رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

تمامی فعالیت ها

این جریان به طور خودکار بروزرسانی می شود     

  1. ساعت گذشته
  2. شما اگر روزنامه نخوانید از اخبار بی اطلاعید، اما اگه روزنامه بخوانید از واقعیت بی اطلاعید!
    کتاب درست برعکس این جمله ست، اگر کتاب نخوانید از واقعیت بی اطلاعید، مطالعه باعث میشه همه چیز رو واقعی تر ببینید و اتفاقات پیرامونت رو بهتر درک کنید، 
    آدمی که کتاب بخونه نیازی به چراغ نداره، چون فکرش به اندازه کافی نور داره. این بستگی به خودمون داره که توی زندگی روزنامه خوان باشیم یا کتاب خوان!

    👤#مارک_تواین

  3. #part_14 سانیار سرش رو تکوون داد و گفت : شهره خانوم پنج شش ماه بود که سرطان گرفته بود و وقتی هم که فهمید سرطانش خیلی پیشرفت کرده دیگه زیاد پیگیر درمانش نشد و وقتی که با تو تصادف کردم و تو به مدت یه هفته تو کما رفتی ؛ همون لحظه بود که شهره به دکترا گفت کمتر از یه هفته زنده است و چشماش رو به تو پیوند بزنن چقدر شهره نامرد بود که راجب بیماریش به من چیزی نگفت..... شروع به پرپر کردن گلهای روی قبر شهره کردم سانیار دستش رو گذاشت رو مچ دستم و گفت : پاشو بریم باید به رستوران هم برسیم دستم رو گرفت و بلندم کرد سانیار: قول میدم دیگه تنهات نزارم و تو هر شرایطی کنارت باشم دستم رو از تو دستش کشیدم بیرون و گفتم : تا الان تنها بودم از این به بعد هم تنها میرم جلو سانیار : داری با کی لج میکنی؟؟ با بد خلقی و صدای بلندی گفتم : با خودم با تو با همه.... بس کن هفت سال ازت چیزی ندیدم حالا هم نمیخوام چیزی ازت ببینم سانیار با دستاش صورتم رو قاب گرفت و گفت: لعنتی ، من بخاطر تو رفتم..... من بخاطر تو از خودت دل کندم دستاش رو با ضرب پس زدم و گفتم : چرا داری اینجور رفتار میکنی ؟؟ فک کردی من احمقم به مال و اموالم چشم داری ؟؟ سانیار : چشم چی سایدا من.....من... _ خر نیستم سانیار از وقتی که چشمام برگشته همه باهام یه جور دیگه رفتار میکنن خودشون رو ادم خوبه نشون میدن.... دلیل این کارا چیه....فقط پول و اون کارخونه لعنتی سانیار: لعنتی من دوست دارم نگاش کردم شاید می خواستم حقیقت رو از تو چشمام بفهمم دروغ چرا سانیار عشقِ دوران نوجوونی من بود کسی که حاضر بودم هر جور هست ببینمش و خودم رو براش لوس کنم اما الان وضعیت فرق کرده...خیلی هم فرق کرده این سایدای بیست و پنج ساله دیگه اون دختره پونزده ساله نیست دیگه نه پدر داره ، نه مادر ، نه دایه در نتیجه دیگه عشقی هم وجود نداره.... سایدا شده دختر سنگی و بی روح _ متاسفم سانیار اما این علاقه به جایی نمیرسه سانیار خواست حرفی بزنه که دستم و بلند کردم و گفتم : یا من رو ببر رستوران یا خودم ماشین میگیرم سانیار با غم نگام کرد و گفت : برو بشین تو ماشین الان میام سرم رو پایین انداختم و به سمت ماشینش رفتم و توش نشستم نگاش کردم پشتش به من بود سرش خم بود و دستاش تو جیب شلوارش دو تا بوق زدم که توجه سانیار جلب شد و به سمتم اومد و نشست تو ماشین بی حرف تا مقصدمون یعنی رستوران رانندگی کرد از ماشین پیاده شدیم و به سمت رستوران رفتیم یاس و رهام به هر کسی که میومدن خوش امد میگفتن خواستم به سمتشون برم که صدای محمد رو شنیدم برگشتم سمتش و بهش نگاه کردم چقدر به خودش رسیده بود معلومه که کارخونه بهش ساخته بود... تو دستها و گردن فاطمه طلا بود و لباس های مارک و تمیزی تن همشون بود عرفان به سمتم اومد و بغلم کرد و گفت: بی معرف دو هفته نتونستم بهت سر بزنم باید این همه اتفاق می افتاد راست میگفت هر هفته میمومد بهم سر میزد و چو قولی باباش رو میکرد
  4. Sahar79

