رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

تالارهای گفتگو

  1. تالار اصلی

  2. کتاب

    کاربران عزیز در این جا رمان های کامل شده و داستان های تمام شده   کاربران سایت مارو که مطالعه کردید و زیبا بوده را به ما معرفی کنید .

    زیر دسته های تالار :

  3. آموزش

     در اینجا به ما میگویید که شما به عنوان نویسنده دوست دارید چگونه از شما نقد شود ؟

  4. فرهنگ و هنر

    در این جا کتاب ها و فایل هایی رو که در تلفن همراه خود دارید برای ما ارسال میکنید . توجه داشته باشید که خلاصه ای از نوشته خود را بنویسید و تصویر کتاب را ارسال کنید .

  5. سینما و تئاتر

  6. مشکلات سایت

  7. متفرقه

  8. عکس

  9. عمومی

    در این جا تست هوش ، تست حسادت ،عصبانیت ،,تست هیجان ودیگر تست های روانشناسی را با ما به استراک میگزارید . 

  10. نودهشتیا



  • آمارهای کاربران

    • کل کاربران
      5,808
    • بیشترین آنلاین
      6,275

    جدیدترین کاربر
    Sajjad@
    تاریخ عضویت
  • آمارهای تالار گفتگو

    • مجموع موضوعات
      5,343
    • مجموع پست ها
      159,829
  • آخرین بروزرسانی های وضعیت

    • 81Negin

      نبودنت تمام روز های هفته، دلم را به درد می آورد
      اما جمعه که می شود، نبودنت جور دیگری تیر می کشد...
      · 0 ارسال
    • زلزله:)

      بالاخره فتوای ولنتاين به تصويب رسيد 👳
      شرح فتوا :

      دختر يا پسرى كه کمتر از یک سال از دوستيشان مى گذرد شرعا حق مطالبه كادو ندارند و کادو این افراد عندالمطالبه نیست و عندالاستطاعه و عندالعشق وحاله می باشد. 😊
      و من ا...التوفيق جمیعاً و لا تفرقوا 😁😂😂
       
      · 0 ارسال
    • زلزله:)

      اﻭﻥ ﺩﺧﺘﺮﺍﯾﯽ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺍﯾﻦ ﺳﺮﻣﺎ ﺷﺎﻝ ﻧﺎﺯﮎ ﻣﯿﭙﻮﺷﻦ ﻭ
      ﮔﺮﺩﻧﻮ ﮔﻮﺷﺸﻮﻧﻮ ﻣﯿﻨﺪﺍﺯﻥ ﺑﯿﺮﻭﻭﻭﻭﻥ 😐󾮟😐
      .
      .
      .
      .
      .
      .
      .
      .
      ﺑﺪﺑﺨﺖ ﺍﮔﻪ ﮐﺴﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺖ ﺑﻬﺖ ﺷﻤﺎﺭﻩ ﺑﺪﻩ ﺗﺎ ﺍﻻﻥ
      ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩ😐

      ﻭﺍﻻﺍﺍﺍ ﻓﻘﻂ ﺍﻟﮑﯽ ﺧﻮﺩﺗﻮ ﻣﺮﯾﺾ ﻣﯿﮑﻨﯽ 😄😄
      مریییییضضضضض😂
       
      · 0 ارسال
    • زلزله:)

      ﺩﯾروز ﺭﻓﺘﻢ ﻋﺎﺑﺮ ﺑﺎﻧﮏ ﭘﻮﻝ ﺑﮕﯿﺮﻡ
      ﺩﮐﻤﻪ ﯼ ﺩﺭﯾﺎﻓﺖ ﺭﻭ ﮐﻪ ﺯﺩﻡ ﻋﮑﺲ ﯾﻪ ﻗﺒﺮ ﺭﻭ ﺻﻔﺤﻪ ﯼ ﻋﺎﺑﺮ ﺑﺎﻧﮏ ﻧﺸﻮﻥ ﺩﺍﺩ!!!
      ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺭﻓﺘﻢ ﺑﻪ ﺭﯾﯿﺲ ﺑﺎﻧﮏ ﻣﯿﮕﻢ :
      ﺁﺧﻪ ﺍﯾﻦ ﭼﻪ ﻭﺿﻌﯿﻪ!!! ﻋﮑﺲ ﻗﺒﺮ ﻣﯿﺎﺩ ﺭﻭ ﻋﺎﺑﺮ ﺑﺎﻧﮏ

      ﻣﯿﮕﻪ: ﻣﻨﻈﻮﺭ عابر بانک اینه وقتی پول توحسابت نیست از سرقبرت بیارم..

      عابربانکا چه فهمیده شدن...😐
       
      · 0 ارسال
    • زلزله:)

      امروز رفتم بیمه برای الحاقیه، میگم اگه ترمزم برید، 

      سرپایینی هم بود، سمت راست 2 نفر ایستاده بودن و سمت چپ یه پورشه بود چیکار کنم ؟
      گفت: خوب معلومه بزن به دو تا آدما چون دیه شون رو بیمه میده ولی اگه بزنی به پورشه بیمه فقط 5میلیون میده بدبخت میشی .
      گفتم واقعا چقدر قوانین تو ایران منطقیه

      بعد گفت: راستی اگه دیدی زدی به دو تاشون و نمردن ناقص شدن حتما برگرد سه بار از روشون رد شو چون  نقص عضو مثل قطع نخاع تا 700میلیون دیه داره که بیمه نمیده .
      حتما مطمئن شو که مردن !
      مملکت گل و بلبل همینه دیگه 😐😂😂
      · 1 ارسال
  • برترین رمان های به روز شده سایت

  • کتاب های به روز شده

  • دیدگاه فایل

    • من بعد از اینکه احضار رو دیدم پیش مامانو بابام خوابیدم(بچه هم خودتونید)بعضی وقت ها با صدای اینکه یکی داره توی حیاط چیزی رو میکشنه که صداش تق تقه بیدار میشم.قبلا هم یه بار یه سایه دیدم ولی بعدش دیگه ندیدم.
  • قسمت جدید کتاب ها

