رفتن به مطلب

تالارهای گفتگو

  1. تالار اصلی

  2. کتاب

    کاربران عزیز در این جا رمان های کامل شده و داستان های تمام شده   کاربران سایت مارو که مطالعه کردید و زیبا بوده را به ما معرفی کنید .

    زیر دسته های تالار :

  3. آموزش

     در اینجا به ما میگویید که شما به عنوان نویسنده دوست دارید چگونه از شما نقد شود ؟

  4. فرهنگ و هنر

    در این جا کتاب ها و فایل هایی رو که در تلفن همراه خود دارید برای ما ارسال میکنید . توجه داشته باشید که خلاصه ای از نوشته خود را بنویسید و تصویر کتاب را ارسال کنید .

  5. سینما و تئاتر

  6. مشکلات سایت

  7. متفرقه

  8. عکس

  9. عمومی

    در این جا تست هوش ، تست حسادت ،عصبانیت ،,تست هیجان ودیگر تست های روانشناسی را با ما به استراک میگزارید . 

  10. نودهشتیا



    • مجموع موضوعات
      4,266
    • مجموع پست ها
      108,060
    • کل کاربران
      3,656
    • بیشترین آنلاین
      6,275
      20/08/97 23:55

    جدیدترین کاربر
    Mohamad.
    تاریخ عضویت 29/02/98 19:30
  • برترین رمان های به روز شده سایت

