رفتن به مطلب

پست های پیشنهاد شده

با سلام خدمت کاربرای عزیز سایت نودوهشتیا

تیم ویراستاری ما به چند نفر ویراستار احتیاج داره تا تکمیل بشه. برای انتخاب ویراستار مسابقه ای ترتیب دادیم.

شرایط شرکت کننده ی مسابقه:

1) حتما تلگرام داشته باشه، چون به دسترسی سریع احتیاج داریم.

2) زمان کافی برای ویرایش داشته باشه، چون ویرایش کار زمان بری هست.

برای شرکت توی مسابقه چندتا کار هست که باید انجام بدین:

1) متن زیر رو ویرایش کنید. (اگه نمیدونین چطور باید ویرایش بشهاینجا رو بخونید.)

2) بعد از ویرایش تاپیکی توی تالار ویرایش ایجاد کنید با عنوان شرکت در مسابقه و نسخه ی ویرایش شده ی متن زیر رو توی تاپیکی که ایجاد کردین بذارید.

3) زیر این تاپیک اعلام آمادگی کنین و لینک تاپیکی که ایجاد کردین رو هم اینجا بذارید.

کار شما توسط تیم ما بررسی میشه و در نهایت دو نفر انتخاب میشن. مسابقه از امروز شروع میشه و تا یک هفته ادامه داره. روز چهارشنبه هفته آینده برنده ها و ویراستارهای جدید انتخاب و معرفی میشن.

متنی که باید ویرایش کنید:

«تا رسیدیم خونه همه مثل اینکه قهرمانای المپیک رو دیدن، پریدن و بغلمون کردن مامان کل فامیلو دعوت کرده بود مامان واسه هزارمین بار گونمو بوسید وگفت:سفر خوش گذشت؟؟؟؟

منو مونا با یاد آوری اون سفر آهی از ته دل کشیدیم....

من_ چه سفری هم بود واقعا هی هواپیما تکون تکون می خورد،طوری که همه ی دل و رودم ریخت به هم!مردشور خلبانشو ببرن!من نمی دونم کی بهش گواهنامه داده بود!!!

مونا_راست می گهما هم بیکار نموندیم و تو کل مسیر تا تونستیم بهش فحش دادیم ونفرینش کردیم با نفرینای هم که ماکردیم اون حرومزاده محاله جون سالم درببره،سارا تا الان باید سقوط کرده باشه نه؟؟؟

من_ نه بابا،اون که مال یه هفته دیگس.... یادت نیس اول باید تصادف کنه و یه هفته ای بیمارستان باشه،بعد از یه هفته که ازش قط امید شد با هواپیما واسه درمان میبرنش خارج،اونموقع س که سقوط می کنه!!

و دوتایی با هم زدیم زیر خنده اما بقیه عین ننه قمر نگام میکردن وکمی هم اخمالو بودن ناراحتیشون رو نمیتونستم درک کنم واسه همین گفتم:چیزی شده؟؟؟ اون ابروها بد جور گره خورده میخواین مجانی بازشون کنم؟به خدا پول نمی گیرما......

کسی جواب نداد، موناهو نگاه کردم اونم تعجب کرده بود تا اینکه بالاخره مامان گفت:

آخه.....خلبان....ش..ش..شما...آرمان....بود!!!

فکه مون افتاد پایین!آرمان یکی یدونه ی دایی سعید و سوگلی فامیل بود اینطور که مامان تلفنی گفته بود هیچ کس از گل نازکتر بهش نمی گهو تو کارش هم بهترینه وای به حال منو مونا که چیا بهش نگفتیم! اونم جلوی همه واز همه بدتر اینکه خودشم حضور داشت! مونا عذر خواهی کرد ولی من مثل مجسمه ایستاده بودم حسابی خراب کرده بودیم ولی من دلم نمی خواست عذرخواهی کنم چون رانندگیش واقعا افتضاح بود،خوش بختانه یا بدبختانه کسی هم ازم نخواست معذرت خاهی کنم،اما دیدم دور از ادبه تا خواستم عذرخواهی کنم مامان گفت: بسه دیگه یه سوءتفاهم بودحل شد .بریم،بریم بقیه چیزا رو واسه فرداآماده کنیم که کلی کار داریم نا سلامتی عروسی داریما!

تعجب کردم کلا امروز همش در حال تعجب کردن بودم،مونا هم با تعجب پرسید:عروسی کیه خاله؟؟؟

مامان:_خوب،عروسی سارا وآرمانه دیگه.....

