رفتن به مطلب
mench

ترجمه رمان پسران همسایه - جنیفر اکولز | The Boys Next Door - Jennifer Echols

پست های پیشنهاد شده


نام کتاب : پسران همسایه (تابستان بی پایان)
نویسنده : جنیفر اکولز
ژانر: عاشقانه، فانتزی



خلاصه : لوری تنها برای تابستان های دریاچه زندگی میکند. اون تمام فصل ها را با پسرهای خانواده وادر گذرانده، که در همسایگی لوری زندگی میکنند. همان زمانی که لوری تصمیم میگیرد تا به برادر بزرگتر، 'سین' ثابت کند که لوری را بیشتر از یک دوست ببیند، لوری به این پی میبرد که شاید دوستی اش با برادر کوچکتر 'آدام'، برایش مهم تر است.

 

لینک نقد:

نقد رمان تابستان بی پایان - جنیفر اکولز | Endless Summer - Jennifer Echols

 

ویرایش شده در توسط mench
  • پسندیدم 6
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فصل اول

 

سین به من لبخند زد، موهای قهوه ای روشنش در آفتاب به رنگ طلایی درخشان درومده بود. بلندتر از صدای موتور قایق و باد داد کشید" لوری، وقتی به اندازه کافی بزرگ شدیم، میخوام که دوس* دخ*ترم بشی." اون حتی اهمیتی نداد که بقیه پسرها ممکنه صداش رو بشنوند.

فریاد زدم "پایه ام!" من اگه هیچی نباشم، کمرو هستم. میتونم بهتون بگم اونها هرکاری از من میخواستند، من انجام میدادم. " کی ما به اندازه کافی بزرگ میشیم؟"

چشم های آبیش که از آسمون آبی پشت سرش روشن تر بود، تو صورت برنزه اش میدرخشید. با لبخند جواب منو داد. حداقل من تصور کردم که جواب من رو داد. لبهاش تکون خوردند.

"نشنیدم. چی گفتی؟" من خوب بلدم چطوری یه صحنه رمانتیک رو بهم بزنم.

اون دوباره تکرار کرد، اما باز من نتونستم بشنوم. اما صدای باد و موتور بلندتر نشده بود، شاید فقط داشت ادای صحبت کردن رو درمیاورد، نشون میداد داره چیزای شیرینی میگه که من نتونم بشنوم. پسرا همه شون اینطورین. اون فقط داشت تا الان من رو اذیت میکرد." احمق." توی تخت خواب خیس از عرقم نشستم و موهام رو که به صورت خیس عرقم چسبیده بود رو کنار زدم. وقتی که متوجه شدم احمق رو با صدای بلند گفتم به سمت عکس مادرم که کنار تختم بود گفتم" ببخشید مامان". اما شاید مادرم نتونست بخاطر آلارمم ک با صدای بلند اهنگ کریستینا اگولریا رو پخش میکرد بشنوه چی گفتم یا شایدم درکم میکرد. خب من همین تازه تو یه فاصله نزدیک از سین بودم؛ حتی اگه توی خوابم بوده باشه. عموما من خوابهایی که میبینم یادم نمیمونه. اما هروقت داداشم ، مکگیل کادی از دانشگاه میومد خونه، موقع صبحانه برای من و پدرم تعریف میکرد که شب قبل چه خوابی دیده. مثلا لیندزی لوهان وقتی که داداشم سعی داشت ازش عکس بگیره، لیندزی پای داداشم رو ب*و*س*یده(تخیلات محض). آماندا باینز لباس پلیسهای گشت زنی رو پوشیده و توی بزرگراه داداشم رو کشیده کنار و جریمه اش کرده! من حسودیم میشد. البته که من نمیخوام لیندزی لوهان پام رو بب*و*سه یا جریمه بشم. اما اگه قرار بود کل شب رو با پاتریک دمپسی بگذرونم و هیچی ازش یادم نیاد اونوقت داشتم یه قسمت بزرگی از زندگیم رو از دست میدادم. من یه بار توی گوگل راجع به 'خواب دیدن' جستجو کردم و خوندم یه سری آدم ها خوابهاشون رو نمیتونن به خاطر بیارن اگه هر روز سر ساعت مشخصی بیدار میشن و بدنشون میتونه دوره خواب رو تکمیل کنه.

پس چرا من این خواب یادم موند؟ امروز روز اول تعطیلات تابستونیه، بخاطر اینه. برای اینکه کارو تو مارینا شروع کنم، ساعت آلارمم رو 30 دقیقه جلوتر از ایام مدرسه کشیدم. ببینین، خوابم راجع به سین بود، که مثل همیشه داشت من رو اذیت میکرد. نههههههه! شاید این اتفاق بتونه توی رویام بیافته اما قرار نیست این اتفاق توی واقعیت بیافته، دوباره نه.

از امروز سین قرار برای من بشه. به عکس مادرم که کنار تختم بود علامت اکی فرستادم(یه علامت برای موج سواراست که اماده ان) قبل از اینکه از تخت بلند شم.

بابام و داداشم به چیزی شک نکردند، هو هو. اونها حتی متوجه نشدند که من چی پوشیدم. صحبت هامون موقع صبحونه همون صحبت هایی بود که تو صبح های تابستون از وقتی داداشم چهار و من پنج ساله بودم میکردیم.

بابا به داداشم:" امروز مراقب خواهرت باش."

داداشم بین گاز های تخم مرغش:" چشم، سردار."

بابا به من:" تو هم اطراف اون پسرای همسایه مراقب باش."

من(چشم هام رو تو کاسه میچرخونم.)

داداشم:" من یه خواب خیلی باحال راجع به آن هثاوی دیدم."

بعد از صبحانه، من و برادرم با گذشتن از حیاط خودمون و وادرها به سمت مجموعه سالن نمایش، انبار و لنگرگاهِ تفریگاه ساحلی خانواده ی وادرها هجوم بردیم. هوای صبح انبوه از گرما، رطوبت و بوی چمن تازه زده شده بود که قرار بود کل تابستون توی آلاباما بمونه.من مشکلی باهاش نداشتم. من از گرما خوشم میومد. و من از تصور یه تابستون دیگه همراه سین توی دمپایی های خودم لرزیدم. داشتم به منصرف شدن فکر میکردم.

 

----------

خب اینم از قسمت اول ترجمه کتاب، لطفا لطفا لایک کنین تا من انگیزه بگیرم بدونم کسی علاقه مند به خوندن این کتابه، قلب زیاد

  • پسندیدم 9

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ببینین کی داره همینطوری پست میذاره :( الان باید تیر بزنین تو زانوهام تا وایسم.

----------

توی سال های گذشته، هر کدوم از سه تا پسرای وادر، حتی سین، ممکن بود هر موقعی به خونه ما سر بزنن تا با داداشم بازی کامپیوتری کنن یا فوتبال بازی کنن. اونا اگه دلشون به حال من می سوخت ممکن بود به من هم اجازه بدن تا باهاشون بازی کنم، یا اگه مادرشون نصیحتشون میکرد اینکارو بکنن. برادر من ممکن بود هروقت به خونشون سر بزنه. اما من نمیتونستم به خونشون برم. اگه من وارد خونه شون میشدم، اونا دست از انجام هرکاری که مشغولش بودند میکشیدند، به من نگاه میکردند و با خودشون فکر میکردن که من اونجا چی میخواستم. اونها رفیقای برادرم بودند، نه من.

خب، آدام رفیق من به حساب میومد. احتمالا اون بیشتر رفیق من بود تا رفیق برادرم. با اینکه من و آدام همسن بودیم، اما من هیچ کلاس مشترکی با آدام نداشتم، پس ممکنه با خودتون فکر کنید اون هر از گاهی 100 متر فاصله تا خونه من رو طی میکرد تا یه سری به من زده باشه. اما اون اینکارو نکرد. و اگه من میرفتم بهش سر بزنم، کاملا واضح بود که من تمام مدت از گوشه چشمم دنبال سین میگشتم.

توی 9 ماه گذشته، وقتی برادرم به دانشگاه رفته بود، اخرین اتصال من به سین قطع شد. اون دوسال از من بزرگتر بود درنتیجه من هیچ کلاسی باهاش نداشتم. کلاسامون هم حتی تو یه قسمت از ساختمون مدرسه هم برگزار نمیشد. من یه بار اون رو تو بازی فوتبال دیدم و یه بار دیگه مقابل سینما وقتی بعد از مسابقه تنیس با تامی برای چند دقیقه ای با ماشین گشت میزدیم. اما من هیچوقت برای سلام جلو نرفتم. اون همیشه درحال ل*ا*س زدن با هولی چامبس یا بیژ دوپره یا هر دختر فریبنده ی دیگه ای که اون لحظه باهاش بودند، بود. من زیادی براش جوون بودم و اون هیچوقت حتی به اغوا کردن من هم فکر نکرد. تو موقعیت های فوق نادر وقتی که اون برای انداختن زباله بیرون میومد و من برای سر زدن به صندوق پستی میومدم، به من لبخند های همیشگیش رو میزد، بغلم میکرد و طوری با من برخورد میکرد که ما دوست های صمیمی همیشگی ایم ... تنها برای مدت 30 ثانیه.

زمستون امسال طولانی گذشت. و خب دوباره ما برگشتیم به تابستون. خانواده وادر همیشه از روز یادبود تا روز کارگر به نیروی کمکی اضافی، تو تفریحگاه ساحلی، نیازمند بودند. درست مثل پارسال، من اونجا مشغول به کار بودم--و دنبال یه فرصت، برای اینکه سین رو جذب خودم کنم. من سرعت حرکتم رو وقتی از بین درختهای کاج رد میشدم افزایش دادم و خودم رو مقابل مسیر حرکت همیشگی برادرم دیدم. این کاملا غیرمنصفانه بود چون من داشتم کوله ام رو حمل میکردم و اون کفش ورزشی پاش بود، اما من خیلی زودتر از اون به انبار میرسیدم و ازش میبردم.

پسرهای خانواده وادر زودتر از ما به اونجا رسیده بودند و کارهای خوب رو صاحب شدند، درنتیجه من شانسی نداشتم که کنار سین کار کنم. کمرون داشت به کارمندهای تمام وقت کمک میکرد تا قایق ها رو از انبار دربیارن. اون خواسته بود که با برادرم کار کنه تا بتونن راجع به زندگی همدیگه تو دوتا دانشگاه مختلف باخبر شن. سین و آدام خیلی وقت بود که رفته بودند تا قایق ها رو به مشتری ها، در قسمت های مختلف دریاچه، برای تعطیلات روز یادبود برسونن. سین این اطراف نبود تا لباس من رو ببینه. من برای ادامه دادن توی حالت 'خود جدیدم'  انقد بیچاره بودم، که حتی با دوباره نگاه کردن کمرون یا آدام به خودم راضی میشدم.

اما کل چیزی که گیرم اومد خانوم وادر بود، که اگه بخوایم بهش فکر کنیم، اون آدم خوبی بود تا لباساتو براش به نمایش بذاری. تا جایی که من میتونم بگم خانوم وادر خوشتیپ بود. موهای بلوند مش کردش تا روی شونه اش بود. ظاهر خانوم وادر طوری بود که آدم میخواد مادرش باشه تا توی جمع خجالت زده اش نکنه. من اون رو توی دفتر کار پیدا کردم و با یه جهش روی صندلی کنارش نشستم. از روی شونه اش به چیزی که داشت تایپ میکرد نگاه کردم و پرسیدم " متوجه تغییری شدی؟" اون قسمتی از موهاش رو پشت گوشش فرستاد و دقیق به صفحه کامپیوتر نگاه کرد و گفت،"دارم از فونت اشتباه استفاده میکنم؟"

"راجع به برآمدگی هام تغییری حس کردی؟"

این حرفم توجه اش رو جلب کرد. اون توی صندلیش به سمت من چرخید و به دقت به قفسه سینه ام نگاه کرد."س*ینه هات رو عوض کردی؟"

"من دارم به نمایششون میذارم." با افتخار گفتم، دستام رو جلوشون حرکت دادم طوری که دارم تبلیغات تلویزیونی اجرا میکنم. تمام این میتونه متعلق به شما باشه! یا، چه بهتر، پسرت!

لباس هایی که تابستون ها موقع کار میپوشیدم عموما لباس های کوچیک شده آدام بودن که طی سالیان آدام بهم داده بود: شلوار جین که من اونهارو اندازه قد شلوارک کوتاه میکردم و با استفاده از کمربند شلوارک دور کمرم می ایستاد، و تیشرت هایی که مال تیم فوتبالشون بود. زیر اون برای موج سواری بعدازظهر، یه مایو یه تیکه میپوشیدم که تمام قفسه سینه تا گردنم رو میپوشوند. اوایل سن بلوغم من هیچ برجستگی ای نداشتم و بابتش خیلی حساس بودم. یادته توی راهنمایی سر کلاس جبر، عدد 55378008 رو توی ماشین حساب تایپ میکردند، ماشین حساب رو سروته میکردند و دست به دست میکردند تا به کسی که هیچ برجستگی ای نداشت برسه؟ من اون دختر بودم که ماشین حساب میرسید به دستش، کصافطا! من دوبار میمردم اگه پسری این موضوع رو به من اشاره میکرد.

ویرایش شده در توسط mench
  • پسندیدم 9

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خب آخرین قسمتم میذارم تا فصل یک تموم شه. امیدوارم ازین داستان خوشتون بیاد.

-----

سال گذشته، تصور میکردم که برجستگی هام به اندازه خوبی پیشرفت کرده. و من هم از مایو یک تیکه به تانکینی ( همون مایو یک تیکه است فقط روی قفسه سینه اش اونقد پوشیده نیست) مایوم رو تغییر دادم. اما من اصلا آمادگی این رو نداشتم که لباس بازتری بپوشم. نمیخواستم که پسرها با من مثل یک دختر برخورد کنند.

اما الان میخواستم. برای همین امروز یه بیکی*نی کوچولو بامزه پوشیده بودم. روی بی*کینی هم همچنان شلوار کوتاه شده آدام رو پوشیده بودم که به صورت خارق العاده ای تو تنم جذاب شده بود و روی کمرم بخوبی وایساده بود. تیشرت فوتبال رو هم با یه تاپ صورتی عوض کردم که تا بالای نافم وایمیستاد و به خوبی اندازه ام بود. امیدوار بودم سین از تغییراتم خوشش بیاد.

خانوم وادر بهت زده به قفسه سینه ام خیره شد. درآخر گفت،"اوه، متوجه شدم. تو داری سعی میکنی جذاب بنظر برسی."

"با تشکر از شما!" ماموریت به اتمام رسید.

"یه نصیحت از من به تو. پاهاتو ببند."

روی صندلی پاهام رو بهم کوبیدم. مردم عموما منو بخاطر نشستنم مثل پسرها سرزنش میکردند. بعدش از روی صندلی بلند شدم و با قهر و قدم های محکم به سمت در رفتم."میخواین من کدوم بخش کار کنم؟"

اون از قبل حواسش رو به کامپیوتر داده بود."بخش گاز برای توئه."

اوه، خوبه. از در دفتر زدم بیرون و به سمت جلوی لنگرگاه، قسمت پمپ گاز رفتم. این به این معنا بود که تو یه نقطه ای از روز، یکی از پسرا به دفتر تفریگاه ساحلی سر میزد و میپرسید،"کی گاز داره؟" و یکی دیگه از پسرا جواب میده،"لوری گاز داره." اگه من شانس باهام همراه بود، سین کسی بود که این شوخی رو میکرد.

در دفتر پشت سرم با جیر جیر باز شد."لوری،" خانوم وادر صدام زد،"میخوای با هم صحبت کنیم؟" نهههههههه. اصلا. من فقط به دفترش رفته بودم تا سر صحبت رو باز کنم. خانوم وادر سه تا پسر داشت. اون یقینا نمیدونست چطوری با یه دختر صحبت کنه. وقتی من چهار سالم بود، مادرم تو یه تصادف با قایق دیگه که توی دریاچه رخ داد، فوت کرد. منم نمیدونم که چطوری با یه خانوم صحبت کنم. هر صحبتی که بین من و خانوم وادر شکل بگیره از همون اول سرنوشت تلخی براش رقم خورده.

"نه،چطور؟" بدون اینکه برگردم پرسیدم. داشتم به سمت پایین پله های چوبی هجوم میبردم، اما الان با سر پایین، هرقدم رو با دقت میذاشتم، انگار برای اینکه نیافتم نیاز داشتم تا هر پله رو بدقت بررسی کنم.

"دور و بر پسرا مراقب باش،" بهم هشدار داد.

دستم رو بالا آوردم و انگشتام رو براش تکون دادم، بای بای، و اینظوری مرخصش کردم. اون پسرا بی خطر بودند. اونا بهتر بود دور و بر من مراقب خودشون باشن.

