رفتن به مطلب
زهره

پژواک شعر...

پست های پیشنهاد شده

سلام 

این تاپیک برای اینه که بتونیم شعر هایه زیبایی که خوندیم و به دلمون نشسته رو این جا بزاریم تا روح دیگران هم نوازش کنه 

من خودم به شخصه با شعر اروم میشم

امیدوارم شما هم اینطوری باشیدو بتونم با شعر هایی که میزارم  روح لطیفتونو به سمت ارامش ببرم

دوستون دارم❤💙🌹

  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

یوسف از زیباییش حیران،زلیخا در عجب
از شمیم چادرش یعقوب بینا می شود

اهل ایمان است و تقوا،با خدا هم صحبت است
سمت قرآن می رود وقتی که تنها می شود

حس خوبی دارد اما بعد از آن دلچسب نیست
راز وقتی در میان شعر افشا می شود

  • پسندیدم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نادر از هند نبرد،آنچه تو بردی ز دلم
که تو مهری و مهاری و مهارت کردی

دلم ایران و تو اسکندر طاییش اطوار
زدی و سوختی و کشتی  و غارت کردی

 

  • پسندیدم 1
  • باحال بود 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هرچه کردم به خودم کردم و وجدان ِخودم
پسر نوحم و قربانی طوفان خودم

تک و تنهاتر از آنم که به دادم برسند
آنچنانم که شدم دست به دامان خودم

موی تو ریخته بر شانه ی تو ٬ امّــا من
شانه ام ریخته بر موی پریشان ِ خودم!

از بهشتی که تو گفتی خبری نیست که نیست
می روم سر بگذارم به بیابان خودم

آسمان سرد و هوا سرد و زمین سردتر است
اخـــوانــم که رسیدم به زمستان خودم

تو گرفتار خودت هستی و آزادی هات
من گرفتار خودم هستم و زندان خودم

شب میلاد من ِ بی کس و کار است ولی
باید امشب بروم شام غریبان خودم...

 

  • پسندیدم 2
  • باحال بود 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

روسری روی سرت" آیه قرآن" من است
موی آشفته تو "خانه ویران" من است

خم ابروی کجت پنجه یک تیرانداز
گر رهایش بکنی "حرمله جان" من است

چشم تو وای نگو...دیده دل میخواهد...
گوشه چشم شما "منطق و برهان" من است

صورتت مثل گلی در وسط تابستان
بین گلهای معطر "گل ریحان" من است

شهد لبهای تو از قند وعسل شیرین تر
شک ندارم لب تو "حاکم قندان" من است

گردنت تا کمرت منحنی زیباییست
پیچ وتاب بدنت" گردنه حیران "من است

لمس اندام تو سخت است ولی آغوشت...
آخرین مرحله از "خواب پریشان" من است

  • پسندیدم 3
  • باحال بود 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یک شب از کوچه ی معشوقه گذر خواهم کرد

دزدکی باز به آن خانه نظر خواهم کرد

بعد از آن با دل آشفته و چشمانی خیس

بی خبر خسته از این شهر سفر خواهم کرد

 

  • پسندیدم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در همین روزهای بارانی

یک نفر خیره خیره میمیرد

تو بدی کردی و کسی با عشق

از خودش انتقام میگیرد
 
 

  • پسندیدم 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کاش میشد خنده ات را خویش نقاشی کنم
دست بر گیسویت آن ابریشم شوشی کنم
کاش میشد از شراب چشم شیدای تو مست
بوسه هایم را به دیوار تنت کاشی کنم...

  • پسندیدم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بوسه ات مرحله ی پر هیجــانـی دارد!
چشم و ابروت عجب تیر و کمانی دارد!

نکند  وارث  لبـــخند  مونالیزایــی!
که لبت مثل لبش، راز نهانی دارد؟

هُرم آغوش تو یعنی که خدا هم با تو
گاه گاهی هوس خوشگذرانــی دارد

کاش تکلیف مرا چشم تو روشن بکند!
کــه خریدار تـــو بودن چه زبانـــی دارد؟

با دوتا بوسه بیا امر به معروف کنیم!
لذتی  بیشتر  از چشم چرانی دارد

بعد آشوب بزرگــی کـــه لبت برپا کرد
چشم تو فتنه ی یک جنگ جهانی دارد!

