رفتن به مطلب

پست های پیشنهاد شده

پارت۲۳

 

مهرسا:

صبح با صدای مامان از خواب بیدار شدم.مامان:مهرسا بلند شو دیگه ساعت ۲چقدر میخوابی .پاشو یه خبر دبش دارم برات.سرمو از پتو آوردم بیرون و دیدم بیچاره مامان داره وسایلم که رو زمینه رو جمع میکنه.+بگو مامان.-دیشب سوگند رو برای رادمان خاستگاری کردن.+چـــــی سوگند؟؟؟پس  چرا به من نگفت عوضی.زود گوشیمو برداشتم و شماره سوگند رو گرفتم.بعد ۵بوق برداشت که ترکیدم:سوگند خره چرا چیزی بهم نگفتی یه زنگ نمی تونستی بزنی کصافط.خیلی خری سوگی ..سوگند:تموم شد ؟؟؟+نه .-باشه پس بگو دوباره.هیچی نگفتم که گفت:سلام مهرسا خوبی. بابا خنگ ما دیشب دیر برگشتیم و گفتم شاید خواب باشی زنگ نزدم الانم کپه مرگمو گذاشته بود،که جناب عالی مزاحم شدی.+عزیزم من مزاحم بدون نقطم شرمنده نکن .حالا جوابت چیه؟؟؟-با جیغ گفت:وای خیلی خوشحالم جوابم مثبته به کسی نگی یه ذره میخوام ناز،کنم.خندیدم و گفتم:میخوای گربه رو دم حجله بکشی ای ناکس.وای خیلی خوشحالم.-من که دارم میمیرم از خوشحالی.+خاک تو سر بی جنبت تاحالا خاستگار نداشتی مگه این قدر ذوق میکنی.-چرا بابا من به این خوشگلی خاستگار داشتم اما به دلم نمی چسبید ولی این بادا بادا مبارک بادا ایشالاه مبارک بادا.وای مهرسا نمیدونی چه ذوقی دارم .کاری نداری میخوام برم حموم .+گمشو برو بای.-بای.یه دوش،گرفتم و شلوار راحتی مشکی با تیشرت زرد پوشیدم و موهامم شونه کردم رفتم پایین.رفتم تو آشپزخونه که مامان و بابا دارن ناهار میخورن .+سلام صبح بخیر همگی صورتشونو بوسیدم و نشستم کنار بابا.+چه عجب ماشمارو زیارت کردیم.خندیدو گفت:کار دارم بچه من کار نکنم که غذاهم پیدا نمیکنیم بخوریم.غذا سبزی پلو باماهی بود بعد این که خوردم رفتم جلو تلوزیون نشستم شبکه هارو بالا پایین کردم که یه فیلم سینمایی سرزمین فردا نشون میداد رفتم از تو آشپزخونه تخمه و جیپس و پفک آوردم نشستم پای تلوزیون.بعد ۲ساعت تموم شد تلوزیون رو خاموش کردم و رو مبل افتادم و چشمام سنگین بود و خوابیدم.مامان:مهرسا بلندشو مگه اینجا جای خوابه مگه اتاق نداری بلندشو.+مــــامان.-زهرمار مامان.بلند شو ببینم ساعت ۸بابات گفت میریم بیرون با دوستاش .دستامو گرفتم رو به آسمون و گفتم:خدایا منو از این کره ی خاکی بردار راحتم کن ۵دقیقه نمیزارن بخوابیم بعد میگن جوونای الان چرا افسردن گیر میدید دیگه.مامان یکی کوبوند پشت گردنم و گفت:آدم باش نفهم هزار نفر آرزوشونه این زندگیشون باشه.به به چشم ددم روشن ننم چه زبونی باز کرده .+مادرمن فرشته ها که آدم نمیشن صدبار گفتم.دویدم سمت اتاق و صورتمو شستم موهامم شونه کردم از بالا بستم یه خط چشم کشیدم و ریمل زدم رژ گونه و رژ کالباسی زدم .یه مانتو زرد با شالو شلوار مشکی پوشیدم ادکلن زدم و ساعتمو انداختم هندزفری مو گذاشتم تو جیب شلوارم .گوشیمو با کیف پولم هم گذاشتم تو کیف دستی کوچیک زرد .موهامم فرق کج زدم رفتم پایین کتونی زردامو پوشیدم.مامان و بابا هم اومدن سوار ماشین بابا شدیم و رفتیم جایی که قرار بود بریم .موبایلمو در آوردم مسیج دادم به مهیار:سلام مهیاری کجایی نمیای؟؟؟-سلام نه عزیزم چند،تا از دوستام اومدن خونم نمیتونم بیام.مواظب خودت باش.+دختریاپسر شیطون با استیکر شیطون.-نه به جان مهرسا پسرن چقدر منحرفی تو.+شوخی کردمکاری نداری؟؟-ازاولم نداشتم +خیلی خری خدافظ.-خدافظ با آرم خنده.وقتی رسیدیم پیاده شدیم و رفتیم جایی که نشسته بودن باهمه سلام و احوال پرسی کردم نشستم پیش بچه ها گوشیم چون دستم بود گذاشتم کنارم چون رو تخت نشسته بودیم ای کاش،نذاشته بودم که زنگ خورد اسم رهام که دوطرفش قلب بود روی صفحه گوشی پدیدار شد و همه نگاها برگشت سمت من.البته فقط جوونا چون بزرگ ترها رو تخت بغلی ما نشسته بودن که کمی فاصله داشت.نگامو بین همه چرخوندم که همه با کنجکاوی نگام میکردن.یه ببخشید گفتم و گوشیمو برداشتم رفتم کمی اونور تر و دکمه اتصال رو زدم:الو مهرسا چرا این قدر دیر جواب دادی نگران شدم.+سلام منم خوبم تو خوبی آره خوش میگذره.-ببخشید ولی نگران بودم.+با دوستای بابام اومدیم بیرون.-پسرم دارن؟؟+بله.-صداش عصبی شد و گفت:برای چی رفتی مگه بهت نگفتم جایی که پسرا هستن نرو من خودم جنس اونام میشناسمشون.+سرمن داد نزن نه به داره نه به باره اسمش عمو موندگاره (نمیدونم درسته یانه شرمنده)صدبار بهت گفتم به من دستور نده دوروز باهام گشتی فکرکردی صاحبم شدی نه آقا رویا تو تو واقعیت تعریف نکن.و قطع کردم برگشتم برم پیش بچه ها که دیدم سوگند و سودا پشتم واستادن با اخم ازشون رد شدم نشستم رو تخت و دوباره گوشیم زنگ خورد باز اسم رهام افتاد که ریجکت کردم دوبار سه بار چهار بار و پنچ بار ریجکت کردم که میسج داد :مهرسا منظوری نداشتم معذرت میخوام یه دفعه قاطی کردم میبخشی؟؟؟اوخی عزیزم میبخشم ولی بهت نمیگم بسوزی یعنی چی هیچی نشده صاحب شده.بچه ها هم دیگه چیزی نگفتن.نتمو روشن کردم تو تلگرام برام آهنگ فرستاده بود آهنگ رو بازکردم  که خوانندش میثم ابراهیمی و مهدی آذر به نام بی قرارم صداش زیاد بود اولش که خوند:عاشق شدم رفت توکردی بی قرارم از تو یه دل تنگی مونده برا من .سریعقطعش کردم که سپهر پوزخند زد و گفت :مجنون چه برات آهنگم فرستاده اگه مزاحمیم میریم.بی توجه به حرفش شروع کردم غذامو خوردم که آورده بودن.باکسی حرف نزدم از حرف سپهر خیلی ناراحت شدم ساعت ۱۲بود برگشتیم خونه رفتم تو اتاقمو خوابیدم چون صبح میخواستم برم دانشگاه........از کلاس که در اومدم رها اومد سمتم الان حتی حوصله رها و رهام و هیچ کوفتی رو ندارم.-سلام مهرسا جون چرا باز داداشم ناراحت بود دیشب تا صبحم نخوابیده داشت قرآن میخوند.+سلام هیچی عصاب خودمم داغونه ولش کن اگه خودش نگفته شاید مهم نبوده.رفتیم بیرون امروز ماشین نیاورده بودم.با رها به سمت خروجی رفتیم و رهام رو دیدم که به ماشین تکیه زده و داره با یه دختر افتضاح آرایش کرده حرف میزنه.رفتیم سمتش که سرفه کردم که متوجه حضورمون بشن.عیندیوانه ها دست میزدموعصبی میخندیدم که رها بازومو گرفت و گفت:مهرسا چی شدی ؟؟؟حالت خوبه .+آره ولی فکر کنم خان داداشت از ما بهتر باشه .روبهش گفتم :به به شمایی که ادای عاشقارو در میاوردی چرا با یکی دیگه لاس میزنی .ها ؟؟همتون مثل همید از اول باید دستتو میخوندم معلوم نیست برای به دست آوردن چی وارد زندگی من شدی منه ساده منه احمق منه ابله.برات متاسفم نه برای تو نه برای خودم که باز اعتماد،کردم سرمو به علامت تاسف تکون دادم و سریع راه افتادم تند تند راه میرفتم رها پشتم اومد و صدام کرد وقتی بهم نرسید برگشت.چه با دختره دل و قلوه میدادن بهم و میخندیدن.وقتی خودش این جوریه بایدم پسرا رو بشناسه باز آرشا و سپهر یه تارموهای اونا می ارزه به کل هیکل رهام احمق.رهام ورها مدام زنگ میزدن سیمکارتمو از تو گوشیم در آوردم و انداختم تو جوب هندزفری مو گذاشتم تو گوشم آهنگی که دیشب فرستاده بود رو پلی کردم.تو راه به یه پست بانک رسیدم یه سیم جدید گرفتم و انداختم تو گوشیم .راه خونه رو در پیش گرفتم وقتی رسیدم ساعت ۱۰بود.مامان سرم داد زد و گفت:تا این موقعه شب بدون ماشین کدوم گوری بودی ها نمیدونی چقدر گرگ تو شهر هست +بس کن مامان من که دیگه بچه نیستم ۲۰سالمه چند هفته دیگه میشم۲۱ولم کنین خسته شدم بسه بسه دیوونه شدم.داشتم از پله ها میرفتم بالا یاد یه نوشته افتادم:مادر همونیه که وقتی دلمون از قریبه ها پره سرش داد میزنیم.برگشتم رفتم پیشش و بغلش کردم و گفتم:معذرت میخوام مامان عصابم داغونه خسته شدم دیگه نمیکشم.-عیبی نداره دخترم برو استراحت کن.+بابا کجاست؟؟؟-توراهه.رفتم تو اتاقم.باهمون لباسا افتادم رو تخت و به رو به رو که میز توالتم بود زول زدم بهش.تو یه حرکت آنی بلند شدم و تمام وسایل روی میز توالت رو با دست ریختم زمین باز منه ساده شکست خوردم .تو آینه به زیبایی خودم نگاه کردم برس رو برداشتم و کوبیدم به آینه که تیکه تیکه شد و یه تیکه بزرگش پرید تو دستم یه لحظه امونمو برید ولی بهش محل نذاشتم .روتخت دراز کشیدم که خوابم برد.

  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۲۳

 

مهرسا:

صبح با صدای مامان از خواب بیدار شدم.مامان:مهرسا بلند شو دیگه ساعت ۲چقدر میخوابی .پاشو یه خبر دبش دارم برات.سرمو از پتو آوردم بیرون و دیدم بیچاره مامان داره وسایلم که رو زمینه رو جمع میکنه.+بگو مامان.-دیشب سوگند رو برای رادمان خاستگاری کردن.+چـــــی سوگند؟؟؟پس  چرا به من نگفت عوضی.زود گوشیمو برداشتم و شماره سوگند رو گرفتم.بعد ۵بوق برداشت که ترکیدم:سوگند خره چرا چیزی بهم نگفتی یه زنگ نمی تونستی بزنی کصافط.خیلی خری سوگی ..سوگند:تموم شد ؟؟؟+نه .-باشه پس بگو دوباره.هیچی نگفتم که گفت:سلام مهرسا خوبی. بابا خنگ ما دیشب دیر برگشتیم و گفتم شاید خواب باشی زنگ نزدم الانم کپه مرگمو گذاشته بود،که جناب عالی مزاحم شدی.+عزیزم من مزاحم بدون نقطم شرمنده نکن .حالا جوابت چیه؟؟؟-با جیغ گفت:وای خیلی خوشحالم جوابم مثبته به کسی نگی یه ذره میخوام ناز،کنم.خندیدم و گفتم:میخوای گربه رو دم حجله بکشی ای ناکس.وای خیلی خوشحالم.-من که دارم میمیرم از خوشحالی.+خاک تو سر بی جنبت تاحالا خاستگار نداشتی مگه این قدر ذوق میکنی.-چرا بابا من به این خوشگلی خاستگار داشتم اما به دلم نمی چسبید ولی این بادا بادا مبارک بادا ایشالاه مبارک بادا.وای مهرسا نمیدونی چه ذوقی دارم .کاری نداری میخوام برم حموم .+گمشو برو بای.-بای.یه دوش،گرفتم و شلوار راحتی مشکی با تیشرت زرد پوشیدم و موهامم شونه کردم رفتم پایین.رفتم تو آشپزخونه که مامان و بابا دارن ناهار میخورن .+سلام صبح بخیر همگی صورتشونو بوسیدم و نشستم کنار بابا.+چه عجب ماشمارو زیارت کردیم.خندیدو گفت:کار دارم بچه من کار نکنم که غذاهم پیدا نمیکنیم بخوریم.غذا سبزی پلو باماهی بود بعد این که خوردم رفتم جلو تلوزیون نشستم شبکه هارو بالا پایین کردم که یه فیلم سینمایی سرزمین فردا نشون میداد رفتم از تو آشپزخونه تخمه و جیپس و پفک آوردم نشستم پای تلوزیون.بعد ۲ساعت تموم شد تلوزیون رو خاموش کردم و رو مبل افتادم و چشمام سنگین بود و خوابیدم.مامان:مهرسا بلندشو مگه اینجا جای خوابه مگه اتاق نداری بلندشو.+مــــامان.-زهرمار مامان.بلند شو ببینم ساعت ۸بابات گفت میریم بیرون با دوستاش .دستامو گرفتم رو به آسمون و گفتم:خدایا منو از این کره ی خاکی بردار راحتم کن ۵دقیقه نمیزارن بخوابیم بعد میگن جوونای الان چرا افسردن گیر میدید دیگه.مامان یکی کوبوند پشت گردنم و گفت:آدم باش نفهم هزار نفر آرزوشونه این زندگیشون باشه.به به چشم ددم روشن ننم چه زبونی باز کرده .+مادرمن فرشته ها که آدم نمیشن صدبار گفتم.دویدم سمت اتاق و صورتمو شستم موهامم شونه کردم از بالا بستم یه خط چشم کشیدم و ریمل زدم رژ گونه و رژ کالباسی زدم .یه مانتو زرد با شالو شلوار مشکی پوشیدم ادکلن زدم و ساعتمو انداختم هندزفری مو گذاشتم تو جیب شلوارم .گوشیمو با کیف پولم هم گذاشتم تو کیف دستی کوچیک زرد .موهامم فرق کج زدم رفتم پایین کتونی زردامو پوشیدم.مامان و بابا هم اومدن سوار ماشین بابا شدیم و رفتیم جایی که قرار بود بریم .موبایلمو در آوردم مسیج دادم به مهیار:سلام مهیاری کجایی نمیای؟؟؟-سلام نه عزیزم چند،تا از دوستام اومدن خونم نمیتونم بیام.مواظب خودت باش.+دختریاپسر شیطون با استیکر شیطون.-نه به جان مهرسا پسرن چقدر منحرفی تو.+شوخی کردمکاری نداری؟؟-ازاولم نداشتم +خیلی خری خدافظ.-خدافظ با آرم خنده.وقتی رسیدیم پیاده شدیم و رفتیم جایی که نشسته بودن باهمه سلام و احوال پرسی کردم نشستم پیش بچه ها گوشیم چون دستم بود گذاشتم کنارم چون رو تخت نشسته بودیم ای کاش،نذاشته بودم که زنگ خورد اسم رهام که دوطرفش قلب بود روی صفحه گوشی پدیدار شد و همه نگاها برگشت سمت من.البته فقط جوونا چون بزرگ ترها رو تخت بغلی ما نشسته بودن که کمی فاصله داشت.نگامو بین همه چرخوندم که همه با کنجکاوی نگام میکردن.یه ببخشید گفتم و گوشیمو برداشتم رفتم کمی اونور تر و دکمه اتصال رو زدم:الو مهرسا چرا این قدر دیر جواب دادی نگران شدم.+سلام منم خوبم تو خوبی آره خوش میگذره.-ببخشید ولی نگران بودم.+با دوستای بابام اومدیم بیرون.-پسرم دارن؟؟+بله.-صداش عصبی شد و گفت:برای چی رفتی مگه بهت نگفتم جایی که پسرا هستن نرو من خودم جنس اونام میشناسمشون.+سرمن داد نزن نه به داره نه به باره اسمش عمو موندگاره (نمیدونم درسته یانه شرمنده)صدبار بهت گفتم به من دستور نده دوروز باهام گشتی فکرکردی صاحبم شدی نه آقا رویا تو تو واقعیت تعریف نکن.و قطع کردم برگشتم برم پیش بچه ها که دیدم سوگند و سودا پشتم واستادن با اخم ازشون رد شدم نشستم رو تخت و دوباره گوشیم زنگ خورد باز اسم رهام افتاد که ریجکت کردم دوبار سه بار چهار بار و پنچ بار ریجکت کردم که میسج داد :مهرسا منظوری نداشتم معذرت میخوام یه دفعه قاطی کردم میبخشی؟؟؟اوخی عزیزم میبخشم ولی بهت نمیگم بسوزی یعنی چی هیچی نشده صاحب شده.بچه ها هم دیگه چیزی نگفتن.نتمو روشن کردم تو تلگرام برام آهنگ فرستاده بود آهنگ رو بازکردم  که خوانندش میثم ابراهیمی و مهدی آذر به نام بی قرارم صداش زیاد بود اولش که خوند:عاشق شدم رفت توکردی بی قرارم از تو یه دل تنگی مونده برا من .سریعقطعش کردم که سپهر پوزخند زد و گفت :مجنون چه برات آهنگم فرستاده اگه مزاحمیم میریم.بی توجه به حرفش شروع کردم غذامو خوردم که آورده بودن.باکسی حرف نزدم از حرف سپهر خیلی ناراحت شدم ساعت ۱۲بود برگشتیم خونه رفتم تو اتاقمو خوابیدم چون صبح میخواستم برم دانشگاه........از کلاس که در اومدم رها اومد سمتم الان حتی حوصله رها و رهام و هیچ کوفتی رو ندارم.-سلام مهرسا جون چرا باز داداشم ناراحت بود دیشب تا صبحم نخوابیده داشت قرآن میخوند.+سلام هیچی عصاب خودمم داغونه ولش کن اگه خودش نگفته شاید مهم نبوده.رفتیم بیرون امروز ماشین نیاورده بودم.با رها به سمت خروجی رفتیم و رهام رو دیدم که به ماشین تکیه زده و داره با یه دختر افتضاح آرایش کرده حرف میزنه.رفتیم سمتش که سرفه کردم که متوجه حضورمون بشن.عیندیوانه ها دست میزدموعصبی میخندیدم که رها بازومو گرفت و گفت:مهرسا چی شدی ؟؟؟حالت خوبه .+آره ولی فکر کنم خان داداشت از ما بهتر باشه .روبهش گفتم :به به شمایی که ادای عاشقارو در میاوردی چرا با یکی دیگه لاس میزنی .ها ؟؟همتون مثل همید از اول باید دستتو میخوندم معلوم نیست برای به دست آوردن چی وارد زندگی من شدی منه ساده منه احمق منه ابله.برات متاسفم نه برای تو نه برای خودم که باز اعتماد،کردم سرمو به علامت تاسف تکون دادم و سریع راه افتادم تند تند راه میرفتم رها پشتم اومد و صدام کرد وقتی بهم نرسید برگشت.چه با دختره دل و قلوه میدادن بهم و میخندیدن.وقتی خودش این جوریه بایدم پسرا رو بشناسه باز آرشا و سپهر یه تارموهای اونا می ارزه به کل هیکل رهام احمق.رهام ورها مدام زنگ میزدن سیمکارتمو از تو گوشیم در آوردم و انداختم تو جوب هندزفری مو گذاشتم تو گوشم آهنگی که دیشب فرستاده بود رو پلی کردم.تو راه به یه پست بانک رسیدم یه سیم جدید گرفتم و انداختم تو گوشیم .راه خونه رو در پیش گرفتم وقتی رسیدم ساعت ۱۰بود.مامان سرم داد زد و گفت:تا این موقعه شب بدون ماشین کدوم گوری بودی ها نمیدونی چقدر گرگ تو شهر هست +بس کن مامان من که دیگه بچه نیستم ۲۰سالمه چند هفته دیگه میشم۲۱ولم کنین خسته شدم بسه بسه دیوونه شدم.داشتم از پله ها میرفتم بالا یاد یه نوشته افتادم:مادر همونیه که وقتی دلمون از قریبه ها پره سرش داد میزنیم.برگشتم رفتم پیشش و بغلش کردم و گفتم:معذرت میخوام مامان عصابم داغونه خسته شدم دیگه نمیکشم.-عیبی نداره دخترم برو استراحت کن.+بابا کجاست؟؟؟-توراهه.رفتم تو اتاقم.باهمون لباسا افتادم رو تخت و به رو به رو که میز توالتم بود زول زدم بهش.تو یه حرکت آنی بلند شدم و تمام وسایل روی میز توالت رو با دست ریختم زمین باز منه ساده شکست خوردم .تو آینه به زیبایی خودم نگاه کردم برس رو برداشتم و کوبیدم به آینه که تیکه تیکه شد و یه تیکه بزرگش پرید تو دستم یه لحظه امونمو برید ولی بهش محل نذاشتم .روتخت دراز کشیدم که خوابم برد.

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۲۴

با احساس سوزش از خواب بیدار شدم .من اینجا چی کار میکنم اونم تو بیمارستان چی شده.یکم فکر کردم که یادم اومد دیدن اون دختره با رهام .تنهایی اومدن به خونه.دعوا. ریختن وسایل شکستن آینه همه چی مثل فیلم از جلو چشمم رد شد.هوا تاریک بود.خیلی خوابم میومد باز خوابیدم ...وقتی بیدار شدم هوا روشن بود به ساعت رو دیوار نگاه کردم ۲بعدازظهر بود.درباز شدو مامان و بابا و مهیار اومدن تو حوصله هیچ کدوم رو نداشتم .چقدر تو این چند وقت تحت فشار بودم.یکم باهاشون حرف زدم که رفتن بیرون مهیار موند و گفت:مهرسا جان چی این قدر تورو دگرگون کرده بهم بگو ..همه چی رو براش تعریف کردم و گفتم :تو این چند وقت اعصابم داغون شده خسته شدم فشارزیادی تحمل کردم دیگه نمیکشم.-میفهمم.+بعید میدونم بفهمی.سری تکون داد و رفت بیرون .دستم خیلی درد میکرد پرستار بهم مسکن زد و دوباره از دنیا غافل شدم.با دستی تو موهام ازخواب بیدار شدم وای رهام اینجا چی کار میکنه .-سلام مهرسا جان حالت بهتره.+همش تقصیر توی عوضیه لعنت به تو لعنت به خودم.که گول خوردم .واسه خودم متاسفم با همه این جوری بودم همه باهام این جوری بودن(اول کفه دستمو نشون دادم بعد روی دستمو).-ولی من دوست دارم.+خنده عصبی کردم و گفتم :نگو این حرفو خندم میگیره تو و دوست داشتن به گروه خونیت نمیخوره این حرفا جدی گفتم:حالاهم گمشو بیرون عوضی .یه دفعه در باز شد و الهه همون دختره که پیش رهام واستاده بود با عشوه خرکی اومد تو اتاق و بازوی رهام رو گرفت و با رهام خندیدن .رو به من گفت:رهام فقط میخواد ازت استفاده کنه وگرنه از تو خوشگل ترم هست که بهش دلببنده.و دوباره خندیدن اشک از چشمام اومد و گفتم:‌خیلی پست و وقیحی رهام ازت توقع نداشتم ولی توهم مثل همون هم جنساتی فقط دنبال یه چیزید .که یکی هی صدام میکردو تکونم میداد چشمامو به زور باز کردم دیدم همه(دوستای بابا که صمیمی شدیم باهاشون) تو اتاقن با تعجب و نگرانی نگام میکنن.مهیارم هی تکونم میداد.آروم سلام دادم هر کی یه چی میگفت و حرف میزدن که سوداو سوگند و ریحانه و آرام اومدن پیشم که سودا پرسید :خواب میدی قضیه رهام چیه؟اصلا کی هست؟؟؟+بلند حرف میزدم شنیدین چی میگفتم؟؟؟سوگند:گفتی خیلی پست و وقیحی رهام ازت توقع نداشتم تو هم مثل هم جنساتی همچین چیزی گفتی فکر کنم.حالحرف زدن نداشتم اوناهم کش ندادن.دستمو عمل کرده بودن فردا صبح مراخص شدم و رفتیم خونه .یه دوش گرفتم و یه تیشرت آبی و شلوار سفید پوشیدم موهامم خشک کردم رو تخت دراز کشیدم حوصله هیچ کس رونداشتم حتی خودم .دلم میخواست برم بیرون هوا بخورم ولی بااین دست نمی تونستم رانندگی کنم.زنگ زدم سودا +سیلام سودایی خوبی -سیلام مهی مرسی تو خوبی +منم خوبم گفتم اگه کاری نداری بیای بریم بیرون -شرمنده مهرسا فردا امتحان دارم .دارم درس میخونم الان سپهر رو میفرستم اون بیکاره.یاد حرفم افتادم (توهم مثل بقیه هم جنساتی فقط دنبال یه چیزید)+نه ممنون سودا میخواستم باتو برم دیگه بیخیال یه روز دیگه ببخشید مزاحم شدم خدافظ-این چه حرفیه مراحمی عزیزم خدافظ.یه مانتو لیمویی با شلوار و شال سفید پوشیدم یکم آرایش کردم کتونی لیمویی پوشیدم موهامم کج زدم و ادکلن و کیف دستی برداشتم.هندزفری گوشی و کیف پولم رو برداشتم ازهمه مهم تر عینک آفتابیم رو هم برداشتم و رفتم پایین از مامان خدافظی کردم .عینک زدم و هندزفری گذاشتم یه آهنگ پلی کردم از احمد سولو و عرفان شایگر به نام سرد خونه آهنگ خیلی قشنگی بود خیلی دوسش دارم .راه افتادم تو خیابون تو حال خودم بودم که به یکی تنه زدم.هندزفری رو برداشتم و عینکم رو گذاشتم رو سرم و برگشتم طرفش.یارو واستاده بود نگام میکرد وسایلش ریخته بود زمین خم شدم و برگه هارو جمع کردم گذاشتم لای پوشه و کیف سامسونت مشکی شو که خاکی شده بود رو تکوندم تا خاکش بره چون حوصله بحث و دعوا رو نداشتم رو بهش گفتم:معذره میخوام حواسم نبود بفرمایید باخوشونت وسایلشو گرفت و رفت چه احمقایی پیدا میشن مردم چقدر بی ادبن.به یه بوتیک رسیدم رفتم توش ۴تا پسر نشسته بودن و میخندیدن تامنو دیدن بلند شدن منم فقط،به سلام اکتفا کردم.هرچی هم اونا حرف میزدن اهمیت نمیدادم چند تا مانتو و شلوار انتخاب کردم و پوشیدمشوم همشون خیلی قشنگ بودن گذاشتم زو پیش خوان وجدی گفتم :میشه حساب کنید ؟؟پسره:مهمان ما باشید+ممنون اینا تعارفه حساب کنید.-منم تعارف نکردم +هیچ گربه ای محض رضای خدا موش نمی گیره .حساب میکنی یا برم؟؟؟پسره حساب کرد کارتمو دادم بهش و گفت رمز؟؟+۱۳۷۷(تاریخ تولدم)پسره کارتشو گرفت سمتمو گفت:بفرمایید لازم میشه .:ممنون لازم نمیشه.پلاستیکارو برداشتم و رفتم بیرون اصلا به قیافه شون نگاه نکردم ببینم چه شکلی ان.عینکمو زدم .یکی از پشت بوق زد برنگشتم باز بوق زد محل ندادم که دستم از پشت کشیده شد سپهر بود زهی خیال باطل فکر کردم رهامه اومده جریان رو بگه .جدی و سرد نگاش کردم و گفت:با اجازه کی به من دست زدی؟؟؟سپهر با بهت نگام کرد که گفتم:کاری داری بگو اگه نداری به سلامت.-ـ راستش سودا بهم گفت بیام .+ممنون از شما ولی من نمیخواستم مزاحم شما بشم با سودا راحت تر بودم (یعنی گورتو گم کن برو تا دوتا آبدار بارت نکردم تو هم لنگه اون رهام عوضی هستی)-اومدم که تنها نباشی تو مراحمی.+ممنون ولی تنهایی راحت ترم.-بابا تو چه قدر ناز میکنی بسه دیگه.حالا که اومدم .+آقای محترم من نمیخوام باهام بیای زور نیست که زوره؟؟؟-نه.+پس راتو بکش برو تا یه چی نگفتم هم تو ناراحت شی هم خودم.-برو بابا فکر کردی کی هستی این جوری کنی نازتو میکشم من خنگ فکر کردم آدمی از کارم زدم اومد پیش جناب عالی.+اولامن مهرسا امیدوارم فکر،کنم بشناسی دوما من از ناز کردن متنفرم همون جور که از همه پسرا متنفرم سوما من نگفتم از کارت بزنی بیای پیش من .من اصلا به تو چیزی نگفتم چهارمن دلم نمیخواد باهات بیام یا باهام بیای اگه نمیفهمی باز ترش کنم برات حالا هم دنبالم نیا میخوام تنها باشم.قدمامو تند تر کردم و رسیدم به یه کافی شاپ .میز دنج و دونفره ای انتخاب کردم و نشستم .آیسپک شکلاتی با کیک شکلاتی سفارش دادم.بعد حساب کردن به خونهبرگشتم .مامان:مهرسا فردا همه رو شام دعوت کرده بابات آماده باش.وای از دست این بابا آخه مهمونی چه صیغه ایه.....امشب قراره همه بیان اینجا تا عصر خوابیدم .یه دوش گرفتم و وهامو خشک کردم یه لباس تا کمر تنگ و کلوش پوشیدم به رنگ کالباسی با ساپورت مشکی یه شال مشکی هم انداختم سرم دستم خیلی درد میکرد یه مسکن خوردم یکم آرایش کردم صندل مشکی هم پوشیدم ادکلن زدم رفتم پایین مامان میوه هارو شسته بود تو میوه خوری چیدم .همه چی آماده بود شربت موهیتو هم فاطمه خانم درست کرد رو سر هر لیوانی یه لیمو ترش گذاشت.باهمه سلام و احوال پرسی کردم و کنار دخترا نشستم فاطمه خانم از همه پذیرایی کرد ما دخترا بلند شدیم و رفتیم بالا رو مبل های بالا نشستیم و از هر دری حرف زدیم که پسراهم اومدن خیلی جدی و سرد بهشون نگاه میکردم.اصلا شب خوبی نبود به من که اصلا خوش نگذشت بعد رفتن اونا رفتم تو اتاقو بعد عوض کردن لباسم زیر پتو خزیدم