حالا جدا از این توهم که پسرا سر مشکلات گوارشی من ممکن بود شوخی کنند، من دوست داشتم که پمپ گاز با من بود. من میتونستم لب لنگرگاه بشینم درحالی که پاهام توی آب بود و شاه ماهی ها و ماهیخوارها که روی سطح شناور بودند رو نگاه کنم. بعدتر میتونستم دور و بر لنگرگاه تا کمی دورتر شنا کنم. نه الان، تا قبل از اینکه سین من رو برای اولین بار توی تعطیلات تابستونی ببینه. رفتن توی دریاچه و درومدن و بعد باد قایق، موهام رو فاجعه میکردن. اون قابل توجیه بود. اما من میخواستم که وقتی اولین بار منو میبینه موهای تمیز، خشک و مرتب داشته باشم، و امیدوار باشم که اون خاطره رو همراه خودش زنده نگه داره. حالا شاید بعد اینکه من رو دید برای شنا میرفتم، حین اینکه منتظر بودم تا مردم برای گاز زدن به قایق هاشون به اینجا بیان.

این پولدارها، هرچی پولدارتر بودن، کمتر پیش میومد که از بریمینگهام به ویلاهای میلیون دلاریشون نزدیک دریاچه بیان، و به همین ترتیب، وقتی نوبت به لنگر گرفتن و باز کردن دریچه گاز قایقشون میرسید احتمال نادونیشون خیلی بیشتر میشد. اگه من میتونستم این نادونیشون رو جلوی خانوادشون که سوار قایق بودند با خنده ریز و گفتن،"اوه آقا، من واقعا متاسفم، من موظفم بهتون کمک کنم!" و با کمک کردن بهشون، بپوشونم. اون وقت اونها ورای باور بهم انعام میدادند.

داشتم یه 20دلاری رو توی جیب عقبم میچپوندم که سین و آدام سوار بر قایقی که با 'تفریحگاه ساحلی وادر' تزیین شده بود، به سرعت نزدیک میشدند. آهنگ نیکلبک از ضبط های قایق شنیده میشد. اونها سر دور و در بهترین نقطه ی ممکن، به سرعت پیچیدند. موج یک متری این کارشون، لنگرگاه شناور رو به شدت تکون داد که میتونست من رو هم داخل آب پرت کنه، البته اگه نرده رو نگرفته بودم. سپس دماغه ی قایق کنار لبه ی لنگرگاه وایستاد. لابد آدام درحال رانندگی قایق بود. یقینا بعدش سین تا انبار رانندگی میکرد، نزدیک تر به جایی که باید قایق بعدی رو میگرفتن تا تحویل مشتری بدن.

درواقع، همونطور که سین طناب قایق رو برای من پرت کرد تا به زمین گره بزنم و آدام موتور رو خاموش کرد، میتونستم صدای جر و بحثشون رو سر این موضوع بشنوم. سین و آدام تقریبا 24ساعت شبانه روز با هم جر و بحث میکردند. من بهش عادت کرده بودم. اما دوست داشتم غر زدن های سین رو راجع به اینکه مجبور بودن 50 متر اضافی رو طی کنن تنها بخاطر اینکه آدام بتونه بهم سلام کنه رو نشنوم.

سین از روی قایق بیرون پرید. وزنش باعث لرزیدن لنگر شناور شد درحالی که اون داشت طناب رو به دماغه قایق میبست. سین هیکلی بود، تقریبا 190 قدش بود، با پوست شدیدا برنزه، که نتیجه ی کار کردن بی وقفه اش تمام طول فصل بهار توی تفریگاه ساحلی بود، و بدن سفت ماهیچه ای که بخاطر مسابقاتش با آدام در پنج سال اخیر توی گاراژشون بوده که کی میتونه وزن بیشتری رو بزنه(سین و آدام همچین رابطه ای داشتند!). بعد اون صاف ایستاد و لبخند زیباش رو به من زد، و من بخاطر همه چیز بخشیدمش.

ویرایش شده در توسط mench
  • پسندیدم 8
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خب من این پارت کوتاه رو تقدیم میکنم به @mehrane عزیز که اومد کلی بهم انگیزه داد. ❤️

کوتاهه دیگه ببخشید ❤️

-------

فصل دوم

 

"هی پسر،" سین به من گفت. منظره ی نزدیکی از رنگ آبی عجیب چشم هاش و پوست طلاییش داشتم. دست هاش رو دورم انداخت و بیشتر به من نزدیک شد و منم برای اینکه پخش زمین نشم دستام رو دورش حلقه کردم.

سین رو به من گفت "اوه،شرمندم!" و من رو از زیر خودش بیرون کشید و دوباره رو پاهام قرار داد. " من حتی ندیدمت اینجایی!"

تونستم با صدای ساختگی رسمی بگم ،"مشکلی نیست." دستای گرمش همچنان دورم بودند. این اولین بار بود که یه پسر شکم من رو لمس میکرد. 

پوست ذوق مرگم پیغام های شوک زده ای رو برای مغزم فرستاد، تو مایه های 'اون داره لمسم میکنه!! متوجه ای؟ اون داره لمسم میکنه! اییییییحححح!' خب مغزم بالاخره متوجه شد، بسیار خب، و تمام بدنم رو  تو حالت فوق هوشیار قرار داد. ضربان قلبم دردناک شده بود، درست مثل رویام.

اما همین که تو چشماش نگاه کردم، دیدم که خیلی وقت بود نگاهش رو از من گرفته بود و به پله های دفتر نگاه میکرد. اگه نمیدونستم فکر میکردم که اون سعی داره مخم رو بزنه اما من میدونستم، اون با همه دخترا اینطوری برخورد میکرد.

اون از چنگ من خارج شد. حتی ممکنه برای اینکه از چنگ دوستانه من خارج شه مجبور شده باشه یکی از دستای من رو به شدت تکون بده. " دیرتر میبینمت، جونیور." درحالی که به سمت پله های مارینا میرفت از روی شونه به من گفت.

وقتی ما کوچکتر بودیم، اون شروع کرد داداشم رو مکگیل کادی صدا زدن چون فکر میکرد فامیلی ما خیلی کلمه شورشی ایه. این قضیه توجه بقیه پسرهای وادر رو هم جلب کرد و کمرون راجع بهش به همه توی مدرسه گفت. من نمیدونم کسی هست که توی شهر داداشم رو به اسم بیل بشناسه یا نه. خداروشکر، همه تو شهر من رو به عنوان لوری میشناختند. اسم هایی که سین برای من درست کرد برای اسم مستعار زیادی طولانی بودند مثل: مکگیل کادی جونیور، مکگیل کادی جوونتره، مکگیل کادی پارت دیوکس(شخصیت یک فیلم)،  مکگیل کادی برمیگرده، برگشت ضربتی مکگیل کادی، رفیق مکگیل کادی.

میبینین من با چی روبرو ام؟ واضحا اون همچنان من رو به عنوان خواهر کوچولوی برادرم میبینه. آه کشیدم،درحالی که به بالا رفتن از پله هاش نگاه میکردم، ماهیچه هاش زیر پوست برنزه پاهاش حرکت میکردند. اون نسبت به تاپ صورتی جذاب من معصون بود.اما من یه حقه دیگه تو آستینام داشتم، یا اینکه چیزی نداشته باشم. امروز بعدازظهر، وقتی میرفتیم برای موج سواری، من مرحله دوم رو شروع میکردم: بیکی*نی.

----------

راستی نظرتون راجع به سین چیههههه؟؟؟

ویرایش شده در توسط mench
  • پسندیدم 8

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ببینین کی یه ساعت بیکار بود تا اماده شه تاکسی بیاد دنبالش بره تهران ولی نشست ترجمه کرد؟

یکم لایک کنین من خستگیم دربره، به دوستاتونم معرفیش کنین تا من ذوق مرگ شم! این پارتم تقدیم به خودم😝

----------

لنگرگاه دوباره بالا پایین شد وقتی آدام از قایق به روی لنگرگاه پرید. به سمتش برگشتم تا باهاش سلام کنم. ما دست دادن مخصوصمون رو انجام دادیم، که سالیان سال بود داشتیم حرکات جدیدی رو بهش اضافه میکردیم: دست دادن ساده (کلاس اول)، به حالت مچ انداختن دست همو میگرفتیم(کلاس دوم)، با یه چرخش(کلاس چهارم)، بزن قدش(کلاس پنجم)، بزن قدش دست یکی بالا دست یکی پایین(کلاس هفتم)، قسم خوردن (کلاس هشتم)، زدن آرنج بهم(کلاس نهم).

توی راهرو مدرسه یا کنار زمین فوتبال، موقع بازی آدام، وقتی همدیگه رو میدیدیم، دست دادن مخصوصمون رو انجام میدادیم.

همه ی دخترای تیم تنیس موقع مسابقات فوتبال برای پسرا آب و بانداژ میاوردن. این بی انصافی بود. پسرای تیم فوتبال هیچوقت برای تورنمت های ما آب و بانداژ نمیاوردن. البته من هیچوقت شکایتی نکردم، چون میتونستم کنار زمین مسابقه وایستم جایی که اتفاقای بازی رخ میداد، چیزی که من واقعا میخواستم ببینم. وقتی آدام لباسای فوتبال آمریکاییش تنش بود انجام دادن دست دادن مخصوص بطور شگفت انگیزی سخت میشد. ولی ما از پسش بر می اومدیم.

اما آدام حدودا از ماه پیش با ریچل دوست شد. از اون موقع من شایعه ای  شنیدم که میگفت ریچل دوست نداره آدام با اون 'دختره ی خراب همسایه' دست بده. و من سعی کردم جوّ رو آروم کنم. خب اگه منم با یکی دوست بودم، هیچوقت نمیخواستم که اون با هیچ کس دیگه ای جز من دست دادن مخصوص داشته باشه، مخصوصا اگه تیپ و ظاهر آدام رو داشت.

چون آدام و سین واقعا شبیه هم بودند. تو روز روشن و از نزدیک، اون دوتا رو با هم اشتباه نمیگیری، مخصوصا الان که بزرگ شده بودند. خصوصیات صورتشون با هم متفاوت بود. اما تو شب و با فاصله، هیچ جوره نمیشد اونا رو از هم تشخیص داد.

موهای آدام از سین بلندتر بود و همیشه توی چشمهاش ریخته بودند، اما تو شرایط الان که هردوتاشون باد قایق موهاشون رو بهم ریخته بود هیچ نظری درمورد این قضیه نمیشد داد. اگه احیانا پیش میومد که از پنجره اتاقت اونها رو نگاه کنی که گوشه حیاط جایی که مادرشون از توی خونه نتونه ببینتشون دارن میزنن همو له و لورده میکنن - نه که من یه وقت از پنجره دعواشونو دید بزنم- از اونجایی میتونستی اونها رو از هم تشخیص بدی که سین یه ذره بلندتر و پرتر بود، که اونم بخاطر این بود که 2 سال بزرگتر بود. همینطورم اونها متفاوت با هم راه میرفتن: سین به نرمی حرکت میکرد، درحالی که آدام مثل توپی بود که از دستت دررفته، میپرید و تو بدنبالش مجبور بودی وارد خیابون بشی.

اما اون چیزی که من با دیدنش درجا اونها رو از هم تشخیص میدام، چیزی نبود جز گردنبند چرم آدام با آویز جمجمه و استخوانهای ضربدری زیرش. من وقتی 12 سالم بود این گردنبند رو از یه دستگاه آدامس فروشی خریدم. توی یکی از صدها تلاش شکست خورده ام برای دخترونه شدنم توی این سالها، یکی از آویز های جمجه-استخوانهای ضربدری مایلی سایرس رو امتحان کردم. و آخرین چیزی که میخواستم اون موقع یه آویز جمجه و استخوان بود. من اون رو به آدام دادم چون برای اون ساخته شده بود.

ناگهان متوجه شدم که روی چوب داغ لنگرگاه وایستادم، همچنان آرنجهام رو کنار آرنجهای آدام نگه داشتم و به آویز جمجه-استخوان خیره شدم. وقتی به چشمهای آبی آدام نگاه کردم، دیدم که اون هم به گردنم خیره شده، نه، یکم پایینتر.

پرسیدم"به چی خیره شدی؟"

گلوشو صاف کرد"تاپ یا چی؟" این مهر تاییدش بود مثل وقتی که میگفت 'روز آخر مدرسه یا چی؟' یا 'چیرلیدرهای دالاس کَوبوی یا چی؟'
هوووووورااا! اون سین نبود، اما اونا از یه چیز ساخته شده بودند. این یه نشونه ی خوب بود.

برای اینکه اطلاعات بیشتری ازش بیرون بکشم تا مطمئن شم، پرسیدم"چیه راجع به تاپم؟"

"پوشیدیش." نگاهشو برد به سمت اونور دریاچه، نیمرخش رو بهم نشون داد. گونه ی برنزه اش سرخ شده بود. من پسر اشتباهی رو خجالت زده کرده بودم. لعنتی، باید برمیگشتم تیشرت های فوتبالم رو میپوشیدم.

اما اینم نه، نمیشد. من نمیتونستم نقشه ام رو ول کنم. من یه ماهی داشتم که باید صیدش میکردم.

---------

حالا نظرتون راجع به آدام چیه؟؟؟؟؟

بیاین تو نقد بگین :

نقد رمان تابستان بی پایان - جنیفر اکولز | Endless Summer - Jennifer Echols

 

ویرایش شده در توسط mench
  • پسندیدم 8

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تو تاکسی نتونستم بخوابم دو ساعتم زودتر رسیدم دانشگاه :( الانم سر کلاس عمومی نشستم دارم ترجمه رو تایپ میکنم. چشام باز نمیمونه :((

--------

به آدام گفتم"ببین"، انگار تا الان به اندازه کافی بهم نگاه نکرده. "سین آخر تابستون میره.آره، آره، تابستون بعدی برمیگرده، اما من میترسم وقتی اون دانشگاه و دخترای عضو کلاب خواهری رو تجربه کنه اونوقت من دیگه شانسی برای رقابت نداشته باشم. یا الانه یا هیچوقت. و وقتای ناچاری باید تاپهای اینطوریو رو کنی."

آدام دهنش رو باز کرد تا چیزی بگه. اما من با بالا بردن دستم ساکتش کردم.

ادای صدای کلفت پسرونه اش رو درآوردم و گفتم" من نمیدونم چرا میخوای مخ اون عوضیو بزنی."

اخیرا ما هروقت همدیگه رو میدیدیم سر این بحث داشتیم. تو صدای عادی خودم گفتم"من فقط میخوام، اوکی؟ بذار من اینکارو بکنم، و لطفا جلومو نگیر. از تور ماهیگیری من فاصله بگیر دلفین کوچولو."

پریدم هوا  و باسنم رو کوبیدم به پهلوش، یا حداقل سعی کردم، اما اون خیلی از من بلندتر بود. تقریبا موفق شدم یه جاهایی وسط پاش رو بزنم.

اون دستاش رو تو هم گره زد، از بالا به من خیره شد، و لبهاش رو بهم فشار داد. سعی داشت عبوس بنظر برسه. اما من میتونستم بگم تلاش میکرد تا نخنده،" منو اینجوری صدا نکن."

"چرا که نه؟"

"دلفین ها توی دریاچه زندگی نمیکنن،" با لحن اینکه اینا واضحیاته گفت، انگار این تنها دلیلشه. اما دلیل واقعی این بود که مرد-خردسال وجودش نمیخواست هیچ چیز 'کوچیکی' صداش بزنن. پسرا اینطوری بودن.

شونه هامو تکون دادم."باشه، خورشیدماهی کوچولو، ماهی خاردار کوچولو."

اون به سمت پله ها حرکت کرد.

"گروهبان کوچولو".

به سمتم برگشت، "چی میشه اگه سین واقعا بخواد باهات قرار بذاره؟"

من نمیخواستم که در این مورد اذیت شم. این موضوع ممکن بود اتفاق بیفته! گفتم: "تو یه طوری برخورد میکنی انگار کمتری..."

"اون مجبوره همه جا با سانروف باز رانندگی کنه تا اون سر بزرگش توی ماشین جا بشه. تو اونوقت میخوای کجا بشینی؟"

"توی بغلش؟"

قبل از اینکه از پله ها بدوئه بره بالا، حالتی از انزجار برای لحظه ای توی صورت آدام ظاهر شد. و با قدم گذاشتن روی هر پله ی رنگ و رو رفته صدای جیرجیرشون درمیومد. البته من بابت خودم و سین از جانب آدام نگران نبودم. من و آدام همیشه خیلی خوب باهم کنار میومدیم. وقتی پسرهای بزرگتر اذیتتمون میکردن، ما تا جایی که میتونستیم پشت هم وایمیستادیم. اینکه من و سین از یه دوست عادی بیشتر شیم بخاطر این آدام رو اذیت میکرد که اون بیش از اندازه از سین متنفر بود و خب این احساس بینشون دوطرفه بود.

چند لحظه بعد، درحالی که داشتم به کاپیتان بی نشان قایق آسمون کمک میکردم تا به حرکت دربیاد، از پشت سرم صدای پا رو روی پله ها شنیدم. آژیر هشدار برای سین! نزدیکی بیش از حد! اما نه! با دیدن آویز جمجمه-استخوان فهمیدم که آدام بود.