  • کتاب های به روز شده

  • قسمت جدید کتاب ها

    • پارت یازده 

      آن شب هر چه کردم نتوانستم بخوابم.درد تا مغز استخوانم نفوذ می کرد و هیچ دارویی هم برای تسکینش نداشتم.تا صبح به این موضوع فکر می کردم که من تقاص کدامین گناه را پس می دهم؟تا به سن نوجوانی رسیدم،مادرم را از دست دادم و بعد فلج شدن پدر زندگی من را هم فلج کرد! ساعت هفت صبح بود و تا نیم ساعت دیگر باید به خانه حدیثه می رفتم تا پدرم شک نکند.موبایلم را برداشتم و با حدیثه تماس گرفتم،دیگر امیدی به پاسخ دادنش نداشتم که صدای خواب آلودش در گوشم پیچید. _هان؟سلام. _هان و مرض! ادب نداری دختره چشم سفید؟ _تو چرا انقدر مزاحم من میشی؟برو می خوام بخوابم. _دیگه وقت خواب نیست،پاشو که برات مهمون اومده! صدایش کنجکاو شد. _مهمون؟!کی هست این جناب مهمون؟ خودم را بالا کشیدم و به دیوار تکیه دادم. _تو یه صبحونه مشتی آماده کن تا من مهمون رو بیارم.حواست باشه آبرومون نبری ها! آدم مهمیه. دیگر هیچ اثری از خواب آلودگی در صدایش نبود. _جونه من بگو کیه؟ببین من حس فضولی ام داره بیچاره ام می کنه! نُچ محکمی گفتم و هر چه اصرار کرد به او نگفتم که مهمان مهمش خودم هستم.تماس را که قطع کردم سری به صندوق پیام هایم زدم.تمامی پیام ها مربوط به او بود که دائما درخواست داشت تماسش را پاسخ دهم.موبایل را روی طاقچه گذاشتم و پاچه شلوارم را آهسته بالا دادم؛انگار زخم خونریزی کرده بود چون قسمتی از بانداژ خونی شده بود!برای جلوگیری از عفونت احتمالی،تصمیم گرفتم بعد از ظهر را با حدیثه به درمانگاه سر خیابان بروم. راس ساعت هشت و نیم لنگان لنگان و یک پا در هوا،به سمت آشپزخانه رفتم و صبحانه پدر را در سینی گذاشتم.به اتاقش که رفتم دیدم در حال دیدن تلویزیون خوابش برده است.از فرصت استفاده کردم و لی لی کنان به سمت تختش رفتم و لبه تخت نشستم.آرام دستش را تکان دادم و صدایش زدم. _بابایی؟پاشو صبحونه بخوریم. وقتی جوابی از جانبش دریافت نکردم،خودم را جلو کشیدم و شانه اش را تکان دادم. _عزیزدلم بیدار شو برات صبحونه آوردم. انگار پلک هایش را به هم چسبانده بودند،هیچ واکنشی نشان نمی داد!دستم را روی صورتش گذاشتم و از سردی پوستش،تنم یخ بست.اخم کردم و محکم تر از قبل تکانش دادم. _بابا پاشو دیگه!من باید برم سرکار دیرم میشه. هیچ عکس العملی نشان نمی داد و تنها جسم بی جانش بر اثر تکان های شدید دست من روی تخت جا به جا می شد.بی توجه به زخم پایم ایستادم و سعی کردم جسمش را بلند کنم. _پاشو بابایی این کارها چیه؟پاشو من نمی تونم خودم تنهایی بلندت کنم. مثل دیوانه ها طول تخت را بالا و پایین می رفتم و گاهی پاهایش را بلند می کردم و لحظه ای بعد سعی در نشاندنش داشتم.زمانی به خودم آمدم که دست بی جانش از تخت آویران شد و من فریاد زدم. _لعنتی پاشو!با من این کار رو نکن،پاشو! آن قدر فریاد زدم که صدایم به بیرون از خانه رسیده بود و کسی مدام به در می کوبید. @fariba.m7 @ANNE @P.A
    • همین یکی دو روزه مشخص میشه عزیزم ملیکا خودت هم شرکت کردی این ماه؟
    • بفرستم واسه ایشون؟☝️
    • سلام گیلاسی جونم...می گم یه چیزی!واسه خرداد هم مسابقه می زارین دیگه؟ @Giiilass
    • حاج محسن از قبل با یکی از دوستان نزدکیش که در تهران زندگی می کرد هماهنگ کرده و سپرده بود که پس از ورود آفاق و شاهرخ به تهران خانه ای با مقداری لوازم زندگی و همچنین کاری برای شاهرخ برایشان فراهم کند. این موضوع را با شاهرخ در میان نهاده بود و این کار را به عنوان آخرین لطف در حق دخترش انجام داد.
      آقای سعیدی وقتی در ترمینال آفاق را دید به سمتشان رفت و پس از احوال پرسی و تبریک بابت ازدواجشان راهی شدند.
      در محله ای متوسط خانه ای اجاره‌ ای همراه مقداری لوازم ضروری زندگی فراهم شده بود و قرار بود از هفته ی بعد شاهرخ در کارگاه تولید پوشاک مشغول به کار شود.
      و این چنین زندگی آن ها در شهری غریب آغاز شد. آفاق خود را بسیار خوشبخت احساس می کرد، با اینکه گاهی دلش از تنهایی و غربت می گرفت اما در کل از زندگی زناشویی اش راضی بود و وجود شاهرخ همه ی کمبودهایش را جبران می کرد. هرازگاهی که می توانست به سحر زنگ می زد و جویای احوال خانواده اش می شد.
      یک سال و نیم به همین منوال گذشت، یک سال و نیمی که برای آفاق بسیار شیرین و لذت بخش بود، اما روزگار همیشه روی خوش خود را نشان نمی دهد و سهم آفاق از خوشی های زندگی مشترک همان یک و سال و نیم اول بود.
      چند روزی بود که آفاق وضعش مشکوک بود و خودش حدس می زد که حال خرابش علائمی از بارداری باشد. بدون خبر دادن به شاهرخ به دکتر رفت و پس از آزمایش های انجام شده مطمئن شد که حدسش درست است و او دو ماهه باردار است. با شنیدن این خبر سر از پا نمی شناخت و بی صبرانه منتظر بود که شاهرخ از کارگاه به خانه آمده و ماجرا را با او درمیان بگذارد. آن شب شاهرخ بسیار خسته بود و بی توجه به هیجان های آفاق مشغول‌ خوردن شام بود
      _شاهرخ می‌خوام یه موضوعی رو بهت بگم
      _چیه؟ بگو گوش می دم
      _نه اینجوری نمی شه باید نگام کنی
      شاهرخ با بی حوصلگی نگاهش را بالا آورد
      _باشه اینم نگاه، حالا بفرمایید
      _خب راستش می خواستم بگم که تو... تو به زودی صاحب یه جوجه طلایی دیگه می شی
      نگاه شاهرخ رنگ تعجب گرفت
      _این یعنی چی؟
      _إ،... خب من دو ماهه که حامله م
      شاهرخ متعجب تر از قبل با صدایی بلند گفت:
      _چی؟!! حامله؟ الان؟!!
      _آره خب مگه زوده؟ ما نزدیک دو ساله که ازدواج کردیم 
