رفتن به مطلب

تمامی فعالیت ها

این جریان به طور خودکار بروزرسانی می شود     

  1. ساعت گذشته
  2.  تا زمانی که، مصیبتی رو نچشیدی! 

     برای کسی نسخه صبوری نپیچ! 

     هر وقت تونستی به جای اون شخص قرار بگیری و صبور باشی، نصیحت کن! 

  3. NazaniN.b

    حاج محسن از قبل با یکی از دوستان نزدکیش که در تهران زندگی می کرد هماهنگ کرده و سپرده بود که پس از ورود آفاق و شاهرخ به تهران خانه ای با مقداری لوازم زندگی و همچنین کاری برای شاهرخ برایشان فراهم کند. این موضوع را با شاهرخ در میان نهاده بود و این کار را به عنوان آخرین لطف در حق دخترش انجام داد. آقای سعیدی وقتی در ترمینال آفاق را دید به سمتشان رفت و پس از احوال پرسی و تبریک بابت ازدواجشان راهی شدند. در محله ای متوسط خانه ای اجاره‌ ای همراه مقداری لوازم ضروری زندگی فراهم شده بود و قرار بود از هفته ی بعد شاهرخ در کارگاه تولید پوشاک مشغول به کار شود. و این چنین زندگی آن ها در شهری غریب آغاز شد. آفاق خود را بسیار خوشبخت احساس می کرد، با اینکه گاهی دلش از تنهایی و غربت می گرفت اما در کل از زندگی زناشویی اش راضی بود و وجود شاهرخ همه ی کمبودهایش را جبران می کرد. هرازگاهی که می توانست به سحر زنگ می زد و جویای احوال خانواده اش می شد. یک سال و نیم به همین منوال گذشت، یک سال و نیمی که برای آفاق بسیار شیرین و لذت بخش بود، اما روزگار همیشه روی خوش خود را نشان نمی دهد و سهم آفاق از خوشی های زندگی مشترک همان یک و سال و نیم اول بود. چند روزی بود که آفاق وضعش مشکوک بود و خودش حدس می زد که حال خرابش علائمی از بارداری باشد. بدون خبر دادن به شاهرخ به دکتر رفت و پس از آزمایش های انجام شده مطمئن شد که حدسش درست است و او دو ماهه باردار است. با شنیدن این خبر سر از پا نمی شناخت و بی صبرانه منتظر بود که شاهرخ از کارگاه به خانه آمده و ماجرا را با او درمیان بگذارد. آن شب شاهرخ بسیار خسته بود و بی توجه به هیجان های آفاق مشغول‌ خوردن شام بود _شاهرخ می‌خوام یه موضوعی رو بهت بگم _چیه؟ بگو گوش می دم _نه اینجوری نمی شه باید نگام کنی شاهرخ با بی حوصلگی نگاهش را بالا آورد _باشه اینم نگاه، حالا بفرمایید _خب راستش می خواستم بگم که تو... تو به زودی صاحب یه جوجه طلایی دیگه می شی نگاه شاهرخ رنگ تعجب گرفت _این یعنی چی؟ _إ،... خب من دو ماهه که حامله م شاهرخ متعجب تر از قبل با صدایی بلند گفت: _چی؟!! حامله؟ الان؟!! _آره خب مگه زوده؟ ما نزدیک دو ساله که ازدواج کردیم _خب عزیز من ما تو دهات زندگی نمی کنیم که تا شوهر کردی بچه بیاری، الان تو این شرایط کی حوصله نق و نوق بچه داره؟ _کدوم شرایط؟ مگه شرایط ما چشه؟ بعدشم خب چکار کنم؟ دست من نبود که... _تو باید بیشتر مواظب می بودی، هنوز خیلی زوده آفاق که تمام شوق و هیجانش با این برخورد شاهرخ از بین رفته بود با ناراحتی از جا برخواست و مشغول جمع کردن سفره شد. شاهرخ وقتی پی به ناراحتی آفاق برد در آشپزخانه به کنارش رفت و او را در آغوش گرفته و در حالیکه با موهایش بازی می کرد گفت: خب حالا کاری که شده، عیبی نداره خانومی، من واسه این گفتم زوده چون تو خودت هنوز جوجه ای، اما اگه تو اینطوری می خوای باشه حرفی نیست.
  4. PEGAH

