رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

تالارهای گفتگو

  1. تالار اصلی

  2. کتاب

    کاربران عزیز در این جا رمان های کامل شده و داستان های تمام شده   کاربران سایت مارو که مطالعه کردید و زیبا بوده را به ما معرفی کنید .

    زیر دسته های تالار :

  3. آموزش

     در اینجا به ما میگویید که شما به عنوان نویسنده دوست دارید چگونه از شما نقد شود ؟

  4. فرهنگ و هنر

    در این جا کتاب ها و فایل هایی رو که در تلفن همراه خود دارید برای ما ارسال میکنید . توجه داشته باشید که خلاصه ای از نوشته خود را بنویسید و تصویر کتاب را ارسال کنید .

  5. سینما و تئاتر

  6. مشکلات سایت

  7. متفرقه

  8. عکس

  9. عمومی

    در این جا تست هوش ، تست حسادت ،عصبانیت ،,تست هیجان ودیگر تست های روانشناسی را با ما به استراک میگزارید . 

  10. نودهشتیا



  • آمارهای کاربران

    • کل کاربران
      4,743
    • بیشترین آنلاین
      6,275

    جدیدترین کاربر
    Fateme.h
    تاریخ عضویت
  • آمارهای تالار گفتگو

    • مجموع موضوعات
      5,475
    • مجموع پست ها
      152,435
  • برترین رمان های به روز شده سایت

