رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

پرچمداران

  1. S.H

    S.H

    ناظر رمان


    • امتیاز

      5,710

    • تعداد ارسال ها

      2,486


  2. S O-O M

    S O-O M

    کاربر خاص💛


    • امتیاز

      2,659

    • تعداد ارسال ها

      2,164


  3. /writer/

    /writer/

    کاربر منتخب


    • امتیاز

      2,656

    • تعداد ارسال ها

      6,848


  4. MaryaM_

    MaryaM_

    نویسنده


    • امتیاز

      2,262

    • تعداد ارسال ها

      4,341



مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز از زمان جمعه, 31 خرداد 1398 در همه بخش ها

  1. 43 امتیاز
    پارت 3 می دونستم بلند شدن وسط غذا باعث عصبانیت و بد و بیراه گفتن بابا می شه. چند لقمه ی آخر رو خوردم و با گفتن " دستت درد نکنه" به مامان به سمت اتاقم رفتم. صدای بابا رو شنیدم که گفت: معلوم نیست توی اون اتاق چی هست که این دختر همیشه اونجاست. نمی دونست اون اتاق همه ی دار و ندار منه، شاهد گریه ها و بی تابی هامه. دیوار های اتاق بود که همیشه باهاشون حرف می زدم تا خالی بشم. سراغ دفترم رفتم تا باز هم بنویسم و خالی بشم از این همه غصه! همین که دفترم رو باز کردم، بغض امانم نداد و اولین اشکم روی صحفه ی دفترم افتاد. با ورق زدن صفحه های اولش اشک هام دونه دونه روی کاغذ ها می افتاد. با پشت دستم، اشک چشم هام رو جمع کردم اما سرعت اشک هام اونقدر زیاد بود که طولی نکشید بازم چشم هام بارونی شد. ناگفته هایی که فقط خودم می دونستم، خدا و درآخر این دفتر. تمام ناگفته هایی که توی دلم مونده بود رو نوشتم. با این همه سختی، بازهم امید داشتم. امید به این که روزی همه ی این ها تموم بشه. بعد از گفتن درد و دل هام، یک برگ از دفتر رو کندم و بستمش. مداد رو برداشتم و شروع کردم به خط خطی کردن کاغذ؛ باعث می شد اعصابم به طرز باور نکردنی آروم بشه. طولی نکشید که دیدم نقطه سفیدی برای سیاه کردن باقی نمونده. با صدای در، دست از نگاه کردن به کاغذ برداشتم. با بفرماید آرومی به رهام اجازه اومدن دادم. می دونستم هیچ کس به غیر از اون در نمی زنه. _آبجی! با بغض صدام زد که یک دفعه منم بغضم گرفت و با بغض گفتم: جانم؟ _ناراحت نباش آبجی! من همیشه پیشت هستم. ببخشید که نمی تونم جلوی بابا رو بگیرم. _الهی من فدای تو بشم داداش کوچولوم. نگران نباش بالاخره یه روزی تموم می شه. اونوقت دوتایی می شینیم به این موقعی ها می خندیم. لبخندی روی لبم نشوندم و دستم رو باز کردم که بیاد توی بغلم. دستام رو دورش گذاشتم و مثل بچگی هاش لپم رو به لپش چسبوندم. بچه که بود هروقت گریه می کرد این کارو می کردم و آروم می شد. دستاش رو دور گردنم حلقه کرد. این بچه واقعا زندگی من بود. _رها بیا این ظرف هارو جمع کن! با صدای مامان، تمام خوشی های این چند لحظه من و رهام نابود شد. یه نگاهی به هم انداختیم و بهش گفتم: برو با کامپیوتر بازی کن تا من بیام. رهام دست به فایل ها نزنی ها! _چشم آجی. بلند شدم و سریع رفتم ظرف ها رو جمع کنم تا دوباره صداشون در نیومده. ظرف هارو جمع کردم و توی سینک گذاشتم. شیرآب رو باز کردم تا خیس بخوره و راحت بتونم بشورم. صدای مامان و بابا می اومد که بازهم داشتن درباره ی فرد جدیدی که به روستا اومده بود صحبت می کردن. شیر آب رو بستم و سعی کردم به حرفاشون گوش نکنم. داشتم به اتاقم می رفتم که گوشیم زنگ خورد.
  2. 40 امتیاز
    پارت 2 کتاب هام رو برداشتم، تا سوالات امتحانی بچه هارو طرح کنم.با اینکه 18 سالمه، اما از هشت سالگی کلاس زبان می رفتم و تا الان تونستم زبان رو به خوبی یاد بگیرم و معلم زبان بشم. 16 سالم که بود به طور خصوصی تدریس می کردم. کم کم از طریق معلمم به مدیر آموزشگاهمون معرفی شدم و بعد از گذروندن دوره ی آزمایشی، تونستم جوون ترین معلم آموزشگاه بشم. _آبجی می شه با شیر کیک هم بخورم؟ خیلی گشنمه. _باش داداشی توی کابینت، کشوی دوم. فقط یکی برداری ها! _ چشم آبجی رها. با عشق به داداش چهار ساله خودم نگاه کردم. مادرم با اصرار زیاد من، که می گفتم دوست دارم برادر یا خواهر داشته باشم، رهام رو به دنیا آورد. اسمش رو هم خودم انتخاب کردم. مامان می گفت اسمش رو بزاریم ابولفضل اما من قبول نکردم و گفتم قدیمی شده و دوست دارم اسم داداشم به اسم خودم بخوره.مامان هم با اصرار من بالاخره قبول کرد. پارچه ای روی زمین پهن کرد و شیر و کیکش رو روی اون گذاشت. خودش هم روی پارچه نشست. واقعا از این مرتب و منظم بودنش، که کاملا برعکس من بود خوشم می اومد. اخلاقش، کاملا شبیه به بابا بود اما قیافش کاملا شبیه به من. این وسط فقط بینیش شبیه به مامان بود که کوچیک بود. خداروشکر که توی این یک مورد، من هم به مامان رفتم. با دقت سوال طرح می کردم. بچه های کلاس، امتحان میان ترم داشتن و بهشون قول داده بودم اگه نمره خوبی کسب کنن یک تا دو نمره بهشون ارفاق کنم. البته سوال ها سخت نیست اما نکات مهمی داره که نیاز به توجه زیاد هست. یکی از مشکلات خودم موقع امتحان ریاضی، همین بی دقتی بود. مواقعی که امتحان ریاضی داشتم، اونقدر تمرین می کردم که تمام سوال هارو حفظ بودم. سر جلسه امتحان با بی دقتی یا عجله معمولا بعضی سوال هارو رو نیم نمره غلط می نوشتم . با حرف رهام سریع وسایل رو همون جا رها کردم و بلند شدم: _ آبجی نمی خوای پلو بپزی؟ مامان بیاد دعوا می کنه ها! _ الان می رم. مرسی گفتی رهام. سری تکون داد و مشغول خوردن شد. پلو رو پختم و خورشت رو هم از یخچال بیرون آوردم تا گرم کنم. بابا و مامان که اومدن سفره رو پهن کردم. همین که نشستم مامانم گفت: همیشه همین جوری هستی. فقط دوست داری کار رو زود انجام بدی تموم شده بری پشت اون کامپیوترت. یه دونه قاشق کم آوردی. تا اومدم پا شم، داداشم بلند شد که بابا گفت: وظیفه خودشه، خودش بلند می شه پسرم. تو بشین! با بغضی که سعی در مخفی کردنش داشتم، بلند شدم و قاشق رو آوردم. سرم رو پایین آوردم و مشغول خوردن شدم که بابا گفت: آروم تر بخور! انقدر تند می خوری برات ضرر داره. باز هم بغضم شدید تر شد. ناراحت نبودم که چرا لقمه هام رو می شماره و حواسش به غذا خوردن منه؛ ناراحت بودم که چرا با من اینجوری رفتار می کنه؟!
  3. 38 امتیاز
    پارت 1 سرم رو از روی نوشته هایی که از اعماق وجود و احساسم بود، بلند کردم. به ساعت نگاهی کردم؛ ساعت ها مشغول نوشتن بودم و زمان از دستم در رفته بود. از بچگی علاقه­ ی شدیدی به بیان کردن جملات ذهنم روی دفتر و تبدیل کردنشون به یه کتاب داشتم. خودکارم رو بستم و لای برگه های دفتر گذاشتم. با گفتن «یا علی» بلند شدم و دفتر رو روی میز گذاشتم. با نگاه کردن به میز، ماتم زده شروع به جمع کردن ظروف کردم. بعضی اوقات تعداد ظرف ها اونقدر زیاد بودن که مامان به تمسخر می گفت: می خوای یک اجاق گاز و سینک ظرف شویی برای اتاقت بخرم؟ و من هم بی توجه و بدون این که از رو برم، به اتاقم می رفتم و ظرف هارو به آشپزخونه می­ بردم تا بشورم. خانواده ما چهار عضو داره یعنی من، داداشم، مامان و بابا. رابطه بین من با مامان و بابا بیشتر اوقات شِکرآبه. بگذریم! ظرف ها رو با سختی جمع کردم که یک دفعه بیشتر راه اتاق تا آشپزخونه رو نرم. همه ی این ظرف ها، موقع درس خوندن، انجام کارها و... خراب می شد و خب تنبلی می کردم و همون لحظه نمی بردم تا بشورم، در نتیجه ظرف ها تلنبار می شد و مجبور به شستن بیشتر از شش یا هفت ظرف باهم می شدم. بعضی وقتا مواد داخلش انقدر خشک می­ شد که می گذاشتم چند دقیقه ای خیس بخوره تا بعدا بشورمش. خودم هم می ­دونستم این تنبلی اصلا کار خوبی نیست؛ اما چه کنم؟ واقعا حس بلند شدن نبود. شستن که تموم شد، تصمیم گرفتم چای دم کنم تا هم خودم بخورم هم بابا دوباره نگه: بیکار بودی نمی­ تونستی یک چای دم کنی؟ عطر چای رو موقع ریختن داخل قوری بو کشیدم. واقعا عطر لذت بخشی داره. مخصوصا که چایی باشه که با دستای خودت چیده باشی. من گیلانی هستم که البته خودم از این موضوع زیاد خوشحال نیستم. این چای هارو هم به اصرار بابا که دختر باید همه چیز رو بلد باشه، با کمک یکی از فامیل های دورمون چیدم. با صدای قل قل کتری، گاز رو خاموش کردم. فنجونی برداشتم تا برای خودم چای تازه دم بریزم. مامان من اصلا به چایی ساز و این چیزها اعتقاد نداشت و می گفت چای رو باید با کتری و قوری بزاریم. جلوی تلویزیون، روی زمین نشستم تا همراه با دیدن سریال، چای بخورم. _ خسته نباشی آبجی جونم! با صدای بچگانه ی رهام به سمتش برگشتم. لبخندی از ته دل زدم و دستام رو باز کردم که مثل عادت همیشگی، بیاد بغلم. طوری بغلش کرده بودم که گفت: آبجی ولم کن! بسه دیگ چلوندیم. دوتا بوس روی گونه هاش نشوندم و ولش کردم. _ مامان کجاست؟ _ رفته خونه ی زن عمو خدیجه و گفت بهت بگم ناهار درست کرده فقط ساعت یک پلو رو بپز. _باشه، تو برو دست و صورتت رو بشور بیا یک لیوان شیر بخور! _چشم آبجی. رهام، برادر منه که 14 سال و سیصد و پنجاه و یک روز از من کوچک تره. فاصله سنی من و داداشم زیاده اما احترام بینمون هم همینطوره. هیچ وقت به من بی احترامی نکرده یا حتی من رو با اسمم صدا نمی­ زنه. براش یک لیوان شیر ریختم تا بیاد و بخوره. خداروشکر از اون بچه هاییه که عاشق شیر خوردن هستن.
  4. 37 امتیاز
    پارت 4 به اتاقم رفتم که گوشی رو جواب بدم. مخاطب، ناشناس بود. اولش خواستم جواب ندم؛ اما شاید کسی کار مهمی داره. دکمه اتصال رو لمس کردم. _بله بفرمایید. _سلام خانم مرادی. حسنی هستم؛ معلم آموزشگاه. به خاطر آوردین؟ _ بله. خوب هستین؟ _مرسی عزیزم راستش یه کمکی ازت می خواستم. _جانم؟ درخدمتم. _یه مشکلی برای من پیش اومده که مجبورم چند روزی برم کرمان. آقای ابراهیمی گفتن اگه یه معلم به جای خودم بزارم ایراد نداره. غیر از شما کسی به ذهنم نرسید که بتونه از عهده ی بچه های ترم بالایی بربیاد. می تونی این لطف رو در حقم بکنی؟ تردید داشتم ولی هم می تونستم کمکش کنم و هم تجربه خودم هم زیاد می شد. _ انشالله مشکلت زودتر حل بشه. باشه من فعلا جای شما می رم. لطف کنین لیست و دفتر رو بذارین پیش زهرا ازش می گیرم. _باشه عزیزم. برگردم حتما جبران می کنم. _این چه حرفیه وظیفست. _بااجازه من فعلا برم دیگه. _خدانگهدار. تماس رو که قطع کردم، یک جورایی خوشحال بودم؛ چون بیشتر وقتم صرف کلاس می شد و توی خونه نمی موندم. به طرف رهام رفتم و با صدای آروم صداش زدم. می دونستم که رهام هم مثل خودمه و با صدای بلند که بیدار بشه، سردرد می گیره. _رهام! بیا برو روی تخت بخواب. باصدای خماری جواب داد: باشه. به سمت کمد رفتم تا برای کلاس آماده بشم. مانتوی ساده و زرشکیم که سینه هاش و آستینش گیپور بود برداشتم و روی تخت گذاشتم. موهام رو شونه کردم و با تل بالا بردم. نمی خواستم حتی ذره ای از موهام بیرون باشه. لباس پوشیدم و روسریم رو به شکل لبنانی بستم. چادرم رو سرم کردم و وسایلم رو برداشتم.
  5. 36 امتیاز
    #پارت چهارم# برای خرید سفارشات مادرم، بعد از سر کردن آن چادر کذایی از خانه خارج شدم. در بین مسیر خانه تا مغازه، چشمانم را به زمین دوخته بودم تا با آدمی چشم در چشم نشوم. شاید از روبرو شدن با آن ها در هراس بودم! هم از زن شان و هم از مرد شان... به مغازه رسیدم، پدر گفته بود حق ندارم به چهره نا محرم نگاه کنم ، پس سر به زیر انداخته و منتظر بودم تا فروشنده وسایل موجود در لیست مادرم را تهیده کند. با قرار گرفتن کیسه های خرید مقابلم، گوشه ترین قسمت کارت اعتباری پدر را به سمت فروشنده گرفتم. پدر گفته بود نباید دستم به نا محرم برخورد کند ، حتی نُک انگشتانم ،و گرنه به گفته خودش آنها را قطع خواهد کرد! فروشنده رمز کارت را پرسید ، با سری پایین و صدایی آرام جوابش را دادم: -۲۶۴۷ پدر این را نیز گفته بود که غیر از موارد حیاتی، حق صحبت با نا محرم را نیز ندارم! از مردان و پسران برایم غولی ساخته بود که همیشه می کوشم نزدیک آنان نشوم! همیشه در فرار هستم از کسانی که پدرم منع کردشان! پدری که خودش هم جنس آنان است! فروشنده کارت را به سمتم کشید با انگشتان لرزان گوشه کارت را گرفتم و از دستش خارج کردم. بدون گفتن حرف دیگری کیسه های خرید را بلند کردم و از مغازه خارج شدم. وزن خرید ها کمی زیاد بود! حداقل برای منی که قدم ۱۶۲ سانتی متر و وزنم نهایتا به ۵۰ کیلو می رسید ، سنگین بودند. سنگینی شان به حدی بود که هنگام قدم برداشتن، همراه با کیسه ها جلو و عقب می شدم. نور آفتاب گرما بخش فضا بود. اشعه هایش حتی صورت زیر انداخته ی مرا نیز گرما می بخشید. صدای شخصی نظرم را جلب کرد اما جرات بلند کردم سرم را نداشتم. -سلام خانوم. اگه خرید ها سنگینه بدین من میارم! قلبم همانند گنجشکی شروع به تپیدن کرد ! دستانم یخ زد...رنگ از رخم پرید ... ترس در دلم لانه کرد... استرس سرتاسر وجود م را فرا گرفت! اگر محمد یا پدر می دیدند چه می شد؟! از صدایش مشخص بود فرد جوانی است. تردید را جایز ندانستم و با لحن لزران پاسخ دادم: -ن...ه نه ، خودم می برم ! خواستم قدم تند کنم و از آن شخص دور شوم که دستان تنومندش بر کیسه ها چنگ انداخت! برا ثانیه ای روح از تنم جدا شد و با ترس قدمی به عقب نهادم. قلبم با سرعت هزار در حال تپیدن بود و هر لحظه هراس از ایستادن اش داشتم. برای لحظه ای نگاهم را بلند کردم و به او نگریستم ، خیلی سریع سرم را زیر انداختم .شاید اصلا تصویر واضحی از اورا مشاهده نکردماز و او نیز متوجه بلند کردن سرم نشده بود. صدای پسرکی که موهای کوتاه شده اش ، نشان از سرباز بودنش می داد بلند شد. -تعارف می کنید؟! شما بفرمایید من خودم میارمشون. ترس هر لحظه بیشتر به دلم چنگ می کشید ، اگر پدر می دید چه می شد؟! آیا باور می کرد قصد این پسرک کمک بوده؟! به خودم آمدم و دیدم مدت زیادی است در وسط کوچه ایستاده ایم . جرات نگاه کردن به آن پسر را نداشتم چه برسد به پس گرفتن خرید هایم! تا کسی مرا ندیده است به سمت خانه قدم تند کردم. دست هایم را مشت کردم تا لرزش خفیف شان مشخص نشود. آن پسرک هم دنبالم راه گرفت. به خانه رسیدیم ، خرید ها را بر پله اول جلوی خانه گذاشت و با قدم های سریع از من دور شد. به اطراف م نگاه کردم. کوچه باریکی بود که در ابتدای کوچه مغازه قرار داشت و تقریبا چهار خانه جلوتر خانه ما! کلیدم را بیرون آوردم و به در انداختم. هنوز در وجود م سرما و لرزش که نشانگر استرس شدید بود؛ وجود داشت . در را باز کردم و خرید ها را به داخل خانه انتقال دادم. خواستم در را ببندم که پایی در مقابلش قرار گرفت و مانع از بسته شدن ، در شد. با دیدن کفش های پدر به معنای واقعی داری فانی را وداع گفتم! نفسم بند آمد و رنگم همانند گچ دیوار سفید شد! پدر در را به سمت جلو هل داد که باعث عقب رفتن جسم بی جانم شد! دستانم همچون مِیتی سرد بودند! نکند مرا دیده بود؟