    مرسی ازت ! مرسی از این که توضیح میدی وآدم وقانع می کنی ! کاملا باهات موافقم !همین الان درست می کنم . باید همیشه از نظر خواننده هم نگاه کنم ، درست میگی. همین الان. بازم ممنون
  5. m

    Mate 10 lite RNE
  6. avin._.ar

    فدات عزیزم تو لطف داری.می دونی چیه؟شاید اگر شعر رو هم پررنگ کنی بهتر باشه.بعد زیر نوشته ی خودت اسم خودت رو بنویس.میدونی وقتی خواننده می خواد مقدمه رو بخونه ، این حالتی که یکی پر رنگه و اون یکی نیست یه حالت پله بالا و پله پایین رو ایجاد می کنه و از نظر نگاهی که در لحظه برای خواننده اتفاق میوفته یه جوریه!به نظرم اگر هر دو رو پررنگ و یا برعکس بکنی بهتره.من نظرم از روی نگاه اول به داستان بود که شاید مهم نباشه اما به نظرم خیلی مهمه...خواننده وقتی حتی به یک کلمه نگاه کنه و خوشش نیاد تقصیر خودش نیست ؛ تقصیر نویسندس که نتونسته همون کلمه رو به طرز زیبایی بنویسه.این دقیقا مثل نگاه کردن به نوشته ی توئه...صد در صد کسی اگر مقدمت همین مدلی هم باشه زود از رمانت نمی گذره..ولی شاید...شاید اصلا من خیلی ریز بین و نکته بینم...!بازم بستگی به نظر خودت داره عزیزم❤️بازم می گم تو همیشه عالی می نویسی😊
  7. m

    j5 j7
  8. استاد آدم آرامی بود و اجازه نمی داد کسی به صندوقخانه دل او راه یابد.پستو های دل او مخازن درد و رنج بود و استاد هیچ وقت میل نداشت که مردم بفهمند چه زجری تحمل می کند.همیشه خوش و دلشاد به نظر می آمد و هیچ کس نمی توانست قبول کند که در باطن این مرد آراسته و کم مدعا چه شوری در جوش و خروش است.

    ((چشمهایش_بزرگ علوی))

    پ.ن: این استاده چقد شبیه من بوده:))))

  9. shell_s.h

    سلام بچه هاااا کمک کمک با 3/500تومن اول از همه اصن میشه گوشی خرید? اگه میشه چه گوشی خوبه دوربینش خیلی مهمه واسم ممنون میشم راهنمایی کنید
  10. avin._.ar

    چند وقتی هست که رمان زنان کوچک از خانم لوییزا می آلکوت رو تموم کردم.برعکس تصورم که فکر می کردم داستان کلیشه ای داره ، کتاب فوق العاده ایه و پیشنهاد می کنم بخونید.جلد دوم این کتاب به اسم همسران خوب هست که من خریدمش ولی هنوز نخوندم اما تعریفش رو زیاد شنیدم. تازگی ها کتاب هری پاتر و قدیسان مرگ که کتاب دو جلدی از جی.كی.رولینگ هست رو شروع کردم.با چیزایی که من ازش شنیدم فهمیدم که هیجان این کتاب از فیلمش هم بیشتره و تا جایی كه من خوندم خیلی جذاب بود.البته این کتاب از هفده سالگی به بعد هری پارتر هستش. امیدوارم دوست داشته باشید ، بخونید و لذت ببرید.😊
  11. مهسان68

  12. M@hta

    نظر لطفته عزیز دلم
  13. PEGAH

    فیلم باحالیه من کلا طرفدار فیلمای ترکم
  14. Fatima123

    @مهسان68
  15. Fatima123

    میخوای اینجا بفرست میخوای تو خصوصیم بفرست
  16. بی قرار توام ودر دل تنگم گله هاست

    آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

    مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب

    در دلم هستی وبین من وتو فاصله هاست

    آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد

    بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست

    بی هر لحضه مرا بیم فرو ریختن است

    مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست

    باز می پرسمت از مسئله دوری وعشق

    وسکوت تو جواب همه مسئله هاست

    فاضل نظری

  17. عزیز جان قبل از ایجاد تاپیک لطفا حتما قوانین اون بخش رو مطالعه فرمایید، شما در تالار اشتباه تاپیک زدید که من براتون انتقالش می دم!
  18. Jesus