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۲۵

با صدای فاطمه خانم از خواب بیدار شدم.-مهرسا جان بلند شو عزیزم مامنت زنگ زد گفت بری خونه رادمان اینا.+برای چی؟؟-نمیدونم.رفتم دستشویی صورتمو شستم اومدم بیرون یه مانتو قرمز با شلوار و شال مشکی خیلی شیک باکتونی اسپورت قرمز یه خط چشم و ریمل و رژگونه و رژ قرمز موهامم کج زدم کیف مشکی برداشتم کیف پول و گوشی مو گذاشتم توش ادکلن زدم و ساعت انداختم  رفتم بیرون از فاطمه خانم خدافظی کردم و سوار ماشین شدم و پیش به سوی خونه رادمان اینا.نزدیک خونشون بودم که گوشیم زنگ خورد مامان بود-مهرسا کجایی؟؟+سلام مامان نزدیکم دارم میرسم.-شیرینی بخر بیا +برای چی؟؟-رادمان میخواست بره بخره من گفتم تو داری میای بخری .+پوووف باشه فعلا.جلو شیرینی فروشی شیکی نگه داشتم و پیاده شدم.+سلام ۳کیلو ناپلونی لطف کنید .بعد حساب کردنش اومدم از در برم بیرون که یکی مثل خر اومد تو حواسشم ماشالاه به هیچ کس نبود.تو حرکت آنی خورد بهم و شیرینی های عزیزم رو زمین پخش شدن.به پسره نگاه کردم .واو چه جیگری تو جیگرم.شرمنده نگام کرد فهمیدم غرورش اجازه نمیده عذر خواهی کنه با لبخند گفتم:مشکلی نیست حواستوت نبود دیگه .جعبه شیرینی رو برداشتم و انداختم تو سطل زباله اومد کنارم و گفت:واقعا عذر میخوام خانم چقدر میشه من پرداخت میکنم.+نیازی نیست آقا فقط حواستونو بیشتر جمع کنید با اجازه دوباره شیرینی گرفتم و رفتم بیرون سوار ماشین شدم و پسره رو دیدم که با یه جعبه بزرگ شیرینی داشت راه میرفت .رفتم کنارشوبوق زدم اول برنگشت اما بار دوم بوق زدم برگشت تا منو دید با تعجب نگاه کرد +جایی میرید برسونمتون ؟؟-نه ممنون خودم میرم مزاحم نمیشم .+این حرفا چیه بفرمایید میرسونمتون .سوار شد و گفت:اول اینکه متاسفم واسه اون اتفاق دوم اینکه ممنون.+خواهش میکنم اونم یه اتفاق بود و رفع شد .کدوم طرف برم.؟؟-از این طرف سمت راست رو نشون داد که همون طرف رادمان اینا زندگی میکردن.-خونمون نزدیکه پیاده اومدم هم هوا بخورم هم قدم بزنم.-ازاین طرف .انگار خونه رادمان اینارو بلد بود چون همون سمت رو میگفت.-همین جا نگهدارید ممنون مزاحم شدم شماهم حتما راحتون دور شده.+نه اتفاقا تا اینجا راه منم بوده.-واقعا ؟؟+بله حالا بقیه شو ببینیم کجا میشه ....-همین جاست ممنون.با تعجب به در این پسره و رادمان اینا نگاه کردم همسایه دیوار به دیوار رادمان اینان.+اینجاست خونتون؟؟؟-آره چیه مگه؟+آخه اینجاهم خونه رادمان ایناست.با دست به درشون اشاره کردم.-فامیل رادمان اینا هستین ؟؟+نه پدرشون دوست پدرم هستن و باهم صمیمی هستیم خانواده ها.-آها بفرمایید خونه.+ممنون .-من اسمتونو نمیدونم.میشه بگین.؟؟+بله مهرسا اومیدوارم و شما؟؟؟ـ امیرحسین شریفی هستم .+خوشبختم بفرمایید داخل؟؟-ممنون من یه خواهر دارم اسمش آنیتاست خیلی از دخترهایی مثل شما خوشش میاد وقت کردید یه سر به ما بزنید.+چشم حتما باعث افتخار منه.خدافظ.-خدافظ .زنگ رو زدم ودر باز شد و رفتم تو همه اینجا بودن رفتم داخل همه رو مبل نشسته بودن و حرف میزدن و میخندیدن.سلام کردم و شیرینی رو دادم بهشون کنار دخترا نشستم که سوگندبا نگاه شیطانی  گفت:پیش یار بودی اینقدر دیر اومدی خیلی وقت بود منتظر بودیم.؟؟+اگه یه بار دیگه این چیزا رو به من بگی فکتو میدم به ۱۰روش ممکن و ۸روش غیر ممکن پلمپ کنن.شیرینی رو به همه تعارف کردن و خوردیم منم که گشنه.سوگندم بله رو به رادمان داد و قرار بود هفته دیگه عقد کنن....سوگند خیلی خوشحال بود رادمانم همچنین..شب خوبی بود واقعا بعد،شام برگشتیم خونه.....زنیگ زینگ زینگ (مثلا زنگ گوشیمه)+ها؟؟-هاو زهرمار پاشو آماده شو بیا دنبالم بریم خرید مثلا هفته دیگه نامزدیمه.+نامزدیته که نامزدیته منو سننه؟؟-خفه میشی یا چپه میشی .+با آقاتون بروخو.-آقامون تاج سرم عشقم زندگیم کار داره دنبال کارهای عقده.+یه ذره واسه اون جلغوز پپسی باز کن بیچاره گناه داره.خره از الان اینو بگی فردا دیگه چه جوری جلو خودتو میخوای نگه داری مموش خاک تو سر تو و اون آقاتون ایییششش.-تا نیم ساعت دیگه میای دنبالم بـــــای.اهههه مردم چقدر آویزون آخه چه قدر .یه مانتو آبی با شلوار و شال مشکی .با کتونی آبی کیفمو هم برداشتم با کیف پول و گوشیم و سوییچ یه کم هم آرایش کردم ادکلن زدم و ساعت انداختم و دبرو که رفتیم رو نون تست شکلات صبحونه خوابوندم و خوردم و سوارماشین شدم و رفتم دم در سوگند اینا.سوار شد و به طرف مرکز خرید روندم بچه ها هم قرار بود خودشون بیان اونجا......پاهام ازبس راه رفتم داشت میترکید.+سوگند بمیری ایشالاه بجای عقد ختم بگیریم برات بابا دختر یه لباس میخوای انتخاب کنی پدرمونو درآوردی.هرکی یه چی میگفت .من یه ماکسی آستین حلقه ایه بلند تا پایین زانو به رنگ قرمز خریدم با کفش ۱۰سانتی قرمز .مانتو و شال مشکی خریدم تموم شد.با بچه ها رفتیم کافه مرکز خرید و همت کیک و قهوه سفارش دادیم.سوگند رو رسوندمو رفتم خونه یه راست رفتم اتاقمو افتادم رو تخت......امروز نامزدیه سوگنده .یه دوش گرفتم و با حوله رفتم پایین اول شکممو پر کردم و رفتم بالاموهامو خشک کردم و فرشون کردم و جلو شو یه وری زدن و فر کردم بعد یکم ابروهامو تمیر کردم اول یکم کرم پودر زدم برای یه دست شدن صورتم یه سایه مشکی قرمز زدم ریمل و خط چشم زدم و رژ گونه قرمز و رژ قرمز زدم به خودم نگاه کردم خیلی محشر شدم لباسمو پوشیدم و ادکلن زدم کفشامم پوشیدم و مانتوهم پوشیدم کیفمم برداشتم و رفتم پایین +مامان بابا من اماده ام .چقدر دلم برای مهیار تنگ شده چند روز ندیدمش.بهش اس دادم +کجایی ؟که جواب داد -دم در .رفتم حیاط که دیدم مهیار داره میاد تو رفتم سمتش چقدر خوب شده بود لپشو بوس کردم و گفتم:عالی شدی مهیاری.-توام عالی شدی مهری من.+مــــهــیـار.خیلی بیشعوری.دلم برات تنگ شده بود.-بیا گشادش کنم برات.+بی ادب .مهیار یه کت تک کتون مشکی با شلوارکتون چسب مشکی با بلوز سفید و کالج های مشکی براق.موهاشم زده بود،بالا با افتخار نگاش کردم که گفت:بچه خوردیم که بسه دیگه.+اییش از خداتم باشه .خندید و بابا مامان اومدن و به طرفخونشون راه افتادیم چون قرار بود عاقد بیاد خونشون و جشن اونجا برگذار میشه.پیاده شدیم و رفتیم تو .با ورودمون ،همه برگشتن سمتمون رو به همه لبخند زدم .با چشم دنبال سوگند و رادمان میگشتم که چشمم خورد به اون پسره امیر حسین فکر کنم با رادمان خیلی صمیمی ان که دعوتش کرده .اومد طرفمون و سلام داد.+سلام خوب هستید.-ممنون معرفی نمیکنید؟؟+مهیار آقا امیرحسین همسایه رادمان اینا و آقا امیر حسین داییم مهیار.اوناهم باهم آشناشدن و منم پیش شوگند و رادمان رفتم .بیچارها چه خوشحالن .+سلام مبارک باشه خیلی خوشحالم براتون.-مرسی عزیزم ایشالاه قسمت خودت.رادمان :ممنون ایشالاه قسمت خودت.+سوگند واقعا خودتی چقدرخوشگل شدی عوضی.با چشم به رادمان اشاره کردم و گفتم :تمومه.-چی تمومه؟؟؟+هیچی ولش.رفتم پیش دخترا یکی از یکی خوشگل تر لامصبا.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۲۶