جانممممم؟؟؟؟

با حیرت پرسیدم:_عروسی من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مامان خندید و منو بوسید بعد گفت:آره عزیز دلم آره خوشگلم آره نفسم آره جونم داری عروس میشی

نه،هرگزنمی تونستم قبول کنم،من اصلا قصد ازدواج نداشتم اونم با آرمان،کسی که نزدیک بود هواپیما رو روسرم خراب کنه از همه بدتر اینکه بدون رضایت من همه چی در حال برگزاری بود می دونستم مخالفتم یه جورایی کل فامیل رو از هم می پاشونه ولی نمی خواستم به زور ازدواج کنم نمی دونم یه دفعه چی شد که مغزم جرقه زد بدون اینکه فکر کنم چی دارم می گم یه هو از دهنم پرید:_

من نامزد دارم!

یه دفعه همه ساکت شدند این چی بود من گفتم؟؟حالا یکی بیاد جمعش کنه!دایی سعید با ناراحتی گفت:یعنی چی خواهر؟؟؟شما قول سارا رو به ما داده بودید!

من : بله؟؟مگه من زمین فوتبالم؟

مامان_: واالله به خدا منم مثل شما بی خبرم!!!

مامان آرمان_: وا؟! آذر جون نمی شه که شما بی خبر باشی سرپرست این بچه شمایی! بدون اجازه شما چه طوری شوهر کرده؟؟؟اصلا چرا بی خبر؟!

خاله آزاده(مامان مرسا):_ورپریده رفتی درس بخونی یا بری دنبال خوش گذرونی؟

من:درس!به جون شاسخین گنده تو اتاقم فقط درس !

زیر لب شنیدم گفت: معلوم نیس شب تا صب تو بغل کی  می خوابیده

عمو بابک:_بذارید سارا هم حرف بزنه،خجالت بکشید شاید موضوع اینطوریا هم نباشه

باربد پسر عموم:_بابا حرفا میزنیا! تا حالا که سارا داشت می حرفید!

عمو بابک:_بس کن باربد سارا چیزی هست که بخوای بگی؟؟

مونا یه دفعه زد زیر خنده وگفت:_بابا،شما ها هنوز نفهمیدید سرکارتون گذاشته؟؟؟

بلا فاصله گفتم:_اینطور نیست درسته نامزد نکردم ولی خیلی دوسش دارم به جز اون هم با هیچ کس دیگه ازدواج نمی کنم....

گل بگیرم در این دهنو! یعنی میشه من دو دقیقه خفه شم؟،باز همه خواستند تیکه بارم کنن که آرمان گفت :می خوام باهاتون صحبت کنم...

ترس برم داشت یعنی چی می خواست بگه؟؟؟ولی آرمان آدم منطقی بود می شد باهاش کنار اومد،با هم رفتیم یه گوشه ، ساکت موندم تا اینکه گفت_شما نامزد ندارید درسته؟؟؟

_ آم.... چیزه یعنی

....._یعنی چون منو دوست ندارید دروغ گفتید...

زبونم بند اومد یا خدا این از کجا فهمید؟؟؟

با تته پته گفتم_ من..دروغ نگفتم..یکی رو دوست دارم...

کلافه گفت_ وقتی شما رو از عمه خواستگاری کردم،گفت حتما موافقید و برای اینکه سورپرایزتون کنیم چیزی بهتون نگفتیم تا حسابی خوش حال بشید.

سرم و انداختم پایین با کلافگی سرش روتکون داد و به اطراف نگاه کرد بعد گفت:_ولی متاسفانه من هنوزم میخوام باهاتون ازدواج کنم.

بعد لبخند چندشاوری زدو نگاه هیزشو رو کل بدنم انداخت حس کردم لختم که داره اینطوری نگام میکنه!!!!! اخرش به لبام رسید و لبخندش عمیقترشد

از این همه پررویی آرمان عصبی شدم،دستامومشت کردم با خشم رفتم پیش بقیه و با تحکم گفتم:من عمرا با آرمان ازدواج نمیکنمممم!!!!

مامان:سارا حرف رو حرفم نمیاری..همین که گفتم.

مونا:یعنی چی؟زوری که نمیشه...

خاله آزاده بالحنی طلبکارانه گفت:تو دخالت نکن که بعدشم نوبت تو و باربده...

مونا حسابی جا خورد اما یهو داد زد:عمرااااااا...!!

عمو بابک: من که بهتون گفتم زوری نمیشه..

دایی سعید:یعنی چی؟غلط کردن مخالفت کنن!