  6. 35 امتیاز
    روزمون مبارک دخیاااااا ✌❤ @maew._.tz @zhrw._.ms @P.A @S.H @Helen @maryam78 @bebarbaoon @bebarbaroon @Mhdis.Mhp @یارا @fatemeh @fatemeh_5656 @nmasoomeh @meli.km @ihawni @Hana_m @AIDA-9669 @Zeynab29 @Bahareh @Hasti81 @PEGAH@unknown_ @atena_tf @m.asayesh @زهراتیموری @R.A.H.A @Elham_kamy @aty.s @fateme_00 @M@hta @Fateme00 @mina_t81 @selin _m @S O-O M @N!kta# @hani200382 @N.a25 @زهرایزدانی @fereshteh98 @...🌹 @Sana-h @kosaramani @Lilic @فاطمه شبان @ftm-tzk @عارفه حمزه اگر کسی رو جا انداختم معذرت می خوام . دیگه حضور ذهن نداشتم . خودتون تو کامنتا حضورتون رو اعلام کنید 😓😁 پ ن : یه سلامم بکنیم به اون پسرایی که ابرو بر می دارن ... روز شما هم مبارک
  7. 35 امتیاز
    #پارت سوم# زیباترین بخش ظاهر م موهایم است که از دیدگان همه، حتی پدر و برادرم پنهان مانده است. آبشاری بلند به رنگ خرمایی که تنها گاهی به چشم مادرم آمده اند. با صدای بحث پدر و مادر، متوجه شدم پدرم درحال بازگو کردن ، اتفاقات دقایق قبل برای مادرم است. اتفاقی که من در آن نقشی نداشتم. اما در دادگاه پدرم من همیشه محکوم بودم! با خوردن ضربات پی در پی به در اتاق ، ناخود آگاه در جایم نشستم. مادرم بود که گویی قصدش از ضربات وارد شدن به دریچه تنهایی هایم نبود و تنها می خواست وجود وحشت کرده ام که در انزوای خویش به سر می برد را بترساند! صدای فریادش در گوش هایم طنین انداز شد: -دختره ی عوضی! آبروی من رو می بری؟ سی سال تو این محل زندگی کردم کسی ازم بی آبرویی ندید اون وقت توی بی همه چیز با پسر های محل تیک می زنی؟ هــــــــان؟ اشک هایم برای دفعات بی شمار مقاومتاش را از دست دادند و بر گونه هام جاری شدند! من با پسر محله تیک بزنم؟! منی که از فرط کمبود اعتماد به نفس، وقتی پسری را می دیدم از دست هایم شروع به لرزیدن می کند؟! منی که از جلوی هر آدم چه مونث چه مز ذکر عبور می کنم استرس به خونم تزریق می شود؟! منی که از خجالت نتوانستم در برابر آن پسر مقاومت کنم؟! حرف های نابود کننده مادر همچنان مثل پتک بر ذهنم کوبیده می شد. -شوهر می خوای؟! به خودم بگو چرا آبرو ریزی می کنی بی شرف؟! چرا آبروم رو می بری؟! هـــا؟ بابات گفته بود نباید دختر رو توی خونه نگه داشت ، منه خر دلم برات سوخت! منتظر باش از شرت راحت شم! حالا که سر و گوشت می جنبه خودم شوهرت می دم ... من مایه ننگ توی خونم نگه نمی دارم! اشک هایم با شدت بیشتری رها شدند و گونه های سردم را گرما بخشیدند! حرف هایی که در این روز ها می شنیدم، روح کوچک را نابود می ساخت ! مگر من چند سال سن داشتم که آنها به فکر شوهر ، برایم بودند؟! کدام دختر هفده ساله ای برای کار های نکرده محکوم می شود؟! کدامشان با بی رحمی و بی منطقی از خانواده شان طرد گشته اند؟! کدامشان برای اشتباه مرتکب نشده سرزنش شده اند ؟! کدام یک از آن ها، از نظر خانواده شان مذهب یعنی خفه کردن دختر؟! قلبم درد داشت! درد داشت که چرا هم خون هایم باید این گونه، با من رفتار کنند. مگر چه کرده ام؟! خلاف شرع انجام داده ام؟! منی که تنها راه خارج شدنم از خانه، مدرسه و گه گاه خرید خانه بود، مایه ننگ خانواده ام بودم؟! منی که تا به حال بدون آن کفن سیاه قدم بیرون نگذاشته ام... منی که حتی تاب نگاه کردن به چشمان برادرم را ندارم... منی که دارم تاوان دختر بودنم را پس می دهم... تاوان ناموس بودنم را... فریاد های مادر همچنان ادامه داشت اما گوش هایم دیگر توان شنیدن تهمت هایش را نداشت! کَر شده بودم و به زمین مقابلم چشم دوخته ام! صدای فریاد پدر بلند تر از جیغ های مادرم بود و باعث شد گوش هایم دوباره شنوایی شان را به دست بگیرند. بابا:-ســـاکت شو زن!حالا همسایه ها می گن چی شده زنه داره جیغ می کشه!صدات رو ببر دیگه! گریه کردنم دیگر دست خودم نبود!توانایی کنترل آن قطره های سرکش را نداشتم! دلم می سوزد!وقتی در مدرسه می دیدم دخترانی که با افتخار از لیست پسرانی که با آنها دوست بوده اند می گویند دلم می گیرد؛نمی گویم کارشان درس است اما... اما مگر آن ها پدر و مادر ندارند؟! مگر آن ها نیز ناموس پدر و برادرشان نیستند؟ ایا آنها نیز مایه ننگ خوانده می شوند؟! مگر دین آنها اسلام نیست؟!پس چرا موهاشان را در معرض دید قرار می دهند؟!چرا پدر آنها نمی گوید تنها گِردی صورتت حق دیده شدن دارد؟! چرا مادر انها چادر سرشان نمی کشد؟! چرا؟! مگر من چه چیزیم از آنها کمتر است؟!چرا باید برای اشتباه نکرده مجازات شوم؟! گذاشتم اتفاق دقایق قبل بر صفحه ذهنم، نمایش داده شود:
  8. 34 امتیاز
    نام رمان: لیلی سر به هوا نویسنده: aty.s کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه ساعات پارت گذاری: نامعلوم هدف:من اگر بخوام توی زندگیم موفق باشم حتما نباید اونجوری به زندگی نگاه کنم که تو نگاه می‌کنی. خلاصه: دختری ساده که در میان دست و پنجه نرم کردن با مشکلاتش، لیلی یک مرد می شود. زمان می گذرد و دخترک همچنان لیلی اوست. لیلی بی حواسی که برای دیده شدن توسط او، هرکاری می کند. هر چه می گذرد لیلی عاشق تر و سر به هواتر می شود و او بی حواس تر...
  9. 34 امتیاز
    پارت 5 سرخیابون ایستادم تا تاکسی بگیرم.سوار که شدم، راننده تاکسی از هر دری صحبت می کرد. با اینکه اعصاب درست درمونی نداشتم اما با لبخندی حفظ ظاهر کرده بودم و با کلافگی به حرف هاش گوش می دادم. کرایه رو به راننده دادم و گفتم: کمی جلوتر پیاده می شم. در رو آروم بستم که داد راننده در نیاد. چادرم رو جمع کردم و داخل کتابخونه رفتم. _سلام ببخشید اومدم کارتم رو بگیرم. _ثبت نام کردین یا برای تمدید؟ _تمدید کردم. یک ماهی می شه کارتم اینجاست. _بیا عزیزم. توی این فایل ها دنبال اسمت بگرد. کارت هایی که با فامیلی «م» شروع می شدند و دونه دونه ورق می زدم، که به اسم «میلاد مرادی» رسیدم. با تعجب و کمی خوشحالی عکس کارت رو نگاه کردم. نمی دونم چرا، اما خوشحالی توصیف نشدنی رو توی وجودم احساس می کردم. با نگاه خیره ی مسئول کتابخونه، به خودم اومدم و دنبال کارت خودم گشتم. به طرفم اومد و گفت: بذار کمکت کنم. کارت هارو به دستش دادم و پرسید: اسمت؟ _رها مرادی. _با آقای علی مرادی نسبتی داری؟ _ بله. پسرعموی پدرم هستن. _بفرما اینم کارتت. _ ممنون داشتم می رفتم که پسربچه ای جلو در، کارتی بهم داد. بدون نگاه کردن، توی کیفم گذاشتم. راه کتابخونه تا آموزشگاه زیاد نبود. جلوی دفتر امام جمعه تعدادی روحانی، امام جماعت شهرستان و پسرعموی بابام ایستاده بودن و صحبت می کردن. نگاه پسرعمو رو که روی خودم دیدم سلام و ظهربخیری گفتم. که همگی جوابم رو دادن چون می شناختنم. _رهاخانوم یه لحظه میایین؟ صدای میلاد پسر پسرعموی پدرم بود که بازم ذوقی توی دلم به وجود آورد.سری تکون دادم و به سمت دفتر حرکت کردم. _سلام خوب هستین؟ خانواده خوبن؟ _ممنون. _قرار بود خانم درویشی به شما و خانم جهانی خبر بدن. نمی دونم خبردادن یا نه اما قراره برای بچه هایی که با مادراشون به نماز جمعه میان، مهد کودکی ترتیب بدیم و برای اینکار از شما و خانم های اتحادیه کمک می خواییم. شما می تونین این مسئولیت رو قبول کنین؟ _بله حتما. فقط من الان باید برم کلاس دارم. _ پنج شنبه ساعت 11 مسجد باشین لطفا. _چشم. به خانم جهانی هم بگم؟ _خانم درویشی خبر می دن. _ممنون خدانگهدار. _خداحافظ از دفتر بیرون اومدم. دستم رو روی قلبم گذاشتم. نفس عمیقی کشیدم و بعد از آروم شدن به راه افتادم. یعنی پنج شنبه خودش هم می اومد؟
  10. 34 امتیاز
    #پارت پنجم# مردمک چشمانم در سیاهی چشمان پدر، سو سو می کردند. دستانم سرد تر از همیشه بود. با دیدن گره، میان ابروان پر پشت پدر دلم همچون آب روان، پایین ریخت. خواستم ماجرا را از چشمان سردش بخوانم اما با گرمای سوزناکی بر گونه گرم شده از اشکم، چشمانم نای دیدن را از دست دادند! جسم نحیفم بر زمین پخش شد و این کفش های محکم و خاک خورده پدر بود، که مرا نوازش می کرد! دستانم را بر صورتم نهاده بودم تا ضربات بی رحمی هایش چهره ام را زخم نزند! تا در مدرسه میان دوستانم شرمسار نباشم و مجبور به پاسخ گویی به معاونین مدرسه نباشم! بعد از گذشت نمی دانم چند دقیقه دست کشید! بلا خره قصد کرد به کفش های چرمی -اش کمی تنفس بدهد! بلا خره نوازش های دردناک -اش بر جسم کوچکم تمام شد. جرات نداشتم سر بلند کنم و به بی رحمی هایش نگاه کنم. صدای فریاد ش سکوت خفقان آور میا نمان را گسست. بابا:-بلــــند شو‌! نگاه خسته و دردناک م را در شب چشم هایش دوختم و بی حال در جایم ثابت ماندم! صدای فریاد اش دوباره بر دلم چنگ انداخت! بابا:-بلند شو بهــــت میگم! دستان لرزانم را بر بدنم، تکیه گاهی قرار دادم و درجایم نیم خیر شدم. چیزی نگذشت که دوباره بر زمین افتادم! سرم را بلند کردم و به اویی نگریستم که انگار هیچ مهر پدر بودن ، در دلش نبود! لب های لرزان از بغضم را گشودم و زمزمه وار گفتم : -نمی تونم! دست بر زیر بازویم انداخت و مرا به سمت بالا کشید! درد در تمام یاخته های وجود م رخنه کرد و موجب شد جنگل چشمانم را فرو ببندم! هم زمان با چشم هایم دریچه گوش هایم نیز بسته شد. نمی فهمیدم چه می گوید، چه می کند! فقط وقتی چشمانم را گشودم در مقابلش ایستاده بودم و باز هم دستان تنومند ش بود که با فرود آمدن بر گونه ام، قدرت شان را ثابت کردند! توهین هایش شروع شد و این من بودم که به سمت اتاق آمدم... با تکان دادن پی در پی سرم، سعی کردم به زمان حال برگردم و این من بودم که خود را کز کرده بر گوشه اتاق کوچکم یافتم. نگاهم را برای لحظه ای به ان توده ی سیاه، مچاله شده بر گوشه دیوار دوختم. این پارچه سیاه رنگ چیست؟! چیزی که شاید ۹سال است، گریبان مرا گرفته و مرا در هر مکان، در خود دفن کرده است. باخود می اندیشم تمام آدم ها همچون من از آن نفرت دارند؟! برای آنها نیز به زور بر سرشان، سرپوش شده است؟! آیا واقعاً لایق نفرتی است که در وجود م موج می زند؟! شاید نه... شاید لایق -اش نیست! با اینکه از او متنفر بودم اما هنگامی که وجود م را به آغوش -اش می سپارم آرامش می گیرم و حتی احساس امنیت می کنم! و اما باز هم این اجبار ها هستند که نقاب نفرت را بر چهره آرامش می زنند!
  11. 34 امتیاز
    #پارت دوم# تقریبا اواسط مرداد ماه و هوا در اوج گرمای خویش، بود! گرمم بود. احساس می کردم در آن لباس با آستین های بلند در حال خفه شدن هستم. فکری در ذهنم نقش بست؛ با لب های خندان به سمت چرخ خیاطی مادرم رفتم و قیچی را ، در زیر بلوز م پنهان و به اتاقم باز گشتم. در کمد کوچکم را گشودم و یکی از پیراهن های بلندم را بیرون آوردم. بر کف اتاق نشستم و مشغول به کاری شدم که نمی دانستم چه عاقبتی برایم خواهد داشت. مادرم در آشپز خانه مشغول پخت و پز بود و پدرم همراه بردارم، به مسجد رفته بودند تا نماز را به جماعت اقامه کنند. بعد از اتمام کارم ، با ذوق لباسم را تعویض کردم. به بازو های لاغرم که از آستین های کوتاه شده ی لباس بیرون آمده بودند نگاه کردم . احساس خوبی داشتم. احساسی که در خیالاتم نامش آزادی نهادینه شده بود. با خوشی وصف نا پذیری از اتاق خارج شدم تا کار دستی ام را به مادرم نشان دهم. سبز چشمانم می خندید ، همچنین لبخند بر لبان کوچک و سرخم هویدا بود. وارد پذیرایی شدم که با چشمان خسته مادرم ، که هم رنگ جنگل چشم های خودم بود مواجه شدم. چروک های ریز و درشت بر بستر صورت گردش حاکی از آن بود که کم کم دارد پا در دوران میان سالی می گذارد. نگاهش به بازوان لختم افتاد و در کثری از ثانیه ابروان نازکش یک دیگر را به آغوش کشیدند. این صدای فریاد خشم ناکش بود که اجازه فکر کردن را از من ربود : -چه غلطی کردی دختره خیره سر؟! این چه بلاییِ سر لباست اوردی؟!من تو این خونه پسر مجرد دارم سلیطه! با این کارت می خوای پسرم رو منحرف کنی، هــــان؟! زود برو این آشغال رو از تنت در بیا ببینم! لبخند بر لبانم خشک شد! انتظار چنین بر خوردی را نداشتم. در مخیلاتم اصلا انتظار چنین برخوردی از جانب مادرم نمی رفت! پسر مجرد اش! محمد! برادرم! من قصد انحراف اورا داشتم؟! با لباسی که همه دختر ها به تن می کنند؟! منی که حتی با هفده سال سن ، در موارد انگشت شمار به چشمان برادرم نگاه کردم، قصد منحرف کردنش را داشتم ؟! بغض بی رحمانه به گلویم چنگ انداخت. سخت بود درک این حرف ها برای منی که تنها هفده سالم بود! دست به دور بازوانم انداخت و مرا به سمت اتاقم کشید. صدای چرخش کلید ، در باعث شد چشمانم را به آن سمت بدوزم. پدر همراه با محمد وارد خانه شد. نگاه پدر به سمت ما کشیده شد و به ثانیه نکشد که چهره اش را سرخی در بر گرفت. محمد رد نگاه پدر را دنبال کرد و به من رسید ، به سرعت سرش را به زیر انداخت و نگاهش را از منی که خواهرش بودم دزدید! مادر با تکون های محکمی مرا بر کف اتاق پرت کرد و بلافاصله در اتاق را بهم کوبید. صدای پچ پچ ها نشانگر این بود ، مادرم سعی در آرام کردن پدر دارد! پدری که با تعصب بی جایش دارد حالم را از دین بهم می زند! از خودم حالم بهم می خورد که مجبور به تحمل این اوضاع هستم. آخر کجایِ اسلام گفته ، است دختر حق پوشیدن لباس راحتی در منزلش را ندارد! کجای اسلام دیده شدن دستان خواهر توسط برادر را حرام کرده است؟! آن روز آخرین باری بود که لباسی با آستین های کوتاه بر تن کردم! برای چندمین بار سعی کردم فکرم را از اتفاقاتی که یادشان موجب رنجشم می شود دور کنم. بر قالیچه کهنه اتاقم دراز کشیدم و دست هایم را بر پهنایِ صورتم گذاشتم. از لحاظ زیبایی چیزی کم نداشتم، اما این زیبایی ظاهر را نمی خواستم! چشمانی کشیده به رنگ سبز که یادگاری از جانب مادرم بود ابروانی پر پشت، به رنگ مشکی که ارثیه پدری ام محسوب می شد. لبانی غنچه گون و دماغ کوچک ،قلمی!
  12. 32 امتیاز
