رفتن به مطلب

تالارهای گفتگو

  1. تالار اصلی

  2. کتاب

    دنیای کتاب

    ارسال

    زیر دسته های تالار :


    تا کنون مطلبی ارسال نشده است


    تا کنون مطلبی ارسال نشده است

  3. آموزش

  4. فرهنگ و هنر

  5. سینما و تئاتر

  6. نرم افزار و سخت افزار

  7. مذهبی

    عطر نرگس

    ارسال

    این تالار به درخواست کاربران برای فعالیت هایی مرتبط با آقا امام زمان (عج) ایجاد شده .

  8. عکس

  9. عمومی

  10. نودهشتیا



    • مجموع موضوعات
      2,010
    • مجموع پست ها
      37,384
    • کل کاربران
      2,238
    • بیشترین آنلاین
      6,275
      20/08/97 23:55

    جدیدترین کاربر
    sanam123
    تاریخ عضویت 25/09/97 14:45
  • کتاب های به روز شده

  • قسمت جدید کتاب ها

    • دلم از زندگی پره
    • چه زیبا بود داشتن و بوییدنت. انگار تمام دنیای حقیر و کوچکم در چشمان پر شیطنت و مغرورت خلاصه می شد. چه بر سرم آوردی چه با دل بی قرارم کردی که توان نفس کشیدن ندارم. ای کاش قلب بی احساست آتش عشقم را میدید و به روی حس و حال پروانه ایم خط بطلان نمی کشید. ای کاش حال من دیوانه را حس زنانه خطاب نمی کردی و لیلا شدنم را میدیدی ؛ مگر لیلایی و شیدایی  کم از مجنونی و فرهاد بودن است زیبای من...
    • خودم نه ولی مامانم درست کرد خوب شد
    • پارت 15 با لحن خسته و بغض الودی گفتم :
      -کیارش
      کیا-جانم،چرا صدات بغض داره کی اذیتت کرده خودم بکشمش.
      -کیــــا من،من ...
      کیارش مضطرب تر از قبل گفت :
      کیا-تو چی د بگو دیگه جون به لبم کردی! 
      نفس های بلند و کشیده کشیدم و نا امید گفتم :
      -قبول نشدم، من قبول نشدم کیا 
      کیارش که از بغض و گریه ی من پشت تلفن حسابی متاثر شده بود گفت :
      کیا-فدای سرت سال دیگه  ایشالله حالام گریه نکن که ازت دورم فکرم مشغولت میشه ها.
      -چش، تلفن قطع کردم .
      خنده هام کردم با سرخوشی دوباره زنگ زدم .
      کیا-چرا تلفن قطع میکنی ؟؟؟ هنوزم داری گریه میکنی 
      صدای خندم میرفت چون جو غم داده بودم فکر می کرد دارم گریه می کنم . نفس عمیق کشیدم تا بتونم خندم جمع کنم گفتم :
      - کیا 
      کیا- جانا 
      نیاز به زمان بیشتری برای پیدا کردن ادامه ی حرفم داشتم برای همین دوباره اسمش صدا زدم :
      -کیارش 
      کیا- جان کیارش 
      -من میخوام خودمو بکشم 
      کیا-این چرتو پرتا چیه میگی من بیام کرج چیزیت شده باشه خودم می کشمت .
      -اخه میدنی چیه (داد زدم )من قبول شدم برنامه نویسی، از خوشحالی می خوام خودم بکشم .
      کیارش با داد گفت :
      کیا-جز نزنی هی جون به لبم کردی بیشعور تو مثل ادم نمی تونی یه خبر و به من منتقل کنی؟؟؟
       بلافاصله بعد از تموم شدن حرفش تلفن روم قطع کرد . پسره ی بیشعور .برای اینکه جلوی مونی و بقیه ضایع نشم ادامه ی حرفم با خرزو خان از سر گرفتم :
      ـ فدات بشم داداش گلم منم دوست دارم 
      یکم مکث کردم یه نگاه به کیمیا انداختم، الکی مثلا داشتم به حرف کیارش گوش میدم 