    ♡رفیق خوب داری؟ بیا تو♡

    مرسی عزیز جان😶💖 @m.golgoon
  5. درخواست ویراستار برای رمان چال گونه به قلم فاطمه زارعی رو دارم. این هم لینک رمان هست. جلد هم داره در صفحه اول موجوده. باتشکر
  6. #جانان_دل #part_38 صبح زودتر از همیشه از خواب بیدار شدم با اینکه دیشبم دیر خوابیده بودم ولی بازم سرحال بودم لباس های ورزشیم رو تنم کردم و از خونه زدم بیرون و تو حیاط مشغول ورزش شدم خیلی وقت بود ورزش نکرده بودم نزدیک به نیم ساعت بود داشتم ورزش میکردم بدنم عرق کرده بود و باد سرد هم میومد نفسم گرفت به تنه درخت تکیه دادم و خم شدم ، قلبم تند تند میزد و نفس نفس میزدم...... یکم که حالم بهتر شد به سمت خونه رفتم وارد خونه که شدم نازگل خانوم تازه داشت به سمت اشپز خونه میرفت نازگل : صحبت بخیر مادر...چیشده اینقد زود بیدار شدی ؟؟؟ همونطور که به سمت پله ها میرفتم گفتم: نمیدونم والا یکدفعه از خواب بیدار شدم رفتم یکم ورزش کنم...... به سمت اتاقم رفتم و واردش شدم لباسامو کندم و رفتم زیر دوش اب سرد دیوانگی بود این حرکتم ولی اب سرد رو بیشتر دوست داشتم و اصلش هم همین بود که بعد عرق کردن برا اینکه بدنت درد نگیره باید با اب سرد دوش بگیری بعد بیست دقیقه شست وشو از حموم بیرون زدم یه تیشرت و شلوار خاکستری پوشیدم حوله کوچیکی که باهاش موهامو رو خشک کردم رو شونه ام گذاشتم و از اتاق زدم بیرون هیراد رو دیدم که با قیافه داغون از اتاق زد بیرون و من رو ندید از پله ها رفت پایین من پشت سرش رفتم وسط سالن بود خواستم یه دونه بزنم پشت پاش که یکدفعه برگشت و یه فریاد زد ، این حرکتش باعث شد منم از سر ترس فریاد بزنم هیراد زد زیر خنده و گفت: نمیری داداش خخخخخخخخخخخخخ دستمو رو قلبم گذاشتم و گفتم: دهنت سرویس از کجا فهمیدی پشتتم هیراد یه دست تو موهای نامنظمش کشید و گفت: لباست یکم خش خش کرد فهمیدم....هنوز زنده ای پیر مرد!!!!؟ میدونست از کلمه پیرمرد بدم میاد ولی هی تکرار می کرد به سمتش حمله بردم و گفتم: پیرمرد خودتی بزمجه هیراد فریاد های الکی میزد و الکی دور خونه میچرخید همون لحظه جانان از پله پایین اومد هیراد به سمت جانان رفت و همونطور گفت: جاااناااان دستم به دامنت هیراد با اون هیکلش که سه برابر جانان بود پشت جانان رفت از بازو هاش گرفت و از هر طرف که میخواستم بهش نزدیک جانان رو به همونطور تکوون میداد جانان با هنگ گفت: چکار می کنید ؟؟؟ هیراد: هیچی هامان گشنه اشه میخواد منو بخوره با حالت چندشی گفتم: حاضرم سوسک بخورم توعه اشغال رو نخورم هیراد : از خداتم باشه بخوای منو بخوری همه ارزوشونه منو بخورن _ خیله خب اینقد بخور بخور راه ننداز حالم بد شد هیراد و جانان خندیدن بهشون یه نگاه کردم و گفتم: واسه جفتتون دارم _ دریا کجاست ؟؟؟ هیراد : خونه باباش با بهت گفتم: دهن سرویس تو که دیشب گفتی تو اتاقته هیراد : داداش اگه نمی گفتم که منو جر میدادی دیشب سری از رو تاسف تکوون دادم و گفتم: خاک تو سرت مرتیکه فقط هیکل گنده کردی نازگل خانوم: چه خبر سر صبح....بیاین صبحانه بخورید... هیراد پرید و رفت قبل اینکه جانان بره دستش رو گرفتم و گفتم: خوب خوابیدی ؟؟ جانان لبخند زیبایی زد و گفت: بله... بعد یه سکوت کرد لبش رو یه گاز گرفت و با خجالت گفت: ببخشید دیشب باعث زحمت شدم ، ای کاش بیدارم می کردید تا خودم می رفتم تو اتاقم..... خندیدم و همونطور که به سمت اشپز خونه میرفتم گفتم : از بس مهربونم دلم نیومد از خواب بیدارت کنم وارد اشپز خونه شدم نازگل خانوم یه چای جلوم گذاشت و همه مشغول شدیم امروز تصمیم داشتم همه رو ببرم بیرون یه هوایی بخوریم تا یکم خستگی هامون رفع بشه صبحانه تموم شد قبل بیرون رفتن هیراد از اشپز خونه بهش گفتم : زنگ بزن دریا بگو حاضر شه میریم دنبالش که بریم بیرون هیراد با ذوق گفت: دستت درد نکنه بابا...خیلی با حالی..خدا این لارج بازیات رو زیاد کنه ......ان شا الله قاشق رو به سمتش پرتاب کردم و گفتم : گمشو برو حاضر شو هیراد جاخالی داد و رفت به جانانم نگاه کردم و گفتم : توهم حاضر شو جانان گفت: نه مرسی شما برید بهتون هم خوش بگذره یه اخم الکی کردم و گفتم : رو حرفم حرف نزن پاشو برو حاضر شو جانان از جاش بلند شد و گفت: چشم... جانان رفت رو به نازگل خانوم کرد و گفتم : شما و اقا محمدم بیاید نازگل گفت: نه مادر جان شما برید خوش بگذرونید...منو محمد چند روز پیش بیرون بودیم..به محمد اقا هم میگم الان وسایل پیک نیک رو بزاره تو ماشینت خودمم الان مرغ رو تو مواد می خوابونم ببرید اونجا بزارید رو اتیش و بخورید سری تکوون دادم و گفتم: باشه دستت درد نکنه.... و از اشپزخونه زدم بیرون وارد اتاقم شدم یه تیشرت جذب ابی اسمانی با شلوار لی مشکی و کفش های اسپرت ابی اسمانی رو پوشیدم با دستام موهامو شونه کردم و بعد از زدن ادکلن از اتاق زدم بیرون هیراد و جانان بیرون منتظر بودن و داشتن باهم حرف میزدن _ خیله خب بریم که باید دنبال دریا هم بریم همه با هم از نازگل و اقا محمد خداحافظی کردیم هوا سر صبح یکم سرد بود ولی الان افتاب وسط اسمون بود و برا پیک نیک رفتن هوا عالی بود وارد ماشین شدیم و به سمت خونه دریا روندم
  7. m.golgoon