      _خب عزیز من ما تو دهات زندگی نمی کنیم که تا شوهر کردی بچه بیاری، الان تو این شرایط کی حوصله نق و نوق بچه داره؟ 
      _کدوم شرایط؟ مگه شرایط ما چشه؟ بعدشم خب چکار کنم؟ دست من نبود که... 
      _تو باید بیشتر مواظب می بودی، هنوز خیلی زوده
      آفاق که تمام شوق و هیجانش با این برخورد شاهرخ از بین رفته بود با ناراحتی از جا برخواست و مشغول جمع کردن سفره شد. شاهرخ وقتی پی به ناراحتی آفاق برد در آشپزخانه به کنارش رفت و او را در آغوش گرفته و در حالیکه با موهایش بازی می کرد گفت:
      خب حالا کاری که شده، عیبی نداره خانومی، من واسه این گفتم زوده چون تو خودت هنوز جوجه ای، اما اگه تو اینطوری می خوای باشه حرفی نیست.
    • پارت 43 *امیر* ***دو ماه بعد*** با استرس وارد خونه ی بهاره شدم و با دیدنش که بی حال روی زمین افتاده بود به سمتش دویدم.روی رگش چای بردیدگی وجود داشت که ترسم رو بیشتر کرد.بغلش کردم و با سرعت سوار ماشینم شدم.پام رو روی گاز گذاشتم و به سمت نزدیک ترین بیمارستان به خونشون حرکت کردم.پرستار ها سریع به اتاق عمل بردنش و من با یه عالمه استرس و نگرانی پشت در موندم.روی صندلی کنار اتاق عمل نشستم و مشغول جوییدن ناخن هام شدم.با خیس شدن چشم هام به خودم اومدم و سریع اشک هام رو پاک کردم.همون موقع میلاد بهم پیام داد: _خبری از ترانه نشد؟ خیلی وقت بود که خبری ازش نداشتم.انگار که از چیزی رنج می برد؛ولی حتی به من که شبیه برادرش بودم هم چیزی نمی گفت.نه تنها به من،بلکه با مامانش هم حرفی نمی زد.آهی کشیدم و جواب دادم: _نه خبری نیست.از خودت چه خبر؟نکنه یادت رفته که یه داداش هم داری؟ بعد از چند دقیقه جواب داد: _خبری نیست.حال بهاره خوبه؟ با بغض به اتاق عمل نگاه کردم ، به صفحه گوشیم خیره شدم و با دست های لرزون نوشتم: _می خواسته که خودکشی کنه.الان توی بیمارستان.....هستیم. چند دقیقه گذشت و جوابی نداد،از جواب دادنش نا امید شدم و سرم رو به دیوار تکیه دادم.با دستی که به شونم خورد چشم هام رو باز کردم و چشم تو چشم پسری با مو های به ریخته که کمی از اون ها سفید شده بودند ، صورتی رنگ پریده و بدنی لاغر رو به رو شدم.با ناباوری زمزمه کردم: _میلاد؟! محکم در آغوشش گرفتم که در کمال تعجبم به گریه افتاد.بعد از چند ثانیه آروم شد و خودش رو ازم جدا کرد.روی صندلی نشستیم و هر دو توی فکر رفتیم.سرم رو بالا آوردم و با غم گفتم: _پسر چه بلایی به سرت اومده؟! دستی بین مو های به هم ریختش کشید و گفت: _دارم از دوری ترانه نابود می شم.من.... مکثی کرد و با صدای پر بغض ادامه داد: _از همون بچگی عاشقش بودم.وقتی پیداش کردم هر لحظه دلم می خواست بهش بگم که چقدر دوستش دارم؛ولی حماقت کردم و نگفتم.حالا خیلی پشیمونم.دائما پیش خودم می گم که نکنه اون رو هم مثل باران کشته باشند؟! دستش رو محکم توی دستم گرفتم و آروم گفتم: _پسر آروم باش!انقدر منفی نباش. نفسی عمیق و پر درد کشید و به در اتاق عمل خیره شد.دستی به کمرم کشید و با لبخندی مهربون گفت: _دوستش داری؟ لبم رو به دندون گرفتم و با بغض گفتم: _آره،خیلی!هر دفعه خواستم بهش بگم مشکلی پیش اومده و نشده. با اخم گفت: _فرصت رو از دست نده.یه روز مثل من پشیمون می شی. آهی کشیدم و گفتم: _آخه چجوری توی این وضعیت بد بهش بگم که دوستش دارم. لبخندی زد و جواب داد: _اتفاقا زمان خوبی برای گفتن این حرف هست.مثل یه کوه پشت سرش باش و تنهاش نذار. همون موقع در اتاق عمل باز شد و دکتر با لبخند خارج شد.با سرعت به سمتش رفتم و گفتم: _دکتر چی شد؟ با همون لبخند جواب داد: _خطر رفع شد،مشکلی نیست. با هیجان پرسیدم: _می تونم ببینمش؟ سری به علامت مثبت تکون داد و به سمت یکی از اتاق ها رفت.برگشتم تا خوشحالیم رو با میلاد در میون بذارم؛ولی اون جا نبود.نفس عمیقی کشیدم و وارد اتاق شدم.بهاره به چشم های پر اشک به دیوار خیره شده بود و گاهی آه می کشید.روی صندلی کنارش نشستم،دستش رو تی دستم گرفتم و با لبخندی مهربون پرسیدم: _چطوری؟ با چشم های بی روح بهم خیره شد و چیزی نگفت.لبم رو تر کرد،چشم هام رو بستم و با صدای لرزون گفتم: _بهاره می دونم که توی وضعیت بدی هستی و حوصله هیچ کسی رو نداره؛ولی باید یه چیز رو بهت بگم که خیلی مهم هست.من..ت..تو رو....دو...دوست دارم. آب دهنم رو قورت دادم و آروم چشم هام رو باز کردم.بلند و عصبی خندید و گفت: _خیلی احمقی!من... ساکت شد و با بغض بهم خیره شد.انتظار داشتم که مسخرم کنه و سرم داد بزنه؛ولی در کمال تعجبم با بغض گفت: _من از وقتی خیلی کوچیک بودم منتظر یه نگاه و یه کلمه محبت آمیز از تو بودم و تو چیزی نمی گفتی؛ولی حالا که انقدر حالم بده داری این رو می گی؟! محکم بغلش کردم و با گریه ای از خوشحالی گفتم: _دیوونه داشتم سکته می کردم.حالا که چیزی نشده،من بهت کمک می کنم تا دنبال خواهرت بگردی و حتی اگه زیر سنگ هم قایم شده باشه پیداش می کنم! @Jesus @Donya.