    بنده بارها گفتم که شما استاد من هستید و بسیار سطح توانتون بالاتراز من است. شما بسیار به نوشته های بنده لطف دارید و من شدیدا از انرژی مثبتی که بهم میدید فوق العاده متشکر و ممنونم . انشاالله که به یاریی خدا و کمک های بسیار عالی شما بتوانم رمان خوب و ارزشمندی رو به خواننده القا کنم . بازم ممنون 🌹🌹🌹🌹🌹
  19. به چه قصد این صورت را ساخته بود؟آیا به این منظور که از غربت پس از مرگش هدیه ای برای معشوقه اش فرستاده و بدین وسیله وفاداری و دلدادگی خود را بروز داده باشد؟یا اینکه می خواسته است به زنی که با چشم هایش او را اسیر کرده بود،بگوید که من تو را شناختم،بطوری که خودت نتوانسته ای خویش را بشناسی،و من می دانم که تو باعث شدی من امروز زجر بکشم.شاید هم می خواهد بگوید:《ای چشمها،اگر صاحب شما با من بود،من تاب می آوردم و کامیاب میشدم.》

    ((تکه ای از کتاب چشمهایش_بزرگ علوی))

    1. Shervin.J

      Shervin.J

      راستشو بخوای هیچی ازش نفهمیدم 

    2. Mary78

      Mary78

      باید بخونی تا بفهمی @Shervin.J

  20. Mahgool89

    ممنون از نظرت حتما
  21. مهسان68

    چشم عزیزم کجا باید بفرستم
  22. PEGAH

    سلام آوین جان ! ممنون از نگاه قشنگت ! می دونی که نظرات تو برام خیلی مهمه ؟! اون دوتا متن یکیش شعر از یه خانوم شاعره ! گفتم بشه تضمین داستانم (به نوعی) ، درواقع قسمتی از متن که پررنگ شده دست نوشته خودمه !به نظرت خوب نیست این مدلی؟!! مرسی که همیشه وقت میزاری وبه من لطف می کنی و داستان های منو با دقت وحوصله می خونی ! این کارت برای قدر یه دنیا ارزش داره ! بوس بر تو ای بانوی زیبا !
  23. pesarake