    • پارت ۲۴  - چطوره با مترو بریم ?. -خب کمی خسته کننده است . -از شما بعید به فکر بیمارا نباشین!.  -بعد این چند سال کمی با تهران نا آشنام بهتره با ماشین جدیدم بریم ...خب خانوم صورتی افتخار میدین ?. -چراکه نه  ...هرکسی این شانسو نداره !!. لبخندی می زنه و دستش رو به حالت بفرماییددراز می کنه جلو تر که راه میفتم دستی به پورشه مشکی رنگش می کشمو میگم -باید بگم سلیقتون تو انتخاب ماشین با من یکیه . -خب خانوم صورتی منم باید بگم هرکسی این شانسو نداره .  دهن به دهن کردن با این مرد کار آسونی نبود برای هر حرف جوابی داشت -حسودی می کنین? آخه یه خال رنگی هم بین لباساتون نیست خسته نمیشین ??. - ظاهرو باطنم یک رنگ ...عادت کردم به خستگی ...زخم که داشته باشی باید یه جوری بپوشونیش. -اما من نمیفهمم ... . -من با این رنگ به یادم میارم هیچ کس جرعت نمک پاشیدن به زخممو نداره . -اینجاست که شاعر میگه درد من از یار است و درمان نیز هم درست حدس زدم ?. صداش لابه لای فریاد لاستیکای ماشینش گم میشه و من از بین اون کلمات دل سردیشو حس می کنم -شاید اره ...اما دیگه اون مرهم  قبل افاقه نمی کنه نگاهش که از رو چشمام به طرف خیابون سوق پیدا میکنه  من هنوز دنبال یه سری جملاتم که بتونم حرفای اون ته چشماشو که بدجوری منو درگیر کرده بفهمم اما نا گفته تا کی گریبون گیر گلومون خدا میدونه ... ****کاش از همان  اول تو را می شناختم تا سایه بان روح رنجورت باشم من سایه محبوب بودن را با تو تجربه کرده ام ... ****
    • پارت_۱۱ (بالاخره میخواد دلیل نگاه کردنای گاه وبی گاه و همچنین خودخوریاش رو بهم بگه) بهش نگاهی انداختم و گفتم:این چیه حرفیه که فکر می کنی من قاتلت میشم، هان؟ پا رو پا انداخت و بعد دستاش رو بین پاهاش قلاب کرد؛ گفت:خوب راستش،میدونم از اینکه این حرف روبزنم عصبانی میشی؛ولی خوب دیگه صبرم تموم شده،خیلی وقته می خوام این رو بهت بگم. پوفی کردم و گفتم:باشه بگو،می شنوم. کمی من من کرد؛اعصابم بیشتر خورد شد،برای همین از رو صندلی بلند شدم. بهش نگاه کردم و دست به سینه شدم و گفتم:بگو دیگه خوشبختانه بالاخره زبون باز کرد و در حالی که نگاهش به زمین بود گفت:خب اولاً بابت اون دعوای سری پیش عذر میخوام؛یهویی غیرتی شدم،نمی دونستم ناراحت میشی.دوماً... دوباره مکث کرد؛این دفعه به چشمام زل زد و گفت:خیلی وقته میخوام بهت بگم من ازت خوشم اومده؛دوست دارم بیشتر باهم آشنا بشیم،خواهش میکنم منو نکش. این حرفو که زد دستاش رو به عنوان سنگر جلو گرفت؛من موندم مات و مبهوت حرفی که زد. این غیر ممکنه که مهدی از من خوشش اومده؛اصلا مگه میشه؟هیچ کس تا الان به من چین حرفی رونزده؛پس حتما مهدی هم منو بازیچه ی خودش میخواد بکنه،آره همینه. با چشم غره بهش نگاه کردم وگفتم:تو در مورد من چی فکر کردی؟هان؟فکر کردی من از این لوس بازیا خوشم میاد؟توقع داری الان چه جوابی بهت بدم، هان؟ از روی صندلی بلند شد؛به اطراف نگاه کرد،منم همین کارو کردم.(خوشبختانه کسی متوجه جیغ تقریبا بلندی که کشیدم نبود) با صداش برگشتم و نگاهش کردم،گفت:من در مورد توفکر بدی نکردم نازی؛من تنها احساسم رو بهت گفتم،توقع ندارم که همین الان قبول کنی،کمی فکر کن من هروقت که بخوای منتظرت میمونم. سکوت کردم؛چیزی برای گفتن نداشتم.اما بغضم گرفت،من دوست داشتم اون بهم این جمله رو بگه،اون بگه که منو میخواد؛اما شرایط عوض شده و حالا پسر دایی اشکی، بهم این جمله روگفته.  مهدی:من معذرت میخوام؛نمیخواستم ناراحتت کنم. بهش نگاه کردم؛چشمای یخیش اشکی شده بود.(چقدر زود رنجه آخه.) با ناراحتی بهم نگاه می کرد؛خواستم حرف بزنم که سر و کله ی نیلو پیدا شد و با تعجب بهمون نگاه می کرد؛گفت:چی شده بچه ها؟ مهدی دستو پاش رو گم کرد و با تته پته گفت:چیزی نیست فقط بخاطر جریان اون دفعه از نازی عذرخواهی کردم. نیلو با شک به من نگاه کرد و گفت:آره نازی؟چون نبخشیدیش بغض کرده؟ سری تکون دادم،اما حرف نزدم؛نیلودوباره گفت:اشکی کجاست؟ @Sarah..
    • پارت ۲۳       تمام شب  پیش را در فکر رفتار عجیب رهام بود حتی برای خدا حافظی هم  از اتاق بیرون نیامد از پله ها که پایین می آید معین با چهره ای خندان  به چهره خابالویش لبخند می زند نزدیکش که می شود  شانه هایش را با دو دست می گیرد و به سمت آشپز خانه به راه می افتد نگاهش که به غذا های چیده شده بر میز می افتد با تعجب سرش را بالا می گیردو رو به معین می گوید - مهلقا جون این همه سلیقه نداشتا مطمعنین کار خودش ?? . معین قهقه ای می زند و می گوید - اینم پیش زمینه که دیگه تو باشی دکتر مملکتو دست کم نگیری من بیکار نمینشینم . - اوووم ... اما مهلقا کجاست ?. - همراه قدس السلطنه به دکتر مراجع کردن پدرت هم طبق معمول شرکت در نتیجه من تو باید امروزو تنهایی سر کنیم  به نظرم بهتره امروز یک تهران گردی توپ داشته باشیم . - رها.... -البته بی سر خر. - نمیشه !!. -اونوقت چرا?. - چون شما عنق و سرد تشریف دارین. معین باشیطنت می گوید -بخوای باحالو گرمم میشم . سودا همانگونه که ادایش را در می آورد از پله ها بالا می رود -میرم آماده شم . **********************