    • پارت پنجم   + بچه حاظر جوابی نکن میگم کجایی چرا گوشی قطع کردی؟ عصبی شده بودم نگاهی به ریحانه کردم  کیفم دستش بود و سعی میکرد تمیرش کنه روی صندلیم به سمت پنجره چرخیدم دستم رو روی گوشی و دهنم گرفتم و صدامو اهسته تر کردم _ میشه لطفا سعی کنی بفهمی ! تو اتوبوسم خوردم زمین گوشیم پرت شد باطریش درامد... + با کی هستی؟ اومدم بگم نپرسی ی وقت چیزیت نشده....مشکلی نداری... دست پات نشکسته.... بعد به فکر چیزای دیگه باش اما میدونستم بی منطق تر از این حرفاست اشک تو چشمام جمع شد با بغض گفتم _ با ریحانه م + من بفهمم دروغ گفتی خودت میدونی با کی طرفی! _ دروغ نمیگم.... اشکم سرازیر شده بود ریحان اومد جلو دستش گذاشت روی شونه م + چیزی شده زیبا چرا گریه میکنی؟ چشمام بستم سرم بردم بالا یعنی چیزی نیست.... _ ان شالله صدای ریحانه رو که شندید؟ گوشی رو روم قطع کرد،اشک ریختنم بیشتر شد خیلی سعی کردم خودمو کنترل کنم بغضم نترکه اما تمام بدنم میلرزیدو اشک میریختم  + ا مادر چی شدی؟ + زیبا چت شد؟ _ با پشت دست اشکم رو پاک کردم  هیچی پام درد گرفته + بخاطر اینکه خوردی زمینه دختر جون + بریم دکتر زیبا؟ _ نه بهتر نشدم شب با مامانم میرم درد داشتم ! اما نه درد پا درددل داشتم پا درد بهونه  بود + باشه عزیزم  دوتا مرد باهم راننده رو سوار اتوبوس کردن راننده:مردک .....!پرو هم هست مرد: من میگم تو اینجور وقتا چه بزنی چه بخوری باختی پس ول کن حاجی صلوات بفرس راننده : چی بگم والا.......بعدم سرش رو بر گردوند سمت من راننده: ابجی چیزیت نشد؟ _ نه اقا راننده: شرمنده بخدا _ دشمنتون . . . _ مامان دستت درد نکنه خیلی خوشمزه بود + نوش جونت، پات بهتر شد؟  نگاهی به بابام انداختم چهار زانو بالای سفره نشسته بود مغرور و با صلابت بدون مهر و خشن سرش پایین بود بابا: پاش چی شده؟ مامان: میگه تو اتوبوس خورده زمین بابا: پی مسخره بازی دلقک بازی با اون دوستش نباشه...اسمش چی بود؟ _ ...... وقتی دید جوابشو نمیدم نگاهم کرد و دوباره پرسید اسمش چی بود؟ _ ریحانه بابا: ها همون ریحانه حواسش پرت نمیشه بخوره زمین تو دل خودم گفتم اخه تو اصلا پرسیدی چی شد؟ چرا شد ؟که الکی به من و اون بدبخت دلقکی و مسخره بازی نسبت میدی؟ سرمو کج کردم دندونام بهم فشار دادم نگاه مامانم کردم کاملا از نگاهم میخوند که دارم دل دل میکنم حرفمو بزنم مامان لبشو گاز گرفت ابرو داد بالا یعنی هیچی نگو چند لحظه گذشت  بابا: چیزی میخوای بگی؟ _ من دلقک بازی در نیاوردم بالا نشسته بودم.....  داشتم حرف میزدم که نذاشت ادامه بدم محکم قاشقش  پرت کرد تو بشقابش از صدای برخوردش خیلی ترسیدم و از جام پریدم                
    • پارت 7 دلم می خواست نشون بدم من خوبم چیزیم نیس من هنوز غرورم رو دارم.به کیمیا نگاه کردم، با بند بند وجودم متنفر بودم ازشون، نمیبخشم هر چه قدر هم بگذره نمی تونستم فراموش کنم یکیشون کسی بود که دوستش داشتم یکی هم کسی که مثل خواهرم بود. _سلام سارا  مامان با ناراحتی به صورت خاله نگاه کرد، یکم تو جاش جا به جا شد. _خب راستش نرجس جون من گفتم بیان تا این خصومتا از بین بره  _نرگس میفهمی چی میگی؟!  تموم حس هام به سراغم اومده بود بین خنده، گریه، عصبانیت و... گیر کرده بودم  _میدونم نرجس هنوز از دست کیمیا و سامان ناراحتین ولی بهتره این دعوا ها تموم بشه بره بعد از اون ماجرا رفت و آمد ها کم شده بهم سر نمیزنیم تو تنها خواهر منی بهتره این قهر و این جا تمومش کنیم؟ _ بس کن نرگس، دختر من تصادف کرده دو ماه تو کما بوده از مرگ برگشته بعد تو به فکر بخشیدنه دخترت و دامادتی _خاله من حاملم  دهنم تلخ شد مثل زهر، شوکه بودم، چرا ناراحت شدم من که جا دوست داشتن فقط نفرت از اونا قلبم را پر کرده بود. چرا بعد از این همه حرف ها هنوز ساکت بودم. تا مامان خواست چیزی بگه پیشدستی کردم  _پس که حامله ای یه پوزخند زدم  _تبریک میگم فقط امیدوارم مثل مامان و باباش نباشه. زن عمو که تا اون موقع ساکت بود قلوش رو صاف کرد. _میدونم ناراحتی سارا جان الانم وضیعتت خوب نیست ولی تا کی به خاطر تو باید رفت و
    • بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم و پیدایت کردم! آن شب در مهتاب زیبا زیر نور ماه می درخشیدی و من در زمهریر تنهایی ام منجمد شدم. قرار بود کوچه پس کوچه های تنهایی ام را زیر نور ماه کنار هم قدم بزنیم،ولی تو دست دیگری را در دست گرفتی و من... من ماندم و ماه... من ماندم و کوچه های بن بست... من ماندم و یک عمر تنهایی... من... من بی تو دیگر "من" نیستم! همه چیز و همه کس را "تو" می بینم. جوانی ام را پای عشق تو دادم و ترسم از همین روزها بود... روزی که آبشار موهایت را از رودخانه قلبم جدا کنی. من چه می دانستم تو آمده ای که عاشق کنی و به تاراج ببری؟تازیانه بزنی بر تمام عاشقانه های نابم و تمام غرورم را نادیده بگیری! من چه می دانستم آدرس قلبت را اشتباهی داده ای جانم؟قصدم این بود که در صدف قلبت همچون مروارید بدرخشم... ولی کبوتری شدم در دل چاه و هیچ کس فریاد بی نوایی ام را نشنید. آری جانم من بی تو هر شب زیر نور ماه از همان کوچه ای که انتهایش به رفتنت ختم می شد گذر می کنم... به امید این که شاید از آن سوی کوچه برایم دست تکان بدهی... و من می دانم که تو روزی از انتهای کوچه ای بن بست خواهی آمد.
    • پارت 43 کیمیا-بیا داداش این رو دمه گوشت بذار و به در بچسبونش. 
      - عـــه صدا قطع شد . اه چقدر اروم حرف می زنن ! فکر کنم؛ رفتن تو کار هم! 
      مامان-کیان من رو ببخش.
      کیان-قربونت برم ، مامان تو باید من رو ببخشی . نوکرتم بخدا فدات شم.
      مامان-خدا نکنه .
      دوباره یکی با دست بهم زد .
      -هـــــــــا؟
      کیارش با لحن کیان گفت :
      کیارش - نوکرتم خواهری فدات شم .
      منم مثل مامان گفتم :
      ـ خدا نکنه.
      کیمیا-لال شید نفهمیدم چی گفت.
      دوباره سه تایی گوشامون رو به در چسبوندیم .
      کیان- هیچی پیش قیمم. صدای مامان بلند تر از قبل به گوش رسید که گفت:
      مامان- چی؟ قیم ؟
      کیان-خانواده ی خوبین .
      مامان-می خوام ببینمشون .