در همون حال، سین تو قایق قدرتمندی از کنار ما شلیک شد، برای تنوع بجای نیکلبک آهنگ کراسفید پخش میشد. و سین هم با عینک آفتابی باحالش پرزور بنظر میرسید، بدن برنزه اش زیر نورآفتاب میدرخشید. سین منتظر شد تا به مرز منطقه ایده آل برسه (احتمالا آقای وادر از داخل تفریگاه ساحلی داشت نگاهش میکرد تا مطمئن شه پسراش در بهترین منطقه دور میزنند)، دور زد تا قایق را بدست مشتری برسونه.

من کاملا آدام رو فراموش کرده بودم تا اینکه جایی نزدیک به دنده هام رو غلغلک داد. در واقع، اینقدر وحشت زده شدم که اگه آدام من رو نمیگرفت توی دریاچه افتاده بودم .

این دومین بار بود که یه پسر شکم من رو لمس میکرد و هربار که این اتفاق میافتاد، این قضیه برای من بی اهمیت تر میشد.

حرفم رو اشتباه نگیرین؛ توجهش و انگشتاش روی پوستم خیلی دوست داشتنی بود.

اما آدام تنها رفتار دوستانه داشت باهام، یه رابطه برادرانه. اون کاملا به ریچل وفادار بود، و اون میدونست که من کاملا به سین وفادارم. مثل این بود که دلت دونات بخواد و بهت سیب زمینی سرخ کرده بدن. اونوقت تو میمونی و یه مزه عجیب توی دهنت، و تو بعدش دوباره همچنان دلت اون دونات رو میخواد.

هممممم، دونات.

--------

خب اون لایکاتون کو؟ 😭

بیاین تو صفحه نقد یه چی بگین😢 اینجور خودم برا دیوار پست نفرستم😣😭

ویرایش شده در توسط mench
  • پسندیدم 7
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

میخواستم قبل 12 پست بذارم، اما دوستم اومد خونه ام شرمنده!

----------------

 

برای بقیه صبح، گاز قایق ها رو زدم و آفتاب گرفتم. موقع ناهار، به دفتر کار تفریگاه ساحلی رفتم و ساندویچ سالاد مرغی که خانوم وادر برام درست کرده بود رو خوردم و درهمون حین برنامه ی ‘چی نپوشیم’ رو دیدم. این برنامه ای بود که چندوقت اخیر به همون سختی ای که برای امتحان پایانترم جبر میخوندم، برای یاد گرفتن از این برنامه تلاش کردم. من خییییییییییلییییییی آهسته غذامو میخوردم، یه گاز خیلی ریز از نون و ذره کوچیکی از سالاد با فاصله های زمانی زیاد، که شاید شروع زمان ناهار سین و پایان زمان ناهار من همزمان بشه.

بعد از اینکه خانوم وادر برای چهاردهمین بار به سمت من نگاه انداخت، منظورش رو فهمیدم و به سمت پمپ گاز روانه شدم. یقینا از شانس من، این اتفاق باید همزمان میشد با برگشت سین و آدام، که با غرش قایق به سمت تفریحگاه ساحلی برمیگشتند.

من تسلیم شدم. حالا که سین من رو خشک دیده، دیگه برای شنا کردن شرایط بی خطره. بی خطر بودن، یک شرایط نسبیه. من از روی تجربه میدونستم که برای اولین بار توی تابستون، قبل از اینکه از روی لنگرگاه برای شنا بری، باید گوشه کنارهای لنگر رو برای وجود جلبک بررسی کنی. جلبک، دسته ای از مخلوقات سبز لزجه که روی سطح سخت در زیر آب رشد میکنه(به مرجان فکر کن، اما ژلاتینی-از تصورش لرزیدم). اونها نمیتونستن آسیبی بهت برسونن، اونها بخشی از اکوسیستم سالم آب تازه بودند، وجودشون نشون دهنده ی آب دست نخورده و آلوده نشده و ازین حرفا بود- اما این ها هیچکدوم باعث تسلی خاطرم نمیشدند وقتی که تصادفی لمسشون میکردم. با تخته اسکی ام یکم اطراف رو گشتم و هیچ اثری از جلبک پیدا نکردم. و بقیه ظهر، از توی آب، به سین نگاه کردم.

گاها از آب خارج میشدم؛ وقتی که سین با سرعت با قایقش رد میشد، منم مثل هال بری توی فیلم جیمز باند که از دریا درمیومد (که من همراه با پسرها بیش از صدبار دیده بودم. قسمت بی*کینی، هفتصد بار) از آب درمیومدم تا بترسونمش، با این تفاوت که بنظر میرسید من خنجرم رو گم کردم.

گاهی سین پای فرمون بود. گاهی آدام. من میتونستم تشخیص بدم که کدومشون درحال رانندگیه، حتی وقتی که فاصله اونقدر زیاد بود که نمیتونستم آویز جمجمه-استخوان رو ببینم. آدام اونی بود که برای من دست تکون میداد، و سین کسی بود که پشت عینک آفتابیش جذاب بنظر میرسید. شاید سین داشت من رو نگاه میکرد، اما من نمیتونستم با این ظاهر مرموزش چیزی بگم. این فقط نشون میداد که ظاهر زیبای تازه کشف شده ی من، روش تاثیری نداشته.

آره، به احتمال زیاد نداشته. این تئوری چندین مشکل داشت، چون حتی وقتی اونها رد میشدند، من نمیتونستم تو زمان مناسبی از آب خارج شم تا مرحله دوم رو شروع کنم. بعد، در صورتی که اونها برمیگشتند، من باید طوری ظاهر میشدم که برای خارج شدن از آب دلیل دیگه ای جز جذب کردن سین دارم.

اوه – پرت کردن مو به عقب- من به مجله های نوجوانان سر زده بودم، درست مثل یه دختر نرمال 16 ساله. من عکس هاش رو بررسی کرده بودم و اطلاعاتش رو با اطلاعاتی که چی نباید بپوشیم کنار هم قرار دادم، به اضافه ی یه سری صحنه های معمولی(امیدوارم).

حدود ساعت چهار من از پله ها بالا رفتم و انبار رو دور زدم. میدونستم پسرها به دنبال من تا پمپ گاز نمیرونن تا من رو از پیاده روی نجات بدن. اگه تصمیم گیری دست آدام بود، آدام شاید اینکارو میکرد، اما تصمیم گیری با آدام نبود.

همونطور که انتظار داشتم، آدام، سین، کمرون و برادرم، همه شورت های شناشون رو پوشیده بودند و به صف ایستاده بودن، داشتن تخته ی موج سواری و جلیقه های نجات و طناب یدک کش رو از انبار به داخل قایق بار میزدن. آدام، کمرون و مکگیل کادی کمی به سمت سین چرخیده بودند و سین داستان های سرگرم کننده ای که احتمالا فقط سی درصدشون درست بود رو داشت تعریف میکرد. درواقع، بقیه پسرها متوجه نمیشدن، اما سین دست از کار کردن کشیده بود. اونها تخته های موج سواری رو توی صف از کنار سین رد میکردند، کار سین فقط سرگرم کردن بود.

من میخواستم اون من رو هم سرگرم کنه. میتونستم برای همیشه به داستان های سین گوش کنم. طوری که اون داستان رو تعریف میکرد، رفتن به یه میوه فروشی مثل فیلم امریکن پای جذاب میشد. اما من کاری برای انجام دادن داشتم.

من باید ورود با وقاری داشته باشم که باید درست اجراش میکردم. همونطور که به سمتشون میرفتم، کوله پشتیم رو انداختم، تاپم رو درآوردم تا بیکینیم رو به نمایش بذارم. تاپم رو تو یه دستم مچاله کردم و بردم بالای سرم انگار که این چیزی نیست، و توی قایق پرتش کردم. با صدای دخترونه بلند گفتم "هوراااااااا !". بعد کمرون رو بغل کردم، که از چند روز پیش که برای تعطیلات تابستانی اومده بود خونه ندیده بودمش. اون هم درجواب من رو بغل کرد و هی من رو برنداز میکرد در حالی که تلاش میکرد نکنه. برادرم قیافه اش طوری بود که انگار میخواست بره از بابا بخواد تا دوباره منو پیش روانپزشک ببرن.

درحالی که روم رو ازشون گرفته بودم خم شدم و شلوارکم رو درآوردم و داخل قایق پرتش کردم. وقتی صاف ایستادم و به سمت پسرها برگشتم، کاملا شوک زده شدم.

من فکر میکردم که دلم میخواد سین خیره ی من شه. من میخواستم که تنها فقط اون خیره من شه. اما الان سین و کمرون و آدام، گنگ، خیره ی من شده بودند. در تعجب بودم که آیا سالاد مرغ روی لباسم ریخته، یا بدتر، جایی که نباید معلوم باشه معلومه.

از اونجایی که بادی رو اونجا حس نمیکردم، بشگن زدم و پرسیدم،" زیادی خیره کنندست؟"

اووف.

آدام پلک زد و به سمت سین برگشت."بیکینی یا چی؟"

------

این موضوع حدود 80تا بازدید کننده داشت، ولی چرا من پست هام هیچ لایکی ندارن؟ 😭

ویرایش شده در توسط mench
  • پسندیدم 6
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سین همچنان خیره به من بود. آهسته نگاه چشم های آبی بیرنگش رو بالا آورد تا توی چشم های من نگاه کنه و بعد گفت: "این خیلی کارا باهات میکنه"(خیلی بهت میاد)، و با دست به سمتم اشاره کرد. حتما داشتم خواب میدیدم. سین نمیدونست که من تمام سال گذشته داشتم یاد میگرفتم تا چطوری دختر باشم.

بی درنگ گفتم: "سین، من، خیلی کارا برای لباسم انجام میدم."

کمرون خرناس کشید و به سین تنه زد. آدام از اون طرف سین بهش تنه زد. سین لبخند زد. برای یکبار هم شده، سین گیج بنظر میرسید، داشت میگشت تا جوابی پیدا کنه اما نمیتونست.

اون گوشه، داداشم همچنان معذب بنظر میرسید. من به این فکر نکرده بودم با این نمایشی که راه میندازم اون چه برخوردی داره. اگه هنوز بهش پی نبردین باید بگم راستش من به عکس العمل هیچکدومشون به خوبی فکر نکرده بودم. من میخواستم سین باهام قرار بذاره، اما من نمیخواستم ارتباطمو با بقیه از دست بدم، مثل الان. انگار هر خواسته ای هزینه ای داره: من میخواستم تا جایی که ممکنه به داشتن سین نزدیک شم بدون اینکه چیزی از دست بدم.

مکگیل کادی صدا زد " نرمش،" من درک میکردم که میخواست موضوع رو عوض کنه، اما امیدوار بودم حالا که هممون بزرگ شدیم نرمش رو بپیچونیم.

آقای وادر مجبورمون میکرد قبل از اینکه بیرون بریم، حرکتهای شنا انجام بدیم. چون هر چی که ما قوی تر بودیم، احتمالش کمتر میشد که صدمه ببینیم. وقتی که برادرم و کمرون گواهینامه قایقرانی شون رو گرفتند و بعد ما بدون آقای وادر بیرون میرفتیم، همچنان قبل از موج سواری، شنا میرفتیم. این یه روش خوب بود برای بقیه پسر ها تا من و آدام رو سرجای خودمون بشونن.

بدون مکث، بدون غر زدن – این قسمتی از بازی بود. به سرعت بقیه، روی بارانداز بر روی دستام افتادم، و شروع به شنا رفتن کردم. هر پنج تای ما شنا میرفتیم، درحالی که سرهامون به هم نزدیک بود، و با یه تعدادی ناله کردن در اولش. که البته هیچ ناله ای از طرف من یا آدام نبود. ما همچنان بدنمون آماده بود، بخاطر اینکه ما به نرمشمون اهمیت میدادیم.

علاوه بر اون، هر دوی ما توی تمرینات ورزشیمون هم شرکت میکردیم. آدام ممکن بود امسال برای انتخابی تیم فوتبال شرکت کنه. من هم درتلاش بودم تا توسط یه تازه وارد سال اولی، از تیم تنیس بیرون انداخته نشم. بازی من خوب بود، اما من ابدا در حد و اندازه های هولی یا بیژ، که تازه فارغ التحصیل شده بودند، نبودم. یا تامی، که امسال سال آخری میشد، و همینطور هم کاپیتان تیم.

به علاوه، پارسال یه حادثه تاسف بار رخ داد. من کل زمستون رو تمرین نکرده بودم، توی جلسه اول، خودم رو دست بالا گرفتم و توی زمین بازی بالا آوردم. البته من بازی رو 6-2 و 6-1 بردم، اما بنظر میرسید هیچکس اینو یادش نموند. از اون موقع، مراقب بودم تا بدنم آماده بمونه.

امروز من شنای خودم رو ادامه دادم. بعد از حدود 50 تا، من اصلا نزدیک به خستگی نبودم. ناله های کمرون بیشتر شد. من سعی کردم تا روی خودم تمرکز کنم، اما نادیده گرفتن کمرون داشت سخت میشد. صورتش خیلی قرمز شد. دستاش میلرزیدند و درآخر روی شکمش به زمین افتاد. برادر من اونقدر ننالید یا نلرزید، اما از فرصت استفاده کرد تا اون هم روی شکمش دراز بکشه، و امیدوار بود با صحنه ای که کمرون درست کرد کسی متوجهش نشه.

کمرون فحشی داد و گفت،" من نمیدونم چرا امروز نمیتونم مثل همیشه آماده باشم."

بین شناهام نفس نفس زنان گفتم،" اون همه مهمونی دانشجویی و نوشیدنی، زیادی بوده برای شما دوتا."

کمرون به سمت من حمله کرد. من میدونستم که توی دردسر افتادم اما برای اینکه بلند شم و در برم زیادی دیر شده بود. یه دست سفت دور کمرم پیچید و با یه دست دیگه پاهام رو سخت گرفت طوری که نمیتونستم تکون بدم، یا بهتر بگم، محکم بزنمش. دو قدم به سمت لبه ی بارانداز برداشت.

تونستم خودم رو کنترل کنم تا خواهش نکنم یا جیغ نکشم. بعد از 16 سال با پسرها بودن، من کنترل زیادی روی عکس العمل های دخترونه ام پیدا کرده بودم. بعد از اینکه من رو پرت کرد یادم اومد که من میخواستم امروز مثل دخترها رفتار کنم. بعد از اینکه به سطح آب برخوردم، تازه یادم  اومدکه این منطقه رو برای وجود جلبک بررسی نکردم. همونطور که غرق میشدم جیغ زدم: " اییییی...". قبل از اینکه پاهام به کف بخوره، به سمت سطح آب و قایق شنا کردم، جایی که احتمال وجود جلبک نسبت به هرقسمت سخت دیگه ای کمتر بود. اوق اوق اوق،  من میتونستم یه توده زشتی رو که کنار پوستم حرکت میکرد حس کنم – اما من تونستم بدون لمسش سالم به سطح آب برسم.

همونطور که از سکو بالا میرفتم، به خودم توی ذهنم سیلی زدم . اگه من میتونستم به خوبی نقش یه دختر دلفریب رو اجرا کنم، اونوقت کمرون من رو پرت نمیکرد توی دریاچه. اونطوری من زیادی ظریف و پرافاده بودم طوری که اون جرات نمیکرد به من دست بزنه. اما از طرف دیگه، اون به این پی برد که من دخترم، حداقل تا حدی. اگه من آدام بودم، اون فقط بهم تنه میزد جای اینکه بلندم کنه.

وقتی که به روی سکو رسیدم، یادم اومد که حالا لباسام خیس شده بودند. خودم رو جمع کردم تا وقتی توی قایق میپرم، کمی برازنده بنظر برسم.

اما هیچکس به من نگاه نمیکرد. کمرون و برادرم بالا سر سین و آدام وایستاده بودند که هنوز داشتن شنا میرفتن.

آدام با نگاهی روی زمین، با یک ریتم منظم شنا میرفت. سین با لبخد کوچیک و دندون های بهم چفت شده به آدام نگاه میکرد، و قرمز و قرمز تر میشد. ماهیچه های برآمده سین میلرزیدند.

اوه خدا، سین قرار بود ببازه.

--------

خب اینم فصل 2 که تموم شد، همچنان نه لایکی میگیرم نه هیچی ولی ادامه میدم -________-

راستی نظرتون راجع به خلاصه ی تب خواستن سیاهی چیه؟ دوست دارین یه پست ازش امروز بذارم؟ بیاین تو خصوصی نظرتونو بهم بگین ، قلب قلب 

ویرایش شده در توسط mench
  • پسندیدم 5
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فصل سوم

با یک ناله، روی سطح سفت افتاد، همراه با 11 تا فحش ناب. آدام همچنان به شنا رفتن ادامه داد، بخاطر اینکه احتمال زیادی وجود داشت این بازی هایی که ما انجام میدادیم قوانینشون بدون اخطار عوض شن. سین ممکن بود مدعی شه که آدام به ازای هرسال تفاوت سنیشون باید 5 تا شنا بیشتر بره. آدام احمق نبود. اون میخواست کار رو یکسره کنه. سین وایستاد و آدام همچنان داشت شنا میرفت.