    #پارت ششم# دوباره نگاهم اسیر سیاهی پارچه شد! سیاهی که با پوشیدن -اش من را در بر می گرد و من را در حصار تاریکی خویش فرو می برد. اما... چرا این اما های مزاحم دست از سرم بر نمی دارند؟!گذاشتم صدای سکوت این اما نیز بر قالب ذهنم نمایش داده شود... اما وقتی مرا درون سیاهی خود اسیر می کند و مرا به اغوش می کشد، مرا از نگاه های هرز پاک نگه می دارد. نگاه هایی که شاید من متوجه شان نشوم اما... سرم درد می کرد! اصلا دوست نداشتم گوش به اما های ذهنم بسپارم. چون اجبار ها گوش مرا کر کرده اند! اگر مادرم چادر را به جسم و روحم تحمیل نمی کرد، من به سمتش نمی رفتم؟! می رفتم! می دانم که هر دختری دور ماندن از خطر ها را با تمام وجود آرزو دارد. اما همه می دانند که انسان ها از انجام کاری از اجبار و با زور نهاده شده برسرشان مخالفند! طبیعت انسان چنین است. پس... صدای کوبیده شدن در اتاق مانع از رشد افکار جدید، در ذهنم را صادر کرد. در گشوده شد و مادر میان چهار چوب های کهنه و رنگ و رفته، اندم پرش را میان دامن مشکی بلند و لباسی آستین دار همانند من به نمایش گذاشت. اخم های باریکش همچنان در هم فرو رفته و انگار قصد رهایی یک دیگر را نداشتند. نگاه پر خشمش را به نگاه غمگینم سوق داد.نگاهی که مهر مادرانه هایش، سالهاست خاک می خورد! اما تنها برای من! برای آفتاب! ‌برای دختری که ناخواسته پا میان دخترانه ها گذاشت و در حسرت است که چرا، خدایش نیز همراهش نبود! در حسرت است که چرا او پسر نبوده و نیست؟! اگر پسر بود قطعا این تهمت ها و توهین ها نثارش نمی شد! محمد را برای خودم مثال میزنم. او یک پسر است، احترام دارد، چرا؟ چون به قول بعضی ها غرور دارد! از خانه بیرون می رود، درست است. مرد است،مرد برای بیرون از خانه است اما چه می شد اگر کمی،من نیز بیرون باشم؟! نمی شود! چرا؟! چون پدر و برادرم تعصب دارند! به قولی غیرت دارند. من دخترم! ناموسم! یعنی چه‌؟! یعنی آنها خود را مالک روح و جسم من می دانند! با صدای مادر رشته افکارم که این روز ها بیش از حد بافته می شد، گسست! -به فکر جهازم برات. تا وقتی پولش جور بشه مهمون مایی، اما با اولین خاستگار عقدت می کنم و مایه ننگت رو از خونم پاک می کنم! باز با همان نام خوانده شدم! مایه ننگ! چرا؟! مگر تن به اجبار هایشان نداده ام؟! مگر چادر بر سر نکشیدم؟! مگر سر به زیر نینداخته ام؟مگر بر حرفشان حرف زده ام؟ چرا دلم می خواست جوابش را بدهم؟! چرا بغضی مثل خورده، دارد وجودم را می خورد؟! چرا زبانم قفل شده است؟! اگر تهدید نباشد چه؟! انوقت باید چه کنم؟! چکار می توانم انجام دهم؟! منی که جرعت حرف زدن را حتی ندارم...
  13. 32 امتیاز
    #پارت اول# نگاهم را که نفرت از آن می چکید، به شب سیاه چشمان پدرم دوختم.مرا رنجانده بود،بار اولش نبود اما دل کوچکم رنجیده بود از آن دو گوی سیاه! از آن دستانی که با بی رحمی بر صورتم سیلی کوبانده بود! بغض به گلویم چنگ می اندازد. چشمانم را به زمین می دوزم تا بلکه بتوانم جلوی ریزش اشک هایم را بگیرم. لب می زنم در برابر پدری که اجبار هایش وجودم را دارد به تاراج می بَرد: -بابا...به خدا داری اشتباه می کنی...من...من گفتم کمک نمی خوام اما از دستم کشید کیسه ها رو...بابا به جون هرکی می پرستی قسم من بی تقصیرم... اما این سیلی دومی بود که از جانب پدرم، بر گونه ام نواخته شد و آنها را نوازش کرد! صدای فریادش ، زخمی بر روح خسته ام کشید. روحی که دیگر نایی برای نفس کشیدن در جسم ش نمانده است. بابا:-خفــه شو آفتاب...صدات رو ببر و لال شو! معلوم نیست چه گهی خوردی که پسر مردم مجبور شده بیاد کمکت! دیگه حق نداری از خونه بیرون بری!گمشــو تو اتاقت دختره ... به سمت اتاقم پر کشیدم تا نشنوم آن توهین هایی را که حقم نبود. گناه من چیست؟! از زمانی که خودم را در این جهان بی رنگ شناخته ام، اسیر کفنی به رنگ سیاه بوده ام. کفنی که مردم او را چــادر می خوانند! چادری که به اجبار بر سرم کشیده شد و حق اعتراض را از من ربودند. مادرم...پدرم...برادرم...تنها چیزی که با تامل بر اسم هایشان در ذهن کوچکم نقش می بندد اجبار است و اجبار! خاطراتم از پدر و مادرم توهین است، کبودی هایی است که به ناحق رنگ کبود بر چهره خویشگرفته اند. برادرم چه؟! ایا اصلا وجودی دارد؟ برداری که تا کنون یک بار حتی دستانش را لمس نکرده ام... نگاهی کوتاه و گذرا به اطرافم می اندازم. اتاقی ساده و کوچک، دیوار هایی گچی که بستر شان ترک ترک شده است. فرش کهنه ای در کف اتاق پهن است و سرمای زمین را به آغوش کشیده است. کمدی چوبی و رنگ و رو رفته نیز در گوشه اتاق جا خوش نموده است. خبری از تخت خواب و وسایل زینت بخش برای اتاقم نیست! اما چرا؟! به یاد دارم زمانی که به خاطر خرید تخت برای برادر بزرگم ، محمد به سمساری رفته بودیم. مادرم در گوش پدرم نجوا کرد تخت کوچکی نیز برای من بخرند؛ خوشی در دل کوچکم رخنه کرد اما با سخنان پدرم خطاب به مادرم ، دلم هزار تکه شد و قلب کوچکم شکست: -دختر که قرار نیست تا اخر عمرش پیش ما بمونه ، نهایتا تا یکی دو سال دیگه پیش خودمون نگهش می دارم پس ارزش خرج کردن رو نداره! آن روز بود که درک کردم معنی دل شکستن چیست! معنی نادیده گرفته شدن را آن روز فهمیدم ! معنی رنجیدن از پدرم در آن روز و شاید روز های قبل در ذهنم ملکه شد. پدری که با وجود توهین هایش دوستش دارم! با وجود نفرتی که از او در دلم ریشه دوانده هنوز هم عاشقانه می پرستمش ! منی که شاید تنها زحمتم برای آنها خرج خورد و خوراک و پوشاکم بود! برای رهایی از این افکار که تنها تاثیر شان این است که رنگ غم انگیز درد را بر سینه ام نقاشی می کنند. سری تکان دادم و با خشم چادرم را از سر کشیدم. با عصبانیت او را به گوشه ترین قسمت اتاق پرتاب کردم! مانتوی بلند مشکی که بلندنایش تا مچ پایم بود را از تن خارج کردم و شلوار گشادم را با شلواری گشاد تر ، مخصوص خانه تعویض کردم. دستم را به پیراهن گشادم که بلندی آستین هایش ، انگشت های لاغر م را در بر گرفته بود ؛کشیدم. تنها پوشش خانگی ام همین گشادی بود و بس! حتی در اوج تابستان نیز بـــاید این گونه لباس بپوشم. کلمه باید چندین بار در مغزم زنگ خورد و مرا یاد آن روزی انداخت که برای ، اولین بار، لباسی با آستین های کوتاه بر تن کردم!
  14. 31 امتیاز
    نام داستان: بارش آفتاب نویسنده : n.a25 ژانر: اجتماعی ،غمگین ،عاشقانه هدف :سرگرمی خلاصه: دختری که در یک خانواده مذهبی دیده به جهان گشوده! خانواده ای که ، سخت گیری هایی بر او اعمال می کنند که شاید اورا دل زده کرده ، است. دل زده از دین! از اسلام ، و شاید از خــدا! دختری که در پس این اجبار ها دست به کار هایی می زند که... مقدمه: آسمان را غم گرفته؛ بود... ابر های سفید و سیاه یک دیگر را در آغوش کشیده بودند! در اوج سرمای تاریکی شان ، آفتاب طلوع کرد... اما آسمان روشن نشد! بلکه قلب سپید آسمان با آمدنش سیاه شد! آفتاب چشم هایش را بست بر روی نور و گرما... سیاه شد؛ سرد شد ؛ حتی بد تر از ابر ها... در دل آسمان چنین هک شد در آن روز سیاه: *بارش آفتاب* نقد و معرفی: بارش-افتاب-نقد
  15. 30 امتیاز
    نمی دونم آتش رمان من زیاد واقعیه یا قلم من افتضاحه؟! بدیش اینه آتش رمان من تو این کشور زیادن و دقیقا از همین مقدار حمایت و استقبال برخوردار میشن! برام سخته بعد حدود دو سه هفته پر از سختی امتحان بیام سایت و ببینم کل پارت هایی که گذاشتم فقط دو تا لایک خوردن و هیچ نقدی هم ندارن. سخته اینکه بفهمم هم نوع های من حتی توی داستان هم جذابیت ندارن مثل توی واقعیتشون. اوایل که می خواستم داستانو شروع کنم؛ یکی از دوستام بهم گفت: داستان و نوع نوشتنت قشنگه ها، ولی چون شخصیت اصلی داستانت مشکل بینایی داره خوشم نمیاد! اون روز به این حرفش و سطحی نگر بودنش خندیدم ولی الان که می بینم، بهش حق می دم. هیچ ناقص جسمی ای برای هیچ کس حتی توی داستان جذابیت نداره! حتی اگه اون شخصیت یه نابغه باشه، حتی اگه اون شخصیت یه دختر موفق و مستعد و مستقل باشه، حتی اگه این شخصیت توجه یه پسر بینا رو جذب خودش کرده باشه. فکر می کردم توی دنیای مجازی هم، مثل دنیای واقعی "استثناها" تو چشم باشن. ولی خب باز هم اشتباه فکر کردم. اما یه چیزی بگم؟ من به آتش حسودیم می شه. می دونین چرا؟ چون اون حداقل مثل من و خیلی ها شبیه به من مورد ترحم آدم ها قرار نگرفت. ولی براش دلم می سوزه... اگه گفتین چرا؟ چون اگه آریا نبود قطعا اونم ترحم برانگیز می شد. هه چه باحال...نه؟! به لوح و قلم قسم؛ این آخرین باریه که رمانمو تبلیغ می کنم. هرچند می دونم من برای این سایت و آدم هاش چندان مهم نیستم که وقت بذارن و وضعیتمو بخونن... اما خب من آخرین تلاشمو هم می کنم و بعدش کنار می ایستم و فقط می نویسم... خلاصه: آتش دختر شاداب و سرحالی که از بچگی کم بینا بوده ولی به خوبی تونسته با این موضوع کنار بیاد اما دست سرنوشت اونو وارد یه مرحله جدیدی از زندگی می کنه که پستی بلندی های زیادی توش داره. مقدمه: نمی دانم چه در نگاهم می بینی که این گونه از دل بی تابم دل می بری اما این را خوب می دانم که آتش نگاهم چگونه دل سرد تو را گرم می کند فقط خواهشی کوچک از تو دارم هیچوقت نگذار آتش نگاهم خاموش شود زیرا فروغ این زندگی فقط و فقط در چشمان من است و بس لینک رمان https://forum.98iia.com/topic/2905-رمان-آتش-نگاهتmaryam78/ من شاید رمان همه رو نخونم ولی همون اندازه ای رو هم که می خونم، واقعی می خونم.... الکی لایک نمی کنم و براشون وقت می ذارم و درآخر نقد می کنم.
  16. 30 امتیاز
    مقدمه: همه ی داشته های من تو را برای همه ی شب های بی مهتاب برای کوچه های پر از سکوت برای دشت های بی گل برای دریاهای خشک شده برای آسمان های بی باران و برای همه ی چیزهایی که باید باشد و نیست می خواهم چون وقتی تو هستی همه چیز هست و جبران همه ی نبودن های منی
  17. 29 امتیاز
    من از میان واژه‌های زلال « دوستی » را برگزیده‌ام، آن‌ جا که برف‌ های تنهایی آب می‌ شوند در صدای تابستانی یک دوست…
  18. 29 امتیاز
    رسم رفاقـــــــــــت اینه که با رفیـــــق پیر شــــــــــــى نه اینکه وســـــــــــط راه از رفیـــــق سیر شـــــــــــــى *** بهترین رفقیم که ، همه خوشبختم رو مدیوشنم هست ( @P.A) عزیز تر هام؛ تو سایت 3 نفر هستند که عاشقشونم ♥♥ @nmasoomeh @Yasi.. @N.a25 حالا داداش گلم تو سایت که فقط یک نفره اونم : @Ali_He *** شیطون ترین دوستم که فقط میگه پروفم خوبه : @mina_t81 مهربون ترین دوستم : @عارفه حمزه با صداقت ترین دوست ها که الان یکش باهام قهره : @PEGAH @aty.s بامزه ترین و باحال ترین : @No Name_66 خیلی دوستون دارم عزیزان من ♥♥
  19. 28 امتیاز
    امروز دقیقا یکساله که عضو سایت شدم و یه نویسنده هستم روز اولی که اومدم اینجا هیچی بلد نبودم و کلی تاپیک ب رمان اولم پرستار عاشق زدم 😂😂😂با گذشت زمان کار با انجمن رو یاد گرفتم و کم کم با کاربرا اشنا شدم چند ماهی گذشت تا گرافیست شدم و با بچه های گرافیست همکاری کردم که بدون شک ی خانواده جدا و دوست داشتنی هستن برام روز های خوبی گذشت تا رسیدم ب اینجا و شدم مدیر و خیلی ممنون از کسانی ک من رو لایق این دونستن با خیلیاتون اشنا هستم و خیلی خوشحالم ک دارمتون خانواده ی بزرگ نودهشتیا بدون شک یکی از بهتریناس من از اینجا و از شماها خیلی چیزا یاد گرفتم و خوشحالم ک اینجا هستم عاشق همتونم امیدوارم با گذر زمان خانوادمون پرجمعیت تر بشه @f.sh.82 از اولین کسانی ک باهاشون اشناشدم @mahsa @maew._.tz @Bahareh @meli.km @zhrw._.ms عشقای من ک خیلی همراهیم کردن @عادي سمانه ی عزیزم ک خیلی حمایتم کرد @hopewriter313 کیمیای عزیزم ک جاش خیلی خالیه @Mah @ihawni @Hana_m @hani200382 @_Niloofar_ @Fatima123 @saniw @Hengameh.b @Raha820 @shell_s.h @Nafas.. تیم گرافیست عزیزم ک عاشقشونم خیلی زحمت میکشید عزیزانم ممنونم @Giiilass گیلاس خوشمزه من @Fateme00 @fatemeh_5656 فاطمه های مهربونم @پرند پروین قشنگم @Elham_kamy صورتیای قشنگم @PEGAH @عارفه حمزه @yasi پلیس قشنگم مریم قشنگم @mar._.a @M@hta @زهراتیموری @mench همکارای عزیزم و بقیه @AIDA-9669 @nmasoomeh @P.A @nima.slm00 @N.a25 @Zeynab29 @Hasti @narjes @زهرایزدانی @Venom._ @heleen و تشکر ویژه از ادمینمون @m اگر کسی از قلم افتاده ببخشید دیگه چیزی یادم نیومد تگ کنم ولی عاشق همتونم خوشحالم ک میشناسمتون
  20. 28 امتیاز
    #پارت هفتم# لبان سرخم لرزش را به اوج رسانده بودند، دندان هایم قصد خورد کردن دیگری را داشتند! بغض نهفته درون سینه ام قصد فروکش، کردن را نداشت! می دانم هدف -اش چیست! می خواهد مرا خفه کند! اما چرا؟! مگر چه هیزم تری به آن فروخته ام که قصد قتل ام را کرده است؟! چشمان خیسم‌، خیس تر از هر زمانی بود و بارششان طوفانی شده، بود! دهانم را گشودم که مقابلش با ایستم اما... اما نگاهم اسیر چشمان سبزش شد! از این نگاه چه می خواستم؟! میخواستم هنگامی که نگاه محتاجم را به چشمانش می دوزم، به جای نفرت، محبت در وجودم تزریق شود! می خواهم در اندوه ناک ترین زمان هایم، در آغوش بی مهرش فرو روم و گرم شوم از آن مادرانه هایی شاید درتنگنای وجودش نهفته،باشد! برای بار...به یاد ندارم ارغامی که از هزاران ها رد کرده اند! به چشمانش نگریستم و سرما به وجود یخ زده ام، منتقل شد! مگر می شود یک مادر، چنین بی عاطفه باشد که زجر کشیدن، تنها دخترکش را مقابل دیدگانش تماشا کند و برای کمک به اون لب نزند! نمی خواهم کمکش را...تنها...تنها خواسته ام این است که هر ثانیه وجودم را با حرف هایش، با زخم هایش! با نامادرانه هایش به تاراج نبرد! لب های یخ زده ام که همچون آتش در حال سوزش بودند، گشاده شدند و نام اویی را به زبان اوردند که هم جنسم بود! مادرم بود...هم دردم بود ...اما....نبود! -م..ا..ما..ن! به سمتم برگشت و باز هم آن گوی های بی احساسش را اسیر احساسات پر غمم کرد! لب هایش را گشود و با بی رحمی حال خرابم را زیر پاهایش، لگد کرد: -چه مرگته؟! چشمانم را از سرمای صدایش فرو بستم و اشک هایم را، با شدت بیشتری روانه گونه هایم کردم. در دنیای اندوه خودم محو شده بودم و اصلا متوجه مادری نشدم که، با نفرت رو از دخترکش، که درحال جان دادن و دست و پا زد میان برزخ حرف هایش بود،برگرداند و از اتاق خارج شد! صدای کوبیده شدن در اتاق باعث شد تکانی به جسم ضعیفم وارد شود! ترسو شده بودم! از آن پدر و مادری که مرا خلق کرده اند، می ترسیدم! از واقعیت بودن، حرف هاشان حراس داشتم! اخر من! افتابی که فهده سال سن داشت، از شوهر کردن چه می فهمدید؟!
  21. 28 امتیاز