بوسه ات ولولــه انداخته در اندامم
حتم دارم، لبت اکسیر جوانی دارد!

 

  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بی شرف اینهمه زیبا شدنت کافی نیست؟
دردل هرغزلی جا شدنت کافی نیست؟

آینه آینه تالار فریبایی توست
هرطرف محو تماشا شدنت کافی نیست؟

اینهمه سیب نچین حضرت خاتون شگفت!
نقش تکراری حوا شدنت کافی نیست؟ 

هرکه یکبار تو را دیده، شده مجنونت
رحم کن بانو، لیلا شدنت کافی نیست؟

گفته بودند پریناز، نگفتند اینقدر!
مایه ی رشک پری ها شدنت کافی نیست؟

لعنتی!ماه نشو، اینهمه شب قصه نگو
شهرزاد شب یلدا شدنت کافی نیست؟

ملکه! این همه سرباز عسل ریز بس است
شهد کندوی غزلهاشدنت کافی نیست؟

ای پروانه ترین پیرهن ابریشم رقص!
دشت تادشت شکوفاشدنت کافی نیست؟

موشرابی،لب انگوری،چشم الکل مست!
پیک هربی سروپا شدنت کافی نیست؟

دست بردار از این دلبری ات یعنی چه
هرطرف ورد زبانها شدنت کافی نیست؟

من که هرثانیه ای بی توبرایم قرنی ست
دردلی تنگ چنین جاشدنت کافی نیست؟

خسته ام میروم ازبندر توفانی کاش
مردآواره ی دریا شدنت کافی نیست؟


 

  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اجازه هست بگویم: سلام ! حال شما ؟
که باز وصل شود سیم اتصال شما ؟

اجازه هست بگویم که باز دخترکی
نشسته بین ورق های آس فال شما ؟

سلام خوب ترین اتفاق ناممکن
که آتشم زده دریاچه ی خیال شما !

ببخش حضرت آقا ! ولی فقط یک بار
بگو نبودن من در دل زلال شما ،

به درد خورد ؟ دوای جنونتان شده است ؟
رسیده شد رطب اشتیاق کال شما ؟

زیاده عرض ندارم ؛ خدا نگه دارت ؛
و بهترین نفس عاشقانه مال شما !

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


با همین موی فرفری در باد

با جنونم که گاوی ات کرده ست

هرچه را شعر بر سرت آورد

با من آن چشم آبی ات کرده ست

 

مثل فریاد‌، زیر آب شدم

مثل تبعید ماه در برهوت

غم البرز تو مرا انداخت

از صعود شریعتی به هبوط

 

مثل نوزاد از رحم بکنی

سر ِ پستانکی خرت بکنند

مثل یک مرد زندگی بُکنی

دست ِ آخر لچک سرت بکنند

 

پابه پای شب تو گریه کند

اتوبان شهید بابایی

هشتصد اسم توی گوشی توست

تا بفهمی چقدر تنهایی

 

مست بودم سکندری خوردم

کوچه پس کوچه های تهران را

هرچه در خانه بود دزدیدند

حفظ کردم تمام قرآن را

 

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

انقلاب مخملی پوشیده از پاییز بود
اولین دیدار ما از عاشقی لبریز بود

سنگ فرش پارک لاله جاده ای از برگ زرد
در کنار هم قدم هامان چه شور انگیز بود

ابروان مشکی تو فتنه ی هشتاد و هشت!
مثل چاقو های زنجان انتهایش تیز بود

گونه هایت سیب لبنان،لب انار ساوه بود
خاک و آب خلقتت بدجور حاصلخیر بود!

آنقدر زیبا به چشمم آمدی که بعد از آن
تا سه هفته ذهن من در حال آنالیز بود!

وانیا  هربار آشکسی صدایم میزدی
در میان قلب من احساس رستاخیز بود

  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

ميان جمع رفيقان هميشه حرف تو بوده

تو هر زمان كه بيايى حلال زاده حسابى!

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خاطرات تلخ را
از یاد بردن ساده نیست

میخ کج را
از دل دیوار کندن مشکل است..!

 

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

ناگهان
خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد
از فریاد درد...