برادرم گفت: "ما یه هیولا درست کردیم."

آدام برای رعایت جنبه ی احتیاط آخرین شنا رو رفت و بعد آهسته بلند شد. دستاش رو برای زدودن خاک بهم کوبید. و بعد- نکن اینکارو آدام، سین رو از اینی که هست عصبانی تر نکن – به سین نیشخند زد.

کمرون فریاد کشید: "من باورم نمیشه! میدونی دیگه چی؟ آدام قدش بلندتره! پشت به پشت هم وایستین تا من بتونم مطمئن شم." سین موافقت نمیکرد تا پشت به پشت آدام وایسته. اونها سیخونکش دادن و به اسم هایی صداش زدند که من نمیتونم تکرار کنم، اما به دختر بودن سین مربوط میشد. بالاخره سین و آدام پشت به پشت هم ایستادن. مطمئنا، مثل همیشه، سین هیکل عضلانی تر و پرتری داشت، اما آدام دو سانتی بلندتر بود.

آدام برگشت و یه نیشخند با فک پایین افتاده تحویل سین داد، درحالی که سعی میکرد نخنده گفت"من از همه تون بزرگترم."

"اووووههه!" کمرون و برادرم طوری ناله کردند انگار توی یکی از مسابقات بوکس، آدام مشت خوبی به سین زد. میتونم بهتون بگم که مدت زمان پنج دقیقه فقط راجع به اندازه شوخی کردند. تامی و چندتا از دخترهای دیگه توی تیم تنیس بهم گفته بودند که بهم حسودیشون میشد چون من کنار پسرها بزرگ شده بودم و من تصوری داشتم از اینکه پسرها چطوری فکر میکنند. این، دوستان من، یک راز عمیق و سیاه بود. این شوخی ها همینطور ادامه پیدا کرد انگار که من اونجا نبودم، یا اینکه من دختر نبودم. نمیدونم کدوم بدتره.

سین لبخند میزد، تنها وقتی که بهش تنه زدند خودش رو یکم عقب کشید. مهم نبود چی بهش میگفتند، سین همچنان لبخند میزد. این یکی از خصوصیات سین بود که من عاشقش بودم.

مطمئنا پسرها میدونستند که نمیتونن سین رو خرد کنن. ولی به هرحال تلاششون رو میکردند.

من کمی راجع به اینکه سین بعدا چه کاری با آدام میکنه نگران بودم. سین نمیذاشت آدام با همچین رفتاری که کرد، راحت در بره. اما فکر میکنم که اینا دیگه مشکلات آدام بودن، پسر احمق.

با حالی منزجر، درحالی که پشتم بهشون بود توی قایق نشستم. وقتی جوک هاشون درمورد اندازه تموم میشد، همونطور که ظهر میگذشت، اونها به ساخت جوک های بیشتری فکر میکردند. بهم اعتماد کنین.

روی قایق مثل ستون ایستادند و به بحث سر اینکه کی اول رانندگی کنه پرداختند. به توافق رسیدند که چون سین یک بازنده است برای دلخوشیش میتونه اول رانندگی کنه.

اونجا هیچ بحثی مطرح نمیشد که ایا من هم رانندگی کنم یا نه. درست مثل بقیه، منم تو سن 15 سالگی گواهینامه قایقرانی ام رو گرفته بودم. مشکل اینجا بود که من نمیتونستم راست و چپم رو تشخیص بدم.

واقعا این تقصیر اونها بود. اونها وقتی من پنج سالم بود موج سواری رو بهم یاد دادند. هیچکس فکرش رو نمیکرد که من توی اولین تجربه ام بتونم روی چوب موج سواری بایستم و باقی بمونم. بخاطر همین، به من درست یاد ندادن که چطوری باید از روی چوب اسکی بیام پایین. من نمیتونستم کاری کنم. ترسیده تر از اونی بودم که طناب رو ول کنم، درنهایت به لنگرگاه برخورد کردم و دستم شکست.

دست راستم. در اون زمان، ذهنم باید در حال طراحی کردن مدار هایی بوده باشه که راست و چپ رو از هم تشخیص بده. چون بعدا، نمیتونستم بدون فکر کردن بفهمم که کدوم سمت باید برم وقتی که میشنیدم سین فریاد میزنه"برو چپ!" یا اینکه داداشم داد میزد "برو به راست!". من دست راستم رو شکوندم. این دست راستمه. اونها از من میخوان که به این سمت برم، اونوقت تا این فکرها نتیجه بدن من وقتم برای دور زدن تموم شده بود و اون پسری که درحال موج سواری با قایقم داشتم میکشیدم رو به درختی کوبیده بودم. ما تابستون قبل این درس رو به روش سختش یاد گرفتیم، اولین بار که من در حال رانندگی بودم و آدام رو با قایق میکشیدم.

---------

راستی به کتاب تب سیاه سر بزنین 3>

لینکش: 

تب سیاه - کارن ماری مونینگ | Darkfever - Karen Marie Moning

ویرایش شده در توسط mench
  • پسندیدم 5
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سین موتور قایق رو به راه انداخت و آبهای تفریگاه ساحلی رو شکافت، و آدام جراتشو پیدا کرد تا بیاد و روی صندلی روبرویی من، تلپی بشینه. سین به منطقه ایده آل رسید و بعد سرعت قایق رو بالا برد. آدام با صدای آنچنان آرومی رو به من صحبت کرد که من تو سروصدای موتور به سختی شنیدمش "جمع تر بشین."

"چرا؟" و بعد باز تر نشستم، دستام رو روی پشتی صندلی گذاشتم و تا جایی که میتونستم بیشترین جا رو اشغال کردم، مثل یه پسر. بعد دوباره به آدام نگاه کردم "اذیت میشی اگه من اینطوری بشینم؟"

محتاطانه بهم نگاه کرد "آره."

"میتونم اشاره کنم که این مشکل توئه، نه من؟"

لبهاش رو خیس کرد و به جلو خم شد "اگه باعث شه تا سین ازت نخواد که باهم قرار بذارین، اونوقت مشکل تو به حساب میاد، و بعد تو این رو مشکل من میکنی."

"حالا که صحبت از این شد،" درحالی که جمع تر مینشستم، به آدام گفتم: " مرسی که سر راه من نبودی. من الان چطوری کاری کنم که سین از من بخواد با هم بریم بیرون وقتی که اینقد عصبیه؟"

"تو میخواستی که من توی نرمش ازش ببازم؟ بردن از سین زیادی برام شیرین بود تا از دست بدمش."

"مجبور نبودی که اینطور سخت شکستش بدی، آدام. تو میدونستی که من تو حال و هوای خوب میخواستمش. مجبور نبودی که بردتو بزنی تو صورتش."

آدام نیشش رو باز کرد." و تو میخوای از من که قد نکشم؟"

"راجع به اندازه ات شوخی نکن. اگه نمیتونی راجع به چیزی جز اندازه ات صحبت کنی، لطفا پس چیزی نگو." و بعد ما توی سکوت نشستیم تا اینکه سین وسط دریاچه سرعت رو کم کرد. مکگیل کادی جلیقه نجاتش رو پوشید، روی سکو نشست، پاهاش رو توی بند تخته موج سواریش گذاشت و توی آب پرید. اون و کمرون اولین کسایی بودند که راجع به موج سواری اطلاعات پیدا کردن، و اولین کسایی بین ما بودن که موج سواری کردند درحالی که ما همچنان اسکی روی آب انجام میدادیم. امروز که بهشون نگاه میکنی، فکر میکنی که هنوز موج سواری رو یاد نگرفتن. کمرون هنوز توی ایستادن روی چوبش مشکل داشت و برادرم توی بیست دقیقه اول دوبار با صورت توی آب افتاد. صادقانه بگم، کم کم داشتم نگران میشدم.

از وقتی که بچه بودیم، هر روز تابستون بعد از ظهر رو پشت قایق ‘تفریگاه ساحلی وادر’ به اسکی رو آب و موج سواری میپرداختیم که برای کار خانواده وادر ها تبلیغ محسوب میشد. سین حتی آقای وادر رو متقاعد کرد تا یه قایق اختصاصی برای موج سواری ما کنار بذاره، که موج های بزرگتری درست میکنه. و همینطور هم میله هایی در پشت قایق باشه تا طناب بهش گره بخوره، و روی میله ها اسپیکر داشته باشه تا با روشن شدن موتور، آهنگ نیکلبک پخش شه.(یکبار من اولین آلبوم کلی کلارکسون رو با خودم آوردم و ازشون خواستم که موقع موج سواری بجای نیکلبک پخش کنن. اونها تو روم بهم خندیدن و برای چند ماه خانوم خودمختار صدام زدن.) ما یک اجرای مخصوص روز چهارده جولای و روز کارگر که دریاچه شلوغ بود برگزار میکردیم. اما مهم ترین اجرای ما در روز فستیوال کرپی (به معنای چرند) که دو هفته دیگه است، برگزار میشه، چون تفریگاه ساحلی بیشترین فروش قایق و تجیهیزات را در اوایل تابستان داره. اوکی، درواقع اسم فستیوال، کرپکی بود. کرپکی یک نوع ماهیه. فستیوال کرپکی یک ملکه کرپکی و یک کرپکی نانوا و یک کرپکی انداختن داره، که در آخری پسرها با هم مسابقه میدن تا هرکی که ماهی مرده ای رو از ساحل دورتر بندازه، برنده میشه. اولین بار سین این فستیوال رو فستیوال کرپی صدا زد، که خیلی باحالتر بود.

اما فستیوال اصن باحال نمیشد اگه ما اینطوری موج سواری میکردیم! هیچکدوم از ما از روز کارگر سال قبل روی آب نبودیم، اما بیخیال، من به هیچ وجه انتظار نداشتم که داداشم و کمرون توی اولین تلاششون روی آب اینقدر افتضاح باشن. و از اون جایی که سین من رو نگاه میکرد، امیدوار بودم که این چرخه رو بشکنم.

جلیقه ی نجاتم رو پوشیدم. چقد بد که هیکل خوش فرمم رو میپوشوند(زرت!). و بعد پاهام رو توی بند چوب موج سواریم محکم بستم. توی آب پریدم و بعد توی موقعیت مناسبم قرار گرفتم. آرزو کردم که برادرم یکم با سرعت بیشتر قایق رو از من دور میکرد. چوب موج سواریم از پهلو روی آب جلوتر از من شناور بود همونطور که من با زانوهای باز دولا شده بودم. راجع به جمع تر ایستادن گفته بودین! طرز ایستادنم چنان باعث خجالت زده شدنم شد که باعث شد زودتر از موعد بایستم و درنتیجه سریعتر از اونکه بتونم بشمرم، با صورت به آب خوردم. چند ثانیه قبل از اینکه پسرها بخوان شروع کنن به مسخره کردنم تونستم خودمو نجات بدم.

امروز وقت این کار نبود. توی آب خودم رو آروم کردم. کی به چشم چرونی اهمیت میده؟ زانوهام رو از هم باز کردم و به آدام اشاره زدم که آماده ام. اون منتظر علامتم بود. سین و کمرون هم داشتند بهم نگاه میکردند، اونها هم مثل من نگران بودند که ما گند زدیم و آقای وادر دیگه نمیذاره تا هر روز برای موج سواری بیایم. اصلا هیچ فشاری روم نبود! اما وقتی که برادرم به سرعت بالا رسید، اجازه دادم تا قایق من رو بکشه و با هجوم آدرنالین آروم شدم.

-----------

لایکاتون فراموش نشه 3>

ویرایش شده در توسط mench
  • پسندیدم 5
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

موج سواری واقعا سادست. من همونطور روی چوب اسکی وایمیستم که روی تخته موج سواری می ایستم و به گونه ای طناب رو میگیرم که انگار دارم اسکی روی آب میرم. همونطور که قایق به پیش میرفت موتور قایق یک موج مثلثی شکل از خودش به جا میذاشت. من برای اینکه از این نقطه خارج شم از یک موج کوچیک گذشتم. بعد دوباره به ناحیه داخلی مثلث برگشتم و از شیب یک موج استفاده کردم تا به پرواز دربیام. روی موج لغزیدم و سپس از شیب یک موج دیگه استفاده کردم تا فرود بیام.

بعد از چند دقیقه تقریبا پسرها رو فراموش کردم، حتی سین رو.  فقط صدای وزوز قایق با من اینکارو میکرد، نه چیز دیگه ای: من رو به دنیای دیگه ای پرت میکرد. با اینکه من به واسطه ی طناب به قایق و اون دنیا وصل بودم، با این حال با خودم تنهای تنها بودم. من فقط از آفتاب، آب و موج سواریم داشتم لذت میبردم.

تنها هدفم این بود که پاهای موج سواریم رو همین روز اول دوباره پیدا کنم. شاید روز بعدی که برای موج سواری اومدیم بخوام یه سری فن اجرا کنم. نمیخواستم زیادی خودشیفتگی و خفن بودنم رو جلوی سین به نمایش بذارم. اما همینطور که بیشتر آسوده خاطر میشدم و بیشتر یادم میرفت که باید به سین اهمیت بدم، چند تا استندبای، چرخش به جلو، و اسکرکرو رو امتحان کردم. هنوز هیچ خفن بودنی رو نشون نداده بودم. بعد من یه گردش به عقب رو انجام دادم. و خیلی قوی فرود اومدم.

حالا من خودشیفته شده بودم. یک گردش به عقب هیل ساید همراه با گرفتن دماغه رو انجام دادم. این به این معنی بود که من در وسط چرخشم، تنها با یک دستم طناب رو داشتم و با دست دیگه به پایین خم میشدم و دماغه ی چوب موج سواریم رو میگرفتم. اینکار توی این فن هیچ هدفی نداشت جز اینکه بخواد کار رو تاثیرگذار نشون بده، طوری نشون بده که انگار فن سختیه. و انگار من کل زمان دنیا رو دارم. من تخته ام رو میگیرم. خمیازه میکشم و بعد فرود میام. همه چیز اینقدر داشت خوب پیش میرفت که باورش سخت بود.

برادرم قبل از اینکه به به پل برسه، قایق رو چرخوند. پل پر از تصاویر گرافیتی بود و از روی دریاچه عبور میکرد. کمرون اسم خودشو و دوستشو روی پل اسپری کرده بود، در کنار تمام زوج های دیگه و روی اسم های کمرنگ شده. برادر نابغه ام تلاش کرده بود تا تنها فقط اسم خودش رو روی پل بنویسه اما در آخر جا کم آورد و نتیجه اش این شد:

مکگیل کاد

ی

سین خیلی خردمندانه، اسم هیچکدوم از دوستاش رو رو پل نقاشی نکرد. اونوقت مجبور بود زود به زود اسم هارو تغییر بده. اما در مورد من، خدارو شکر میکردم که اون موقع که این ماجرای نقاشی کردن روی پل تو تابستون قبل در جریان بود، من برای اینکه از ستون بالا برم و تو قسمت مرکزی پل خودم رو بالا بکشم زیادی کوتاه بودم. به احتمال زیاد الان هم قد و هم قدرت بدنیشو داشتم، اما دعا میکردم که هیچکدوم از پسرها به این موضوع اشاره نکنند. اونوقت من باید روی پل نقاشی میکردم که لوری عاشق سین است. و بعدش پناهنده کانادا میشدم.

این یکجورایی عجیب بود که آدام هنوز اسم خودش رو کنار اسم ریچل تو چند هفته اخیر روی پل نقاشی نکرده بود. شاید تصور میکرد که کار آنچنان شجاعانه ای نیست، وقتی که کمرون تونسته از پسش بربیاد. آدام با رنگ قرمز تو مرکز پل نوشته بود، من رو بشورید. پل قسمت بزرگی از تجربه های ما توی دریاچه بود. موج سواری زیر پل باید جیز باحالی میبود. اما روندن قایق زیر پل وقتی که در حال کشیدن یک موج سوار هستی کار خطرناکی بود. آدام کسی بود که این موضوع رو کشف کرد(کلاس هفتم).

--------

راستی به کتاب تب سیاه سر بزنید.

پست جدید میخواید بهم پیغام بدین تا من زودتر پست بذارم!!!! ، و همینطور لایکاتون بهم انگیزه میده! قلب

تب سیاه - کارن ماری مونینگ | Darkfever - Karen Marie Moning

ویرایش شده در توسط mench
  • پسندیدم 5
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برادرم قایق رو به سمت ریل هدایت کرد. یکی از تابستان های گذشته، پسرها یکی از قایقهای قدیمی تفریحگاه ساحلی مارینا رو درب و داغون کرده بودند.

اونها قایق رو به نزدیکی ساحل بردند و و یک ریل از جنس لوله ی پلاستیکی، که از قایق زده بود بیرون، درست کردند. تو میتونستی حین استتفاده از این ریل، خیلی بد به خودت صدمه بزنی(آدام: کلاس هشتم). اما موج سواری من داشت با ریتم خوبی پیش میرفت. تا جای ممکنه از قایق فاصله گرفتم، به روی ریل پریدم، روی ریل به جلو لیز خوردم و در آخر به خوبی روی آب فرود اومدم.