    پارت 1 _شب بخیر ای آخرین امید من نذار تاریکی تو قلبت بشینه چشم هات رو به روی شب آروم ببند تا چشم های کوچیکت خواب ببینه می دونم خواب ستاره می بینی خنده هات برای من غریبه نیست با مداد نقره ای رو تن من همه آرزوهات رو بنویس تو سرزمین خواب تو بوی تنهایی و غربت نمیاد توی کوچه های سبز اون صدای پای محبت نمیاد فرصت موندن تو شهر خواب کمه چشمت رو به آسمون گره بزن چشمت رو بذار تو جاده های شب نشین شب بخیر ای آخرین امید من زن با تمام شدن لالایی بوسه ای آرام بر روی گونه ی دخترک معصوم و زیبایش زد.همان موقع مادرش عصا زنان با آن قد خمیده اش _که به خاطر کهولت سن بود_ وارد اتاق شد.با دستان لرزان و پر چین و چروکش صورت نرم و لطیف نوه اش را نوازش کرد.با صدای لرزان و آرام گفت: _خدایا!انگاری یه سیب رو از وسط به دو نیم تقسیم کردن.کاملا شبیه خودته! زن لبخند شیرینی زد و با لذت گفت: _هرچقدر که سنش بالا تر می ره،بیشتر داره شبیه من می شه. همان موقع دختر بچه ی ریز جثه ای با خنده ای زیبا و دلنشین وارد اتاق شد.خود را بر روی پا های مادرش پرتاب کرد و با مقداری حسادت کودکانه گفت: _مامان تو فقط الیکا رو دوست داری. زن لبخند زیبا و مهربانی زد و با لحنی شیطنت آمیز گفت: _الینا، مامان نکنه حسودیت می شه؟! چشمان دخترک گرد شدند و خواست اعتراض کند؛ که صدای آریا مانع شد: _اهل خونه کجایید که مرد خونه اومده! پس از اتمام حرفش آرام خندید.سکوت حاکم بر خانه را که دید، باز دوباره با صدای بلند گفت: _الناز بانو! الینا که با آمدن پدرش؛گویی تمام اتفاقات را فراموش کرده باشد،با سرعت از اتاق خارج شد. آریا با دیدن دخترکش ایستاد،دستانش را باز کرد و منتظر ماند که او را در آغوش بگیرد.زمانی که دخترک به پدرش رسید بدن نحیف و کوچکش را به دستان عضلانی و محکم پدرش سپرد.گویی زمان زیادیست که این پدر و دختر از یکدیگر جدا هستند! الناز و مادرش با لبخندی حاکی از رضایت قلبی به سمت آن پدر و دختر رفتند. الناز بلند خندید و با شیطنت گفت: _این پدر و دختر رو نگاه کن.عشقتون پا برجا مادر جان! پس از اتمام حرفش بلند به آن خندید.آریا گونه ی همسرش را آرام کشید و با صدای محکم و مردانه ای گفت: _همسر جونم حسودیش شده؟ دستان ظریف و لطیفش را در دست گرفت و او را محکم در آغوش کشید. خاتون(مادر الناز)با حالت خنده داری بر روی گونه اش زد و با شیطنتی که از سنش بعید بود،گفت: _خدا مرگم بده!جلو بچه زشته. بعد هر سه بلند و از اعماق وجود خندیدند.از صدای بلند خنده آن ها الیکا بیدار شد و با چشمان خواب آلود از اتاقش خارج شد.با مشت های کوچکش چشمانش را فشرد و با دیدن پدرش لبخند بر روی لبانش نشست. دستش را پایین آورد و با خوشحالی به سمت پدرش دوید.آریا دختر زیبایش را در آغوش کشید و با لبخند گفت: _سلام الیکا خانوم! دخترک با هیجانی کودکانه گفت: _بابا سوغاتی چی برامون آوردی؟ مردانه خندید، آرام دماغ کوچکش را کشید و گفت: _ای شیطون!فقط به فکر سوغاتی هستی؟!
  22. 27 امتیاز
    بعضی آدمها انگار چوب اند … تا عصبانی می‌شوند، آتش می‌گیرند، و همه جا را دودآلود می‌کنند ، همه جا را تیره و تار می‌کنند ، اشک آدم را جاری می کنند ... ولی بعضی‌ها این طور نیستند ؛ مثل عود اند ... وقتی یک حرف میزنی که ناراحت می‌شوند، آتش می‌گیرند، ولي بوی جوانــمردی و انصاف می‌دهند ، و هرگز نامردی نمی‌کنند ... این است که می گویند : «هر کس را میخواهی بشناسی، در وقت عصبانیت، در وقت خشم بشناس.»
  23. 27 امتیاز
    🎐 وقتى يـه بـار احـسـاس كردين كسـى ازتـون اجتنـاب كرد ديگـه مزاحـمش نشيـد..🌱
  24. 26 امتیاز
    نام : فرمول خاص نویسنده: ژیلا.ح(علیماژ) هدف: عشق نویسندگی ژانر : اجتماعی ، عاشقانه خلاصه : زمان می گذرد و همه را در میان تاریخچه اش جا می گذارد ، حال زمان بیرحم تر از هر بار عزیز ترین یاس را برده و یاس مجبور است که گاهی به تنهایی این بار را به دوش بکشد .بعد از فوت پدر یاس مسیولیت اداره ی کارخانه به دست او می افتد و حال یاس در تلاش است بتواند نام کارخانه ی پدرش را مانند قبل سرپا و سرفراز نگه دارد و برای همین دست به کارهایی می زند که ... تشکر یادتون نرع:) https://forum.98iia.com/topic/5762-نقد-فرمول-خاص-علیماژ/
  25. 25 امتیاز
    پارت پنجم.. ولباسام روعوض کردم. از دست این رایان مطمئنم این باز گشنش شده آرمان رو بزور برده سوپری..موندم این همه می خوره نمی ترکه؟خونمون ویلایی ودوبلکسه..اتاقاش طبقه باان وهال وپذیرایی وآشپزخونه.هم پایین حمام دستشویی هم هر طبقه ای جدا داره...در کل خونمون بزگه اونم برای سه تا دانشجو! طبقه بالا یه راهرو نسباتا باریک داره که اتاقا توشن وآخر راهرو هم حمام ودستشویی.. راهرو پنجره نداره به خاطر همین توش خیلی تاریکه..آشپزخونه هم دقیقا روبه روی راه پله هست...وگوشه سمت راست هال هم حمام ودستشویی...راه پله مون درازه ومیله هاش آهنیه.. ازاتاقم رفتم بیرون ..همین که پام رو اولین پله گذاشتم برقا رفت..ای به خشکی شانس...حالا چیکار کنم؟ خواستم برگردم سمت اتاقم که حس کردم یه دفعه یکی هولم داد...چون حواسم نبود تعادلم رو از دست دادم..واز پله ها افتادم پایین...نمی دونم سرم به کجا خورد که ..بدجور درد گرفت.. گرمی خون رو روی سرم حس می کردم..نمی تونستم تکون بخورم...انگار فلج شده بودم...حس کردم یه چیز تیز قسه سینم رو خراش میده...خیلی درد داشتم...نمی تونستم تحمل کنم...کم کم همه چیز تیره وتار شد ودیگه هیچی نفهمیدم... **** کم کم چشمام رو باز کردم...همه چی رو تار می دیدم..چند بارپلک زدم تا تونستم درست ببینم..وایسا ببنم من کجام؟اتاق رو نگاه کردم...همه جاش سفید بود..پرده هاش دیوارش...درش..همه چیش... چی بیمارستان برا ی چی آخه؟رایان کنار تختم خوابش برده بود..خواستم از جام بلند شم که قفسه سینم بدجور سوخت.. -آییی.. یه دفعه رایان از خواب پرید.. رایان:کارن دودقیقه آروم بگیر.. باصدایی که انگاراز چاه در میومد گفتم:خب..د.رد..دار..م.. رایان:یه دقیقه وایسا.. بعدم بدون اینکه منتظر جواب من باشه رفت بیرون.. ای خدا چرا ایقدر سرم درد میکنه؟ قفسه سینم چرا؟من که فقط یادمه رقا رفت واز پله ها افتادم همین.. دیگه چیزی یادم نمی یاد... با اومدن آرمان ورایان ویه مرد حدودپنجاه سال بهش می خورد ویه روپوش سفید پوشیده بود اومدن فکر کنم دکتره.. دکتر:حالت بهتره پسرم؟ می خواستم بگم به نطرت خوبم..با این سر درو این سوزش؟ولی خب نمی شه..باید احترم سنش رو نگه دارم..یکم تو جام جابه جام شدم وگفتم: -بله.....خو..بم.. - خب خدارو شکر انشاا فردا مرخصی...فقط پسرم باکسی دشمنی داری؟ -جان بامنه؟بابا من آزارم به یه مورچه نمی رسه.. -نه..برای......چی؟ -هیچی پسرم همین طوری..! بعدم رفت بیرون...من..دشمنی ..با کسی...؟صدای آرمان رشته افکارم رو برید.. آرمان:کارن حالت خوبه؟ -تقریبا. رایان:یادت میاد چی شد؟ منم ماجرا رو براشون گفتم.. -شما چطور پیدام کردین؟ خب وقتی برگشتیم دیدیم برق همه جا روشنه...اومدیم داخل که دیدیم تو غرق در خون پایین پله ها افتادی وبیهوش شدی ورسوندیمت بیمارستان..فقط.. -فقط چی؟ -خب.. -رایان بگو دیگه جون به لبم کردی.. آرمان: خب وقتی پیدات کردیم پیرهت پاره شده بود وروی قفسه سیننت زخم شده اما.. -ای بابا خب یکیتون درست بگه..ببینم چی شده؟ رایان:روی قفسه سینت زخم شده بود خون زیادی ازش می رفت..نوشته بود....منتظرتیم... یه لحظه هنگ کردم...منتظرمن؟ کیا؟...آخه کی همچین چیزی نوشته.؟ خدایا چرا از اون پسررو دیدم همش اتفاقای عجیب غریب برام میوفته؟اصلا اون پسر کی بود؟وای خدا کلی سوال تو ذهنمه وجوب همشونم نامعلومه... **** «چند روز بعد» توی این چند روز اتفاق خاصی نیوفتاد...فقط دوسه بار اون سایه رو تو اتاقم دیدم...خودمم موندم چرا این همه اتفاقا برای من میوفته؟سرمم هنوز درد می کنه وبعضی وقتا تیر می کشه.. قفسه سینم هم خوب شده اما هنوز جای اون نوشته هست.. فردا هم روز اردوئه ...منم دارم وسایلام رو جمع می کنم...قرار شد فردا ساعت 9 با اتوبوس دانشگاه راه بیوفتیم...چون فلاحی تو دانشگاه نظرش عوض شده وبه رئیس دانشگاه محمدی گفته..اونم گفته کسی حق نداره با ماشین خودش بیاد اینم شانسه ما داریم؟وسایلام رو جمع کردم وگذاشتم تو ساکم...چون قراره بیست روز بریم..وسیله بیشتر برداشتیم...اما نمی دونم چرا یه چیزی بهم میگه که نرم؟نمی دونم چرا اما حس خوبی به این اردو ندارم ..؟ از جام بلند شدم ودر کمدم رو بستم ووسیله هام رو گذاشتم کنار در تا یادم نره... رفتم رو تختم دراز کشیدم...سرم خیلی درد می کرد اما به هر زور وبدبختی بود خوابیدم.. .... توی یه غار بودم..همهجا تاریک بود...فقط یه سوراخ بالای غار بود که نور ماه ازش عبور می کرد ومی خورد درست جلوی من..کم کم رفتم جلو..وسط غار یه سنگ بزرگ بود که حالت پاریه داشت ویه چیزی روش بود..آروم آروم رفتم جلو..اما یه دفعه چشمام تو چشمای یه نفر قفل شد..چشماش ه سردی یخ بود..ونفساش به داغی آتش...انگار فقط چشماش رو میدیدم ونه چیزه دیگه..سردی چشماش به حدی بود که به تمام تنم نفوذ می کرد ..وداغی نفساش پوستم رو می سوزوندن..باهم تضاد داشتن...داغی نفساش وسردی چشماش...... کنگ نگاشون کردم.. نفس نفس می زدم...نمی فهمیدم چی میگن..رایان چند بار تکونم داد اما انگار نه انگار..هنوز تصویر اون چشما جلوم بود اناگار هنوز زل زده بود به منو وقتی به اون چشما زل زدم انگار فلج شدم...هیچ کاری نمی تونستم بکنم... باتکون شدیدی که توسط آرمان خوردم به خودم اومدم انگار تازه متوجه اطرافم شدم.. صداهارو واضح می شینیدم انگار از خلا در اومدم... آرمن ورایان نگران نگاهم می کردن... آرمان با نگرانی گفت:کارن خوبی؟ از وقتی که از پله ها افتادی رفتارت عجیب شده.. فقط به یه کلمه اکتفا کردم.. -خوبم.. بعدم بی توجه به نگاه نگران اون دوتا رفتم دستشویی وبه صورتم آب زدم...اون چشما چی بودن..چرا اینقدر آشنان..یه جایی تو اعماق وجودم، حس می کنم صاحب اون چشمارو می شناسم اما... بیخیال فکر کدن شدم وز دستشویی اومدم بیرون... رایان وآرمان:تامنو دیدن اومدن سمتم.. رایان:کارن چرا اینجوری می کنی؟چت شده؟ جوابی نداشتم بهش بدم خودمم نمی دونم چم شده واقعا! -نمی دونم....ساعت چنده.. آرمان که انگار یه چیزی یادش اومده باشه محکم زد تو سرش.. -وای خیر سرمون اومده بودیم بیدارت کنیم..که بریم.. رایان:نگاهی به ساعت گوشیش کرد وگفت:خوبه یه ربع وقت داریم... بعدم رفتن تو اتاقاشون تاحاضر بشن .. منم لباسام رو عوض کردم وگوشیم وساکم رو برداشتم ورفتم پایین چند دقیقه بعد اون دوتاهم اومدن...چون با اتوبوس می رفتیم دیگه ماشین نبردیم....تاکسی گرفتیم ورفتیم دانشگاه... خوشبختانه اتوبوس نرفته بود..برای همین سریع سوار شدیم ..تقریبا همه ی صندلی هارو گرفته بودن...یه صندلی کنار آدنییس خالی بود ودتا دیگ خالی بود آرمان ورایان سریع رفتن رو اون دوتا نشستن..یعنی ها دلم می خواست هر دو تا شون رو خفه کنم آخه من برم پیش آدنیس بشینم ای خدااین چه شانسیه من دارم؟ ناچار رفتم کنار آدنیس نشستم آدنیس اونور نشسته بود منم رفتم کنار پنجره نشستم... راه افتادن اتوبوس همانا وتیر کشیدن سر من همانا..ای خدا الان نه ..از وقتی که از پله ها افتادم ..سرم بعضی وقتا هی تیر می کیشه اونم چه تیر کشیدنی! نفسمو در ماره.. قیافم مچاله شد ودستم رو گذاشتم جای زخمم..درذد می کنه بدجور چیکار کنم؟ آخه الان باید درد بگیری؟ آدنیس با تعجب نگام کرد وننگران گفت:حالت خوبه؟ به زور جواب دادم :خ..وبم... سرمو گذاشتم قد شیشه شاید اگه بتونم بخوابم درد سرم کمتر شه؟ بلاخره به هر زور وبدختی بود..با اون درد سرم خوابیدم.. ****
  26. 25 امتیاز
    «به نام خداوندی که خود داننده ی راز هاست» پارت اول.. بلافاصله اولین کوچه ای که دیدیم پریدیم داخلش ...ای به خشکی شانس اینجا که بنبسته..!! رایان:ای داد بیداد بنبسته....حالاچه خاکی تو سرمون کنیم ؟؟ آرمان :بابا بچه ها زود باشین دارن بهمون می رسن... -بچه ها تنها راهش اینه که از دیوار بریم بالا... رایان:مگه خلی کارن ..چطور از این دیوار بلند بریم بالا... -حب قلاب بگ.... آرمان :یه دقه خفه شید... چندتا سایه اومدن داخل کوچه کارمون تمومه الان می زنن می کشنمون...البته جایی که ما بودیم خیلی تاریک بود فکر نمی کن بتونن پیدامون کنن.. -اینا کجا غیبشون زد؟؟ -معلوم نیست .. -ولشون کنین بعدا به حسابشون می رسیم.... بعدم دیگه صدایی نیمود... -ایول ..گممون کر.. رایان دستشو گذاشت رو دهنم.. -صدایی اومد؟؟؟ -من که چیزی نشنیدم ...شاید خیلاتی شدی؟! بعد چند دقیقه رایان دستشو از رو دهنم برداشت... رایان:فکر کنم رفتن... آرمان:بچه جان نمی تونی دودقه زبون به دهن بگیری؟؟ -من چه می دونم اینا هنور اینجان .. رایان :بچه من که خیلی خوابم می یاد ناسلامتی ساعت 3نصفه شبه... آرمان :تازه خیر سرمون ساعت 8 با فلاحی کلاس داریم... -خدا رحمتمون کنه... رایان :بچه ها گم شیم بریم خونه... آرمان: نکنه اونجا باشن؟؟ -نه بابا رفتن.. راه افتادیم سمت خونه...اما آروم آروم می رفتیم که نکنه دنبالمون باشن اگه پیدا مون کنن فاتحمون خوندس... بعد از یه نیم ساعت رسیدیم خونه.. رایان :بروبچ کسی کلید نیاورده؟؟ آرمان :من که نیاوردم .. -منم که هیچ ... -ای خاک...!! یکی برای من قلاب بگیره من برم بالا... -من که عمرا.. آرمان:خیله خب بابا.. رایان داشت از دیوار بالا می رفت که.. ماشین گشت پلس اومد...یعنی از این بهتر نمی شد.. آرمان :اوه اوه رایان بدبخت شدیم بپر پایین... رایان سریع پرید پایین ..اما اونا دیدنمون ... یکی از پلیسا از ماشین پیلده شد وبه سمت ما اومد..کارت شناساییش رو گرفت سمتمون وگفت: سرگرد امینی هستم ار پلیس آگاهی ..می تونم بپرسم که شما جوونا این وقت شب اینجا چیکار می کنین؟؟ آرمان :خب.. چیزه.. -خب....ما تا الان بیرون بودیم ..والان برگشتیم ...منتها چون کلید نیاوردیم ... سرگرد:انوقت چراا تا این وقت شب بیرون بودین؟؟ ومیشه ٍثابت کنین که اینجا خونه ی خودتونه؟؟ ای داد بیداد حالا خر بیار وباقالی بار کن .... رایان:آخه.. من وآرمان هم رمان دستمون رو گذاشتیم رو دهن رایان...اون آدمایی که من دیدم اگه بفهمن که ما به پلیس گفتیم بلافاصه می کشنمون...آخه یکی نیست به ما بگه نونتون کم بود آبتون کم بود شمارو چه به کرم ریزی؟؟اونم با این آدما.. سزگرد:چرا نمی ذارین حرفش رو بزنه؟؟ آرمان :آخه نمیشه ... بعد هم دستامون رو برداشتیم آرمان چنان چشم غره ای به رایانم رفت که من به جای اون سکته کردم.. سرگرد :پس باید با ما بیاین .. رایان:ما که کاری نکردیم .... -از دیوار خونه ی مردم بالا نرفتن هم کاری نیست..نه -چند بار بگیم اینجه خونه ی ماست.. سرگرد:بعدا معلوم میشه... خواست دسبند بزنه که.. -من می تونم ثابت کنم.. هممون به سمت صدا برگشتیم ... یه پسر بود که کلاه سوییشرتش رو تا نوک بینیش کشیده بود وفقط دهنش معلوم بود..اما از هیکلش معلوم بود که همسن وسال ماست ... سرگرد:اونوقت چطور؟؟ -من همساشونم وچندبار دیدمشون ...چه مدرکی بهتر از شاهد؟؟ سرگرد یه نگاه مشکوک به ما انداخت وگفت:مطمئنی؟؟ -کاملا..!! -پس شب خوش.. بعدم سوار ماشین شد ورفت... -ببینم تو کی هستی؟؟ - یه لبخند ملیح زو وگفت:چه زود یادت رفت.. با تعجب گفت:چی رو یادم رفت.؟ -البته بهت حق می دم با گذشت 21 سال منو نشناسی؟! چی نشناسمش..؟ -من تورو می شناسم..؟؟؟ -لبخند ملیحی زد وگفت:بعدا می فهمی.. بعدم تو یه چشم به هم زدن دیگه نبود..نمی دونم چرا اما حس می کردم این صدارو می شناسم اما یادم نمی یاد.. آرمان :یا خدا این دیگه کی بود؟؟ -خداداند... رایان:جنی چیزی نباشه؟؟ -رایان دلت خوشه ها جنا بیکارن بیان اینجا؟؟ -اون طور که معلو مه بععله.. -خری دیگه چیکارت کنم؟؟ -عمته.. -نچ..نچ آرمان :حالا ول کنین دیگه..بریم داخل.. رایان دوباره از دیوار بالار فت وپرید اون ور...ودرو باز کرد.. آرمان:میمون درختی وارد می شود.. -عمته.. رفتیم داخل چون خونمون ویلایی بود..باید از حیاط رد می شدی تا برسی به خونه... به محض اینکه رفتیم داخل پریدم داخل اتاق ولباسام رو عوض کردم وپریدم رو تخت..سرم به بالشت نرسیده خوابم برد..
