رفتن به مطلب

پست های پیشنهاد شده

پارت۲۳

 

مهرسا:

صبح با صدای مامان از خواب بیدار شدم.مامان:مهرسا بلند شو دیگه ساعت ۲چقدر میخوابی .پاشو یه خبر دبش دارم برات.سرمو از پتو آوردم بیرون و دیدم بیچاره مامان داره وسایلم که رو زمینه رو جمع میکنه.+بگو مامان.-دیشب سوگند رو برای رادمان خاستگاری کردن.+چـــــی سوگند؟؟؟پس  چرا به من نگفت عوضی.زود گوشیمو برداشتم و شماره سوگند رو گرفتم.بعد ۵بوق برداشت که ترکیدم:سوگند خره چرا چیزی بهم نگفتی یه زنگ نمی تونستی بزنی کصافط.خیلی خری سوگی ..سوگند:تموم شد ؟؟؟+نه .-باشه پس بگو دوباره.هیچی نگفتم که گفت:سلام مهرسا خوبی. بابا خنگ ما دیشب دیر برگشتیم و گفتم شاید خواب باشی زنگ نزدم الانم کپه مرگمو گذاشته بود،که جناب عالی مزاحم شدی.+عزیزم من مزاحم بدون نقطم شرمنده نکن .حالا جوابت چیه؟؟؟-با جیغ گفت:وای خیلی خوشحالم جوابم مثبته به کسی نگی یه ذره میخوام ناز،کنم.خندیدم و گفتم:میخوای گربه رو دم حجله بکشی ای ناکس.وای خیلی خوشحالم.-من که دارم میمیرم از خوشحالی.+خاک تو سر بی جنبت تاحالا خاستگار نداشتی مگه این قدر ذوق میکنی.-چرا بابا من به این خوشگلی خاستگار داشتم اما به دلم نمی چسبید ولی این بادا بادا مبارک بادا ایشالاه مبارک بادا.وای مهرسا نمیدونی چه ذوقی دارم .کاری نداری میخوام برم حموم .+گمشو برو بای.-بای.یه دوش،گرفتم و شلوار راحتی مشکی با تیشرت زرد پوشیدم و موهامم شونه کردم رفتم پایین.رفتم تو آشپزخونه که مامان و بابا دارن ناهار میخورن .+سلام صبح بخیر همگی صورتشونو بوسیدم و نشستم کنار بابا.+چه عجب ماشمارو زیارت کردیم.خندیدو گفت:کار دارم بچه من کار نکنم که غذاهم پیدا نمیکنیم بخوریم.غذا سبزی پلو باماهی بود بعد این که خوردم رفتم جلو تلوزیون نشستم شبکه هارو بالا پایین کردم که یه فیلم سینمایی سرزمین فردا نشون میداد رفتم از تو آشپزخونه تخمه و جیپس و پفک آوردم نشستم پای تلوزیون.بعد ۲ساعت تموم شد تلوزیون رو خاموش کردم و رو مبل افتادم و چشمام سنگین بود و خوابیدم.مامان:مهرسا بلندشو مگه اینجا جای خوابه مگه اتاق نداری بلندشو.+مــــامان.-زهرمار مامان.بلند شو ببینم ساعت ۸بابات گفت میریم بیرون با دوستاش .دستامو گرفتم رو به آسمون و گفتم:خدایا منو از این کره ی خاکی بردار راحتم کن ۵دقیقه نمیزارن بخوابیم بعد میگن جوونای الان چرا افسردن گیر میدید دیگه.مامان یکی کوبوند پشت گردنم و گفت:آدم باش نفهم هزار نفر آرزوشونه این زندگیشون باشه.به به چشم ددم روشن ننم چه زبونی باز کرده .+مادرمن فرشته ها که آدم نمیشن صدبار گفتم.دویدم سمت اتاق و صورتمو شستم موهامم شونه کردم از بالا بستم یه خط چشم کشیدم و ریمل زدم رژ گونه و رژ کالباسی زدم .یه مانتو زرد با شالو شلوار مشکی پوشیدم ادکلن زدم و ساعتمو انداختم هندزفری مو گذاشتم تو جیب شلوارم .گوشیمو با کیف پولم هم گذاشتم تو کیف دستی کوچیک زرد .موهامم فرق کج زدم رفتم پایین کتونی زردامو پوشیدم.مامان و بابا هم اومدن سوار ماشین بابا شدیم و رفتیم جایی که قرار بود بریم .موبایلمو در آوردم مسیج دادم به مهیار:سلام مهیاری کجایی نمیای؟؟؟-سلام نه عزیزم چند،تا از دوستام اومدن خونم نمیتونم بیام.مواظب خودت باش.+دختریاپسر شیطون با استیکر شیطون.-نه به جان مهرسا پسرن چقدر منحرفی تو.+شوخی کردمکاری نداری؟؟-ازاولم نداشتم +خیلی خری خدافظ.-خدافظ با آرم خنده.وقتی رسیدیم پیاده شدیم و رفتیم جایی که نشسته بودن باهمه سلام و احوال پرسی کردم نشستم پیش بچه ها گوشیم چون دستم بود گذاشتم کنارم چون رو تخت نشسته بودیم ای کاش،نذاشته بودم که زنگ خورد اسم رهام که دوطرفش قلب بود روی صفحه گوشی پدیدار شد و همه نگاها برگشت سمت من.البته فقط جوونا چون بزرگ ترها رو تخت بغلی ما نشسته بودن که کمی فاصله داشت.نگامو بین همه چرخوندم که همه با کنجکاوی نگام میکردن.یه ببخشید گفتم و گوشیمو برداشتم رفتم کمی اونور تر و دکمه اتصال رو زدم:الو مهرسا چرا این قدر دیر جواب دادی نگران شدم.+سلام منم خوبم تو خوبی آره خوش میگذره.-ببخشید ولی نگران بودم.+با دوستای بابام اومدیم بیرون.-پسرم دارن؟؟+بله.-صداش عصبی شد و گفت:برای چی رفتی مگه بهت نگفتم جایی که پسرا هستن نرو من خودم جنس اونام میشناسمشون.+سرمن داد نزن نه به داره نه به باره اسمش عمو موندگاره (نمیدونم درسته یانه شرمنده)صدبار بهت گفتم به من دستور نده دوروز باهام گشتی فکرکردی صاحبم شدی نه آقا رویا تو تو واقعیت تعریف نکن.و قطع کردم برگشتم برم پیش بچه ها که دیدم سوگند و سودا پشتم واستادن با اخم ازشون رد شدم نشستم رو تخت و دوباره گوشیم زنگ خورد باز اسم رهام افتاد که ریجکت کردم دوبار سه بار چهار بار و پنچ بار ریجکت کردم که میسج داد :مهرسا منظوری نداشتم معذرت میخوام یه دفعه قاطی کردم میبخشی؟؟؟اوخی عزیزم میبخشم ولی بهت نمیگم بسوزی یعنی چی هیچی نشده صاحب شده.بچه ها هم دیگه چیزی نگفتن.نتمو روشن کردم تو تلگرام برام آهنگ فرستاده بود آهنگ رو بازکردم  که خوانندش میثم ابراهیمی و مهدی آذر به نام بی قرارم صداش زیاد بود اولش که خوند:عاشق شدم رفت توکردی بی قرارم از تو یه دل تنگی مونده برا من .سریعقطعش کردم که سپهر پوزخند زد و گفت :مجنون چه برات آهنگم فرستاده اگه مزاحمیم میریم.بی توجه به حرفش شروع کردم غذامو خوردم که آورده بودن.باکسی حرف نزدم از حرف سپهر خیلی ناراحت شدم ساعت ۱۲بود برگشتیم خونه رفتم تو اتاقمو خوابیدم چون صبح میخواستم برم دانشگاه........از کلاس که در اومدم رها اومد سمتم الان حتی حوصله رها و رهام و هیچ کوفتی رو ندارم.-سلام مهرسا جون چرا باز داداشم ناراحت بود دیشب تا صبحم نخوابیده داشت قرآن میخوند.+سلام هیچی عصاب خودمم داغونه ولش کن اگه خودش نگفته شاید مهم نبوده.رفتیم بیرون امروز ماشین نیاورده بودم.با رها به سمت خروجی رفتیم و رهام رو دیدم که به ماشین تکیه زده و داره با یه دختر افتضاح آرایش کرده حرف میزنه.رفتیم سمتش که سرفه کردم که متوجه حضورمون بشن.عیندیوانه ها دست میزدموعصبی میخندیدم که رها بازومو گرفت و گفت:مهرسا چی شدی ؟؟؟حالت خوبه .+آره ولی فکر کنم خان داداشت از ما بهتر باشه .روبهش گفتم :به به شمایی که ادای عاشقارو در میاوردی چرا با یکی دیگه لاس میزنی .ها ؟؟همتون مثل همید از اول باید دستتو میخوندم معلوم نیست برای به دست آوردن چی وارد زندگی من شدی منه ساده منه احمق منه ابله.برات متاسفم نه برای تو نه برای خودم که باز اعتماد،کردم سرمو به علامت تاسف تکون دادم و سریع راه افتادم تند تند راه میرفتم رها پشتم اومد و صدام کرد وقتی بهم نرسید برگشت.چه با دختره دل و قلوه میدادن بهم و میخندیدن.وقتی خودش این جوریه بایدم پسرا رو بشناسه باز آرشا و سپهر یه تارموهای اونا می ارزه به کل هیکل رهام احمق.رهام ورها مدام زنگ میزدن سیمکارتمو از تو گوشیم در آوردم و انداختم تو جوب هندزفری مو گذاشتم تو گوشم آهنگی که دیشب فرستاده بود رو پلی کردم.تو راه به یه پست بانک رسیدم یه سیم جدید گرفتم و انداختم تو گوشیم .راه خونه رو در پیش گرفتم وقتی رسیدم ساعت ۱۰بود.مامان سرم داد زد و گفت:تا این موقعه شب بدون ماشین کدوم گوری بودی ها نمیدونی چقدر گرگ تو شهر هست +بس کن مامان من که دیگه بچه نیستم ۲۰سالمه چند هفته دیگه میشم۲۱ولم کنین خسته شدم بسه بسه دیوونه شدم.داشتم از پله ها میرفتم بالا یاد یه نوشته افتادم:مادر همونیه که وقتی دلمون از قریبه ها پره سرش داد میزنیم.برگشتم رفتم پیشش و بغلش کردم و گفتم:معذرت میخوام مامان عصابم داغونه خسته شدم دیگه نمیکشم.-عیبی نداره دخترم برو استراحت کن.+بابا کجاست؟؟؟-توراهه.رفتم تو اتاقم.باهمون لباسا افتادم رو تخت و به رو به رو که میز توالتم بود زول زدم بهش.تو یه حرکت آنی بلند شدم و تمام وسایل روی میز توالت رو با دست ریختم زمین باز منه ساده شکست خوردم .تو آینه به زیبایی خودم نگاه کردم برس رو برداشتم و کوبیدم به آینه که تیکه تیکه شد و یه تیکه بزرگش پرید تو دستم یه لحظه امونمو برید ولی بهش محل نذاشتم .روتخت دراز کشیدم که خوابم برد.

  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۲۳

 

مهرسا:

صبح با صدای مامان از خواب بیدار شدم.مامان:مهرسا بلند شو دیگه ساعت ۲چقدر میخوابی .پاشو یه خبر دبش دارم برات.سرمو از پتو آوردم بیرون و دیدم بیچاره مامان داره وسایلم که رو زمینه رو جمع میکنه.+بگو مامان.-دیشب سوگند رو برای رادمان خاستگاری کردن.+چـــــی سوگند؟؟؟پس  چرا به من نگفت عوضی.زود گوشیمو برداشتم و شماره سوگند رو گرفتم.بعد ۵بوق برداشت که ترکیدم:سوگند خره چرا چیزی بهم نگفتی یه زنگ نمی تونستی بزنی کصافط.خیلی خری سوگی ..سوگند:تموم شد ؟؟؟+نه .-باشه پس بگو دوباره.هیچی نگفتم که گفت:سلام مهرسا خوبی. بابا خنگ ما دیشب دیر برگشتیم و گفتم شاید خواب باشی زنگ نزدم الانم کپه مرگمو گذاشته بود،که جناب عالی مزاحم شدی.+عزیزم من مزاحم بدون نقطم شرمنده نکن .حالا جوابت چیه؟؟؟-با جیغ گفت:وای خیلی خوشحالم جوابم مثبته به کسی نگی یه ذره میخوام ناز،کنم.خندیدم و گفتم:میخوای گربه رو دم حجله بکشی ای ناکس.وای خیلی خوشحالم.-من که دارم میمیرم از خوشحالی.+خاک تو سر بی جنبت تاحالا خاستگار نداشتی مگه این قدر ذوق میکنی.-چرا بابا من به این خوشگلی خاستگار داشتم اما به دلم نمی چسبید ولی این بادا بادا مبارک بادا ایشالاه مبارک بادا.وای مهرسا نمیدونی چه ذوقی دارم .کاری نداری میخوام برم حموم .+گمشو برو بای.-بای.یه دوش،گرفتم و شلوار راحتی مشکی با تیشرت زرد پوشیدم و موهامم شونه کردم رفتم پایین.رفتم تو آشپزخونه که مامان و بابا دارن ناهار میخورن .+سلام صبح بخیر همگی صورتشونو بوسیدم و نشستم کنار بابا.+چه عجب ماشمارو زیارت کردیم.خندیدو گفت:کار دارم بچه من کار نکنم که غذاهم پیدا نمیکنیم بخوریم.غذا سبزی پلو باماهی بود بعد این که خوردم رفتم جلو تلوزیون نشستم شبکه هارو بالا پایین کردم که یه فیلم سینمایی سرزمین فردا نشون میداد رفتم از تو آشپزخونه تخمه و جیپس و پفک آوردم نشستم پای تلوزیون.بعد ۲ساعت تموم شد تلوزیون رو خاموش کردم و رو مبل افتادم و چشمام سنگین بود و خوابیدم.مامان:مهرسا بلندشو مگه اینجا جای خوابه مگه اتاق نداری بلندشو.+مــــامان.-زهرمار مامان.بلند شو ببینم ساعت ۸بابات گفت میریم بیرون با دوستاش .دستامو گرفتم رو به آسمون و گفتم:خدایا منو از این کره ی خاکی بردار راحتم کن ۵دقیقه نمیزارن بخوابیم بعد میگن جوونای الان چرا افسردن گیر میدید دیگه.مامان یکی کوبوند پشت گردنم و گفت:آدم باش نفهم هزار نفر آرزوشونه این زندگیشون باشه.به به چشم ددم روشن ننم چه زبونی باز کرده .+مادرمن فرشته ها که آدم نمیشن صدبار گفتم.دویدم سمت اتاق و صورتمو شستم موهامم شونه کردم از بالا بستم یه خط چشم کشیدم و ریمل زدم رژ گونه و رژ کالباسی زدم .یه مانتو زرد با شالو شلوار مشکی پوشیدم ادکلن زدم و ساعتمو انداختم هندزفری مو گذاشتم تو جیب شلوارم .گوشیمو با کیف پولم هم گذاشتم تو کیف دستی کوچیک زرد .موهامم فرق کج زدم رفتم پایین کتونی زردامو پوشیدم.مامان و بابا هم اومدن سوار ماشین بابا شدیم و رفتیم جایی که قرار بود بریم .موبایلمو در آوردم مسیج دادم به مهیار:سلام مهیاری کجایی نمیای؟؟؟-سلام نه عزیزم چند،تا از دوستام اومدن خونم نمیتونم بیام.مواظب خودت باش.+دختریاپسر شیطون با استیکر شیطون.-نه به جان مهرسا پسرن چقدر منحرفی تو.+شوخی کردمکاری نداری؟؟-ازاولم نداشتم +خیلی خری خدافظ.-خدافظ با آرم خنده.وقتی رسیدیم پیاده شدیم و رفتیم جایی که نشسته بودن باهمه سلام و احوال پرسی کردم نشستم پیش بچه ها گوشیم چون دستم بود گذاشتم کنارم چون رو تخت نشسته بودیم ای کاش،نذاشته بودم که زنگ خورد اسم رهام که دوطرفش قلب بود روی صفحه گوشی پدیدار شد و همه نگاها برگشت سمت من.البته فقط جوونا چون بزرگ ترها رو تخت بغلی ما نشسته بودن که کمی فاصله داشت.نگامو بین همه چرخوندم که همه با کنجکاوی نگام میکردن.یه ببخشید گفتم و گوشیمو برداشتم رفتم کمی اونور تر و دکمه اتصال رو زدم:الو مهرسا چرا این قدر دیر جواب دادی نگران شدم.+سلام منم خوبم تو خوبی آره خوش میگذره.-ببخشید ولی نگران بودم.+با دوستای بابام اومدیم بیرون.-پسرم دارن؟؟+بله.-صداش عصبی شد و گفت:برای چی رفتی مگه بهت نگفتم جایی که پسرا هستن نرو من خودم جنس اونام میشناسمشون.+سرمن داد نزن نه به داره نه به باره اسمش عمو موندگاره (نمیدونم درسته یانه شرمنده)صدبار بهت گفتم به من دستور نده دوروز باهام گشتی فکرکردی صاحبم شدی نه آقا رویا تو تو واقعیت تعریف نکن.و قطع کردم برگشتم برم پیش بچه ها که دیدم سوگند و سودا پشتم واستادن با اخم ازشون رد شدم نشستم رو تخت و دوباره گوشیم زنگ خورد باز اسم رهام افتاد که ریجکت کردم دوبار سه بار چهار بار و پنچ بار ریجکت کردم که میسج داد :مهرسا منظوری نداشتم معذرت میخوام یه دفعه قاطی کردم میبخشی؟؟؟اوخی عزیزم میبخشم ولی بهت نمیگم بسوزی یعنی چی هیچی نشده صاحب شده.بچه ها هم دیگه چیزی نگفتن.نتمو روشن کردم تو تلگرام برام آهنگ فرستاده بود آهنگ رو بازکردم  که خوانندش میثم ابراهیمی و مهدی آذر به نام بی قرارم صداش زیاد بود اولش که خوند:عاشق شدم رفت توکردی بی قرارم از تو یه دل تنگی مونده برا من .سریعقطعش کردم که سپهر پوزخند زد و گفت :مجنون چه برات آهنگم فرستاده اگه مزاحمیم میریم.بی توجه به حرفش شروع کردم غذامو خوردم که آورده بودن.باکسی حرف نزدم از حرف سپهر خیلی ناراحت شدم ساعت ۱۲بود برگشتیم خونه رفتم تو اتاقمو خوابیدم چون صبح میخواستم برم دانشگاه........از کلاس که در اومدم رها اومد سمتم الان حتی حوصله رها و رهام و هیچ کوفتی رو ندارم.-سلام مهرسا جون چرا باز داداشم ناراحت بود دیشب تا صبحم نخوابیده داشت قرآن میخوند.+سلام هیچی عصاب خودمم داغونه ولش کن اگه خودش نگفته شاید مهم نبوده.رفتیم بیرون امروز ماشین نیاورده بودم.با رها به سمت خروجی رفتیم و رهام رو دیدم که به ماشین تکیه زده و داره با یه دختر افتضاح آرایش کرده حرف میزنه.رفتیم سمتش که سرفه کردم که متوجه حضورمون بشن.عیندیوانه ها دست میزدموعصبی میخندیدم که رها بازومو گرفت و گفت:مهرسا چی شدی ؟؟؟حالت خوبه .+آره ولی فکر کنم خان داداشت از ما بهتر باشه .روبهش گفتم :به به شمایی که ادای عاشقارو در میاوردی چرا با یکی دیگه لاس میزنی .ها ؟؟همتون مثل همید از اول باید دستتو میخوندم معلوم نیست برای به دست آوردن چی وارد زندگی من شدی منه ساده منه احمق منه ابله.برات متاسفم نه برای تو نه برای خودم که باز اعتماد،کردم سرمو به علامت تاسف تکون دادم و سریع راه افتادم تند تند راه میرفتم رها پشتم اومد و صدام کرد وقتی بهم نرسید برگشت.چه با دختره دل و قلوه میدادن بهم و میخندیدن.وقتی خودش این جوریه بایدم پسرا رو بشناسه باز آرشا و سپهر یه تارموهای اونا می ارزه به کل هیکل رهام احمق.رهام ورها مدام زنگ میزدن سیمکارتمو از تو گوشیم در آوردم و انداختم تو جوب هندزفری مو گذاشتم تو گوشم آهنگی که دیشب فرستاده بود رو پلی کردم.تو راه به یه پست بانک رسیدم یه سیم جدید گرفتم و انداختم تو گوشیم .راه خونه رو در پیش گرفتم وقتی رسیدم ساعت ۱۰بود.مامان سرم داد زد و گفت:تا این موقعه شب بدون ماشین کدوم گوری بودی ها نمیدونی چقدر گرگ تو شهر هست +بس کن مامان من که دیگه بچه نیستم ۲۰سالمه چند هفته دیگه میشم۲۱ولم کنین خسته شدم بسه بسه دیوونه شدم.داشتم از پله ها میرفتم بالا یاد یه نوشته افتادم:مادر همونیه که وقتی دلمون از قریبه ها پره سرش داد میزنیم.برگشتم رفتم پیشش و بغلش کردم و گفتم:معذرت میخوام مامان عصابم داغونه خسته شدم دیگه نمیکشم.-عیبی نداره دخترم برو استراحت کن.+بابا کجاست؟؟؟-توراهه.رفتم تو اتاقم.باهمون لباسا افتادم رو تخت و به رو به رو که میز توالتم بود زول زدم بهش.تو یه حرکت آنی بلند شدم و تمام وسایل روی میز توالت رو با دست ریختم زمین باز منه ساده شکست خوردم .تو آینه به زیبایی خودم نگاه کردم برس رو برداشتم و کوبیدم به آینه که تیکه تیکه شد و یه تیکه بزرگش پرید تو دستم یه لحظه امونمو برید ولی بهش محل نذاشتم .روتخت دراز کشیدم که خوابم برد.

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۲۴

با احساس سوزش از خواب بیدار شدم .من اینجا چی کار میکنم اونم تو بیمارستان چی شده.یکم فکر کردم که یادم اومد دیدن اون دختره با رهام .تنهایی اومدن به خونه.دعوا. ریختن وسایل شکستن آینه همه چی مثل فیلم از جلو چشمم رد شد.هوا تاریک بود.خیلی خوابم میومد باز خوابیدم ...وقتی بیدار شدم هوا روشن بود به ساعت رو دیوار نگاه کردم ۲بعدازظهر بود.درباز شدو مامان و بابا و مهیار اومدن تو حوصله هیچ کدوم رو نداشتم .چقدر تو این چند وقت تحت فشار بودم.یکم باهاشون حرف زدم که رفتن بیرون مهیار موند و گفت:مهرسا جان چی این قدر تورو دگرگون کرده بهم بگو ..همه چی رو براش تعریف کردم و گفتم :تو این چند وقت اعصابم داغون شده خسته شدم فشارزیادی تحمل کردم دیگه نمیکشم.-میفهمم.+بعید میدونم بفهمی.سری تکون داد و رفت بیرون .دستم خیلی درد میکرد پرستار بهم مسکن زد و دوباره از دنیا غافل شدم.با دستی تو موهام ازخواب بیدار شدم وای رهام اینجا چی کار میکنه .-سلام مهرسا جان حالت بهتره.+همش تقصیر توی عوضیه لعنت به تو لعنت به خودم.که گول خوردم .واسه خودم متاسفم با همه این جوری بودم همه باهام این جوری بودن(اول کفه دستمو نشون دادم بعد روی دستمو).-ولی من دوست دارم.+خنده عصبی کردم و گفتم :نگو این حرفو خندم میگیره تو و دوست داشتن به گروه خونیت نمیخوره این حرفا جدی گفتم:حالاهم گمشو بیرون عوضی .یه دفعه در باز شد و الهه همون دختره که پیش رهام واستاده بود با عشوه خرکی اومد تو اتاق و بازوی رهام رو گرفت و با رهام خندیدن .رو به من گفت:رهام فقط میخواد ازت استفاده کنه وگرنه از تو خوشگل ترم هست که بهش دلببنده.و دوباره خندیدن اشک از چشمام اومد و گفتم:‌خیلی پست و وقیحی رهام ازت توقع نداشتم ولی توهم مثل همون هم جنساتی فقط دنبال یه چیزید .که یکی هی صدام میکردو تکونم میداد چشمامو به زور باز کردم دیدم همه(دوستای بابا که صمیمی شدیم باهاشون) تو اتاقن با تعجب و نگرانی نگام میکنن.مهیارم هی تکونم میداد.آروم سلام دادم هر کی یه چی میگفت و حرف میزدن که سوداو سوگند و ریحانه و آرام اومدن پیشم که سودا پرسید :خواب میدی قضیه رهام چیه؟اصلا کی هست؟؟؟+بلند حرف میزدم شنیدین چی میگفتم؟؟؟سوگند:گفتی خیلی پست و وقیحی رهام ازت توقع نداشتم تو هم مثل هم جنساتی همچین چیزی گفتی فکر کنم.حالحرف زدن نداشتم اوناهم کش ندادن.دستمو عمل کرده بودن فردا صبح مراخص شدم و رفتیم خونه .یه دوش گرفتم و یه تیشرت آبی و شلوار سفید پوشیدم موهامم خشک کردم رو تخت دراز کشیدم حوصله هیچ کس رونداشتم حتی خودم .دلم میخواست برم بیرون هوا بخورم ولی بااین دست نمی تونستم رانندگی کنم.زنگ زدم سودا +سیلام سودایی خوبی -سیلام مهی مرسی تو خوبی +منم خوبم گفتم اگه کاری نداری بیای بریم بیرون -شرمنده مهرسا فردا امتحان دارم .دارم درس میخونم الان سپهر رو میفرستم اون بیکاره.یاد حرفم افتادم (توهم مثل بقیه هم جنساتی فقط دنبال یه چیزید)+نه ممنون سودا میخواستم باتو برم دیگه بیخیال یه روز دیگه ببخشید مزاحم شدم خدافظ-این چه حرفیه مراحمی عزیزم خدافظ.یه مانتو لیمویی با شلوار و شال سفید پوشیدم یکم آرایش کردم کتونی لیمویی پوشیدم موهامم کج زدم و ادکلن و کیف دستی برداشتم.هندزفری گوشی و کیف پولم رو برداشتم ازهمه مهم تر عینک آفتابیم رو هم برداشتم و رفتم پایین از مامان خدافظی کردم .عینک زدم و هندزفری گذاشتم یه آهنگ پلی کردم از احمد سولو و عرفان شایگر به نام سرد خونه آهنگ خیلی قشنگی بود خیلی دوسش دارم .راه افتادم تو خیابون تو حال خودم بودم که به یکی تنه زدم.هندزفری رو برداشتم و عینکم رو گذاشتم رو سرم و برگشتم طرفش.یارو واستاده بود نگام میکرد وسایلش ریخته بود زمین خم شدم و برگه هارو جمع کردم گذاشتم لای پوشه و کیف سامسونت مشکی شو که خاکی شده بود رو تکوندم تا خاکش بره چون حوصله بحث و دعوا رو نداشتم رو بهش گفتم:معذره میخوام حواسم نبود بفرمایید باخوشونت وسایلشو گرفت و رفت چه احمقایی پیدا میشن مردم چقدر بی ادبن.به یه بوتیک رسیدم رفتم توش ۴تا پسر نشسته بودن و میخندیدن تامنو دیدن بلند شدن منم فقط،به سلام اکتفا کردم.هرچی هم اونا حرف میزدن اهمیت نمیدادم چند تا مانتو و شلوار انتخاب کردم و پوشیدمشوم همشون خیلی قشنگ بودن گذاشتم زو پیش خوان وجدی گفتم :میشه حساب کنید ؟؟پسره:مهمان ما باشید+ممنون اینا تعارفه حساب کنید.-منم تعارف نکردم +هیچ گربه ای محض رضای خدا موش نمی گیره .حساب میکنی یا برم؟؟؟پسره حساب کرد کارتمو دادم بهش و گفت رمز؟؟+۱۳۷۷(تاریخ تولدم)پسره کارتشو گرفت سمتمو گفت:بفرمایید لازم میشه .:ممنون لازم نمیشه.پلاستیکارو برداشتم و رفتم بیرون اصلا به قیافه شون نگاه نکردم ببینم چه شکلی ان.عینکمو زدم .یکی از پشت بوق زد برنگشتم باز بوق زد محل ندادم که دستم از پشت کشیده شد سپهر بود زهی خیال باطل فکر کردم رهامه اومده جریان رو بگه .جدی و سرد نگاش کردم و گفت:با اجازه کی به من دست زدی؟؟؟سپهر با بهت نگام کرد که گفتم:کاری داری بگو اگه نداری به سلامت.-ـ راستش سودا بهم گفت بیام .+ممنون از شما ولی من نمیخواستم مزاحم شما بشم با سودا راحت تر بودم (یعنی گورتو گم کن برو تا دوتا آبدار بارت نکردم تو هم لنگه اون رهام عوضی هستی)-اومدم که تنها نباشی تو مراحمی.+ممنون ولی تنهایی راحت ترم.-بابا تو چه قدر ناز میکنی بسه دیگه.حالا که اومدم .+آقای محترم من نمیخوام باهام بیای زور نیست که زوره؟؟؟-نه.+پس راتو بکش برو تا یه چی نگفتم هم تو ناراحت شی هم خودم.-برو بابا فکر کردی کی هستی این جوری کنی نازتو میکشم من خنگ فکر کردم آدمی از کارم زدم اومد پیش جناب عالی.+اولامن مهرسا امیدوارم فکر،کنم بشناسی دوما من از ناز کردن متنفرم همون جور که از همه پسرا متنفرم سوما من نگفتم از کارت بزنی بیای پیش من .من اصلا به تو چیزی نگفتم چهارمن دلم نمیخواد باهات بیام یا باهام بیای اگه نمیفهمی باز ترش کنم برات حالا هم دنبالم نیا میخوام تنها باشم.قدمامو تند تر کردم و رسیدم به یه کافی شاپ .میز دنج و دونفره ای انتخاب کردم و نشستم .آیسپک شکلاتی با کیک شکلاتی سفارش دادم.بعد حساب کردن به خونهبرگشتم .مامان:مهرسا فردا همه رو شام دعوت کرده بابات آماده باش.وای از دست این بابا آخه مهمونی چه صیغه ایه.....امشب قراره همه بیان اینجا تا عصر خوابیدم .یه دوش گرفتم و وهامو خشک کردم یه لباس تا کمر تنگ و کلوش پوشیدم به رنگ کالباسی با ساپورت مشکی یه شال مشکی هم انداختم سرم دستم خیلی درد میکرد یه مسکن خوردم یکم آرایش کردم صندل مشکی هم پوشیدم ادکلن زدم رفتم پایین مامان میوه هارو شسته بود تو میوه خوری چیدم .همه چی آماده بود شربت موهیتو هم فاطمه خانم درست کرد رو سر هر لیوانی یه لیمو ترش گذاشت.باهمه سلام و احوال پرسی کردم و کنار دخترا نشستم فاطمه خانم از همه پذیرایی کرد ما دخترا بلند شدیم و رفتیم بالا رو مبل های بالا نشستیم و از هر دری حرف زدیم که پسراهم اومدن خیلی جدی و سرد بهشون نگاه میکردم.اصلا شب خوبی نبود به من که اصلا خوش نگذشت بعد رفتن اونا رفتم تو اتاقو بعد عوض کردن لباسم زیر پتو خزیدم