آدام هر دو تا مشتش رو برای من بلند کرد (خوبه، اما سین علاقه ای نشون نمیخواد بده؟). اگه آدام داد کشید، من نتونستم بخاطر صدای قایق بشنومش. همونطور که برادرم قایق رو، موازی کرانه ی دریاچه به جلو میبرد، تنها صدای تامپسونز و فوشیز، همسایه هامون رو از کناره ی ساحل میشنیدم. اونها خیلی از بعدازظهر ها بیرون میومدند تا تمرین ما رو ببینند. جرینگ! وقتی بچه هاشون کمی بزرگ شدند، ما دو تا فروش خوب برای تفریگاه ساحلی مارینا انجام داده بودیم.

بعد لنگرگاه خونه ی ما، لنگرگاه خونه ی وادر و در آخر لنگرگاه مارینا ظاهر شد. دیدم که بابا از سرکار به خونه برگشته. بابا و آقای وادر روی صندلی های حیاط تفریگاه ساحلی نشسته بودند و آبجو میخوردند. من یقینا اگر میخواستم خانومانه رفتار کنم نباید اینکار رو میکردم. اما موقعیت خیلی خوبی بود تا از دستش بدم، و عادت های قدیمی به سختی از بین میرن. با حرکت قوسی به سمت لنگرگاه رفتم.

پدرم من رو در حال نزدیک شدن دید و فهمید که چه چیزی در حال رخ دادنه. از روی صندلیش پرید و با سرعت از پله ها به سمت ساحل بالا رفت، تا اینطوری من نتونم کت و شلوار کارش رو خراب کنم. کراواتش روی شونه اش به پرواز در اومده بود. بابا هیچ هشداری به آقای وادر که در حال نوشیدن آبجوش بود، نداد. در همون حین من از کنار آقای وادر روی آب لغزیدم، و موجی با ارتفاع حدودن 5 متر رو توی هوا در پشت خودم درست کردم.

دیوار آب دقیقن روی آقای وادر ریخت. نمیخواستم که سرم رو برگردونم تا نگاه کنم، و بعد تعادلم رو از دست بدم، بیافتم و اثر کار رو از ببین ببرم. اما از گوشه ی چشمم آقای وادر رو دیدم، تیشرت و شلوارکش خیس بودند، و دستش توی هوا خشک شده بود.

لابد سین صدای برخورد دیوار آب با لنگر رو از توی قایق شنیده بود. جذذااا-ب. سعی کردم خودم رو آروم کنم و تمرکزم رو بدست بیارم. دوست داشتم تا رالی هوایی رو امتحان کنم، چیزی که تو تابستون قبل داشتم روش کار میکردم اما هیچوقت نتونستم درست فرود بیام. اگه یک دلیل خوب وجود داشته باشه که سین هیچوقت نخواسته با من قرار بذاره، اون این بود که سین هیچوقت نتونست خاطره ی من بعد از فن رالی هوایی رو از ذهنش پاک کنه. اگه درست انجام میشد، من برای چند ثانیه درحالی که تخته ی موج سواری بالای سرم بود، توی هوا معلق میموندم. اونوقت به سمت موج دیگه میرفتم و روش به نرمی فرود میومدم. اگه درست انجام نمیشد، با سرعت بالا روی شکمم فرود میومدم.

وقتی گند بزنم، سین و بقیه پسرها به احتمال زیاد برای بقیه روز، من رو مسخره میکنن، و این داستان رو موقع مهمونی امشب برای بقیه تعریف میکنن. اما اونها توی یک قایق خیالی، از من خیلی دور بودند و صدای موتور مثل یک حباب من رو احاطه کرده بود. هیچ چیزی الان نمیتونست به من صدمه بزنه.

به طرف بالا اشاره کردم، که به آدام میگفت تا به برادرم بگه که سرعت رو ببره بالا. آدام میدونست که من میخوام چیکار کنم و سرش رو به معنی مخالفت برای من تکون داد. زحمت زیادی میشد اگه قایق رو متوقف میکردم و باهاش بحث میکردم. اون هیچوقت با کسی مشورت نمیکرد قبل از اینکه فنی رو اجرا کنه و گند بزنه. اگه می ایستادیم، اونوقت سین پافشاری میکرد که نوبت من برای امروز تموم شده. من هنوز کارم تموم نشده بود. به همین خاطر من سرم رو به شدت برای تایید تکون دادم. آدام سرزنش آمیز، انگشتش رو برای من تکون داد. و بعد برگشت و با برادرم صحبت کرد.

وقتی سرعت قایق بیشتر شد، صدای وزوز اوج گرفت. من آروم و آروم و آروم تر شدم و به قایق و موج اجازه دادم تا کار رو بجای من انجام بدن. ماهیچه های من یادشون مونده بود که تابستون قبل برای انجام چه کاری تلاش کرده بودند و اینبار اونها آمادگیش رو داشتند تا انجامش بدن. یک پرش خیلی بزرگ داشتم، هجوم زیاد آدرنالین، و یک نگاه به قایق: چهار پسر با دهن باز. بعد وحشت زده شدم هنگامی که تقریبا تعادلم رو از دست دادم وقتی که از نقطه ی اوج پرشم رد شدم. اما تونستم دوباره تعادلم رو پیدا کنم. و با استفاده از نیروی جاذبه به سمت موج مخالف رفتم و فرود اومدم.

سریعا به صورت قوسی حرکت کردم و سرعتم رو افزایش دادم، توی هوا یه دور 360 درجه زدم و به خوبی فرود اومدم. بعد یک چرخش 560 درجه و دوباره به خوبی فرود اومدم.

به این فکر کردم، شاید اینقدر امروز از شانسم استفاده کردم که اونوقت به احتمال زیاد موقع بالا رفتن از قایق کم شانسی میارم و پاهام رو میشکنم. به علاوه من نمیخواستم دستام اینقدر خسته شن که فردا نتونم اصلا موج سواری کنم. به آدام علامت دادم که میخوام وایستم و طناب رو ول کردم. دسته ی طناب روی سطح آب از من دور شد.

همونطورکه صدای موتور قایق دورتر میشد، من خودم رو به آب سپردم. میتونستم صدای دست زدنشون رو برای خودم بشنوم. هر چهارتاشون روی قایق ایستاده بودند، به من نگاه میکردند. و من تحسین و تشویق شون رو میشنیدم"اییییوولللل، جونیور!"

من هیچوقت اینقدر تو زندگیم خوشحال نبودم.

و این بهترم شد.

-------

پ.ن1 فصل 3 تموم شد.

پ.ن2 : با جلو رفتن داستان، اتفاقای باحالی میافته، ولی من دیگه انگیزه ام برای این ترجمه داره کمتر و کمتر میشه. :(

پ.ن3 : میدونین که لایکاتون به من کلی انگیزه میده؟🤗

ویرایش شده در توسط mench
  • پسندیدم 5
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فصل چهارم

 

توی آب خم شدم تا بندهای چوب موج سواریم رو شل کنم و پاهام رو آزاد کنم. و بعد با چوب موج سواریم که جلوتر از من شناور بود به سمت قایق شنا کردم. همونطور که خودم رو از سکو بالا میکشیدم، سین دستش رو برای کمک به من دراز کرد – کاملا غیر ضروری، چون که من هزار بار تا الان بدون کمک، از این سکو بالا رفته بودم.

سین درحالی که تنها به من نگاه میکرد، با صدای بلندی که بقیه پسرها بشنوند، گفت"هرچی که بلده من بهش یاد دادم." به من لبخند زیباشو تحویل داد، یک لبخند پنهانی فقط بین ما دو تا، و دوباره نشست.

کمرون گفت، "حرفت مزخرفه."

برادرم گفت، "تابستون قبل من اونی بودم که بیشتر از همه تو رالی هوایی بهش کمک کردم."

آدام جلیقه نجاتش رو پوشیده بود. رو به من درحالی که شونه شو بالا مینداخت گفت، "اجرای عالی ای بود." من اگه اینقد راجع به سین هیجان زده نبودم میتونستم برای همیشه از این نظر سین قدردانی کنم.

اما من هیجان زده بودم. بنابراین من جلیقه نجاتم رو درآوردم و کف قایق انداختم، و سرجای آدام موقرانه نشستم و پاهام رو روی هم انداختم. انگار که انگشتام اختیارشون دست خودشون بود، کف دستم رو جایی که سین لمس کرده بود رو حس کردند. با تصور دوباره اش تمام بدنم لرزید. یا شایدم لرزیدم چون فشار زیادی به ماهیچه هام اون بیرون روی آب آورده بودم. در هر صورت، همونطور که نشسته بودم، با آفتابی که توی چشمهام بود، خیلی حس دوست داشتنی ای داشتم. و آرزو کردم که کاش نوبت آدام نبود.

چون دیدن موج سواری آدام آرامش بخش نبود. آدام موقع موج سواری محتاط نیست. یا درکل محتاط نیست. اون دقیقا مخالف کلمه ی محتاطه. یک بخش بزرگ زندگی آدام کله خر بازیه. اون سر شرط بندی حاضر هرکاری بکنه، بخاطر همین پسرهای بزرگتر خیلی وقتها اون رو به چالش میکشیدن. نقش من توی این بازی این بود که بدوئم و به مامانشون بگم. وقتی که ما بچه بودیم، اگه من میتونستم سریع تر بدوئم، میتونستم آدام رو از یک دست شکسته، چندین دنده ی ترک خورده و چندتا نیش مار نجات بدم.

با دونستن این، شاید خیلی منطقی بنظر نیاد که آقای وادر به ما اجازه بده تا برای تبلیغات تفریگاه ساحلی موج سواری کنیم. اما ما کم کم به سراغ موج سواری رفتیم. اون زمانی که تازه شروع کرده بودیم، اینطوری بود که، اوه به اون چندتا بچه کوچولو روی چوب اسکی نگاه کن! چقد دوست داشتنین! یکبار روزنامه محلی یک عکس از من و آدام در حین اسکی همزمانمون روی آب چاپ کرد. مشکلی نیست که الان اوق بزنید. میتونم این عکس العمل رو بپذیرم.

اما آقای وادر آدم احمقی نبود. اون متوجه شد که یه چیزهایی تغییر کردند. بعد از اینکه برای دومین بار آدام ترقوه اش رو شکوند، آقای وادر دستور سخت گیرانه ای گذاشت که صدمه نبینیم، چون برای کسب و کار تفریگاه ساحلی بد بود. مشتری ها اونچنان مشتاق نبودند که چوب موج سواری و لوازم مورد نیازش رو بخرند وقتی که ما رو توی آب درحال جون دادن میدیدن. برای وادار کردن ما به پیروی از این قانون، تنبیه ما برای خون ریزی توی قایق این بود که باید کل قایق رو تمیز میکردیم. تابستون قبل، آدام زیاد قایق تمیز کرد.

در انتهای طناب، آدام اشاره کرد که آماده ی حرکته. از اونجایی که کمرون درحال روندن قایق بود، بهش گفتم که آدام آمادست. کمرون آرومتر از اونچه که باید قایق رو به حرکت درآورد و آدام خیلی زود بلند شد. صدا زدم، " افتاد."

سین درست وقتی که آدام جلوش بود غرغر کرد "بجنب دیگه م.ی". با اینکه من این جک رو برای میلیونها بار شنیده بودم و فکر نمیکردم که خنده داره، رومو کردم به سین و تا وقتی که ببینه دارم میخندم، خندیدم. سین هم باهام خندید.

آدام اختلال کم توجهی-بیش فعالی داشت. به همین خاطر بود که زیاد طول سال تحصیلی ندیدمش. من در همه ی کلاسای فوق برنامه شرکت میکردم، و اون یقینا توی اون کلاسها نبود. سین سر این موضوع خیلی میخندید. پسرها تو روی آدام ADD (مخفف بیماری کمبود توجه) خطابش میکردن. صداش میزدند LD (مخفف معلولیت یادگیری). SAS ( مخفف کمبود دایره توجهات) و ساسی (به معنی جادوگر) و ساسافراس(اسم یک نوع درخت) صداش میزدن. بهش میگفتند که اتوبوس معلول ها قراره بیاد دنبالش. اون داروهایی داشت تا به تمرکزش توی درس کمک کنن، اما آدام با خوردنشون مخالفت میکرد چون میگفت حس مرده ها بهش دست میده. تو یه کلام، اون کاملا با ADHD (اختلال کم توجهی-بیش فعالی) خوشحال بود. یا میتونست خوشحال باشه اگه بقیه پسرها تو این موضوع راحتش میذاشتن.

گاهی وقت ها فکر میکردم که اون ریسک های احمقانه ای رو انجام میده تا کند بودنش تو مدرسه رو باهاش توجیه کنه. یا شاید واقعا هم دست خودش نبود. آویز جمجه و استخوان واقعا براش مناسب بود.

پسرها بهش میگفتند که اگه نمره هاش رو بهتر کنه، وقتی که از مدرسه فارغ التحصیل شد میتونه برای مدرسه دزد های دریایی درخواست بده تا اونجا درس بخونه.

-----------

خب من دوتا خواننده عزیز و دوست داشتنی دارم( samanehaminian69 و zhrw._.ms) که با قلباشون کلی به من انرژی میدن. شما نبودین من چیکار میکردم؟😭

ویرایش شده در توسط mench
  • پسندیدم 4
  • ذوق زده 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کمرون قایق رو چرخوند و طناب رو صاف کرد. بهش خبر دادم که آدام آماده ی حرکته. این دفعه دیگه درست انجامش دادند. آدام بلند شد. سریعا به من خبر داد که سرعت رو ببریم بالا و منم به کمرون گفتم. آدام یک تنتروم به بلایند رو انجام داد، به این صورت که، به عقب تو هوا چرخید و به جایی رفت که دیدی بهش نداشت و درآخر هم درحالی که پشتش به قایق بود فرود اومد. اون فن هایی رو میپسندید که به مقصد فرودش دیدی نداشته باشه.  دوباره به من گفت سرعت رو ببرم بالا و من هم به کمرون اطلاع دادم. آدام یک چرخش به بلایند رو امتحان کرد، گوشه ی چوب موج سواریش رو لمس کرد و به صورت معجزه آسایی نیافتاد.

مکگیل کادی از جلوی دماغه ی قایق فریاد زد "نجات خوبی بود!"

سین گفت، "خر شانس."

به سین لبخند زدم. بعدا راجع به خندیدنم احساس گناه خواهم کرد، درست مثل هر وقتی که به شوخی های بدجنسانه سین میخندم. اما وقتی که درکنار سین بودم، اون خیلی جذاب بود، و من کاری جز خندیدن نمیتونستم بکنم.

وقتی دوباره به آدام نگاه کردم، اون وسط یک چرخش 540 درجه به بلایند بود، که چیز خوبیه، اما بخاطر خدا،  اون زمان خیلی کمی برای فرود اومدن داشت که مانع از این بشه که به ریل قایق قدیمی بخوره. من دستم رو تکون دادم تا توجهش رو جلب کنم، و بعد انگشتم رو جلوی گردنم کشیدم، به این معنی که تمومش کن. اون به من اشاره زد که سرعت رو بیشتر کنم.

به کمرون گفتم "آدام دوست داره این تابستون کل تنش رو گچ بگیره، سرعتو ببر بالا."

توی جای خودم برگشتم تا دوباره آدام رو ببینم. سین به سمت من متمایل شده بود و به من نگاه میکرد. ازم پرسید "سردته؟"

ببخشید؟ آره، من دارم چنان یخ میزنم تو هوای سی و پنج درجه که نمیتونم نلرزم. اما یه سلول تیز و زرنگ در پشت مغزم بهم گفت که اون داره سعی میکنه تا با من معاشقه کنه و من باید وانمود کنم که به کمکش نیاز دارم.

با صدای زیری گفتم " دارم یخ میزنم!" و اینطوری، سین به سمت من اومد و خودش رو کنار من جا داد. دستش رو دور شانه ی برهنه ی من گذاشت. و من... غش کردم.

نه، واقعا غش نکردم. اما سرم سبک شد، البته شاید بخاطر هیجان زدگی زیاد از حدم بود. یکهو متوجه شدم که آدام برای چند ثانیه است که داره به شدت به من اشاره میده، بدون اینکه من متوجه شم. اون به من اشاره زد که سرعت رو کم کنم. و به من به کمرون اطلاع دادم.

آدام یه چرخش به جلو انجام داد. سین تو گوشم گفت "خدای من، من تا حالا ندیدم کسی اینکارو بکنه. اون کاری کرد که من همین الان برم از تفریحگاه ساحلی تخته موج سواری بخرم!" من ریز خندیدم. آدام دوباره به من اشاره زد که سرعت رو بیشتر کم کنم و من باز به کمرون اطلاع دادم.

