رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

تمامی فعالیت ها

این جریان به طور خودکار بروزرسانی می شود     

  1. ساعت گذشته
  2. paradox80☆

    ♡رفیق خوب داری؟ بیا تو♡

    متن دوست داشتی بزار😜♥
  3. m.golgoon

    ♡رفیق خوب داری؟ بیا تو♡

    تنها دوستان من.ایشالله صمیمی شیم..@Sahar79 & @Mah.m
  4. خب این سری من چشمام و بستم و اولین بار یکی رو گرفتم . اوووووم خب اینکه مَرده بینی عقابی و ته ریش یا سورنه یا شاهین. یا شانس . من :آقا سورن؟. همه زدن زیر خنده کوروش :نه این شاهینه. یعنی آفرین به من و شانسم. سری بعد یه دختر و گرفتم . اووووم خیلی سخت شد اما از بینی ایش میشه گفت که دنیاست. من : دنیا. آیدا : آفرین. خلاصه تا غروب این بازی و کردیم و اینقدر بدو بدو کرده بودیم که حال نداشتیم. شب هم زود خوابیدیم تا صبح زودتر راه بیفتیم برای تهران . فردا ظهر که رسیدیم تهران. منم بند و بساطم و جمع کردم. تا فردا ظهر از اون طرف بعد از بیمارستان برم خونمون. هر چقدر می سهیلا جون اصرار کرد قبول نکردم و کلی هم بابت این مدت تشکر کردم. بعد از بیمارستان سریع رفتم خونه و بله روی هر وسیله ای به اندازه یه وجب خاک نشسته بود. ای خداااا. ناهار نخوردم و بکوب نشستم به بشود و بمال قشنگ ساعت ۷:۳۰شب تموم شد. بعد یه دوش نیم ساعتها خورد و خسته رفتم استقبال عمومی معین اینا. بنده خدا ها نوبت دکتر برای خاله فهمیه داشتن و باید خونه ساتیارم و هم عوض می کردن . هیچی دیگه اونا هم اومدن و البته خونه آسون تمیز بود سپرده بودند خدمت کار بیاد. منم که ناهار نخورده بودم برای شام قشنگ تلافی شو درآوردم . خبر خاصی نبود و دوباره زندگیم روند عادی خودشو پیش می برد . ۸مهر هم بابا اینا اومدن و منم چنان بلایی سرشون آوردم که نگو و نپرس. شست و شوی ظرفا رو که به مدت یه هفته انداختم گردن سپهر و چون دلم برای بابا سوخت ماشینم و دادم دستش تا ببره کارواش و البته سر راه هم شام بخره بیاره. بابا تنهبیه پولی سپهر تنبیه خونگی. البته یه شبم هماهنگ کردیم با سامی سه دایی رفتیم دور دور جاتون واقعا خالی دو تا دکتر مملکت با یه پلیس مملکت خیلی شیک و مجلسی تو اتوبان ویراژ می دادیم و ادامه اش خوب نیست شاید یه بچه داشت این مطالب و می خوند. هیچی دیگه الان ۱۴مهره و دقیقا یک ماه دیگه تولدمه . گفتم در جریان باشین. هیچی دیگه طبق معمول رفتم سر مار ساعت ۱۲بود که دیگه آخرین مریض و هم ویزیت کردم . دوباره در زدن. من :بفرمایید . در باز شد و آرمین با لباس پزشکی اومد داخل. آرمین :سلام. من :سلام . آرمین :بهار خیلی وقته تپش قلب دارم. من : بیا ببینم. خوابید رو تخت و گفتم :برات نوار قلب می نویسم حتما بگیر . بعد گوشی رو گذاشتم رو قلبش. تپش قلبش مطمئنم از بیماری نیست الان اصلا تپش آن چنانی نداره که یه مقدار ضربان قلبش بالاست اونم از هیجانه یا از استرس و اینجور چیزی. من : فکر نکنم مشکلی باشه آخه.... حرفم و قطع کرد و گفت :می دونی من هر وقت تو رو می بینم اینجوری می شم. بله؟ وات ؟ ها ؟ چی؟ آرمین :می دونی فکر کنم رگ های قلبمم گرفته آخه اون تو گیر افتادی و نمی زاره بیرون بیایی. جااااااااان من که کلا هنگ کردم. آرمین پاشد و رو به روم واستا و گفت :با من ازدواج می کنی؟ بهار زندگیم می شی؟. چشمام که کلا بیشتر از این باز نمی شد. من :ها؟ چیزه یعنی. آرمین :منو دوست داری ؟. آخ الان چه وقته WC هست الان یه صحنه مهم تو زندگیمه ها چه وضعشه. بهتره آرامشم و حفظ کنم رو راست باشم. WCرو هم تحمل کنم. خب پرسید دوستش دارم؟ بهتره جواب دلمو بدم. من :منم. آرمین از تخت پرید پایین و گفت :جدی چی گفتی؟. یا ابوالفضل این چرا رَم کرد افسار پاره کرد الفرار. حالا من بدو اون بدو. آرمین :بهار با تو ام یه بار دیگه بگو . من :نمی گم. بعدم سریع در اتاقم و باز کردم و فرار و به قرار ترجیح دادم خودم و رسوندم به آسانسور اما تا اون اومد خودشو برسونه در آسانسور بسته شد . وای خدا چرا ضربان قلب من بالا رفته؟. نگاه کن ناموسا اعتراف عشق منم به آدمیزاد نرفته زدم رو دکمه پارکینگ و آخ الان چه وقته WCهست آخه نگاه کن شانس منو والا اوخ پوکیدم. رسید به پارکینگ و تا در باز شد یهو آرمین نفس نفس زنون جلوم بود دو تا دستاشم گذاشته بود رو زانو هاشمی و خم شده بود. اوه اوه چهار پنج تا طبقه رو قشنگ دویده. آرمین :پس راضی ... هستی ... دیگه .. بگم زنگ .. بزنن. خودشو کُشت تا این چند تا کلمه از دهنش در اومد. منم که کلی پنج شش لیتر خون بدنم اومد تو لپام سیاحت و گردش همونجا جا خوش کرد . سرمو انداختم پایین اما اون لبخند زد. ................... یک ماه بعد مثل این فیلما شدا البته چون حال و حوصله ندارم که جلد دوم زندگیم و براتون بنویسم و البته دلممنیومد شما رو تو خماری بزارم پس وایسادم این یک ماه هم گذشت تا این ها رو هم براتون بنویسم. هفته بعدش اومدن خواستگاری و بعد از دو هفته بله برون و کش مکش برای مهریه رسید به عقد . این عمه سلیمه هم که تو این مدت اخناش تو هم بود خب بنده خدا تیرش به سنگ خورده دیگه. الان هم چهار روز از نامزدی مون می گذره. ساعت هفته شبه و همه دور هم خونه عمو علی اینا نشستیم بله بالاخره آقای آریامنش خودی شد و شد پدر شوهر بنده و در نتیجه عمو علی بهذهمین قشنگی. من و آرمین رو مبل داریم فیلم نگاه می کنیم با لب تاب آرمین سهیلا جون هم با عمو علی دارن میوه می خورن. تلفن خونه زنگ خورد. سهیلا جون جواب داد. سهیلا جون :سلام سلیمه جون خوبی؟. ای خدا این عمه سلیمه ول کن ما نیستا. البته لازم به ذکر از روزی که نامزدی کردم دیگه عاقل تر شدم ها هرچند اگه من عقل داشتم اسمم عقیله بود انا با ببین وجود شیطونی هام کمتر شده یعنی متوجه نشدین. نوچ نوچ نوچ. الان اگه دوران مجردی بود داشتم با دایان بازی می کردم بله بله. از نشانه های عاقل شدنه. اما تو این روزا چال گونه ام گود تر که چه عرض کنم سورااااخ شده آرمین چپ می‌ره راست می‌ره چهار پنجولی انگشتش تو این دوتاست. ای بابا من که دو باره تریپ عاقل شدنم پرید الان دیدین چجوری نوشتم نوچ نوچ نوچ این برای یه دختر نامزدددد دار اونم تو این دوره ی قحطی شوهر اصلا مناسب نیست. سهیلا جون :سلیمه جون این حرفا چیه بهار خودش خواست با آرمین ما ازدواج کنه این حرفا چیه. اوووووو این عمه سلیمه هنوز در گیر جواب نه منه. آرمین با اخمای در هم بلند شد . یا خدا. رفت سمت گوشی و گفت :گوشی رو بده من. بنده خدا سهیلا جون نفهمید چجوری خدافظی کرد و گوشی و گذاشت و گفت :آرمین. آرمین :آقا بهار زن منه به اون چه دوستم داشته عاشقم بوده . بعدم مثل این پسر بچه علی تخس با اخمای در هم رفت تو اتاقش. ناموسا نگاه کن من الان شوهر کردم یا بچه گرفتم؟. این از صد تا بچه هم بچه تره که خدا به خیر کنه. همه مون زدیم زیر خنده. من :من ببرم ببینم چش شد. پاشدم رفتم تو اتاقش . نگاهش کن نشسته رو تخت اخماشم بد جوری تو همه . کنارش نشستم و انگشت اشاره مو گذاشتم رو دماغش و فشار دادم. هیچی نگفت . گذاشتم رو لپش و فشار دادم. آرمین :داری چی کار می کنی ؟. من :دنبال دکمه خاموش و روشنت می گردم. آرمین :برای چی؟. من:خب الان خراب شدی دیگه تنظیماتتم ریخته بهم خاموش روشنت کنم درست میشی دیگه. بقیه ایشم خوبیت ندارد همینم که نوشتم بسه تونه تمام . نویسنده :فاطمه زارعی. امید وارم که از این رمان لذت برده باشید این روزا رمان هایی که ساده باشن و نه عشق اسطوره ای داشته باشند و نه قهر چند ماهه و از این جور چیزای کیشه ای خیلی کمه امیدوارم این رمان ساده رو دوست داشته باشین .
  5. حداقل پارتات باید ۶۰خط باشه درست کن لطفا با دانیال یا نسترن در ارتباط باش برای کمک گرفتن
  6. paradox80☆