با بچه ها لباسمونو عوض کردیم و وارد سالن شدیم عاقد اومد و خطبه رو خوند و بسات بزن و برقص شروع شد.رویه میز نشستیم که سودا آرام شروع کردن به خوردن+خاک تو سرتون آبرومو بردید عین قحطی زده های سومالی شدین.نگاع کن تروخدا بسه آبرو نذاشتین برام.اوناهم فقط میخندیدن.به زور بلندم کردن و رقصیدیم مگه حالا میشستم منو جو گرفته بود😂.موقع شام میلی نداشتم این قدر اونا خوردن منم هوس کردم و خوردم سیر بودمولی چند تیکه سوسیس و لازانیا برداشتم و رفتم تو حیاط که تو هوای آزاد بخورم.سرم پایین بود،که دوتا کالج مشکی خوشگل جلوم سبز شد سرمو بلند کردم و امیر حسین رو دیدم الان این وجدان میگه چایی نخورده پسر خاله نشو آخه سخته آقا امیر حسین.+مشکلی پیش اومده؟؟؟-نه دیدم اومدی بیرون گفتم منم بیام .آخه بچه من که میخواستم با کسی بیام یکی از اون مشنگارو برمی داشتم میاوردم میخوام تنها غذا بخورم ای بابا.لبخند زدم و گفتم:بفرمایید اینجا بشینید .با دست به صندلی کنارم اشاره کردم.-میشه اینقدر رسمی صحبت نکنی؟؟+باشه.بعد غذا سرمو بلند کردم دیدم داره به من نگاه میکنه یه دفعه حول شد و بشقاب از دستش افتاد زمین و هزار تیکه شد.با دست تیکه بزرگ هارو جمع کرد و با پاش  تیکه ریزارو زیر درخت ریخت و بزرگارو تو سطل زباله.+میرم داخل میای؟؟؟--آره بریم .شونه به شونه هم راه افتادیم یکم معذب بودم ولی اهمیتی ندادم.نگاه خانواده امیر حسین که باهاشون آشنا شدم استثنا آنیتا یه دختر تقریبا خوشگل که خون گرم و مهربون دوست شدم.رو منو امیر حسین بود حتی خانواده خودم و دوستای بابا.رفتم کنار بچه ها که سوگند و رادمان اومدن وسط و شروع کردن تانگو رقصیدین خیلی باحال میرقصیدن ماکه از خنده ترکیده بودیم اون گای اون رو لگد میکرد اون پای اینو لگد میکرد ....ساعت ۳برگشتیم خونه از شدت خواب چشمام باز نمی شد .همون جوری رو تخت افتادم.....آخیش چه خوابی بود خیلی چسبید به ساعت نگاه کردم فکم چسبید به تخت .ساعت۴بعدازظهر.به آینه نگاه کردم یه آن ترسیدم موهام رفته بود بالا آرایشم پخش شده بود از آینه کنار رفتم و باز برگشتم جلو آینه نه انگار واقعا خودم بودم یه دوش گرفتم و تاپ شلوار قرمز پوشیدم که روش یه قلب بزرگ مشکی داشت.موهامم خشک و شونه کردم و رفتم پایین.انگار همه خوابیده بودن فقط من بیدار بودم صبحونه خوردم و رفتم جلو تلوزیون نشستم کانالا رو بالا پایین کردم که سریال پدر رو نشون میداد واقعا سریال قشنگی بود رو مبل دراز کشیدم که نمیدونم کی خوابم برد.مامان:مهرسا بلند شو میخوام مبل رو جارو بکشم .مهرسا.خدایا صدسال یه بار این مبل جارو کشیده نمیشه الان که من خوابیدم ....استغفرالاه.....رفتم تو اتاقم صورتمو شستم و با لب تاب آهنگ سینا درخشنده به نام دلدار رو گذاشتم و صداش رو زیاد کردم و شروع کردم به تمیز کردن اتاقم .تو این چند روز رهام مدام زنگ میزد و مسیج میداد اما جواب نمیدادم.تمام لباسای کثیفمو ریختم تو ماشین و بقیه رو چیدم تو کمد کیفامو وکفشام رو مرتب کردم ..پنجره اتاقمو پاک کردم و آینه میز توالتم رو هم پاک کردم .تختمم مرتب کردم .کتاب های رو میز و زمینم تو کتابخونه چیدم به گلای تو تراس آب دادم که کارم تموم شد .وای چقدر سخته آدم کار کنه.طاقت فرساست.مامان:مهرسا بیا پایین دوستت اومده.کی میتونه باشه.لباسمو با یه بلیوز آستین بلند قرمز و شلوار جین مشکی عوض کردم موهامم از بالا بستم .داشتم از پله ها میرفتم پایین که صدای مامان میومد-نه پسرم مزاحم چیه توهم مثل پسر من بیا تو تعارف نکن یه کلویی تازه کن .با دیدن رها حدثم به تقین پیوست قطعا اونم که مامان داشته میکشیدتش تو رهام بوده .رها و بغل کردم که رهام هک اومد اوخد دلم برات تنگ شده بود پسملم.با رها نشستیم رو مبلا که رعامم نشست مامان رفت تو اتاقش تاما راحت باشیم فاطمه خانم هم بعد پذیرایی رفت تو اتاقش .که رها گفت:شماالان چرا باهم قهرید؟؟؟+پوزخند زدم و گفتم :از داداشت بپرس .رها:رهام برای چی؟؟-نمیدونم به خدا .+نمیدونی؟؟؟تقصیر جناب عالیه دیگه .-توکه میدونی بگو منم بدونم.+باشه اون روز جلو دانشگاه اون دختره دل و قلوه دادنتون و خندیدنتون .واضح تر از این ؟؟؟-رها:مهرسا واقعا اون دختره رو نمیشناسی؟؟+نه از کجا باید بشناسم .؟؟-رها:اون دختره اسمش دنیاست کاراش شیرازه شهره ..رهام:اون روز اومدگفت من از تو خوشم میاد بامن ازدواج کن منم خندیدم و اونم خندید که بهش گفتم من باکسی ازدواج میکنم که سالمه .بعدم رفتیم خونه همین .چیزه دیگه ایم نبود ...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۲۷

 

نمیدونستم چی کار کنم شاید راست میگفت و شایدم دروغ.رها این قدر حرف زد که نرم شدم که رها گفت بلند شو آماده شو بریم بیرون منم رفتم اتاقم و آماده شدم ....ساعت ۱۲ برگشتیم خونه و رفتم تو اتاقمو خوابیدم.از دوروز دیگه به امتحانای پایان ترم نزدیک میشدیم .فردا باید بشینم درس بخونم...صبح با صدای آلارم بیدار شدم بعد صبحونه خوردن تا شب نشستم پای درسو به کوب درس خوندم .وقتی به خودم اومدم ساعت ۱۱شب بود یه دوش گرفتم و رفتم پایین شاممو خوردم و اومد تو اتاق آلارم رو تنظیم کردم وخوابیدم ...با صدای آلارم بیدار شدم صورتمو شستم یه مانتو قهوای بامقعنه و شلوار مشکی با کتونی قهوای.کولمو برداشتم و وسایلمو ریختم توش و رفتم بیرون +سلام و صبحتون بخیر .مامان :سلام عزیزم بیا صبحونه بخور دیرت نشه.بابا:سلام دختر قشنگم صبح توام بخیر.بعد صبحونه سوار ماشین شدم و به طرف دانشگاه حرکت کردم .از کی بود بچه ها رو ندیده بودم .رفتم پاتوقمون که همه نشسته بودن و درس میخوندن .منم نشستم و شروع کردم به دوره کردن......

 

..آخیش چه امتحانای سختی امروز امتحانامون تموم شد .زینگ زینگ زینگ(مثلا صدای زنگ موبایلمه)😂+ها؟-هاوزهرمار کدوم گوری هستی؟؟+قبرستون میای ماشین بفرستم؟؟-نه خوش بگذره.میخواستم بگم امتحانا که تموم شده بریم شمال یه آبو هوایی عوض کنیم .چه طوره؟؟؟+سودا بهت خبر میدم اگه جور شد فقط جوونا بریم.‌-باش فعلا..به همه گفتم و همه قبول کردن سوگند و رادمان که گفتن ما پایه ایم چون اولین مسافرت بعد نامزدیمونه.....

چمدونمو جمع کردم چون قرار بود شب راه بیافتیم تا به ترافیک نخوریم .به رهام و رها هم گفتم بیان.بچه ها اومدن و قرار شد راه بیافتیم رادمان و سوگند که باهم رفتن میخواستن عاشقانه باشه اوققق.منو سودا و ریحانه و آرام و رها(بزرگه و کوچیکه).مهیار ورهام و سپهر و آرشا سیاوش هم باهم که سینا گفت من کار دارم نمیام ریحانه میاد......وقتی رسیدیم همه وسط سالن خوابیدیم.وقتی بیدار شدم هوا تاریک بود موبایلم وروشن کردم ساعت ۱۲شب بود واو چقدر خوابیدیم.همه خوابیده بودن.رفتم تو اتاق خودم و دوش گرفتم یه بلوز آستین بلند مشکی با شلوار سفید با سوشرت سفید.صندل هم پوشیدم .موهامو خشک کردمو از بالا بستم.رفتم پایین که صدای پا میومداز کجا نمیدونم.خیلی ترسیدم مثل جریان اون سری نشه گفتم شاید یکی از بچه هان به طرفشون برگشتم سودا سوگند رها رها آرام ریحانه.سپهر مهیار آرشا سیاوش رهام رادمان .خدایا همه که هستن پس صدای پای کیه