  • کتاب های به روز شده

  • قسمت جدید کتاب ها

    • پتویش را تا روی سینه اش بالا کشید. پنجره ی اتاق باز بود و هوای خنک نصف شب بهاری لجبازتر از آن بود که حال و هوای زمستان را از سر بپراند.  -پسر خوب! چرا به حرفم گوش نمیدی. اصلا بیا با هم بریم پیش یه روان پزشک. -دیوونه ها جاشون تو مریض خونه نیست. یه راست می برنشون تیمارستان. -مگه هر کی رفت سراغ روان پزشک، دیوونه ست جناب مهندس مملکت؟! -جنون نگرفتم که نشه درستش کرد. فقط یه خوابه. بهش فکر نکنم، درست میشم. -یه ساله داری همینو میگی. درسته تصادفی فهمیدم؛ ولی دیگه بچه هم نیستم که بخوای سرمو کلاه بذاری. معلوم نیست از کی داری این طوری زجر می کشی. خسته شدم از این همه سوال و جواب تکراری که تهش را باید یک جور ماست مالی می کردم. -داری خیلی بزرگش می کنی. گفتم که چیز خاصی نیست. تموم شد و رفت.  -من به خاطر خودت گفتم. وگرنه صلاح مملکت خویش خسروان دانند. گوشی ام را از روی میز کنار تختم برداشت و به صفحه اش نگاه کردم. ساعت سه بود. همان طور که از روی تخت بلند می شدم، گفتم: -پاشو آماده شو، نمی خوام بدرقه ی سعید رو از دست بدم. -پروازش ساعت هشت و نیمه. هنوز زوده. از الان می خوای کجا بری؟ -نمیدونم، بلند شو بریم فقط. وسط راه یه مسجدی جایی پیدا می کنیم و نمازمون رو می خونیم. از اونجا هم میریم فرودگاه. غرغر کنان و با نارضایتی از جاش بلند شد. -لعنت بهم که رفیق نیمه راه نیستم دیگه. فرودگاه مثل همیشه شلوغ بود و سعید گوشه ای از این شلوغی تنها ایستاده بود. با دیدنمان خوشحال شد و ذوق کرد. حرف می زد. از این و آن می گفت. برنامه های آینده اش را ریز به ریز برایمان توضیح می داد. انگار که بخواهد آخرین لحظات قبل از دوری را ذره به ذره غنیمت شمرد و حس دلتنگی را از خود براند. همه چیز مثل برق گذشت.  -خب بچه ها، دیگه وقت رفتنه. خوبی، بدی، حلال کنید. به سختی، لبخندی مصنوعی روی لب نشاندم. -حلالیت واسه اوناییه که بعد از رفتن، برگردن و به پشت سرشون هم یه نظر بندازن. تو که فراموشمون نمی کنی؟! -چرا فراموشتون کنم؟ مگه تو این دنیا غیر از شما کسی رو دارم؟ اخم کردم و جدی شدم. -پدر و مادرت بیشتر از ما تو رو می خوان و نگرانت هستن. لبخند روی لبانش به پوزخندی سرد بدل شد.  -اونا اگه نگرانم بودن، از هم جدا نمی شدن. اصلا به من فکر هم نمی کنن. ببین، حتی بدرقه هم نیومدن. چند ثانیه در خودش فرو رفت. شاید داشت به خاطرات تلخ و شیرین گذشته اش فکر می کرد و ما هم به احترامش سکوت کرده بودیم؛ ولی نباید این لحظه های آخر با هم بودن این گونه سپری می شد. خواستم لب باز کنم و بحث را به جایی دیگر بکشانم که خودش به حرف آمد. -حالا بی خیال. بیاین آخرین مرحله رو هم رد کنیم که دیرم شد. بردیا نزدیکتر آمد. سعید زودتر دستش را دراز کرد. هر سه دست هایمان را روی هم گذاشتیم. همیشه وقتی می خواستیم با هم عهدی ببندیم، این کار را می کردیم تا قوت دل یکدیگر شویم و یقین داشته باشیم که دو نفر دیگر، هیچ وقت پشت نفر سوم را خالی نمی کنند. سعید زودتر به حرف آمد. -نمی خواستم تنهاتون بذارم؛ ولی قول میدم به محض تموم شدن درسم برگردم. بردیا ساکت ایستاده بود و نگاهمان هم نمی کرد. گاهی فقط سرش را بالا می آورد و اطراف را دید می زد. نگاه قفل شده ام را از روی دستانمان تکان ندادم و لب زدم. -از اول عمرم سعی کردم یا با کسی دوست نشم یا اگه میشم، طرفم مثل خودم تا آخرش باهام باشه. درسته از اولش با هم نبودیم؛ ولی تا آخرش با همیم. بردیا هنوز حرفی به زبان نیاورده بود. فقط به دست هایمان زل زده بود. سعید که به این رفتار بردیا عادت نداشت، به  صورتش خیره شد. -نمی خوای چیزی بگی. الان گیت های پرواز رو می بندن ها.
    • پارت 3   نحوه اخذ درجه های کاربری جذب طراح برای انجمن از رمان خود صاحب در امد شوید موارد قبل از ایجاد رمان:  1-اسم رمان های خود را جوری انتخاب کنید که مصادیق مجرمانه و عرف جامعه با آن مشکل نداشته باشد.  2-از به کار بردن کلمات جنسی و مطالب از قبل( لب هاش روی ...- بوس ل*ب-لباش رو لبام قفل شد) و موارد از این شکل در رمان خود داری کنید  3- برای تایپ رمان می توانید طبق اموزش رمان خود را ارسال کنید کلیک کنید  4- قوانین جامع تایپ رمان کلیک کنید  5- با مطالعه رمان ها و تشکر از آن ها به نویسنده امید نوشتن خواهید داد (شما از رمان کسی تشکر کنید و مطالعه طبعا اون شخص هم همین کار را میکنه)  تایپ رمان در حال تایپ رمان پارانویا | نساء کاربر انجمن یک رمان  شروع کننده موضوعنساء   تاریخ شروع7/4/19   برچسپ ها هیچ لغو اشتراک ••• نساء کاربر سایت   کاربر سایت 7/4/19 Add bookmark #1 کد رمان: 2228  ناظر رمان: @sara.gh  نام کتاب : پارانویا ژانر : عاشقانه نویسنده : نساء خلاصه : من نهالم،یه دختر مثل همه دخترهای دیگه که تا الآن میشناسم،آرزوهام زیاد بودند اما محال نه...دلم میخواست به تک تکشون برسم ولی اونقدر بهم زخم زدن که آرزو میکردم تیزی تبر رو رو تنه ام حس کنم...فکر میکردم روزای خوب میاد ولی هرچقدر گذشت آرزو میکردم هیچ روزی نیاد... آخرین ویرایش توسط مدیر 7/5/19 نقل و قول پاسخ Report •••  Reactionsاِریس007, ftm^^, sajedeh tajik and 6 others Fateme078 مدیر تالار کتاب +نویسنده انجمن عضو کادر مدیریت   مدیر تالار کتاب 7/5/19 Add bookmark #2 نویسنده ی عزیز، ضمن خوش آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید ** قوانین جامع تایپ رمان  نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران  و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید ♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡ درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید. تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران** دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.  تاپیک جامع درخواست جلد  و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.  تاپیک جامع دریافت جلد  به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشد به رمان های رها شده منتقل خواهد شد. لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خودداری کنید. ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید.  با تشکر تیم مدیریت یک رمان  Like نقل و قول پاسخ Report  Reactionssara.gh, Arc en ciel, ShiRiN #Sh and 1 other person نساء کاربر سایت   کاربر سایت 7/5/19 Add bookmark #3 مقدمه : کلمات،واژه ها تک تک معنایشان کم و کم رنگ است،کنار هم می آیند تا جان ببخشند به روزگار ما،مثل دوستت دارم که با شنیدنش خون پمپاژ میشود در قلب ما اما وقتی این دوستت دارم مریض باشد باید چه کرد ؟ چه کسی میگوید رفتن آسان است ؟ وسط مکالمه،درست وقتی داشت برای مادر از اینکه هیچ کم و کسری ندارد حرف میزد تماس قطع شد.مخابرات هم وسط دروغ گنده او انگار قهقهه میزد.این قطع شدن تماس یعنی تمام شدن اعتبار تلفن همراهش و نگرانی مادر برای خالی بودن جیب او.گوشی را توی دست گرفت و منتظر لرزش ویبره اش.به دو ثانیه نرسیده زنگ زد،حدسش درست بود. _مادر پول تو دست و بالت نیست؟چند دفعه بگم با من تعارف نکن.شارژ موبایلت تموم شد؟ _بله مادر شارژم تموم شد چون فراموش کرده بودم چک کنم ولی این به این معنا نیست که بی پول و گدا شدم،دور شما بگردم داغی آه جگر سوزش از پس مسافت 400 کیلومتری حتی حس میشد. _الهی قربون نگرانیهات بشم،منکه چیزی نیاز داشته باشم اول از همه به خودت میگم،نمیگم؟! با غم نشسته توی صداش که کمی حرص چاشنی اش بود گفت _بله میگی،صد سال ی بار،اونم وقتی که کارد به استخونت برسه _بخدا نیاز مالی ندارم مامان و توی دلش گفت استغفرالله بحث و عوض کرد؛ _ندا،نغمه چطورن؟نیما؟بابا؟ مادر بی وقفه شروع کرد و گفت: _از شیطنت های ندا که هر روز با دوست های رنگ و وارنگش گاهآ تا دیروقت بیرون است،از پرخوری های نغمه و نگرانی اش بابت بالا رفتن وزنش و گوش ندادن او و برنج خوردن هایش،و نیما که ذله شان کرده بود و پدر... تلفنش که تمام شد دستش ناخودآگاه زیر چانه اش رفت و فکر کرد باید با ندا حرف بزند،از پس نیما برنمیامد اما ندا باید کمی توی رفتارش تجدید نظر میکرد. بلند شد و به آشپزخانه همیشه شلوغشان در پانسیون رفت تا نهار مختصری برای خودشان درست کند،اما حین پوست کندن سیب زمینی ها و نگینی کردن پیاز ها و حلقه کردن سوسیس مدام حرفهای پدرش تداعی میشد توی ذهنش _صد دفعه گفتم نذار این دختر ددری بشه،نذار برن فرهنگسرا کلاس خط و کوفت و زهر مار واسه چیشه؟4 صباح دیگه باید کون بچه بشوره _خانم دست گلت که امروزم دیر اومد این دختر دروغگوئه،معلوم نیست کجا میره؟خرابه خراب اما نهال خراب نبود فقط مثل بقیه ی دوستانش کمی آزادی میخواست،کمی فرار از جو خفه خانه،کمی نفس کشیدن زیر سقفی که مال بابا نباشد و قلدریهای نیما حس نشود،انگ میخورد،تهمت های ناروایی که با 5 دقیقه دیر کرد نصیبش میشد چنان تازیانه میزد بر روحش که چکیدن قطره قطره خونش را روی زمین حس میکرد. بارها دختر پلید کوچولوی درونش میگفت،برو با ی پسر دوست شو بذار حالا که داری پیش پیش مجازات میشی حداقل لذتش را برده باشی،وسوسه ی بیشتر بعد وقتی بود که دوستانش از دوست پسرهایشان میگفتند و شاخه گل ونامه هایشان را میدید میرفت توی عالم هپروت بعد که خودش را توی آینه میدید مآیوس میشد.صورتی که تک و توک جوش های بلوغ رویش دیده میشد و بینی کمی پف آلود. اما خودش هم میدانست خوشگل است.چشمهای تیله ای و مژه های برجسته و مشکی اش گواه زیبایی اش بود،لبهای خوش حالت و موهای بلند و مشکی،پوست روشنش همه داد میزدند تو خوشگلی نهال! اما به آینه اعتماد نداشت،کشته بودند اعتمادش را به همه چیز ،حتی به نفسش را.هم زد پیازهای رو به جزغاله شدن را. بعد از آنکه بندری را درست کرد،آن را به اتاقشان برد،خودش اشتها نداشت اما سعیده و مهرنوش حتمآ گرسنه بودند.دوباره با به یاد آوردن تاریخ همه جانش را اضطراب فرا گرفت،15 روز دیگه موعد پرداخت اجاره ماهانه اش بود و فقط 500 تومن ته کارت عابر بانکش مانده بود.یعنی رسمآ فقط این ماه را میتوانست دوام بیاورد.با به یاد اوردن وخامت حالش استرسش دو چندان شد.بیکاری کابوس شب و روزش شده و دست از جانش بر نمیداشت.هرچقدر کمتر میخورد و کمتر میپوشید افاقه نمیکرد.دو ماهی بود که به پانسیون امده و هزینه اش سر سام اور بود.پیش از ان در 4 سال تحصیلش بخاطر دولتی بودن دانشگاهش هیچ هزینه ای پرداخت نمیکرد،اما درسش که تمام شد چون نمیخواست دیگر برگردد اینجا را پیدا کرد هم اتاقی مهرنوش و سعیده شد.دانشجو بودند و طی همین مدت کوتاه دوستی صمیمی بینشان برقرار شده بود.مهرنوش رشتی بود و صنایع غذایی میخواند و سعیده از کرمانشاه و دانشجوی حقوق.هر دو خونگرم و دوست داشتنی. درسش که تمام شده بود تلفن پشت تلفن،مادر بود،گاهی هم برای خالی نبودن عریضه پدر که برگرد و همینجا دنبال کار بگرد اما نهال پا در یک کفش کرد که چهار سال درس نخوندم که مدرکم رو قاب کنم بزنم به دیوار؛ هتلداری خوانده بود. میگفت, آخه برگردم کجا؟شهر ما ک انگشت شمار مسافرخونه داره اونجا کار کنم اصلآ مگه میشه؟ میخواست تهران بماند و همانجا مشغول به کار شود،اما کدام کار؟ همه یا پارتی میخواستند یا سابقه کار. هیچکدام را نداشت.عاقبت نه پدر و نه مادرش نتوانستد این دختر مصر قد کشیده را منصرف کنند و نهال در پایتخت،ماندنی شد. 2 ظهر بود،خسته و نا امید آگهی های کاریابی سایت را بالا و پایین میکرد به امید پیدا شدن شغل مرتبط با رشته اش.دیگر دلش نمیخواست مثل دوران دانشجویی اش به کارهایی مثل تایپ و... اکتفا کند.اما همان ماه اول دریافته بود که این روزها باید دو فاکتور مهم داشت،سابقه کاری و سابقه کار وگرنه کلاهت پس معرکه است.که از قضا کلاه او بود! آخرین ویرایش توسط مدیر 7/6/19 نقل و قول پاسخ Report •••  ReactionsSreanOOsh, ShiRiN #Sh and Arc en ciel نساء کاربر سایت   کاربر سایت 7/5/19 Add bookmark #4 روزها از پی هم میگذشتند و ته مانده حساب نهال از روز قبل کمتر میشد و کار نبود که نبود،گاهی با خودش فکر میکرد شاید بهتر است برگردد به شهر کوچکش.شاید بهتر بود مدرکش خاک میخورد و خودش از نغمه خواهر کوچکترش مراقبت میکرد روزهایی که مامان سر کار میرود،به بابا روحیه بدهد که اوضاع نیما درست میشود.با ندا حرف بزند که کمی سر عقل بیاید اما به نیم ساعت نکشیده که باز سراغ گوشی میرفت و اگهی های استخدامی را رصد میکرد و باز نگران حجم اینترنش میشد و داده موبایل را خاموش میکرد و راه میرفت در اتاق 12 متری شان و کلافه میکرد سعیده و مهرنوش را. یکروز ولی نتیجه داد گشتن و گشتن و گشتنش و کاری مناسب پیدا کرد.نه ان مناسبی که روزهای اول فکر میکرد و از قضا هیچ ارتباطی به رشته اش نداشت اما برای شروع خوب بود برای اینکه دست آویزی شود برای ماندن و برنگشتنش خوب بود. این کار را نامزد مهرنوش برایش پیدا کرده بود، کار در دفتر وکالت یکی از دوستانش که نیاز به منشی داشت. از منشی گری هیچوقت خوشش نمی آمد اما بعد از چند ماه فهمیده بود باید این کار را بقاپد چون که نه تنها کفگیرش بدطوری به ته دیگ خورده بود بلکه عملآ هیچگونه سابقه کاری نداشت. انقدر لپ های مهرنوش را ب*و*س کرد که به قهقه اش انداخت.دستهاش و بزور از دور گردنش باز کرد _نکن دختر عه.من که کاری نکردم نه من نه علی.کار خدا بوده ایشالله که اونقدر خوب باشه شرایط ثابت بشی علی از دوستش خیلی تعریف میکرد که آدم درستیه،گفت رفتم ی سر بهش بزنم اتفاقی فهمیدم دنبال منشی یهو ذهنش رفته سمت تو خنده ریزی کرد و به پهلوی نهال زد. _آخه من کم پیشش نگفتم که تو دنبال کاری نهال با چهره ای بشاش جواب داد _خیلی دستش درد نکنه خیلی خیلی دستتون درد نکنه _کلی ام سفارشتو کرده سعیده در اتاق و باز کرد و با 3 لیوان چای وارد شد.جعبه شیرینی رو از روی میز اورد و کنار هم روی زمین نشستند و با شوخی و خنده چای و شیرینی خوردند. مهرنوش و سعیده بعد از مدتها خنده روی لبهای نهال را میدیدند. قرارشان 5 عصر بود.هرچقدر به این ساعت نزدیکتر میشد استرسش بیشتر میشد.نکند نشود نکند بد بشود.بهترین لباسی که داشت پوشید،همان بهترین لباسش هم در مقایسه با دختران امروزی زیادی ساده بود.خیلی اهل ارایش نبود فقط دور چشمهاش را کمی پر رنگ کرد و رژ مات کمرنگی زد و جلوی موهایش را ساده کنارش ریخت شال آبی اش را سر کرد.این رنگ معصومیتش را دو چندان میکرد. دلش میخواست اقای وکیل اگر خواست او را رد کند معصومیتش مانع شود و دلش بسوزد. نیم ساعت بعد روی صندلی اتاق شیک انتظار،داشت دل و روده اش بهم میپبپیچید.اتاق بزرگی که آن لحظه برایش به حدی رعب اور و استرس زا بود که انتظار از سر و رویش میبارید.دخترک کم سن و سال با موهای رنگ کرده و کوتاه با ادامسی گوشه لپش پشت میز در حال ور رفتن با تلفنش بود.بیخیال گاهی حین تایپ کردن پقی زیر خنده میزد.راحتی او خاطر نهال را کمی آسوده کرد و خواست نفسش را بیرون بدهد که صدای زنگ تلفن باعث شد قلبش هری بریزد.  
