابم امشب به جای زهرا باید وایستم به مامان بگو بیدارم نکنه خودتم بی سرصدا باش.قشنگ همچی و در نظر بگیر بعد دل بده. سارا_ چشم خانم دکتر.تو که تا ظهر بودی؟ خسته نیستی؟ ای خدا تا کی می خوای اینجوری زندگی کنی؟ این یجور سواستفاده کردنه،همش همه می خوان ازت سواری بگیرن، آخرش به هیچ جا نمی رسی یبار شده اون جات وایسته؟خدایی یکبار امتحانش کن عمرا وایسه. _ من خودم نخواستم ، وگرنه وایمیستاد، تو چیکار به من داری؟تو سرت تو کار خودت باشه. پتو را روی سرم کشیدم سارا آه سردی کشیدو از اتاق بیرون رفت. .......... زهرا_ پسره پریچهر اومد بالاخره! _ جدی خب چی شد؟ زهرا_ هیچی فیلم هندی شد، مادره رو یجور بغل می کرد میبوسید آدم جیگرش کباب می شد، پس فردا هم مرخصه قراره پسره ببرتش پیش خودش پسر بزرگشه مثل اینکه خارج بوده اومده، وقتی فهمیده خواهر برادراش چیکار کردن خیلی عصبی شد. _ خب خداروشکر، من فکر می کردم همه بچه هاش نامردن، پس مردم توشون بود، الان کی پیششه؟ زهرا_ هیشکی گفته می خواد تنها باشه پسرشم به زور انداختیم بیرون.تازه نمی دونی کشف کردم پسرشم مجرده ،اوف نمی دونی چه دافی بود.فقط حیف که گند دماغه انگار از دماغ فیل افتاده. سرم و به نشونه تاسف تکون دادم و گفتم. -کی می خوای آدم شی آخه! زهرا خندید و من مشغول عوض کردن روپوشم شدم. زهرا_ وای شیوا مرسی امشب مامان خیلی بهم نیاز داشت. انشالله برات جبران کنم، تو عروسیت با آبکش آب بیارم. _ خسته می شی کمرت رگ به رگ نشه یه وقت،الان دیگه کسی خونه عروسی نمی گیره که زحمتی واسه تو داشته باشه خیالت راحت، راستی امشب دکتر شیفت کیه؟ زهرا_ وای نگو نگاه قلبم چه تند میزنه به نظرت کی می تونه باشه؟ _ مردشورتو ببرن که هر دفعه عشقات عوض میشن در گارژتو باز گذاشتی، رفت و آمد و آزاد کردی، چه خبره؟چند تا چندتا؟ زهرا_ نه موسوی دیگه آخریشه یکم برم رو مخش حله. _ آره حتما برو بگو بیا منو بگیر خجالتم نکش. زهرا_ این و گذاشتم برای مرحله اخر. چشمکی به من زد، از اتاق بیرون رفت بعد رفتنش به مریض های دیگر سر زدم و پریچهر رو نفرآخر گذاشتم که بیشتر پیشش بمونم. _ سلام پریچهر جون. پریچهر_ سلام دخترم خوبی مادر؟زودتر از اینا منتظرت بودم. _ قربونت برم گفتم به بقیه سر بزنم پیشت بیشتر باشم، ای کلک امشب که شیفتم نبود چجوری منتظرم بودی؟ پریچهر_ این دختره ی شیطون مگه چیزی تو دهنش می مونه زهرا بهم گفت: که امشب جاش وایمیستی، منم که پس فردا مرخصم گفتم سرتو درد بیارم و از زندگیم برات بگم، که نگی بی معرفت بودو نگفت. دستامو بهم زدمو گفتم. _ آخجون، خدا روشکر یادت موند؛ گفتم حتما یادت رفته رومم نشد بگم برام تعریف کنی، ولی یه قولی بهم بده هر جا خسته شدی تمومش کنی یا جاهایی که اذیتت میکنه ازش بگذر خب؟ پریچهر_ اون دوران یه جاهاییش غمناکه ولی سرحالم می کنه نه ناراحت، اونموقع هر چی بود هر دردی هر غصه ای لااقل دورم شلوغ بود، تنها نبودم تا دلم می گرفت با یکی درد و دل می کردم،نه مثل الان، تو سالمندان احساس اضافه بودن می کردم، ولی اینجا انگار همه بچه هامین دورمین دوباره جون گرفتم، بهو ساکت شد و طرفم برگشت و گفت: خب دخترم صندلیتو بذار کنارمو بشین و گوش کن.هر جا حوصلتو سر بردم بگو تعریف نکنم.ناراحت نمی شم مادر.