    ♡رفیق خوب داری؟ بیا تو♡

    فدامداتم عزیزم😍♥ رمان دوم دیوونه های عاشقم رو دوست داشتی بخون😜♥
  7. باشه گلم.اماده اش میکنم
  8. نمیدونم ولی تکنس جونم اق بالا سر مایی
  9. paradox80☆

    ♡رفیق خوب داری؟ بیا تو♡

    چه گروهی مثلا خخ😂😍
  10. مغزم فرمان داد، جیغ بزنم. _کمک... رفتم سمت میرحسین و با گریه گفتم: _میر ترو خدا... امیر کشتیش... امیر جان من صدای پا اومد. به اطرافم نگاه کردم و فریاد زدم: _فرید... سپهر... ناگهان فرید و سپهر، همراه دریا و الناز و سحر جلوم سبز شدن. فرید پرید طرف امیرحسین و با زور اونو از دانیال جدا کرد. الناز اومد طرفم و بغلم کرد. اشکام عین آبشار ریختن... امیرحسین دستی به پیشونیش کشید و نگاهی به اطراف انداخت، اما روی من ثابت موند. با ترس نزدیکم شد. النازو ازم جدا کرد. با دستاش صورتمو قاب گرفت و گفت: _طوری شده؟ مریم بهت دست زد؟ مر..یم.. بو...ست کرد؟ سرمو به نشونه ی نه تکون دادم. دستی تو موهاش کشید و گفت: _آخه لعنتی چرا گریه می کنی. گریه نکن... _چ...را؟ داد زد: _آخه لعنتی با اشکات منو له می کنی! گریه نکن... خفه خون گرفتم. چقدر جذابش می کنه... امیرحسین: نمی دونم چرا سرش داد زدم. نمی دونم چرا به خاطرش دعوا کردم... چرا وقتی دانیال گفت مریم من یه جوری شدم؟ دست مریم رو کشیدم و ا خودم به سمت چادر ها بردمش.... الناز اومد نزدیکم و در گوشم گفت: _بهتره من باهاش حرف بزنم بهتره بری! _اما.... _توی این شرایط یه دختر کنارش باشه کمک بیشتری بهش می کنه برو
  11. منم ناخوداگاه بازوی امیرحسین رو گرفتم. دانیال نگاهی به دستم انداخت که عصبانی تر شد! امیرحسین_چیزی شده دانیال؟ دانیال_از مریم من دور شو عوضی... _مریم تو؟ من کی مریم تو شدم؟ دانیل_تو خفه بعدا حسابتو می رسم... امیرحسین_چی می گی؟ باز مست کردی؟ درست صحبت کن با مریم! دانیال توی یه حرکت یقه ی امیرحسین رو گرفت و به ماشین چسبوندش و از لای دندوناش غرید: _مست تویی که به ناموس مردم دست درازی می کنی. مست تویی یا من؟ هان دیدم اوضاع وخیمه... نزدیک دانیال شدم و دستشو گرفتم. نگاهی بهم انداخت. با اشک توی چشمام، بهش گفتم: _دانیال خواهش می کنم... آروم تر... آروم یقه ی امیرحسین رو ول کرد و بهم نزدیک شد. از ترس یه قدم عقب رفتم که به تنه ی درختی برخورد کردم. با ترس گفتم: _دا... نیال... خوا... هش می کنم... دانیال... خواست صورتشو بیاره جلو تر که یهو پرت شد اون طرف. با ترس به امیرحسین نگاه کردم که روی دانیال افتاده بود و داشت با مشت صورتشو خونی می کرد!
  12. من فکر کردم یه گروه دیگست ولی باز تشکر
  13. بعد دستاشو توی هوا تکون داد و با خنده گفت: _یوها ها ها... مشتی تو کلش زدم و با خنده گفتم: _برو دیوونه _دیوونه عمته _عمه ندارم _چه بهتر حالا بریم. چمدونت صندلی عقبه؟ سرمو به نشونه ی آره تکون دادم. در عقب رو باز کرد و چمدونم رو برداشت. همراهش پیاده شدم. با خنده گفت: _جوجه چقدر سنگینه! خواستم چیزی بگم که صدای یکی منو متوقف کرد: _حرف دهنتو بفهم. من و امیرحسین با تعجب به پشت سرمون نگاه کردیم، که با صورت خشمگین دانیال رو به رو شدیم. دانیال ندیکم شد.
  14. _همینجا... ببخشید حرفتو از اول بگو دوباره به جلوش خیره شد و با اخم گفت: _ولش کن مهم نیست. شونمو بالا انداختم. به درک من ناز نمی کشم! می خوای بگو می خوای نگو... دوباره به شیشه تکیه دادم. چشمامو بستم و کم کم به خواب رفتم. ...... _مریم... مریم پاشو چشامو باز کردم. خمیازه ای کشیدم و به فرد رو به روم خیره شدم. با دیدن امیرحسین دستی به موهام کشیدم که دیدم شالم نیست! با ترس اطراف رو نگاه کردم که امیرحسین با خنده گفت: _بیا دختر دست منه بهش نگاه کردم و با یه حرکت شالم رو از دستش کشیدم و روی سرم مرتب کردم. -ممنون خندید و با شوق دستاشو بهم مالید و گفت: _بلند شو ببین کجا اومدیم. یه جای ترسناک
  15. _چرا ازم دوری می کنی؟ چرا به زور خواستمو قبول می کنی؟ _اگه ناراحتی اصلا نیام... _نه غلط کردم بیا! پوفی کشیدم و روی صندلی جلو، کنار دانیال نشستم. دست خودم نیستا کلا ازش دوری می کنم... کلا... اه ولش کن بهتره الکی ذهنمو درگیر دانیال نکنم. ولی چرا من بین فرید و سپهر و امیرحسین، امیرحسین رو انتخاب کردم. اگه قیافه و پول بقیه رو فاکتور بگیریم، اخلاق امیرحسین از همه بهتره... دوسش دارم ولی عاشقش نیستم. اصولا هر پسری رو فقط با امیرحسین مقایسه می کنم. ولی اگه یه ماه ازش دور باشم، کلا فراموشش می کنم... با صدای دانیال به خودم اومدم. برگشتم طرفم و گفتم: _هان؟ نگاهی بهم انداخت و گفت: _یه ساعته دارم باهات حرف می زنم، کجا سیر می کنی؟
  16. paradox80☆