    • پارت 2   بلند شد و به آشپزخانه همیشه شلوغشان در پانسیون رفت تا نهار مختصری برای خودشان درست کند،اما حین پوست کندن سیب زمینی ها و نگینی کردن پیاز ها و حلقه کردن سوسیس مدام حرفهای پدرش تداعی میشد توی ذهنش _صد دفعه گفتم نذار این دختر ددری بشه،نذار برن فرهنگسرا کلاس خط و کوفت و زهر مار واسه چیشه؟4 صباح دیگه باید کون بچه بشوره _خانم دست گلت که امروزم دیر اومد این دختر دروغگوئه،معلوم نیست کجا میره؟خرابه خراب اما نهال خراب نبود فقط مثل بقیه ی دوستانش کمی آزادی میخواست،کمی فرار از جو خفه خانه،کمی نفس کشیدن زیر سقفی که مال بابا نباشد و قلدریهای نیما حس نشود،انگ میخورد،تهمت های ناروایی که با 5 دقیقه دیر کرد نصیبش میشد چنان تازیانه میزد بر روحش که چکیدن قطره قطره خونش را روی زمین حس میکرد. بارها دختر پلید کوچولوی درونش میگفت،برو با ی پسر دوست شو بذار حالا که داری پیش پیش مجازات میشی حداقل لذتش را برده باشی،وسوسه ی بیشتر بعد وقتی بود که دوستانش از دوست پسرهایشان میگفتند و شاخه گل ونامه هایشان را میدید میرفت توی عالم هپروت بعد که خودش را توی آینه میدید مآیوس میشد.صورتی که تک و توک جوش های بلوغ رویش دیده میشد و بینی کمی پف آلود. اما خودش هم میدانست خوشگل است.چشمهای تیله ای و مژه های برجسته و مشکی اش گواه زیبایی اش بود،لبهای خوش حالت و موهای بلند و مشکی،پوست روشنش همه داد میزدند تو خوشگلی نهال! اما به آینه اعتماد نداشت،کشته بودند اعتمادش را به همه چیز ،حتی به نفسش را.هم زد پیازهای رو به جزغاله شدن را. بعد از آنکه بندری را درست کرد،آن را به اتاقشان برد،خودش اشتها نداشت اما سعیده و مهرنوش حتمآ گرسنه بودند.دوباره با به یاد آوردن تاریخ همه جانش را اضطراب فرا گرفت،15 روز دیگه موعد پرداخت اجاره ماهانه اش بود و فقط 500 تومن ته کارت عابر بانکش مانده بود.یعنی رسمآ فقط این ماه را میتوانست دوام بیاورد.با به یاد اوردن وخامت حالش استرسش دو چندان شد.بیکاری کابوس شب و روزش شده و دست از جانش بر نمیداشت.هرچقدر کمتر میخورد و کمتر میپوشید افاقه نمیکرد.دو ماهی بود که به پانسیون امده و هزینه اش سر سام اور بود.پیش از ان در 4 سال تحصیلش بخاطر دولتی بودن دانشگاهش هیچ هزینه ای پرداخت نمیکرد،اما درسش که تمام شد چون نمیخواست دیگر برگردد اینجا را پیدا کرد هم اتاقی مهرنوش و سعیده شد.دانشجو بودند و طی همین مدت کوتاه دوستی صمیمی بینشان برقرار شده بود.مهرنوش رشتی بود و صنایع غذایی میخواند و سعیده از کرمانشاه و دانشجوی حقوق.هر دو خونگرم و دوست داشتنی. درسش که تمام شده بود تلفن پشت تلفن،مادر بود،گاهی هم برای خالی نبودن عریضه پدر که برگرد و همینجا دنبال کار بگرد اما نهال پا در یک کفش کرد که چهار سال درس نخوندم که مدرکم رو قاب کنم بزنم به دیوار؛ هتلداری خوانده بود. میگفت, آخه برگردم کجا؟شهر ما ک انگشت شمار مسافرخونه داره اونجا کار کنم اصلآ مگه میشه؟ میخواست تهران بماند و همانجا مشغول به کار شود،اما کدام کار؟ همه یا پارتی میخواستند یا سابقه کار. هیچکدام را نداشت.عاقبت نه پدر و نه مادرش نتوانستد این دختر مصر قد کشیده را منصرف کنند و نهال در پایتخت،ماندنی شد. 2 ظهر بود،خسته و نا امید آگهی های کاریابی سایت را بالا و پایین میکرد به امید پیدا شدن شغل مرتبط با رشته اش.دیگر دلش نمیخواست مثل دوران دانشجویی اش به کارهایی مثل تایپ و... اکتفا کند.اما همان ماه اول دریافته بود که این روزها باید دو فاکتور مهم داشت،سابقه کاری و پارتی وگرنه کلاهت پس معرکه است.که از قضا کلاه او بود!
    • پارت 1   وسط مکالمه،درست وقتی داشت برای مادر از اینکه هیچ کم و کسری ندارد حرف میزد تماس قطع شد.مخابرات هم وسط دروغ گنده او انگار قهقهه میزد.این قطع شدن تماس یعنی تمام شدن اعتبار تلفن همراهش و نگرانی مادر برای خالی بودن جیب او.گوشی را توی دست گرفت و منتظر لرزش ویبره اش.به دو ثانیه نرسیده زنگ زد،حدسش درست بود. _مادر پول تو دست و بالت نیست؟چند دفعه بگم با من تعارف نکن.شارژ موبایلت تموم شد؟ _بله مادر شارژم تموم شد چون فراموش کرده بودم چک کنم ولی این به این معنا نیست که بی پول و گدا شدم،دور شما بگردم داغی آه جگر سوزش از پس مسافت 400 کیلومتری حتی حس میشد. _الهی قربون نگرانیهات بشم،منکه چیزی نیاز داشته باشم اول از همه به خودت میگم،نمیگم؟! با غم نشسته توی صداش که کمی حرص چاشنی اش بود گفت _بله میگی،صد سال ی بار،اونم وقتی که کارد به استخونت برسه _بخدا نیاز مالی ندارم مامان و توی دلش گفت استغفرالله بحث و عوض کرد؛ _ندا،نغمه چطورن؟نیما؟بابا؟ مادر بی وقفه شروع کرد و گفت: _از شیطنت های ندا که هر روز با دوست های رنگ و وارنگش گاهآ تا دیروقت بیرون است،از پرخوری های نغمه و نگرانی اش بابت بالا رفتن وزنش و گوش ندادن او و برنج خوردن هایش،و نیما که ذله شان کرده بود و پدر... تلفنش که تمام شد دستش ناخودآگاه زیر چانه اش رفت و فکر کرد باید با ندا حرف بزند،از پس نیما برنمیامد اما ندا باید کمی توی رفتارش تجدید نظر میکرد.
    • خلاصه : من نهالم،یه دختر مثل همه دخترهای دیگه که تا الآن میشناسم،آرزوهام زیاد بودند اما محال نه...دلم میخواست به تک تکشون برسم ولی اونقدر بهم زخم زدن که آرزو میکردم تیزی تبر رو رو تنه ام حس کنم...فکر میکردم روزای خوب میاد ولی هرچقدر گذشت آرزو میکردم هیچ روزی نیاد... کلمات،واژه ها تک تک معنایشان کم و کم رنگ است،کنار هم می آیند تا جان ببخشند به روزگار ما،مثل دوستت دارم که با شنیدنش خون پمپاژ میشود در قلب ما اما وقتی این دوستت دارم مریض باشد باید چه کرد ؟ چه کسی میگوید رفتن آسان است ؟  
    • سایه، دختری کم سن و سال است که دلبسته به پسرخاله اش سامان شده و سعی در کتمان این موضوع دارد، با خبر میشود که سامان با یکی از دخترهای دانشگاهی که در آن مشغول به تحصیل است، ارتباط دارد. از آنجایی که این دختر(گلاره) همکلاسی سایه می باشد، سایه از کارهای او با خبر است و میداند در باندهای خلاف و قاچاق مواد مخدر مشغول به کار است. این ماجرا را به سامان میگوید و او بی اعتنایی میکند و همین بی اعتنایی او شروع یک ماجراست.. شروع ماجرایی که باعث میشود زندگی سایه از این رو به رویی دیگر تغییر کند. ماجرایی که جدالیست بین عشق و دل کندن.. همیشه عشق های بزرگ و زیبا، دشمنان بزرگ و مخوف داشته اند...