  23. 8 امتیاز
    بار دیگه با صدای بلند سرم فریاد کشید ! نسترن: باتوام کامیار حرف بزن من: آره ... من بودم ... من باعث شدم نسترن: چرا لعنتی چرااااا ؟ من : چون تنها راه راضی کردنت برای پرستاری از کوروش این بود که تورو از اونجا اخراج کنم اما بخدا قسم پشیمون بودم اما فقط بخاطر کوروش بود ... وقتی هم به هوش اومدی میخواستم بهت بگم اما نتونستم نسترن بخدا قسم نتوستم ترسیدم ! ترسیدم از دستت بدم منو ببخش همزمان با اشکای من ، آسمون هم با صدای دلخراشی شروع به باریدن کرد ، نسترن با نفرت بهم زل زده بود نسترن: ازت متنفرم ... متنفررررررم میفهمی تو یه دروغگویی لعنتی ، زندگی رو خراب کردی من بخاطر تو از همه چی گذشتم اما تو.... حالا دیگه به جای عشق تو قلبم نفرت هس ازت متنفرم کامیار دویران لعنت به روزی که دیدمت دیگه اسم منو نیار بروووو از زندگیم بیرون بروووو و به سرعت رفت ، با ناراحتی رفتنش رو تماشا کردم ، راست میگفت من یه دروغگوی ترسو بودم ، حالا دیگه برای اون هیچ ارزشی نداشتم ، من لایقش نبودم . روی زمین نشستم و گذاشتم اشکای اسمون خیسم کنه ، همونطور که اشکای خودم گونه هام رو خیس میکرد! من از نسترن معنای واقعی عشق رو یادگرفته بودم، حالا دیگه زندگی بدون اون چه معنی داشت ؟ نمیتونستم ازش بگذرم اما اونقدر در نظرش بد بودم که هیچوقت نمیخواست منو ببخشه . نمیدونم چندساعت بود که داشتم زیر بارون گریه میکردم اما ، از سرمای شدید تب داشتم و این تب داشت بی هوشم میکرد ، بدنم داغ بود و چشام از شدت مریضی داشت بسته میشد ، سرم گیج میرفت و حالت تهوع بهم دست میداد ، کم کم دیگه بیناییم و شنواییم ضعیف شدن و همه چی برام نامفهموم بود ! قبل از بی هوش شدن سوزش دستم رو احساس کردم ، سرم رو که بلند کردم، قیافه ی شخصی رو دیدم که مطمئن بودم دختره اما نمیدونستم کیه ، اون شخص داشت سُرنگی رو تو دستم فرو میکرد و من نمیتونستم مقاومتی نشون بدم ، کم کم بی حال شدم و چشام سیاهی رفت و دیگه متوجه هیچی نشدم. با سستی چشام رو باز کردم ، اینجا کجا بود دیگه ؟ چه اتفاقی افتاده ؟ روی تخت سفید رنگی خوابیده بودم و سرم به شدت درد میکرد ، با یاداوری دیشب و حرفایی که نسترن بهم زد اون دختری که یه چیزی بهم تزریق کرد از جام بلند شدم که ، سوزش دستم مانع شد! صدای پرستاری توجه ام رو جلب کرد پرستار : آقا لطفا بخوابید سرومتون هنوز تموم نشده من : خانم ببخشید من رو کی به اینجا آورد ؟ پرستار : یه آقایی الانم بیرون منتظرن من : ممنون ساعت چنده خانم ؟ پرستار: ساعت 4 ظهر چشام از تعجب چهارتا شد ، پرستار بیرون رفت و پشت سرش بابا وارد اتاقم شد بابا : سلام پسرم حالت چطوره؟ من : خوبم بابا جان من چطوری اومدم اینجا ؟ بابا :صبح همه اماده بودیم که برگردیم اما تو نبودی منتظر بودیم که بیای اما وقتی نیومدی نگران شدیم و دنبالت گشتیم وقتی هم که تو ساحل پیدات کردم تب داشتی و بی هوش بودی منم اوردمت اینجا من : آهان ممنون بابا : نمیخوای بگی چیشده ؟ همه چی رو بهش تعریف کردم به غیر از اون شخص که چیزی بهم تزریق کرد ، بابا با شنیدن حرفام سری تکون داد و گفت بابا : خیلی اشتباه کردی بابا جان باید از اول به نسترن همه چی رو میگفتی نباید مخفی میکردی
  24. 8 امتیاز