    • پارت ۲۲ - اره همینه  , من می دونم شیده روحشم از اومدن معین خبر نداشته اما با وضعیتی که قدس السلطنه بوجود آورده چندان  , ناراضی هم نیست . - معین چی?. - نمی دونم اما شیده پشیمونه اینو از دردو دلای شبونمون میگم .... هنوزم دوسش داره . رهام انگشت اشاره بر بینی گذاشته با صدایی که انگار از دور دست ها شنیده می شد می گوید - هیس... ادامه نده متوجه شدم . تا به حال رهام را ایگونه غمگین  ندیده بود  فقط نمی دانست کجای حرفش مشکل داشت که اینگونه به همش ریخت بی توجه به افکارش دستگیره در را پایین می کشد - این ماجرا به هر جایی هم ختم بشه می خوام یه کمکی بکنم شاید بشه دوباره بهم رسوندشون .  صدای بسته شدن در با ملودی شکستن قلبش هماهنگ شد... دلش چه آرام شکست همانجا پشت دیواری که معشوق گویی می خواست در بند بودن را با کسی دیگر تجربه کند  .... ****گول ضاهر  شادم را مخور من برای شکستن این تندیس به دستانت احتیاج دارم کاش... میتوانستم بشکنمش تا بفهمی این همه سال برایت اشک بودمو ...اشک.... ******************************
    • پارت ۲۱    کناررهام که می نشیند بحث کار داغ است مرد ها حتی زمان رسیدن به شکمشان دست از کار نمی کشیدند فرصت را غنیمت می شمارد ضربه ای محکم به پهلوی رهام می زند  رهام با دهان پر  , اخم در هم کشیده می گوید - مظلوم گیر آوردی .  -اه جمع کن دهنتو حالم بد شد . نگاهی به دورو بر می اندازدو آرام همانگونه که سس را بر ظرف سالاد خالی می کند میگوید   - قدس السلطنه نقشه هایی داره .  -غلط نکنم به مهمون فرنگی مرتبطه مگه نه ? - آره ولی انگار به زودی قراره فامیل شه !!. اخم های رهام بد جور به چشم می آمد - جالبیش اینجا که حضرت آقا قبلا نامزد خاله من بودن !. غذا که در گلوی رهام می پرد با حرکت دست از بقیه عذر خواهی می کندو میز را دور می زند سودا به روی چشمان منتظر همه لب می زند - بابا شامتونو بخورین زیر لب غر میزند  -پسره هل . به بهانه آوردن دیس برنج به طرف اتاق رهام قدم بر می دارد  چهره اش سرخ بود  و باعصبانیت ته خودکار را به میز می زد   - منظورت از اون حرفا چی بود ?تو چی از این یارو میدونی ?.  -هیچی  , اما چشمام بهم میگه عاشق دل خسته شیده کسی نیست جز معین و در آینده ای نه چند دان دور همسرش .   - پس نقشه قدس السلطنه ?.
    • این نظر لطفتو میرسونه عزیزدلم. رمان پی دی اف خودتو به نظرم همین طوری پارت به پارت کپی کن همین جا تا منتشر بشه.
    • پارت ۲۰     به داخل پذیرایی که قدم می گذارد صدای آهنگ شاد عربی تمام فضا را در برگرفته و رهام  با آن انعطاف عجیب کمر  در وسط جولان می دهد چه سرخوش بود امشب... حق داشت  , از دیوانه ای چنین چیزی جز این انتظار نمی رفت با چشمانی که از حدقه در آمده به دستان دراز رهام نگاهی انداخت که بالای سر به  هم چفت شده و کمرش ریتمیک همراه با دستانش  به عقبو  , جلو هدایت می شد رهام بوسه ای فوت کرده چشمکی می زند این دیگر غیر قابل تحمل بود رهام سریع به طرفش آمده دست هایش را می کشد و به وسط می کشاند صدای دست ها با لا تر که می رود چاره ای پیدا نمی کند همراه با ریتم آهنگ رقص را شروع می کند  رهام به ثانیه ای نکشیده خود را بر کاناپه پرت کرده -بابا من کم آوردم سودا  خیلی قشنگ تر از من می رقصه .  صدای آهنگ که از اواسط باقی مانده قطع می شود همه با هم - اه عجب زد حالی . امینه با تعجب  - خب بسه دیگه بیایین شام حاضره .
    • فصل هفتم   شیوا در حالی که به آینه چسبیده بود با وسواس خاصی به صورتش نگاه می‌کرد به صنم گفت: - خوب شدم؟ صنم کت کوتاهش را مرتب کرده نیم نگاهی به او انداخت و گفت: - برای هزارمین بار عالی شدی باور کن. -نمی‌دونم چرا اینقدر هیجان دارم و مضطربم؟ دست صنم روی شانه های شیوا قرار گرفت با لحنی شیرین گفت: - طبیعیه عزیزم این اولین باره که به صورت رسمی به عنوان نامزد آقا امید معرفی میشی، نگران نباش خجالتم نکش فقط از عروس بودنت لذت ببر و خاطره های خوب بساز... خدا خیلی دوستت داره که امید رو وارد زندگیت کرده، اون تو رو خوشبخت میکنه. صنم صورت شیوا را بوسید و لباس بلند و مجللش را مرتب کرد در اتاق به صدا درآمد صنم در را باز کرد با دیدن امید بی‌اختیار لبخند به لبانش پاشید امید در حالی که با خجالت عرق روی پیشانی‌اش را پاک می‌کرد گفت: - ببخشید فقط می‌خواستم بدونم شیوا حاضره. صنم با بدجنسی گفت: - واسه چی؟ امید زیر چشمی به او نگاه کرد و سرفه‌ای کرد: -ااا... باهاش کار دارم. صنم با خنده بیرون آمد و با لحنی شوخ گفت: - شوخی بود، من میرم دنبال نخود سیاه شما راحت باشید. امید عجولانه گفت: -نمی‌خواد، یعنی باشید، آخه من فقط می‌خواستم ببینم اگر آماده است پایین بریم. صنم چشمانش را ریز کرد: - مگه میشه همینطوری خشک و خالی؟ قبلش یه کم ازش تعریف کنید... یه کم هم اضطراب داره بهش اطمینان بدید. امید با سپاس به صنم نگاه کرد و گفت: - خیلی ممنون که این حرفها رو گفتید چون منم خیلی هیجان‌زده‌ام همه چیز تو مغزم به هم گره خورده احسانم نیومده نمی‌دونم کجا مونده میشه اگه رسید راهنماییش کنید؟ صنم با اینکه از این درخواست سرش سوت کشیده بود ولی به روی خود نیاورد و با لبخندی مصنوعی به او اطمینان داد و سلانه سلانه از پله ها سرازیر شد در همان زمان احسان را دید که وارد سالن می‌شود می‌خواست راهش را کج کند و از کنارش بگذرد، اما امید به او اعتماد کرده بود، نمی‌شد همینطوری آن را نادیده گرفت. با اکراه روبه روی احسان ایستاد و کوتاه سلام داد احسان انگار اصلا انتظار دیدن او را نداشت چون برای لحظاتی سرجا خشکش زد اما به همان سرعت به خودش آمد و پاسخ صنم را داد صنم بی‌تفاوت گفت: - آقا امید نگران بودند که شما تنها باشید پس بفرمایید از این طرف لطفا. احسان با نگاه تیزش به او خیره شد: - احتیاجی به شما نیست می‌تونید به کارهاتون برسید... من تنهایی رو ترجیح میدم. صنم پوزخندی کج تحویلش داد: - اگر خواهش آقا امید نبود یه لحظه هم کنار شما نمی‌ایستادم، از تنهاییتون لذت ببرید. از کنارش گذشت و به جمع جوانها پیوست مراسم باشکوهی در سالن بزرگ خانه‌ی شیوا برپا بود همه در حال رقص و پایکوبی بودند و از هر سو صدای خنده و موزیک می‌آمد شیوا زیباتر از هر زمان دیگری بالای سالن در کنار امید نشسته بود و با تمام وجود به دنیا لبخند میزد صنم از دیدن خوشبختی او اشک شوق به چشم آورد. از همین الان دلتنگش شده بود اشکهایش را به شکل نامحسوسی پاک کرد احتیاج به هوای آزاد و خنک داشت به حیاط رفت و روی نیمکتی نشست وهوا را به ریه کشید. بوی شب بوها شامه‌اش را پرکردند هفته‌ی پیش درخاطرش نقش بست. چه روز پر زرق و برقی بود، انگشتر در دست شیوا می‌درخشید همین که وارد کلاس شده بود یک راست به سمت صنم آمده و بدون هشدار قبلی محکم او را در آغوش گرفته بود صنم حیرت زده به شیوا گفته بود: - چی شده؟ چرا این شکلی شدی؟ انگار می‌خوای منفجر بشی. -اینقدر هیجان زده‌ام که بعید نیست این اتفاق هم بیوفته. -چطور مگه؟ شیوا سریع و بدون توقف برایش تعریف کرده بود: -دیشب خاله اینا سرزده اومدن خونمون همه مون تعجب کردیم آخه با گل و شیرینی اومدن سابقه نداشت که اینطوری بیان خونمون حتی زمانی که ازم خاستگاری کردن هم همه چیز خیلی خودمونی بود، اما دیشب فرق داشت همه چیز خیلی جدی بود نمی‌دونم ما هم تو جو رسمی مراسم قرار گرفتیم، اصلا نمی‌دونم چی شد وقتی به خودم اومدم انگشتر دستم بود و امید جفتم نشسته و دستم رو تو دستاش گرفته بود... صنم نمیدونی چه حالی دارم از خوشحالی میخوام جیغ بکشم. صنم با خنده به او گفت: - بلاخره راهش رو پیدا کرد... امیدم خیلی زرنگه‌ها. -آره خیلی نمی‌دونی چه خنده‌هایی می‌کرد فکر کنم به قیافه‌ی گیج و ویج و رنگ پریده‌ی من می‌خندید. -این مهم نیست مهم اینه که اون تلاشش رو کرد و بلاخره نتیجه گرفت. - اما حیف شد هنوز زود بود. -نترس از دست نمیری اون امید بدبخت رو بگو که حالا می‌خواد تویِ ترسناک رو تحمل کنه باور کن اگه جوانب شیطانیت رو دیده بود حتما همون اول راه فرار رو به قرار ترجیح داده بود. -جراتش رو نداره. -از طرف من بهش تبریک بگو. شیوا دستپاچه گفت: - بیرونِ، بیا خودت بهش بگو. -اونجا چکار میکنه؟ -نمی‌خوام کلاس بمونم قراره بریم خرید. -واسه چی؟ - هفته‌ی دیگه جشن نامزدی داریم... همه چیز آماده است فقط خرید لباس مونده. -جون؟ جشن نامزدی نه انگار امید با نقشه‌ی قبلی وارد عمل شده استراتژی موفقی هم بوده. -میدونم خیلی زود وا دادم... سرزنشم نکن تقصیرِ خودم نبود زیاد نتونستم دوام بیارم. صنم با صدای بلند خندید و گفت: - اول از هر چیز بهتره اون انگشتر معروف رو به من معرفی کنی؟همون که باهاش از آدم خاستگاری میکنن؟! شیوا با لبخندی عمیق دستش را جلو آورد صنم با تحسین به انگشتر درخشان درون دستش دقیق شد و با لبخند کمی سرش را خم کرد و گویی مخاطبش انگشتر است گفت: - از دیدار شما خوشوقتم، تعریفتون رو زیاد شنیدم اما تا به حال موفق به دیدار شما نشده بودم. شیوا آرام به سر صنم کوبید: - از بس بی‌عرضه‌ای چقدر گفتم... -حالا من یه شوخی کردم تو چرا جدی میگیری؟ -حالا نظرت چیه؟ -تک و بی‌نظیر... بهتره بریم بیرون به اون بیچاره‌‌ی فلک زده‌ام هم باید تسلیت بگم. با هم بیرون رفتند امید در حال مکالمه‌ی تلفنی بود بعد از اتمام کارش به سمت دخترها برگشت و با حالتی بشاش سلام داد. صنم با خوشحالی که از خنده‌های شیوا بهش تزریق شده بود به او تبریک گفت و برایشان آرزوی خوشبختی کرد. حرکات و برخوردهایشان مملو از شیدایی و عشق بود، صنم می‌دانست در میان آنها جایی ندارد چون در حال حاضر در مدار سیارات به سر می‌بردند و از روی زمین بی‌خبر بودند با خداحافظی آن دو را ترک کرده به کلاسش بازگشته بود. در این یک هفته به راحتی میشد تغییرات شیوا را تشخیص داد سرزنده تر شده بود و شور والتهاب خاصی داشت حساست پیدا کرده و برای تمام روز برنامه‌ریزی میکرد تا بتواند حتی برای یک ساعت هم که شده به دیدن امید برود در این مدت تمام جملاتش فقط شامل امید و خوبی‌هایش بود و دیگران از آن بی‌نسیب مانده بودند صنم که از تعاریف او عاصی شده از او می‌گریخت اما در دل برای او شاد بود. با نفس عمیقی به زمان حال بازگشت به ساعت نگاه کرد وقت شام بود و باید به سالن بازمی‌گشت.
    • بعد حدودا یک ساعت وقت تلف کردن واسه پخت غذا، بلاخره لیلا اومد وتا بعضی جاهای کتاب مرور کردیم،لیلا برای اوردن پارچ آب به اشپزخونه رفت و من بازهم مشغول خواندن شدم. _الو،خانم میگما وایسا باهم بریم. +کجا؟ _تو کتاب دیگه،مگه تو میخواستی کجا بری کلک. +هرهرهر خندیدم ، بی مزه. _ادویه بزن خب. +کار از این حرفا گذشته گلم. _اخه خدایی دختر به این گلی، مهربونی، خوشگلی، وفادار کجا میخواستی پیدا کنی؟ +همه اینایی که گفتی رو میشه پیدا کرد جز اون اخری . _وفاداری؟! +اوهوم، تو این زمونه کم پیدا میشه. _خب پس، قدرمو بدون که حیف میشم. واسه اینکه خوشحال بشه سریع بغلش کردم و یه ماچ گنده از لپش کردم. +معلومه که میدونم؛ به قول خودت ، دنیا دیگه مثل تو نداره، نداره دیگه ام نمیاره. _میبینم که خواهرمون خواننده شده و من خبر ندارم. +بعله، چی فکر کردی ؟!درضمن کی میخوای بزاری درسمون رو شروع کنیم.؟ _اوخ ، کلا یادم رفت، بیا شروع کنیم. +خب من از صفحات ۵۰ به بعد رو توضیح میدم توام صفحات اول رو توضیح بده. سری تکون داد و به کتاب نگاهی انداخت، هر لحظه قیافه اش پکر تر میشد. _میگماا، من که هیچی از اینا سر در نمیارم. +پس معلم درس دادنی کجا بودی؟ _خواب. +کوفت، پس چیکار کنیم. _نمدونم. جفتمون داشتیم فکر راه کاری واسه خراب کاریمون میگشتیم، که لیلا فکری به سرش زد. _یادته یه دوست خانوادگی داشتید یکی از  پسراش دانشجویی شیمی بود ؟ + خب؟ _خب ، اونو اوک کن ببین میتونه بهمون یاد بده؟ +بزار مامانم اومد بهش میگم. سر تکون داد و مشغول جمع کردن وسایلش شد        
    • بخاطر پسرم|m.golgoon پارت2# واقعا نمیدونم ساعت چنده؛غروبه؟شبه؟فقط میدونم خیلی وقته که دارم به مشکلاتم فکر میکنم.بدبختی هام که یکی دوتا نیستن؛از در و دیوار برام مشکل میباره.الان اگه مادریم (مادربزرگم) زنده بود میگفت:دختر،حتما بختت رو طلسم کردن.ولی آخه کدوم احمقی به بخت سیاه من حسادت کرده،که طلسمم کرده باشه؟اون دیگه چه خریه! حدس میزنم کسی بجز من توی خونه نباشه آخه نه صدایی میاد نه نوری از شیشه بالای در. بالاخره چشم از پنجره ای که داد میزد یکروز دیگه هم گذشت، گرفتم.تو دلم گفتم: -آره،برای منم گذشت؛حالا بماند که به چه خفتی گذشت. یعنی واقعا میتونم به این زندگی ادامه بدم؟هوفی کردم.کاری از دستم برنمیاد.راه اول اینه که فرار کنم؛که در اون صورت باید هفت خان رستم رو، اعم از آقا رحیم و وحید پسرش و اهل محل رو رد کنم.اصلا گیریمم که عملیات با موفقیت انجام بشه؛کجا رو دارم که برم؟خونه بابام که وصیت نکرده میندازنم اون دنیا.خونه عمه و عموها هم، دست کمی از اونجا نداره.خاله طاهره هم که فقط دنبال یه بهونه است،برای بیان پند و اندرز های شوهرداریش.بنده خدا همینکارا رو کرده بود شوهرش تو اوج جوونی ایست قلبی کرده بود.اونم من رو مستقیم تحویل مامانم میده.دایی ایرج هم که دنبال کار هاشه؛ میخواهد بره بقول خودش فرنگ.خونه شیرین اینا هم راحت نیستم؛ از اون گذشته اولین جایی که دنبالم میگردن اونجاست.پول مولی هم ندارم که حتی یه شب جای خواب بهم بدن. پس..گزینه فرار ،خود به خود رد شد. گزینه دوم خودکشیه که لذت راحتیش به عذاب جهنمش نمی ارزه.گیریمم که بیارزه چطور بکشم خودمو؟هیچ سلاحی،چه سرد چه گرم،توی اتاق نیست.حتی اگه هم باشه،میترسم راستی راستی بمیرم! -اه خاک تو سرت با این خودکشیت ندای درونمه.جدیدا کم پیدا شده و حالا هم که اومده گذاشته وسط راه حلای من اومده.یکی زدم تو سرم و خفه خون بگیر زیرلبی گفتم خب گزینه دوم، هنوز مطرح نشده رد شد. گزینه سوم سازش بود.نه این که بسوزم و بسازم؛فقط باید کم کم دلزده اش کنم.خیلی سخته ولی شدنیه.دیر و زود داره ،بدبختی سوخت و سوز هم داره.