    • به خودم جراتی دادم و محکم گفتم اینجا چخبره آقایون؟؟؟ با حرف من اون چند نفر دست از زدن نیمایی که الان آش و لاش بود کشیدن. توجهم جلب شد سمتی مردی که پشتش به من بود و به بیرون خیره شده بود و حتی با صدای من هم تکونی به خودش نداده بود.همینطور زل زده بودم بهش که ناگهان برگشت طرفمو و من محو اون همه جذابیت شدم... ابروهایی پهن و بلند،چشمایی کشیده و مشکی رنگ که با نگاه کردن بهش سرمایی عجیب بدنمو احاطه کرد،بینی متناسب و لبایی به رنگ صورتی.ولی بیشتر از همه چیز موهایی که تا گردنش میرسیدن و به رنگ خرمایی بودن به چشم میخورد با صداش به خودم اومدم.صدایی محکم و خشن مرده: بیارینش یعنی چی چیو بیارن ؟با اومدن افرادش به طرفم به خودم اومدم و یه قدم عقبتر رفتم که زود دستامو گرفتن و بردنم انداختنم رو تخت مرده:خب اینجا چیکار میکنی؟ آیه:من؟اینو شما باید بگید که چن نفری ریختین سر پسرعموم مرده:عه پس جناب خیانتکار پسرعمتون هستن خیانتکار؟نیمارو میگفت؟ آیه:منظورتون چیه؟ پوزخندی زد و رفت طرف نیما و یه لگد محکم به شکمش زد نیما ناله ای کرد و چشاشو به زور باز نگه داشت مرده:جنسارو چیکار کردی گفتم؟بار آخر که میپرسم  نیما سرفه ای کرد و به زور شروع کرد به حرف زدن:آق..ا بخ...د.ا نمیدون..م از چ..ی حرف میزنین مرده هوومی گفت و اومد طرف من و زل زد بهم همینطور هاج و واج مونده بودم چه جنسی؟چخبره اینجا؟ یهو با خشم از موهام گرفتو و کشید گفت:شاید این خانوم کوچولو چیزی میدونن؛ اخه تا اینجا دنبالت اومده آخی گفتمو:ولم کن وحشی من با این کاری ندارم اصلا نمیدونم از چی حرف میزنی آخخ گفتم ولم کننن وگرنه جیغ میزنم همه بریزن اینجا خنده ای کردو:که اینطور؟کی جرات داره تو خونه خودم بهم حرفی بزنه؟هووم؟چی بگن مثلا؟که چرا اوفت کردم؟ خونه خودم؟مگه اینجا خونه هانا اینا نبود؟این چی میگه؟چه نسبتی داره با هانای اروم و دوس داشتنی؟ آیه:دروغ نگو اینجا خونه دوستم هاناس گفتم ولم کننن مرده:و امکان نداره هم خونه دوستت باشه و هم من؟ ناگهان جدی شدی و ولم کرد و با گفتن هانا خواهر منه به سمت نیما رفت. دهنم باز موند...این وحشی برادر هاناس؟؟؟ خم شد طرف نیما و با گرفتن چونش جمله ای گفت که وحشت کل وجودمو پر کرد تا وقتی تصمیم نگرفتی بگی جنسارو چیکار کردی دخترعموی کوچولوت پیش منه! نیما ناله ای کرد و با گفتن نه ارومی چشاشو بست. پاشدم نه نه نباید همینجوری بشینم باید یکاری کنم.پاتند کردم طرف در که یهو دستایی محکم بازومو گرفتن...سرمو برگردوندم طرفش.خودش بود.سرشو خم کردو دم گوشم آروم گفت:کجا؟بودی حالا؟و نفسشو فوت کرد تو گردنم یهو بازومو ول کرد و با گفتن بیارینش از اتاق خارج شد. تقلا میکردم جیغ زدم التماس کردم ولی با صدای بلند اهنگ کسی صدامو نشنید تعجبم از این بود چرا شادی سراغمو نگرفت؟یعنی نفهمید این همه مدت نیستم. از یه در دیگ بیرونم بردن افرادش ی ماشین و خودش و منو رانندش هم یه ماشین. آیه:کجا میبریم نمیفهمی میگم من از کارای نیما هیچی نمیدونم؟من حتی نمیدونم جنسایی که ازش حرف میزنی چین؟ صورتشو برگردوند طرف پنجره و اصلا به حرفام توجه ای نکرد. ترجیح دادم سکوت کنم ببینم چی پیش میاد.بلاخره رسیدیم به یه خونه ک صدبرابر خونه هانا اینا یعنی همون خونه دوتاشون بود کلی نگهبان و حتی سگایی ک صداشون به شدت ترسونده بود من ترسو رو. از فکر کردن دست کشیدم و پشت سرش حرکت کردم به سمت خونه. اوه چقدر خدمتکار هس اینجا چخبره؟ولی خب خونه به این بزرگی معلومه این همه خدمه میخواد همینطور داشت میرفت طرف پله ها که بلند صداش زدم:هوی کجا میری ؟؟؟منو برای چی اوردی اینجا؟خانوادم نگرانم میشن ولم کن برم گفتم که من از نیما و کاراش هیچی نمیدونم همینطوری که باز به راه رفتنش ادامه میداد گفت:الکی صداتو برا من بالا نبر ؛تا وقتی من نخوام جایی نمیری قبل اینکه با نیما دست به یکی کنی باید به اینجاهاشم فکر میکردی آیه:آقا...خاستم صداش بزنم که یادم افتاد من اصلا اسمشم نمیدونم وایساد سرشو یه کوچولو خم کرد و با گفتنه؛ هامونم!هامون راد زود تو پله ها غیبش زد.        
    • #پارت هشت بعداز حموم لباس پوشیدم،یه تیشرت نارنجی با شلوار سرمه ای پوشیدم‌،موهامم باز رها کردم.ساعت نه و نیم بود ولی چرا سپند خونه بود؟؟صندل های سرمه ای روفرشیمم پام کردم و از اتاق زدم بیرون. همینجوری سوت میزدم و از پله ها میرفتم پایین که دیدم سپند حاضر نشسته رو مبل و داره شربت میخوره+کجا به سلامتی؟ نگاهی بهم کرد-برو حاضر شو +برای چی؟ بلند شد و به ساعتش نگاه کرد-بریم واسه من لباس بخریم +برای چی؟ -پووف سپی برای فردا تولد دیگه +آها،خب بدون من برو جای قبلش رو مبل نشستم و شربتشو که رومیز گذاشته بود برداشتم خوردم.-سپی حرص نده دیگه،نمیبرمتا +نبر -باشـه،پس خدافظ من رفتم شربتو کامل خوردم که صدای خر خر اخرش با نی میومد-نمیای؟ لیوان و گذاشتم رو میز و بلند شدم+باشه بابا،صبرکن حاضر شم;بعد سریع رفتم اتاقم.یه تیشرت توسی،جین یخی،مانتو کاربنی ساده بایه شال توسی پوشیدم و سریع رفتم پایین. سپند نبود یعنی تو ماشینش نشسته بود دیگه! ......... +اممم این خوشگله!با منم ست میشی نگاهی به لباسی که نشون میدادم کرد. یه پیرهن آستین کوتاه توسی مات،که سرآستیناش و یقش مشکی بود،بایه شلوار کتان مشکی و کمربند مشکی با سگک نقره ای-خوبه هلش دادم داخل مغازه+بدو من گشنمه -همین الان کیک و آبمیوه خوردی +اخه به اون میگن صبحونه؟بدو بدو بخرش بریم کافه سپند داخل مغازه رفت و منم همون بیرون چرخ میزدم و ویترینارو نگاه میکردم. بعد از ده دیقه اومد-بریم تا منو نخوردی! خندیدم و دستشو گرفتم-فرار نمیکنم +نه نمیخوام داداشمو بدزدن اخه بد نگات میکنن -اوهـو!بزار نگام کنن تموم شم دیگه تو حرصم ندی! دستشو ول کردم+من کی تورو حرص دادم؟من به این خوبی؟ -اره توام که خــــوب و عالــی! +بعله سوار ماشین شدیم و راه افتادیم طرفه کافه+برو کافه خودمون -همچین میگی خودمون انگار مدیرش ماییم +حــــــالـا! چیزی نگفت و به طرفه کافه پاتوقمون رفت.توراه دعا دعا میکردم که میلاد نباشه!اگه باشه واقعا خره که ساعت یازده اومده اونجا!(اِ پس شما ام خر حساب میشین!)وجدان جان میشه ساکت شی وسطه ذکرگفتن های من؟اهههه!اصلا بگم به سپند بریم خونه اره بهتره من که شانس ندارم یه وقت میلاد اونجاس و هیجان فردا خراب میشه! +سپند برو خونه برگشت طرفم-توکه الان داشتی غر میزدی! +بریم خونه گرممه -باشه،من که سر از کارای تو درنمیارم!مگه کافه زِل آفتابه؟ +واییی انقد سوال نکن دیگه برو خونه،مگه دیرت نمیشه شرکت؟برو دیگه دیگه سوال نکرد و مثله یه پسرخـوب راه افتاد طرف خونه.منو رسوند و برگشت شرکت.منم با خریداش داخل خونه شدم;بعد از اینکه وسایلاشو گذاشتم تو اتاقش برگشتم اتاقم و دوباره همون لباسارو پوشیدم. همون تیشرت نارنجی و شلوار سرمه ای. ........ +الو -هووم؟ +کجایی؟ -کجا باشم؟خونم دیگه +میگم من حوصلم سر رفته بریم کافه؟ -باشه من حرفی ندارم +تو که مهم نیستی -پس چرا به من زنگ زدی؟ +دوست داشتم عشقم کشید -گمشو بابا،به بقیه بگو با ماشین من بریم +چه عجب به ماشین من استراحت دادید خانم! -خفه شو برو بزنگ به بچه ها +همچین میگی بچــــه ها انگار ده نفرن،یه گندمه یه آنی. -خب همون نیم ساعت دیگه خونتونم آماده باش +باووشه بای -بای قطع کردم،بعد به آنی و گندمم خبر دادم تا اماده شن بعد خودم رفتم لباس پوشیدم و حاضر وآماده تو آشپزخونه نشستم تا آری بزنگه و من برم. یه چیپس برداشتم و گذاشتم دهنم; هیچ کس تو خونه نیست،ساعتم شش عصره و فردا پنج شنبس و تولد میلاد!-دینگ دینگ صدای موبایلم بود برش داشتم+الو؟ -بیا دیگه الو چیه؟ +خو خو منو نخور! موبایلو تو جیبم گذاشتم و به سرعت رفتم بیرون. سواره ماشین شدم آنی و گندم هم پشت نشسته بودن+اوا خواهرا ممنون که گذاشتید جلو بشینم البته وظیفتون بودا باید انجام میدادید گندم-من گشنمه +داریم میریم کافه دیگه گشنه ی سومالی!واقعا از کجا اومدی که همیشه گشنه ای؟؟ -تو خفه +باعشه! بعد دهنمو مثل زیپ بستم تا کافه هیچ حرفی زده نشد;جای همیشگیمون نشستیم،واقعا خوبی این کافه خلوت بودنشه!سفارش دادیم و منتظر موندیم،بالاخره آری زبون وا کرد-تو نمیای آنی؟ آنی-کجا؟ گندم-تولد میلاد دیگه آنی-نه دیگه هم ضایعست هم مهمونی دعوتیم نمیشه یه ذره دیگه حرف زدن تا سفارشامون اومد. من همینطور کیکمو با نسکافه میخوردم که آرزو گفت-تو چرا ساکتی؟ حرفی نزدم،این دفعه آنی گفت-راست میگه چرا چیزی نمیگی؟ و گندم-هوی با توایم ها!(باز به معرفت اون دوتا این گندم که خیلی وحشیه) کیکو قورت دادم و با لبخند ملیحی گفتم+آخه نیس که گندم جان گفت خفه شم منم خفه شدم،ولی راستی به کدوم سازتون برقصم؟ نگام کردن،آرزو-گمشو بابا فکر کردم چی شده! آنی-بیشعـور مریضی حرف نمیزنی؟ گندم-خل وضع بلــه مثکه کلا بی ادب تشریف دارن! یهو آرزو جو رو عوض کرد و گفت-واییی فردا قیافه میلاد دیدنیه! خندیدم و گفتم+فکر کنین،وقتی میفهمه خواهره دوستشم چشای عسلیش از حدقه میزنه بیرون و موهای فرفری قهوه ایشو میکشه و میگه نــه!!!!!چرا آخه؟ صدای خنده ی چهارنفرمون توجه تعداد نفراتی که تو کافه بودن جلب کرد. کلی حرف زدیم، خندیدیم و درباره فردا فرضیه ساختیم.بعد از یه ساعتی هرکی رفت سی خودش. قرار شد آری و گندم فردا ساعت دو ناهار بیان خونمون باهم بریم تولد!تا ساعت سه نصفه شب بیدار بودم و با دخترا چت میکردم تا دیگه نمیدونم چجوری خوابم برد... چشامو باز کردم،گردنم درد میکرد نمیدونم چرا اها یادم اومد دیشب نشسته خوابم برد!لپ تاپ هنوز کنارم بود بستمشو رو میز گذاشتم بعد رفتم دستشویی. ساعتو نگاه نکردم.چند بود؟ بعد از اینکه به خودم سرو سامونی دادم لباسامم عوض کردم و داخل  آشپزخونه شدم. کسی نبود+وااا چرا هیچکس نیس؟ -بالاخره بیدار ‌شدی سپیده جان؟ برگشتم طرفه در آشپزخونه،صدیقه خانم بود+شما کجا بودید؟ لباسای بیرون تنش بود-رفته بودم خرید عزیزم! کیسه های خرید دستش بود رفتم طرفش و ازش گرفتم+بزارید بهتون کمک کنم همرو رو میز ناهارخوری وسطه آشپزخونه گذاشتم+این همه خرید؟برای چی؟ -هیچی دخترم،خونه دیگه چیزی نداشت خرید زیاد بود خمیازه ای کشیدم+ساعت چنده؟ -سه +سـه؟قرار بود بچه ها دو بیان که صدای زنگ آیفون اومد+من باز میکنم سریع دوییدم طرفه آیفون که بیرون آشپزخونه بود+بله؟ آرزو-باز کن +نمیکنم آرزو-چرا؟ +چرا انقدر دیر اومدین؟مگه قرار نبود دو بیاین؟ گندم آرزو رو کنار زد و گفت-چرت نگو باز کن،تو خودت صدات خستس الان بیدار شدی بعد به ما میگی دیر اومدیم؟ما ام تازه بیدار شدیم ها +باشه منو نخور گندمک غرید-به من نگو گندمک! خندیدم و درو زدم رفتم تویه آشپزخونه و ظرفارو آماده کردم. صداشون میومد -سپی!!! +اینجام اومدن آشپزخونه+لباساتونو عوض کنید ناهار بخوریم! آرزو-مگه سپند نمیاد؟ تا حرفش تموم شد صدای دره خونه اومد و بعدش صدای سپند-سپــیده سپیده بعد اومد تو آشپزخونه-اِ اینجایید!سلام بر همگی سلام دادیم+بچه ها برید لباس عوض کنید ناهارو بخوریم حاضر شیم،راستی سپند ساعت چنده؟ -سه و نیمه +احمق ساعت شروع جشن -آها!هفت و نیم داد زدم+اوای بجنبیـــد دیگه دیر میشه! بعد سریع رفتن بیرون.به صدیقه خانم گفتم بشینه هیچ کاری نکنه من غذارو میکشم،ناهار ماکارونی بود!بعد از اینکه ناهارو خوردیم،ما دختره رفتیم اتاقه من،سپندم رفت اتاق خودش!اول رفتم حموم اون دوتا رفته بودن،تا من حموم بودم آرایش کردن و داشتن موهاشونو درست میکردن.منم آرایش ملیحی کردم و موهامو اتو کشیدم،میخواستم آزاد رو شونه هام باشه. داشتم لاک مشکی میزدم که موبایلم زنگ خورد گذاشتم رو اسپیکرو به کارم ادامه دادم+بله؟ صدای آنی اومد-شلـام چطوری؟ خندیدم+سلام خوبم تو چطوری؟ -منم خوبم کجایی؟ +بگو کجایید؟هیچی سه نفری درحال بزک دوزک کردم تو اتاق بنده خندید -اوووو پس اتاقت سالن آرایش شده؟آرایشگرای خوبی داری اون تو؟دفعه بعد منم بیام خوشگل کنم خودمو! صدای خنده هامون بلند شد;گندم-سپی زود باش دیگه ساعت شیشه +خو حالا نفر اول که نمیخوایم شیم آنی-سپی عجله نکن گلم راحت کارتو کن!داری چیکار میکنی مگه؟ آرزو-لاک میزنه آنی داد زد-سپــی الان لاک میزنن یا دیشب؟ +باشه بابا منو نخورین تموم شدم آنی-تو تموم نمیشی!باشه دیگه مزاحم نمیشم منم برم حاضر شم دیگه داریم میریم،خوش بگذره +توام همینطور -راستی خیلی خیلی دقیق فردا باید برام توضیح بدیدا!همه ی صحنه هارو حفظ کنید! دوباره خندیدیم+باشه خدافظ -خدافظ! انگشتامو فوت میکردم و یه فوش از آرزو و گندم میشنیدم یه فوت یه فوش! +ای بابا خوبه نمیخواستید بیاید!الان دارید حرص چیرو میخورید؟همچین شخص مهمی نیستیما که نفر اول اونجا باشیم! بعد پاشدم و دامنمو پوشیدم بعد کت رو تویه پاکتی گذاشتم تا اونجا بپوشم و یه تاپ مشکی پوشیدم،روشم یه مانتوی بلند مشکی که یه سنجاق سینه ی گل صورتی داشت. یه شال حریر که مخلوطی از صورتی و مشکی بود هم سرم انداختم،پاشنه هفت سانتی مشکیم رو هم پام کردم بعد یه کیف مجلسی مشکی مات هم که روش سه تا جواهر نقره رنگ داشت هم برداشتم و وسایلی مثل موبایل و رژ لب و چندتا چیز کوچوله  دیگه ام توش گذاشتم و برگشتم طرفه دخترا+بریم عجولا! دوتاشون مات مونده بودن و منو نگاه میکردم+چیه؟ آرزو-چه خوشگل شدی سپی! گندم-دافــی شدی برا خودت!میلاد عاشقت میشه خندیدم+بریم تا زودتر عاشقم شه !!
    • #پارت28 با وسواس خم شده بودمو با پونه کوهی ماست هایی که توی پیاله های کوچیک ریخته بودم رو تزیین  می کردم. باصدای زنگ آیفن میلاد به طرف در رفت تادررو بازکنه فریده درحالی که خرس کوچیکشو روی مبل میزاشت به طرف در دوید تا به مامان اینا خوش آمد بگه فریده یک دختره 6ساله بود،موهای طلایی داشت و رنگ چشم هاش مشکی بود،لبخنده گشادی هم بخاطره اومدن شهنور روی لب های غنچه ایش نشسته  بود.بابا یالله گویان وارد خونه شد و با جدیت مشغول سلام واحوال پرسی با میلاد اینابود.زن عمو‌از اشپزخونه بیرون رفت اما من بی خیال مشغول ادامه ی کارم بودم‌که صدای عمو‌هم از بیرون به گوشم رسید با عجله دستامو شستم تا برم  پیششون،چه جالب مامان اینا هم زمان با عمو رسیدن! درحالی که لبخندروی صورتم بود به سمته عمو‌رفتم وگفتم: *سلام عموجونم -سلام دختره گلم،خوبی عمو؟ *مرسی عموجون گونه ی عمو رو بوسیدمو‌گفتم  *وای نمیدونین چقدر دلم براتون تنگ شده بود -پدرسوخته توکه منو چند روز پیش دیدی *خب چی کار کنم دوستتون دارم دیگه  عمو‌پدرانه پیشونیم رو‌بوسیدو گفت: -منم دوستت دارم دختره گلم به سمته بابا که جدی مشغول نگاه کردن به ما بود برگشتم  *سلام بابا خسته نباشید بابا زیره لبی جواب داد: -سلام بابا مونده نباشی به سمت مامان رفتمو محکم‌گونشو بوسیدم  *سلام لیدی -ای چرب زبون زن عمو:آشوب میتونی چایی بیاره؟ *اره حتما دوباره به سمت آشپزخونه برگشتم لیوان های کریستال رو توی سینی چیدم و چایی ریختم،به محض ریختن چایی،عطر خوب دارچین به مشامم خورد با لذت نفس عمیق کشیدم و با خودم گفتم: *اوم،عجب عطری داره فکر کنم از ظهره چایی نخوردم به سختی سینی چای رو برداشتم اومدم از آشپزخونه خارج بشم که میلا با اخم روبه روم وایساد -کجا به سلامتی میخواید تشریف ببرید؟ *اگه بری کنار میخوام برم توی پذیرایی با صدایی جدی در حالی که لحنش عصبی شده بود گفت: -اونجارو نمیگم،عمو اینا یه چیزایی درباره قشم و اینا میگن داستان چیه؟ *صداتو بیار پایین کم تر با اون صدای خروسیت کناره گوشه من ورورکن میلاد وارد 19سال میشد و صداش دورگه شده بود و من به این موضوع اشاره کردم  -اصلا میشناسیشون کی هستن که میخوای هلکو هلک پاشی باهاشون بری قشم؟ به چشمای زیادی سرخش خیره شدم توی صورتش خم شدم و با خشم توپیدم *هرکی هستن فوضولیش به تو نیومده حالا بکش کنار چایی یخ کرد -من نمیزارم بری...تو مثل خواهره منی،یعنی من انقدر بی غیرتم بزارم بری بین یک مشت غریبه؟  چشمامو محکم رو هم فشاردادم اما بعد خیلی ناگهانی با صورتی خونسردگفتم: *سرت تو کاره خودت باشه توی چشم هاش خیره شدم و ادامه دادم: آسه برو آسه بیا چون ممکنه گربه شاخت بزنه بعداز زدن این حرف از کنارش رد شدم  چایی روتعارف‌‌ کردم و دراخر یک دونه برای خودم برداشتم و روی مبل نشستم پای راستم رو روی پای چپم گذاشتم آروم آروم مشغول خوردن چاییم شدم