    پارت۴ با اکراه همراه مادر رفتم اصلا دلخوشی ازش نداشتم. _ سلام عمه خوبین؟ عمه ایستاد دستم را کشید چون پاشنه کفشم بلند بود در آغوشش افتادم، همه ی دوست داشتنش ظاهری بود سایه مون را با تیر میزد.چقدر تحمل این آدم برام سخت بود. عمه سمیه_ خوبی عمه جون؟ بی وفا شدی نمیای طرف ما؟ _ شرمنده عمه همش بیمارستانم اصلا وقت نمی کنم سر بجنبونم، مزاحمتون میشم.من که بیشتر بهتون سر میزنم! شما اصلا نمیاین. من هم مثل خودش باهاش رفتار کردم.با اینکه سارا را دیده بود پرسید. عمه سمیه_ سارا جون نیومد؟ مامان_ اومد الان میاد پیشتون. عمه با بابا هم روبوسی کردو رو به مادر گفت: عمه سمیه_ طاهره جان انشالله قسمت دخترای تو بشه،چقدر دلم می خواد اینارو هم تو لباس عروس ببینم دیگه آرزویی ندارم دیگه به استقبال مرگ میرم. مامان_ دور از جونتون این چه حرفیه خواهر تو شب شادی و عروسی، انشالله صد و بیست سال عمر با عزت خدا بهتون بده ایناهم ازدواج میکنن، سنی ندارن که خواهر. با کلافگی گفتم _ عمه جون با اجازتون ما بریم بشینیم آخه کفشام اذیتم میکنه. عمه_ برو عمه برو قربون قد و بالات برم. مامان هم با اجازه ای گفت و با هم سر میزی که خالی بود نشستیم. مامان قبل نشستن سمت سارا رفت، در گوشش چیزی گفت او هم با اخم بلند شد سمت عمه رفت. مرجان و مریم دختر عمه هام سر میز ما اومدند، با بابا و مامان احوالپرسی کردند، به زور دستم و کشیدند سر میزشون بردند، منم به اجبار کنارشون رفتم مانتو و شالم را در آوردم کنارشون نشستم. عمه دو دختر و دو پسر داشت، که سامان بزرگترین پسرعمم را داماد کرده بود، پسر دیگه ش ایمان علاقه شدیدی به سارا داشت،ولی عمه من و براش انتخاب کرده بود، سارا هم تا می تونست به ایمان بیچاره تیکه می نداخت، اصلا از اون خوشش نمیومد و هیچوقت اجازه نداد ایمان به اون نزدیک شه. ،عمه حتی به خواهر دو قلوی خودش هم رحم نمی کرد، از اون هم دوری می کرد بر عکس اون عمه معصومه بهترین عمه بود ولی خیلی از ما دور بود، بخاطر دخترش که سوئد برای ادامه تحصیل رفته بود مجبور شد کنارش زندگی کنه، سر چرخوندم تا به سارا چیزی بگم که نگاه خیره ش را به روبرو دیدم، نگاهش را دنبال کردم به پسری که روبروش بود زل زده بود، پسر هم با لبخند بهش خیره شده بود،نمی دونم چرا فرق بین من و سارا زمین تا آسمون بود، انگار نه انگار تو یه خونه و زیر دست یه پدر و مادر بزرگ شده بودیم، هر چقدر اون شیطون و شاد بود، من آروم و گوشه گیر بودم،پام رو جفت پاش کردم و از زیر میز محکم به پاش کوبوندم اول با اخم سمتم برگشت و چشم غره ای برام رفت و گفت. سارا_ چته روانی! چقدر امروز جفتک می ندازی. _بی ادب نفهم.چیه مثل بز زوم کردی به یکی بزتر از خودت خوردیش، اگه یکم قیافه داشت یه چیزی.خداییش چیش جذبت کرده؟ سارا_ وای شیوا چرا داستان می سازی نگاه کردنم گناهه مگه؟ _ اینجور نگاه کردن آره گناهه. سارا_ دلم می خوادسرت و از تنت جدا کنم بخدا. _دقیقا همین حس و من رو تو دارم. سارا_ خیلی نچسبی. _ خوبه مثل تو چسب باشم به همه بچسبم کنده نشم. سارا_ شیوا جون من یه امشب و بی خیال گیر دادن شو. _ چقدر هم تو توجه می کنی.خوبه که هر چی می گم تو کار خودت و می کنی. مرجان_ وای چتونه شما دوتا به جای فک زدن بپرین وسط ببینم. _ همینم مونده بیام وسط جفتک بندازم بقیه بهم بخندن. سارا_ دروغ می گه مرجان یه رقصی بلده. با تعجب نگاهش کردم و دستم و رو پیشونیش گذاشتم. _ تبم نداری که انقدر توهم می زنی.