  27. 25 امتیاز
    دوستای گلم. من دارم از اینجا میرم. دلم برای همتون تنگ میشه واقعا بهترین لحظه های عمرم رو کنار شما گذروندم و خیلی با شما بودن برای من لذت بخش بود. @NERSIA اول از همه با عزیز ترین کسم خداحافظی میکنم . خودش میدونه که چقدر دوسش دارم.پس دیگه نیازی نیست که چیزی بگم. @Narges85 عزیزکم خیلی دوست دارم. فراموشم نکن. @*Reyhaneh* دوست دارم عزیز دلم خییییییییییییییییییلی زیاد. بایییییییییییی @**** شما هم هر چند این اواخر کم پیدا شدی اما هیچ وقت فراموشت نمی کنم. @Selin سلین عزیزم تو برام مثل خواهرم میمونی. دوست دارم و خواهش می کنم که هیچ وقت من رو فراموش نکن. @AIDA-9669 خببببببببب آیدا جونم . عزیز دلم. خیلی دوست دارم و از یادم نمیری. ممنون به خاطر همه وقت هایی که لایکم کردی و همراهم بودی. @albalooshi تو رو هم فراموش نمی کنم آقای مهندس. کل کل هامون خیلی خوب بود و خوش گذشت. @Anita 81 هر چند که هنوز درست و درمون با همدیگه دوست نشدیم. ولی باز هم ازت ممنونم که رمانم رو خوندی و براش وقت صرف کردی. @atena_tf برای تو هم آرزوی خوشبختی دارم آتنای عزیزم. @aty.s عاطی جووووووووووووووووونم فراموشم نکن. خیلی خیلی دوست دارم. @AZ=ML دختر صبور و مهربون خیلی دوست دارم. از عکس های بازیگر های ترکی ای هم که میذاشتی خیلی خوشم اومد. @Bahareh بهاره جوووووووووونم خیلی دوست دارم. موفق باشی گلم. @Dandelion یاسمین عزیزم. ما تازه دوست شده بودیم ولی خیلی زود تر از اون چیزی که فکرش رو میکردم جدا شدیم. مراقب خودت باش. @Hany Pary اسمایل عزیزم. هیچ وقت مهربونی هات رو فراموش نمی کنم. موفق باشی گلم. @Hasti81 شما رو هم خیلی خوب نمیشناسم. اما براتون آرزوی موفقیت دارم. @jennie عزیز دلی تو. دوست دارم. منو فراموش نکن باشه؟ @Kosarbayat398 از شما هم به خاطر تموم زحماتی که کشیدین ممنونم. به خدا میسپارمتون @Kral5193 تو هم حلالم کن خخخخخخخ ببخشید اگه سر به سرت گذاشتم. @layali_A تو که میدونی چقدر برام عزیزی مگه نه؟ حس شیشمت هم خیلی خوبه. دلم برات تنگ میشه اسم قشنگ. @Lilic ناظر جوووووووووووووووووونم من دارم می رم.خخخخخخخ یه رمان کمتر بهتر مگه نه؟ دلم برات تنگ میشه. @M.shahpasandi شما هم مواظب خودت باش دوست عزیزم. @mahdaneh عزیز دل ممنون بابت تموم لایک هات خخخخخخ خیلی دوست دارم. مواظب خودت باش. @minion:)) مینیون جووووووووووونم. فراموشم نکن باشه؟ دلم خیلی برات تنگ میشه. باییییییییییییی @mobina..a خخخخخخ دیگه لازم نیست رمانم رو بخونی چون ادامه ای نداره. مواظب خودت باش و ممنون به خاطر اینکه دوست خوبی بودی برام. @N!kta# نیکتای قشنگم. دوستتتتتتتتتتتتتت دارم مواظب خودت باش عزیزک. @N.a25 خانوم گرگینه مواظب باش گرگ ها نخورنت. دوست دارم و برات آرزوی خوشبختی دارم. @Nafas.. نفس منی تو. دلم برات تنگ میشه عزیز دل. تولدتم مجددا مبارک باشه. @nafise1993 نفیسه خانوم خوشبخت باشی عزیز دل @NAZANIN.M نازنین خانووووووووووووووم دوست دارم. باییییییییییی @nedarad.. بایییییییییییی ندا جونم. @Nfs.kh خداحاف نفسک. مواظب خودت باش عزیز دل @NIMANA بدرود تا درودی دوباره...باییییییی @oghiyanoos اقیانوس جونم مواظب ماهی هات باش خخخخخخخخخ...بای عزیزک @S O-O M آق آرش مواظب خودت باش دلبندم....خدافظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظ دوست دارم. @S.H خدافظ خواهر گلم. امیدوارم با موفقیت به رمان قشنگت ادامه بدی. @sabaa بایییییییی صبای قشنگم . مواظب خودت باش عزیزک. @Sahar_frr سحر خانوم ببخشید اگه بعضی وقتا ندیدمتون که باهاتون سلام کنم. حلالم کن. دوست دارم. @Sana-h ثنااااااااااااااا مواظب خودت باش گلم. فراموشم نکن. @saniw خدا حافظ عزیز دل. مواظب خودت باششششششششششششششش @sarvin تازه دیروز با هم آشنا شدیم اما خیلی دوستون دارم و موفق باشین @Sawni_ مواظب خودت باش عزیز دلم. بایییییییییییییییی @shabi_joon عزیزم ممنونم از اینکه رمانم رو خوندی و دوست خیلی خیلی خوبی برام بودی. دوست دارم @Shakiba83 شکیبا جونم دلم برات تنگ میشه. دوست دارم به اندازه ی یه آسمون. بایییییی @Snia خداحافظ خانوم فعال. نصف لایک هایی که دارم از طرف توعه باییییییییییی دوست میدارم @Yasi.. خداحافظ خانوم پلیسه. مواظب خودت باش عزیز دلم. یاسی جونم دلم برات میتنگه @Zeynab29 زی زی جونم خدا حافظت باشه. دیگه عسلی نیست که بهت بگه زی زی راحت باش گلم خخخخخ @zh جان هر کاری کردم نتونستم تگت کنم. تو هم مواظب کلاهت باش عزیزک خخخخ @رهاخانوممم و @زهرا جافری شما دو تا شیطون رو هم خیلی دوست میدارم. بدرود عزیزانم. @زهراتیموری و @زهرایزدانی دو تا زهرا های عزیزم دوستون دارم خیییییییییییییییلی زیاد. @شیطون بلا* @فزع و @عارفه حمزه @عشقتون @shadi_khazeni @Hengameh.b شما ها رو هم خییییییییییییلی دوستون دارم و همیشه به یادتون میمونم @مریم خسروی @ناتاشا و @shr عزیزم که نتونستم تگت کنم. همتون رو به خدای بزرگ میسپارم. از همه ی مدیران عزیز و خوب سایت هم به خاطر پیگیری های دقیقشون ممنونم همتون رو به خدای بزرگ میسپارم. این هم برای این بود که دم آخری ناراحتتون نکرده باشم
  28. 25 امتیاز
    #پارت هشت گوشه ای از حیاط در خودم جمع شده بودم و دستانم را بر روی گوش هایم نهاده بودم و سرم را به حالتی هیستریک، تکان می دادم. زیر لب زمزمه می کردم و سعی در بیرون کردن صدای ساز و دهل از گوشم داشتم. صداها برایم مانند ناقوس مرگ بود. نمی توانستم تحملشان کنم. به گوش هایم چنگ زدم و زیر لب " نه " را تکرار می کردم. با حالی زار صدایم را بلند کردم و دستم را از روی گوشم برداشتم و گفتم: _ خفه شید... خفه شید! نزن، اون ساز کوفتی رو خفه کن. سپس سنگ کوچکی را برداشتم و با حرص پرت کردم که به درخت گلابی خورد. _ آسو... آسو! با شنیدن اسمم سر برگرداندم و به پشت بام خانه نگاه کردم. علی سرش را بالا آورده بود و به من نگاه می کرد. با تعجب به او که لباس های مهمانیش را خاکی کرده بود، نگاه کردم و گفتم: _ علی! تو اینجا چیکار می کنی؟ با دست به من اشاره کرد و گفت: _ بیا بالا، دوست نداشتم برم عروسی! از نردبون بیا بالا تا از اینجا ببینیم. دارن از اینجا رد می شن. علی چطور می توانست از من بخواهد تا بیایم و عروسی توماژ را ببینم؟ سری تکان دادم. او بچه بود و از این چیز ها، چیزی سرش نمی شد. لب هایم را باز کردم تا بگویم " نه من نمیام" یا " خودت برو" که چیزی مانعم شد. چیزی مانند خود آزاری! به سختی از جایم بلند شدم و به سمت نردبان رفتم. در پای نردبان ایستادم. لبم را گزیدم و دستانم را به دو چوب عمودی نردبان گرفتم و آن ها را در دستانم فشردم. مصمم پایم را بر پله ی اول نردبان قرار دادم و به سختی پله ها را یکی پس از دیگری طی کردم. وقتی به بالای بام رسیدم؛ علی دستش را به سویم گرفت تا به من کمک کند. لبخند بی جانی تحویلش دادم و دست کوچکش را گرفتم. مرا به کمک خودم، بالا کشید. سپس چند لحظه، لبه ی بام نشستم تا نفسی تازه کنم. به علی نگاه کردم. موهایش را به طرف چپ شانه کرده بود و نمی دانستم چه چیزی به موهایش زده بود که گویی آن ها را گاو لیس زده و علاوه بر آن، جلیقه و شلوار مشکی و پیرهن سفید خاکی پوشیده بود. تیپش، مرا به خنده ای هرچند کوتاه دعوت کرد. لبخندی زدم و گفتم: _ علی خیلی خوشتیپ شدی! علی دستی به موهایش کشید و لبخند مغرورانه ای زد و گفت: _ از دومادم خوشتیپ تر شدم. با آمدن اسم داماد آه از نهادم بلند شد. گویی دوباره صدای ساز و دهل را می شنیدم. نزدیک تر و آزار دهنده تر از قبل! می خواستم با دو چشم خود ببینم که جانم می رود. دور تا دور پشت بام خانه یمان دیواری تا بالای شکمم کشیده شده بود. علی سریع دستم را گرفت و گفت: _ سرت رو بدزد و زود بیا. و در حالی که خم شده بودم، مرا به سمت آخرین دیوار خونه که رو به کوچه ی قبلی بود؛ کشید. پشت دیوار کوچک نشستم و مناظره کردم. کاروان عروس و داماد با شادی، پایکوبی می کردند. عروس بر اسب نشسته بود و توماژ نیز افسار اسب را گرفته بود و آن را هدایت می کرد. توده ای در گلویم سنگینی می کرد.
  29. 24 امتیاز
    پارت چهارم... بلاخره رسیدیم خونه... ماشین رو داخل حیاط پارک کردم ورفتیم داخل خونه رو مبلا ولو شدیم.. رایان: آخی مردم از خستهگی.. آرمان:این فلاحی هم وقت گیر آورده ها..بابا مردیم از خسته گی! -آی دقیقا.. رایان:کارن خیلی خری دیشب اون چه کاری بود ؟نمی گی بگیرنمون لت وپارمون می کنن؟ -خب تقصیر من چیه داشتن قلدری می کردن برامون.. آرمان:بابا سوپرمن.. بعدم زدن زیرخنده با خنده اون دوتا خندم گرفت.. رایان:راستی کارن چرا وقتی از دست شویی اومدی رنگت پریده بود؟ نمی خواستم نگرانشون کنم فعلا نباید چیزیدر این مورد می فهمیدن.. -هیچی .بابا من که همیشه مثل گچم این بارم روش.. آرمان مشکوک نگام کرد وگفت: مطمئنی؟ -آره بابا..بچه ها من که خیلی خوابم میاد میرم بخوابم.. بعدم از پله ها رفتم بالا رسیدم در اتاقم ،درو که باز کردم.. چی؟اتاقم...چر..چرا اینجوریه؟همه وسایلام پخش پلا شده بود..تختم از وسط نصف شده بود!کمدم افتاده بود وسط اتاق وشکسته بود..آینه م شکسته بود وتیکه هاش پخش وپلا شده بودن.. وخون قد درو دیوار بود.خدایااتاقم که اینجوری نبود.. ..اما..اتاقم که سالم بود نبود؟! سریع رفتم پایین پیش اون دوتا وقضیه رو بهشون گفتم.. اونام باعجله اومدن بالا وقتی درو اتاق رو که باز کردم..چی؟ ولی من خودم دیدم ..همه جاش مرتب بود..هیچ خونی قد دیوارا نبود..همه وسایلاش سالم بود..مثل اولش!! آرمان:مطمئنی کارن؟ -خو..خودم دیدم.. رایان:کارن لابد خیالاتی شدی..شاید به خاطر اینه که خوابت میاد.. -ا..اما.. -فعلا بگیر بخواب تا بعدا در موردش حرف می زنیم..بعدم رفتن تو اتاقاشون.. اما..امکان نداره ...خدایا خودم دیدم...مطمئنم..اگه باچشمای خودم نمی دیدم یه چیزی اما الان وای خدا یعنی چی چرا از دیشب که اون پسره رو دیدم اتفاق های عجیب غریبی میئفته خدایا یعنی چی آخه.؟؟ آروم رفتم داخل اتاقم..همه چیش سالم سالم بود..!دیگه اثری از آینه های شکسته وتخت نصف شدم نبود..! رفتم رو تختم دراز کشیدم اما مگه میشه خدایا..هی ..یعنی چی اینا چرا ازهیچ چیز سر در نمی یارم؟ چرا حس می کردم صدای اون پسره رو می شناسم..چرا؟چرا؟ با فکر کردن به این چیزا کم کم چشمام گرم شد وخوابم برد.. *** با احساس سرمای زیادی از خواب بیدار شدم..خیلی سردم شده بود..رو تختم نشستم..وازسرما داشتم یخ می زدم!! عجیبه بااینکه الان خرداده اما هوای اتاقم خیلی سرده!! احساس کردم سایه ای گوشه ی اتاقم..بااینکه سردم بود اما از جام بلند شدم ورفتم سمت سایه..یکم دیگه مونده بود بهش برسم که.. رایان اومد داخل..ودمای اتاق عادی شد!مگه میشه ؟؟سرم رو به سمت رایان چرخوندم..رایان:کارن بیا شام بخور.. -باشه تو برو منم میام.. -هرجور میلته..بعدم رفت..دوباره جایی که سایه بود رو نگاه کردم اما اثری ازش نبود..!ولی جایی که وایساده بود سیاه شده بود.! چی ؟! مگه میشه؟ دستم روجایی که سیاه بود کشیدم...حس کردم برق بیست ولتی بهم وصل شده از جام پریدم ای خدا دستم چزا اینجوری شد؟...دستم قرمز شده بود حالت سوختگی اما زیاد معلوم نبود.. نمی دونم یعنی چی آخه؟ باصدای داد آرمان ازفکر اودم بیرون. آرمان:کارن بیا پایین شام آماده هست.. -باشه اومدم وای خدا حالا دستم رو چیکار کنم؟دوباره دستم رو نگاش کردم زیاد ضایع نبود براهمین بی خیالش شدم.. از اتاقم رفتم بیرون واز پله ها رفتم پایین..تا غذا بخورم.. .... رایان:آرمان من هنوز گشنمه.. آرمان:اولاغدا تموم شد دوما بسه بچه جان چقدر می خوری تو.! رایان:اهه خب گشنمه.. -بسه رایان چقدر می خوری ..من درعجبم تو ایقدر می خوری چرا چاق نمی شی؟ آرمان:خب نوبت شما دوتاس که ظرفارو بشورین.. بعدم ظرفارو گذاشت روظرفشویی وخودشم رو صندلی نشست.. -تنبل.. -عمته.. شروع کردیم ظرف شستن چون اگه نمی شستیم تا صبح آرمان به جونمون غر میزدوخلاصه سرمون و می خورد! ..من کف می زدم رایان آب می کشید داشتم کف میزدم که..یه دفعه خیس شدم.. ای خدا بگم چیکارت که رایان با این شوخی خرکیات..هردوتاشون ترکیدن از خنده.. -ای رو آب بخندین!آخه کجاش خنده داره؟ آرمان بین خنده هاش بریده بریده گفت:آی..خد..ا..مردم..از..خنده.خب.بر..و لب.است...رو..عوض ..کن.. بعدم دوباره ترکید از خنده..ای رو آب بخندین.. از پله ها رفتم بالا ورفتم تو اتاقم .....داشتم لباسام رو عوض می کردم که.. آرمان:کارن ما میریم یه چیزی از این سو پر مارت سر کوچه بخریم بیایم.. بعدم بدون اینکه منتظر جواب من باشن رفتن.. ای بابا...
  30. 24 امتیاز
    پارت دوم... یه دفعه صدای ترکیدن چیزی اومد خواستم بشینم که صورتم یخ زد عین برق گرفته ها از جام پریدم.. ای خدا اگه گذاشتن بخوابم.. وایسا ببینم اینکه رایان ..ای خدا بگم چیکارت کنه رایان -رایان اگه دستم بهت برسه.. -نمیرسه بعدم از اتاق رفت بیرون..ای خدا اگه گذاشتن دودقه کپه مرگمو بزارم؟؟ پاشدم رفتم یه دوش گرفتم ولباسام رو پوشیدم ...ورفتم پایین..اون دوتا دم در منتظر بودن.. آرمان:به به کارن خان چه عجب چشممونبه جمالتون روشن شد.. --بروبابا رایان نمی شه عین آدم بیدار کنی اون چه کاری بود؟ مگه مرض داری بچه جان..نمی گی اون جوری بیدارم می کنی سکته میزنم؟؟ رایان:به.. آرمان پرید وسط حرف رایان:ای وای ... بدبخت شدیم فلاحی می کشدمون..کلاسمون دیر شد.. رایان:میمردی زودتر می گفتی آیا؟؟ -تقصیر من چیه از بس شما دوتا می پرین به هم یادم رفت.. -ول کنین حالا دیر شد.. سریع کفشامونو پوشیدیم .سوار ماشین من شدیم راه افتادیم سمت دانشگاه..وسطای راه بودیم که تازه یادم افتاد گوشیم رو نیاوردم...دورزدم وبه سمت خونه برگشتم.. رایان:چرا دور زدی؟ -گوشیم رو یادم رفت بیارم.. -چی؟ -چرا داد می زنی کر شدم میگم گوشیم رو نیاوردم.. آرمان:ای خاک تو سرت کنن..حواست رو فرستادی تعطیلات؟؟ ..-تقصیر من چیه رایان عین آدم بیدار نمی کنه -نکنه اون عمم بود که دو ساعت لفتش داد وبعد اومد پایین؟؟ رایان:ای بابا بس کنین.. تارسیدیم خونه ماشین بیرون پارک کردم ورفتم داخل خونه..تا گوشیمو بیارم.. رفتم داخل اتاقم وگوشیمو برداشتم .داشتم از پله می یومدم پایین..که حس کردم یکی پشت سرمه سرجام متوقف شدم.. حس کردم صدای نفس کشیدن مییاد..وچند لحظه بعد..نفسای داغی به گردنم می خورد وپوست گردمو می سوزوند.. سریع برگشتم وپشت سرمو نگاه کردم..اما چیزی ندیدم ودیگه صدای نفس کشیدن نمی یومد.. یعنی چی پس چرا کسی پست سرم نیست..شاید خیالاتی شدم..اما..من خودم اون نفسای داغش رو حس کردم..حتی هنوزم پشت گردنم می سوزه؟! امکان داره خیالاتی شده باشم..ولی..مگه می شه؟..اونقدر فکرای جور واجور توسرم بود که سرم درد گرفت...بلاخره بی خیالش شدم واز خونه رفتم بیرون ورفتم سمت ماشین. وسوارشدم.. رایان:چه عجب اومدی کارن؟! جوابش رو ندادم...وراه افتادم سمت دانشگاه..هنوزم تو فکر اتفاق چند دقیقه پیش بودم..مگه می شد از فکرش بیام بیرون..شاید ااگه نفسش به گردنم نمی خورد فکر می کردم خیالاتی شدم..اما...هنوزنم با فکر کردن بهش گردنم مورمور میشه..! بلاخره بعد یه ربع رسیدیم ماشین رو زدم تو پارکینگ ورفتیم سمت کلاس.. رایان:اوه بچه ها بدبخت شدیم کلاسمون جنگ جهانیه آرمان:گل بود به سبزه نیز آراسته شد.. در زدیم ورفتیم داخل...