صدای پالحظه به لحظه نزدیک تر میشد احساس کردم پشتمه آروم برگشتم وجــــــیـــغ .من جیغ میزدم و طرف جیغ میزد که بچه ها وحشت زده بلند،شدن و لامپارو روشن کردن با دیدن فرد جلوم بهت زده نگاش کردم لب زدم +سامیار.-جانم.یه دفعه بغلم گرت ای خاک عالم تو سرم یه جفت آبرو جلو اینا نداشتم اونم رفت ولی حرف اونا رو بیخیال سامیارو بچسب +سامیار دلم برات تنگ شده بود چرا بهم زنگ نمیزدی؟؟-منم دلم برات تنگ شده بود مهرسایی شمارتو نداشتم یادت نرفته که عوضش کردی قبل این که میخواستم برم.اون روز رو خوب یادمه اومده بودیم شمال ۵سال پیش۱۵سالم بود یه تب لت داشتم سیمکارت میخورد،منم براش سیمکارت خریدم که به  اولین نفری که شمارمو دادم سامیار بود خیلی دوسش داشتم و دارم.مثل داداشم.بعد این که فهمیدم از طرف دانشگاه بهش بورسیه دادن باهاش قهر کردم چون فرداش رفت.+با لحن مظلومی گفتم:دیگه نمیری؟؟؟-اومدم که بمونم.هیچ حواسم به بچه ها نبود بهشون نگاه کردم که با تعجب زل زدن به سامیار.سامیار واقعا خوشگل بود حتی از رهام و آرشا و سپهر.این رو میتونم به جرعت بگم چشمای عسلی درشت  و مژه های بلند بینی خیلی قشنگ و لبای قلوه ای .ته ریش مردونش هم جذاب ترش کرده بود.یه تیشرت مشکی با شلوارسفید پوشیدع بود،دقیقا عین لباس من.برای مهیار عادی بود،چون منو سامیار از بچگی همو دوست داریم بغل کردن رو هم مشکل نمیدونست.رو به بچه ها گفتم +بچه ها سامیار .رو به سامیار گفتم:سامیار بچه ها.رهام آرشا سپهر سیاوش رادمان رها رها آرام ریحانه سودا سوگند.با مهیار همدیگه رو بغل کردن.بعد اینکه آشنا شدن با سامیار رفتن تو اتاقا.-بیا بریم لب دریا.با سامیار زفتیم لب دریا و رو شنا نشستیم.+سامی دلم یه ذره شده بود برات خیلی بیشعوری که رفتی .-مهرساجان باید میرفتم نگاه کن تو الان پیش یه متخصص مغز و اعصاب نشستی که ۵سال تو آمریکا درس خونده .بهش نگاه کردم و گفتم:واقعا برات خوشحالم که دکتر شدی .-ازدواج نکردی این قدر پسر خوشگل توام که خوشگل.+ازدواج کردم که چند دقیقه پیش او بغل تو بودم.خنده بلندی کرد و گفت:راست میگی وگرنه سرم الان لا گیوتین بود.+یکی دوسال پیش بابا با یه نفر دوست شدکه اسم پسرش امیر بود.....همه چی رو برای سامیار تعریف کردم گفتم که قبلا فکر میکردم،که عاشقشم ولی الان میفهمم من هیچ حسی نسبت بهش نداشتم.از ورود دوستای خانوادگیمون عمو محمد،عمو سامان عمو امید و عمو مرتضی به زندیگیمون.از اتفاق افتاده توسط رهام.-تو به سپهر یا آرشا یا حتی به رهام حسی داری؟؟+من اصلا به هیچ کس حسی ندارم .-هیچ کس؟؟؟+آره هیچ کس .یه لحظه نگاهش رنگ غم گرفت میدونستم دوسم داره و میدوست دوسشدارم .+من از عاشق شدن میترسم سامی میترسم یکی بیاد،تو زندگیم که بهش اعتماد کنم تکیهکنم ولی اون ترکم کنه .تو چی سامیار اونجا کسی رو تور نکردی؟؟؟-نه من اونجا فقط،برای درس خوندن رفته بودم برای کسی که دنیامه زندگی بسازم.+اونجا زندگی بسازی؟؟-نه منظورم درس بخونم و آینده بسازم .الانم با دوتا از بهترین و فوق تخصصی ترین بیمارستان های تهران قرار داد بستم و اونجا کار میکنم تو چند ماه آینده زندگیم سرو سامون میگیره.قراره یه خونه طرفای خونه شما بخرم و مامان و بابا رو بیارم اونجا دیگه نمیذارم سختی بکشن.خیلی ناراحت شدم سامیار خیلی بچه تو داری بود.+سامی میخواستم بهت یه چی بگم؟؟؟-بگو.+خیلی بیشعوری.-چرا؟؟۱😳+چون چند بار زنگ زدم ریجکت کردی .خندید و گفت:شمارت ناشناس جواب نمیدادم.بلند شدو دوید منم شروع کردم دنبالش دویدن که گفتم:چند،بار زنگ زدم گفتم شاید با صدات دلتنگیم رفع بشه اما صداتم دریغ کردی ازم و تلفن رو جواب ندادی فکر کردم فهمیدی منم و از عمد جواب نمیدی.-این چه حرفیه.+وقتی میومیدیم شمال همیشه رو اون تخته سنگ میشستم و گریه میکردم یادته اون تخته سنگ رو .؟؟؟-مگه میشه یادم بره من بهترین روزامو روی اون تخت سنگ گذروندم البته با جنابعالی.دستشو انداخت رو شونمو منو به خودش چسبوند.روز آخر رفتن سامیار رویادمه خیلی پکر و دمغ بود و ناراحت همش دلم میخواست از اون حالت بیارمش بیرون اما نمیشد آخرم رو همون تخت سنگ بهم گفت داره میره معلوم نیست برای چند وقت.-اوووم فکر کنم به آخرین روزی که همو دیدیم فکر میکنی نه رو همونتخت سنگ بودکه بهت گفتم دارم میرم معلوم نیست برای چند وقت.+آره به همون فکر میکنم.نمیدونم چی شد که خوابم برد.وقتی بیدار شدم رو تختم بودم یاد دیشب افتادم نکنه سامیار برنگشته من خواب دیدم سریع دویدم بیرون که دیدم صدا از تو آشپزخونه میاد دویدم سمت آشپزخونه.همه برگشتن سمتم من تا چشمم خورد به چشم سامیار که خندون به من نگاه میکرد خیلی خوشحال شدم پس حتما خودش منو برده تو اتاق.صورتمو شستم و لباسامو عوض کردم با یه آستین بلند قرمز و شلوار مشکی .موهامم از بالا بستم .بعد صبحونه قرار شد بریم بازار.یع مانتو شهرزادی با ساپورت  مشکی پوشیدم به زنگ کالباسی سفید.با شال مشکی.یکم هم ارایش کردم که کیف دستی مشکی برداشتم کیف پولمو با گوشیمو انداختم توش سوییچم برداشتم.ادکلن زدم کفش اسپرت مشکی که شبیه کتونی بود پوشیدم .بچه ها هم اماده شدن دیگه لباساشون مهم نیست چیه مهم منم که فهمیدین چی پوشیدم (خودشیفته هم خودتونید😂😂)پسراهم آماده بودن چون نزدیک بود پیاده رفتیم تو راه یه بستنی فروشی دیدیم که حمله ور شدیم طرفش پسرا مسخرمون میکردن ولی اول از ما بستنی گرفتن.سامیارم به زور آوردم.با شوخی و خنده تو خیابون بستنی میخوردم بعضیا نگاه میکردن میخندین ولی بعضیا اخم میکردن و سری برای تاسف تکون میدادن.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۲۸

یه هفته از برگشتنمون از شمال میگذره به من که خیلی کیف داد رهام از دستم ناراحت بود چون با سامیار اونجوری کردم .منم بهش گفتم مثل خواهر برادریم.بهش گفتم :رهام تو میخواستی باهام دوست شی چرا ار طریق رها یا تو دانشگاه بهم نگفتی چرا اون کارو کردی داشتم سکته میکردم ؟؟اونم گفت:اولن دوست نه و عشقمی دوما خواستم یکم با بقیه فرق کنه بعد هرهرهر خندید +زهرمار....با افتادن از تخت از خواب بیدار شدم.آخ ننه بیا ببین مهرسات مرد بیا ببین کمرش شکست افلیج شد همون جوری غرغر میکردم رفتم سمت دستشویی ..لباسامو عوض کردم و رفتم پایین مامان و بابا نبودن بعد صبحونه نشسته بودم رومبل که صدای آیفون بلند شد با صدای بلند گفتم:من باز میکنم.آیفونو برداشتم هیچ تصویری معلوم نبود فکرکنمکنار واستاده بود.+بله بفرمایید؟-با لحظه خیلی قشنگی گفت:خانم ماهیانه مارو بیارین.منم با خودم گفتم لابد سرکاریه یکی از بچه هان.گفتم:هرکی هستی گورتو گم کن بیا تو تا نیومدم قیمه قیمت کنم .دیدم صدایی نمیاد مرده گفت:خانم اشتباه گرفتید ماهیانه مارو بیارین بریم دنبال زندگیمون.خاک تو سرت مهرسا که عین آدم نیستی .کیف پولمو برداشتم یه چادر انداختم رو سرم ورفتم بیرون.+سلام شرمنده بابت اون حرفا فکر کردم سرکاریه.مرده یه نگاه به مم انداخت و با بهت بهم نگاه کرد.-مشکلی نیست خانم.+چقدر میشه؟؟.پولشو حساب کردم و رفتم تو تا صغرا خانم تا منو دید گفت:ماشالاه ماشالاه چه قشنگ شدی مثل فرشته ها .برم یه اسپند دود کنم.تو آینه به خودم نگاه کردم خیلی دوست دارم چادرسرکنم ولی نمیدونم چرا نمیتونم.ایناهم چادرای مامانمه.چون اون چادر سر میکنه.رفتم تو اتاقم .باید به بابا بگم خونمون رو عوض کنیم این خونه قدیمی شده.....با صدای مامان و بابا رفتم پایین .بعد شام نشسته بودیم کنار هم میوه میخوردیم که گفتم:بابا میشه این خونه رو عوض کنیم این خونه قدیمی شده بریم جایی که زیرزمینش استخرو وسایل ورزشی داشته باشه.بابا خندید و گفت:این جا که خوبه نزدیک خونه محمد،ایناهم هست.هیچ اونارو یادم نبود .+خوب نمیشه اینجارو بکوبیم بسازیم نقششم من بدم ؟؟-حالا در این باره فکر میکنم .ببینم چی میشه. 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۲۹

آخیش چه خواب نازی بود ولی یادم نمیاد،چی خواب دیدم .تختمو مرتب کردم و یه دوش گرفتم یه تیشرت زرد و شلوار مشکی پوشیدم موهامم شونه کردم و رفتم پایین.بلند صدا زدم :مامان فاطمه خانم نیستید؟؟زنگ زدم به +سلام مامان کجایی؟-سلام مهرسا با بابات اومدیم شرکت .+‌فاطمه خانم کجاست؟-یه هفته مرخصی گرفته رفته شهرستان.+آها باشه .-مهرسا تو کشو میز تو اتاق مطالعه یه پاکت سفید،رنگه ببر بده به اقا محمد اگه نبود بده پسرش.ببره شرکت .+باشه خدافظ.کیک و شیرکاکاعو خوردم .حوصله لباس پوشدن رو نداشتم چادر مشکیه مامان و برداشتم و باشال سر کردم .دمپایی پوشیدم و پاکت رو برداشتم و رفتم جلو درشون.زینگ زینگ .این صدای آیفونشون بود. دقیقا نیم ساعت داشتم زنگ میزدم که آیفون برداشته شد با صدای دورگه ای گفت:بله.+سلام منم مهرسا.هول شدو گفت الان میام .باز نیم ساعت صبر کردم .کلافه شدم و با پاکوبوندم به دروازشون.که در باز شد و آرشا شیک و پیک اومد بیرون .-سلام خوبی بیا تو.+سلام ممنون صبح بخیر .خندید و گفت:از کی زنگ میزدی؟+دقیقا الان یک ساعته واستادم اینجا.-شرمنده .بیا تو.مردد نگاش کردم و گفتم:نهممنون مامان گفت این رو بدم بهتون بدید به عمو محمد.لبخند زد و گفت-باش چقدر چادر بهت میاد.منم لبخند زدم و گفتم:مرسی .من دیگه میرم .خدافظ -.خدافظ.پسره خنگ آخه برم خونشون بشینم اونو ببینم.رفتم تو خونه.حوصله بیرون رفتن رو نداشتم حوصلمم به شدت سر رفته بود.بشکن زدم و گفتم :خودشه.از تو اتاق کار بابا برگه نقشه کشی برداشتم و با خط کش و مداد مخصوص.همون جا نشستم و شروع کردم .نمیدونم چقدر گذشته بود که تلفن زنگ خورد چون حوصله نداشتم بلند شم بیخیالش شدم.بعد چند دقیقه که مخمو خورد قطع شد .گوشیم شروع کرد به لرزیدن.برداشتم و اسم آرشا روش خودنمایی میکرد.اتصال رو زدم و گفتم:بله.-تلفن رو چرا جواب نمیدی؟+حوصله نداشتم بلند شم.خندید و گفت:تو دیگه کی هستی آماده شو بریم بیرون غذا بخوریم.چون حوصله لباس پوشیدن نداشتم گفتم:من غذا درست کردم .شرمنده.-خوب پس منم میام اونجا باهم غذا بخوریم .خری که واقعا تو گل گیر کرده خوده خرمه.با تته پته گفتم:نه یعنی بیا .خندیدو گفت : تا یه ساعت دیگه میام. ای خاک تو سرت آرشا بمیری الان آبروم جلوت میره.رفتم تو آشپزخونه .از فریزر مرغ در آوردم و گذاشتم بپزه .شروع کردم به پختن تهچین مرغ.چون راحت بود سریع درست کردم البته اینم بگم با کمک دستیارم کتاب آشپزی وگرنه من یه نیمرو نمیتونم بپزم کناراش میسوزه.سالاد،درست کردم ظرف هارو رو میز گذاشتم و نوشابه و دوغ رو از یخچال بیزون آوردم .سریع رفتم بالا یه تونیک تا یه وجب بالای زانو قرمز با شلوار چسبون مشکی.موهامم از بالا بستم یکم ریمل زدم و رژ.رفتم پایین که در زده شد این پسرا چرا اینقدر آن تایم ان.درو بازکردم و اومد تو و گفت:به به چه بویی .یکی زدن تو سرم و گفتم :خاک تو سرت سوخت.دویدم سمت آشپزخونه نه خدارو شکر تازه داشت میسوخت زیرشو خاموش،کردم و ریختم تو دیس و گذاشتم رو میز .که اومد آشپزخونه و گفت:چرا میگی خاک تو سر من .+من کی گفتم.-همین الان جلوی در .+اگه میخوای غذا بخوری بی خیالش شو.نشست و گفت:به به غذا بخوریم یا خجالت .+شما لطف کن غذا تو بخور که شام با توعه.هرهر خندید و گفت:کوچولو منو از غذا پختن میترسونی؟؟+نه چرا بترسونم.تا آخر غذا حرفی زده نشد بعد غذا ظرفارو گذاشتم تو ماشین ظرف شویی و رفتم بیرون.آقارو باش یه جور لمیده فکر کرده خونه باباشه.+تعارف نکن راحت باش چیزی میخوای برات بیارم .-چایی و تختمه اگه پفکم داری بیار.یه لحظه حس کردم بایه دختر حرف میزنم.تخمه رو ریختم تو ظرف بزرگ و پفکم تو ظرف بزرگ تو گذاشتم رو میز جلوش.دوتا لیوان چایی ریختم و بردم .برگشتم یه ظرف بزرگم چیبس بردم خیلی دوست دارم مخصوصا گوجه ای.نشستمو پامو انداختم روی اون یکی پام ظرف چیپسم گرفتم بغلم داشتم میخوردم که آرشا برگشت و گفت :‌تک خور منم میخوام.اون ظرف و میکشید طرف خودش و من ظرف میکشیدم طرف خودم.نزدیک بود بیوفته که زنگ خورد.رفتم از صفحه آیفون دیدم اوه اوه دخترا کلا جمع شدن باهم اومدن اینجا این آرشا رو چی کار کنم.رفتم سمتشو گفتم :آرشا دخترا اومدن اینجا میتونی،بری بالا چون ببیننت خیلی برام بد میشه.خندید و گفت:میدونم ذهن دخترا منحرفه.رفت بالا درو باز کردم .