    • محبوبم ، امشب ماهتاب گرفته و محزون است . به مانند قلب من که هم اکنون بی قرار و دلزده شده است . نمی دانم چه دردیست در این کنج وارون دل، که با رجعت به آن تمامی جان و تن مصون می شود از آسودگی و یک خیال و وهم بی دغدغه . خداوندگارم! می هراسم؛ از این رو که نکند این دلک دیوانه رو و توی من ، خو گیرد به جملگی ناآرامی ها و نارضایتی ها . به ماهتابت خیره می شوم که چگونه در میان مه خاکستری شب ، نور دل را می افروزاند و امید خورشید صبحگاه را می دهد . مجنون و سرگشته ام، هرچند که ناشکری بر لب نمیاورم و سپاسگزارم از این همه رحمتت و خودت هم در پیشگاهت خوب میدانی تا چه مقدار سر تعظیم در برابر رحمانیتت فرود آورده ام. با خود می اندیشم و می اندیشم و در عجب و شگفت ، تنها جواب اذهان مشوش وارانه ی من ، سکوتی ممتد میشود که گاهی صدایش منطقم را می آزارد . ماهتاب را باز می نگرم ، تنها خودت عالمی به انکه چند تن دیگر همانند من چشم دوخته اند به آیت با حکمتت و راز دل هایشان را با تو ورد گویان زمزمه می کنند. نگارا ! حقا همدلی بس ناب هستی که این چنین با مختصر هم صحبتی با تو ، غصه و آز رخت بربسته و از دل برون رفته است . دوستت دارم ای امید نومیدی های من !
    • خسته نباشی آیدا خخخ به نظرم بعضی دلنوشته ها حرف دل خلاقن و گاها از قوانین قلم و نحوه نوشتن کمی منحرف هستن بعضی از نوشته ها هم حرف ذهن خلاقن و بلعکس تماما ادبی و پر معنی هستن . هر کدوم این دسته ها در جایگاه خودشون مخاطب دارن و ارزشمندن . دسته اول صداقت و سادگی کلام و دسته دوم ارزش ها و معیار های ادبی ای که در اون همیشه برقراره . ولی مشکل اینجاست که باید هر کدومشون در دسته و زیرشاخه خودشون برقرار باشن تا مخاطب مسیرش رو بدونه . خلاصه کلام اینکه .. دسته بندیشون کن بی زحمت خخخ
    • شخصیت های رمان کیش و مات آیه:شخصیت اصلی   هامون:شخصیت اصلی آرمان: هانا: نیما: شادی:
    • ‌پارت هشتم هنگ کرده بودم، نمیدانستم باید چه واکنشی نشان بدهم. پسر ها از جایشان بلند شده بودند و قصد رفتن را داشتند.  مغزم فرمان میداد: نه،نه! باید جلویش را میگرفتم؛نباید حالا که پیدایش کرده ام بگذارم از دستم بپرد. هرچه میخواهد بشود،بشود. شروع به دویدن میکنم و وقتی به آن ها میرسم روبین را از پشت در آغوش میگیرم که باعث تعجبش میشود و بقیه نگاهشان به ما دوخته میشود. عرق سردی نشسته بود روی پیشانی ام،دستانم ميلرزيدن و قلبم جوري ميتپيد كه انگار پنج كيلومتر را با سرعت دويده باشم. با بغضي كه صدايم را دورگه ميكند لب ميزنم: اين تويي؟ تو واقعا برادر مني؟ و من روبين را نمي بينم اما انگار قطره اي اشك بر روي دستانم ميريزد. رهايش ميكنم و بر روي زمين مينشينم و با دستانم صورتم را مي پوشانم و ميگذارم اشك هايم سرازير شوند. صدايش را مينشونم كه با نگراني ميگريد: راشل!؟  
    • (پست بیست و ششم) _ولم کن کوروش! صدایش بلند بود و کوروش سعی داشت نگه اش دارد تا نزدیک درب اتاق نشود:خواهش می کنم البرز!...تو که نمی خوای الان تو این وضعیت تو رو ببینه. از حصار کوروش خارج شد و موهایش را چنگ زد،آنقدر سخت که هست که ریشه‌های موهایش هر آن از جا در می آید. روی صندلی نشست و به اتاق اشاره کرد:من نمی خوام الان منو ببینه اما نمیخوام این طور درد بکشه. کنارش نشست :آروم باش... تو خودت پزشکی...باید خودت رو کنترل کنی. —Doktora ne oldu? (اتفاقی افتاده دکتر؟) به دو پرستار متعجب نگاه کرد و دستش را بلند کرد: Hayır, öyle diyorsun. (نه ، شما بفرمایید.) به سمت خروجی بیمارستان، پا تند کرد. کوروش نگاهش کرد و آرام بلند شد، پشت‌شیشه اتاقی ایستاد  که خواهرش، روزهایی از زندگی اش را در آن می گذراند. چشم هایی بسته اش را دید و قطره اشکی که بر روی لبانش چکید. دکتر کلانی چشم برهم گذشت و این اطمینان را داد، که خوب است! روحیه بسیار سخت اش نشان می داد، در چه حالیست. اما از درون طوفانی بود...خواهرک جوانش میانه چهاردیواری آن اتاق درد می کشید و او هیچ کاری نمی توانست بکند. سردرد امانش را بریده بود، به اتاقش رفت. اتاقی با دیوارهای طوسی و میز ساده و تختی سفید ،گوشه اتاق و دربی که نشان دهنده سرویس بهداشتی را می داد. گوشی پزشکی اش را از روی روپوشش برداشت و بر روی میز قرار داد و آرام سرش را بر روی میز گذاشت. خسته بود حس می کرد شانه هایش از خستگی بسیار، در حال افتادن است. به یک استراحت به یک خواب بی دغدغه نیاز داشت. آرام چشم هایش را بست ،اما طولی نکشید که درب به صدا آمد —Doktor, teşekkür ederim,  hadi... hasta kişiniz kötü. (دکتر لطف میکنین بیاین...مریضتون حالش بده.) پوفی کشید: Şimdi geliyorum.  ( الان میام.) گوشی اش را برداشت و با خود گفت”این هم از استراحت ما“،و از اتاق خارج شد. **** باد تندی پیچید ، بوی رطوبت دریا را استشمام کرد. دل برای موج های آرام دریا تنگ شده بود. به اطرافش نگاه کرد، محوطه سرسبز بیمارستان کمی روحیه خسته اش را تسکین داده بود. —یاسمن؟ کوروش کنارش ایستاده بود و به چهره خواهرش نگاه می کرد ، این آرامشی را که در طبیعت داشت را هیچ وقت درک نمی کرد ، آرام بود ، به هیچ فکر نمی کرد و این در کمال ناباوری ،خوشحالش می کرد. کنارش نشست دستش را در دست گرفت و آرام فشرده: خوبی؟ —اره خوبم...آرومم...دلم برای دریا تنگ شده. —مرحله اصلی گذروندی ، بقیه اش چیزی نیست ، به زودی به خونه بر می گردیم. کتابی را به سمتش گرفت: این کتاب و بخون ، مثل این که دوستش داری. کتاب را از دستش گرفت و دستی به جلدش کشید ، اسم کتاب و نویسنده را دید، لبخند پر رنگی زد: این و از کجا پیدا کردی؟ —پیدا کردم!...تو به اون جاش کار نداشته باش فقط بخونش. —هیچ وقت نشد تا آخرش بخونمش! —الان فرصت ها داری تا بخونی!..خب من برم بعدا میگم بیان ببرنت داخل ، داره هوا سرد میشه. دستش را گرفت: وقت داری صحبت کنیم ؟ به ساعتش نگاهی انداخت: اوممم...در حد ده دقیقه! صندلی چرخ دار را ،به سمت کوروش برگرداند تا بتواند در زاویه دید بهتری باشد. —از نازلی چه خبر؟ با تعجب به یاسمن نگاه کرد: نازلی؟؟ —هوم نازلی...انکار نکن که دل تنگش نیستی!...خودم دیروز دیدم به عکسش نگاه می کردی. اخم های درهم پیچیده کوروش ،نشان می داد حرف هایش درست است و او باز سعی در پنهانش می کرد: من باید برم...کار دارم! —کوروش؟؟؟ بلندی صدایش باعث توقف کوروش شد: چی می خوای بشنوی؟ —چرا نازلی مدتی به دیدنت نمیاد؟...چرا تو دیگه به دیدنش نمیری؟...چرا دیگه نیستش؟ —نازلی دیگه نمیاد و نه من دیگه به دیدنش میرم. —چرا؟...حاصل عشقتون این بود؟...حاصل این همه زیبایی که کنارم هم داشتید ، این بود؟ —عشقی دیگه نیست!...نازلی داره ازدواج می کنه! با حیرت نگاهش کرد ، اما فرصت نکرد هیچی حرفی را بزند؛ کوروش بلند شد و با شانه های خمیده به سمت ورودی بیمارستان رفت ؛ پشت پنچره ای کنار البرز ایستاد: حالش خوبه؟ —خوبه...اما دل تنگه! —خودت خوبی؟ آهی از درد کشید : خوبم!...به نظرم وقتشه! —اره وقتشه!...این انتظار بالاخره تموم میشه! ****
  • برترین مشارکت کنندگان