    ♡رفیق خوب داری؟ بیا تو♡

    سمت پیام خصوصیت وارد یک گروه کردمت خوش اومدی عزیزم♥
  17. رفتم نزدیکش و گفتم: _کی توی ماشینته؟ _هیچکی خودم و خودت! _آهان حتما من باید با تو توی یه ماشین تنها باشم؟ نه مرسی جناب میرم پیش امیرحسین. اخمی کرد و گفت: _چرا امیرحسین؟ _وا مگه برات مهمه؟ چه فرقی می کنه؟ _فرق می کنه... معلومه برام مهمه... _برو بابا... خواستم چمدونم رو بردارم که جلومو گرفت و گفت: _مریم مشکلت با من چیه؟ من چه چوب تری بهت فروختم که همچین می کنی! _اول چوب نه هیزم. _حالا هر چی... جواب منو بده مشکلت با من چیه؟ _من مشکلی با تو ندارم ولی پیش بچه ها راحت ترم. _آهان امیرحسین جز بچه ها حساب می شه ولی من غریبم؟ _من کی گفتم تو غریبه ای! باشه بابا اومدم
  18. مرسی از این لطفتون بانو
  19. سلام دوستای گلم

    امیدوارم روز جمعه خوبی داشته باشید

    نویسنده های عزیز لطفا هر کی با بخش نظارت و منتقدین مشکل داره تو خصوصی خودم اطلاع بده نه که وقت عزیزای دیگرو بگیرید مدیر اون بخش منم و خیلی زود مشکلاتتون بررسی میشه پس لطفا با خودم در ارتباط باشید. مرسی 

    1. Mah.m

      Mah.m

      فاطمه خانوم از فردا که نیستید من همکارتون رو تگ کنم تو تاپیکا؟

      @Fateme00

  20. paradox80☆

    ♡رفیق خوب داری؟ بیا تو♡

    میارمت گروه دخترونمون 😍♥
  21. پیام دادم تاباهاتون اشنا بشم چون جعمتون صمیمی بود
  1. نمایش فعالیت های بیشتر


×
×
  • جدید...