آرشا:

اومدم تو اتاق مهرسا چقدر قشنگه تا حالا نیومدم .روتختش دراز کشیدم چقدر نرم بود .که صدا اومد .-سلام مهرسایی .داشتن جیغ میکشیدن.که یه دفعه سودا گفت:مهرسا تنها بودی.؟+آره چطور مگه؟سودا:آخه دوتا لیوان چایی ریختی شیطون بگو ببینم کی اینجا بود.سوگند:تازه بوی ادکلن مردونه میاد.آرام:سوگند راست میگه بوی ادکلن آرشاست..مهرسا:خاکتو سرتون بااین ذهنای منحرفتون اولن چون حوصله بلند شدن نداشتم دوتا چایی ریختم دوما خرا ادکلن بابامه این خونه مردم داره دیگه .اوناهم باور کردن میگفتن و میخندیدن .حسابی کلافه شده بودم هدفون صورتی مهرسارو برداشتم و آهنگ گوش میدادم .چند،دقیقه ای گذشت که دیدم یکی داره با دستاش تکونممیده چون چشمام بسته بود یه دفعه هدفون از گوشم کشیده شد و چشمامو باز کردم دیدم مهرسا واستاده با حرص نگام میکنه آروم گفتم:چیشده؟+چینشده کجایی دوساعته این گوشی پرپر شد از بس زنگ خورد بچه ها مشکوک شدن لال اون اون لامصب رو رفت بیرون و گوشی رو جواب دادم:بله آرمین چی میگی؟-چرا این قدر آروم حرف زرمیزنی؟+حوصله ندارم بگو.-بیا بریم بیرون حوصلت میاد سرجاش.+نمیشه.-چرا نمیشه ؟مگه کجایی.؟+خونه مهرسا اینا دیدمت بهت میگم به کسی نگو اینجام الانم دخترا اومدن نمیتونم بیام بیرون چون ببیننم هم برای من بد میشه هم برای مهرسا.خندید و گفت:بهم میاید خوشبخت بشید مامان بابا نشید صلوات الکی صلوات فرستاد.+خیلی مسخره ای آرمین برو بمیر خدافظ.قطع کردم خیلی خوابم میومد دراز کشیدم که خوابم برد.وای باز یکی داشت تکونم میدادگفتم:وای زنم زنای قدیم بزت دودقیقه بکپم زن مثلا شوهرتماا.مهرسا :پاشو خودتو جمع کن الان مامان اینا میان آرشا سرت به جایی نخورده الحمدلله چرا چرت و پرت میگی منو تو کی ازدواج کردیم اخه پاشو جمع کن هیکل قشتگتو.جات عوض شده مردم آب به آب میشن اینم خواب به خواب شده .داشت در کمدشو میبست آروم گفت:مردم رو برق میگیره مارو گوز ادیسون.(با عرض پوزش از خوانندگان عزیزم.)خندیدم و گفتم:بی ادب.+پاشو بابا باادب بی چاره زنت عین خرس میخوابی.زود بیا پایین.بلند شدم و رفتم دست شویی آبی به صورتم زدم و لباسمو مرتبکردم .برس مهرسارو برداشتم و موهامو درست کردم.رفتم پایین.گفت:مهرسا یه چی بده بخورم گشنمه.-نه بابا رودل نکنی.+نترس .-بیا آشپزخونه.نشستم رو صندلی قهوه و کیک شکلاتی گذاشتم جلوم خواست بشینه تلفن زنگ خورد.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۳۰

برداشت و گفت:سلام مامان.-........+آره خوردم-.......+بزارید برای فردا.-......یه نگاه به من کردو ابرو انداخت بالا +باشه مواظبم راستی مهیار کجاست ؟؟.-.....+آهاکارینداری؟-......خدافظ.اومد نشست و گفت :مامان و بابات دارن میرن شرکت ما تا دیر وقت کار دارن .گفتن منو تو هم بریم بیرون شام بخوریم .قراره شام درست کنی.+مهرسا بی خیال شو لااقل بزار برای سری بعد بریم بیرون بچرخیم خسته شدم .دستشوآورد بالا و کوبوند تو سرم .+چرا میزنی؟؟؟-باید دستتو میاوردی بالا نیاوردی خورد تو سرت .بلند شد و دوید .خندیدم و گفتم :خنگ.شروع کردم به خوردن.بلند شدم و داد زدم :مهرسا من میرم لباسامو عوض کنم.-باشه زود بیا.رفتم خونه یه دوش سریع ک

گرفتم یه تیشرت قرمز پوشیدم با شلوار مشکی و کتونی قرمز موهامم خشک کردم و کج ریختم.ادکلن زدم و ساعت انداختم کیف پولمو با سویچ مو برداشتم و رفتم بیرون .درو باز کردم مهرساهم درو بازکردتا همو دیدیم زدیم زیر خنده آخه ست کرده بودیم .مهرسا مانتو و کتونی قرمز با شلوار وشال مشکی .سوار ماشین من شدیم و راه افتادم :اول کجا بریم؟؟+اوممم بریم بام .+الان گفتم میگی شهربازی.لپمو بوس کردو گفتم وای عاشقتم هیچ یادم نبود بریم .دستمو گذاشتم رو لپم چی گفت عاشقمه.-وای ببخشید فکر کردم مهیار معذرت میخوام شرمنده ام.+دشمنت شرمنده عیبی نداره همیشه مهیار فیض ببره یه بارم من من که کلی حال کردم.-چــــــــــــی.خاک برسرت با این حرف زدنت.+شوخی کردم.راه افتادم سمت شهربازی .یه دفعه یاد اون عوضی افتادم عصبانی شدم ولی به خودم گفتم مهرسا با اون فرق داره اون یه عوضیه .بی خیالش شدم.مهرسا از ته دل میخندید خیلی خوشحال بود .هرکی رد میشد بهش میگفت:جوون چه خوشگلی تو. آخر دستمو انداختم دور شونش.که با تعجب نگام کرد گفتم :برای در امان موندن گزینه خوبیه .اونم لبخند زد.-آرشا خسته شدم بیا بریم یه چی بخوریم .+بریم .به رستوران شیکی رفتیم و نشستیم.منو رو برداشتم و گفتم:چی میخوری؟؟-اوممم نمیدونم تو چی میخوری؟؟+من جوجه میخورم.-پس منم همینو میخورم.سفارش دادم و نشسته بودیم که یه بچه اومد پیشمو گفت:عمو این دختر خوشگله زنته.من که خدام بود زنم بشه یه دفعه گفتم؛آره.دختره:خیلی خوشگله ایشالاه خوشبخت بشی.و رفت .مهرساهم خندیدو چیزی نگفت.بعد غذا رفتم حساب کنم که یه پسره نشست پیش مهرسا و دستشو گرفت .عصبانی رفتم جلچ دستشو کشیدم و گفتم:چه غلطی کرده ها.همه برگشتن سمت ما پسره:به تو چه گشت ارشادی +آره مشکیله .پسره هم دید قاطیم راهشو کشید رفت.تو ماشین نشستیم که گفت:به خدا خودش اومد داشتم دستمو از دستش میکشیدم بیرون که تو اومدی.+خودم دیدم لازم نیست چیزی توضیح بدی .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۳۱

مهرسا:

داشتم به اتفاقای امروز فکر میکردم که خوابم برد.با صدای مامان از خواب بیدار شدم.-مهرسا مهرسا پاشو شب مهمون داریم .پاشو تن لشتو جمع کن.+مادر من چرا سر صبحی داد میزنی .چی شده کی میاد،مگه خبر مرگش.-دختر این چه طرز حرف زدنه.پاشو خونه رو تمیز کنیم پاشو بینم .+کی میاد،مگه؟؟؟-دوستای بابات دیگه.+هرروز هرروز برای چی میان خونه ما؟-کو هرروز هرروز بیان همه دختر دارن منم دلم خوشه دختر دارم.زود بلند شو .رفت وبیرون با همون لباسا رفتم بیرون چون بعد کار حتما عرق میکردم .-مهرسا من آشپزخونه رو تمیز میکنم و غذا میپزم تو هم پله هارو با سالن رو تمیز کن.+باوش .شروع کردم طی کشیدن رو پارکت ها که زنگ خورد.-ببین کیه مهرسا.+باشه.دیدم مهیاره درو باز کردم و داشتم میرفتک سمت طی که طی زیر پام پیدا شد وراست شد سرش خورد تو سرم یعنی مدیونید اون لحظه رو تصور کنیدبهم بخندید.یخ دفعه دیدم یکی از خنده ترکید حالا خوبه گفتم مدیونید.مهیار داشت میخندید با طی افتادم دنبالش رفت تو اتاقش درم بست .گفتم:از اون قبرستون که میای بیرون پله هارم کشیدم .فرشارم جارو برقی کشیدم مبلارم تمیز کردم .همه جارو گرد گیری کردم و کولر رو زدم تا خنک شه.+‌مامان من کارم تموم شد .-باشه برو آماده شو الاناس بیان.یه دوش گرفتم و موهامو خشک کردم از بالا بستم .یه تونیک تا کمر تنگ تا زانو گشاد میشه به رنگ زرد پوشیدم با ساپورت مشکی با صندل های مشکی یه شال نازکم انداختم سرم .ریمل زدم و خطه چشم کشیدم یکم رژ زدم و ادکلن زدم و رفتم پایین .که زنگ به صدا در اومد دروباز کردم و اومدن تو آرشا اینا بودن .پشت اونا آرام اینا و سوگند اینا مامان و باباش سپهر اینا و ریحانه اینا.چون فاطمه خانم نبود مجبور بودم من پذیرایی کنم.براشون چایی ریختم و بردم و بعدش ظرف میوه بزرگ رو برداشتم دستم داشت میشکست که مهیار اومد ازم گرفت و تعارف کرد.با سوداو ریحانه و آرام و سوگند رفتیم میز غذا رو چیدیم که سودا،گفت:بابا سوگند خجالت بکش جلو بقیه چسبیدی به رادمان یعنی چی آخه بزرگتری گفتن کوچیک تری گفتن .خندیدیم و میز رو چیدیم.همه رو صدا زدم برای شام.داشتم غذا میخودم که سنگینی نگاهی رو روم حس کردم سرمو بلند کردم و چشم تو چشم سپهر شدم زول زده بود به من.نگام افتاد به آرشا که با اخم نگام میکرد سرمو انداختم پایین تا آخر غذا توجهی نکردم .....آخیش رفتن بالاخره.زود رفتم بالا که مامان نگه بیا کمک کن به جون شما خَستَهشدم.زود لباسامو عوض کردم و زیر پتو خزیدم .بشمرسه خوابم برد....با نوازشهای دستی بیدار شدم دیدم مهیاره.+سلام صبح بخیر-سلام صبح توام بخیر.نمیخوای بلند شی.+ساعت چنده؟؟؟-۲.ظهر.+اوف چقدر خوابیدم.تو برو منم میام.سریع برای دور شدن کسلیم دوش گرفتم و یه تیشرت آبی و شلوار ستش پوشیدم .رفتم پایین .+پس مامان کو ؟؟-رفته شرکت .+توچرانرفتی؟؟؟خندید و گفت:ناراحتی برم؟+نه فقط تعجب کردم.صبحونه خوردم که مهیار گفت:راستش میخواستم باهات حرف بزنم.+باشه بگو من میشنوم.که گوشیم زنگ خورد.سودا بود +بله سودا.-یه خبر خوش سه هفته دیگه عروسی سوگنده تا نیم ساعت دیگه آماده باش میام دنبالت.بای.مجال حرف زدن نداد و قطع کردازالان میخوادزلباس بخره کوتا یه هفته دیگه اوووف اد دست این سودا..-کی بود؟+سودا پس فردا عروسی سوگنده میگه بریم لباس بخریم.الانم گفت اماده باش.مهیارکلافه دستی کشید تو موهاشوو گفت.سه هفته دیگه از الان میخوایدبخرید.؟+سوداعه دیگه.-:برو خوش بگذره بعدا حرف میزنیم.+اگه ضروریه نمیرم.-نه برو منم میرم شرکت کار دارم خدافظ.چند وقتیه این مهیار عجیب مشکوک میزنه .شریع یه مانتو زیتونی با شالو شلوار مشکی پوشیدم کتونی زیتونی هم پوشیدم یکم آرایش کردم موهامم فرق کج زدم و ادکلن زدم و بعد برداشتن گوشیم رفتم پایین .که زنگ خورد .رفتم بیرون و سوار شدم .منو سودا و آرام وریحانه با رها بودیم .به بهترین مرکز خرید رفتیم.همه متفرق شدن .منم رفتم تو یه بوتیک که چهارتا پسر توش بود لباساش فوق العاده شیک بود .تا منو دیدن ساکت شدن.تصمیم گرفته بودم یه لباس پوشیده بردارم مثل کت و شلوار.روبه پسره که پشت دخل بود گفتم:‌میشه ژورنال کتو شلواراتونو ببینم .-بله البته.داشتم ورق میزدم اوناهم پچ پچ میکردن بهشون اهمیت ندادم.گفتم:‌اینو میتونید برام بیارید؟‌پسره لباسو برام آورد و رفتم تو اتاق پرو لباس رو پوشیدم .یه کت کالباسی با تاپ سفید گلگلی  که زیرش میخورد.یه شلوار کالباسی چسبوت که خیلی قشنگ بود به نظرم عالی بود.جنس لباس از کتان بود.لباسامو پوشیدم و رفتم بیرون .لباس رو روی پیشخوان گذاشتمو گفتم:میبرمش.‌-ولی قیمتش خیلی زیاده+جنس تک بخوای باید پول تکم بدی.لباس رو تو پلاستیک گذاشت و پولشو حساب کردم.داشتم میرفتم بیرون که یکی صدام کرد -خانم چند لحظه.برگشتم دیدم صاحب مغازست.+بفرمایید.به دستش نگاه کردم کارت مغازش بود.سرمو بی تفاوت تکون دادم و گفتم+‌احتیاجی نمیبینم.-حالا شما بگیرید آشنا میشیم.یه پوزخند زدم و گفتم:دنبال کسی باش که مثل خودت باشه.نه ازت سرتر.به اندامش نگاه کردم بدبخت داشت میشکست.اومدم بیرون و یه کفش سفید ۱۰سانتی هم خریدم .به سودا مسیج دادم :میرم کافه بیاید اونجا.نشستمو قهوه و کیک سفارش دادم .که گوشیم زنگ خورد.+بله رهام.-سلام عزیزم خوبی کجایی؟+حوصلتو ندارم بگو .-چرا چی شده مگه؟؟+میگم حوصله ندارم حرفتو بزن.★-خواستم بگم شب بریم بیرون.+نمیام.بای.اصلا حوصله کل کل با رهامو داشتم نه وقتشو .دوست دارم چند ماهی از این تهران و آدماش دور باشم.شاید برم پیش فاطمه خانم ببینم روستا چه طوریه.رسیدم خونه مامان و بابا هم بودن.بعد عوض کردن لباسام رفتم پیش بابااینا.بابا‌:مهرسا تو نقشه خونه رو کشیدی تو اتاق مطالعه؟+چطور مگه؟؟-‌عالی شده.بعد یه خورده حرف زدن گفتم:بابا میشه من چند روزی برم پیش فاطمه خانم روستاشون؟؟-برای چی؟؟+همین جوری میخوام آب و هوا عوض کنم.-برو شمال.+نه شمال نه هرموقعه میخوایم آب و هوا عوض کنیم میدوییم سمت شمال.خندیدو گفت :باشه من بهش میگم فردا میتونی حرکت کنی بهش سه هفته مرخصی میدم .تاباهم بگردید.لپاشونو بوسیدم و رفتم تو اتاقم چمدونمو برداشتم و شروع کردم به جمع کردن لباسام کولمو برداشتم و لب تاب و وسایل مورد نیازمو ریخم توش و گرفتم خوابیدم.چون گشنم نبود.با صدای بابا از خواب بیدارشدم:مهرسا جان دخترم پاشو باید حرکت کنی.یه دوش گرفتم و یه مانتو توسی با شالو شلوار خاکستری کتونی مشکی پوشیدم.عینک مشکی موهم دستم گرفتم .یکم آرایش کردم ورفتم پایین بعد صبحونه قرار شد با ماشین خودم برم.بابا چمدونو گذاشت تو صندق عقب و کولمو صندلی کناریم . مامان کلی برام خوراکی و غذا گذاشته بود.با مامان و بابا خدافظی کردم و خواستم از در برم بیرون که در آرشا اینا باز شد بعد از احوال پرسی آرشا گفت:به سلامتی کجامیری؟+پیش فاطمه خانم تو یکی از روستاهای تبریز زندگی میکنن.-منم میخوام بیام +برای چی؟؟-‌همین جوری.نمیخواستم بیاد از طرفی هم روم نمیشد بهش بگم گفتم:باشه.سریع به همه گفت ورفت لباساسو جمع کنه.بعد نیم ساعت شیک و پیک اومد بیرون و چمدونشو گذاشت تو ماشین من.سوارشد و راه افتادم .-مزاحم که نیستم.لبخند کجی زدم .توراه گفت:مهرسا بیا حرف بزنیم حوصلم سر رفت چی داری بخوریم .+اون سبد رو از پشت بردار بیار ببینم چی داره .-بیا فلافل بخوریم.شروع کرد به لقمه گرفتن یکی به من میداد یکی خودش میخورد.خیلی خوابم میومد زدم کناررو گفتم:آرشا تو بشین من خوابم میاد.باشه ای گفت و پیاده شد آدرس رو دادم بهش و گرفتم خوابیدم.با تکون های آرشا بیدار شدم .:پاشو رسیدیم.پیاده شدیم چون برق نداشت تاریک بود و هیچ راهی معلوم نبود.زنگ زدم به موبایل فاطمه خانم اه اینجا که برق نداره دردسترس نبود.آرشا:امشبو تو ماشین میخوابیم .صندلی هارو خوابوندیم و خوابیدیم .بازم مثل خرس خوابیدم.ماشالا من اینقدر خوش خوابم رو سنگم میخوابم..