      -باشه باشه برو به کارت برس شیرنیم رو چشم . بوس بوس بای .
      جوری خداحافظی شیرین و به یاد موندنی باهاش کردم که اگه خودش پشت خط بود حتما به این نتیجه می رسید که یچیزی خورده تو سرم .
    • یکیو میخوام برا خودم درست کنه ://
    • پارت 14 بعد حدود دو ، سه ماه که از کنکور گذشته بود امروز جوابش اعلام می شد . من، مامان، مونی و کیمیا نشستیم جلوی کامپیوتر مثل این بی خانمانا زل زدیم بهش تا سایت باز شه . ترجیه دادم شدت استرسم رو با یکم چرند و پرند فراموش کنم :
      -وای یه شیشه نوشابه بیارید .
      مامان عصبی از حرف های بی جا و حساب نشدم گفت :
      مامان-تو این هیری ویری نوشابه خوردن دیگه چه صیغه ایه؟
      خوشحال از اینکه می تونستم به چرت و پرتام ادامه بدم گفتم :
      -صیغه ی ششم از باب افعل صرفشم کنم؟ د اخه مادر من واسه خوردن نمیخوام که میگم یه شیشه بیارید من از استرس اب شدم جمعم کنید اون تو .
      مونی که بدتر از من استرس داشت و حسابی نگران اینده ی نا معلوم رفیق شفیقش بود گفت :
      مونی-مرده شورتو ببرن که تو هر شرایتی چرتو پرت میگی .
      کیمیا از همون اول که پشت کامپیوتر نشسته بودیم ، مثل جغد ذل زده بود به ساعت تا ساعت دقیق اعلام نتیجه ها رو بهمون بگه .
      کیمیا-وای سایت باز شد، سایت باز شد کیانا بزن .
      گیج و گنگ اطراف نگاه کردم گفتم :
      -کیو بزنم ؟؟؟
      کیمیا با دست به پیشونیش زد اعلام تاسف کرد :
      کیمیا- عوض اینکه ما استرس داشته باشیم تو باید میگرفتیا .
      چشم هام چپ کردم زبونم تا فیها خالدون بیرون بردم گفتم :
      -دفعه ی دیگه قول میدم من بگیرم .
      مامان عصبی تر از قبل در حالی که دونه های تسبیح را تند تند می انداخت گفتم :
      مامان-اسمت بزن دختر دق مرگمون کردی .
      با دست های سرد و لرزون و لب هایی که از شدت استرس بسته نمی موندن و لرزش دندان هایم مدام تکونشون می داد اسم و مشخصات مورد نیاز رو زدم تا باز شدن صفحه چشم هام بستم اما برای حفظ ظاهر هم که شده با همان صدای شوخ همیشگیم گفتم :
      - به مهندس مملکت احترام بذارید ! مگر نمی بینید استرسی هستم ماساژ لطفا !!! 
      با شنیدن صدای جیغ مونی با حال وصف نشدنی لای پلکم باز کردم هنوز صفحه را ندیده توی بغل مامان و خواهر گرام خفه شدم . از لا لو های حرف مامان متوجه شدم که برنامه نویسی قبول شده ام .
       بهم تبریک گفتن منم فوری رفتم پایین تا با تلفن خونه به کیارش زنگ بزنم بگم که برنامه نویسی قبول شدم .
      بوق اول به دوم نرسیده جواب داد :
      کیا-کیه؟
       -یه مرد خیکیه 
      کیا- به به ، جوجه اردک زشت
    • مهدیس ؟ تو درست کردی؟! خوب درمیاد امتحان کنم؟ ❤️