آدام یه دور به عقب با یه لمس تخته انجام داد. سین کف دست گرمش رو روی زانوی من گذاشت و زمزمه کرد، " تو که باور نداری که آدام از من بزرگتره؟"

اینبار من برای یک لحظه گیج موندم. من به شوخی های رختکنی عادت داشتم. اما سین شوخی های رختکنی رو با من بکنه، با من معاشقه کنه؟ بنظر میرسید که مرحله دوم، به طور غیر قابل باوری به سرعت کار کرد. آیا من داشتم رفتارش رو اشتباه متوجه میشدم؟ آدام با دست به من اشاره زد که باز به کمرون اعلام کنم سرعت رو کم کنه.

همون لحظه که داشتم سر جای خودم برمیگشتم، آدام سعی کرد فن چرخش S رو انجام بده اما با این سرعت کم قایق کاملا غیر ممکن بود.

سین، مکگیل کادی و من با هم ناسزا گفتیم و با دلسوزی و سرافکندگی به افتادن خطرناک آدام در آب نگاه کردیم.

به کمرون گفتم، "افتاد."

سین با یه حالت خیلی خنده داری به من نگاه کرد و چیزی نگفت. بلند خندیدم. اون دوباره لبخند زد. در همون حال، چوب موج سواریش رو گرفت و به عقب قایق رفت.

آدام از زیر آب اومد بیرون، از گوشه ی قایق خودش رو بالا کشید و بعد جایی نزدیک به من ایستاد و منی رو که توی آفتاب خشک شده بودم و راحت نشسته بودم رو خیس کرد. نظر داد، " چرخش s یا چی؟"

کمرون گفت، "یا چی؟ داشتی چه غلطی میکردی با اون سرعت پایین؟"

آدام جواب داد، " یه وقتایی دلم میخواد چیزای جدید امتحان کنم. گاهی دلم میخواد چیزایی رو تنها بخاطر سرگرمی و برتر بودنش امتحان کنم، که میدونم برام بدن. تو اینطوری نیستی، لوری؟" بهش خیره شدم و طوری بهش نگاه میکردم که میگفت : از تور من فاصله بگیر، دلفین کوچولو. آدام در پاسخ بهم پوزخند زد، پررو.

به آدام گفتم، " آره آدام، من گاهی دوست دارم انگشتم رو بکنم تو پریز برق تا ببینم چی میشه."

آدام با انگشت به من اشاره کرد، "دقیقا." بدون حرف دیگه ای به من، جلیقه نجاتش رو درآورد و به دست سین داد.

---------

ببینین کی دیشب فصل چهار رو ترجمه کرد B| امروز با چند تا پست اومدم ^_^

ویرایش شده در توسط mench
  • پسندیدم 4
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سین توی اولین تلاشش بدون مشکل روی سطح آب قرار گرفت. اگه میدونست فنی رو نمیتونه بدون نقص انجام بده، انجامش نمیداد. همیشه پایان اجراهای ما با او بود. ما میتونستیم روش حساب کنیم که حرکت های تاثیرگذار انجام بده، اما اون سراغ حرکتایی نمیرفت که میدونست نمیتونه به خوبی فرود بیاد.

به همین علت بود که من با دهن باز به او خیره شدم. او بعد از چند تا پرش، برای رالی هوایی به پرواز دراومد. یقینا اون اینکار رو نمیکرد چون که من تونسته بودم به خوبی این فن رو اجرا کنم. یا شاید هم همین دلیلش بود، و این روشش بود تا من رو اذیت کنه. هرچیزی که من میتونستم انجام بدم، اون میتونست بهتر انجامش بده.

بجز اینکه نتونست. اون توی اوج حرکتش وحشت کرد. برای درست کردن کارش، تعادلش رو از دست داد و با صورت توی آب افتاد، و در اثر برخوردش با آب، چنان آب پخش شد که به قایق قدیمی خورد.

کمرون، کسی که برای علامت گرفتن ایستاده بود گفت، "پایان موج سواری امروزش."

برادرم در تاییدش گفت، "منم همین نظرو دارم."

آدام، کسی که الان داشت قایق رو میروند، قایق رو چرخوند. وقتی که موتور و آهنگ رو خاموش کرد به کمرون و برادرم پیوست، و اونها به همون شدت که من رو تشویق کردن، برای سین دست زدن و داد کشیدن. دعا کردم که اینکارشون رو بس کنن. من نمیخواستم سین عصبانی بشه. معاشقه با او، همینطوریشم سخت تر از چیزی بود که فکرشو میکردم.

سین از توی آب براشون پوزخند زد. با این که نوبتش اونقدر طولانی نبود، واضح بود همینقدر براش کافی بود. جلیقه نجاتش رو دراورد و به داخل قایق انداخت. و بعد زیر آب رفت.

درحالی که به کناره ی قایق تکیه داده بودم و توی آب دنبالش میگشتم، پرسیدم، "داره چیکار میکنه؟" اگه بند تخته موج سواریش گره خورده باشه، ممکنه به کمک نیاز داشته باشه. و یک نفر باید بخاطرش داخل آب بره، و شاید اون فرد بتونه زیر آب بهش نزدیک شه وقتی کسی نمیتونه ببینتشون!

"بووو!" یه مشت جلبک از توی دریاچه به سمت من پرت شدن.

جیغ کشیدم(برای یکبار بدون اینکه فکر کنم که این رفتار دخترونه ایه) و به پشت توی قایق افتادم. سین با یک دست از کناره ی قایق خودش رو بالا کشید، و با دست دیگه اش جلبک رو بالای سرش نگه داشت. لجنی سبز رنگ از بین انگشتاش میریخت. "یو-ها-ها!" و بعد به دنبال من افتاد.

من دوباره جیغ کشیدم. معاشقه ی او با من یه فانتزی غیرقابل باور بود، اما الان جلبک هم دخیلش شده بود. آیا توجهش تو این شرایط ارزشش رو داشت؟ نه. من در گوشه ی دیگه ای از قایق لحظه ای صبر کردم، درحالی که آماده بودم تا توی آب بپرم. اون ممکن بود با جلبک دور تا دور دریاچه به دنبالم بیافته، ولی حداقل اینطوری جلبک رقیق تر میشد. اما با بهتر فکر کردن، دیدم دلمم نمیخواد توی آبی بپرم که جلبکا از اونجا اومدن.

سین مشکل رو برای من حل کرد. اون پشت من لغزید و به من نشون داد که با دست آزادش بند مایوی من رو گرفته. اگه من میپریدم، اونوقت او گره رو باز میکرد.

من به گره دوتایی زدن بند مایوم فکر کرده بودم. از طرفی، هی بیشتر و بیشتر آرزو میکردم که مرحله دومم کار کنه و سین بخواد همچین کاری رو امتحان کنه. ولی از طرف دیگه، یقینا نمیخواستم که مایوم جلوی همه از تنم بیافته. نه، جلوی هیچکس نمیخواستم. من بند مایومو گره ی دوتایی زده بودم و بعد توی آینه چک کرده بودم. بنظر میرسیدن ... خب ، گره دوبار زده شده برای مراقبت بیشتره، و مثل این میموند که برای جشن مدرسه بخوای یقه اسکی بپوشی. درنتیجه، من در نهایت بند مایومو با گره معمولی بستم.

حالا آرزو میکردم که درآخر همون دوگره ای زده بودم. سین دستش رو که قطرات لجن ازش میافتاند رو به سمت شونه ی من آورد. او درحالی که گره مایوم رو توی دستش میچرخوند گفت، "یالا بپر."

------

نظرتون درمورد متن چیه؟ترجمه یهتر شده؟؟

این پست رو قرار بود دیروز بفرستم، ولی کار پیش اومد!

ببخشیییددددد:(

ویرایش شده در توسط mench
  • پسندیدم 4
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مکگیل کادی با صدای هشداردهنده ای گفت، "سین." از رفتارش تعجب کردم. برادرم تا الان هیچوقت طرف من رو نگرفته بود. البته، تا الان هیچکدوم از پسرها خط قرمز رو رد نکرده بودند.

اما تعجبم در اون لحظه هیچ جوره قابل مقایسه نبود با وقتی که یکهو جلبک از دست سین پرتاب شد، توی هوا لغزید و توی آب افتاد. آدام پشت سر سین ایستاده بود، و به احتمال زیاد دست سین رو هل داده بود.

این یعنی من یه تشکر برای نجات یافتنم به آدام بدهکار بودم. گرچه من نمیخواستم اون من رو از دست سین نجات بده، و فکر میکنم که اینو به وضوح قبلا بهش گفته باشم، اما، نجات دادن من از سین به همراه جلبک... اون جای فکر بیشتری داشت. من مطمئن نبودم وقتی که با آدام چشم تو چشم شدم باید اون نگاهی که به دلفین کوچولو اشاره داشت رو تحویل بدم یا نه. اما اون قضیه دیگه مهم نبود. چون وقتی برگشتم، اون داشت از روی پاهای کمرون رد میشد تا به صندلی راننده برگرده.

هرچند، سین داشت به من نگاه میکرد. و دست جلبکیش رو روی شکم برهنه ی من پاک کرد. این سومین بار بود که یه پسر شکم من رو لمس میکرد، و دیگه برام کافی بود.

با دندونای جفت شده، انگار با هر حرکت اضافی، ممکنه جلبک روی پوستم پخش بشه، گفتم، "الان کمتر از قبل ازت خوشم میاد." از روی دیواره ی قایق توی آب پریدم – دقیقا مقابل جایی که جلبک به دامن طبیعت برگشته بود. توی آب گرم فرو رفتم، با جفت دستام شکمم رو تمیز کردم، که مخلوطی از باقی مونده ی جلبک و میکروب های سین بود: این یکی از بهترین زمانهام بود درهمون حین یکی از بدترین زمانهام بود. و به سمت بدتر بودن میرفت، چون الان دستمم جلبکی شده بود. یا شایدم من روان تنی (سایکوسوماتیک) داشتم.

همونطور که توی آب دستام رو جلوی خودم باز نگه داشته بودم، بررسیشون کردم و هیچ لجنی روشون ندیدم. اما با اینحال دستام رو دوباره بهم مالیدم.

یک چیزی به سرعت کنارم توی آب پرید و کلی حباب درست کرد. من به سطح اومدم تا نفس بگیرم. سین هم به سطح اومد و قطرات درخشان آب از موهاش چکیده میشد. پرسید، "به هرحال، تو همچنان منو خیلی دوست داری، مگه نه؟"

"نه احتمالا." دست از تمیز شدن کشیدم، با چند تا پازدن به سمت قایق شنا کردم تا از آب خارج شم. چیزی که الان نیاز داشتم آب تمیز با صابون ضدعفونی کننده بود. شاید باید شکمم رو با هیدروژن پروکسید میشستم.

او از پشت به من نزدیک شد."اگه برات جبرانش کنم چی؟ اگه بهت کمک کنم تا تمیز شی چی؟ ما نمیخوایم تو کثیف باشی." اون دستهاش رو توی آب دورم پیچید و روی شکمم حرکت داد.

این چهارمین بار بود که یک پسر شکمم رو لمس میکرد! و اینبار خیلی ناخوشایند بود. اون اونقدر از پشت به من نزدیک شده بود که من به سختی سعی داشتم روی آب شناور باشم بدون اینکه با پام بهش ضربه بزنم. من باید بین معاشقه کردن و نفس کشیدن یکی رو انتخاب میکردم.

ویرایش شده در توسط mench
  • پسندیدم 4
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کمرون و برادرم به دیواره ی قایق تکیه داده بودن و با دهن باز به ما نگاه میکردن، که اینم کمکی به مسئله نکرد. من از همین مسئله میترسیدم. معاشقه با سین اصلا باحال نبود اگه بقیه پسرها طوری برخورد میکردند که انگار ما جذام داریم. خب، باشه، باحال بود، اما نه اونقدر که باید میبود.

معلومه که باید با مکگیل کادی هم سخنرانیِ دلفین کوچولو رو داشته باشم. مطمئن نبودم که آیا میتونم با کمرون هم اینکارو بکنم – من و کمرون صحبت های خودمونی نداشتیم. اما اگه اون میخواست به این مدل نگاه کردنش که انگار ما داریم تو یه فیلم کثیف بازی میکنیم(که من زیاد دیدم. نتیجه گشتن با پسرهاست)، ادامه بده، اونوقت باید باهاش یه صحبتی میکردم.

بوووووووووووووووو-

سین و من از جا پریدیم و به سمت قایق برگشتیم. روی صندلی راننده، آدام فکش رو روی دستش گذاشته بود و آرنجش روی بوق بود.

-ووووووووووووووووووووووووووووو-

لعنتی! به سمت سین برگشتم تا بهش یه لبخند کج و کوله تحویل بدم، اما اون از قبل دستش رو از شکم من دور کرده بود. بوق واقعا خلقمون رو خراب کرد.

-ووووووووووووووووووووووووووووو-

سین خودش رو بالاکشید و روی سکو ایستاد. و من پشت سرش دنبالش رفتم. و (ذوق!) اون دستش رو برای کمک کردن به من دراز کرد. کمرون و برادرم سر آدام فریاد کشیدن.

-وووووووووووووووووق. آدام طوری که انگار هیچ ایده ای نداشت که روی بوق خوابیده گفت: "اوه!" به آرنجش طوری نگاه کرد که متعلق به کس دیگه ایه.

حالا من روی قایق کنار سین ایستاده بودم. و اون همچنان دستم رو تو دستش نگه داشته بود، یا شاید من به دستش چسبیده بودم، به هرحال هرکی ممکنه یه نظری داشته باشه. در هر صورت، من دستش رو به دنبال خودم کشیدم تا به دماغه ی قایق بریم. ما حریم خصوصی نداشتیم. توی قایق موج سواری هیچ حریم خصوصی ای وجود نداره. ولی حداقل ما سپر باد رو داشتیم که ما رو از بقیه پسرها جدا میکرد.

وقتی که میخواستم برگردم تا روی صندلی بشینم، برای آدام که پشت سپر باد بود زبون درآوردم. اون چشمهاشو برام کج کرد.

سین دوباره خیلی نزدیک به من نشست. اون وانمود به خمیازه کشیدن و کش آوردن خودش کرد، و اینطوری دستش رو دور شونه ی من گذاشت. من بهش لبخند زدم و سعی کردم چیزی برای گفتن پیدا کنم.

بعد از این همه سال ، این شیرین بودن مبهم سین با من و در عین حال، اساسا نادیده گرفتن من، هیچوقت نشد این فکر به مغز من خطور کنه که ما هیچ چیز مشترکی جز موج سواری نداریم – و حس میکردم که بعد از اتفاق های امروز موج سواری هم موضوع حساسیه برای بحث کردن. خب بنظرم ما نیازی نبود صحبت کنیم. اون تمام طول مسیر کوتاهمون تا تفریگاه ساحلی، دستش رو دور شونه ی من نگه داشت.

----------

بنظرتون چرا آدام اینکارو کرد؟🤔

ویرایش شده در توسط mench
  • پسندیدم 4
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به جای اینکه مستقیما به انبار بریم، جایی که قایق رو اونجا پارک میکردیم، آدام نزدیک لنگر تفریحگاه ساحلی سرعت قایق رو کم کرد تا پسرها بتونن آقای وادر رو دست بندازن. آقای وادر از بعد از اینکه من روش آب پاشیده بودم همچنان از جای خودش تکون نخورده بود، فقط برای خودش یک آبجوی جدید باز کرده بود. پسرها بهش گفتند که سرتاپاش شسته شده و حتما باید با این ریخت وارد مسابقات لباس خیس بشه، و همینطور ادامه دادند. برادرم رو به بابا گفت، " خوب خودتو نجات دادی بابا."

بابا با آبجوش به سمت ما اشاره کرد."هی، وقتی لوری اطرافه باید تیز و بز باشی!"

آقای وادر ناله کرد، "خانوم جوان، باید بگم من خیلی تحت تاثیر تمام فن های شما قرار گرفتم. البته تا اون نقطه ای که خیس آب شدم. تا اطلاع ثانوی من ازت میخوام که تموم کردن برنامه ی کرپی فستیوال با تو باشه."

یعنی، تا وقتی که گند نزدی با توئه. این خوب بود. برای اولین بار توی زندگیم بهم گفت که تو یه چیز از بقیه پسرها بهترم! به سمت سین برگشتم و چنان لبخندی زدم که گونه هام درد گرفت.

سین توی آفتاب چشماش رو تنگ کرد و اون لبخند ثابت و عجیبش رو تحویل داد. حتی برادرم و کمرون به هم نگاه گیجی تحویل دادند جای اینکه دوباره به من تبریک بگن. تنها آدام با من چشم تو چشم شد. سرش رو برای من به چپ و راست تکون داد.

اوه، لعنت. لعنتی. اوه فستیوال کرپی! من روند طبیعی رو بهم زدم. بعد از اینکه آدام روند طبیعی رو تو نرمش کردنمون بهم زد. من باید به همه اینها بهتر فکر میکردم.

سین شروع کرد، " اما من حتی یه شانس..."

آقای وادر بهش گفت، "من دیدم چی شد، تو شانست رو داشتی. و از دستش دادی."