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۲۵

با صدای فاطمه خانم از خواب بیدار شدم.-مهرسا جان بلند شو عزیزم مامنت زنگ زد گفت بری خونه رادمان اینا.+برای چی؟؟-نمیدونم.رفتم دستشویی صورتمو شستم اومدم بیرون یه مانتو قرمز با شلوار و شال مشکی خیلی شیک باکتونی اسپورت قرمز یه خط چشم و ریمل و رژگونه و رژ قرمز موهامم کج زدم کیف مشکی برداشتم کیف پول و گوشی مو گذاشتم توش ادکلن زدم و ساعت انداختم  رفتم بیرون از فاطمه خانم خدافظی کردم و سوار ماشین شدم و پیش به سوی خونه رادمان اینا.نزدیک خونشون بودم که گوشیم زنگ خورد مامان بود-مهرسا کجایی؟؟+سلام مامان نزدیکم دارم میرسم.-شیرینی بخر بیا +برای چی؟؟-رادمان میخواست بره بخره من گفتم تو داری میای بخری .+پوووف باشه فعلا.جلو شیرینی فروشی شیکی نگه داشتم و پیاده شدم.+سلام ۳کیلو ناپلونی لطف کنید .بعد حساب کردنش اومدم از در برم بیرون که یکی مثل خر اومد تو حواسشم ماشالاه به هیچ کس نبود.تو حرکت آنی خورد بهم و شیرینی های عزیزم رو زمین پخش شدن.به پسره نگاه کردم .واو چه جیگری تو جیگرم.شرمنده نگام کرد فهمیدم غرورش اجازه نمیده عذر خواهی کنه با لبخند گفتم:مشکلی نیست حواستوت نبود دیگه .جعبه شیرینی رو برداشتم و انداختم تو سطل زباله اومد کنارم و گفت:واقعا عذر میخوام خانم چقدر میشه من پرداخت میکنم.+نیازی نیست آقا فقط حواستونو بیشتر جمع کنید با اجازه دوباره شیرینی گرفتم و رفتم بیرون سوار ماشین شدم و پسره رو دیدم که با یه جعبه بزرگ شیرینی داشت راه میرفت .رفتم کنارشوبوق زدم اول برنگشت اما بار دوم بوق زدم برگشت تا منو دید با تعجب نگاه کرد +جایی میرید برسونمتون ؟؟-نه ممنون خودم میرم مزاحم نمیشم .+این حرفا چیه بفرمایید میرسونمتون .سوار شد و گفت:اول اینکه متاسفم واسه اون اتفاق دوم اینکه ممنون.+خواهش میکنم اونم یه اتفاق بود و رفع شد .کدوم طرف برم.؟؟-از این طرف سمت راست رو نشون داد که همون طرف رادمان اینا زندگی میکردن.-خونمون نزدیکه پیاده اومدم هم هوا بخورم هم قدم بزنم.-ازاین طرف .انگار خونه رادمان اینارو بلد بود چون همون سمت رو میگفت.-همین جا نگهدارید ممنون مزاحم شدم شماهم حتما راحتون دور شده.+نه اتفاقا تا اینجا راه منم بوده.-واقعا ؟؟+بله حالا بقیه شو ببینیم کجا میشه ....-همین جاست ممنون.با تعجب به در این پسره و رادمان اینا نگاه کردم همسایه دیوار به دیوار رادمان اینان.+اینجاست خونتون؟؟؟-آره چیه مگه؟+آخه اینجاهم خونه رادمان ایناست.با دست به درشون اشاره کردم.-فامیل رادمان اینا هستین ؟؟+نه پدرشون دوست پدرم هستن و باهم صمیمی هستیم خانواده ها.-آها بفرمایید خونه.+ممنون .-من اسمتونو نمیدونم.میشه بگین.؟؟+بله مهرسا اومیدوارم و شما؟؟؟ـ امیرحسین شریفی هستم .+خوشبختم بفرمایید داخل؟؟-ممنون من یه خواهر دارم اسمش آنیتاست خیلی از دخترهایی مثل شما خوشش میاد وقت کردید یه سر به ما بزنید.+چشم حتما باعث افتخار منه.خدافظ.-خدافظ .زنگ رو زدم ودر باز شد و رفتم تو همه اینجا بودن رفتم داخل همه رو مبل نشسته بودن و حرف میزدن و میخندیدن.سلام کردم و شیرینی رو دادم بهشون کنار دخترا نشستم که سوگندبا نگاه شیطانی  گفت:پیش یار بودی اینقدر دیر اومدی خیلی وقت بود منتظر بودیم.؟؟+اگه یه بار دیگه این چیزا رو به من بگی فکتو میدم به ۱۰روش ممکن و ۸روش غیر ممکن پلمپ کنن.شیرینی رو به همه تعارف کردن و خوردیم منم که گشنه.سوگندم بله رو به رادمان داد و قرار بود هفته دیگه عقد کنن....سوگند خیلی خوشحال بود رادمانم همچنین..شب خوبی بود واقعا بعد،شام برگشتیم خونه.....زنیگ زینگ زینگ (مثلا زنگ گوشیمه)+ها؟؟-هاو زهرمار پاشو آماده شو بیا دنبالم بریم خرید مثلا هفته دیگه نامزدیمه.+نامزدیته که نامزدیته منو سننه؟؟-خفه میشی یا چپه میشی .+با آقاتون بروخو.-آقامون تاج سرم عشقم زندگیم کار داره دنبال کارهای عقده.+یه ذره واسه اون جلغوز پپسی باز کن بیچاره گناه داره.خره از الان اینو بگی فردا دیگه چه جوری جلو خودتو میخوای نگه داری مموش خاک تو سر تو و اون آقاتون ایییششش.-تا نیم ساعت دیگه میای دنبالم بـــــای.اهههه مردم چقدر آویزون آخه چه قدر .یه مانتو آبی با شلوار و شال مشکی .با کتونی آبی کیفمو هم برداشتم با کیف پول و گوشیم و سوییچ یه کم هم آرایش کردم ادکلن زدم و ساعت انداختم و دبرو که رفتیم رو نون تست شکلات صبحونه خوابوندم و خوردم و سوارماشین شدم و رفتم دم در سوگند اینا.سوار شد و به طرف مرکز خرید روندم بچه ها هم قرار بود خودشون بیان اونجا......پاهام ازبس راه رفتم داشت میترکید.+سوگند بمیری ایشالاه بجای عقد ختم بگیریم برات بابا دختر یه لباس میخوای انتخاب کنی پدرمونو درآوردی.هرکی یه چی میگفت .من یه ماکسی آستین حلقه ایه بلند تا پایین زانو به رنگ قرمز خریدم با کفش ۱۰سانتی قرمز .مانتو و شال مشکی خریدم تموم شد.با بچه ها رفتیم کافه مرکز خرید و همت کیک و قهوه سفارش دادیم.سوگند رو رسوندمو رفتم خونه یه راست رفتم اتاقمو افتادم رو تخت......امروز نامزدیه سوگنده .یه دوش گرفتم و با حوله رفتم پایین اول شکممو پر کردم و رفتم بالاموهامو خشک کردم و فرشون کردم و جلو شو یه وری زدن و فر کردم بعد یکم ابروهامو تمیر کردم اول یکم کرم پودر زدم برای یه دست شدن صورتم یه سایه مشکی قرمز زدم ریمل و خط چشم زدم و رژ گونه قرمز و رژ قرمز زدم به خودم نگاه کردم خیلی محشر شدم لباسمو پوشیدم و ادکلن زدم کفشامم پوشیدم و مانتوهم پوشیدم کیفمم برداشتم و رفتم پایین +مامان بابا من اماده ام .چقدر دلم برای مهیار تنگ شده چند روز ندیدمش.بهش اس دادم +کجایی ؟که جواب داد -دم در .رفتم حیاط که دیدم مهیار داره میاد تو رفتم سمتش چقدر خوب شده بود لپشو بوس کردم و گفتم:عالی شدی مهیاری.-توام عالی شدی مهری من.+مــــهــیـار.خیلی بیشعوری.دلم برات تنگ شده بود.-بیا گشادش کنم برات.+بی ادب .مهیار یه کت تک کتون مشکی با شلوارکتون چسب مشکی با بلوز سفید و کالج های مشکی براق.موهاشم زده بود،بالا با افتخار نگاش کردم که گفت:بچه خوردیم که بسه دیگه.+اییش از خداتم باشه .خندید و بابا مامان اومدن و به طرفخونشون راه افتادیم چون قرار بود عاقد بیاد خونشون و جشن اونجا برگذار میشه.پیاده شدیم و رفتیم تو .با ورودمون ،همه برگشتن سمتمون رو به همه لبخند زدم .با چشم دنبال سوگند و رادمان میگشتم که چشمم خورد به اون پسره امیر حسین فکر کنم با رادمان خیلی صمیمی ان که دعوتش کرده .اومد طرفمون و سلام داد.+سلام خوب هستید.-ممنون معرفی نمیکنید؟؟+مهیار آقا امیرحسین همسایه رادمان اینا و آقا امیر حسین داییم مهیار.اوناهم باهم آشناشدن و منم پیش شوگند و رادمان رفتم .بیچارها چه خوشحالن .+سلام مبارک باشه خیلی خوشحالم براتون.-مرسی عزیزم ایشالاه قسمت خودت.رادمان :ممنون ایشالاه قسمت خودت.+سوگند واقعا خودتی چقدرخوشگل شدی عوضی.با چشم به رادمان اشاره کردم و گفتم :تمومه.-چی تمومه؟؟؟+هیچی ولش.رفتم پیش دخترا یکی از یکی خوشگل تر لامصبا.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۲۶

با بچه ها لباسمونو عوض کردیم و وارد سالن شدیم عاقد اومد و خطبه رو خوند و بسات بزن و برقص شروع شد.رویه میز نشستیم که سودا آرام شروع کردن به خوردن+خاک تو سرتون آبرومو بردید عین قحطی زده های سومالی شدین.نگاع کن تروخدا بسه آبرو نذاشتین برام.اوناهم فقط میخندیدن.به زور بلندم کردن و رقصیدیم مگه حالا میشستم منو جو گرفته بود😂.موقع شام میلی نداشتم این قدر اونا خوردن منم هوس کردم و خوردم سیر بودمولی چند تیکه سوسیس و لازانیا برداشتم و رفتم تو حیاط که تو هوای آزاد بخورم.سرم پایین بود،که دوتا کالج مشکی خوشگل جلوم سبز شد سرمو بلند کردم و امیر حسین رو دیدم الان این وجدان میگه چایی نخورده پسر خاله نشو آخه سخته آقا امیر حسین.+مشکلی پیش اومده؟؟؟-نه دیدم اومدی بیرون گفتم منم بیام .آخه بچه من که میخواستم با کسی بیام یکی از اون مشنگارو برمی داشتم میاوردم میخوام تنها غذا بخورم ای بابا.لبخند زدم و گفتم:بفرمایید اینجا بشینید .با دست به صندلی کنارم اشاره کردم.-میشه اینقدر رسمی صحبت نکنی؟؟+باشه.بعد غذا سرمو بلند کردم دیدم داره به من نگاه میکنه یه دفعه حول شد و بشقاب از دستش افتاد زمین و هزار تیکه شد.با دست تیکه بزرگ هارو جمع کرد و با پاش  تیکه ریزارو زیر درخت ریخت و بزرگارو تو سطل زباله.+میرم داخل میای؟؟؟--آره بریم .شونه به شونه هم راه افتادیم یکم معذب بودم ولی اهمیتی ندادم.نگاه خانواده امیر حسین که باهاشون آشنا شدم استثنا آنیتا یه دختر تقریبا خوشگل که خون گرم و مهربون دوست شدم.رو منو امیر حسین بود حتی خانواده خودم و دوستای بابا.رفتم کنار بچه ها که سوگند و رادمان اومدن وسط و شروع کردن تانگو رقصیدین خیلی باحال میرقصیدن ماکه از خنده ترکیده بودیم اون گای اون رو لگد میکرد اون پای اینو لگد میکرد ....ساعت ۳برگشتیم خونه از شدت خواب چشمام باز نمی شد .همون جوری رو تخت افتادم.....آخیش چه خوابی بود خیلی چسبید به ساعت نگاه کردم فکم چسبید به تخت .ساعت۴بعدازظهر.به آینه نگاه کردم یه آن ترسیدم موهام رفته بود بالا آرایشم پخش شده بود از آینه کنار رفتم و باز برگشتم جلو آینه نه انگار واقعا خودم بودم یه دوش گرفتم و تاپ شلوار قرمز پوشیدم که روش یه قلب بزرگ مشکی داشت.موهامم خشک و شونه کردم و رفتم پایین.انگار همه خوابیده بودن فقط من بیدار بودم صبحونه خوردم و رفتم جلو تلوزیون نشستم کانالا رو بالا پایین کردم که سریال پدر رو نشون میداد واقعا سریال قشنگی بود رو مبل دراز کشیدم که نمیدونم کی خوابم برد.مامان:مهرسا بلند شو میخوام مبل رو جارو بکشم .مهرسا.خدایا صدسال یه بار این مبل جارو کشیده نمیشه الان که من خوابیدم ....استغفرالاه.....رفتم تو اتاقم صورتمو شستم و با لب تاب آهنگ سینا درخشنده به نام دلدار رو گذاشتم و صداش رو زیاد کردم و شروع کردم به تمیز کردن اتاقم .تو این چند روز رهام مدام زنگ میزد و مسیج میداد اما جواب نمیدادم.تمام لباسای کثیفمو ریختم تو ماشین و بقیه رو چیدم تو کمد کیفامو وکفشام رو مرتب کردم ..پنجره اتاقمو پاک کردم و آینه میز توالتم رو هم پاک کردم .تختمم مرتب کردم .کتاب های رو میز و زمینم تو کتابخونه چیدم به گلای تو تراس آب دادم که کارم تموم شد .وای چقدر سخته آدم کار کنه.طاقت فرساست.مامان:مهرسا بیا پایین دوستت اومده.کی میتونه باشه.لباسمو با یه بلیوز آستین بلند قرمز و شلوار جین مشکی عوض کردم موهامم از بالا بستم .داشتم از پله ها میرفتم پایین که صدای مامان میومد-نه پسرم مزاحم چیه توهم مثل پسر من بیا تو تعارف نکن یه کلویی تازه کن .با دیدن رها حدثم به تقین پیوست قطعا اونم که مامان داشته میکشیدتش تو رهام بوده .رها و بغل کردم که رهام هک اومد اوخد دلم برات تنگ شده بود پسملم.با رها نشستیم رو مبلا که رعامم نشست مامان رفت تو اتاقش تاما راحت باشیم فاطمه خانم هم بعد پذیرایی رفت تو اتاقش .که رها گفت:شماالان چرا باهم قهرید؟؟؟+پوزخند زدم و گفتم :از داداشت بپرس .رها:رهام برای چی؟؟-نمیدونم به خدا .+نمیدونی؟؟؟تقصیر جناب عالیه دیگه .-توکه میدونی بگو منم بدونم.+باشه اون روز جلو دانشگاه اون دختره دل و قلوه دادنتون و خندیدنتون .واضح تر از این ؟؟؟-رها:مهرسا واقعا اون دختره رو نمیشناسی؟؟+نه از کجا باید بشناسم .؟؟-رها:اون دختره اسمش دنیاست کاراش شیرازه شهره ..رهام:اون روز اومدگفت من از تو خوشم میاد بامن ازدواج کن منم خندیدم و اونم خندید که بهش گفتم من باکسی ازدواج میکنم که سالمه .بعدم رفتیم خونه همین .چیزه دیگه ایم نبود ...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۲۷