درسته عذابش درحده همون جهنمه؛ ولی لااقل ریسکش از فرار کمتره.درصورت شکست، میشه به راهی دیگه فکر کرد، ولی درصورت شکست فرار، باید دنبال یک قبر تو قطعه و ردیف مناسب باشم! پس تصویب شد.ولی قبلش باید یه فکری به حال معده ام کنم که داره سوراخ میشه.آخرین چیزی که خوردم، دیروز غروب بود.شیرین بزور یه بیسکوئیت چپوند توی دهنم. چشمم خورد به پنجره بالای در ،که نور لامپ نوید از حضور صاحبخونه میداد. بلند شدم رفتم جلوی آینه و خودمو نگاه کردم.پیرهن سبز لجنی تا زانو، با شلوار و شال مشکی.هیچوقت یادم نمیره صحنه ظهر رو.. داشتم هق هق میکردم که مامانم اومد تو اتاق.با تعجب دوید سمتم و کنار رخت خواب ،چمباتمه زد.پر کشیدم سمتش چند لحظه نگهم داشت، بعد از آغوشش بیرونم آورد و گفت: -کتک خوردی آخرش؟بمیرم برات مادر.فدای صورتت بشم من قشنگم.گفتم ناسازگاری نکن.گریه نکن کژالم، خدا خودش کمکت میکنه؛ درست میشه همه چی عزیزم. میون هق هق نالیدم: -چطور دلت اومد ولم کنی بری؟ خیلی بدی مامان. نمیدونی حروم لقمه چقدر عقده گشایی کرد با کمربند. مامانی بدنم درد میکنه.بخدا نابود شدم.چرا ولم کردی به امان خدا؟ بلند تر داد زدم: مگه من دخترت نبودم؟ سرمو نوازش میکرد که بابا داد زد: - طوبی کجا رفتی پس؟یه ساک گذاشتن دوساعت وقت میبره؟ مامان با عجله اشکامو پاک کرد -وقت برای این حرف ها زیاده.ببین؛ ساک بزرگه لباساته،ساک کوچیکه، وسایل زنونه و یه فلاسک دمنوشه برای دلت.بمیرم برات.بخدا آقات نذاشت کتاب داستان هات رو برات بیارم ؛میگفت رفته که زندگی دوتا مرد رو جمع و جور کنه، این جفنگیات چیه که میخوای ببری براش.فقط تونستم برات کاغذ و قلم بیارم؛ درد و دلاتو بنویس توش دق نکنی مادر. صدای بابا رفته رفته نزدیکتر میشد -طوبی کجایی پس؟ مامان فرصت فکر بهم نداد.دستمو گرفت و لباسامو بزور تنم کرد در باز شد و بابام وارد شد.عادت داره ،هیچوقت در نمیزنه؛به خیال خودش مچ همه رو اینطوری میگیره. با پام دفتر و مداد رو سُر دادم زیر تشک. -س..سلام! بابا، یه نگاه اجمالی بهم کرد و وقتی چیز مشکوکی ندید، آروم گفت -طوبی، برو بیرون. مامان یه نگاه بهم کرد که ته دلم رو خالی کرد و آروم بیرون رفت.تا آخرین لحظه چشمش روی من بود. باباقدم به قدم نزدیکم شد؛ وقتی از پشت خوردم به دیوار، اونم ایستاد نگاه یخی بابا، از چشمام پایین اومد و افتاد روی زمین..بعد چند لحظه، دوباره زل زد تو چشمام.مردمک بی انعطافش، یهو لرزون شد؛ جوری که تاب نداشتم نگاهشون کنم -کژال..مجبورم... سرشو انداخت پایین و شونه هاش میلرزیدن. -حلالم کن دخترم شالم رو مرتب کردم و همینطور که به سمت در میرفتم،  غریدم -بایدم گریه کنی..حلال کنم؟؟؟مگه میشه حلال نکنم؟ مثل زمان قدیم ؛جابه‌جایی کالا به کالا کردی.درعوض یک میلیون پول ماشین آقا رحیم؛دخترتو،پاره ی تنتو دادی!چه ترازوی عادلی! مگه میشه حلال نکنم!؟   @Sahar79
    • ساینا سیاهی ...هیچ چیز رو نمیتونستم ببینم...استرس بدی به جونم افتاده بود...دور خودم میچرخیدمو واسم شهابو صدا میکردم....ناگهان صحنه ای جلوی چشام ظاهر شد.......شهاب روی زمین خوابیده بود وسایه ای هم اسلحه به دست بالای سرش...فریاد زدم -نـــــــــــه ...خواهش میکنم اما انگار نمیشنیدن ..شروع کردم به دویدن سمتشون....هنوز میانه راه بودم که ماشه رو کشید وصدای مهیب شلیک همزمان شد با صدای جیغ من -شهـــــــــــــــــــــــاب با تکون شدیدی از جا پریدم.....تمام بدنم خیس از عرق بود ....گلوم از خشکی میسوخت ....نفسام سنگین شده بودن و قفسه سینم درد میکرد....دستمو به میله تخت گرفتمو و به هر سختی ای بود پاشدم نشستم...آخ سرم داشت منفجر میشد...نیاز به هوای تازه داشتم ....شال و مانتومو تنم کردمو از اتاق زدم بیرون ...کمی هوای باغ سرد بود ولی بازم لذت بخش و آرامبخش بود.....زیر یکی از درختا نشستم و زانوهامو تو شکمم جمع کردم....بغض بدی تو ی گلوم راه هوا رو سد کرده بود...تا حالا انقدر سرگردون نشده بودم..تا حالا انقدر احساس ضعف و ناتوانی نکرده بودم ...خداااااا منو میبینی؟....صدامو میشنوی؟...نجاتم بده...راهو نشونم بده ....خدایا من باید چیکار کنم ؟.....نجاتم بده...سرمو رو پاهام گذاشتمو از ته دل زار زدم...نمیدونم چه مدت گذشته بود که دستی رو شونم نشست...متعجبانه سرمو بلند کردم..آتنا بود دختر عمو شاهرخ ..دختر خیلی خوب و با محبتی بود از همون دیدار اول مهرش به دلم افتاد -از کی اینجایی؟ -مهم نیست..الان تنها چیزی که مهمه تویی...چیشده ساینا ؟...چرا انقدر سرگردونی ؟ پوزخندی زدمو گفتم-نباشم ...تو جای من بودی وقتی میفهمیدی تمام زندگیت بازی خوردی چیکار میکردی....خانوادمو قتل عام کردن آتنا ولی من هیچ غلطی نمیتونم بکنم ....مثل یه موش از ترس جونم قایم شدم دستاشو تو سینش جمع کردو گفت-میفهمم..