 

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

از نظر گشته نهان، ای همه را جان و جهان
بار دگر رقص‌کنان بی دل و دستار بیا


 

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

از نظر گشته نهان، ای همه را جان و جهان
بار دگر رقص‌کنان بی دل و دستار بیا


 

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پیوند جان جداشدنی نیست ماهِ من
تَن نیستی که جان دَهَم و وارَهانَمَت...

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

غم مخور، معشوق اگر امروز و فردا می کند
شیر دوراندیش با آهو مدارا می کند
 
زهر دوری باعث شیرینی دیدارهاست
آب را گرمای تابستان گوارا می کند
 

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

مثل بیماری که بالاجبار خوابش می برد
مرد اگر عاشق شود دشوار خوابش می برد

می شمارد لحظه ها را؛ گاه اما جای او
ساعت دیواری از تکرار خوابش می برد

در میان بسترش تا صبح می پیچد به خویش
عاقبت از خستگی ناچار خوابش می برد

جنگ اگر فرسایشی گردد نگهبانان که هیچ
در دژ فرماندهی سردار خوابش می برد

رخوت سکنی گرفتن عالمی دارد که گاه
ارتشی در ضمن استقرار خوابش می برد

دردناک است اینکه می‌گویم ولی هنگام جنگ
شهر بیدار است و فرماندار خوابش می برد

بی گمان در خواب مستی رازهایی خفته است
مست هم در قصر و هم در غار خوابش می برد

تو شبیه کودکی هستی که در هنگام خواب
پیش چشم مردم بیدار خوابش می برد

من کی ام !؟ خودکار دست شاعر دیوانه ای !
تازه وقتی صبح شد خودکار خوابش می برد

یا کسی که جان به در برده ست از خشم زمین
در اتاقی بسته از آوار خوابش می برد

در کنارت تازه فهمیدم چرا درنیمه شب
رهروی در جاده ی هموار خوابش می برد

سر به دامان تو مثل دائم الخمری که شب
سر به روی پیشخوان بار خوابش می برد

یا شبیه مرد افیونی به خواب نئشگی
لای انگشتان او سیگار خوابش می برد

من به ساحل بودنم خرسندم آری دیده ام
اینکه موج از شدت انکار خوابش می‌برد

وقتی از من دوری اما پلک هایم مثل موج
می پرد از خواب تا هر بار خوابش می برد

من در آغوش تو ؛ گویی در کنار مادرش
کودکی با گونه ی تبدار خوابش می‌برد

"دوستت دارم" که آمد بر زبان خوابم گرفت
متهم اغلب پس از اقرار خوابش می‌برد

صبح از بالین اگر سر بر ندارد بهتر است
عاشقی که در شب دیدار خوابش می برد...

  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خانه‌ام ابري است

يکسره روي زمين ابري ست با آن.

 

از فراز گردنه خرد و خراب و مست

باد مي‌پيچد.

يکسره دنيا خراب از اوست

و حواس من!

آي ني‌زن که ترا آواي ني برده‌ست دور از ره کجايي!

...

 

نیما یوشیج

  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در پیله تا به کی بر خویشتن تنی


پرسید کرم را مرغ از فروتنی

تا چند منزوی در کنج خلوتی

دربسته تا به کی در محبس تنی

 در فکر رستنم ـپاسخ بداد کرم ـ  

خلوت نشسنه ام زیر روی منحنی

هم سال های من پروانگان شدند

جستند از این قفس،گشتند دیدنی

در حبس و خلوتم تا وارهم به مرگ

یا پر بر آورم بهر پریدنی

اینک تو را چه شد کای مرغ خانگی!
کوشش نمی کنی،پری نمی زنی؟

  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هرگز این قصه ندانست کسی:

آن شب آمد به سرای من و خاموش نشست

سر فرو داشت نمیگفت سخن

نگهش از نگهم داشت گریز

مدتی بود که دیگر با من

بر سرِ مهر نبود

آه، این درد مرا می فرسود:

«او به دل عشقِ دگر می ورزد؟»

گریه سر دادم در دامن او

های هایی که هنوز

تنم از خاطره اش میلرزد!

بر سرم دست کشید

در کنارم بنشست

بوسه بخشید به من

لیک میدانستم

که دلش با دل من سرد شده ست!

  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×