 

نمیدونستم چی کار کنم شاید راست میگفت و شایدم دروغ.رها این قدر حرف زد که نرم شدم که رها گفت بلند شو آماده شو بریم بیرون منم رفتم اتاقم و آماده شدم ....ساعت ۱۲ برگشتیم خونه و رفتم تو اتاقمو خوابیدم.از دوروز دیگه به امتحانای پایان ترم نزدیک میشدیم .فردا باید بشینم درس بخونم...صبح با صدای آلارم بیدار شدم بعد صبحونه خوردن تا شب نشستم پای درسو به کوب درس خوندم .وقتی به خودم اومدم ساعت ۱۱شب بود یه دوش گرفتم و رفتم پایین شاممو خوردم و اومد تو اتاق آلارم رو تنظیم کردم وخوابیدم ...با صدای آلارم بیدار شدم صورتمو شستم یه مانتو قهوای بامقعنه و شلوار مشکی با کتونی قهوای.کولمو برداشتم و وسایلمو ریختم توش و رفتم بیرون +سلام و صبحتون بخیر .مامان :سلام عزیزم بیا صبحونه بخور دیرت نشه.بابا:سلام دختر قشنگم صبح توام بخیر.بعد صبحونه سوار ماشین شدم و به طرف دانشگاه حرکت کردم .از کی بود بچه ها رو ندیده بودم .رفتم پاتوقمون که همه نشسته بودن و درس میخوندن .منم نشستم و شروع کردم به دوره کردن......

 

..آخیش چه امتحانای سختی امروز امتحانامون تموم شد .زینگ زینگ زینگ(مثلا صدای زنگ موبایلمه)😂+ها؟-هاوزهرمار کدوم گوری هستی؟؟+قبرستون میای ماشین بفرستم؟؟-نه خوش بگذره.میخواستم بگم امتحانا که تموم شده بریم شمال یه آبو هوایی عوض کنیم .چه طوره؟؟؟+سودا بهت خبر میدم اگه جور شد فقط جوونا بریم.‌-باش فعلا..به همه گفتم و همه قبول کردن سوگند و رادمان که گفتن ما پایه ایم چون اولین مسافرت بعد نامزدیمونه.....

چمدونمو جمع کردم چون قرار بود شب راه بیافتیم تا به ترافیک نخوریم .به رهام و رها هم گفتم بیان.بچه ها اومدن و قرار شد راه بیافتیم رادمان و سوگند که باهم رفتن میخواستن عاشقانه باشه اوققق.منو سودا و ریحانه و آرام و رها(بزرگه و کوچیکه).مهیار ورهام و سپهر و آرشا سیاوش هم باهم که سینا گفت من کار دارم نمیام ریحانه میاد......وقتی رسیدیم همه وسط سالن خوابیدیم.وقتی بیدار شدم هوا تاریک بود موبایلم وروشن کردم ساعت ۱۲شب بود واو چقدر خوابیدیم.همه خوابیده بودن.رفتم تو اتاق خودم و دوش گرفتم یه بلوز آستین بلند مشکی با شلوار سفید با سوشرت سفید.صندل هم پوشیدم .موهامو خشک کردمو از بالا بستم.رفتم پایین که صدای پا میومداز کجا نمیدونم.خیلی ترسیدم مثل جریان اون سری نشه گفتم شاید یکی از بچه هان به طرفشون برگشتم سودا سوگند رها رها آرام ریحانه.سپهر مهیار آرشا سیاوش رهام رادمان .خدایا همه که هستن پس صدای پای کیه

صدای پالحظه به لحظه نزدیک تر میشد احساس کردم پشتمه آروم برگشتم وجــــــیـــغ .من جیغ میزدم و طرف جیغ میزد که بچه ها وحشت زده بلند،شدن و لامپارو روشن کردن با دیدن فرد جلوم بهت زده نگاش کردم لب زدم +سامیار.-جانم.یه دفعه بغلم گرت ای خاک عالم تو سرم یه جفت آبرو جلو اینا نداشتم اونم رفت ولی حرف اونا رو بیخیال سامیارو بچسب +سامیار دلم برات تنگ شده بود چرا بهم زنگ نمیزدی؟؟-منم دلم برات تنگ شده بود مهرسایی شمارتو نداشتم یادت نرفته که عوضش کردی قبل این که میخواستم برم.اون روز رو خوب یادمه اومده بودیم شمال ۵سال پیش۱۵سالم بود یه تب لت داشتم سیمکارت میخورد،منم براش سیمکارت خریدم که به  اولین نفری که شمارمو دادم سامیار بود خیلی دوسش داشتم و دارم.مثل داداشم.بعد این که فهمیدم از طرف دانشگاه بهش بورسیه دادن باهاش قهر کردم چون فرداش رفت.+با لحن مظلومی گفتم:دیگه نمیری؟؟؟-اومدم که بمونم.هیچ حواسم به بچه ها نبود بهشون نگاه کردم که با تعجب زل زدن به سامیار.سامیار واقعا خوشگل بود حتی از رهام و آرشا و سپهر.این رو میتونم به جرعت بگم چشمای عسلی درشت  و مژه های بلند بینی خیلی قشنگ و لبای قلوه ای .ته ریش مردونش هم جذاب ترش کرده بود.یه تیشرت مشکی با شلوارسفید پوشیدع بود،دقیقا عین لباس من.برای مهیار عادی بود،چون منو سامیار از بچگی همو دوست داریم بغل کردن رو هم مشکل نمیدونست.رو به بچه ها گفتم +بچه ها سامیار .رو به سامیار گفتم:سامیار بچه ها.رهام آرشا سپهر سیاوش رادمان رها رها آرام ریحانه سودا سوگند.با مهیار همدیگه رو بغل کردن.بعد اینکه آشنا شدن با سامیار رفتن تو اتاقا.-بیا بریم لب دریا.با سامیار زفتیم لب دریا و رو شنا نشستیم.+سامی دلم یه ذره شده بود برات خیلی بیشعوری که رفتی .-مهرساجان باید میرفتم نگاه کن تو الان پیش یه متخصص مغز و اعصاب نشستی که ۵سال تو آمریکا درس خونده .بهش نگاه کردم و گفتم:واقعا برات خوشحالم که دکتر شدی .-ازدواج نکردی این قدر پسر خوشگل توام که خوشگل.+ازدواج کردم که چند دقیقه پیش او بغل تو بودم.خنده بلندی کرد و گفت:راست میگی وگرنه سرم الان لا گیوتین بود.+یکی دوسال پیش بابا با یه نفر دوست شدکه اسم پسرش امیر بود.....همه چی رو برای سامیار تعریف کردم گفتم که قبلا فکر میکردم،که عاشقشم ولی الان میفهمم من هیچ حسی نسبت بهش نداشتم.از ورود دوستای خانوادگیمون عمو محمد،عمو سامان عمو امید و عمو مرتضی به زندیگیمون.از اتفاق افتاده توسط رهام.-تو به سپهر یا آرشا یا حتی به رهام حسی داری؟؟+من اصلا به هیچ کس حسی ندارم .-هیچ کس؟؟؟+آره هیچ کس .یه لحظه نگاهش رنگ غم گرفت میدونستم دوسم داره و میدوست دوسشدارم .+من از عاشق شدن میترسم سامی میترسم یکی بیاد،تو زندگیم که بهش اعتماد کنم تکیهکنم ولی اون ترکم کنه .تو چی سامیار اونجا کسی رو تور نکردی؟؟؟-نه من اونجا فقط،برای درس خوندن رفته بودم برای کسی که دنیامه زندگی بسازم.+اونجا زندگی بسازی؟؟-نه منظورم درس بخونم و آینده بسازم .الانم با دوتا از بهترین و فوق تخصصی ترین بیمارستان های تهران قرار داد بستم و اونجا کار میکنم تو چند ماه آینده زندگیم سرو سامون میگیره.قراره یه خونه طرفای خونه شما بخرم و مامان و بابا رو بیارم اونجا دیگه نمیذارم سختی بکشن.خیلی ناراحت شدم سامیار خیلی بچه تو داری بود.+سامی میخواستم بهت یه چی بگم؟؟؟-بگو.+خیلی بیشعوری.-چرا؟؟۱😳+چون چند بار زنگ زدم ریجکت کردی .خندید و گفت:شمارت ناشناس جواب نمیدادم.بلند شدو دوید منم شروع کردم دنبالش دویدن که گفتم:چند،بار زنگ زدم گفتم شاید با صدات دلتنگیم رفع بشه اما صداتم دریغ کردی ازم و تلفن رو جواب ندادی فکر کردم فهمیدی منم و از عمد جواب نمیدی.-این چه حرفیه.+وقتی میومیدیم شمال همیشه رو اون تخته سنگ میشستم و گریه میکردم یادته اون تخته سنگ رو .؟؟؟-مگه میشه یادم بره من بهترین روزامو روی اون تخت سنگ گذروندم البته با جنابعالی.دستشو انداخت رو شونمو منو به خودش چسبوند.روز آخر رفتن سامیار رویادمه خیلی پکر و دمغ بود و ناراحت همش دلم میخواست از اون حالت بیارمش بیرون اما نمیشد آخرم رو همون تخت سنگ بهم گفت داره میره معلوم نیست برای چند وقت.-اوووم فکر کنم به آخرین روزی که همو دیدیم فکر میکنی نه رو همونتخت سنگ بودکه بهت گفتم دارم میرم معلوم نیست برای چند وقت.+آره به همون فکر میکنم.نمیدونم چی شد که خوابم برد.وقتی بیدار شدم رو تختم بودم یاد دیشب افتادم نکنه سامیار برنگشته من خواب دیدم سریع دویدم بیرون که دیدم صدا از تو آشپزخونه میاد دویدم سمت آشپزخونه.همه برگشتن سمتم من تا چشمم خورد به چشم سامیار که خندون به من نگاه میکرد خیلی خوشحال شدم پس حتما خودش منو برده تو اتاق.صورتمو شستم و لباسامو عوض کردم با یه آستین بلند قرمز و شلوار مشکی .موهامم از بالا بستم .بعد صبحونه قرار شد بریم بازار.یع مانتو شهرزادی با ساپورت  مشکی پوشیدم به زنگ کالباسی سفید.با شال مشکی.یکم هم ارایش کردم که کیف دستی مشکی برداشتم کیف پولمو با گوشیمو انداختم توش سوییچم برداشتم.ادکلن زدم کفش اسپرت مشکی که شبیه کتونی بود پوشیدم .بچه ها هم اماده شدن دیگه لباساشون مهم نیست چیه مهم منم که فهمیدین چی پوشیدم (خودشیفته هم خودتونید😂😂)پسراهم آماده بودن چون نزدیک بود پیاده رفتیم تو راه یه بستنی فروشی دیدیم که حمله ور شدیم طرفش پسرا مسخرمون میکردن ولی اول از ما بستنی گرفتن.سامیارم به زور آوردم.با شوخی و خنده تو خیابون بستنی میخوردم بعضیا نگاه میکردن میخندین ولی بعضیا اخم میکردن و سری برای تاسف تکون میدادن.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۲۸

یه هفته از برگشتنمون از شمال میگذره به من که خیلی کیف داد رهام از دستم ناراحت بود چون با سامیار اونجوری کردم .منم بهش گفتم مثل خواهر برادریم.بهش گفتم :رهام تو میخواستی باهام دوست شی چرا ار طریق رها یا تو دانشگاه بهم نگفتی چرا اون کارو کردی داشتم سکته میکردم ؟؟اونم گفت:اولن دوست نه و عشقمی دوما خواستم یکم با بقیه فرق کنه بعد هرهرهر خندید +زهرمار....با افتادن از تخت از خواب بیدار شدم.آخ ننه بیا ببین مهرسات مرد بیا ببین کمرش شکست افلیج شد همون جوری غرغر میکردم رفتم سمت دستشویی ..لباسامو عوض کردم و رفتم پایین مامان و بابا نبودن بعد صبحونه نشسته بودم رومبل که صدای آیفون بلند شد با صدای بلند گفتم:من باز میکنم.آیفونو برداشتم هیچ تصویری معلوم نبود فکرکنمکنار واستاده بود.+بله بفرمایید؟-با لحظه خیلی قشنگی گفت:خانم ماهیانه مارو بیارین.منم با خودم گفتم لابد سرکاریه یکی از بچه هان.گفتم:هرکی هستی گورتو گم کن بیا تو تا نیومدم قیمه قیمت کنم .دیدم صدایی نمیاد مرده گفت:خانم اشتباه گرفتید ماهیانه مارو بیارین بریم دنبال زندگیمون.خاک تو سرت مهرسا که عین آدم نیستی .کیف پولمو برداشتم یه چادر انداختم رو سرم ورفتم بیرون.+سلام شرمنده بابت اون حرفا فکر کردم سرکاریه.مرده یه نگاه به مم انداخت و با بهت بهم نگاه کرد.-مشکلی نیست خانم.+چقدر میشه؟؟.پولشو حساب کردم و رفتم تو تا صغرا خانم تا منو دید گفت:ماشالاه ماشالاه چه قشنگ شدی مثل فرشته ها .برم یه اسپند دود کنم.تو آینه به خودم نگاه کردم خیلی دوست دارم چادرسرکنم ولی نمیدونم چرا نمیتونم.ایناهم چادرای مامانمه.چون اون چادر سر میکنه.رفتم تو اتاقم .باید به بابا بگم خونمون رو عوض کنیم این خونه قدیمی شده.....با صدای مامان و بابا رفتم پایین .بعد شام نشسته بودیم کنار هم میوه میخوردیم که گفتم:بابا میشه این خونه رو عوض کنیم این خونه قدیمی شده بریم جایی که زیرزمینش استخرو وسایل ورزشی داشته باشه.بابا خندید و گفت:این جا که خوبه نزدیک خونه محمد،ایناهم هست.هیچ اونارو یادم نبود .+خوب نمیشه اینجارو بکوبیم بسازیم نقششم من بدم ؟؟-حالا در این باره فکر میکنم .ببینم چی میشه. 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۲۹