خیلی سخته اما ساینا خدا هست ...میگی هیچکس جلودار اون خوناشاما نیست ولی من میگم خدای تو از اونا خیلی بزرگ تره ...فقط کافیه بهش اعتماد کنی ...به خودت ایمان داشته باش ....زمینت زدن؟..اشکال نداره دستاتو رو زانو بذار و دوباره بلند شو وانتقامتو ازشون بگیر..تو تنها نیستی ساینا جان ما همه پشتتیم با یه هدف مشترک با هم دیگه ریششونو میکنیم قشنگ حرف میزد ..آدمو به وجد میاورد ...شاید راست میگفت من یه روزی یه قسمی خوردم...درمقابل قاتل شهاب قسم خوردم که نابودش کنم باید پای حرفم بمونم ....نباید یه قربانیه بازنده باشم...درسته یه سرباز سادم ولی اگه تا اخر خط ادامه بدم میتونم وزیر باشم و اونموقعست که کسی نمیتونه جلودارم باشه
    • رمان بخاطر پسرم|m.golgoon پارت1# همه بدنم درد می کرد. زیردلم که دیگه هیچی، نابود شده بود! هرکاری کردم چشم هام رو باز کنم نشد که نشد. با هزار ضرب و زوری دستم رو بالا آوردم و چشم هام رو مالیدم. چرک های خشک شده اطراف چشمم، که ناشی از گریه بی وقفه دیروزم بود رو پاک کردم و آروم لای پلک های سنگینم رو باز کردم. از تشنگی هلاک شده بودم، معده ام هم خالیه خالیِ. چشمام رو چند، بار باز و بسته کردم تا به نور عادت کردن. یه اتاق سه در چهار، که یه پنجره کوچیک سمت راستش و دقیقا روبروش دو تا در بود. دیوار گچی، با ترک های زیاد و زمینش هم موکت قهوه ایه چرکی بود؛ که حال آدم رو بهم می زد. بااین که پنجره کوچیک بود؛ ولی بازم نورش مستقیم روی صورت من بود و چشم هام رو اذیت می کرد. دستم رو بالا آوردم و مثل سایه بون بالای چشم هام گرفتم. حالا اتاق واضح تر دیده می شد. بجز رختخواب زیرپام و یه کمد و یه آینه قدی درست روبروم، چیز خاص دیگه ای نداشت. به آینه زل زدم. موهای درهم و برهم، صورت کبود و ورم کرده، بدن..وای! پتورو دور خودم پیچیدم.همه ی سلولای بدنم یک سوال رو فریاد میزدن: - لباس هام کجاست؟! لباس محلی ای که مامانم برای روز عروسیم دوخته بود، گوشه اتاق جر خورده بهم دهن کجی می کرد. خاطرات گذشته مثل یه فیلم کوتاه و پرسرعت، جلوی چشمم جون گرفت. **** - شیرین!  همونطور که موهاش رو با گیره محکم می کرد، یه نگاهی به لباس توی دستم کرد و گفت: - هوم؟ -میگم... بنظرت یروزی میاد، که لباس عروس بپوشیم؟ دست از کار کشید و باخنده جواب داد - با اون بابایی که تو داری، بعید  می دونم!  زیر خنده زد. با حرص گفتم: - شیرین مسخره نکن دیگه! بگو... -خب معلومه. اوم، دوتا شازده پسر.. با اسب سفید میان و تعظیم می کنن و میگن مادمازل های گرامی، استدعا می کنیم مارو به غلامی قبول کنید. هردو چند دقیقه خندیدیم و بعد چند لحظه همزمان باهم گفتیم: -"ایشالله" یه نگاه تیز بهش کردم، که با یه لبخند خبیث جوابم رو داد. یهو بعد شمارش معکوسی که توی ذهنمون بوجود اومد، پریدیم سر همدیگه و موهای همدیگه رو کشیدیم. - شوهر من خوشگل ترِ! -نخیرم، شوهر من خوشگل ترِ! **** از یادآوری اون روزها پوزخند تلخی زدم. یهو زیر دلم تیر کشید. ناخواسته بلند گفتم: - آخ! مامان برام از اون جوشونده های معروفت درست می کنی؟ زیردلم درد می کنه.  از شنیدن انعکاس صدای خودم، فهمیدم مامانی در کار نیست و حقیقت رو سرم آوار شد.  ***** - کژال! یکبار مرد باش برو بشین جلوش، بگو بابا من ازدواج نمی کنم. برو بگو من با کسی که همسن بابابزرگمه ازدواج نمی کنم. هوی کژال! اصلا گوشِت با منه؟ با توهستم. فکرم مشغول بود و ناخونم رو می جویدم. این شیرین هم رو نِروم می رفت، که دستم رو محکم بیرون کشید و تو دست هاش گرفت. - دست از سرم بردار. اون قبول نمی کنه؛ مگه منتظر یه معجزه باشم. همینطور که توی ذهنش دنبال یک راه حل می گشت، دستم رو هم نوازش می کرد. -خب.. آها، من قبلا یه کتابی خوندم؛  البته خارجی بود. دختره درست شرایط تو رو داشت؛ اما روز عروسی،عروسی بهم خورد و اون با عشقش ازدواج کرد. منم دلم روشنه! توهم مثل دختره خلاص میشی. دستم رو با خشونت بیرون کشیدم و غریدم: -دِ چی میگی؟ مغز منو تیلیت کردی! اون یه عاشق سینه چاک داشته که براش خودش رو به آب و آتیش زده، نه؟ من چی؟ من کی رو دارم، که برام رگ گردن قلمبه کنه و نعره بکشه؟ هان؟ برم به بابای همیشه بدهکارم بگم؟ اون الان خوش خوشانشه یه نون خور کم تر، بهتر! یا به مامان بدبخت تر از خودم رو بندازم؟ تا بگه کژال تو رو به خاک کیان قسم، بابات رو روی دنده لج ننداز. اول و آخر کهعروس میشی. بذارسالم از این خونه بری بیرون! حالا اگه کیان زنده بود یه چیزی؛ ولی الان که دیگه نیست وگرنه به قران داداشم تا پای جونش هم می رفت تا زن این یالغوز نشم. خب شیرین خانوم... دیگه کیو دارم، که حتی جواب سلامم رو بده؟ دیگه نجات من پیشکش. بلند شدم  سمت پنجره رفتم. تو انعکاس تصویر خودم روی پنجره، دیدم پشت سرم اومد. سرش رو همراه با قطره اشکی که روی گونه ام می غلطید، پایین انداخت. - چی بگم والا؛ ولی من امید دارم! توهم داشته باش. ***** از فکر گذشته در اومدم و با هق هق، جیغ کشیدم. - آهای شیرین! کجایی که ببینی امیدت واهی بود؟ شاهزاده سوار بر اسب سفیدت، خیال خامی بیش نبود. اون همه مو کشیدن حاصلش شده یه شوهر مفنگی، که کمه کمش چهل و پنج سالی ازم بزرگتره، بجای اینکه بقول تو شب عروسیم غرق ب*و*سه بشم، اولین ب*و*سه های متاهلیم رو از سگک کمربند خوردم! کجایی نامرد؟ بلند تر داد زدم: - کجایی؟! در با شدت باز شد. پتو رو تا زیر گردن بالا کشیدم. آقا رحیم یا همون عمو رحیم لحافدوز بچگی هام اومد تو و داد زد: -چته؟ هنوز پارس می کنی! خفه خون بگیر بچه. کمربند افاقه نمی کنه دفعه بعد با کابل می زنمت. هرچی زدم پرید، اَه. مهمون دارم زر زر کردی، می ندازمت جلو همون ننه بابای گدا گشنت! و در رو کوبید و رفت. سرم رو با گریه رو به سقف گرفتم و خفه نالیدم: - خدا!.... @Sahar79
    • رایمون :‌ هول هولکی کفشام رو پوشیدم. _خدافظ مامان من رفتم. اول صدای مامان و بعدحضورش کنارم ، ساندویچ رو به سمتم گرفت گفت: مامان :‌ وایسا ببینم. این ساندویچ رو بگیر بعد برو. چند دفعه بهت گفتم شکم خالی جایی نرو؟ ساندویچ رو گرفتم و باخنده جلوش خم شدم. _چشم مامان جان!من دیگه برم . مامان:رایمون یواش رانندگی کن. _بازم چشم.راستی مامان غزل رو بیدار کن امتحان داره یه کم دیگه بخونه. مامان:باشه.مراقب خودت باش. سوار ماشین شدم و به سمت دانشگاه رفتم. بعد از طی ترافیک سنگین بالاخره رسیدم.ماشین رو پارک کردم و وارد حیاط شدم.خبری از بچه ها نبود ، پس حتما توی کلاس اند. وارد کلاس شدم .به سمت  بچه ها رفتم. _ سلام داداش های گل من !‌ نامردا چرا واینستادین باهم بیایم کلاس ؟ عرفان: دیگه گفتیم کسی جامونو نگیره . هر چند ... پارسا با خنده حرف عرفان رو ادامه داد :‌ پارسا : تو دیر اومدی ردیفت پر شد  برای فهمیدن منظور پارسا سرمو چرخوندم به ردیف جلویی بچه ها متوجه ی دختر چادری ای شدم که روی صندلیم نشسته و سرش هم پایینه.کمی نگاهش کردم ولی برام آشنا نبود،پس جدید اومده. سرفه ی مصلحتی کردم: + اِهم اِهم. با بالا آوردن سرش و نگاه کردن بهم، چشم هام توی چشم های عسلیش قفل شد.داشتم نگاهش می کردم که یه لحظه به خودش اومد و انگار دست و پاش رو گم کرد سرش رو پایین انداخت.چشمم به دستش خورد که چادرش رو محکم فشار می داد . دختر:بفرمایید بهش نگاهی انداختم و با جدیت تمام گفتم : ـ میگم خانوم احتمالا از جاتون که ناراضی نیستیدکه ؟اگه ناراضید بگم براتون عوضش کنند ؟ اخماش رو توی هم کشید. دختره:منظورتون چیه؟! پسرا حواسشون به من بود و داشتن می خندیدند. _منظورم اینه که این صندلی که شما الان روش نشستین جای منه،الان منظورم رو متوجه شدین؟! دختر:یعنی...  _یعنی؟ یه کم هول شد.وسایلش رو از روی میز برداشت و از روی صندلی بلند شد. همونجور که سرش پایین بود گفت: دختر: ب...ب...ببخشید من...من واقعا نمی دونستم که اینجا جای شماست.بفرمایید. هنگ کاراش بودم.رفت و روی صندلی کناری نشست.این چرا اینجوری کرد؟ بیخیال فکر کردن شدم کیفم رو روی دسته صندلی رها کردم برگشتم ردیف عقب پیش بچه ها و با صدای بلند گفتم _میگم عرفان عرفان:جونم دادا؟ _اینجا ما داریم چی می خونیم؟ یه کم گیج زد که امیر گفت:حقوق دادا.داریم برا حقوق می خونیم. _گل گفتی. عرفان :‌ رایمون خوبی ؟ _پس چطور بعضی ها می خوان تو رشته ای درس بخونند که وظیفشون دفاع از حق بقیه است ولی حتی بلد نیستند ازحق خودشون دفاع کنند ؟ بچه ها که خنده رو لب هامو دیدن  زدن زیر خنده. دختره هم اخم هاش حسابی توی هم بود. مریم:داداش رایمون اذیتش نکن تازه اومده. دستی به صورتم کشیدم: ـ من که کاریش نداریم.خودش... حرفم با ورود استاد نیمه کاره اومد . برگشتم و روی صندلیم نشستم . نگاه استاد که به ما افتاد اخم هاش تو هم رفت . استاد :‌ بسلامتی دیگه این ترم که قرار نیست برگه سفید بدید ؟ رایمون :‌استاد با اینکه دلمون خیلی براتون تنگ می شه ولی مجبوریم دیگه پاس کنیم . استاد :‌خداروشکر هیچ کس در جریان ماجراهای ما نبود پس خودمون به خودمون خندیدیم و بعد حواسمون رو به جو کلاس دادیم  استاد شروع به توضیح دادن کرد.نگاهم هرزگاهی به سمت دختره کشیده می شد ،اونم محو گوش دادن به توضیحات استاد بود.
    • عاشقانه بی ریا خواهم گرفت درچنگال رخ زیبای تورا .... بی چون وچرا در می گیرم احساس لطیف تو را....
    • می نویسم برای دو دوست که مهربانند ساده دل... خواهم گرفت این قلم را به رگبارمحبت برای ان دوخویش  عشقای من دوستتون دارم تا ته ته دنیا 
  • برترین مشارکت کنندگان

  • بالاترین کسب کنندگان مدال

  • موضوع ها

×
×
  • جدید...