نگاهی به مونا انداختم تا حالا همه چی زوری بود..لباس پوشیدنمون...غذا خوردنمون...مدرسه مون...خارج رفتنمون...وحالا هم ازدواجمون! مامان نمیدونست من دیگه بچه نیستم نمیدونست دیگه همون سارای همیشگی نیستم....بغضمو قورت دادم،انگار مونا هم به چیزی فکر میکرد که من فکرمیکردم..سرمو بالا گرفتم و با اطمینان گفتم:تا حالا هیچ کدوم از تصمیمای شما برای ما خوشبختی نیاورده ما دیگه کاری روکه نمیخوایم انجام نمیدیم!وسلام!

مامان:مگه دست خودته؟ غلط کردی ..این همه زحمتتون رو نکشیدیم که حالا هر غلطی دلتون خواست بکنید..یا با آرمان ازدواج میکنی یا هیچ کس! تو هم همینطور مونا یا باربد یا هیچ کس!

من ومونا همزمان داد زدیم: هیچ کس!!!

مونا ی بدبخت حق داشت اونا می خواستند ما رو تو عمل انجام شده قرار بدن..بیخود نبود مجبورمون کردن برگردیم!
مامان و خاله هی به سرو صورتشون می زدند ونفرین میکردن چقدرم که این کارشون مارو منصرف کرد! مونا آروم دم گوشم گفت: اینطوری نمیشه..بهتره قبول کنیم.. با بهت گفتم : چی میگی؟ یعنی میخوای دستی دستی خودمونو بد بخت کنیم؟؟؟ زد پس کله م و گفت : خره..منظورم اینه که زمان بخریم.. بی حوصله جواب دادم: درست میگی چه نقشه ای داری یا نه؟ سری به نشانه تاسف تکون داد وگفت : آی کیو! باید تظاهر کنیم قبول کردیم بعد چنان بلایی سر آرمان و باربد بیاریم که خودشون دو تا پا دارن،هشت تا دیگه هم قرض کنن و..دِ فرار!

یه نگاه به اون دو تا خر زنگی انداختم که با پوز خند داشتند مارو نگاه میکردند لبخند خبیثانه ای زدم و گفتم: تا آخرش باهاتم!!!!!!!!

مونا:نقشه شماره 12(نقش بازی کردن)

سری تکون دادم و با گریه گفتم:وای مامان..مامان جونم گریه نکن الهی بگردم!..باشه هر چی تو بگی اصلا آرمان که هیچ، اگه تو بخوای من با گدا ی تو خیابون هم ازدواج میکنم!

مونازد زیر گریه و گفت:مامانی..تورو خدا گریه نکن باشه هر چی تو بگی..

مامان وخاله اشکاشون رو پاک کردن و با خنده گفتند:پس بدو برین لباس عوض کنید..عاقد هم الاناست برسه..
مونا مونا مونا مونااااااااااااا!!!!!!! حالا باید چه غلطی بکنیم؟؟؟بهش نگاه کردم وشروع کردم براش خط و نشون کشیدن..اونم انگار فکر اینجاشو نکرده بود..به اجبا ر رفتیم طرف اتاق..واوووو..چه لباس عروس خوشکلی! با دو رفتیم سمت لباساو با ذوق لباس رو پوشیدیم..مامانننننن!!!! چه خفننن!!! با ذوق گفتم:من غلط کردم..اصلا با آرمان جونمممم ازدواج میکنم..

مونا:منم! اصلا من عاشق باربدم! یه نگاه عاقل اندر سفیهانه بهم انداختیم و یهو عق زدیم!بعدم پوکیدیم از خنده!!

_ خیلی به جنبه ای!! واسه یه لباس عاشق شدی؟ الهی یه شوهر افغانی گیرت بیاد.

مونا با خنده:خودت چی؟هی میگی آرمان جونم آرمان جونم! بعدشم خودت ایشالا بیوه بشی بخندم بهت..

_ حالا اینا رو ولِلِش..باید حالا چه خاکی بریزیم تو سرمون؟

_خاک رس؟

_مونا!

_خاک باغچه؟

_مونا!

_خیلی خوب بابا! با اون چشات عین افعی زل زدی به من که چی؟ خودمو خیس کردم!

نه خیر از این دودی بلند نمیشه..یه خورده فکر کردم..بشکنی زدم وگفتم:فهمیدم!نقشه شماره36!(خودتو بزن به مریضی) با خوشحالی همدیگه رو بغل کردیم که یهو مونا گفت:صبر کن ببینم..خو باربد خیر سرش دکتره ها!..نمیشه که میفهمه!..حالا چیکار کنیم خانوم مارپل؟

یه خورده فکر کردم شک داشتم به مونا بگم یا نه ولی بالاخره گفتم:ببین یه راهی هست!ولی یکم خطر ناکه!!