آدام رو به آقای وادر صدا زد، "تا انبار باهات مسابقه میدم." آقای وادر چیزی به پدرم گفت، آبجوش رو روی زمین گذاشت و با سرعت از پله ها بالارفت تا زودتر از آدام به تفریگاه ساحلی برسه. پسرها نادون بودن، و این ارثی بود. آدام به آقای وادر اجازه داد تا با فاصله کمی ازش ببره، درست وقتی که آقای وادر رسید، دماغه ی قایق کنار لنگرگاه جا گرفت. پسرها زوزه کشیدند و یکی چند دلار سمت آقای وادر پرت کرد. اون هرکدوم از اسکناس ها رو طوری جمع کرد که انگار به سختی بدستشون آورده و لنگان به سمت پدرم از پله ها پایین رفت.

بعد سین از توی قایق به بیرون پرید تا قایق رو ببنده. اون، کمرون و برادرم همونطور که انبوهی از وسایل رو با خودشون به انبار میبردند، سعی میکردند تا برای هم پشت پا بگیرن. هیچکدوم برای لحظه ای به عقب و به سمت من نگاه نکردند.

آدام موتور رو خاموش کرد،" حالا تو خودتو نابود کردی!"

همونطور که از قایق خارج میشدم، عادی پرسیدم، "چطور؟ فکر میکنی حالا که من جای سین رو گرفتم اون دیگه نمیخواد تا با من بیرون بره؟" آدام فقط به من نگاه کرد. این دقیقا همون چیزی بود که بهش فکر میکرد. من داشتم از تمام این هشدار ها راجع به سین خسته میشدم. کوله و لباسام رو جمع کردم، روی پاشنه چرخیدم و ازش دور شدم. چیزی که به سختی تاثیرگذار بود، با پای برهنه، روی اسکله سفت و سخت.

آدام پشت سرم داد زد،"توی مهمونی امشب، خودت میبینی."

من از روی شونه ام داد زدم،"نه، تو میبینی." سین و غرورش رقیب ضعیفی برای مرحله سومم بودند : تاپ با سرشونه ی باز.

--------

فصل چهار تموم شد. 😅

ویرایش شده در توسط mench
  • پسندیدم 3
  • ذوق زده 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فصل پنجم

 

در راه خونه، همونطور که داشتم تعادلم رو روی دیوار سد دریایی که خونه ی ما و خانه ی وادر ها را از از افتادن توی دریاچه نجات میداد، حفظ میکردم، گوشیم زنگ خورد. بدون عجله از کیف کوله ام گوشیم را درآوردم. تنها کسانی که بهم زنگ میزدن پدرم، برادرم و فرانسس بودن. و گاها یکی از وادرها تا به من اطلاع بده که زودتر یا دیرتر سر کار برم (حتی سین، اما هروقت که زنگ میزد بدخلق بود بخاطر اینکه مجبور شده به من زنگ بزنه، به همین علت آنقدرها هم، چیز هیجان انگیزی که فکر میکنین نیست.). بعضی اوقات تامی با من تماس میگرفت تا به من خبر بده که زودتر یا دیرتر به تمرین تنیس برم. به مخاطب روی صفحه نگاهی انداختم و تماس را جواب دادم."چه خبر فرانسس؟"

از زمانی که مادرم مرد تا 11 سالگیم، فرانسس به عنوان پرستار در پس زمینه ی زندگیم بوده. سین یکبار از کسی شنید که او را فَنی صدا زد، که انگار اسم مستعار فرانسس بود. این اسم برای ما عجیب بود. منظورم اینه که کی اسمش به معنی کَپَله؟ اصلا کی اسم خودشو میذاره فرانسس؟ از اونجا بود که پسرها فنی یه نَنی(پرستار) خطابش کردن! و بعد صداش زدند بوتی یه پرستار بچه. و بعد، بات من پرستار نمیخوام. اینها ههه برمیگشتند به اسم مستعارش فنی. اون سعی میکرد از این حرف ها دلخور نشه و تلاش میکرد بچه های مسئولیت پذیر و مهربون بزرگ کنه، درحالی که اونها با رفتارهای ناامید کننده شون اینطوری صداش میکردند. اینها هیچ ربطی به هیکلش نداشتند. فرانسس هیکل بامزه ای داشت که میتونستی زیر اون همه لباس گل و گشادش ببینی.

او گفت،"من روی لنگرم."

به نیم مایل اونطرف دریاچه نگاه کردم و براش دست تکون دادم. تو اون فاصله به سختی میتونستم ببینمش، مقابل درختایی وایستاده بود که خونه ی هاربارگرز ها رو پوشونده بودن، جایی که الان پرستاری بچه ها رو به عهده داشت. من تنها میتونستم لباس بنفش دست دوختش رو ببینم، که به احتمال زیاد از کره مریخم قابل تشخیصه.

اون ادامه داد،"من و بچه ها آخرای موج سواری رو نگاه کردیم، خیلی از سال قبل پیشرفت کردی!"

"مرسی! اما این چیزی نبود که بخاطرش زنگ زدی. داری میمیری تا بدونی چی بین من و سین گذشت."

فرانسس به من برای بهبود زندگیم کمک میکرد. نه قسمت تیپ و ظاهر – اصلا، به خودش نگاه کنین. اون حتی به من نصیحتی نکرد تا چی بپوشم. هر هفته بدون خبر قبلی به خونه هاربارگرز ها میرفتم و بهش میگفتم که چقدر نقشه ام بیشتر شکل گرفته و اون بهم میگفت که من دارم مسخره بازی درمیارم و این هیچوقت سرانجامی نداره. حدس میزنم برای این پیشش رفتم که میخواستم نظرات مادرانه ای رو بشنوم. ما بهترین رابطه رو داشتیم. اون واقعا مادر من نبود، درنتیجه من میتونستم به نظراش گوش بدم و دقیقن خلافشون عمل کنم. فرق من با دخترایی که مادر دارن توی اینه که من بخاطر این کارم توی مشکل نمیافتم.

اون گفت،"بذار حدس بزنم، وقتی سین توی لباست دیدتت، کم کم باهات گرمتر شد. درنیجه تو انتظار داشتی تا عشقش رو بهت اعتراف کنه. تو واقعا انتظار داشتی. و اون هیچکاری نکرد."

"دادااااااا!" من صدای جوابِ غلطِ برنامه های تلویزیونی رو دراوردم. بهش گفتم که واقعا چه اتفاقی افتاد.

وقتی بهش گفتم آدام توی نرمش سین رو شکست داد، گفت،"چی؟!" و وقتی بهش گفتم که به خوبی رالی هوایی رو فرود اومدم دوباره گفت،"چی؟!" و بعد اینکه بهش گفتم سین از اجرا حذف شد، گفت،"چی؟!"

وقتی به اونجایی رسیدم که سین به شکم من چندین بار دست زد، اینقدر وسط حرفم پرید که عصبانی شدم. تلفنم رو روی زمین چمن انداختم، دستام رو دور دهنم گذاشتم  و به سمت اونور دریاچه داد کشیدم،"بذار. من . حرفمو . تموم .کنم!" و کنم.نم.نم.نم. صدام اکو شد. تلفن رو برداشتم، و بقیه داستان رو براش تعریف کردم، در آخر بهش گفتم که میخوام امشب مرحله سوم رو پیاده سازی کنم.

اون گفت،"اما تو که فکر نمیکنی که توی مهمونی پسرا پوشیدن تاپ یقه باز مشکل رو حل میکنه؟میکنی؟"

"معلومه که نه. من فکر میکنم که توی مهمونی پسرا اگه تاپ یقه باز رو بپوشم به سین نشون میدم که من آمادم برای دوستی باهاش."

"لوری، هیچ دختری برای پسری مثل سین آماده نیست. پایانترما چطور بودن؟" واضحه که میخواست بحث رو عوض کنه تا به من نشون بده که پسرها کل زندگی یه دختر نوجون رو پر نکردند.

پرسیدم،"پایانترم؟"

"بله، پایانترم. برای فارق التحصیل شدن از کلاس دهم؟ تو دیروز امتحان داشتی."

واو، سخت بود باور اینکه من همین بیست و هفت ساعت قبل داشتم معادلات درجه دوم حل میکردم. به قبل که فکر میکنم، بنظر میرسه که تمام نه ماه سال تحصیلی رو توی خواب بودم، با مقایسه با همه چیزهایی که امروز اتفاق افتاد.

وقتی که سین همراهت بود، زمان پرواز میکرد.

تو تابستون، آقای وادر به پسرها اجازه میداد تا هر جمعه شب تو خونشون مهمونی بگیرن. دلیلش این بود که اگه اونها خونه بودن، اونوقت بیرون نبودن تا مسابقه ماشین سواری بذارند بین وانت صورتی با ولووی آقای وادر. درنتیجه من هزاران بار به مهمونیشون رفته بودم. این دیگه باید برام قدیمی شده باشه. اما با اینحال بازم برام جدید بود.

موهای بلند و صافم رو خشک کرده بودم، که حالا دیگه جلبکی توش پیدا نمیشد.

توی ماه می بارون زیاد اومده بود، که باعث پرآب شدن دریاچه، پرپشت شدن علفها، سرحال شدن درختها و نرمی زمین شد. پیاده روی از حیاط خودمون تا حیاط پسرها توی کفش های پاشنه بلند مثل قدم زدن اطراف دریاچه بود، جایی که شن نرمه و با هر قدم پاهات توی شن فرو میرن. حس میکردم شبیه الیزابت بنت توی کتاب غرور و تعصب شدم که تا مهمونی پیاده روی کرده بود و 6 اینچ(15سانت) از لبه ی دامنش گلی شده بود.

زیر درخت بزرگ بلوط، آدام و ریچل رو دیدم.

دوباره بهشون نگاه انداختم. آدام ریچل رو به درخت پرس کرده بود و میبوسیدتش. عمیق.

این نباید من رو شگفت زده میکرد. اونها یک ماهه که باهم بودند. آدام همسن من بود و ریچل یکسال از من کوچیکتر بود، درنتیجه هیچکدوم گواهینامه نداشتند(در آمریکا در سن 16 سالگی گواهینامه میگیرند.). اما با اینحال اونها توی آرکاد یا همون باشگاه بولینگ دیده شده بودن. من قبلا بوسه شون رو دیده بودم، اما یک بوسه ی سریع و سطحی. فقط من هیچوقت ندیده بودمشون که اینطوری بهم ابراز علاقه کنند.

با آشناییت به آدام، فکر میکردم که قسمت عاشقانه ی زندگیش درست مثل بقیه ی قسمت های زندگیشه: خطرناک. درست هم همونطور شروع شد. از راهنمایی، اون جای پای سین رو دنبال کرد، و هر هفته با یک دختر دیده میشد. من فکر میکردم که با بزرگتر شدن آدام این قضیه ادامه داشته باشه. فرق بین آدام و سین در این بود که آدام توی پارکنیگ سینما، وارد دعوا با دوست پسر های سابق دختر میشد. و گهگاه شایعه ای شنیدم که دعوا اونقدر شدید شده که درحال رانندگی تیر اندازی کردن که قسم میخورد درست نیست.

اما برخلاف تصوراتم، او حدود یکماه بود که با ریچل قرار میذاشت. یکماه تمام. بنظر پایدار میرسید. حتی خسته کننده. خوبه! شاید زنانگی ریچل تونسته آدام رو راضی نگه داره. اوق!

اون بوسه رو قطع کرد، برگشت و طوری به من نگاه کرد که انگار من هیچ حقی ندارم که به اتفاقی که داره توی ملا عام رخ میده نگاه کنم. اونوقت بود که من فهمیدم که بهشون خیره شدم. درست وسط حیاط ایستاده بودم، فقط بهشون خیره شده بودم، درحالی که پاشنه ام توی گل فرو رفته بود. نگاه کردن بهشون اذیتم میکرد، اما نمیتونستم دقیقا تشخیص بدم چرا. اون لحظه هیچکاری نمیتونستم بکنم جز اینکه به سمت ورودی خونشون فرار کنم.

ویرایش شده در توسط mench
  • پسندیدم 4
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

زنگ در رو زدم.

هیچ اتفاقی نیافتاد.

بعد از چند دقیقه، گوشم رو به در فشار دادم و دوباره زنگ در رو زدم. من یقینا صدای زنگ در رو از داخل خونه شنیدم. همینطور هم صدای ضرب موسیقی که از اسپیکر پخش میشد و صدای خنده رو. چرا هیچکی نمیومد جواب در رو بده؟ شاید یه دوربین مخفی ای، گوشه ای داشت از من فیلم میگرفت و همه کسایی که توی مهمونی بودند داشتند روی تلویزیون، من رو میدیدند. و شرط میبستند که چقدر من اینجا وایمیستم تا قبل اینکه به خونه ام برگردم. گوشه کنار های در رو به دنبال دوربین گشتم.

چرا مثل همیشه، وقتی برادرم بهم خبر داد که به مهمونی میره، من بیخیال سه لایه سایه چشمم نشدم و همراهش به مهمونی نرفتم؟ اون غیراجتماعی بود، اما حداقل توی برخوردهای اجتماعی راحت بود، درست مثل بابا.  راحت یا بی توجه، هرکدومشون یه نتیجه رو داشتن.

در باز شد، و اشتون کوچر ظاهر شد. شوخی میکنم! درواقع کاپیتان تیم تنیسم، تامی بود.

بغلش کردم و جیغ کشیدم،"تاممممممههههه". این کاری بود که دخترها میکردند.

با من همراهی کرد و با صدای زیر و کمی زمختش گفت، "لوووورهههههه، حس کردم که بهتر یکی در رو باز کنه، چون یقینا تو نمیخواستی در رو باز کنی. چرا زنگ در رو زدی؟ کسی زنگ در رو نمیزنه. فقط همینطور سرشونو میندازن میان داخل. بعلاوه، تو مگه عملا اینجا زندگی نمیکنی؟"

زندگی میکردم؟ حدس میزدم که من این اطراف رو خوب میشناختم، و همیشه آرزو میکردم که یکی توی خونه متوجه من بشه. این فکرم حس این رو میداد که من کمتر عضو خانواده ام و بیشتر شبیه سگ ولگردم. موضوع رو عوض کردم،" تو اینجا چیکار میکنی؟ تو رفیق سینی، آدامی یا کمرونی؟"

ابروهاشو در هم گره زد و گفت،"من رفیق توام."

درجواب گفتم،"راست میگی!" راست میگفت؟ درمقابل خواسته ام که به عقب نگاه کنم جنگیدم، انگار که تمام این زمان یکی پشت سر من ایستاده بود و او داشت از روی شونه ام باهاش صحبت میکرد.

درحالی که من رو از چارچوب در به قسمت روشن فضای خانه میکشید گفت،" خیلی عالی شدی! تاپت بانمکه، و سایه ات فوق العادست!"

"مرسی!" به عکس العملش نگاه کردم تا مطمئن شم که چیزی که فکر میکردم شنیدم رو گفته. صدای اسپیکر بلند بود، و تو خیلی عالی شدی، جمله ای نبود که من هر روز یا حتی هر سال بشنوم.

پرسید،" برنامه ای نداشتی تا ریمل بزنی؟ معمولا وقتی مردم سایه و خط چشمی به این سنگینی میکشن، ریمل هم میزنن."

"یکی دارم! یادم رفت! مرسی!" بعد دستشو گرفتم. هل خورد. اما من دستش رو ول نکردم. در ادامه گفتم،" باهام میای خونه ام تا مطمئن شی که من درست ازش استفاده میکنم؟ جدی میگم."

نگاهش از من برداشته شد و به خونه ام نگاه کرد و گفت،" تو همین بغل زندگی میکنی، مگه نه؟"

طعنه آمیز گفتم،" نهههههههههههه، من رو یه کره ی خیلی خیلی دور زندگی میکنم. زنانی از سیاره زهره. یالا بیا." و بعد به سمت خونه کشیدمش تا وقتی که سرعت حرکتش با من هماهنگ شد. بعدش دستش رو انداختم. میدونستم که دخترها با گرفتن دست همدیگر رو میکشیدند و کلی جیغ میزدند، اما این زیادی برای من عجیب بود تا بتونم برای مدت طولانی انجامش بدم.

آدام و ریچل همچنان در حال بوسیدن بودند. به پشت درخت رفته بودند جایی که نمیتونستم ببینمشون مگر اینکه دنبالشون میگشتم(کاری که من انجام دادم.). تقریبا با انگشت به تامی نشونشون دادم و بعد منصرف شدم. نمیخواستم شبیه کلاس پنجمی ها بنظر برسم : واااایییی ببین بوسه!

تامی گفت،" تو واقعا بامزه شدی،غیر از... میدونی. چرا این همه به خودت رسیدی؟"

نفس عمیقی کشیدم و خودم رو آماده کردم برای قدمی دیگه به سمت دختر بودن: خنده ی ریز دخترونه ای کردم. وقتی که به اندازه ی کافی از آدام و ریچل دور شدیم طوری که نمی تونستن من رو بشنودند، گفتم،"من از یکی خوشم میاد. دارم سعی میکنم کاری کنم که متوجه من شه."