آخیش چه خواب نازی بود ولی یادم نمیاد،چی خواب دیدم .تختمو مرتب کردم و یه دوش گرفتم یه تیشرت زرد و شلوار مشکی پوشیدم موهامم شونه کردم و رفتم پایین.بلند صدا زدم :مامان فاطمه خانم نیستید؟؟زنگ زدم به +سلام مامان کجایی؟-سلام مهرسا با بابات اومدیم شرکت .+‌فاطمه خانم کجاست؟-یه هفته مرخصی گرفته رفته شهرستان.+آها باشه .-مهرسا تو کشو میز تو اتاق مطالعه یه پاکت سفید،رنگه ببر بده به اقا محمد اگه نبود بده پسرش.ببره شرکت .+باشه خدافظ.کیک و شیرکاکاعو خوردم .حوصله لباس پوشدن رو نداشتم چادر مشکیه مامان و برداشتم و باشال سر کردم .دمپایی پوشیدم و پاکت رو برداشتم و رفتم جلو درشون.زینگ زینگ .این صدای آیفونشون بود. دقیقا نیم ساعت داشتم زنگ میزدم که آیفون برداشته شد با صدای دورگه ای گفت:بله.+سلام منم مهرسا.هول شدو گفت الان میام .باز نیم ساعت صبر کردم .کلافه شدم و با پاکوبوندم به دروازشون.که در باز شد و آرشا شیک و پیک اومد بیرون .-سلام خوبی بیا تو.+سلام ممنون صبح بخیر .خندید و گفت:از کی زنگ میزدی؟+دقیقا الان یک ساعته واستادم اینجا.-شرمنده .بیا تو.مردد نگاش کردم و گفتم:نهممنون مامان گفت این رو بدم بهتون بدید به عمو محمد.لبخند زد و گفت-باش چقدر چادر بهت میاد.منم لبخند زدم و گفتم:مرسی .من دیگه میرم .خدافظ -.خدافظ.پسره خنگ آخه برم خونشون بشینم اونو ببینم.رفتم تو خونه.حوصله بیرون رفتن رو نداشتم حوصلمم به شدت سر رفته بود.بشکن زدم و گفتم :خودشه.از تو اتاق کار بابا برگه نقشه کشی برداشتم و با خط کش و مداد مخصوص.همون جا نشستم و شروع کردم .نمیدونم چقدر گذشته بود که تلفن زنگ خورد چون حوصله نداشتم بلند شم بیخیالش شدم.بعد چند دقیقه که مخمو خورد قطع شد .گوشیم شروع کرد به لرزیدن.برداشتم و اسم آرشا روش خودنمایی میکرد.اتصال رو زدم و گفتم:بله.-تلفن رو چرا جواب نمیدی؟+حوصله نداشتم بلند شم.خندید و گفت:تو دیگه کی هستی آماده شو بریم بیرون غذا بخوریم.چون حوصله لباس پوشیدن نداشتم گفتم:من غذا درست کردم .شرمنده.-خوب پس منم میام اونجا باهم غذا بخوریم .خری که واقعا تو گل گیر کرده خوده خرمه.با تته پته گفتم:نه یعنی بیا .خندیدو گفت : تا یه ساعت دیگه میام. ای خاک تو سرت آرشا بمیری الان آبروم جلوت میره.رفتم تو آشپزخونه .از فریزر مرغ در آوردم و گذاشتم بپزه .شروع کردم به پختن تهچین مرغ.چون راحت بود سریع درست کردم البته اینم بگم با کمک دستیارم کتاب آشپزی وگرنه من یه نیمرو نمیتونم بپزم کناراش میسوزه.سالاد،درست کردم ظرف هارو رو میز گذاشتم و نوشابه و دوغ رو از یخچال بیزون آوردم .سریع رفتم بالا یه تونیک تا یه وجب بالای زانو قرمز با شلوار چسبون مشکی.موهامم از بالا بستم یکم ریمل زدم و رژ.رفتم پایین که در زده شد این پسرا چرا اینقدر آن تایم ان.درو بازکردم و اومد تو و گفت:به به چه بویی .یکی زدن تو سرم و گفتم :خاک تو سرت سوخت.دویدم سمت آشپزخونه نه خدارو شکر تازه داشت میسوخت زیرشو خاموش،کردم و ریختم تو دیس و گذاشتم رو میز .که اومد آشپزخونه و گفت:چرا میگی خاک تو سر من .+من کی گفتم.-همین الان جلوی در .+اگه میخوای غذا بخوری بی خیالش شو.نشست و گفت:به به غذا بخوریم یا خجالت .+شما لطف کن غذا تو بخور که شام با توعه.هرهر خندید و گفت:کوچولو منو از غذا پختن میترسونی؟؟+نه چرا بترسونم.تا آخر غذا حرفی زده نشد بعد غذا ظرفارو گذاشتم تو ماشین ظرف شویی و رفتم بیرون.آقارو باش یه جور لمیده فکر کرده خونه باباشه.+تعارف نکن راحت باش چیزی میخوای برات بیارم .-چایی و تختمه اگه پفکم داری بیار.یه لحظه حس کردم بایه دختر حرف میزنم.تخمه رو ریختم تو ظرف بزرگ و پفکم تو ظرف بزرگ تو گذاشتم رو میز جلوش.دوتا لیوان چایی ریختم و بردم .برگشتم یه ظرف بزرگم چیبس بردم خیلی دوست دارم مخصوصا گوجه ای.نشستمو پامو انداختم روی اون یکی پام ظرف چیپسم گرفتم بغلم داشتم میخوردم که آرشا برگشت و گفت :‌تک خور منم میخوام.اون ظرف و میکشید طرف خودش و من ظرف میکشیدم طرف خودم.نزدیک بود بیوفته که زنگ خورد.رفتم از صفحه آیفون دیدم اوه اوه دخترا کلا جمع شدن باهم اومدن اینجا این آرشا رو چی کار کنم.رفتم سمتشو گفتم :آرشا دخترا اومدن اینجا میتونی،بری بالا چون ببیننت خیلی برام بد میشه.خندید و گفت:میدونم ذهن دخترا منحرفه.رفت بالا درو باز کردم .

آرشا:

اومدم تو اتاق مهرسا چقدر قشنگه تا حالا نیومدم .روتختش دراز کشیدم چقدر نرم بود .که صدا اومد .-سلام مهرسایی .داشتن جیغ میکشیدن.که یه دفعه سودا گفت:مهرسا تنها بودی.؟+آره چطور مگه؟سودا:آخه دوتا لیوان چایی ریختی شیطون بگو ببینم کی اینجا بود.سوگند:تازه بوی ادکلن مردونه میاد.آرام:سوگند راست میگه بوی ادکلن آرشاست..مهرسا:خاکتو سرتون بااین ذهنای منحرفتون اولن چون حوصله بلند شدن نداشتم دوتا چایی ریختم دوما خرا ادکلن بابامه این خونه مردم داره دیگه .اوناهم باور کردن میگفتن و میخندیدن .حسابی کلافه شده بودم هدفون صورتی مهرسارو برداشتم و آهنگ گوش میدادم .چند،دقیقه ای گذشت که دیدم یکی داره با دستاش تکونممیده چون چشمام بسته بود یه دفعه هدفون از گوشم کشیده شد و چشمامو باز کردم دیدم مهرسا واستاده با حرص نگام میکنه آروم گفتم:چیشده؟+چینشده کجایی دوساعته این گوشی پرپر شد از بس زنگ خورد بچه ها مشکوک شدن لال اون اون لامصب رو رفت بیرون و گوشی رو جواب دادم:بله آرمین چی میگی؟-چرا این قدر آروم حرف زرمیزنی؟+حوصله ندارم بگو.-بیا بریم بیرون حوصلت میاد سرجاش.+نمیشه.-چرا نمیشه ؟مگه کجایی.؟+خونه مهرسا اینا دیدمت بهت میگم به کسی نگو اینجام الانم دخترا اومدن نمیتونم بیام بیرون چون ببیننم هم برای من بد میشه هم برای مهرسا.خندید و گفت:بهم میاید خوشبخت بشید مامان بابا نشید صلوات الکی صلوات فرستاد.+خیلی مسخره ای آرمین برو بمیر خدافظ.قطع کردم خیلی خوابم میومد دراز کشیدم که خوابم برد.وای باز یکی داشت تکونم میدادگفتم:وای زنم زنای قدیم بزت دودقیقه بکپم زن مثلا شوهرتماا.مهرسا :پاشو خودتو جمع کن الان مامان اینا میان آرشا سرت به جایی نخورده الحمدلله چرا چرت و پرت میگی منو تو کی ازدواج کردیم اخه پاشو جمع کن هیکل قشتگتو.جات عوض شده مردم آب به آب میشن اینم خواب به خواب شده .داشت در کمدشو میبست آروم گفت:مردم رو برق میگیره مارو گوز ادیسون.(با عرض پوزش از خوانندگان عزیزم.)خندیدم و گفتم:بی ادب.+پاشو بابا باادب بی چاره زنت عین خرس میخوابی.زود بیا پایین.بلند شدم و رفتم دست شویی آبی به صورتم زدم و لباسمو مرتبکردم .برس مهرسارو برداشتم و موهامو درست کردم.رفتم پایین.گفت:مهرسا یه چی بده بخورم گشنمه.-نه بابا رودل نکنی.+نترس .-بیا آشپزخونه.نشستم رو صندلی قهوه و کیک شکلاتی گذاشتم جلوم خواست بشینه تلفن زنگ خورد.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۳۰

برداشت و گفت:سلام مامان.-........+آره خوردم-.......+بزارید برای فردا.-......یه نگاه به من کردو ابرو انداخت بالا +باشه مواظبم راستی مهیار کجاست ؟؟.-.....+آهاکارینداری؟-......خدافظ.اومد نشست و گفت :مامان و بابات دارن میرن شرکت ما تا دیر وقت کار دارن .گفتن منو تو هم بریم بیرون شام بخوریم .قراره شام درست کنی.+مهرسا بی خیال شو لااقل بزار برای سری بعد بریم بیرون بچرخیم خسته شدم .دستشوآورد بالا و کوبوند تو سرم .+چرا میزنی؟؟؟-باید دستتو میاوردی بالا نیاوردی خورد تو سرت .بلند شد و دوید .خندیدم و گفتم :خنگ.شروع کردم به خوردن.بلند شدم و داد زدم :مهرسا من میرم لباسامو عوض کنم.-باشه زود بیا.رفتم خونه یه دوش سریع ک

گرفتم یه تیشرت قرمز پوشیدم با شلوار مشکی و کتونی قرمز موهامم خشک کردم و کج ریختم.ادکلن زدم و ساعت انداختم کیف پولمو با سویچ مو برداشتم و رفتم بیرون .درو باز کردم مهرساهم درو بازکردتا همو دیدیم زدیم زیر خنده آخه ست کرده بودیم .مهرسا مانتو و کتونی قرمز با شلوار وشال مشکی .سوار ماشین من شدیم و راه افتادم :اول کجا بریم؟؟+اوممم بریم بام .+الان گفتم میگی شهربازی.لپمو بوس کردو گفتم وای عاشقتم هیچ یادم نبود بریم .دستمو گذاشتم رو لپم چی گفت عاشقمه.-وای ببخشید فکر کردم مهیار معذرت میخوام شرمنده ام.+دشمنت شرمنده عیبی نداره همیشه مهیار فیض ببره یه بارم من من که کلی حال کردم.-چــــــــــــی.خاک برسرت با این حرف زدنت.+شوخی کردم.راه افتادم سمت شهربازی .یه دفعه یاد اون عوضی افتادم عصبانی شدم ولی به خودم گفتم مهرسا با اون فرق داره اون یه عوضیه .بی خیالش شدم.مهرسا از ته دل میخندید خیلی خوشحال بود .هرکی رد میشد بهش میگفت:جوون چه خوشگلی تو. آخر دستمو انداختم دور شونش.که با تعجب نگام کرد گفتم :برای در امان موندن گزینه خوبیه .اونم لبخند زد.-آرشا خسته شدم بیا بریم یه چی بخوریم .+بریم .به رستوران شیکی رفتیم و نشستیم.منو رو برداشتم و گفتم:چی میخوری؟؟-اوممم نمیدونم تو چی میخوری؟؟+من جوجه میخورم.-پس منم همینو میخورم.سفارش دادم و نشسته بودیم که یه بچه اومد پیشمو گفت:عمو این دختر خوشگله زنته.من که خدام بود زنم بشه یه دفعه گفتم؛آره.دختره:خیلی خوشگله ایشالاه خوشبخت بشی.و رفت .مهرساهم خندیدو چیزی نگفت.بعد غذا رفتم حساب کنم که یه پسره نشست پیش مهرسا و دستشو گرفت .عصبانی رفتم جلچ دستشو کشیدم و گفتم:چه غلطی کرده ها.همه برگشتن سمت ما پسره:به تو چه گشت ارشادی +آره مشکیله .پسره هم دید قاطیم راهشو کشید رفت.تو ماشین نشستیم که گفت:به خدا خودش اومد داشتم دستمو از دستش میکشیدم بیرون که تو اومدی.+خودم دیدم لازم نیست چیزی توضیح بدی .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۳۱

مهرسا:

داشتم به اتفاقای امروز فکر میکردم که خوابم برد.با صدای مامان از خواب بیدار شدم.-مهرسا مهرسا پاشو شب مهمون داریم .پاشو تن لشتو جمع کن.+مادر من چرا سر صبحی داد میزنی .چی شده کی میاد،مگه خبر مرگش.-دختر این چه طرز حرف زدنه.پاشو خونه رو تمیز کنیم پاشو بینم .+کی میاد،مگه؟؟؟-دوستای بابات دیگه.+هرروز هرروز برای چی میان خونه ما؟-کو هرروز هرروز بیان همه دختر دارن منم دلم خوشه دختر دارم.زود بلند شو .رفت وبیرون با همون لباسا رفتم بیرون چون بعد کار حتما عرق میکردم .-مهرسا من آشپزخونه رو تمیز میکنم و غذا میپزم تو هم پله هارو با سالن رو تمیز کن.+باوش .شروع کردم طی کشیدن رو پارکت ها که زنگ خورد.-ببین کیه مهرسا.+باشه.دیدم مهیاره درو باز کردم و داشتم میرفتک سمت طی که طی زیر پام پیدا شد وراست شد سرش خورد تو سرم یعنی مدیونید اون لحظه رو تصور کنیدبهم بخندید.یخ دفعه دیدم یکی از خنده ترکید حالا خوبه گفتم مدیونید.مهیار داشت میخندید با طی افتادم دنبالش رفت تو اتاقش درم بست .گفتم:از اون قبرستون که میای بیرون پله هارم کشیدم .فرشارم جارو برقی کشیدم مبلارم تمیز کردم .همه جارو گرد گیری کردم و کولر رو زدم تا خنک شه.+‌مامان من کارم تموم شد .-باشه برو آماده شو الاناس بیان.یه دوش گرفتم و موهامو خشک کردم از بالا بستم .یه تونیک تا کمر تنگ تا زانو گشاد میشه به رنگ زرد پوشیدم با ساپورت مشکی با صندل های مشکی یه شال نازکم انداختم سرم .ریمل زدم و خطه چشم کشیدم یکم رژ زدم و ادکلن زدم و رفتم پایین .که زنگ به صدا در اومد دروباز کردم و اومدن تو آرشا اینا بودن .پشت اونا آرام اینا و سوگند اینا مامان و باباش سپهر اینا و ریحانه اینا.چون فاطمه خانم نبود مجبور بودم من پذیرایی کنم.براشون چایی ریختم و بردم و بعدش ظرف میوه بزرگ رو برداشتم دستم داشت میشکست که مهیار اومد ازم گرفت و تعارف کرد.با سوداو ریحانه و آرام و سوگند رفتیم میز غذا رو چیدیم که سودا،گفت:بابا سوگند خجالت بکش جلو بقیه چسبیدی به رادمان یعنی چی آخه بزرگتری گفتن کوچیک تری گفتن .خندیدیم و میز رو چیدیم.همه رو صدا زدم برای شام.داشتم غذا میخودم که سنگینی نگاهی رو روم حس کردم سرمو بلند کردم و چشم تو چشم سپهر شدم زول زده بود به من.نگام افتاد به آرشا که با اخم نگام میکرد سرمو انداختم پایین تا آخر غذا توجهی نکردم .....آخیش رفتن بالاخره.زود رفتم بالا که مامان نگه بیا کمک کن به جون شما خَستَهشدم.زود لباسامو عوض کردم و زیر پتو خزیدم .بشمرسه خوابم برد....با نوازشهای دستی بیدار شدم دیدم مهیاره.+سلام صبح بخیر-سلام صبح توام بخیر.نمیخوای بلند شی.+ساعت چنده؟؟؟-۲.ظهر.+اوف چقدر خوابیدم.تو برو منم میام.سریع برای دور شدن کسلیم دوش گرفتم و یه تیشرت آبی و شلوار ستش پوشیدم .رفتم پایین .+پس مامان کو ؟؟-رفته شرکت .+توچرانرفتی؟؟؟خندید و گفت:ناراحتی برم؟+نه فقط تعجب کردم.صبحونه خوردم که مهیار گفت:راستش میخواستم باهات حرف بزنم.+باشه بگو من میشنوم.که گوشیم زنگ خورد.سودا بود +بله سودا.-یه خبر خوش سه هفته دیگه عروسی سوگنده تا نیم ساعت دیگه آماده باش میام دنبالت.بای.مجال حرف زدن نداد و قطع کردازالان میخوادزلباس بخره کوتا یه هفته دیگه اوووف اد دست این سودا..-کی بود؟+سودا پس فردا عروسی سوگنده میگه بریم لباس بخریم.الانم گفت اماده باش.مهیارکلافه دستی کشید تو موهاشوو گفت.سه هفته دیگه از الان میخوایدبخرید.؟+سوداعه دیگه.-:برو خوش بگذره بعدا حرف میزنیم.+اگه ضروریه نمیرم.-نه برو منم میرم شرکت کار دارم خدافظ.چند وقتیه این مهیار عجیب مشکوک میزنه .شریع یه مانتو زیتونی با شالو شلوار مشکی پوشیدم کتونی زیتونی هم پوشیدم یکم آرایش کردم موهامم فرق کج زدم و ادکلن زدم و بعد برداشتن گوشیم رفتم پایین .که زنگ خورد .رفتم بیرون و سوار شدم .منو سودا و آرام وریحانه با رها بودیم .به بهترین مرکز خرید رفتیم.همه متفرق شدن .منم رفتم تو یه بوتیک که چهارتا پسر توش بود لباساش فوق العاده شیک بود .تا منو دیدن ساکت شدن.تصمیم گرفته بودم یه لباس پوشیده بردارم مثل کت و شلوار.روبه پسره که پشت دخل بود گفتم:‌میشه ژورنال کتو شلواراتونو ببینم .-بله البته.داشتم ورق میزدم اوناهم پچ پچ میکردن بهشون اهمیت ندادم.گفتم:‌اینو میتونید برام بیارید؟‌پسره لباسو برام آورد و رفتم تو اتاق پرو لباس رو پوشیدم .یه کت کالباسی با تاپ سفید گلگلی  که زیرش میخورد.یه شلوار کالباسی چسبوت که خیلی قشنگ بود به نظرم عالی بود.جنس لباس از کتان بود.لباسامو پوشیدم و رفتم بیرون .لباس رو روی پیشخوان گذاشتمو گفتم:میبرمش.‌-ولی قیمتش خیلی زیاده+جنس تک بخوای باید پول تکم بدی.لباس رو تو پلاستیک گذاشت و پولشو حساب کردم.داشتم میرفتم بیرون که یکی صدام کرد -خانم چند لحظه.برگشتم دیدم صاحب مغازست.+بفرمایید.به دستش نگاه کردم کارت مغازش بود.سرمو بی تفاوت تکون دادم و گفتم+‌احتیاجی نمیبینم.-حالا شما بگیرید آشنا میشیم.یه پوزخند زدم و گفتم:دنبال کسی باش که مثل خودت باشه.نه ازت سرتر.به اندامش نگاه کردم بدبخت داشت میشکست.اومدم بیرون و یه کفش سفید ۱۰سانتی هم خریدم .به سودا مسیج دادم :میرم کافه بیاید اونجا.نشستمو قهوه و کیک سفارش دادم .که گوشیم زنگ خورد.+بله رهام.-سلام عزیزم خوبی کجایی؟+حوصلتو ندارم بگو .-چرا چی شده مگه؟؟+میگم حوصله ندارم حرفتو بزن.★-خواستم بگم شب بریم بیرون.+نمیام.بای.اصلا حوصله کل کل با رهامو داشتم نه وقتشو .دوست دارم چند ماهی از این تهران و آدماش دور باشم.شاید برم پیش فاطمه خانم ببینم روستا چه طوریه.رسیدم خونه مامان و بابا هم بودن.بعد عوض کردن لباسام رفتم پیش بابااینا.بابا‌:مهرسا تو نقشه خونه رو کشیدی تو اتاق مطالعه؟+چطور مگه؟؟-‌عالی شده.بعد یه خورده حرف زدن گفتم:بابا میشه من چند روزی برم پیش فاطمه خانم روستاشون؟؟-برای چی؟؟+همین جوری میخوام آب و هوا عوض کنم.-برو شمال.+نه شمال نه هرموقعه میخوایم آب و هوا عوض کنیم میدوییم سمت شمال.خندیدو گفت :باشه من بهش میگم فردا میتونی حرکت کنی بهش سه هفته مرخصی میدم .تاباهم بگردید.لپاشونو بوسیدم و رفتم تو اتاقم چمدونمو برداشتم و شروع کردم به جمع کردن لباسام کولمو برداشتم و لب تاب و وسایل مورد نیازمو ریخم توش و گرفتم خوابیدم.چون گشنم نبود.با صدای بابا از خواب بیدارشدم:مهرسا جان دخترم پاشو باید حرکت کنی.یه دوش گرفتم و یه مانتو توسی با شالو شلوار خاکستری کتونی مشکی پوشیدم.عینک مشکی موهم دستم گرفتم .یکم آرایش کردم ورفتم پایین بعد صبحونه قرار شد با ماشین خودم برم.بابا چمدونو گذاشت تو صندق عقب و کولمو صندلی کناریم . مامان کلی برام خوراکی و غذا گذاشته بود.با مامان و بابا خدافظی کردم و خواستم از در برم بیرون که در آرشا اینا باز شد بعد از احوال پرسی آرشا گفت:به سلامتی کجامیری؟+پیش فاطمه خانم تو یکی از روستاهای تبریز زندگی میکنن.-منم میخوام بیام +برای چی؟؟-‌همین جوری.نمیخواستم بیاد از طرفی هم روم نمیشد بهش بگم گفتم:باشه.سریع به همه گفت ورفت لباساسو جمع کنه.بعد نیم ساعت شیک و پیک اومد بیرون و چمدونشو گذاشت تو ماشین من.سوارشد و راه افتادم .-مزاحم که نیستم.لبخند کجی زدم .توراه گفت:مهرسا بیا حرف بزنیم حوصلم سر رفت چی داری بخوریم .+اون سبد رو از پشت بردار بیار ببینم چی داره .-بیا فلافل بخوریم.شروع کرد به لقمه گرفتن یکی به من میداد یکی خودش میخورد.خیلی خوابم میومد زدم کناررو گفتم:آرشا تو بشین من خوابم میاد.باشه ای گفت و پیاده شد آدرس رو دادم بهش و گرفتم خوابیدم.با تکون های آرشا بیدار شدم .:پاشو رسیدیم.پیاده شدیم چون برق نداشت تاریک بود و هیچ راهی معلوم نبود.زنگ زدم به موبایل فاطمه خانم اه اینجا که برق نداره دردسترس نبود.آرشا:امشبو تو ماشین میخوابیم .صندلی هارو خوابوندیم و خوابیدیم .بازم مثل خرس خوابیدم.ماشالا من اینقدر خوش خوابم رو سنگم میخوابم..

ویرایش شده در توسط sanaz282
  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۳۲

صبح با صدای گوسفند از خواب بیدار شدشرایطم ودرک کردم.رو به آرشا گفتم:آرشا آرشا بیدار شو خرس الووو صدامو میشنوی.الووو گاگول .دستمو گذاشتم رو بازوش و تکونش دادم و دادم و داد زدم :آرشا مردی ایشالاه.-چه خبرته چرا ابن جوری بیدار میکنی آدمو.+مثلا آدمی وای به حال زنت به خدا فکر کردم رفتی خواب زمستونی.صبح شده بریم دیگه.راه افتاد به آدرسی که خونه فاطمه خانم بود یا همون صغرا خانم دواسمست.مردم با تعجب نگامون میکردن وا آدم ندیدن.رسیدیم دم درشون.وای چه خونه قشنگی دارن کاهگلی بود تازه تراسم داشت.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۳۳