      کیان- اونم چشم.
      کیارش با لحن کیان گفت :
      کیارش  -می خرم برات ...
      مامان-خودت چی ، چه کاره ای ؟
      کیان- درس می خونم .
      کیمیا همانند خود کیان حرفش رو ادامه داد :
      کیمیا - دکتربشم وانت بخرم گوجه بفروشم!  مامان که گویی حسابی متاثر شده بود، با بغض مشهود توی صداش گفت :
      مامان- خدارو شکر... وای خدایا شکرت .
      مامان- کیان 
      کیان-جون دلم ؟
      مامان- اومدی بمونی، نه؟ شاکی زیر لب غر زدم :
      -غلط می کنه بمونه، نون خور نخواستیم .
      کیان- نه مامان جان ولی هر هفته بهتون سر می زنم .
      من، کیارش و کیمیا هر سه باهم از ته دل اخیشی گفتیم که نشون دهنده ی اسوده خاطر شدنمون بود .  از شواهد امر مشخص بود که مامان زیر گریه زده و با دلخوری عقده گشایی می کنه :
      مامان ـ تو پسر... منی یا اونا ؟
      کیان- مامان جان، قربونت برم من درس می خونم . به خدا نمی شه اینجابیام  راهم دور می شه! 
      کیارش-حالا ترخدا می موندی !
      کیان با حرف هاش قصد داشت به زور مامان رو راضی کنه که به یکباره توی اتاق  پرت شدیم. 
      سه تایی سرمون رو بالا آوردیم و مامان رو که دست به کمر وایستاده بود رویت کردیم . کیان دهنش اندازه ی قار علی صدر باز مونده و توی بهت این بود که سر و کله ی ما ستا از کجا پیدا شده بود؟ 
       حول کرده و شروع به توجیه کارمون کردم :
      -من من فکر کردم این اون دره ، این کدوم دره ؟ اون این دره ؟ من من اون دره ، در به در ! شکل همه درا . اون دره شکل این دره ! ما کیارش، دره بخدا دره، بابا در، دره اینجا دوتا دره، دوتــــــا ...
      مامان- بسه هی در، در فال گوش وایستاده بودید؟
      کیارش- نه، نه ما... ما فکر کردیم این دره اون دره یعنی شکل هـــــمن درا ! کیمیا- اره، اره ما می خواستیم بریم اتاق کیارش فکر کردیم درش اینه! بخدا درا شکل همن . بریم بچه ها اشتباه اومدیم .(رو نیس که اسفالته لامصب ) سه تایی داشتیم از در می اومدیم بیرون که ...
      مامان-به شلقم می خواستم یاد بدم تا حالا یاد گرفته بود که فال گوش وایستادن کار بدیه .
      کیان- چرا انقدر بی ادبین، شما ها خجالت نمی کشید؟
      بلافاصله اولین جوابی که به ذهنم رسید به زبون اوردم که با جواب کیارش و کیمیا هم زمان شد :
      ما ستا- نـــــــــه، نقاشیمون خوب نیست . من به تنهایی ادامه دادم :
      -حالا تو کاغذ بیار شاید تونستم بکشم! 
      مامان- کیان جان این ها رو ول کن، من پیر شدم نتونستم کاری کنم .
      کیان نگاه خصومت بارش رو به ما انداخت و گفت :
      کیان-ادمتون می کنم .
      کیارش که حسابی بهش بر خورده بود با قیافه حق به جانبی ، دست پیش گرفت که پس نیوفته :
      کیارش- موفق باشی داداشم . مامان جان شما هم هر جور دوست داری فکر کن !
       بعد لیوان دستش رو نشون داد و ادامه ی حرفش رو از سر گرفت  :
      کیارش-ما داشتیم نسکافه می خوردیم . من گفتم بریم اتاق من البوم ها رو نگاه کنیم .
      چشم های کیان چهار تا شده بود و با تعجب به لیوان خالی توی دست کیارش نگاه می کرد که عصبی به کنار پاش می کوبید .
      کیان- پس نسکافش کـــــــــو؟ 
      کیارش حول و دست پاچه به لیوان خالی نگاه کرد و زبونش بند اومد . 
      برای این که بیش از این جلوی کیان ضایع نشیم به سرعت گفتم :
      -خوردیم دیگه !
      مامان- پس چرا لیوان نسکافه ای نیست؟
      این بار نوبت من بود که زبونم بند بیاد و خلع سلاح بشم . یک نگاه به لیوان خالی توی دستم کردم ، یه نگاه به مامان که منتظر نگاهم می کرد . جوابی پیدا نکردم ، لب هام مثل ماهی باز و بسته شد اما صدایی از بینشون در نیومد .
      کیمیا- لیس زدیم تمیز شه راحت تر شسته بشه !
      مامان نگاه بدی بهمون کرد ، چیزی تو مایه های خر خودتونید و بحث رو به طور ناگهانی عوض کرد . انگار خودش هم می دونست مذاکره با ما بی فایده است .
      مامان- امشب شما ستا توی اتاق کیارش  بخوابید، من و کیان اینجا می خوابیم .
      کیارش- مامان الان سه تا مرغ رو هم باهم توی یه لونه نمی ذارن، بعد خواب می شن صبح تخم نمی ذارن .
      - راست میگه مامان منم صبح برات تخم ... نه یعنی صبح خواب می مونما، اون وقت صبحونه حاضر نیستا، اون وقت صبح دیرتون می شه ها، اون وقت مشتریا می پرنا، اون وقت بی پول می شیما، اون وقت، اون وقت... 
      مامان همین طور که به دید عاقلان اندر سفیه نگاهم می کرد ، وسط حرفم پرید :
      مامان- برید
      بلافاصله با ابرو به در اشاره کرد. کیمیا دلخور و غر غر کنان رو به سقف گفت : - خدایا، خواهری داداشی چیزی دیگه نبود ؟ حیون چی ؟ از اشیاء هم قبوله هــــــا ، نبــــــــود ؟
      مامان که حسابی عصبی شده بود با داد گفت :
      - بریـــــــد .
      سه نفری با لب و لوچه ی اویزون به سمت در رفتیم و از ان خارج شدیم . همین برگشتیم یه حرفی بزنیم ، مامان در رو توی صورتمون بست.
      بدون هیچ قرار قبلی یا حرفی دوباره لیوان ها رو بالا اورده و به در چسبوندیم . 
      مامان- بچه های خوبین فقط زیادی از حد پرو هستن .
      کیان- درستشون میکنم .
      کیارش- جـــــــــــون 
      بعد از یه مکث کوتاه مامان شروع به تیکه تیکه حرف  زدن کرد. انگار یک کلمه می گفت و یک قدم بر می داشت .
      مامان- ایشالله ... تو بیا اینجا... پیش ما ...من خـــو ... دم .... درستشون ....می ...
      صدای تق خفیفی اومد و احساس کردم ذره ای از فشاری که لیوان به گوشم می اورد کم شد ! 