  31. 24 امتیاز
  32. 24 امتیاز
    #پارت یک سرم را به سوی آسمان گرفتم. خورشید با تمام قدرتش، خودنمایی می کرد. دستی به پیشانی عرق کرده ام کشیدم. خسته تر از همیشه به راهم ادامه دادم. پرتوهای آفتاب، داغ تر و پر نور تر از همیشه از خورشید متصاعد می شدند. خانه های روستایی و ساده در میان تک و توک درختان قرار داشتند و اهالی روستا در حال رفت و آمد بودند. نگاه هایی که به من می انداختند؛ مانند تیر های زهر آلود، تمام بدنم را زخمی و دردمند می ساخت. نگاه های مملو از نفرت، انزجار و حقارت که بیش از هوای گرم امروز و پستی بلندی های مسیری که می پیماییدم، جانم را در می آورد. آزرده و خسته در راستای جوی آب، گام های مستاصل بر می داشتم. با حس حالت تهوع ایستادم و سپس کنار جوی آب زانو زدم و با دلی آشوب، عق زدم. گویی دل و روده ام قصد بیرون آمدن از دهانم داشتند. دستی بر شکم بر آمده ام کشیدم. نمی دانستم این چند ماه چگونه و به چه دلیل شکمم بر آمده شده بود. پس از تمام شدن عق زدن هایم آبی به صورتم زدم و به سختی از جای برخاستم. دستم را بر روی شکم برآمده ام قرار دادم و در مقابل چشم هایی که مرا می پاییدند، به راهم ادامه دادم. چنان نگاه های برنده و تیزشان را حواله ام می کردند که گویا مرتکب معصیتی جبران نشدنی، شده بودم. صدایی در اعماق وجودم، نهیب می زد و فرمان می داد که جیغ بکش و از تمام نگاه هایشان گله کن! از تمام پچ پچ کردن هایشان به نزد خدایت شکایت کن؛ داد خواهی کن از تمام نگاه های نفرت برانگیزشان و اعتراضت را به گوش زمین و زمان برسان. اما... تنها لب هایم را بهم دوختم تا صدای اعتراضم به گوش کسی نرسد، به سمت خانه پا تند کردم تا از نظر های تنگ شان فرار کنم. در خانه را باز کردم و خود را درون خانه انداختم و در را بستم. پشتم را به در چسباندم و در حالی که نفس نفس می زدم؛ آرام سر خوردم و بر زمین نشستم. نمی دانستم چه چیز هایی پشت آن نگاه و پچ پچ هایشان در گوش هم، پنهان شده است. تنها متوجه شده بودم که با ورود من به هر جا، پچ پچ هایشان بیش از پیش می شود و من نقل محافل غیبتشان می شوم. خودشان و خدا می دانستند که چه تهمت های ناپسندی را به من نسبت می دهند.
  33. 24 امتیاز
    مقدمه: گونه هایم در طلب نوازش انگشتانت، تنها بودند؛ همان زمانی که دستانت در گیسوان پرپشت او، قفل شده بود و چنگ می انداخت. لب های من، نام تو را زمزمه می کردند؛ اما لب های تو، گونه ی او را لمس می کرد. در میان باتلاقی از تنهایی دست و پا می زدم و تو... در میان مرغزار با او به شادمانی قدم می زدی. گوش هایم برای لحظه ای شنیدن زنگ صدایت، بی قراری می کرد و تو برای او، از عشق می خواندی! در همه عمر حسرت تو را به شانه کشیدم و تو موهای او را با دقت به شانه می کشیدی. و تنهایی سهم من بود؛ در میان هفت میلیارد آدم...
  34. 23 امتیاز
  35. 23 امتیاز
    سایه تن لمس و بی جانم روی دیوار باعث می شد ، چشمه جوشان دیدگانم دوباره قصد باریدن بکنند . همیشه سعی می کردم ، اتاق را در تاریک ترین حالت ممکن حفظ کنم اما گاهی یک روزنه نور لجوجانه راهش را از پنجره باز می کرد و بر فراز اتاق می تابید . قلم بی رنگ روی میز را برداشتم و آرام در رنگ سفید فرو بردم . این تابلو را قرار بود در روز تولد اروند به او هدیه کنم و برای همین بیش از سه ماه بود که رویش مانور می دادم . این تابلو تمام چیزی بود که من از روز آشنایی ام با اروند حس کرده بودم . بعد از اهدا این اثر برای همیشه از زندگی او می رفتم . با فرود آمدن قلم بر روی بوم نقاشی ، قطره اشکی روی گونه ام سرازیر شد و راهش را تا مسیر لب هایم ادامه داد . این قسمت از نقاشی من را با خود برد به سال گذشته ، زمانی که حس خوشبختی در وجودم رخنه کرده بود ، درست همان روز هایی که لبخند جزء جدا نشدنی لب هایم شده بود . کلید صندلی را فشردم و به سمت میز کنار اتاق رفتم . دفترچه کوچکی را خارج کردم. از آن روز کذایی که من اسیر این صندلی لعنتی شدم به بعد ، هیچ گاه این دفتر را باز نکردم . گاهی انسان نمی داند چه می خواهد ، دلش کسی را می خواهد و نمی خواهد ، گاهی سردرگم می شود ، نه توان ماندن را دارد نه جرئت دل کندن . در این مواقع تنها کاری که از دست آدم بر می آید زل زدن به گذشته هاست ، مدام در گذشته کنکاش می کند تا بر حسب تجربه یک راه گریز پیدا کند اما باز هم طاقت نمی آورد ، راه حل های اطرافش شروع به حرکت می کنند و سرتاسر ذهنش را در بر می گیرند . دست می اندازد به قوه تخیلش متوسل می شود ، آینده را با راه های متفاوت می سنجد ، با خودش می گوید اگر در آینده او را نداشته باشم چه می شود؟ اگر بروم چه؟ اگر بمانم چه ؟ علی رغم تمام کندوکاو هایش باز هم دستانش خالی می ماند . در چنین شرایطی تنها دو راه برایش می ماند یا یک لبخند احمقانه به تمام دوراهی های زندگیش می زند و خودش را به دست سرنوشت می سپارد یا دست به کار می شود و خودش را در طوفان حوادث غرق می نماید . من شجاعت این را داشتم که خودم را بر دل حوادث بزنم اما روزگار چندان هم از جسارت خوشش نمی آمد . *** دوسال قبل سرم را در بالشت فرو کردم و با غرولند گفتم _ شادان دست از سرم بردار ! بار دیگر پتو را کشید و گفت _همش یه امروزه دیگه . کلافه پوفی کردم و گفتم _صبح جمعه ای چی می خوای از جونم؟ لبخند دندان نمایی زد و گفت _امروز داریم با بچه ها می ریم کوه تو ام باید بیای ! در جایم نیم خیز نشستم و موهای بلندم را کنار زدم _کیا هستن؟ چشم چرخاند به طرف در ، تا مطمئن شود کسی در آن اطراف نیست ،این گونه حس کردم . صدایش را کمی ملایم تر کرد و گفت _مهم نیست کیا هستن ، مهم اینه که شیخی ام میاد ! از شنیدن نامش صورتم جمع شد و گفتم _عمرا جایی که اون باشه ، بیام . پوزخند معناداری زد و گفت _تا دیروز که از دیدنش تب می کردی ! روی از او گرفتم و به سمت آینه قدی گوشه اتاقم رفتم _ دیروز ، دیروز بود .امروزم ، امروزه ! با تعجب نگاهم کرد و گفت _گیسو؟ خوبی ؟ نکنه تب داری؟ دختر تو تموم سه ماه رو به انتظار اون نشستی .حتی اگر اصرار های من نبود خیلی از واحد هات رو می خواستی عمدا بیوفتی تا با اروند برداری اونوقت الان ... با غیض نگاهش کردم . او که بود که مدام علاقه من به اروند را یاد آور می شد؟ هرچند که او از آنچه بین من و اروند گذشته بود ، بی خبر بود . شادان تمام آن چیزی بود که می بایست مورد خشم و نفرت من قرار می گرفت اما علاقه ام مانع از ترش رویی ام می شد . سعی کردم احساساتم را پنهان و مقابل دیدگان او آرام جلوه کنم . با یک حرکت موهایم را بالای سرم بستم و به سمت حال به راه افتادم . خانه به نسبت بزرگ و شیکی داشتم . این زندگی مجلل و پر زرق و برق را مدیون پدری بودم که مدام از آن سر دنیا برایم پول می فرستاد . علی رغم درخواست های مکرر خانواده ام من ترجیح دادم تا پایان تحصیلاتم در ایران بمانم البته این چیزی بود که به آن ها گفته بودم و در اصل تنها دلیل ماندنم اروند بود . شادان به دنبالم به راه افتاد و گفت _جون شادان بگو چی شده؟ _هیچی ! با ناباوری نگاهم کرد و سرش را تکان داد _باشه ، گوشای منم دراز ... با بغض نگاهش کردم .چقدر دلم می خواست در این زمان به جای او باشم . برای جلوگیری از رسوایی سر تکان دادم و گفتم _باشه میام ولی اگر تا اونجا یه کلمه درباره اروند حرف بزنی ، برمیگردم ! مشتاق سر تکان داد و گفت _قول ! به سمت اتاق به راه افتادم که میان راه متوقف شدم و به سمتش برگشتم _بازم میگم یه کلمه بگی پیاده میشم تازه به مدت یه هفته ام باهات حرف نمی زنم ! شانه هایش را به حالت بامزه ای بالا انداخت و گفت _به جان خودش ، چیزی نمی گم . به سمت اتاق خوابم رفتم و پیش از اینکه حاضر شوم در دفترچه کوچکم نوشتم "خواهی نخواهی گاهی راهی جز کشیدن آهی بلند نداری" و به دنبالش آه نچندان سوزناکی کشیدم . هنوز برای سوز های عاشقانه من زود بود . با یک تیپ ساده از اتاق خارج شدم . علی رغم همیشه که به شوق دیدن اروند سعی می کردم به بهترین شکل ممکن به نظر بی آیم این بار تنها یک تن پوش گرم ساده را انتخاب کردم . کاپشن مشکی و ساده به همراه یک شلوار جین و شال مشکی ! شادان با دیدن من لبخند بی جانی زد و گفت _نمی گی چی شده؟ بی حوصله به سمت میز کنج سالن رفتم و سوییچ ماشین را برداشتم . _چیزی نشده ! این بار سکوت کرد و ناباوری اش را در قالب یک سکوت به نمایش گذاشت . نیره خانم از اتاقش خارج شد و صورت خواب آلودش را با دست پوشاند . این زن را پدر برای نگهداری از من استخدام کرده بود و الحق وظیفه اش را به خوبی انجام می داد . با دیدن من لبخندی و زد و گفت _گیسو کجا میری؟ شادان با لبخند گفت _می برمش کتابخونه ! از دروغش جا خوردم . دلیلی نمی دیدم به نیره دروغ بگویم یا حتی جواب بدهم . بی رمق کوله ام را از روی مبل چنگ زدم و به سمت در به راه افتادم که صدایش متوقم کرد _نهار میای؟ به علامت نفی سر تکان دادم و به دنبال شادان به راه افتادم .
  36. 23 امتیاز
    #پارت هفت برای چند لحظه قلبم از تکاپو ایستاد و نفس در زندان سینه ام حبس گشت. توماژ داشت ازدواج می کرد؟ با کسی غیر از من؟ مگر می شود؟ دستم را بر پیشانیم نشاندم. شش هایم توان تحمل هوای فقیر از اکسیژن را نداشتند. علی چه می گفت؟ به یقین اشتباه کرده بود. لب هایم را تر کردم و گفتم: _ علی... تو مطمئنی توماژ می خواد با دختر خالش ازدواج کنه؟ علی بینیش را خاراند و گفت: _ آره... مامانم دیشب به بابام گفت! دامنم را چنگ زدم و دستانم را مشت کردم. بدنم سر شده بود. صدای علی که چیزی بر می لب می آورد را نمی شنیدم. دستم را بر سینه ام گذاشتم. چیزی در سینه ام سنگینی می کرد. علی به سویم آمد و مرا تکان داد. از خلسه خارج شدم و گیج به علی نگاه کردم که نگران، مرا تکان می داد. _ آسو... خوبی؟ چیشدی آسو؟ آسو؟ جوابم رو بده! علی شانه ام را تکان می داد و دائم نامم را صدا می زد. دستم را بر روی دستان کوچکش نهادم و فشار آرامی دادم و گفتم: _ خوبم علی! خوبم... یک لیوان آب بهم بده. علی سریع داخل خانه شد. توماژ چطور توانسته بود به این سرعت دست به کار شود و ازدواج کند؟ حق هم داشت. دوست نداشت با دختری مانند من ازدواج کند؛ از نامزدی با من، تجربه کسب کرده بود و این دفعه سریع تر، دست به کار شده بود و عروسی را بر پا کرده بود. اما، من چگونه می توانستم زندگی کنم؟ حال، زندگی ام جهنمی سوزان شده بود که هیچ گونه راه فراری از آن نداشتم. من محکوم به سوختن و ساختن در آن شده بودم. علی همراه یک لیوان آب به سمتم دوید. بر اثر تکان خوردن لیوان در دستش، آب از لبه های لیوان می ریخت و تقریبا آب به نیمه های لیوان رسیده بود. به من رسید و لیوان را دستم داد. کمی از آب خوردم و باقی مانده اش را روی صورتم ریختم. علی کوچک که نگران حال من شده بود، گفت: _ خوبی آسو؟ به سختی لبخند دردمندی زدم و گفتم: _ خوبم! تو... تو... برو خونتون مامانت بیاد بفهمه اینجایی برات دردسر می شه! نگران نگاهم کرد. او تنها کسی بود که در این چهار ماه، مخفیانه به دیدنم می آمد و مرحم تنهایی هایم شده بود. دستم را بر پشتش گذاشتم و گفتم: _ نگران نباش خوبم! برو... حتی خود نیز حرف هایم را باور نکردم. علی به ناچار از نردبان بالا رفت و از طریق پشت بام، به خانه ی خودشان رفت. فردا عروسی توماژ خواهد بود و عزای من!
  37. 23 امتیاز
    زندگی ما ، همواره دوار است . این بدان معنیست که در مضیقه و سختی یا آسایش و آرامش ، آنچه بر ما رواست و در آن موضع هستیم ، می گذرد ! از دیدگاه و بصر من ، زندگانی خواب و رویاییست است که ما را در قعر و ژرف خود برده و با لذت های دنیوی خویش گاها ما را از خطسیر های صحیح و سقیم منفصل و دور می نماید . چنان چه اگر بشر عالم و علیم نباشد از معبر خویش به پرتگاه ها دست می یابد و حاصلش جز فغان و پشیمانی ارمغانی دگر نیست . انسان با وسوسه های اغوا انگیز اطرافش همواره در یک جنگ و جدال درونیست . در یک سو عقل و منطق و سویی دیگر هوای نفسانی سرکش و نا رام ذاتی اش . و عیار آدمیت اش و مهارت خویشتن داری او در این بین معین و آشکار می گردد . در درازنای پیشبرد زندگی در این گیتی ، خیر البشر آنست که معلم و اتابکش ، یزدان نیک سرشت باشد و در مکتب یگانه نور و سرور ، درس حکمت و عشق را بیاموزد و به آنان جامه ی عمل بپوشاند . چه بسا در این معبر و راه هر چه بیشتر بکوشد ، انرژی باطنی اش را در میان گذارده و جنب و جوش نماید ، تحفه ای شکوهمند تر در انتظارش است ! زیبایی و وجاهت یک فرد ؛ منشاء از سادگی و بساطت رفتار و پندار آن شخص دارد و در پی آن ، شخصیت متشخص خود را به مانند دیوار و بنایی مستحکم آجر به آجر می سازد . در گوشه گوشه این جهان هستی ، هستند آماج و آیاتی که با درک عمیق به علت خلقشان از سوی خالق مهرآور ، روحمان به اوج تجلی رسیده و می توان در معراج عرش الهی همراه با کائنات ؛ نوازنده لطف و رئوفیت پروردگار شویم و با انتشار مهر درونمان که از اوست ، این قطعه را به گوش همگنان خود برسانیم . فرصت زندگی تنها یک بار به ما داده می شود ، پس بیایید با آسودگی مشکلات و معضلات خویش را یکی پس از دیگری حل نموده و به صورت حقیقی زندگی کنیم . بخندیم و قهقه بزنیم ، از آن هایی که روح شاد و شکرگزار زایا را تا بن جانمان جلوه می دهند و بدانیم که ، ما ارزنده هستیم ! @fariba.m7 @*nikta* @Hana_m @P.A @Giiilass @NERSIA @No Name_66
  38. 23 امتیاز