چنگ زد به صورتشو گفت: وای ننه نزنی بُکشیم!..من جوونم..صدو پنجاه هزارتا آرزو دارم!

_خفه..کمبود آرزو نداری احیاناً؟..حالا جدا از این چرندیات،ببین منو تو هر دومون به نیش زنبور حساسیت داریم واسه همین همیشه هرکدوم یه آمپول ضد حساسیت باهامونه..

_خوب

_حالا باید یه زنبور کوچولو گیر بیاریم که نیشمون بزنه..ولی قبلش باید آمپولا رو سر به نیست کنیم..اینطوری عروسی به هم میخوره ولی یه مشکلی هست..

_چه مشکلی

_ راستش مطمئن نیستم زنده بمونیم.. ریسکش بالاست

چند لحظه بهم خیره شد معلوم بود داره فکر میکنه حق داشت پای زندگیمون درمیون بود..آرمان الهی یه روز هواپیمات سقوط کنه من راحت شم! نه..مسافرای بد بختش چه گناهی دارن؟

_سارا من هستم!

همونموقع در اتاق زده شد  و پشتش صدای ارمان اود:سارا یه لحطه میای؟

پوفففف معلوم نیس چی میخواد. به مونا گفتم الان میام

رفتم بیرون و گفتم چیه؟

ارمان سرتاپامو نگاه کردو گفت: چه خوشگل شدی

ازنگاهش حالم بد میشد

- نگفتی چیکارم داری

توچشام خیره گفت: بیا قدم بزنیم. حرکت کرد و منم

با اون لباس گنده پشت سرش

کنار یکی از درختای تو باغ ایستاد و گفت:

- سارا من دوسستت دارم. همیشه دوست داشتم نه اصلا عاشقتم. از بچگی آرزوی تو رو داشتم. وقتی رفتی قلب منم بردی دلم واست پر میکشد. میدونم دوسم نداری ولی من بدون تو نمیتونم. واسه همین دارم مجبورت میکنم.سالهاست منتظرتم دیگه طاقت ندارم.

برگشت سمتم. چشاش سرخ بود

- خیلی خوشگل شدی تو این لباس

ترسیدم چرا همچین شد؟

یه قدم اومد سمتم

- همیشه میخواستم تو این لباس مال خودم باشی

- جلو نیا ارمان

دستامو گرفت و چسپوندم بهدرخت

- تو همیشه سرکش بودی سارا ولی رام من میشی

نفسای داغش خورد تو صورتم

- آرمان جیغ میزنما ولم کن

خندید 

اومدم جیغ بزنم که واسه خفه کردنم لباشو گذاشت رو لبای سرخم! با ولع لبامو می بوسید و دستشو تو موهام می کشید. دستو پا میزدم ولی زورش زیاد بود. باصدای پایی که میومد از من جدا شد. دایی رو دیدم که به سمتمون میومد. 

دایی- اینجا چه خبره؟

ارمان- هیچی داریم حرف میزنیم

دایی- پس اون چیه؟

به لبای ارماناشاره کرد که از رژ من سرخ شده بود..خدای من آبروی نداشتم رفت!!»

پی نوشت: بچه ها به پختگی قلم یا ناشی بودنش کاری نداشته باشین موقع ویرایش همه نوع نوشته ای زیر دستتون میاد. موفق باشید.

  • پسندیدم 4
  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اینم یادم رفت بگم اول اینجا اعلام آمادگی کنین بعد شروع کنین به ویرایش و تاپیک زدن تا بدونیم چند نفر میخوان شرکت کنن😊

  • پسندیدم 5
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بچه ها بدلیل کمبود نیرو در بخش ویراستاری، این مسابقه مجدد برگزار میشه. تعداد خاصی مد نظر نیست. هر تعداد از افرادی که بتونن متن بالا رو خوب ویرایش کنن، بعد از آموزش عضو تیم میشن. تا چهارشنبه هفته آینده فرصت دارین. موفق باشین.

  • پسندیدم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در در 22 شهریور 1397 در 18:16، hopewriter313 گفته است :

کسی نبود؟

من شرکت میکنم هم وقتشو دارم هم دقتشو .

  • پسندیدم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

با سلام خدمت تمام كاربران عزيز♥️

ما به چند نفر ويراستار نياز داريم لطفاً در صورت تمايل به همكارى اينجا اعلام كنيد .

با شرايط شما كنار مياييم ، پس لطفاً همكارى كنيد .