    • خانم کمالی خیلی دوستم داشت...این موضوعو خودش بارها بهم گفته بود...همسرشو سالها پیش بخاطر سکته قلبی از دست داده بود...یه دختر داشت که ازدواج کرده و الان سه ماهه بارداره...وقتی به بیرون فرودگاه رسیدیم،سوار‌ تاکسی شدیم تا خودمونو به هتلی که از طرف شرکت برامون رزرو شده بود،برسونیم... فاصله فرودگاه تا مرکز شهر تقریبا۲۵کیلومتری میشد...وقتی به هتل رسیدیم،از بچه ها جدا شدم...گوشیمو درآوردمو شماره مامانو گرفتم...چندتا بوق خورد و صدای قشنگ مامان تو گوشم پیچید:رسیدی دخترم؟؟من:اره مامان خوشگلم...سلام...مامان:سلام خب خدارو شکر...من:مامان؟؟مامان:جانم؟من:ببخشید...حق باتو بود...من نباید ناراحتت میکردم....من میدونم که نگرانی...دردت به جونم ...از من ناراحت نباش وقتی ناراحتی قلبم درد میگیره مامان آنا...صدام بغض داشت. ..انگار مامان متوجه شد..مامان:صدات نلرزه دخترکم...میدونم هر دومون مقصر بودیم.من از اول شرایط کارتو میدونستم و قبول کردم ...حالا دیگه بحث فایده نداره..الان کجایی؟من:هتلم دورت بگردم...بابا چطوره؟؟باباتم خوبه خوابیده...من:پس مامانم چرا تا الان بیداره؟مامان:منتظر بودم زنگ بزنی..من:پس حالا برو بخواب...خواب رنگی ببینی...مامان:توهم همینطور گلم..دوست دارم... من:من بیشتر...تلفنو قطع کردم...حالا که باهاش حرف زده بودم احساس آرامش میکردم....برگشتم پیش بچه ها...من و مهتا و عطیه،یه گوشه ایستاده بودیم و باقی خدمه پرواز،کمی اونطرف تر...خانم کمالی و آقای سرمدی هم برای گرفتن کلید اتاقا رفته بودن...مهتا همش غر میزد و اعصابم و خورد میکرد...مهتا:وااای مامانی...خسته شدم...دارم میمیرم...کمرم داره نصف میشه...حالم بده... سرم درد می...حرفشو قطع کردم....من:اه بسه دیگه مهتا سرم رفت...عین پیرزنا غرغر میکنی...اگه بذارم ادامه بدی فکر کنم یه سرطانی طاعونی چیزی بچسبونی به خودت... مهتا:لال شی ایشالله...توی همین لحظه خانم کمالی اومد و منو از دست مهتا نجات داد...خانم کمالی:بچه ها برای راحتیتون،جداگانه براتون اتاق رزرو شده...شب خوبی داشته باشید...و بعد کلیدارو بهمون داد...خدا پدر و مادر آقای راد،مدیر شرکت هوایمایی رو بیامرزه...سریع سوار آسانسور شدیمو به طبقه ای که اتاقامون اونجا بود،رفتیم...با یه خداحافظی سرسری از بچه ها،به سمت اتاق رفتمو بعد باز کردن درش،وارد شدم...اتاق شیک و جمع و جوری بود...اولین چیزی که توجه آدمو جلب میکرد،پرده های شیری خوشرنگی بود،که جلوی پنجره هارو گرفته بود...تخت دو نفره ای وسط اتاق،کنار پنجره و کنارش دوتا میز کوچیک بود...سمت راست اتاق یه میزتوالت و کمد لباس و سمت چپ اتاق یه دست راحتی شیری با یه ال ای دی که به دیوار نصب شده بود...یه قالیچه شیری_قهواه ای هم کف زمین پهن شده بود‌...کنار در ورودیم یه در بود،که حدس میزدم سرویس بهداشتی باشه‌...با خستگی در و بستم...چمدونمو باز کردم...لباسمو عوض کردمو داخل کاور گذاشتم...انقد خسته بودم،حوصله جا به جا کردن وسایل داخل چمدونو نداشتم...بیخیالش شدم و روی تخت دراز کشیدم...خوابم میومد بخاطر همین سریع خوابم برد...
    • تا دیگر نتواتم آن صدای گرم و گیرایت را که وقتی هر کلمه ای را به زبان می آوردی عشق را فریاد می زد ، فراموش کنم ... آری دلیارم ... این بغض کاری کرد که هیچ گاه ، هیچ گاه نتوانم خاطره هایت را فراموش کنم کاری کرد که من در بهترین دوران زندگی ام ، در جوانی ام ، شصت سال پیر شوم ...
  • آخرین بروزرسانی های وضعیت