در چوبی رو زدم که فاطمه خانم اومد بیرون و منو بغل کرد.و با آرشا سللم و احوال پرسی کرد.رفتیم تو که گفت:پاشید برید یه حموم کنید تا خستگیتون در بیاد.+کجاست حمومتون؟؟خندید و گفت:ماکه تو خونه حموم نداریم میریم حموم عمومی.دستامو زدم بهم و گفتم:آخ جون من آرزو داشتم برم حموم عمومی آرشا و فاطمه خانم خندیدن و ماهم وسایل برداشتیم و رفتیم حموم .دوتا اتاق دوازده متری کوچیک که یکیش برای مردا و دیگری برای زنا بود.رفتم تو حموم زنا چقدر باحال بود داشتن همو کیسه میکشیدن جلوی خندمو گرفتمو خودمو شستم لباسای تمیزمو پوشیدم و وسایلمو تو کولم گذاشتم و رفتم بیرون.همزمان با من آرشاهم اومد بیرون که پقی زدیم زیر خنده.+سخت بود نه.؟؟-آره ولی باحال بود.همین جوری میخندیدیم رسیدیم به خونه فاطمه خانم یکم استراحت کردیم و ناهار خوردیم.بعد ناهار به آرشا گفتم:میخوام یه دوری اینورا بزنم میای؟؟-آره برم آماده شم.رفتم تو اتاقی که یه صندق چه و یه قالی دست باف و چوب لباسی که به دیوار زده شده بود.چند تا بالش.یه مانتو یه مانتو زرشکی کوتاه پوشیدم با شلوارو شال مشکی.کتونی زرشکی هم پوشیدم کلاه پسرونه مشکی گذاشتم و یه کوچولو آرایش کردم عینک آفتابی موهم برداشتم و گوشی و کیف پولمو گذاشتم تو جیبم و رفتم بیرون.آرشاهم آماده اومد بیرون.راه افتادیم به طرف شمشادها.داشتیم مییرفتیم که دوتا پسر که جوون بودن و دوتا پیر مرد دیدیم رفتیم نزدیک تر و گفتم:سلام خسته نباشید اینجا ماله شماست؟؟یکی از پسراها با لحجه خیلی قشنگ گفت:سلام به خانم ماله ماست.آرشاهم باهاشون احوال پرسی کرد که پسره گفت:ماله اینجا نیستید اسمتون چیه؟؟+نه از تهران اومدیم خونه یکی از اقوام .من مهرسام و ایشون هم آرشا.بادست به آرشا اشاره کردم.پسره گفت:من ممدم اینم آقامه عباس.اون پسره گفت:منم علیم اینم آقامه اصغر.+ببخشید وارد حریم خوصی شما شدیم.علی:اشکالی نداره خانم.آرشا که معلوم بود از اینا خوشش نیومده گفت:مادیگه باید بریم خوشحال شدیم دیدیمتون.خدافظی کردیم و راهمونو کج کردیم.+چرا اونجوری باهاشون رفتار کردی گناهه.-چه جوری رفتار کردم فقط ازشون خوشم نیومد.بیخیال شدم و زمین های کشاورزی رو نگاه کردم خونه ها خیلی قشنگ بود افتاب خیلی سوزان بود.با گوشیم چند تا عکس گرفتم که تو بیشتریاش آرشا بود.اوه یادم رفت به مامان اینا خبر بدم رسیدیم.زنگ زدم که برداشت گفتم:سلام شرمنده یادم رفت زنگ بزنم.-عیبی نداره خوبی راحت رسیدین.؟+آره مامان بابا کجاست؟؟-رفته شرکت.+باشه سلام برسون خدافظ.چند تا دست فروش بسات کرده بودن کوزه  ظرفای سفالی حصیری که با دست بافته شده بود.و خیلی چیز های دیگه +سلام آقا اسم رو قلب حکاکی میکنید؟؟-سلام خانم بله چه اسمی میخواین.؟؟اسم های بچه هارو گفتم برای آرشاهم یکی خریدم .برای دختر و پسر از همون خریدم .برای بزرگ ترهاهم نفری یه دونه کوزه و حصیر خریدم چون دیگه وسایلاش زیاد نبود بین بدو بدتر باید یه کیرو انتخاب میکردم برای رها هم یه عروسک که با سفال درست شده بود خریدم.وسایلارو گرفتم و پولش رو حسابکردم و رفتیم خونه .آرشا چیزی نخرید.وسیله هارو تو صندق ماشین گذاشتم و رفتیم خونه.-فردا بریم اسب سواری؟؟؟+مگه بلدی؟؟؟-تو نیستی؟؟+چرا ..پس فردا میریم..بعد غذا چون همه جا تاریک میشد نشستم تو ایون که نور ماه مستقیم میزد اینجا.ایون رو هم از فاطمه خانم شنیدم.هرهر.چقدر هوای خوبی بودچند تا نفس عمیق کشیدم که احساس کردم کسی کنارم نشست .برگشتم و آرشا رو دیدم.-نخوابیدی؟؟+خوابم نبرد.توچی؟؟-منم همین طور.-میتونم یه چی ازت بپرسم؟+آره بپرس.-نه ولش کن بیخیال.منم بیخیال شدم .خندید و گفت:یکم اصرار میکردی میگفتم.+وقتی خودت نخوای بگی اصرارمن بی فایدست.-تو روهامو دوستداری؟؟+برای چی میپرسی؟؟؟-همین جوری؟؟؟+بین یه حس مبهم گیر کردم  ازش بدم نمیاد ولی نمیتونم به چشم مرد زندگیم نگاه کنم میفهمی یعنی چی مثل داداشمه.-آره میفهمم.+توچی تاحالا کسی رو دوست داشتی؟؟.-یکی رو آره ولی الان دیگه دوسش ندارم یعنی خودش کاری کرد که دوسش نداشته باشم.+متفکر گفتم:همه ما روزی یکی رو دوست داشتیم که ترکمون کرده..با صدایفاطمه خانم از خواب بیدار شدم.لباسامو عوض کردم و تو حوض حیاطشون صورتمو شستم بعد صبحونه قرار بود با آرشا بریم اسب کرایه کنیم .لباسامو عوض کردم و وسایلمو برداشتم و رفتیم .یه اسب سفید من کرایه کردمو یه اسب سیاه آرشا.+آرشا بیا یه عکس از من بنداز گوشیمو دادم بهش رو اسب نشستم چندتا عکسانداخت منم ازش عکس گرفتم که با لحن خاصی گفت:مهرسا.یه چیزی درونم ریخت فکرکنم قلبم بود چند دقیقه مات به صورتش نگاه کردم قلبم برای بار دوم لرزید.-مهرسا حالت خوبه؟؟+آ..ره.بریم.همش فکرم درگیر بود.به یه درخت رسیدیم اسبارو بستیم بهشون و کنار دریاچه نشستم شلوارمو تا زانو تا زدم و پاهامو گذاشتم تو آب احساس خوب سرار وجودمو در بر گرفت. چشمامو بستم و نفس عمیق کشیدم.آرشاهم همین کاروکرد.تو راه برگشت بودیم که آرشا گفت:مهرسا بیا مسابقه بدیم پایه ای؟؟+سه پایم.بزن بریم.خوب شرط چی؟؟-آفرین.اوممم.هرکی باخت باید گیتار بزنه؟؟؟+میخواستی بگی دیدیرمن گیتارمو آوردم.باشه بریم.ازش جلو زدم داشتم میرسیدم پشتمو نگاه کردم گفتم نیوفته بمیره.یه دفعه با سرعت ازکنارم  گذشت من به شخصه سنگ کوب کردم.اون برنده شده بود.خلاصه رفتیم خونه که آرشا گفت:خستگی در کن که بعد ازظهر تو کوچه بایدگیتار بزنی.+نه؟؟؟-آره.+زهرماره آره.بعد ناهار لباسامو با یهمانتو قهوه ای و شالو شلوار مشکی رفتیم تو کوچه فاطمه خانم که فهمید همه رو دعوت کرد انگار کنسرت خیابونی گذاشتم.بابا خجالتم ندید .تصمیم گرفتم آهنگ فرصت از یوسف بهراد.همه نشسته بودن زمین و نگاه میکردن منم گیتارمو گرفتم دستمو شروع کردم به خوندن: 

مــــــن میپرسم و جواب نمیدی

به رفتنت فکر میکنی اما نمیری 

تــــــو قدم قدم دور میشی از من

تاآخر این جاده رو میبینی اصلا

من وا گذاشتم این درو تا مطمـٔن نیستی نرو

سختش نکن واسه دوتامون

من پای حرفامم هنوز این تجربه شاید یه روز گرون تموم بشه برامون

نــــــه نگو به آخرش رسیدم

دارم به ما یه فرصت دوباره میدم

نــــه کنار من شک کن به رفتن

باید یه راهی غیر رفتن باشه حتما

من واگذاشتم این درو تا مطمـٔن نیستی نرو

سختش نکن واسه دوتامون

من پای حرفامم هنوز این تجربه شاید یه روز گرون تمومبشه برامون

به نظر خودم عالی زدم همه تشویشم میکردن و زوق میکردن خیلی خوشحال بودم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۳۴

یه آهنگم آرشا خوند صداش واقعا عالی بود.آهنگ عزیز دلم از امین مَرَشی (فکر کنم فامیلیش این باشه)

عزیزای دلم این دوتا آهنگ رو گوش بدید واقعا عالیه.

با دست و صوت اومدیم خونه مردم خیلی خوشحال بودن.تا سرم رسید به بالش خوابم بود.

 

امشب عروسیه سوگنده مسافرت خیلی خوش گذشت.زهره:(آرایش گر)مهرساجون باشو ببین چه جیگری شدی.به خودم نگاه کردم واقعا عالی شدم نمیخواستم یه دقیقه از آینه چشم بردارم.موهامو فو کرده بود.لباسمو پوشیدم و کفشامم همچنین.وسایلمو برداشتم بعد حساب کردن رفتم بیرون اوف حالا با این کفشا چه جوری رانندگی کنم.وسایلارو رو صندلی های عقب گذاشتم و نشستم تو ماشین کفشامو در آوردم واقعا با کفش ۱۰سانتی نمیشد رانندگی کرد.چون دیر شده بود با سرعت رانندگی میکردم.که از پشت زدم به یه ماشین بدبختی اینجا بود که ماشین پلیس دقیقا پشت سرم بود مرده از ماشین پیاده شد اوه اوه اخمو باش چه نازی تو مهری تازگیا هیز شدی.عشقم بودم.چقدر تو خوشگلی.هرکاری میکردم کفش لامصب تو پام نمیرفت پاهام عرقکرده بود پام نمیشد پلیس گفت:بفرمایید پایین.+آخه نمیشه جناب سرگرد.-سروان هستم .+معذرت من درجه هارو نمیشناسم همینجوری گفتم جناب چی؟؟؟-سروان.+آها.-خانم بفرماییدپایین ماشین میره پارکینگ .+نه تروخدا من عروسیه دوستمه دارم میرم آدرس بدید من خودم فردا ماشین رو میارم.-خانم بفرمایید پایین+جناب سرگرد نمیشه نمیتونم.با حرص گفت-سروان هستم..+ببخشید.اون خوشگله درو بازکرد و گفت:یعنی چی نمیتونی لابد فلجیفلجم باشی نمیتونی رانندگی کنی خانم بیا پایین بینم.دیگه برام مهم نبود کفش دارم یا ندارم.پیاده شدم و گفتم:صداتو برای من نبر بالاها.سرگرد:سروان😡😡😠خانم سویچ رو بدید ماشین میره پارکینگ.+جناب سرگرد تروخدا فردا خودم میارم دیر برم کلم کندست.پسره خوشگله قهقه میزد که جناب سرگرد گفت:سروان هستم.آروم گفتم :الان به خاطر سروان و سرگرد باید برم آب خنک بخورم باز هرهرهر خندید +زهرمار.جناب سرگرد هرچه قدر باشه خصارت میپردازم اما من دیرم شده بزارید برم.روبه پسره گفتم:آقا خوشگله دوست دخترات به فدات بزار من برم چقدر بدم.دوبارهخندید.پسره یه دفعه چشماش به پام افتاد که قهقهش بلند شد .سرگرد هم میخندید راننده ماشین پلیسه که دیگه از حال رفت.داشتن ماشینم رو میبردن که گفتم:بزارید وسایلمو بردارم.وسایلمو برداشتم و سوییچ رو دادم .اه گند بزنن به این شانس قشنگمم آقا من نخوام شانس داشته باشم باید کدوم آدم متشخی رو ببینم.پسره:بیا میرسونمت.+زحمتت میشه خیلی پرویی به خدا .سوارماشینش شدم وآدرس دادم داشتم پیاده میشدم که پسره باهام پیادع شد+تعارف نکن بیا تو.-منم اینجا دعوتم راستی اسمت چیه؟؟+مهرسا.-منم شهرادم.+خوشبحالت من چی کار کنم.-اعصاب نیاریا.+ با من بحث نکن.-طرف دختری یا پسر ؟+هردو طرف.-یعنی چی ؟؟+وای بسه دیگه مگه بازپرسی.یه دفعه دیدم آرشا با اخم داره میاد سمت ما تا دیدمش باز قلبم ریخت..اه اینو دیگه کجای دلم بزارم.پسره گفت:کیه داره میاد؟؟+آرشا.آرشا:پس ماشین خودت کو؟؟+بردن پارکینگ.+برای چی؟به پسره اشاره کردم و گفتم:زدم بهایشون بعد منو رسوندن.+بریم تو.عروسی مختلط بود وسایلامو تو ماشین آرشا گذاشتم و رفتیم تو این شهراده هم چسبیده بود مثل کنه به من.آخه بردار من عزیزم من خرم من چند ساعت بیشتر نیست تورو میشناسم اومدی چسبیدی به من که چی مثلا.مانتو و شالمو برداشتم و نشستم پیش بچه ها همه باهام دعوا میکردن میگفتن اون کیه تور کردی منم بیخیال شدم .رفتیم پیش سوگند و رادمان اون پسره هم اونجا بود شهراده.یکم باهاشون حرف زدیم که فهمیدم دوست صمیمیه رادمانه.

عروس کشون نداشتیم ساعت ۲بود رسیدیم خونه.سریع لباس عوض کردم و خوابیدم...

 

بابا:نقشه ای که کشیدی واقعا قشنگه فقط چند ماهی کار داره .باید جایی مستجر بشینیم.ولی محمد گفته بیاید خونه ما گفتم مزاحم نمیشیم ولی گفت مزاحمت نداره که ماهم سه نفریم شماهم اینجوری دور همم میشیم.مامانم اوکی داد به نظر منم کسی اهمیت نمیده.وسایلامونو جمع کردم و وسایل خونه رو فروختیم قرار بود نو بگیریم .وسایل رو منتقل کردیم خونه آرشا اینا اتاق کناریه آرشا رو دادن به من که اتاق آرام بود.واتاق کناری عمو اینارو دادن به مامان اینا.

یکم جابه جا شدیم از امروز میخواستن شروع کنن اوا خونه رو بکوبن بعدبسازن ولی حیف واسه خونه چقدر من تو اون خونه خاطره داشتم.

امروز قرار بود برم واسه ثبت نام باز دانشگاه اه از چیزی که متنفرم درس خوندنه شاید دیگه ادامه ندم.تو شرکت بابا اینا کار کنم.داشتم میرفتم سمت ماشینم که آرشا گفت:جایی میری مهرسا.؟+آره واسه ثبت نام میرم یه هفته دیگه دانشگاه باز میشه .-واستا منم بیام میخوام استادارو ببینم.آرشا درسش تموم شده فکر کنم تا لیسانس خونده.وقتی رسیدیم دانشگاه فهمیدم بهار ازدواج کرده رفته اصفهان.چقدر دلم براش تنگ شده بود.ازاونویکی هاهم خوشم نمیاد که بفهمم چی کارکردن.کارای ثبت نام انجام شد و رفتم پیش آرشا +دیدی استادارو؟؟-آره..خودشیرین..مغرور.داشتیم سمت ماشین میرفتیم که یکیراز پشت مقنعم رو کشید برگشتم دیدم یه دختره خیلی عصبانی دیدهبودمش ولی اسمشو نمیدونستم.دختره:خیلی عوضی هستی من عاشق آرشا بودم تو اونو ارم گرفتی چرا لعنتی مگه من چیکارت کردم ها این کارتو بیوجواب نمیذارم.بعدم عین حیوون رفت.فرصت حرف زدن نداد روبه آرشت گفتم:این چی میگه؟؟؟-هیچی ولش کن آدم نیست یه آویزونه میخواست باهام دوست شه .+خوب چه ربطی به من داره؟؟-گفتم منو تو نامزدیم.+چــــــــــــــی؟؟؟؟چرا اینوحرفو زدی ها فقط به خودت فکر میکنی.-شرمنده آخه دست از سرم برنمیداشت.+دیگه مهم نیست.به آرشا فکر کردم چند وقته حسم به همه مبهمه به حس مبهمم فکر کردم به آینده مبهمم کلا مبهم در مبهم شده زندگیم .به حرف آرشافکر کردم گفتم منو تو نامزدیم.

ویرایش شده در توسط sanaz282

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۳۵

رسیدیم خونه و رفتم تو اتاقم.یه دوش گرفتم و لباسامو پوشیدم.موهامم خشک کردم و رفتم بیرون.بعد شام شستن طرفا رو به عهده گرفتم داشتم دست کش میکردم تو دستم که آرشا اومد.-کمک میخوای؟؟+واقعا؟؟-آره.+پس ظرفارو جمع کن بریز تو سینک من کف میزنم تو آب بکش.با بهت نگام کرد و گفت:میخوای خودمم آب بکشم.من فقط تعارف کردم به خدا.+منم گفتم واقعا تو گفتی آره پس دیگه حرفی نزن.شروع کردیم به شستن وقتی تموم شد به خودم نگاه کردم.وای خیس آب بودم.سریع آشپزخونه رو جمع و جور کردم و رفتم تو اتاقم لباسامو عوض کردم و درازکشیدم رو تختم که صدای گوشیم بلند شد-بیداری؟؟+آره.خوابم نمی بره.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۳۶

-منم همین طور..★★★.میای بریم تو حیاط ؟؟+باشه.سوشرت تنم کردم چون سرد بود .رفتم آشپزخونه قهوه درست کردم و تو لیوان های دردار سرامیکی ریختم و با کیک بردم حیاط .نشسته بود رو زمین و پاهاشو دراز کرده بود کنارش نشستمو گفتم:بگیر.-ممنون.-مهرسا؟+ها.-ها چیه بگو بله آرشا جون.+حالا جونو نگم نمیشه.بفرما..-هیچی.+درد.خندید وگفت:کدوم ستاره ماله توعه؟؟به بی نور ترین ستاره اشاره کردم وگفتم:این.-این چرا این خوب؟؟این همه ستاره.+به خاطر اینکه کم نوره برای کسینیست.-تاحالا ازاین زاویه بهش نگاه نکردم.ساعت ۲بودکه صدایی از خونه کناری میومد فکر کنم حیاط بودن چون صداشون واضه بود.پسره داد میزد:تا این موقعه شب کدوم قبرسترنی بودی دختره خیره سره .صدای یه زن میومد که میگفت:سهراب ولش کن میکشیش الان همسایه ها میریزن بیرون زشته این قدرآبرو جمع نکردیم که یه شبه به فنا بدیش.گفتم ولش کن.با تحکمی که تو صداش بود یهو همه چی ساکت شد.+اینا چرا این جورین ترسیدم.