      کیارش همون طور که به کله ی کیمیا خیره بود گفت : 
       - صدا ندارم ، شما چی؟
      کیمیا- خنگه حرف نمی زنن .
      - رفتن تو کار هم .
      مامان- نه موندن تو کار شماها...
      همون طوری که لیوان ها در گوشمون بود ، برگشتیم و به در نگاه کردیم . 
      تازه پی بردم بــــــله، اصلا دری در کار نیست و مامان اون رو باز کرده. یکم گیج بودم، اما وقتی دست های لرزون کیمیا رو دیدم که دست کیارش رو گرفت سعی کردم خون سردیم رو حفظ کنم و برای جمع کردن اوضاع پیش امده یه حرکتی بزنم .
      -سلام شما هم بیدارید ؟ قبل از این که مامان حرفی بزنه ، کیمیا به سرعت گفت :
      کیمیا - عه چه جالب ماهم بد خواب شده بودیم .
      هنوز حرف کیمیا به طور کامل تموم نشده بود که کیارش از حرفش بل گرفت و گفت :
      کیارش - حالا که شماها هم بد خواب شدید بیایید بریم تو حال باهم بشینیم .
      کیان- از رو نریــــــدا !
      مامان- برید تو اتاقتون ، زود !
      کیارش- خب چرا ما نباید حرف های شمارو بشنویم ؟
      دیدید وقتی ادم رو از یه کاری منع می کنن ، برای انجام اون کار مشتاق تر می شه ؟ دقیقا جریان اون موقع ما بود !
      حسادت و فضولی داشت ما سه نفر رو می کشت . پسره ی فراری نیومده شیرین شده بود . 
      متاثر از افکارم ، چشم هام رو توی حدقه چرخوندم به صورت جدی مامان دوختمشون .
      مامان- برید تو اتاقتون .
      کیارش ـ خیلی مچکر از این پاسخ گویی کامل و بالغتون ، من که قانع شدم . ولـــــی ... کیان با جدیت توی جاش نیم خیز شد و گفت :
      -میرید یا خودم ببرمتون ؟
      کیارش- لازم نکرده تو یکی به ما دستور بدی خودمون می ریم .
      مسلما سه تایی روی تخت یک نفره نمی تونستیم بخوابیم . نفری یه متکا و پتو برداشتیم و پایین رفتیم، توی حال کپیدیم . مامان و کیان هم پیش هم کپیدن پیشه کردن . ( ادبیات جدید کشف کرده ) 
      ***** صبح زودتر از اون چیزی که من فکرش رو بکنم، همه بلند شده بودند و هرکس پی کار خودش رفته بود. هنوز کسی نمی دونست که چه بلایی سرم اومده و به همین خاطر هیچ کس من رو از خواب بیدار نکرده بود، حسابی خواب مونده بودم.  - اه لعنتی دوباره خراب شد .  با این حال که دیرم شده بود، با ریلکسی تمام جلوی آینه وایستاده بودم و خط چشم می کشیدم . به قدری دستم می لرزید که پشت چشمم بجای یه پاره خط، دندون موشی می کشیدم.  گوشیم زنگ خورد، یه گوشی اندروید که به لطف همین رادمان فاقد پدر و مادر خریده بودم. برش داشتم و اول یه نگاه ب ساعت که 9 رو نشون می داد کردم.  اسم غوغا روی صفحه گوشی روشن و خاموش می شد و نمی ذاشت که درست تمرکز کنم، برای همین با عصبانیت جواب دادم: -غوغا حال ندارم، دیرم شده! خط چشمم جفت در نمیاد! لباسام اتو نداره، خواب موندم، هنوزم صبحونه نخوردم، هیچ به مامانمم نگفتم که این رادمان مغز دیلیت چه  آشی برام پخته . -اولا این آش رو تو برام پختی، مغز دیلیت هم خودتی. من رو سه ساعته توی کتاب خونه کاشتی! این جوری نمی شه، تا نیم ساعت دیگه اینجا نباشی میرم و گزارشت رو می دم که برات اضافه کار بزنن . از شوک صدای پشت تلفن، یه نگاه دیگه به اسم زنگ خورم کردم . "غوغا فوضول " یعنی کی خط غوغا رو رادمان ازش خریده بود، 
      چرا آنقدر عصبی بود؟ وای حالا چجوری هم حاضر می شدم  و هم خودم رو تا دانشگاه می رسوندم؟  -الو  تا من فکر هام رو بکنم، گوشی قطع شده بود .
      یه جیغ محکم زدم، به یک دقیقه هم نکشید که مامان در اتاقم رو باز کرد و به دیوار چسبوند.  -وا تو مگه آرایشگاه نبودی؟ @maew._.tz  @P.A @meli.km @asal.shb @mahdi @Aylelen  
    • پارت 42 صندلیم رو بهشون نزدیک کرد و همه چیز رو درباره ی من گفت.چشم های بعضی هاشون به اشک نشسته و یا با ترحم به من نگاه می کردند.شروین از جاش بلند شد و جدی رو به ترنم گفت: _ما که با غم و اندوه نمی تونیم مشکلی رو حل کنیم.این چند روزی که مهمون ما هستند رو کاری کنیم که بهشون خوش بگذره،بهتر نیست؟ ترنم سرش رو پایین انداخت و با خجالت گفت: _اوه بله،متاسفم! دو زن میانسال با لبخندی مهربون به سمتم اومدند و کمکم کردند تا روی زمین بشینم.شروین بلند داد زد: _مرتب بشینین تا سفره ها رو پهن کنیم. سه تا سفره برای خانم ها ، بچه هاشون و یا بچه هایی که پدر و مادر نداشتند و دو سفره برای مرد ها بود.شروین و شاهین با مهربونی و خنده سفره ها رو پر از غذا های ساده کردند.با بغض به سفره خیره شدم و لبم رو تر کردم.دو تا مسئله باعث شده بودند که بغض کنم و قلبم به درد بیاد.یکی دوری از خواهرام و دومی این بود که هیچ کاری از دستم بر نمی اومد و باید از این و اون کمک بگیرم.ترنم کنارم نشست و با لبخند گفت: _آبجی جونم چی می خوری؟ بعد از کمی فکر کردن ادامه داد: _من اسم غذا رو می گم و تو اگه دلت خواست تاییدش کن.نون و پنیر با نون معمولی؟نون و پنیر با نون تست؟نیمرو با نون معمولی؟نیمرو با نون تست؟ وقتی به آخری رسید سری به علامت مثبت تکون دادم.خندید و با شیطنت گفت: _چقدر تنوع غذایی بالایی داریم! با شوخی خنده های ترنم و بقیه صبحونه رو خوردیم.وقتی تموم شد شایان و شروین به همراه چند پسر سفره ها رو جمع کردند.بدجوری از ترنم و خانوادش و به خصوص از شروین و اخلاق هاش خوشم اومده بود و دلم نمی خواست که روزی از پیششون ببرم.به خاطر این حسم عذاب وجدان بدی داشتم؛ولی کاری از دستم بر نمی اومد.شروین با لبخند و بلند رو به همه گفت: _الان نوبت بازی کردن هست.خب چه بازی بکنیم؟ ترنم با ذوق گفت: _بازی جمله سازی. بعد از تایید تعداد زیادی از افرادی که اون جا بودند قرار شد که اون بازی رو انجام بدند.منتظر به ترنم خیره شدم؛ولی اصلا حواسش به من نبود.همون موقع شروین به سمتم اومد و پرسید: _به چیزی نیاز دارید؟بگید تا بنویسم. بعد از چند دقیقه نوشت: _می شه یه لیوان آب بهم بدید؟ سری تکون داد و یه لیوان آب به لب هام نزدیک کرد.بقیه مشغول فکر کردن درباره ی این بودند که جمله برای بازی چی باشه!از نزدیکی شروین به خودم حس عجیبی به همراه استرسی زیبا و لذت بخشی رو داشتم.بعد از تموم شدن آب لیوان رو سر جاش گذاشت و کمی اون طرف تر از من نشست.ترنم با هیجان از جاش پرید و گفت: _من فهمیدم که جمله چی باشه! شروین نفس عمیقی کشید و با لبخند گفت: _اول توی گوش من بگو. جمله به ترتیب توی گوش همه گفته شد تا به نفر آخر که ترلان بود رسید.با سردرگمی ابرویی بالا انداخت و گفت: _با اون زن خوبت، با پول زيادت، يا با چاه نزديكت! ناگهان ترنم زیر خنده زد و از خنده ی زیاد پهن زمین شد.شروین هم آروم و متین می خندید و به زمین خیره شده بود.دلم برای خندش ضعف رفت و لبخند کوچیکی زدم.ترلان متعجب پرسید: _چرا می خندید؟ ترنم دستش رو روی لبش گذاشت ، صداش رو صاف کرد و گفت: _جمله ای که من گفتم این بود. با اون زبون خوشت، با پول زيادت، يا با راه نزديكت ! با شنیدن حرفش تعداد زیادی بلند خندیدند.بچه ها که چیزی از بازی بزرگ تر ها نمی فهمیدند با هم بازی می کردند.حدود دو ساعت این بازی رو انجام دادند تا این که خسته شدند.شروین بلند شد و از پشت یه دخت تنومند یه ستار برداشت.به درخت تکیه داد و بی هیچ حرفی مشغول ساز زدند و آهنگ خوندن شد؛ولی چیزی از آهنگش نمی فهمیدم.صدای فوق العاده ریبایی داشت و آدم رو به آرامش دلنشین دعوت می کرد.با تعجب به ترنم نگاه کردم که به سمتم اومد و گفت: _تو می دونی این جا کجاست؟ سری به علامت منفی تکون دادم و اون ادامه داد: _این جا شهر پلدختر هست و شروین یه آهنگ به زبان محلی خوند. شروین نگاهی مهربون بهم انداخت و پرسید: _دلت می خواد که معنیش رو بخونم؟ سرم رو به علامت مثبت تکون داد و اون خوند: داخل این سر بالایی و سختی که دارم دستم رو بگیر
      که بعد از سربالایی و بعد از مشکلاتم همواریِ تختی دارم شعله و روشنایی ماه رو بر سره تپه ها دیدم
      و لیلی با دلگیری و ناراحتی به سمت خونه پدرش می رفت دستم رو بگیر که سربالایی و سختی هام طولانی اند
      و اگه از سربالایی و سختی ها بگذریم به خوشه های انگور می رسیم –خوشی ها و شادمانی دل در تمنای و خواش دلارام درگیره
      گاهی می میرم و گاهی زنده می شم دستم رو بگیر که دست تنهام صدا نداره
      طاقت و تحمل روز سختی رو نداره هر وقت قد و قامتت رو از دور می بینم
      تمام غم و غصه هام از یادم می رند به کجای تو دست بگیرم ای روزگار
      یا به کجای تو دل ببندم
      نمیدونم به حالت گریه کنم یا بخندم دستم رو بگیر و به خانه ات ببر
      و من رو مهمان تنها خال صورتت کن خواب مرگم باشه – آخرین خواب – اگه خوبم بگیره
      نه من خواب به چشم دارم نه جریان آب و پیچ خم های رودخانه ها @Jesus @Donya.
    • فیلم پخش شد: تو حیاط مدرسه نشسته بودم و به اطرافم نگا می کردم.اوففف...از تنهایی متنفرم .با این حال سع کروم به اطرافم تمرکز کنم.همیشه تو روابط اجتماعی مشکل داشتم و ضعیف بودم.واسه همین نمی تونستم به راحتی بقیه دوست پیدا کنم.نگامو از بچه ها که داشتن والیبال بازی می کردن گرفتم و به پاهام که در حال حرکت بود نگا کردم.همینجوری داشتم پاهامو تکون می دادم که متوجه حضور یه نفر شدم.سرمو بلند کردم و بهش نگا کردم.ایسو(همکلاسی و هم اتاقیم)بود.با لبخند ملیحی پرسید: -هی!تو چرا تنها نشستی؟ چپ چپ بهش نگا کردم که گفت: -اخ ببخشید.حواسم نبود.تو تازه واردی و فعلا تنهایی. کنارم نشست و بحثو باز کرد: -پس تو ...از تبریز اومدی .درسته؟ سرمو به معنی اره تکون دادم. -چه جالب!ام(مکث کوتاهی کرد:)میدونی چیه؟.. سوالی بهش نگا کردم که ادامه داد: -خبقبل اینکه تو هم اتاقیم بشی از اینکه از دوستام و ملیس خواهر دوقلوم  جدا شدم خیلی ناراحت بودم.فک نمی کردم بتونم با هم اتاقی جدیدم کنار بیام. -خب منظورت از این حرفا چیه. لبخندش پررنگ تر شد: -چه عجب حرف زدی! -میشه لطفا جواب سوالمو بدی؟  با انگشتاش بازی کرد.کاسه صبرم داشت لبریز می شد.من ادم صبوری نبودم و نیستم.بالاخره دستشو به سمتم دراز کرد: -منظورم اینه که...میشه باهم دوست بشیم؟ وقتی دید هیچ عکس العملی از خودم نشون نمیدم با اکراه گفت: -اه!میدونم خوب مقدمه چینی نکردم برای پیشنهاد ولی...دوست میشیم؟ به صورتش نگاه کردم و شروع کردم به تجزیه و تحلیل کردن: صورت گرد و پوست برنزه،ابرو های حلالی نازک، موهای قهوه ای پرپشت و خوشرنگ،ابروهای حلالی نازک،بینی قلمی،چشای طوسی و لب های غنچه ایش که همه اینا کنار هم ازش یه دختر جذاب ساخته بود. تردید داشتم.می ترسیدم بازم غرورم خرد شه.بازم از پشت بهم...نفس عمیقی کشیدم.لزومی نداشت ازش بترسم.دختر اروم خونگرمی بود ولی اونم....اوهههه.بسه دیگه ریحانه.تا کی می خوای بهش فک کنی؟تمومش کن دختر.مثبت فک کن.مطمئنا ایسو با اون فرق داشت.بالاخره بعد چن دیقه باهاش دست دادم.گفت: -فک کردم پیشنهادمو رد کنی. -یکم دودل بودم که برطرف شد. لبخند زد.یه دفعه محکم به سرش زد و گفت: -واییی!یادم رفت. بهم گفت: -پاشو بیا.میخوام کل مدرسه رو بهت نشون بدم. و دستمو کشید.منم دنبالش راه افتادم.
  • برترین مشارکت کنندگان