    #پارت شش چهار ماه از آن روز کذایی گذشته بود و من، تمام این چهار ماه را در کنج خانه به دور از دنیای بیرون گذرانده بودم. تمام چهار ماه، دنیایم خلاصه می شد در رفت و آمد بین خانه و حیاط و من هر روز برای دنیای آن سوی در، دلتنگ تر می شدم. در طی این مدت شکمم برجسته تر می شد و برای آراز آیینه ی دق گشته بود. هر دفعه با دیدن شکم برجسته ام، کتک حسابی ای حواله ی جانم می کرد و با بد و بیراه هایش به زخم های قلبم، نمک می پاشید. در کنجی از حیات نشسته بودم و سرم را به دیوار تکیه داده بودم. به نقطه ای نامعلوم خیره شده بودم. هوا حسابی گرم بود. دستی بر شکم برجسته ام کشیدم. آه سوزناکی کشیدم و زیر لب گفتم: _ لعنتی تو از کجا پیدا شدی؟ تموم زندگیم رو نابود کردی! روز ها و شب ها درد و حالت تهوع امانم را بریده بود و من در خفا به دور از چشم های آراز به خود می پیچیدم و دم نمی زدم. آراز نه حاضر بود، مرا به دکتر ببرد و نه حاضر بود، قابله بیاورد تا مرا ببیند و من هر روز ترسم بیش از پیش می گشت. این بچه ی کذایی که یادم نمی آمد چگونه به وجود آمده؛ حامل مشکلات بزرگ تری از جمله زمانی که روز به دنیا آمدنش فرا خواهد رسید؛ خواهد بود و من بایستی یکه و تنها آن درد را به دوش بکشم. از تصور آن روز چشم هایم را بستم و دستانم را مشت کردم. به یقین خواهم مرد! لب هایم را گزیدم. با صدای پا به سمت راستم برگشتم. با دیدن علی با آن جثه ی کوچک و خاکی اش لبخندی بر لبم آمد. سرم را به سویش چرخاندم و با لبخند به او نگاه کردم و گفتم: _ علی! باز اومدی؟ در حالی که دو گلابی در دستان کوچک اش بود با پشت دست کله اش را مالید و با صدای بچه گانه اش گفت: _ دوست نداشتی بیام؟ دستپاچه، رو به رویش چهار زانو نشستم و گفتم: _ نه اتفاقا خیلی خوشحال شدم که اومدی. بیا اینجا بشین! جلو آمد و رو به رویم، روی زمین نشست و یکی از گلابی ها را بر روی شلوارش کشید. زمانی که از تمیز شدن گلابی اطمینان خاطر کرد؛ گلابی را به سوی من گرفت و گفت: _ این رو برات از همین درخت گلابی خودتون کندم! گلابی را از دستش گرفتم و با دست دیگرم جلوی دهانم را گرفتم تا صدای قهقه ام بلند نشود. به گلابی که مثلا علی آن را تمیز کرده بود نگاه کردم. دلم نیامد دستش را رد کنم. گاز بزرگی به گلابی آب دار زدم و با زبانم روی لب هایم کشیدم و به علی گفتم: _ اوم... دستت درد نکنه! خیلی خوشمزه بود. علی نیز که از تعریف من خوشش آمده بود، با عجله گلابی خودش را گاز زد. در حالی که به آرامی گلابی در دستم را می خوردم به علی خیره شده بودم. علی پسری هشت ساله بود. مادر و پدرش موهایش را با تیغ زده و حال کمی رشد کرده بودند. شلوار ورزشی گشاد طوسی ای با خط های سفید در تن داشت و زیرپوش سفید و خاکی اش تکمیل کننده ی تیپش شده بود. تمام بدنش را خاک و خل گرفته بود. مقصر مادرش هم نبود! خود علی آنقدر جنب و جوش داشت که اگر او را به حمام می بردی، ساعت بعد به کثیف ترین حالت ممکن در برابرت ظاهر می شد. بعد از تمام کردن گلابی، پسماندش را بر روی خاک، پای درخت گلابی انداخت و سپس دست هایش را با شلوارش تمیز کرد و گفت: _ امروز مامانم رفت لباسش رو از خیاط بگیره و بره گرمابه تا خودش رو بشوره برای عروسی فردا! مگر فردا عروسی در پیش بود؟ علی مکث کرد و کمی فکر کرد و در یک آن گفت: -مگه قرار نبود تو با توماژ ازدواج کنی؟ جوابی برای گفتن نداشتم. زمانی که سکوتم را دید، ادامه داد: _ خب پس برای چی فردا می خواد با دختر خالش عروسی بگیره؟ یعنی می خواد دوتا زن داشته باشه؟ من که از اون دختر خالش خوشم نمیاد. با بهت به حرف هایی که علی می زد گوش می کردم.
  39. 22 امتیاز
    نام داستان:به سیاهی رویا نویسنده:اعظم شاهپوری ژانر:تخیلی،غمگین خلاصه:خوشبختی مانند شن است؛زیرا به راحتی نمی توان آن را به دست آورد و یا در آغوش کشید...! منتظر نمی ماند؛تا تو از آن لذت ببری...! مانند باد است؛انسان باید با چنگ و دندان آن را نگه دارد...! به دست آوردن خوشبختی سخت است...! انسان باید برای به دست آوردنش قلبی صاف داشته باشد...! چیزی نیست؛که به راحتی نصیب هر کسی شود...! هدف:اهمیت و ارزش اتحاد و اعتماد بین اعضای خانواده را نشان دهم. مقدمه:وقتی که در خانواده ی اعتماد و صمیمیت قلبی وجود داشته باشد؛هیچ موجود قدرتمندی نمی تواند آن ها را از یکدیگر جدا کند...! حتی اگر آن موجود قدرتمند ترین و عظیم جثه ترین موجود باشد...! مگر قدرتی عظیم تر از قدرت اتحاد یک خانواده هم هست؟! خانواده ای با قلب های شیشه ای؛که طاقت کوچک ترین درد یکدیگر را ندارند...! نقد به سیاهی رویا
  40. 22 امتیاز
    پارت ششم.. «آدنیس» نمی دونم چرا نگرانش شدم منی که این همه ازش متنفر بودم نمی دونم چرا دوست داشتم همیشه حالش خوب باشه..دوست داشتم همون کارن شیطون وغرور باشه..اصلا اون زخم روی سرش چیه؟چرا سرش روگرفته بود؟آخه چرا باید نگرانش بشم؟نمی دونم چرا حس بدی به این زخم سرش داشتم!وایسا ببینم اصلا به من چه والا؟! «کارن» -کارن...کاارن.. آروم چشمامو باز کرم... وای خدا سرم چقدر درد می کنه...بهتر نشد که هیچ بدترم شد!.. رایان:کارن پاشو دیگه پسر چقدر می خوابی؟ -رایان ولم کن سرم درد می کنه.. آرمان:می خوای تا فردا اینجا باشی؟ پاشو دیگه رسیدیم.. رسیدیم چقدر زود!.. -باشه شما برین منم میام.. رایان:هرجور میلته.. بعدم رفتن .. از جام بلند شدم ..نمی دونم امروز چم شده اینقدر سرم درد میکنه؟ صبح خوب بودم تا اومدم تو اتوبوس سر دردم شروع شد...الانم که بدتر از قبل درد میکنه آخه اینم شانسه من دارم؟ رفتم ساکم روبرداشتم وبه سمت چادرخودمون راه افتادم...رفتم داخل وساکم...رو گذاشتم.. رایان:کارن خوبی تو اتوبوس همش سرت رو فشار میدادی..سرت درد می کنه؟ -آره اونم چجور.. آرمان:قرص مسکنی چیزی نیاوردی؟ -نه..چندروز بود حالم خوب و گفتم لابد خوبم دیگه.. آرمان:آخه یعنی چی؟تو سر ضربه دیده دوروزم بیوش بودی اونوقت داروهات رو نیاوردی؟ازدست تو کارن.. -خب چیکار کنم..یادم نبود.. اونام دیگه چیزی نگفتن.. ... واقعا از درد سرم آسی شده بودم..اه..لعنتی این چه وضعشه؟چرا سرم اینقدر درد میکنه..از وقتی که اومدیم تو جنگل بدتر شده.. نمی دونم چمه؟یه سری تصویر از جلو چشمام رد میشه اما از هیچ کدومون سردر نمی یارم.. بازم همون حس لعنتیم می گه که اینجا آشناست..اما من هیچی یام می یاد پس این حس لعنتی چیه؟همه چیز برام آشناست..اون پسر..اون چشمایی که به سردی یخ بودن..اینجا.. خدا دارم روانی میشم..آخه یعنی چی من حس می کنم آشنان اما چیزی یادم نمی یاد.. اه روانی نشم خوبه! خودمم موندم چرا از وقتی اون پسر رو دیدم این همه اتفاقای عجیب غریب برام میوفته؟اصلا منظورش از اینکه بعدا می فهمی چیه؟ای خدا سرم داره می ترکه از این همه سوال...چرا یکی نیست جواب منو بده؟..اه بسه چقدرفکر میکنم..سرم بدتر شد که.. از جام بلند شدم..ورفتم بیرون معلوم نیت این آرمان ورایان گور به گورده کجان..حوصلم سر رفت....داشتم راه می رفتم وفکر می کردم که یه دفعه خوردم به یکی.. اون:هوی چته روانی حواست کجاس؟ اا این که آدنیسه..دلم می خوات اذیتش کنم اما سرم خیلی در می کرد برای همین بی خیال کل کل شدم..امروز واقعا اعصاب نداشتم.. -ببخشید.. بدبخت تعجب کرد چجور.. -آدنیس..حالت خوبه؟ -نه..خوب نیستم.. بعدم سریع از کنارش رد شدم..نمی دونم چرا اون کارو کردم..اما دوست نداشتم بیشتر از این ناراحتش کنم.یه جوری خوشم میومد نگرانم شده!.خودمم نمی دونم چمه؟اه...آدنیس سریع خودشو بهم رسوند.. -کارن اون زخم سرت چیه؟ اه لعنتی همینو کم داشتم حالا چی بهش بگم؟بگم هیچکی خونه نبوده بعد یکی هولم داده از پله ها افتادم؟حالا چی بهش بگم؟ -چیز مهمی نیست.. -پس چرا دوروز دانشگاه نیومدی..؟ -نمی تونستم.. -چرا؟ ای بابا چرا هی سوال پیچ می کنه؟ -مهم نیست.. بعدم سرعتم رو بیشتر کردم ..نباید می فهمید..هه..اصلا حتی اگرم بفهمه...باور نمی کنه.کی اون چیزایی که دیدم رو باور میکنه؟اصلا برام مهم نیست.. * یه دفعه از خواب پریدم لعنتی بازم همون خواب بازم همون چشما..نفس نفس میزدم..عرق کرده بودم...اه بااینکه اومدیم اردو تا شاید حال وهوام عوض شه اما عوض نشد که هیچ بدترم شد...الان یه هفته س اومدیم اردو البته اردو برای من شده یه کابوس..لعنتی...ازوقتی که اومدیم اینجا یه شب نشده درست بخوام...روزا هم که سرم درد میکنه..اصلا خودمم نمی دونم چرا اومدم به این اردو اصلا حس خوبی بهش ندارم..اون دوتارو نگاه کردم..خواب خواب بودن.. فکر کنم خیلی خسته بودن..ناخوداگاه لبخندی اومد رولبم آرمان ورایان از دوستای صمیمیم بودن...از کلاس اول باهم بودیم...تا الان..مثل برادرای نداشتم دوسشون دارم...ازحق نگذریم قیافه هاشونم خیلی خوبه...رایان چشماش رنگیه یه رنگ خاصی داره بین آبی وسبز ..موهاش مشکیه وپوستش سفیده..آرمان هم ..قیافش جذابه..بااینکه چشم ابرو مشکیه..ولی خدایی جذابه.. خودمم قیافم خوبه..چشمام که رنگشون معلوم نیست بین آبی وعسلی در گردشه...یا آبیه یا عسلس ..یا ترکیب این دوتا...پوستمم سفیده وموهامم رنگ دانش روشنه... با صدای آه وناله از فکر اومدم بیرون..نمی دونم چرا اما ناخوداگاه از چادر رفتم بیرون ودنبال منبع صدا گشتم...ساعت سه نصفه شب بود وهمه جا تو تاریک متلق فرو رفته بود اما یجورایی می تونستم مسیرو پیدا کنم...آروم آروم تو اون تاریکی می رفتم جلو هر چی جلوتر می رفتم...صداها بیشتر می شد..انگار این صدا هارو می شناختم..اما..هیچی یادم می یاد.. صداها بیشتر وبیشتر می شد تا اینکه..رسیدم به یه ویلا انگار منبع اون صدا های عجیب غریب اینجاست...اما اصلا حس خوبی به این ویلا نداشم..بااینکه جنگل تاریک بود اما..جایی که ویلا بود.درخت نداشت..!برای خودمم عجیب بود که چطور این ویلا به این بزرگی رو وسط این جنگل ساختن؟چون اینجا درخت نداشت.. ماه اینجارو روشن می کرد..آروم آروم رفتم به سمت ویلا...توش خیلی تاریک بود ودوسه تا پنجره بیشتر نداشت...آروم رفتم داخل..همه جا تاریک بود وبارفتن من آه وناله ها بیشتر وشد وصدای جیغ گوش خراشی ویلا رو در بر گرفت ناخداگاه دستم رو گذاشتم رو گوشام.تا همین جا هم که اومدم بسه..باید برگردم رفتم سمت در که ..در با صدای بلندی محکم بسته شد....
  41. 22 امتیاز
    نام رمان: " در طلـب دلبــــر " نام نویسنده: س.شفیعی ژانر: عاشقانه، اجتماعی خلاصه: دست سرنوشت، آنقدر تقدیر دخترک روستایی را دست به دست می کند و می چرخاند که خود دخترک هاج و واج مجبور به همراه شدن و ساختن با وضعیت های جدید زندگیش می شود. پ.ن: این موضوع از یک داستان واقعی برگرفته و تنها قسمت های اول داستان رو در بر می گیره!! ناظر: @Zeynab.B.H صفحه ی نقد: لینک صفحه ی نقد
  42. 22 امتیاز
    پارت 6 به طرف کلاس حرکت کردم. ولی فکرم درگیر روز پنج شنبه و اومدن میلاد بود. به آموزشگاه که رسیدم، دانش آموزم رو دیدم که با مادرش توی راهرو ایستاده بودن. جلو اومدن که پیش قدم شدم و سلام کردم. مادرش از وضعیت درس دخترش سوالاتی پرسید که جواب دادم. دوست نداشتم دروغ بگم اما با شنیدن حرفاش دلم سوخت. مامان زهرا: دخترم بخدا من اونقدری پول ندارم که بخوام خرج کلاس زبان دخترم رو بدم. می خواستم بدونم اگه در حدی هست که بتونه صحبت کنه و یک چیزایی رو بفهمه دیگ نفرستمش کلاس. _ خب زهرا درسش خوبه و رو به پیشرفت هم هست. بنظرم حیفه که بخواد ادامه نده؛ اگه بخوایین من هفته ای یک بار، دوساعته می تونم باهاش کار کنم. استعدادش رو داره که زود یاد بگیره. مامان زهرا: ولی پولش... _ من خودم می خوام بهش یا بدم و اصلا پولی ازتون نمی گیرم. یه دانش آموز دارم که خصوصی بهش درس می دم، زهرا هم می تونه بیاد تا باهم درس بخونیم. چطوره؟ زهرا: وای خانم مرسی. _خواهش می کنم عزیزم. مامان زهرا: وای دخترم نمی دونم چجوری ازت تشکر کنم. انشالله عروسیت برات جبران کنم. با گفتن عروسیت، خودم رو کنار میلاد تصور کردم. اما طولی نکشید که سعی کردم با تکون دادن سرم افکار رو از خودم دور کنم. لبخندی زدم و تشکر کردم. _ من با زهرا ساعات و روزش رو مشخص می کنم. مشکلی که نیست؟ مامان زهرا: نه دخترم دستت درد نکنه. پیرشی الهی! ( به معنی داشتن عمر طولانی می باشد) از جمله دومش خوشم نیومد. از بچگی با این جمله مشکل داشتم و فکر می کردم یعنی این که زود تر پیر شی. ولی سعی کردم تغییر چهره ندم و لبخندم رو حفظ کنم. خدافظی کردیم و زهرا هم به سمت کلاس رفت. به دفتر آموزشگاه رفتم و بعد از امضا، زدن حاضری و احوال پرسی با مدیر و معلم ها به سمت کلاس حرکت کردم. چادرم رو برداشتم و شروع کردم به صحبت با بچه ها. بهشون گفتم که کتاب هاشون رو بذارن داخل کیف تا برگه هاشون رو پخش کنم. بعد از پخش برگه ها به سمت سیستم رفتم و سی دی بخش شنیداری رو روشن کردم. _ بچه ها با دقت گوش کنین! یک بار بیشتر براتون نمی ذارم. شروع کردن به اعتراض کردن. _ساکت! بخش شنیداری که تموم شد، بهشون ربع ساعت وقت دادم تا ده تا سوال رو جواب بدن. بالا سر همشون می رفتم و تا حد امکان کمک کوچیکی بهشون می رسوندم.
  43. 22 امتیاز
    درود بر عزیزان دل. امیدوارم هر جا که هستید سالم و سرحال باشید. محمدم خادم شما. کم کم زمان این رسیده که پوست بندازیم یعنی اگه حال داشتم میخوام قالب سایت را عوض کنم. ولی دوست دارم شما هم نظر خودتون را در مورد قالب سایت بفرمایید. این که دوست دارید قالب سایت چطوری باشه؟ رنگ روشن/ رنگ تیره/ یا قالبی باشه که هم رنگ روشن باشه و هم رنگ تیره. خوشحال میشم توی نظرسنجی شرکت کنید و نظرتون را اعلام بفرمایید. برای انتخاب قالب ۵۰ درصد نظر شما و ۵۰ درصد نظر مدیران سایت. اما حرف اول و آخر را من میزنم
  44. 22 امتیاز