"سین وادر؟"

توی گاراژمون یکهو وایسادم، و تامی به شدت به من برخورد کرد. هلش دادم و فریاد زدم،" چرا همچین فکر میکنی؟"

درجواب فریاد زد،"خدایا، نمیدونم. شاید چون که اینو هی بهم گفتی!"

پلک زدم،"گفتم؟"

" شاید مستقیما نه."

اوه نه! سعی کردم تا بیشتر ترسم رو توی صدام وارد نکنم. " پس، من توی مدرسه خیلی ضایع بودم؟"

گفت،"مگه همه نیستن؟" موهاش رو با یک حرکت مچ خفن تنیس، به پشت شونه اش فرستاد که من دیرتر امتحانش میکردم(که شکست خوردم).

گفتم،"دخترها وقتی سین میاد دیوونه میشن. اون جذابه، و خیییییلییییییی شرینه."

گفت، " اون مثل خدای جذابیت میمونه." ممممم، خدای جذابیت. در رو باز کردم و به داخل خونه راهنماییش کردم.

---------

خب اینم از این. یا فردا با یک پست میام یا امشب!❤️

راستی از خواهرمم کلی تشکر میکنم که زحمت کشید پستام رو ادیت کرد. قلب خیلی زیاد برای خواهرم @Helionitta

  • پسندیدم 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خب من امشب با یک پست اومدم!! 🙌

------------

فکر نمیکردم که ما بخصوص، ساکت باشیم. پاشنه ی بلند ممکنه به نظر دلنشین برسه، اما صدایی که روی کاشی ایجاد میکنه اینطور نیست. شاید هم پدرم خیلی غرق مکالمه اش با کسی که اونور تلفن بود، شده بود. به هر دلیلی که بود، وقتی که ما از آشپزخونه وارد پذیرایی شدیم، ترسید، و گوشیش رو کنار خودش لابه لای کوسن ها قائم کرد. متاسف بودم از اینکه ترسوندمش، اما خنده دار بود که ببینی این مرد بورِ گنده یک متر از روی مبل راحتی توی هوا میپره وقتی که دوتا دختر نوجوون رو میبینه. منظورم اینه که، میتونست خنده دار باشه اگه اینقدر ناراحت کننده نبود.

بابا تو دادگاه، یک وکیل بیرحم بود. بیرون از دادگاه، اون شبیه شخصیت سریال "مردهای بزرگ در دانشگاه" بود که با همه دوست بود، از شهردار بگیر تا یکی که میگفتن قاتله. خیلی شبیه به سین بود، درواقع. فقط دوتا چیز بود که پدر ازش میترسید. اولیش وقتی که چیزی تو خونه جابجا بشه، اون وقت بابا عقلشو از دست میده. از جر و بحث هایی که در موردکثیف بودن اتاقم  داشتیم چیزی نگم. ولی وقتی این جر و بحث ها تموم شدن که بهش گفتم که این اتاق منه، و اگه دست از اذیت کردن من در مورد این موضوع برنداره، ظرفای آشپزخونه رو توی دراور ها جا به جا میکنم، حتی شاید یه سریاشون رو مخفی کنم(و بعد صدای فیلم ترسناک). و هیچ قاشقی رو از قلم نمیندازم! دوم، اون به راحتی یکه می خورد، و بعدش خیلی عصبانی میشد. فریاد زد،"لعنت، لوری!!!"

گفتم،" از ملاقات با شما خوشبختم، پدر دوست داشتنی. راستی، دوستم تامی رو آوردم تا شاهد برکت خانوادگیمون باشه. اون با من توی تیم تنیسه." درواقع، من با اون توی تیم تنیس بودم.

بابا بدون اینکه بلند شه یا دست بده یا هرکاری که به طور نرمال انجام میده بکنه، گفت،" سلام تامی. از آشناییت خوشبختم." من به پدرم نگاه کردم درحالی که اون دوتا، تعارف های معمول رو انجام میدادند. از طریقه نشستنش میتونستم بگم که داشت از تلفن، که پشت سرش بین کوسن ها بود مراقبت میکرد.

به چیزی که قایم کرده بود با سر اشاره کردم،" قرار داری؟"

من واقعا داشتم شوخی میکردم. اصلا انتظار نداشتم که در جواب بگه،" کی؟"

درنتیجه منم گفتم، "هروقت." و بعد به این پی بردم که من بحثی رو شروع کردم که نمیخواستم بحثش باز شه، مخصوصا نه وقتی که من سرم گرم خودشیفتگی های خودم بود. دستام رو بهم کوبیدم و گفتم،" اوکی پس! تامی و من با سر و صدای زیاد میریم طبقه ی بالا، و بعد چند دقیقه دوباره برمیگردیم پایین و زنگوله ی گاو به خودمون وصل میکنیم. لطفا به ادامه ی مکالمه ی مهم و مخفیانه تون بپردازید."

برگشتم و به سمت پله ها رفتم. تامی من رو دنبال کرد. فکر میکردم که بابا دستور میده که من برگردم، تامی رو میندازه بیرون و یکی از اون سخنرانی هاش رو در مورد رفتار نادرستم تحویل میده(کی؟ من؟). اما او واضحاً داشت با پاملا اندرسون صحبت میکرد و نمیتونست بیشتر از این صبر کنه تا من از اتاق خارج بشم. پشت سرمون شنیدم که گفت،" من خیلی متاسفم. من هنوز اینجام. لوری اومد داخل. اوه، آره؟ دوست دارم بپوشیش."

تامی روی پله ها زمزمه کرد،" بنظر دستپاچه میرسید."

گفتم، "همیشه."

" شما اطراف خونتون خیلی آتیش بازی دارین؟"

به ساعتم نگاهی انداختم،" نه اینقدر زود." از اتاقم رد شدم و وارد حمومم شدم و ریملم رو توی کشو پیدا کردم. درحالی که ریملم رو آماده توی دستم گرفته بودم، متوجه شدم که تامی دنبالم نیومده. به سمت ورودی حموم خم شدم.

تامی وسط اتاقم وایستاده بود، و به اطراف با چشمهای درشت شده نگاه میکرد. من تختم رو مرتب نکرده بودم. تو سه سال گذشته. و دیوار ها پوشیده شده بودند از پوسترهای موج سواری و اسکی روی برف(قرار بود یک روزی اسکی روی برف رو هم یاد بگیرم). شاید همه ی اینها در لحظه ی اول شوکه کننده باشه – قطعا اتاقم در حد و اندازه های برنامه تلویزیونی طراحی خانه نبود.

پرسید،" این اتاق مکگیل کادیه؟"

" چی؟ نه. مکگیل کادی تو تمیزی وسواس داره. به علاوه اون کالکشن عروسکای باربی رو جمع میکنه."

با چشم های گرد به من نگاه کرد.

عقب نشینی کردم و گفتم، "شوخی کردم! من شوخی کردم." چرا باید همچین چیزایی از خودم میساختم؟ خانواده ام تو حالت عادی به اندازه کافی عجیب بود.

یک قدم به سمت کتابخونه ام برداشت تا بتونه به دسته ای از مجله های موج سواریم و کتابهای تخیلیم نگاهی بندازه. خب، بذار نگاه کنه. من هیچ نیازی به کمک لعنتیش نداشتم. ریمل رو روی مژه هام کشیدم و از حموم خارج شدم. گفتم،" آماده ای؟"

گناهکارانه به من نگاه کرد. کنار میز بغل تختم ایستاده بود و عکس مادرم رو نگه داشته بود.

عکس رو سرجاش گذاشت و چشمهاش رو به سمت من تنگ کرد و گفت،" تو آماده نیستی.” اومد تو حموم و زیبایی شناسی مژه رو برام توضیح داد: که ما نمیخوایم که دسته ای از مژه ها به هم بچسبند و به یک نقطه اشاره کنند و طوری از چشمم بیرون بزنند که انگار ضلع های ستاره دریایی اند. من هنگام خرید وسایل آرایشی خوبم، ایده ی خرید شونه ی مژه به ذهنم خطور نکرد. تامی از یک شونه ی موی عادی استفاده کرد تا مژه هام رو از هم جدا کنه.

  • پسندیدم 3
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با سروصدا از پله ها پایین رفتیم (البته، بدون زنگوله گاو، اما من از خودم صداهایی درآوردم تا به پدرم اخطار بدم) و به سرعت از حیاط رد شدیم. آدام و ریچل همچنان پشت درخت درحال بوسیدن بودند، انگار که یکسال همدیگر رو ندیده بودند. خدایا، ما دیروز از مدرسه خلاص شدیم.

سعی کردم نگاه کنم بدون اینکه واقعا نگاهشون کرده باشم و تامی بفهمه که من نگاهشون میکردم. هردو دست آدام روی شونه ی ریچل بود، ریچل را درجایش نگه داشته بود درحالی که او را میبوسید.

هردو دست ریچل زیر تیشرت آدام بودند، روی شکمش – شکم سفت و ماهیچه ایش، پوست برنزه ی نرمش... من اینها رو نمی دیدم، ولی میدونستم اونجان.

قبلا هیچوقت به ذهن من خطور نکرده بود که به ریچل حسودی کنم. ناگهان داشتم از حسودی میمردم، تو شب مرطوب درحال عرق ریختن بودم. شاید این بود که من ریچل رو بعنوان عضو جایگزین برای هالی و بیژ و تمام دخترایی که تو مدرسه بودند دیدم. دخترهایی که میدونستند چی بپوشند و چطوری رفتار کنند و اگر هم نمی دونستن، می تونستن به خوبی مخفیش میکردند. من میتونستم یه دختر کلاس سومی رو ببینم که حس میکنه از ریچل کمتره و میخواد که وقتی بزرگ شد ریچل باشه. اون دختر کلاس سومی به این فکر میکرده که شاید یه روزی بتونه یه دوست پسری مثل آدام داشته باشه، کسی که مثل آدام دوستش داشته باشه...

وقتی که با صورت به شاخه های تیز درخت کاج خوردم، داد زدم،"آخ!" فکر میکنم پام رفت توی لونه ی مار.

تامی درحالی که دستش رو دراز کرده بود تا به من کمک کنه بیام بیرون پرسید،"خوبی؟ فن خوبی بود، بنظرم باید توی روتین موج سواریت بذاری."

خودم رو خلاص کردم و گفتم،" چی؟ و موقعیت طلایی آدام رو بدزدم؟”، به لباسم نگاهی انداختم و خودم تکوندم. لازم بود که برم خونه و لباسامو عوض کنم؟ من با این ایده ی لباس های جدید، تازه آشنا شده بودم و موجودی تاپ های یقه بازم محدود بود. خوشبختانه، دامن کوتاه جیرم طوری طراحی شده بود که کثیف بنظر برسه. خیلی مناسب من بود. و اون طرح های پیچیده روی تاپم لکه های شیره ی برگها رو میپوشوند. راضی، به مسیرم درکنار تامی ادامه دادم. برنگشتم تا نگاه کنم که آدام به افتادنم نگاه کرده یا نه. من هنوز نگاهشو یادم نرفته بود.

پرسید،"میخوای فردا شب تنیس بازی کنیم؟ بعد از اینکه هوا یکم خنک شد؟"

قبل از اینکه فکر کنم گفتم،" حتما." تامی و من، تو مدرسه همیشه با هم تنیس بازی میکردیم. چرا خارج از مدرسه هم بازی نکنیم؟ بعد از اینکه جواب دادم، فکر کردم سین حتما از من میخواد که فردا شب باهاش برم سر قرار و حالا من نمیتونستم باهاش برم! عالی. البته، من انقد خوش شانس نیستم که ازین مشکل ها داشته باشم. من ابله. ادامه دادم،” تو نباید خودت و به زحمت بندازی تا اینجارانندگی کنی فقط برای اینکه منو سوار کنی و دوباره منو برگردونی."

جواب داد،"مشکلی نیست برام."

وقتی روی ایوان خونه ی وادرها قدم گذاشتیم گفتم،" مکگیل کادی میتونه بیاد دنبالم وقتی کارمون تموم شد." برادرم شنبه شب ها هیچ کاری برای انجام دادن نداشت. قرار نداشتن و تنها بودن  تو خانواده ی ما ارثی بود.

پرسید،"مکگیل کادی؟"

دوباره به مهمونی برگشتیم. درحالی که پشت سر هم پلک میزدم، به سختی شانسم رو میتونستم باور میکردم. معمولا در مهمونی ها تنها و سرگردان بودم و امیدوار بودم یکی دلش برام بسوزه و باهام حرف بزنه. بعد، قدم به قدم، توی سایه ها محو میشدم. امشب من به همراه یکی وارد مهمونی شده بودم.

البته، همون لحظه ای که به جمعیت رسیدیم، به اونور اتاق تاریک اشاره کرد و بالاتر از موزیک فریاد زد،" کاملا یادم رفته بود که مکگیل کادی از دانشگاهبرگشته خونه ! میرم بهش سلام کنم." دو نفری که بیشتر باهاشون راحت بودم، داشتند با همدیگه وقت میگذروندند!

به جز بچه هایی که از بریمنگهام و مونتگومری که برای تعطیلات به همراه خانواده به دریاچه اومده بودند و بدون دعوت به مهمونی اومده بودند، همه رو از مدرسه میشناختم. من با بیشترشون از مهدکودک تو یه مدرسه بودم. به یه سری دلایلی، این  مساله به تنها نبودن من کمکی نمیکرد، و به احتمال زیاد همه چیز رو بدتر میکرد. تامی رو نگاه کردم که از بین جمعیت زیگزاگی رد شد تا مکگیل کادی رو بغل کنه. به این فکر کردم که دنبالش برم. اما اینطوری بنظر میرسید که نمیخوام منو تنها بذاره و خودم  از عهده ی حرف زدن با دیگران تو مهمونی ها بر نمیام. فکرش و بکن!

یهو، همه چیز خیلی خیلی بهتر شد. سین رو توی تاریکی دیدم، کنار پله ها، که پشتش به من بود. یه ده سانتی متری از دوستاش که تازه فارق التحصیل شده بودند و دوره اش کرده بودن، بلند تر بود. همیشه دور و بر سین شلوغ بود.

همونطور که داشتم عرض خونه رو طی میکردم تا بهش برسم، آدم ها میومدند جلوم، میخواستند سلام کنند و یه صحبتی باهام داشته باشند، شانسو ببین، اونم با من! و درست همون یه دفعه ای که نمی خواستم محبوب جمع باشم. من با برخورد خوب و مهربون فرستادمشون پی کارشون، و به مسیر صعب العبورم ادامه دادم، تا اینکه دوباره یکی دیگه میومد جلوم.

دستم رو روی تیشرتش کشیدم و خودمو وادار کردم که به دوستاش پوزخند بزنم درحالی که شکم سفتش رو زیر لباس کتانش حس میکردم. انقدخوب و وسوسه انگیز بود که تقریبا لرزیدم، اما اما به صورت معجزه آسایی خودمو کنترل کردم و نلرزیدم.بازیگوشانه، دستام رو روی سینه اش گذاشتم، همونطور که دیده بودم دخترهایی که ادعا میکنند که با یه پسر فقط دوستند اما همه در موردشون زمزمه میکنن که چیز بیشتری بینشونه، انجان میدن.

من نصفه نیمه انتظار داشتم که فریاد بزنه،" دستتو از روی من بردار!" و من رو هل بده. نه که سین همچین کاری رو با دختری کرده باشه – اون روش های فریبنده ی خودش رو داشت تا از دست آدم های سبک مغز خلاص شه – اما از اونجایی که زندگی من یه سریال بلند از ریاضت و رنج بوده، احتمالش بود که سین برای اینکه منو از خودش دور کنه فریاد بکشه. نیمه ی دیگه ی من انتظار داشت که او به آرومی بخنده، اما هیچ حرکتی هم نکنه. شاید به کم طول بکشه تا به من جدید عادت کنه.

اون نخندید. اون حتی من رو هل نداد. اون دقیقا کاری رو کرد که باید میکرد. او دستش رو دور کمرم حلقه کرد و من رو نزدیک تر به بدن گرمش کرد. حس کردم حرف یکی از پسرها رو در مورد بیس بال با سر تایید کرد اما او یک کلمه هم به من یا کس دیگه ای نگفت. انگار این مدل احوال پرسی از طرف من نرمال ترین اتفاق توی دنیاست. بوش حتی بهتر از همیشه بود، یک میزان کمی ادکلن قاطیش بود. بوی چوب با رگه هایی از مشک و باروت.

بیشتر بهش نزدیک شدم، بینیم نزدیک به سینه ی معطر و گرمش بود، و چند ثانیه بیشتر از بهشت دلچسبم لذت بردم. چه بهشتی میشد اگه کل تابستونم اینطوری بود...

صدای عمیقش کل تنم رو به ارتعاش درآورد، از دوستش پرسید، " براوز رو نگاه کردی؟ پرتابشون فوق العاده است یا چی؟" اوه خدای من، من آدام رو بغل کرده بودم!

---------

فصل 5 یا چی؟

آدام رو از یک تا ده چندتا دوست دارین؟ سین رو چطور؟ و لوری؟

ویرایش شده در توسط mench
  • پسندیدم 1
  • ذوق زده 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×