    پارت 43 *امیر* ***دو ماه بعد*** با استرس وارد خونه ی بهاره شدم و با دیدنش که بی حال روی زمین افتاده بود به سمتش دویدم.روی رگش چای بردیدگی وجود داشت که ترسم رو بیشتر کرد.بغلش کردم و با سرعت سوار ماشینم شدم.پام رو روی گاز گذاشتم و به سمت نزدیک ترین بیمارستان به خونشون حرکت کردم.پرستار ها سریع به اتاق عمل بردنش و من با یه عالمه استرس و نگرانی پشت در موندم.روی صندلی کنار اتاق عمل نشستم و مشغول جوییدن ناخن هام شدم.با خیس شدن چشم هام به خودم اومدم و سریع اشک هام رو پاک کردم.همون موقع میلاد بهم پیام داد: _خبری از ترانه نشد؟ خیلی وقت بود که خبری ازش نداشتم.انگار که از چیزی رنج می برد؛ولی حتی به من که شبیه برادرش بودم هم چیزی نمی گفت.نه تنها به من،بلکه با مامانش هم حرفی نمی زد.آهی کشیدم و جواب دادم: _نه خبری نیست.از خودت چه خبر؟نکنه یادت رفته که یه داداش هم داری؟ بعد از چند دقیقه جواب داد: _خبری نیست.حال بهاره خوبه؟ با بغض به اتاق عمل نگاه کردم ، به صفحه گوشیم خیره شدم و با دست های لرزون نوشتم: _می خواسته که خودکشی کنه.الان توی بیمارستان.....هستیم. چند دقیقه گذشت و جوابی نداد،از جواب دادنش نا امید شدم و سرم رو به دیوار تکیه دادم.با دستی که به شونم خورد چشم هام رو باز کردم و چشم تو چشم پسری با مو های به ریخته که کمی از اون ها سفید شده بودند ، صورتی رنگ پریده و بدنی لاغر رو به رو شدم.با ناباوری زمزمه کردم: _میلاد؟! محکم در آغوشش گرفتم که در کمال تعجبم به گریه افتاد.بعد از چند ثانیه آروم شد و خودش رو ازم جدا کرد.روی صندلی نشستیم و هر دو توی فکر رفتیم.سرم رو بالا آوردم و با غم گفتم: _پسر چه بلایی به سرت اومده؟! دستی بین مو های به هم ریختش کشید و گفت: _دارم از دوری ترانه نابود می شم.من.... مکثی کرد و با صدای پر بغض ادامه داد: _از همون بچگی عاشقش بودم.وقتی پیداش کردم هر لحظه دلم می خواست بهش بگم که چقدر دوستش دارم؛ولی حماقت کردم و نگفتم.حالا خیلی پشیمونم.دائما پیش خودم می گم که نکنه اون رو هم مثل باران کشته باشند؟! دستش رو محکم توی دستم گرفتم و آروم گفتم: _پسر آروم باش!انقدر منفی نباش. نفسی عمیق و پر درد کشید و به در اتاق عمل خیره شد.دستی به کمرم کشید و با لبخندی مهربون گفت: _دوستش داری؟ لبم رو به دندون گرفتم و با بغض گفتم: _آره،خیلی!هر دفعه خواستم بهش بگم مشکلی پیش اومده و نشده. با اخم گفت: _فرصت رو از دست نده.یه روز مثل من پشیمون می شی. آهی کشیدم و گفتم: _آخه چجوری توی این وضعیت بد بهش بگم که دوستش دارم. لبخندی زد و جواب داد: _اتفاقا زمان خوبی برای گفتن این حرف هست.مثل یه کوه پشت سرش باش و تنهاش نذار. همون موقع در اتاق عمل باز شد و دکتر با لبخند خارج شد.با سرعت به سمتش رفتم و گفتم: _دکتر چی شد؟ با همون لبخند جواب داد: _خطر رفع شد،مشکلی نیست. با هیجان پرسیدم: _می تونم ببینمش؟ سری به علامت مثبت تکون داد و به سمت یکی از اتاق ها رفت.برگشتم تا خوشحالیم رو با میلاد در میون بذارم؛ولی اون جا نبود.نفس عمیقی کشیدم و وارد اتاق شدم.بهاره به چشم های پر اشک به دیوار خیره شده بود و گاهی آه می کشید.روی صندلی کنارش نشستم،دستش رو تی دستم گرفتم و با لبخندی مهربون پرسیدم: _چطوری؟ با چشم های بی روح بهم خیره شد و چیزی نگفت.لبم رو تر کرد،چشم هام رو بستم و با صدای لرزون گفتم: _بهاره می دونم که توی وضعیت بدی هستی و حوصله هیچ کسی رو نداره؛ولی باید یه چیز رو بهت بگم که خیلی مهم هست.من..ت..تو رو....دو...دوست دارم. آب دهنم رو قورت دادم و آروم چشم هام رو باز کردم.بلند و عصبی خندید و گفت: _خیلی احمقی!من... ساکت شد و با بغض بهم خیره شد.انتظار داشتم که مسخرم کنه و سرم داد بزنه؛ولی در کمال تعجبم با بغض گفت: _من از وقتی خیلی کوچیک بودم منتظر یه نگاه و یه کلمه محبت آمیز از تو بودم و تو چیزی نمی گفتی؛ولی حالا که انقدر حالم بده داری این رو می گی؟! محکم بغلش کردم و با گریه ای از خوشحالی گفتم: _دیوونه داشتم سکته می کردم.حالا که چیزی نشده،من بهت کمک می کنم تا دنبال خواهرت بگردی و حتی اگه زیر سنگ هم قایم شده باشه پیداش می کنم! @Jesus @Donya.
  24. M.mosavi

    سلام خب من نمیدونم چند نفر اینجا مثل من سریال ترکی دوست دارن اما این سریالی ک میخوام معرفی کنم جدیده و به نظرم خیلی قشنگه اسم سریال هرجایی هست بازیگر هاش : ابرو و اکین {عشقممم} هستند موضوعش هم حول و هوش یه انتقام قدیمی و عشق ممنوعه میچرخه در کل که من خیلی دوستش دارم تا حالا ده قسمتش منتشر شده هر کی این سریال رو دیده و یا نظری در موردش داره نظرش رو بگه 😚
  25. •°•°قصه ی خوابیدن “وجدان ها”روی خوابیدن “اصحاب کهف”را سفید کرده!!!!•°•°

  1. نمایش فعالیت های بیشتر


×