ویرایش شده در توسط sanaz282
  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۳۲

صبح با صدای گوسفند از خواب بیدار شدشرایطم ودرک کردم.رو به آرشا گفتم:آرشا آرشا بیدار شو خرس الووو صدامو میشنوی.الووو گاگول .دستمو گذاشتم رو بازوش و تکونش دادم و دادم و داد زدم :آرشا مردی ایشالاه.-چه خبرته چرا ابن جوری بیدار میکنی آدمو.+مثلا آدمی وای به حال زنت به خدا فکر کردم رفتی خواب زمستونی.صبح شده بریم دیگه.راه افتاد به آدرسی که خونه فاطمه خانم بود یا همون صغرا خانم دواسمست.مردم با تعجب نگامون میکردن وا آدم ندیدن.رسیدیم دم درشون.وای چه خونه قشنگی دارن کاهگلی بود تازه تراسم داشت.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۳۳

در چوبی رو زدم که فاطمه خانم اومد بیرون و منو بغل کرد.و با آرشا سللم و احوال پرسی کرد.رفتیم تو که گفت:پاشید برید یه حموم کنید تا خستگیتون در بیاد.+کجاست حمومتون؟؟خندید و گفت:ماکه تو خونه حموم نداریم میریم حموم عمومی.دستامو زدم بهم و گفتم:آخ جون من آرزو داشتم برم حموم عمومی آرشا و فاطمه خانم خندیدن و ماهم وسایل برداشتیم و رفتیم حموم .دوتا اتاق دوازده متری کوچیک که یکیش برای مردا و دیگری برای زنا بود.رفتم تو حموم زنا چقدر باحال بود داشتن همو کیسه میکشیدن جلوی خندمو گرفتمو خودمو شستم لباسای تمیزمو پوشیدم و وسایلمو تو کولم گذاشتم و رفتم بیرون.همزمان با من آرشاهم اومد بیرون که پقی زدیم زیر خنده.+سخت بود نه.؟؟-آره ولی باحال بود.همین جوری میخندیدیم رسیدیم به خونه فاطمه خانم یکم استراحت کردیم و ناهار خوردیم.بعد ناهار به آرشا گفتم:میخوام یه دوری اینورا بزنم میای؟؟-آره برم آماده شم.رفتم تو اتاقی که یه صندق چه و یه قالی دست باف و چوب لباسی که به دیوار زده شده بود.چند تا بالش.یه مانتو یه مانتو زرشکی کوتاه پوشیدم با شلوارو شال مشکی.کتونی زرشکی هم پوشیدم کلاه پسرونه مشکی گذاشتم و یه کوچولو آرایش کردم عینک آفتابی موهم برداشتم و گوشی و کیف پولمو گذاشتم تو جیبم و رفتم بیرون.آرشاهم آماده اومد بیرون.راه افتادیم به طرف شمشادها.داشتیم مییرفتیم که دوتا پسر که جوون بودن و دوتا پیر مرد دیدیم رفتیم نزدیک تر و گفتم:سلام خسته نباشید اینجا ماله شماست؟؟یکی از پسراها با لحجه خیلی قشنگ گفت:سلام به خانم ماله ماست.آرشاهم باهاشون احوال پرسی کرد که پسره گفت:ماله اینجا نیستید اسمتون چیه؟؟+نه از تهران اومدیم خونه یکی از اقوام .من مهرسام و ایشون هم آرشا.بادست به آرشا اشاره کردم.پسره گفت:من ممدم اینم آقامه عباس.اون پسره گفت:منم علیم اینم آقامه اصغر.+ببخشید وارد حریم خوصی شما شدیم.علی:اشکالی نداره خانم.آرشا که معلوم بود از اینا خوشش نیومده گفت:مادیگه باید بریم خوشحال شدیم دیدیمتون.خدافظی کردیم و راهمونو کج کردیم.+چرا اونجوری باهاشون رفتار کردی گناهه.-چه جوری رفتار کردم فقط ازشون خوشم نیومد.بیخیال شدم و زمین های کشاورزی رو نگاه کردم خونه ها خیلی قشنگ بود افتاب خیلی سوزان بود.با گوشیم چند تا عکس گرفتم که تو بیشتریاش آرشا بود.اوه یادم رفت به مامان اینا خبر بدم رسیدیم.زنگ زدم که برداشت گفتم:سلام شرمنده یادم رفت زنگ بزنم.-عیبی نداره خوبی راحت رسیدین.؟+آره مامان بابا کجاست؟؟-رفته شرکت.+باشه سلام برسون خدافظ.چند تا دست فروش بسات کرده بودن کوزه  ظرفای سفالی حصیری که با دست بافته شده بود.و خیلی چیز های دیگه +سلام آقا اسم رو قلب حکاکی میکنید؟؟-سلام خانم بله چه اسمی میخواین.؟؟اسم های بچه هارو گفتم برای آرشاهم یکی خریدم .برای دختر و پسر از همون خریدم .برای بزرگ ترهاهم نفری یه دونه کوزه و حصیر خریدم چون دیگه وسایلاش زیاد نبود بین بدو بدتر باید یه کیرو انتخاب میکردم برای رها هم یه عروسک که با سفال درست شده بود خریدم.وسایلارو گرفتم و پولش رو حسابکردم و رفتیم خونه .آرشا چیزی نخرید.وسیله هارو تو صندق ماشین گذاشتم و رفتیم خونه.-فردا بریم اسب سواری؟؟؟+مگه بلدی؟؟؟-تو نیستی؟؟+چرا ..پس فردا میریم..بعد غذا چون همه جا تاریک میشد نشستم تو ایون که نور ماه مستقیم میزد اینجا.ایون رو هم از فاطمه خانم شنیدم.هرهر.چقدر هوای خوبی بودچند تا نفس عمیق کشیدم که احساس کردم کسی کنارم نشست .برگشتم و آرشا رو دیدم.-نخوابیدی؟؟+خوابم نبرد.توچی؟؟-منم همین طور.-میتونم یه چی ازت بپرسم؟+آره بپرس.-نه ولش کن بیخیال.منم بیخیال شدم .خندید و گفت:یکم اصرار میکردی میگفتم.+وقتی خودت نخوای بگی اصرارمن بی فایدست.-تو روهامو دوستداری؟؟+برای چی میپرسی؟؟؟-همین جوری؟؟؟+بین یه حس مبهم گیر کردم  ازش بدم نمیاد ولی نمیتونم به چشم مرد زندگیم نگاه کنم میفهمی یعنی چی مثل داداشمه.-آره میفهمم.+توچی تاحالا کسی رو دوست داشتی؟؟.-یکی رو آره ولی الان دیگه دوسش ندارم یعنی خودش کاری کرد که دوسش نداشته باشم.+متفکر گفتم:همه ما روزی یکی رو دوست داشتیم که ترکمون کرده..با صدایفاطمه خانم از خواب بیدار شدم.لباسامو عوض کردم و تو حوض حیاطشون صورتمو شستم بعد صبحونه قرار بود با آرشا بریم اسب کرایه کنیم .لباسامو عوض کردم و وسایلمو برداشتم و رفتیم .یه اسب سفید من کرایه کردمو یه اسب سیاه آرشا.+آرشا بیا یه عکس از من بنداز گوشیمو دادم بهش رو اسب نشستم چندتا عکسانداخت منم ازش عکس گرفتم که با لحن خاصی گفت:مهرسا.یه چیزی درونم ریخت فکرکنم قلبم بود چند دقیقه مات به صورتش نگاه کردم قلبم برای بار دوم لرزید.-مهرسا حالت خوبه؟؟+آ..ره.بریم.همش فکرم درگیر بود.به یه درخت رسیدیم اسبارو بستیم بهشون و کنار دریاچه نشستم شلوارمو تا زانو تا زدم و پاهامو گذاشتم تو آب احساس خوب سرار وجودمو در بر گرفت. چشمامو بستم و نفس عمیق کشیدم.آرشاهم همین کاروکرد.تو راه برگشت بودیم که آرشا گفت:مهرسا بیا مسابقه بدیم پایه ای؟؟+سه پایم.بزن بریم.خوب شرط چی؟؟-آفرین.اوممم.هرکی باخت باید گیتار بزنه؟؟؟+میخواستی بگی دیدیرمن گیتارمو آوردم.باشه بریم.ازش جلو زدم داشتم میرسیدم پشتمو نگاه کردم گفتم نیوفته بمیره.یه دفعه با سرعت ازکنارم  گذشت من به شخصه سنگ کوب کردم.اون برنده شده بود.خلاصه رفتیم خونه که آرشا گفت:خستگی در کن که بعد ازظهر تو کوچه بایدگیتار بزنی.+نه؟؟؟-آره.+زهرماره آره.بعد ناهار لباسامو با یهمانتو قهوه ای و شالو شلوار مشکی رفتیم تو کوچه فاطمه خانم که فهمید همه رو دعوت کرد انگار کنسرت خیابونی گذاشتم.بابا خجالتم ندید .تصمیم گرفتم آهنگ فرصت از یوسف بهراد.همه نشسته بودن زمین و نگاه میکردن منم گیتارمو گرفتم دستمو شروع کردم به خوندن: 

مــــــن میپرسم و جواب نمیدی

به رفتنت فکر میکنی اما نمیری 

تــــــو قدم قدم دور میشی از من

تاآخر این جاده رو میبینی اصلا

من وا گذاشتم این درو تا مطمـٔن نیستی نرو

سختش نکن واسه دوتامون

من پای حرفامم هنوز این تجربه شاید یه روز گرون تموم بشه برامون

نــــــه نگو به آخرش رسیدم

دارم به ما یه فرصت دوباره میدم

نــــه کنار من شک کن به رفتن

باید یه راهی غیر رفتن باشه حتما

من واگذاشتم این درو تا مطمـٔن نیستی نرو

سختش نکن واسه دوتامون

من پای حرفامم هنوز این تجربه شاید یه روز گرون تمومبشه برامون

به نظر خودم عالی زدم همه تشویشم میکردن و زوق میکردن خیلی خوشحال بودم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۳۴

یه آهنگم آرشا خوند صداش واقعا عالی بود.آهنگ عزیز دلم از امین مَرَشی (فکر کنم فامیلیش این باشه)

عزیزای دلم این دوتا آهنگ رو گوش بدید واقعا عالیه.