  25. 8 امتیاز
    پارت۲ سارا_ چیه زوم کردی روم؟ _ خوشکلی نگات می کنم. سارا_ اونکه توش شکی نیست. _ بله اعتماد به سقفت تو حلقم.با اینهمه آرایش زشت ترین آدمم به قیافه میفته، برو دعا به جون اونی کن که لوازم آرایش و درست کرده. سارا_ ای خدا چه گناهی کردم که خواهر این شدم؟ ای کاش جات یه داداش داشتم خدایی خسته نمی شی انقدر غر می زنی؟ _ دلم می خواد انقدر بزنمت، به نفعته حرف نزنی تا عصبی تر نشدم. سارا_چشم ولی وجدانا الان هر کی ببینتت فکر می کنه می خوای بری مجلس عزا، البته اینم بگم من مجلس عزا هم اینجوری آرایش نمی کنم. محکم تو سرش زدم. _ اینا همه از کمبود و عقده ست چیزی جز این نمی تونم بهت بگم. سارا_ باشه تو خوبی. بیشتر از خونسردیش حرصم می گرفت. دلم می خواست خفش کنم.بر عکس من بود دیر جوش می آورد.به روش خودش باهاش حرف زدم.گفتم یکبار دیگه شانسم و امتحان کنم آروم گفتم. _بیا و مردونگی کن و نریم. سرش و کج کردو با لبخند گفت: سارا_ شرمنده خواهر عزیزم. _ بخدا چه حوصله ای داری بریم آخه تو این جشن چیکار کنیم؟ ما مثل مترسک وایستیم دست بزنیم واسه اونایی که دارن وسط جفتک میندازن. سارا_ اوف مثل پیرزنا هی غر بزن من رفتم بیرون تشریف بیار تا مامان صداش در نیومد. شکلکی برام در اورد،از اتاق بیرون رفت شال مشکی که حاشیه طلایی داشت رو سرم کردم از اتاق بیرون رفتم سارا سربه سر مامان می ذاشت، و مامان داشت حرص می خورد. مامان_ شیوا تو مُردی که نمی تونی جلوشو بگیری انقدر به خودش نمالونه. می خواین دوباره حرفه عمه تونو رو سرم بندازینن.ای خدا من و بکش از دست این یدونه دختر راحت شم، سارا_ خدانکنه چشماشو در میارم خودت می دونی حریفم نمی شه مامان انتقامتو ازش می گیرم، انقدر به خواهرشوهرت رو دادی نگاه اینم آخرو عاقبتش، مامانجان یکم سیاست داشته باش فقط یکم. بلند خندیدمو مامان به جفتمون چشم غره رفت. _ قربونت برم چرا حرص می خوری؟ بشین پیش سارا غصه حرفاشو نخور خودش جوابشو میده. در ضمن گفتم انقدر آرایش نکنه تو گوشش نمیره که انگار یاسین تو گوش خر می خونی. مامان_ موندم این به کی رفته انقدر بی حیاست؟ سارا پشت چشمی نازک کردو گفت: سارا_ به مامان طاهره جونم رفتم. مامان_ چشمم روشن یعنی من بی حیام؟ سارا لبش را به دندون گرفت و گفت: سارا_ اِ مامان منظورم خوشگلیم بود نه بی حیاییم؟ من و مامان بلند خندیدیم سارا اخمش تو هم رفت. مامان_ حالا نمی خواد برام چشم و ابرو بیای بریم پایین بابات منتظره.اصلا حوصله ی این جشن مسخره رو ندارم. _ خب نریم مگه مجبوریم. مامان_ همینجوریش عمه ت چشم دیدنم و نداره ببین می تونی،کلا از چشمش من و بندازی. از در خونه بیرون اومدیم تو حیاط روی پله ها نشستم و کفش پاشنه بلندم رو پوشیدم، از در حیاط بیرون رفتیم سوار ماشین شدیم و سارا شروع کرد به غر زدن. سارا_ بابا ببین این مادر و دختر چقدر اذیتم میکنن همش منو گیر میارن بهم زور میگن یه چیز بهشون بگو. بابا_ علیک سلام نیومده شروع کردی؟ بلند خندیدم و گفتم. شیوا_ خوبت شد حالا ببند دهنتو. سارا سرش را پایین انداخت مامان دلش به حالش سوخت رو بهش گفت: مامان_ خب یکم حرف گوش کن مادر صد دفعه یه حرف و نباید زد که بابا_ باز چی شده؟ مامان_ رضا خدایی ببینش خودت قضاوت کن این الان بیشتر شبیه عروسا نشده؟ می ترسم اشتباه بگیرنش. بابا_ خودش باید بفهمه اگه بده انجام نده بابا به نظر خودت خوبه؟ سارا_ خب عروسیه بیرون که اینجوری نمیرم. بابا_ شیوا داره میره عروسی اصلا دست به صورتش زده؟ سارا_ خب اون شیواست من سارام در ضمن زده دقت کنین متوجه می شین. من بیچاره همش تو چشمم.چون کوچیکترم همه بهم زور می گین.


×