  • آخرین بروزرسانی های وضعیت

    • nmasoomeh  »  Mohamad.

      سلام خوش امدید به انجمن نودهشتیا
       
      لطفا تایپک راهنمایی انجمن بخونید تا با انجمن اشنا شوید
      https://forum.98iia.com/topic/1887-%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86/?tab=comments#comment-36037
       
       
        آموزش ساخت تاپیک تایپ رمان و صفحه نقد در انحمن سایت ۹۸iia کلیک کنید
      https://www.aparat.com/v/grvn8
      · 0 ارسال
    • avin._.ar

      چه عشقت باشه 
      چه دوستت 
      اگه دوسِت داشته باشه 
      غروري نميذاره واست ؛) 
      ببينه حالت بده از خودشم ميگذره
      · 0 ارسال
    • avin._.ar

      ‏من حتي نگران ناراحت شدن کسی که ناراحتم کرده هم میشم!
      · 0 ارسال
    • avin._.ar

      به جای اینکه به حرف هم گوش کنیم تا همو درک کنیم،گوش میکنیم تا به هم دیگه جواب بدیم..!
      · 0 ارسال
    • بهنازبانو

      توی دنیا دو نفر باش یکی واسه خودت و یکی برای دیگری
      واسه خودت زندگی کن و برای دیگری زندگی باش . . ..
      · 0 ارسال
  • موضوع ها

×