    فرموݪ خاص ★**★**★**★**★**★**★**★ هرکنشی در دنیا، هر واکنش و حرکتی، و حتی کوچک ترین تکانی بر روی قائده و قوانینی استوار است؛ اتفاق هایی که طبق دستورالعمل ها و گِرد مدار هایی با قانون می چرخند، مسائلی که دستور العمل های خاص خودشان را دارند، جواب هایی که برای آن ها ردیف می شود، سوالاتی که با گذر زمان یکی پس از دیگری حل می شود، یکی می آید و مطابقا یک نفر هم می رود، ترکیبات و داده هایی که به نگارش در می آیند... در این میان تنها یک چیز فرق می کند، یک چیز خارج از قوائد و قوانین ما سیر می کند، در مداری که خودش برای خودش رسم کرده، دور آدم هایی که خودش انتخاب می کند، قوانین خاص خودش را هم دارد؛ برای خودش نطق می کند، برای خودش دستور می دهد، حکم می کند، هر وقت که بخواهد می آید و هر وقت هم که بخواهد می رود، عشق را می گویم! ناشناخته ی عجیبی که حتی او هم فرمول خاص خودش را دارد... اصلا خودش فرمول است! فرمولی خاص! فرمولی که تنها در ژرفای قلب یک عاشق پیدا می شود.‌‌.. فرمولی که هیچ گاه پاسخی برای اثبات ندارد.. فرمول خاص! ★*★*★*★*★*★ خدایا من بدترین بنده ی تو ام ولی تو بهترینِ منی خدایا من بی چیز ترین بنده ی تو ام ولی تو همه چیز منی خدایا من رسوا ترین بنده ی تو ام ولی تو آبروی منی پس با اسم تو شروع می کنـم تو که حتی اسمت هم قشنگه : ) به نام خـدا عِلیماژ ******** سرش را روی موزاییک های سرد زمین گذاشته بود و بی صدا شانه هایش می لرزید. کسی چه می دانست گاهی حتی آسمان هم بی صدا می بارد، گاهی حتی آسمان هم در برابر زمین سر خم می کند، کسی چه می دانست، کسی از آسمان دل آبی یاس خبر نداشت. اما گویی امروز زمین و زمان کمر بسته بودند که با درد هایشان دوره اش کنند. درد؛ این کلمه ی سه حرفی چیزی نیست که هیچ وقت وجود نداشته باشد، هر جا پای زندگی در میان باشد گویی پر سیمرغش را آتش زده باشند، به زودی در حوالی ات پیدایش می شود. درد را می گویم. واژه ای که آه از نهاد همه برآورده و گاها اشک های مظلومانه ی اشرف مخلوقات خدا را جاری ساخته. کسی چه می دانست؟ کسی حتی فکرش را هم نمی کند که درست وقتی همه چیز بر منوال پیش می رود به یکباره ورق برگردد و اینبار دنیا باشد که یکه تازه بر روح و روانت بنوازد و غم بنوازد و بنوازد. گاهی آدم دلش می خواهد کسی باشد برای دلش، برای حال و هوایش، نه اصلا فقط برای خودش مرثیه ای بخواند. و چه عجیب یاس همه تن خواهان این مرثیه بود. نور چراغ آبی و قرمز فضای تاریک اتاق را پر کرده بود. صدای خش خش بیسیم روحش را می خراشید، شاید هم جانش را ، نه این نمی توانست پایان باشد، نباید این بار اینگونه دفترش نوشته می شد. می توانست کم کم گرما را حس کند. کاش کسی بود، آرام می آمد ، دفتر زندگی اش را طوری دیگر می نوشت و بعد هم می رفت. اصلا نمی خواست بماند، فقط می آمد و ...! مراسم کاش و کاش گفتن هایی که همیشه ادم ها بعد از پشیمانی و حسرت برگزار می کردند این بار نصیب یاس شده بود. چشمان پر اشکش زیر نور قرمز و آبی که یک در میان در اتاق پخش می شد می درخشید. درست چند لحظه بعد صدای شلیک گلوله ای بود که با هق لجبازی که سد بغض گلویش را شکسته، یکی شده بود. پارچه ی سیاهی که دور دهانش بسته بودند مانع از این می شد که حتی جیغ خفیفی بکشد. دست هایش مدت ها بود که از بی رحمی و گره محکم طناب دورش سرخ و زخم شده بود. هر از گاهی جلوی دیدگانش سیاه و تار می شد. سرش از ضعف و گرسنگی گیج می رفت. زیر بار زور که نمی رفت! هر چه باشد چند سال زحمت را نمی توانست به یکباره به هوا دهد. و حال با این مقاومت کردن هایش نگذاشته بود جانی در تنش بماند. صدای آژیری که می آمد، شاید اگر در شرایط دیگری بود خوشحالش می کرد. اما حال بعید می دانست با این دست و پای بسته اش، دهـ*ان چفت شده با پارچه ی دور دهنش و آتشی که از هر سو و هر لحظه بیشتر زبانه می کشید، کسی بتواند پیدایش کند یا حتی اگر پارچه ی دور دهانش نبرد و می توانست فریاد بزند، کسی صدای داد و فریادش را از طبقه ی چندم ساختمان بلندی بشنود. راستی طبقه ی چندم بود؟ کجا بود؟ حتی این را هم نمی دانست. فقط از شکل و شمایل ساختمان مشخص بود که ساختمانی تازه ساخت و نیمه کاره است و از ارتفاعی که داشت احتمالا بالای ده طبقه از زمین فاصله داشت. دود و بخار و آتش هر لحظه بیشتر به فضای کوچک اطراف یاس دست اندازی می کرد و همه را چپاول کرده بود. همه جا را آتش و دود فرا گرفته بود و نفس کشیدن را هم سخت می کرد. بی جان روی زمین دراز شد. همه چیز روی پرده ای نامرئی در میان آتش و شعله و دود در برابر دیدگانش نمایان شد و در کسری از ثانیه از برابر چشمانش عبور کرد. حس می کرد سرش سنگین شده، برای ثانیه ای چشمانش را بست و وقتی چشمانش را گشود چیزی جز سیاهی و حلقه ی باریکه ای از نور نارنجی آتش نبود. کم کم این هاله ی باریک نارنجی رنگ هم محو شد وسیاهی ممتدی که حال جلوی چشمانش رخنه کرده بود گویی مثل دفعه های قبل که سرگیجه می گرفت، قصد تمام شدن نداشت. دیگر حتی اکسیژنی برای کشیدن نبود. کم کم گرما را در نزدیکای صورت خود احساس می کرد. پلک هایش آرام روی هم افتادند، ضربان قلبش گویی آرام تر از قبل کلاویه های قلبش را می نواخت، درست لحظه ای که در خلسه ای سنگین فرو رفت، صدای دادش را شنید. قبل از آنکه کاملا بیهوش شود به خودش اعتراف کرد ، شاید دوستش دارد. شاید هم همین فکر بود که در آخرین لحظات در توهماتش نقش بسته بود . صدا باز هم در فضا پیچید و منعکس شد. کسی چه می دانست، شاید هم توهم نبود. اما هر چه که بود، دیر شده بود. یاس چند ثانیه ای می شد که بی جان روی زمین افتاده بود. ******
  45. 22 امتیاز
    #پارت نه دستم را روی دهانم قرار دادم و با ناباوری به صحنه ی رو به رویم نگاه می کردم. توماژ با آن لباس محلی دامادی، به شدت خوشتیپ شده بود. به عروس که روی اسب نشسته بود و روی سرش روسری بزرگی به رنگ قرمز انداخته بودند؛ خیره شدم. او صاحب هیچ یک از موقعیت هایی که حال داشت، نبود. همه چیز سرجایش بود؛ حتی توماژ! فقط من به جای عروس نبودم. اون جایگاه متعلق به من بود. هیچ چیز از آنِ آن دخترک اسب سوار نبود. چگونه توانسته بود خانه اش را بر روی ویرانه های خانه ی آرزو های من بسازد؟! نفهمیدم چه موقع اشک هایم شروع به باریدن کرده بود. دستم را بر روی سینه ام گذاشتم و آرام به سینه ام ضربه زدم. چند بار آن کار را تکرار کردم و سوگواری ام را کامل کردم. باید عشقی را که نسبت به توماژ داشتم، دفن می کردم؛ اما چگونه؟ من سال ها با نام توماژ زندگی کرده بودم. نمی توانستم این اتفاقات را هضم کنم. به تمام آن اتفاقات پشت کردم و روی زمین نشستم و به دیوار پشت بام، تکیه دادم. آرام و بی صدا اشک می ریختم. علی نگران کنارم نشست و گفت: _ خوبی آسو؟ اشک هایم را پاک کردم و چند بار سرم را به نشانه ی مثبت تکان دادم. به سویش چرخیدم و گفتم: _ من الان باید برم پایین، اگه آراز بیاد و من رو این جا ببینه، می کشتم. سرش را تکان داد و گفت: _ پس زود تر برو تا نیومده. سرم را تکان دادم و به سمت نردبان رفتم و آرام آرام از پله ها پایین رفتم. به خاطر شکمم این کار بسیار سخت بود و نفس گیر شده بود. روی پله ی آخر بودم که در یک آن، موهایم توسط کسی به چنگ کشیده شد و مرا به عقب کشید و بر زمین زد. درد بی پایانی را در کمرم احساس کردم. از درد به خودم پیچیدم. آراز را بالای سرم دیدم. نفس در سینه ام حبس شد. مرگم حتمی بود! آراز لگدی به کمرم زد و گفت: _ کثافت کاریت رو کردی و حالا رفته بودی عروسی توماژ رو ببینی؟ خوشحالی که آبروم رو بردی؟ راضی شدی؟ دستم را به قسمتی که لگد زده بود گرفتم و از درد نالیدم.
  46. 22 امتیاز
    #پارت پنج چه چیزی بد تر از آن بود که مرد زندگی ام و شوهر آینده ام چنین تهمتی به من زده بود؟ گویی قلبم از تپش افتاده بود. چشم هایم رنگ اشک را گرفته بودند و دیدم را تار می ساختند. دستم را روی چشمانم فشار دادم تا اشک از چشمانم زدوده شود. به توماژ خیره شدم. گوشه ی لبش چاک خورده بود و خون از آن بیرون می زد. با دیدن حال و روزش قلبم به درد آمد. آراز با حرص و عصبانیت گفت: _ اومدی تو خونه ی من و داری به خواهر من بد و بیراه می گی؟ گمشو بیرون! توماژ از جایش برخاست و به سوی در رفت و در لحظه ی آخر برگشت و به آراز گفت: _ تموم قرار و مدار هامون کنسله! من نمی خوام با یک دختر خر*ا*ب ازدواج کنم. قفسه ی سینه ی آراز از عصبانیت، بالا و پایین می رفت. صدای نفس های کش دار و عصبی اش را می شنیدم. قصد کرد تا به سوی توماژ برود که خود را به او رساندم و بازویش را گرفتم و گفتم: _ آراز نه! آراز با خشونت در چشم هایم خیره شد. لحظه ای احساس کردم روح از تنم بیرون رفت. توماژ از خانه خارج شد و در را بست. آراز با بسته شدن در، با خشونت دستش را از دستم در آورد و در نهایت سیلی ای حواله ی گوشم کرد. _ بگو کی با تو این کار رو کرده؟ بگو کی این ولد ز*ن*ا رو تو شکمت کاشته؟ و در ادامه ی جمله اش " هان؟ " را فریاد زد. با ترس به او خیره شده بودم. به خاطر سیلی اش گوشم زنگ می خورد. برادرم، کسی که در گذشته به پاکی من قسم ها خورده بود، حرف های توماژ را باور کرده بود؟ ننگی بدتر از این می توانست بر دامنم بخورد که به ناپاکی متهم شوم و برادرم مرا باور نکند؟ نمی دانستم چه بگویم. زبانم قاصر از تبرئه کردنم بود. آراز به سمتم آمد و مرا تکان داد و گفت: _ لال شدی؟ بگو اون بی ناموس کیه! بگو... بالاخره توانستم زبانم را در دهانم بچرخانم و تنها به گفتن " به خدا کاری نکردم " اکتفا کنم؛ اما گویی قسمم برای برادر عزیز تر از جانم کافی نبود و با آن، مرا باور نمی کرد که دوباره سیلی ای به طرف دیگر صورتم زد و بعد از برقرار کردن توازن بر دو نیم رخ صورتم، گفت: _ آسو... جون من رو به لبم نرسون! زار زدم: _ داداش... بخدا کاری نکردم! تو که می دونی من به غیر از تو و توماژ به روی هیچ مردی نگاه نکردم. _ پس این توله سگ توی شکمت چی می گه؟ _ داداش بخدا بچه نیست شکمم باد کرده نمی دونم چی شده! بیش از این نتوانستم در برابر فرود آمدن اشک هایم مقاومت کنم. آراز مرا به زمین انداخت و گفت: _ پس نمی گی! کمی عصبی قدم زد و دستی به صورتش کشید و سپس ضربه ای به سنگ زیر پایش زد. رو به رویم ایستاد و با جدیت انگشت اشاره اش را به سمتم گرفت و تکان داد؛ گفت: _ پات رو از این خونه بیرون بزاری، قلمش رو خورد می کنم! انقدر اینجا می مونی که موهات رنگ دندون هات سفید شه! و از خانه خارج شد. با خارج شدن آراز از خانه سرم را بر روی زمین گذاشتم و زار زدم. پس حرف هایی که پشت سرم می زدند، در مورد باردار شدن من بود! هر خطایی را می توانستم متحمل بشوم اما این خطا؟ نه! دستم را بر دهان نهادم تا از صدای گریه ام کاسته شود. دست دیگرم را روی شکم برجسته ام گذاشتم. چه بلایی بر سرم آمده بود که نمی دانستم. تنها می دانستم که این اتفاق می تواند، تمام زندگیم را زیر و رو کند.
  47. 22 امتیاز
    #پارت چهار توماژ لگدی به ران پایم زد که دیگر نتوانستم صدای جیغم را در گلویم خفه کنم. جیغ آرامی از درد کشیدم که توماژ با عصبانیت گفت: _ خفه شو... همین الان، اینجا چالت می کنم. سپس لگدی دیگر حواله ام کرد که در یک آن به عقب کشیده شد و توسط آراز به دیوار کوبیده شد. آراز با حرص غرید: _ دست روی خواهر من بلند می کنی نامرد؟ و مشتی حواله ی صورت توماژ کرد. با ناباوری جیغ کوتاهی کشیدم. طاقت کتک خوردن توماژ را نداشتم. توماژ دستی به بینی خونی اش کشید و با عصبانیت کف دو دستانش را تخت سینه ی آراز کوباند و او را به عقب راند. به زحمت با کمک گرفتن از دیوار، از جایم برخاستم؛ در حالی که با یک دستم به دیوار تکیه داده بودم و دست دیگرم روی شکم برجسته ام بود، خم شده بودم. توان راه رفتن نداشتم. توماژ نگاه بدی به آراز انداخت و با حرص، در حالی که سعی می کرد صدایش را بالا نبرد؛ گفت: _ واسه من خواهر خواهر نکن! اگه تو برادرش بودی، براش برادری می کردی تا مثل یک دختر هرجایی بار نیاد! چیزی در درونم با شنیدن لقبی که به من نسبت می داد، شکست. زیر لب " هرجایی " را تکرار کردم. من هرجایی بودم؟ بی حرکت به توماژ خیره شده بودم. نمی دانستم باید چیزی بگویم یا خیر؟ عکس العملی نشان دهم یا خیر؟ تنها به توماژ خیره شده بودم. آراز با حرف توماژ، خونش به جوش آمد و با حرص، مشتی حواله ی شکم توماژ کرد. توماژ خم شد و شکمش را گرفت و بر روی زانو نشست. آراز غرید: _ چرا داری حرف مفت می زنی مرتیکه؟ خواهر من هرجاییه؟ نشونت می دم! از شانه ی توماژ گرفت و او را بلند کرد. قبل از اینکه بخواهد ضربه ای به توماژ بزند؛ توماژ هلش داد و گفت: _ حرف حق، تلخه... تو خودت رو کور کردی و نمی بینی! اگه بینا بودی، می دیدی خواهرت چیکار کرده که شکمش بالا اومده. و قبل از اینکه آراز چیزی بگوید، به سمتش رفت و او را به سوی من برگرداند و به شکم برجسته ام اشاره کرد. _ بگو این توله سگی که تو شکم خواهرته مال کیه؟ د حرف بزن دیگ لعنتی! بگو خواهرت با کی خوابیده که... قبل از اینکه حرفش تمام شود، مشت آراز در فکش فرود آمد. توماژ دستش را جلوی دهانش را گرفته بود. با تمام حرف هایی که به من نسبت داده بود، نگران شدم که نکند آسیبی دیده باشد.
  48. 21 امتیاز
    «مقدمه« در خیالات خودم درزیر بارانی که نیست می رسم با تو به خانه از خیابانی که نیست می نشینی رو برویم خستگی در می کنی چای می ریزم برایت توی فنجانی که نیست باز می خندی ومی پرسی که حالت بهتر است باز می خندم که خیلی،گرچه می دانی که نیست شعر می خوانم برایت واژه ها گل می کنند یاس ومریم می گذارم توی گلدانی که نیست چشم می دوزم به چشمت می شود آیا کمی دستهایم را بگیری،بین دستانی که نیست وقت رفتن می شود با بغض می گویم نرو پشت پایت اشک می ریزم در ایوانی که نیست می روی وخانه لبریز از نبودنت می شود باز تنها می شوم بایاد مهمانی که نیست * سکوت برمی آورد به راستی که سکوتش منطقی تر است!فریاد می کشد از خدا وانسان هایش گله می کند،زجه می زند ،زار می زنداما فقط در قلبش!این قلب تنها مخزن آن خاطرات تلخش است!به راستی سرنوشت برای او چه خواب هایی دیده بودکه یک لحظه هم رنگ آرامش را برایش در زندگی رقم نمی زند؟ مگر او چه تقصیری داشت؟بیگناهی؟معصومیت؟ او خانواده اش را می خواهد،تنها وتنها خواهشی که ازاین دنیا وسرنوشت بی رحمش دارد،فقط خانواده اش است! او بی رمغ بر روی آسفالت سفت وسرد خیابان سر می خورد، دیگر توان پنهان کردن اشکش را نداشت.باران شروع به باریدن می کند وبا اشک های او حل می شود!دنیا بی رحم تر از آن بود که به او فکر کند،خدا هم مانند بقیه شده است.بی رحم!زجه می زد،مگر نمی گویند که خدا جای حق نشسته است؟ خدایا دیگه طاقت ندارم،شاید باور نکنی،اما برای این همه دردهنوز سنی ندارم!پس اگر می شود از جای حق بلند شو تاحق سرجایش بنشیند!شاید اینگونه زندگی من بهتر شود!زندگی که فقط نامش این است اما شباهت زیادی به مرگ تدریجی دارد!خدایا اگربرایت مهم هستم جوابم رو بده،من دیگه طاقت ندارم،در کنارش اشک هایش همچون مروارید بودند که از گونه هایش سر می خوردند!به راستی چراسرنوشت باید اینگونه با او تا می کند؟به چه گناه؟ به چه دلیل؟ باید دید! ****
  49. 21 امتیاز
    سلام به همه. یه جریانیه که مدتیه توی انجمن در مورد من راه افتاده. من هر چی سکوت کردم و گفتم خودشون بیخیال میشن، دیدم نشدن! لطفاً از سر بیکاری، سراغ حرف درآوردن برای مردم نرید! نویسنده ی رمان کاریزما، صرفاً یکـ نویسنده ی محبوب برای منه. من هم رمانش رو خیلی دوست دارم و براش تبلیغ می کنم. این چیزها، دلیل نمیشه که الکی الکی بیاید به من بگید و با اون نویسنده رل زدی! با سکوتِ من چیزی حل نشد. ولی الان تذکر دادم. امیدوارم دیگه همچین چیزهایی به گوش و چشمم نخوره. چون اگه بخوره، این دفعه سکوت نمی کنم و برخورد لازم رو انجام میدم. ضمناً، من اگه خودم هم نباشم، یا دوست ها هستند و یا خودم به صورت ناشناس. پس تا چشم من رو دور دیدید و آفلاین بودم، شروع به بحث نکنید. باتشکر.
  50. 21 امتیاز


×
×
  • جدید...