  • آخرین بروزرسانی های وضعیت

    • Fateme00  »  mah.kamel

      سلام خوش امدید به انجمن نودهشتیا
       
      لطفا تایپک راهنمایی انجمن بخونید تا با انجمن اشنا شوید
      https://forum.98iia.com/topic/1887-%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86/?tab=comments#comment-36037
       
       
        آموزش ساخت تاپیک تایپ رمان و صفحه نقد در انحمن سایت ۹۸iia کلیک کنید
      https://www.aparat.com/v/grvn8
      · 1 ارسال
    • Fateme00  »  zahra.apv

      سلام خوش امدید به انجمن نودهشتیا
       
      لطفا تایپک راهنمایی انجمن بخونید تا با انجمن اشنا شوید
      https://forum.98iia.com/topic/1887-%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86/?tab=comments#comment-36037
       
       
        آموزش ساخت تاپیک تایپ رمان و صفحه نقد در انحمن سایت ۹۸iia کلیک کنید
      https://www.aparat.com/v/grvn8
      · 0 ارسال
    • Fateme00  »  *negin*

      سلام خوش امدید به انجمن نودهشتیا
       
      لطفا تایپک راهنمایی انجمن بخونید تا با انجمن اشنا شوید
      https://forum.98iia.com/topic/1887-%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86/?tab=comments#comment-36037
       
       
        آموزش ساخت تاپیک تایپ رمان و صفحه نقد در انحمن سایت ۹۸iia کلیک کنید
      https://www.aparat.com/v/grvn8
      · 0 ارسال
    • Fateme00  »  Hawieh

      سلام خوش امدید به انجمن نودهشتیا
       
      لطفا تایپک راهنمایی انجمن بخونید تا با انجمن اشنا شوید
      https://forum.98iia.com/topic/1887-%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86/?tab=comments#comment-36037
       
       
        آموزش ساخت تاپیک تایپ رمان و صفحه نقد در انحمن سایت ۹۸iia کلیک کنید
      https://www.aparat.com/v/grvn8
      · 0 ارسال
    • Fateme00  »  Fateme.h

      سلام خوش امدید به انجمن نودهشتیا
       
      لطفا تایپک راهنمایی انجمن بخونید تا با انجمن اشنا شوید
      https://forum.98iia.com/topic/1887-%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86/?tab=comments#comment-36037
       
       
        آموزش ساخت تاپیک تایپ رمان و صفحه نقد در انحمن سایت ۹۸iia کلیک کنید
      https://www.aparat.com/v/grvn8
      · 0 ارسال
  • موضوع ها

×
×
  • جدید...