    • ihawni

      بدی و خوبی هر چیز، بستگی به دید تو دارد؛
      گل زیباست اما می تواند زشت ترین خلقت خدا باشد...اگر تو بخواهی!
      پس بی دریغ زندگی را شکیل و زیبا ببین...
      خودت را خوشبخت ترین فرد بدان...
      آدم های کنارت را ارزشمند بدان و بی ریا آن ها را دوست بدار...
      و از همه مهم تر؛
      خوب زندگی کن تا آینده و آخرت خوبی داشته باشی!
      #دست_نوشت
      #انرژی_پلاس؛))
      · 0 ارسال
    • Helen

      ما معمولیا ، همیشه در حاشیه ایم. نه کسی احوالمون رو میپرسه ، نه ناراحتیمون دیگران رو غمگین میکنه. نبودمون توی چشم نیست. دلخوری هایمون رو هیچ کس نمیفهمه. همیشه این ماییم که احوال دیگران رو میپرسیم ‌... ماییم که شروع میکنیم به باز کردن سر صحبت ... ما اگه ناراحت بشیم گوش تا گوش خبردار نمیشن. هیچکس نمیدونه چه مرگمونه حتی خودمون !! یاد گرفتیم که بشنویم و شنیده نشیم ، ببینیم و نادیده گرفته شیم. 
      ما معمولیم ! خیلی معمولی ...
      هیچکس ما معمولیا رو دوست نداره ...:)
      · 3 ارسال
    • Bahareh

      ‏آدما تا يه جايي پيگيرن.
      بعدش ميتونن به بدترين شكل بيخيالت بشن...
      · 0 ارسال
    • Kosarbayat398

      یک سری آدم‌ها هستند مدام ناراحت‌اند !
      هرکاری هم که کنی ، دوست دارند ناراحت بمانند ...
      عجیب نیست !؟
      آدم یک‌جاهایی از درد کشیدن لذت می‌برد ...
      از زمین خوردن ، عادت می‌کند به کم آوردن ...
      همه روزهایی را دارند که فرو ریخته‌اند ، لبخندهای الکی زده‌اند ، کرور کرور اشک دمِ مشکشان گذاشته‌اند ...
      حرفی نیست !
      حرف آن است که در این روزها نمانی و دست‌وپا نزنی ...
      بحث آن‌جاست که چقدر می‌خواهی به بد بودنت ادامه بدهی که هم حالِ خودت به هم بخورد هم اطرافیان ؟!
      گاهی باید کَند و رفت از هر آنچه که تکه‌تکه نگه‌ت داشته ...
      غصه بخوری که چه ؟!
      چندبار زندگی می‌کنیم مگر ، که این هم به دستِ بهانه‌های الکی ! درست شنیدی ، الکی ! خراب شود ؟
      هیچ‌کس به اندازه‌ی خودِ آدم ، حالِ آدم را خوب نمی‌کند ...
      هیچ‌کس بهتر از خودت نمی‌فهمد که قهوه‌ی داغِ دمِ غروب چطور به روح و روانت می‌چسبد و بوی باران چگونه از خود بی‌خودت می‌کند ...
      هیچ‌کس نمی‌داند ...
      آدم‌ها ناراحت می‌شوند ، می‌شکنند ، جان‌نداده می‌میرند ، اما یک‌جایی باید این قضیه را تمام کنند ...
      بیشتر از این دیگر حال‌به‌هم‌زن است !
      از ما گفتن ...
      · 0 ارسال
  • برترین مشارکت کنندگان

  • موضوع ها

×