با تشكر از تماميه شما عزيزان كه ما رو صميمانه همراهى مى كنيد🙏♥️

  • پسندیدم 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من وقتشو ندارم وگرنه دوست دارم

در در 15 مهر 1397 در 17:50، samanehaminian69 گفته است :

 

با سلام خدمت تمام كاربران عزيز♥️

ما به چند نفر ويراستار نياز داريم لطفاً در صورت تمايل به همكارى اينجا اعلام كنيد .

با شرايط شما كنار مياييم ، پس لطفاً همكارى كنيد .

با تشكر از تماميه شما عزيزان كه ما رو صميمانه همراهى مى كنيد🙏♥️

 

  • پسندیدم 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در 2 دقیقه قبل، zahra.s گفته است :

من وقتشو ندارم وگرنه دوست دارم

 

باشه عزيزم ممنون

  • پسندیدم 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من میتونم انجام بدم فقط شرایطش چطوریه؟

در طول روز چند صفحه میشه؟

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در 33 دقیقه قبل، Hossna گفته است :

من میتونم انجام بدم فقط شرایطش چطوریه؟

در طول روز چند صفحه میشه؟

سلام

تلگرام داشته داشته باشید

به اصول ویراستاری تا حدی تسلط داشته باشید

صفحه ای نیست

مثلا یه رمان به شما واگذار میشه و صرف مدتی اون رو باید ویراستاری کنید.

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در 38 دقیقه قبل، Hossna گفته است :

من میتونم انجام بدم فقط شرایطش چطوریه؟

در طول روز چند صفحه میشه؟

و اينكه به شما اموزش لازم داده مى شه

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در 4 دقیقه قبل، M.shahpasandi گفته است :

سلام

تلگرام داشته داشته باشید

به اصول ویراستاری تا حدی تسلط داشته باشید

صفحه ای نیست

مثلا یه رمان به شما واگذار میشه و صرف مدتی اون رو باید ویراستاری کنید.

سلام عزيزم 

شما ديگه فعاليت نمى كنيد؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

@Hani.ks

سلام 

اگه می تونین یه جلد و طراحی ساده برای این مسابقه درست کنین که توی اینستا هم بزاریم 

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در 24 دقیقه قبل، M.shahpasandi گفته است :

سلام

تلگرام داشته داشته باشید

به اصول ویراستاری تا حدی تسلط داشته باشید

صفحه ای نیست

مثلا یه رمان به شما واگذار میشه و صرف مدتی اون رو باید ویراستاری کنید.

باشه من انجام میدم

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در 21 دقیقه قبل، samanehaminian69 گفته است :

و اينكه به شما اموزش لازم داده مى شه

باشه من انجام میدم

چی کار باید بکنم؟

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در 10 دقیقه قبل، ZHILA گفته است :

@Hani.ks

سلام 

اگه می تونین یه جلد و طراحی ساده برای این مسابقه درست کنین که توی اینستا هم بزاریم 

متوجه نشدم. بیایید خصوصی بگید.

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در 3 دقیقه قبل، Hossna گفته است :

باشه من انجام میدم

چی کار باید بکنم؟

براى ميزان مشخص شدن سطح كاريتون لطفاً متن اول رو كه توسط مدير  گذاشته شده رو ويراستارى كنيد و براى من تو خصوصى ارسال كنيد

  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در 6 دقیقه قبل، MariShka گفته است :

@ZHILA

هانی سرش شلوغه یکم .

v96_des.mjd.png

 

ممنونم عزیزم . 

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در 6 ساعت قبل، MariShka گفته است :

@ZHILA

هانی سرش شلوغه یکم .

v96_des.mjd.png

 

ماريشكا جون عاليه ممنون از شما عزيزم 😘♥️

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در 19 ساعت قبل، samanehaminian69 گفته است :

ماريشكا جون عاليه ممنون از شما عزيزم 😘♥️

کاری نکردم جانا ♡

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در 5 دقیقه قبل، HaNa❤GoLi گفته است :

اعلام آمادگی

ممنون از شما عزيزم 

لطفاً اين رمان رو كه براتون مى نويسم رو دو پارت اول رو ويرايش كنيد و بعد براى من تو خصوصى بفرستيد كه من با مديران صحبت كنم و بعد شما شروع به كار كنيد.

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

@samanehaminian69

 

دوست من هم میخوان ویراستار بشن و وقتش رو دارن چون ایشون تازه واردن و بلد نیستن اینجا بگن درخواستش رو من بجاش اعلام امادگی میکنم 

@zeynab29

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×