با دست و صوت اومدیم خونه مردم خیلی خوشحال بودن.تا سرم رسید به بالش خوابم بود.

 

امشب عروسیه سوگنده مسافرت خیلی خوش گذشت.زهره:(آرایش گر)مهرساجون باشو ببین چه جیگری شدی.به خودم نگاه کردم واقعا عالی شدم نمیخواستم یه دقیقه از آینه چشم بردارم.موهامو فو کرده بود.لباسمو پوشیدم و کفشامم همچنین.وسایلمو برداشتم بعد حساب کردن رفتم بیرون اوف حالا با این کفشا چه جوری رانندگی کنم.وسایلارو رو صندلی های عقب گذاشتم و نشستم تو ماشین کفشامو در آوردم واقعا با کفش ۱۰سانتی نمیشد رانندگی کرد.چون دیر شده بود با سرعت رانندگی میکردم.که از پشت زدم به یه ماشین بدبختی اینجا بود که ماشین پلیس دقیقا پشت سرم بود مرده از ماشین پیاده شد اوه اوه اخمو باش چه نازی تو مهری تازگیا هیز شدی.عشقم بودم.چقدر تو خوشگلی.هرکاری میکردم کفش لامصب تو پام نمیرفت پاهام عرقکرده بود پام نمیشد پلیس گفت:بفرمایید پایین.+آخه نمیشه جناب سرگرد.-سروان هستم .+معذرت من درجه هارو نمیشناسم همینجوری گفتم جناب چی؟؟؟-سروان.+آها.-خانم بفرماییدپایین ماشین میره پارکینگ .+نه تروخدا من عروسیه دوستمه دارم میرم آدرس بدید من خودم فردا ماشین رو میارم.-خانم بفرمایید پایین+جناب سرگرد نمیشه نمیتونم.با حرص گفت-سروان هستم..+ببخشید.اون خوشگله درو بازکرد و گفت:یعنی چی نمیتونی لابد فلجیفلجم باشی نمیتونی رانندگی کنی خانم بیا پایین بینم.دیگه برام مهم نبود کفش دارم یا ندارم.پیاده شدم و گفتم:صداتو برای من نبر بالاها.سرگرد:سروان😡😡😠خانم سویچ رو بدید ماشین میره پارکینگ.+جناب سرگرد تروخدا فردا خودم میارم دیر برم کلم کندست.پسره خوشگله قهقه میزد که جناب سرگرد گفت:سروان هستم.آروم گفتم :الان به خاطر سروان و سرگرد باید برم آب خنک بخورم باز هرهرهر خندید +زهرمار.جناب سرگرد هرچه قدر باشه خصارت میپردازم اما من دیرم شده بزارید برم.روبه پسره گفتم:آقا خوشگله دوست دخترات به فدات بزار من برم چقدر بدم.دوبارهخندید.پسره یه دفعه چشماش به پام افتاد که قهقهش بلند شد .سرگرد هم میخندید راننده ماشین پلیسه که دیگه از حال رفت.داشتن ماشینم رو میبردن که گفتم:بزارید وسایلمو بردارم.وسایلمو برداشتم و سوییچ رو دادم .اه گند بزنن به این شانس قشنگمم آقا من نخوام شانس داشته باشم باید کدوم آدم متشخی رو ببینم.پسره:بیا میرسونمت.+زحمتت میشه خیلی پرویی به خدا .سوارماشینش شدم وآدرس دادم داشتم پیاده میشدم که پسره باهام پیادع شد+تعارف نکن بیا تو.-منم اینجا دعوتم راستی اسمت چیه؟؟+مهرسا.-منم شهرادم.+خوشبحالت من چی کار کنم.-اعصاب نیاریا.+ با من بحث نکن.-طرف دختری یا پسر ؟+هردو طرف.-یعنی چی ؟؟+وای بسه دیگه مگه بازپرسی.یه دفعه دیدم آرشا با اخم داره میاد سمت ما تا دیدمش باز قلبم ریخت..اه اینو دیگه کجای دلم بزارم.پسره گفت:کیه داره میاد؟؟+آرشا.آرشا:پس ماشین خودت کو؟؟+بردن پارکینگ.+برای چی؟به پسره اشاره کردم و گفتم:زدم بهایشون بعد منو رسوندن.+بریم تو.عروسی مختلط بود وسایلامو تو ماشین آرشا گذاشتم و رفتیم تو این شهراده هم چسبیده بود مثل کنه به من.آخه بردار من عزیزم من خرم من چند ساعت بیشتر نیست تورو میشناسم اومدی چسبیدی به من که چی مثلا.مانتو و شالمو برداشتم و نشستم پیش بچه ها همه باهام دعوا میکردن میگفتن اون کیه تور کردی منم بیخیال شدم .رفتیم پیش سوگند و رادمان اون پسره هم اونجا بود شهراده.یکم باهاشون حرف زدیم که فهمیدم دوست صمیمیه رادمانه.

عروس کشون نداشتیم ساعت ۲بود رسیدیم خونه.سریع لباس عوض کردم و خوابیدم...

 

بابا:نقشه ای که کشیدی واقعا قشنگه فقط چند ماهی کار داره .باید جایی مستجر بشینیم.ولی محمد گفته بیاید خونه ما گفتم مزاحم نمیشیم ولی گفت مزاحمت نداره که ماهم سه نفریم شماهم اینجوری دور همم میشیم.مامانم اوکی داد به نظر منم کسی اهمیت نمیده.وسایلامونو جمع کردم و وسایل خونه رو فروختیم قرار بود نو بگیریم .وسایل رو منتقل کردیم خونه آرشا اینا اتاق کناریه آرشا رو دادن به من که اتاق آرام بود.واتاق کناری عمو اینارو دادن به مامان اینا.

یکم جابه جا شدیم از امروز میخواستن شروع کنن اوا خونه رو بکوبن بعدبسازن ولی حیف واسه خونه چقدر من تو اون خونه خاطره داشتم.

امروز قرار بود برم واسه ثبت نام باز دانشگاه اه از چیزی که متنفرم درس خوندنه شاید دیگه ادامه ندم.تو شرکت بابا اینا کار کنم.داشتم میرفتم سمت ماشینم که آرشا گفت:جایی میری مهرسا.؟+آره واسه ثبت نام میرم یه هفته دیگه دانشگاه باز میشه .-واستا منم بیام میخوام استادارو ببینم.آرشا درسش تموم شده فکر کنم تا لیسانس خونده.وقتی رسیدیم دانشگاه فهمیدم بهار ازدواج کرده رفته اصفهان.چقدر دلم براش تنگ شده بود.ازاونویکی هاهم خوشم نمیاد که بفهمم چی کارکردن.کارای ثبت نام انجام شد و رفتم پیش آرشا +دیدی استادارو؟؟-آره..خودشیرین..مغرور.داشتیم سمت ماشین میرفتیم که یکیراز پشت مقنعم رو کشید برگشتم دیدم یه دختره خیلی عصبانی دیدهبودمش ولی اسمشو نمیدونستم.دختره:خیلی عوضی هستی من عاشق آرشا بودم تو اونو ارم گرفتی چرا لعنتی مگه من چیکارت کردم ها این کارتو بیوجواب نمیذارم.بعدم عین حیوون رفت.فرصت حرف زدن نداد روبه آرشت گفتم:این چی میگه؟؟؟-هیچی ولش کن آدم نیست یه آویزونه میخواست باهام دوست شه .+خوب چه ربطی به من داره؟؟-گفتم منو تو نامزدیم.+چــــــــــــــی؟؟؟؟چرا اینوحرفو زدی ها فقط به خودت فکر میکنی.-شرمنده آخه دست از سرم برنمیداشت.+دیگه مهم نیست.به آرشا فکر کردم چند وقته حسم به همه مبهمه به حس مبهمم فکر کردم به آینده مبهمم کلا مبهم در مبهم شده زندگیم .به حرف آرشافکر کردم گفتم منو تو نامزدیم.

ویرایش شده در توسط sanaz282

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۳۵

رسیدیم خونه و رفتم تو اتاقم.یه دوش گرفتم و لباسامو پوشیدم.موهامم خشک کردم و رفتم بیرون.بعد شام شستن طرفا رو به عهده گرفتم داشتم دست کش میکردم تو دستم که آرشا اومد.-کمک میخوای؟؟+واقعا؟؟-آره.+پس ظرفارو جمع کن بریز تو سینک من کف میزنم تو آب بکش.با بهت نگام کرد و گفت:میخوای خودمم آب بکشم.من فقط تعارف کردم به خدا.+منم گفتم واقعا تو گفتی آره پس دیگه حرفی نزن.شروع کردیم به شستن وقتی تموم شد به خودم نگاه کردم.وای خیس آب بودم.سریع آشپزخونه رو جمع و جور کردم و رفتم تو اتاقم لباسامو عوض کردم و درازکشیدم رو تختم که صدای گوشیم بلند شد-بیداری؟؟+آره.خوابم نمی بره.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۳۶

-منم همین طور..★★★.میای بریم تو حیاط ؟؟+باشه.سوشرت تنم کردم چون سرد بود .رفتم آشپزخونه قهوه درست کردم و تو لیوان های دردار سرامیکی ریختم و با کیک بردم حیاط .نشسته بود رو زمین و پاهاشو دراز کرده بود کنارش نشستمو گفتم:بگیر.-ممنون.-مهرسا؟+ها.-ها چیه بگو بله آرشا جون.+حالا جونو نگم نمیشه.بفرما..-هیچی.+درد.خندید وگفت:کدوم ستاره ماله توعه؟؟به بی نور ترین ستاره اشاره کردم وگفتم:این.-این چرا این خوب؟؟این همه ستاره.+به خاطر اینکه کم نوره برای کسینیست.-تاحالا ازاین زاویه بهش نگاه نکردم.ساعت ۲بودکه صدایی از خونه کناری میومد فکر کنم حیاط بودن چون صداشون واضه بود.پسره داد میزد:تا این موقعه شب کدوم قبرسترنی بودی دختره خیره سره .صدای یه زن میومد که میگفت:سهراب ولش کن میکشیش الان همسایه ها میریزن بیرون زشته این قدرآبرو جمع نکردیم که یه شبه به فنا بدیش.گفتم ولش کن.با تحکمی که تو صداش بود یهو همه چی ساکت شد.+اینا چرا این جورین ترسیدم.

-عادت میکنی.سهراب و سیمین خواهر برادرن.دوقلو که ۲۳شالشونه.بیشتر مواقع دعوا دارن بیشتر دعواهاشونم سر دیر اومدنه دخترس.یه برادر بزرگترم دارن به اسم ساعد که چند سالی رفته خارج.+اوه چه خطرین اینا آدم و میترسونن.من میرم بخوابم شب بخیر.-شب بخیر.مردم قهوه میخورن خوابشون نگیره من که میخورم خوابم میگیره.تا سرم رو بالش رسیدخوابم برد.

وقتی از خواب بیدار شدم کسی خونه نبود.لباسمو با یه تیشرت سفید و شلوار مشکی که یه خطه کلفت سفید داشت پوشیدم.موهاممازبالابستمرفتمپایین.بعدصبحونه نشستم پای لب تاب و فیلم سینمایی ترس و لرز رو دیدم واقعا قشنگ بود در مورد دوتا همسایه بودن که یکیش غیر آدی بود پسره با دوستش میره خونه اون مرده که اتفاقاتی میوفته که وحشت میکنن مثلا از لای کتاب حیون درمیاد .خیلی قشنگه پیدا کردید حتما ببینید طنزم هست..بعد فیلم پاشدم غذا بپزم قیمه درست کردم و سالاد درست کردم.زنگ زدم مامان که گفت:تا یه ساعت دیگه میایم.منم همخ چی رو آماده کردم ورفتم بالا چون بوی غذا گرفته بودم لباسامو عوض کردم و رفتم پایین زیر غذا رو خاموش کردم که زنگ رو زدن .حالا خوبه خونه خودشونه چه زنگم میزنن .دروباز کردم واومدن تو همه از دست پختم تعریف میکردن آرشا هم مثل گاو میخورد(معذرت).بعد غذا ظرف هارو به عهده آرشا گذاشتیم وکلی براش خندیدیم.شب قرار بود آرام اینا بیان اینجا.یکم استراحت کردیم.جلو تلوزیون نشستیم و برای همه چایی ریختم و آرام میوه آورد.کنارم نشسته بود و گفت:آرشا رو تور نکردی.؟؟+یعنی چی؟؟-برای ما ادای اینارو در نیار.با دستش کشید رو صورتش مثلا حاج آقاها.-ادای چیزهارو در کیاری بعد با چیزا می ری چیز.خیلی خندم گرفته بود.رهاهم همش به دست و پای من می پیچید.بعد غذا ظرفارو با آرام شستیم و اونم خاطرات نامزدیش ر و تعریف میکرد.که اول همو دوست نداشتن و بعد ازدواج عاشق شدن و این چیزا.با هم نشستیم که رها ازبالا اومد وگفت:‌مهرسا جون گوشیت زنگ میخوره.+مرسی عزیزم.سپهر بود.+بله.-سلام مهرسا کجایی ؟+خونه.-میخوام ببینمت.+الان وقت ندارم وقت داشتم بهت زنگ میزنم.و بدون حرف دیگه ای قطع کردم . 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×

انکی دروید