    ♡رفیق خوب داری؟ بیا تو♡

    نفس شروع زندگیست عشق قسمتی از زندگیست اما دوست خوب قلب زندگیست . .
  8. جووون عزیزم مافدات اگه رمان نوشتی خودت بهم بگو بخونم
  9. paradox80☆

    ♡رفیق خوب داری؟ بیا تو♡

    متن دوست داشتی بزار😜♥
  10. m.golgoon

    ♡رفیق خوب داری؟ بیا تو♡

    تنها دوستان من.ایشالله صمیمی شیم..@Sahar79 & @Mah.m
  11. خب این سری من چشمام و بستم و اولین بار یکی رو گرفتم . اوووووم خب اینکه مَرده بینی عقابی و ته ریش یا سورنه یا شاهین. یا شانس . من :آقا سورن؟. همه زدن زیر خنده کوروش :نه این شاهینه. یعنی آفرین به من و شانسم. سری بعد یه دختر و گرفتم . اووووم خیلی سخت شد اما از بینی ایش میشه گفت که دنیاست. من : دنیا. آیدا : آفرین. خلاصه تا غروب این بازی و کردیم و اینقدر بدو بدو کرده بودیم که حال نداشتیم. شب هم زود خوابیدیم تا صبح زودتر راه بیفتیم برای تهران . فردا ظهر که رسیدیم تهران. منم بند و بساطم و جمع کردم. تا فردا ظهر از اون طرف بعد از بیمارستان برم خونمون. هر چقدر می سهیلا جون اصرار کرد قبول نکردم و کلی هم بابت این مدت تشکر کردم. بعد از بیمارستان سریع رفتم خونه و بله روی هر وسیله ای به اندازه یه وجب خاک نشسته بود. ای خداااا. ناهار نخوردم و بکوب نشستم به بشود و بمال قشنگ ساعت ۷:۳۰شب تموم شد. بعد یه دوش نیم ساعتها خورد و خسته رفتم استقبال عمومی معین اینا. بنده خدا ها نوبت دکتر برای خاله فهمیه داشتن و باید خونه ساتیارم و هم عوض می کردن . هیچی دیگه اونا هم اومدن و البته خونه آسون تمیز بود سپرده بودند خدمت کار بیاد. منم که ناهار نخورده بودم برای شام قشنگ تلافی شو درآوردم . خبر خاصی نبود و دوباره زندگیم روند عادی خودشو پیش می برد . ۸مهر هم بابا اینا اومدن و منم چنان بلایی سرشون آوردم که نگو و نپرس. شست و شوی ظرفا رو که به مدت یه هفته انداختم گردن سپهر و چون دلم برای بابا سوخت ماشینم و دادم دستش تا ببره کارواش و البته سر راه هم شام بخره بیاره. بابا تنهبیه پولی سپهر تنبیه خونگی. البته یه شبم هماهنگ کردیم با سامی سه دایی رفتیم دور دور جاتون واقعا خالی دو تا دکتر مملکت با یه پلیس مملکت خیلی شیک و مجلسی تو اتوبان ویراژ می دادیم و ادامه اش خوب نیست شاید یه بچه داشت این مطالب و می خوند. هیچی دیگه الان ۱۴مهره و دقیقا یک ماه دیگه تولدمه . گفتم در جریان باشین. هیچی دیگه طبق معمول رفتم سر مار ساعت ۱۲بود که دیگه آخرین مریض و هم ویزیت کردم . دوباره در زدن. من :بفرمایید . در باز شد و آرمین با لباس پزشکی اومد داخل. آرمین :سلام. من :سلام . آرمین :بهار خیلی وقته تپش قلب دارم. من : بیا ببینم. خوابید رو تخت و گفتم :برات نوار قلب می نویسم حتما بگیر . بعد گوشی رو گذاشتم رو قلبش. تپش قلبش مطمئنم از بیماری نیست الان اصلا تپش آن چنانی نداره که یه مقدار ضربان قلبش بالاست اونم از هیجانه یا از استرس و اینجور چیزی. من : فکر نکنم مشکلی باشه آخه.... حرفم و قطع کرد و گفت :می دونی من هر وقت تو رو می بینم اینجوری می شم. بله؟ وات ؟ ها ؟ چی؟ آرمین :می دونی فکر کنم رگ های قلبمم گرفته آخه اون تو گیر افتادی و نمی زاره بیرون بیایی. جااااااااان من که کلا هنگ کردم. آرمین پاشد و رو به روم واستا و گفت :با من ازدواج می کنی؟ بهار زندگیم می شی؟. چشمام که کلا بیشتر از این باز نمی شد. من :ها؟ چیزه یعنی. آرمین :منو دوست داری ؟. آخ الان چه وقته WC هست الان یه صحنه مهم تو زندگیمه ها چه وضعشه. بهتره آرامشم و حفظ کنم رو راست باشم. WCرو هم تحمل کنم. خب پرسید دوستش دارم؟ بهتره جواب دلمو بدم. من :منم. آرمین از تخت پرید پایین و گفت :جدی چی گفتی؟. یا ابوالفضل این چرا رَم کرد افسار پاره کرد الفرار. حالا من بدو اون بدو. آرمین :بهار با تو ام یه بار دیگه بگو . من :نمی گم. بعدم سریع در اتاقم و باز کردم و فرار و به قرار ترجیح دادم خودم و رسوندم به آسانسور اما تا اون اومد خودشو برسونه در آسانسور بسته شد . وای خدا چرا ضربان قلب من بالا رفته؟. نگاه کن ناموسا اعتراف عشق منم به آدمیزاد نرفته زدم رو دکمه پارکینگ و آخ الان چه وقته WCهست آخه نگاه کن شانس منو والا اوخ پوکیدم. رسید به پارکینگ و تا در باز شد یهو آرمین نفس نفس زنون جلوم بود دو تا دستاشم گذاشته بود رو زانو هاشمی و خم شده بود. اوه اوه چهار پنج تا طبقه رو قشنگ دویده. آرمین :پس راضی ... هستی ... دیگه .. بگم زنگ .. بزنن. خودشو کُشت تا این چند تا کلمه از دهنش در اومد. منم که کلی پنج شش لیتر خون بدنم اومد تو لپام سیاحت و گردش همونجا جا خوش کرد . سرمو انداختم پایین اما اون لبخند زد. ................... یک ماه بعد مثل این فیلما شدا البته چون حال و حوصله ندارم که جلد دوم زندگیم و براتون بنویسم و البته دلممنیومد شما رو تو خماری بزارم پس وایسادم این یک ماه هم گذشت تا این ها رو هم براتون بنویسم. هفته بعدش اومدن خواستگاری و بعد از دو هفته بله برون و کش مکش برای مهریه رسید به عقد . این عمه سلیمه هم که تو این مدت اخناش تو هم بود خب بنده خدا تیرش به سنگ خورده دیگه. الان هم چهار روز از نامزدی مون می گذره. ساعت هفته شبه و همه دور هم خونه عمو علی اینا نشستیم بله بالاخره آقای آریامنش خودی شد و شد پدر شوهر بنده و در نتیجه عمو علی بهذهمین قشنگی. من و آرمین رو مبل داریم فیلم نگاه می کنیم با لب تاب آرمین سهیلا جون هم با عمو علی دارن میوه می خورن. تلفن خونه زنگ خورد. سهیلا جون جواب داد. سهیلا جون :سلام سلیمه جون خوبی؟. ای خدا این عمه سلیمه ول کن ما نیستا. البته لازم به ذکر از روزی که نامزدی کردم دیگه عاقل تر شدم ها هرچند اگه من عقل داشتم اسمم عقیله بود انا با ببین وجود شیطونی هام کمتر شده یعنی متوجه نشدین. نوچ نوچ نوچ. الان اگه دوران مجردی بود داشتم با دایان بازی می کردم بله بله. از نشانه های عاقل شدنه. اما تو این روزا چال گونه ام گود تر که چه عرض کنم سورااااخ شده آرمین چپ می‌ره راست می‌ره چهار پنجولی انگشتش تو این دوتاست. ای بابا من که دو باره تریپ عاقل شدنم پرید الان دیدین چجوری نوشتم نوچ نوچ نوچ این برای یه دختر نامزدددد دار اونم تو این دوره ی قحطی شوهر اصلا مناسب نیست. سهیلا جون :سلیمه جون این حرفا چیه بهار خودش خواست با آرمین ما ازدواج کنه این حرفا چیه. اوووووو این عمه سلیمه هنوز در گیر جواب نه منه. آرمین با اخمای در هم بلند شد . یا خدا. رفت سمت گوشی و گفت :گوشی رو بده من. بنده خدا سهیلا جون نفهمید چجوری خدافظی کرد و گوشی و گذاشت و گفت :آرمین. آرمین :آقا بهار زن منه به اون چه دوستم داشته عاشقم بوده . بعدم مثل این پسر بچه علی تخس با اخمای در هم رفت تو اتاقش. ناموسا نگاه کن من الان شوهر کردم یا بچه گرفتم؟. این از صد تا بچه هم بچه تره که خدا به خیر کنه. همه مون زدیم زیر خنده. من :من ببرم ببینم چش شد. پاشدم رفتم تو اتاقش . نگاهش کن نشسته رو تخت اخماشم بد جوری تو همه . کنارش نشستم و انگشت اشاره مو گذاشتم رو دماغش و فشار دادم. هیچی نگفت . گذاشتم رو لپش و فشار دادم. آرمین :داری چی کار می کنی ؟. من :دنبال دکمه خاموش و روشنت می گردم. آرمین :برای چی؟. من:خب الان خراب شدی دیگه تنظیماتتم ریخته بهم خاموش روشنت کنم درست میشی دیگه. بقیه ایشم خوبیت ندارد همینم که نوشتم بسه تونه تمام . نویسنده :فاطمه زارعی. امید وارم که از این رمان لذت برده باشید این روزا رمان هایی که ساده باشن و نه عشق اسطوره ای داشته باشند و نه قهر چند ماهه و از این جور چیزای کلیشه ای خیلی کمه امیدوارم این رمان ساده رو دوست داشته باشین .
  12. حداقل پارتات باید ۶۰خط باشه درست کن لطفا با دانیال یا نسترن در ارتباط باش برای کمک گرفتن
  13. paradox80☆

    ♡رفیق خوب داری؟ بیا تو♡

    فدامداتم عزیزم😍♥ رمان دوم دیوونه های عاشقم رو دوست داشتی بخون😜♥
  14. باشه گلم.اماده اش میکنم
  15. نمیدونم ولی تکنس جونم اق بالا سر مایی
  16. paradox80☆

    ♡رفیق خوب داری؟ بیا تو♡

    چه گروهی مثلا خخ😂😍
  17. من فکر کردم یه گروه دیگست ولی باز تشکر
  18. paradox80☆

    ♡رفیق خوب داری؟ بیا تو♡

    سمت پیام خصوصیت وارد یک گروه کردمت خوش اومدی عزیزم♥
  19. مرسی از این لطفتون بانو
  1. نمایش فعالیت های بیشتر


×
×
  • جدید...