-عادت میکنی.سهراب و سیمین خواهر برادرن.دوقلو که ۲۳شالشونه.بیشتر مواقع دعوا دارن بیشتر دعواهاشونم سر دیر اومدنه دخترس.یه برادر بزرگترم دارن به اسم ساعد که چند سالی رفته خارج.+اوه چه خطرین اینا آدم و میترسونن.من میرم بخوابم شب بخیر.-شب بخیر.مردم قهوه میخورن خوابشون نگیره من که میخورم خوابم میگیره.تا سرم رو بالش رسیدخوابم برد.

وقتی از خواب بیدار شدم کسی خونه نبود.لباسمو با یه تیشرت سفید و شلوار مشکی که یه خطه کلفت سفید داشت پوشیدم.موهاممازبالابستمرفتمپایین.بعدصبحونه نشستم پای لب تاب و فیلم سینمایی ترس و لرز رو دیدم واقعا قشنگ بود در مورد دوتا همسایه بودن که یکیش غیر آدی بود پسره با دوستش میره خونه اون مرده که اتفاقاتی میوفته که وحشت میکنن مثلا از لای کتاب حیون درمیاد .خیلی قشنگه پیدا کردید حتما ببینید طنزم هست..بعد فیلم پاشدم غذا بپزم قیمه درست کردم و سالاد درست کردم.زنگ زدم مامان که گفت:تا یه ساعت دیگه میایم.منم همخ چی رو آماده کردم ورفتم بالا چون بوی غذا گرفته بودم لباسامو عوض کردم و رفتم پایین زیر غذا رو خاموش کردم که زنگ رو زدن .حالا خوبه خونه خودشونه چه زنگم میزنن .دروباز کردم واومدن تو همه از دست پختم تعریف میکردن آرشا هم مثل گاو میخورد(معذرت).بعد غذا ظرف هارو به عهده آرشا گذاشتیم وکلی براش خندیدیم.شب قرار بود آرام اینا بیان اینجا.یکم استراحت کردیم.جلو تلوزیون نشستیم و برای همه چایی ریختم و آرام میوه آورد.کنارم نشسته بود و گفت:آرشا رو تور نکردی.؟؟+یعنی چی؟؟-برای ما ادای اینارو در نیار.با دستش کشید رو صورتش مثلا حاج آقاها.-ادای چیزهارو در کیاری بعد با چیزا می ری چیز.خیلی خندم گرفته بود.رهاهم همش به دست و پای من می پیچید.بعد غذا ظرفارو با آرام شستیم و اونم خاطرات نامزدیش ر و تعریف میکرد.که اول همو دوست نداشتن و بعد ازدواج عاشق شدن و این چیزا.با هم نشستیم که رها ازبالا اومد وگفت:‌مهرسا جون گوشیت زنگ میخوره.+مرسی عزیزم.سپهر بود.+بله.-سلام مهرسا کجایی ؟+خونه.-میخوام ببینمت.+الان وقت ندارم وقت داشتم بهت زنگ میزنم.و بدون حرف دیگه ای قطع کردم . 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۳۷.

+آرشا بابا بدو دیگه اسم ما دخترای بیچاره بد در رفته الوو صدامو میشنوی بدو دیگه دیر شد.

-اومدم اومدم.

امشب قرار بود بریم کنسرت با بچه ها کنسرت ماکان بند .به خودم تو آینه نگاه کردم .یه مانتو سفید ساده حالت بازی داشت پوشیدم آستیناشم سه دربع بود. زیرشم یه تیشرت مشکی ساده.شلوار قد نود مشکی جذب با شال مشکی که شل انداخته بودم رو سرم موهامو یه وری زده بودم خط چشم ریمل رژگونه رژ قرمز یه پابند طلایی انداختم تو پام.کتونی سفید های ساقدار پوشیدم یه کیف اسپرت سفیدهم برداشته بودم.تیپم عالی بود.

+آرشا بمیری بیا بریم دیگه.

-بریم .بهش نگاه کردم اوه اوه ست کرده با من.کتونی ساق دار سفید تیشرت مشکی روشم یه کت تک سفید و شلوار جذب مشکی.

+چرا عین لباس من پوشیدی؟؟

-ااا عین لباس توعه عیبی نداره دیر شد بریم.

بزرگ ترها نیومدن و رفتن دربند.وقتی رسیدیم همه اونجا بودن.

سوگند:به به گفتم چرت دیر کردین نگو دارین ست میکنین.

+چقدر چرت .

سوگی:چی؟؟

+حرف تو.بقیه زدن زیر خنده بلیطامونو دادیم و نشستیم جامون.دلم برای مهیار تنگ شده بود با دوستاش رفته بودن کیش.عین قدر جیغ زده بودیم گلوم گرفته بود.وقتی اومدیم بیرون نفس برام نمونده بود.

 

چهار ماه از اون روز میگذره الان با مامان و بابا اومدیم وسایل خونه رو بخریم بنایی تمون شده چون کارگرا زیاد بودن سریع تر تموم شده بود.بعد خرید وسایل قرار شد فردا وسایل رو بفرستن.وقتی رسیدیم خونه این قدر خسته بودم که گشنه خوابیدم.....قلطی زدم و چشمامو باز کردم هوا روشن بود.لباسامو عوض کردم و رفتم پایین .به همه صبح بخیر گفتم و نشستم صبحونه خوردم .بابا و آرشا عمو محمد رفته بودن شرکت قرار بود ماهم بریم خونه رو تمیز کنیم.دیروز به فاطمه خانم هم گفتیم بیاد.....لباسای کار پوشیدیم و شروع کردیم به تمیز کردن بعد چهار پنج ساعت تموم شد ساعت ۳بود زنگ زدیم غذا آوردن خوردیم.وسایلارو آوردن و تو خونه گذاشتن .دیگه کمرم داشت میشکست .حالا خوبه خودشون کارگر آورده بودن واسه پایین آوردن وسایل.بعد خالی کردن وسایل رفتن. سمت چپ آشپزخونه بود.شروع کردیم به چیدن وسایل جدید .کابینتا سفیدو مدل جدید بود خیلی قشنگ بودن میز چهار نفره رو وسط آشپزخونه گذاشتیم.میز غذا خوری سلطنتی سفید و آبی رو کنار آشپزخونه گذاشتیم..سمت راست، حال تقریبا ۴۰۰متری بود تلوزیون ۶۰ اینچ با میز تلوزیون سفید گذاشتیم و مبل راحتی آبی با کوسن های سفیدرو جلوی تلوزیون گذاشتیم مبل سلطنتی های سفید رو اونور گذاشتیم زیر مبلا یه فرش هم انداختیم.۵تا پله پهن با نرده های سفید میخورد میرفت بالا که یه تلوزیونم اونجا گذاشتیم ومبل سفید رو جلوی تلوزیون گذاشتیم و مبل هاب آبی سلطنتی رو پشت انیا حالت باز گذاشتیم.فرشارم انداختیم و پرده های سفید آبی رو هم نصب کردم پرده توری سفیدو روش پرده گلگلی آبی و یه پرده آبی عین شال انداخته بودن روش .کتیبه رو هم وصل کردیم.پرده ها همه مثل هم بودن تابلو های بزرگ رو هم نصب کردیم..سمت راست آشپزخونه پله های مارپیچ بزرگ با نرده های سفیدبود.کنار پله ها یه اتاق هست که اتاق مطالعست.و .خونمون خیلی شیک شده بود.رفتیم بالا رو هم بچینیم.از پله ها رفتم بالا یه دایره بزرگ از بالا که به پایین دید داشت و کنارش نرده زده بودن.از بالا به پایین دید داشت کنار اون دایره جا بود یه میز گرد با دوتا صندلی سلطنتی بود گذاشتیم ..عرض سالن بالا ۴۰متر بود مثل قبل ۳تا اتاق سمت راست و ۳تا سمت چپ بود در اتاقاهمشون سفید بود.ته سالن در بود که به تراس وصل میشد .تو هر اتاقی حداقل ۳متر تراس داشت.ته سالن یه تلوزیون ۴۰‌ اینچ گذاشتیم و یه دست مبل سفید آبی گذاشتیم.مامان اتاق خودشونو چید فاطمه خانمم اتاقای مهمونو و چید.اول اتاق مهیارو چیدم گفته بود وسایلشو سفید مشکی بخریم.تخت سفید رو تختی مشکی پاتختی مشکی عسلی های کنار تخت سفید.کمد بزرگ لباس .میز سفید توالت با صندلی مشکی .میز کامپیوتر مشکی با صندلی سفید.تا همه اتاقا هم حموم دستشویی مجزا هست.فرش ۶متری هم انداختم وسط اتاق یه کاناپه ۳نفره مشکی و یه کاناپه ۲نفره سفید رو گذاشتم البته با کمک همکارام..و کارم تموم شد .رفتم اتاق خودم .دیگه داشتم میمردم.منم وسایلمو توسی کالباسی خریدم.تخت کالباسی با رو تختیه توسی کمد بزرگ لباس توسی.میز توالت کالباسی با صندلی توسی.میز کامپیوتر توسی با صندلی کالباسی کتاب خونه کوچیکم رو هم نصب کردم فرشمم انداختم کارم دیگه تموم شده بود دلم نمیخواست با تن عرقی رو تختم بخوابم.دیگه شب شده بود بابا اومد و گفتم وسایلمو بیاره.چون صبح همه رو جمع کرده بودم.بابا وسایلمو آورد و لباسامو تو کمدم چیدم کیف و کفشامم چیدم و تابلوهای اتاقمم زدم و کتابامم چیدم.خدارو شکر فردا کلاس نداشتم.ماه بعد عید بود.وسایل آرایشمو هم با ادکلنامو رو میز توالت چیدم و کشو هارم پر کردم .فقط ۵تا چمدون بزرگ پر لباسای من بود که اونم درش بسته نمیشد.گوشیمم زدم شارژ و لب تابمم زدم شارژ .لباس آماده کردم و حوله مو برداشتم. وسایل حمومو گذاشتم تو حموم .نیم ساعته حموم کردم و لباسامو پوشیدم.موهامم خشک کردم و افتادم رو تخت.سرم رسید به بالش خوابم برد.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۳۹

..آخیش چه خواب خوبی بود چه قدر خسته بودم .تو جام غلت زدم و به اتاقم نگاه کردم گوشیمو از عسلی برداشتم شارژ شده بود کشیدمش.به ساعت نگاه کردم ۶بعدازظهر بود.باز یه دوش گرفتم برای سرحال شدن .یه تیشرت نارنجی با شلوار چسبون مشکی موهامم از بالا بستم یکم ریمل زدم و رو فرشیامو پوشیدم و رفتم پایین.صدا میومد رفتم آشپزخونه مامان و فاطمه خانم داشتن غذا میپختن.سلام کردم و نشستم رو صندلی.+مامان اون کیک و شیر و از یخچال بده دستت مرسی.

-پاشو بینم خجالت بکش منم اندازه تو خستم دیگه.

+مامان من بمیرم بده دیگه

مامان غرغر کنان شیرو کیک رو بهم داد و فاطمه خانم ریز ریز میخندید.مامان به بابا گفته بود اومدنی بره فروشگاه و همه چی بخره.بعد خوردن رفتم رو مبل جلو تلوزیون نشستم.که بابا هراسون اومد تو و روبه مامان گفت :آیدا بیا باهات کار دارم و رفتن تو اتاق مطالعه.وا چشونه اینا.منم بی خیال به فاطمه خانم گفتم:فاطمه خانم اون پاکت چیپس رو بیار دستت مرسی.داشتم چیپس میخوردم و تو رویاهام غرق بودم به آرشا فکر میکردم تو این چند ماه خیلی بهش عادت کرده بودم یادم میاد که یه روز سر حرف زدن با سپهر حرف زده بودم و کنارم نشسته بود دعوام کرد

-برای چی کنار اون نشستی اون همه جا کنار اون باید میشستی .

+چرا این جوری میکنی آرشا اولن اون اومد پیش من منم گفتم شاید زشت باشه بلند شم از کنارش.دوما تو چی کار داری که کنار کی میشینم و باکی حرف میزنم دوروز تو خونتون زندگی کردم هوا برت داشته نه آقا رویاهاتو تو واقعیت تعریف نکن و یه پوز خند زدم و تو اتاقم.خندم میگیره آخه بی دلیل پوزخند زدم .با صدای در به خودم اومدم 

+وای مهیاری دلم برات تنگ شده بود چرا دیر اومدی؟؟

-سلام مهرسا جان واو خونه چقدر قشنگ شده فکرشم نمیکردم این جوری بشه.لم داد رو مبل و گفت:سلیقه کیه؟؟

+من

-دروغ اه اه چقدر بد شده خونه عین این خونه های بد میمونه.خندم گرفته بود هیچ نمیتونست بگه چقدر بده.

میخواستم بزنم سرش که دویید و جلو پله ها واستادو گفت:مهرسا وزن منو تحمل کنه؟

+آره چون پهلوون پنبه ای و زدم زیر خنده.

-هرهرهر 

رفت بالا و منم پشتش .یکی یکی اتاقارو باز میکرد و نگاه میکرد اولین اتاق ماله مامان و بابا بود دومی واسه من و سومی واسه مهیار.ماله ما سمت راست بود و اتاق مهمان سمت چپ بود.مهیار رفت اتاقش دوش بگیره و استراحت کنه.منم رفتم اتاقم و یکم با سودا و سوگند چت کردیم و یکم آهنگ گوش دادم.و رفتم پایین مامان همش تو فکر بود و بابا هم نبود مهیارم نبود.مامان گفت که نمیان شام می خوریم .مامان با غذاش بازی میکرد و سرش پایین بود.ظرفارو به کمک فاطمه خانم جمع کردیم و من شستم چایی ریختم چ بردم تو حال 

+مامان چیزی شده؟؟

-ها آره میخواستم یه چی بهت بگم.

+بگو مامان.نمیدونم چی ذهنشو مشغول کرده بود که غذا هم نخورد.

-مهران میگفت دیروز میخواسته بره شرکت تو راه یکی تصادف میکنه مرده پیاده هم میرفته چون از خط عابرم رد نمیشده دیه بهش نمیرسه.میگه کسی برای کمک نرفت من برای کنم پیاده شدم و بردمش بیمارستان.ولی تا رسیدیم مرده دستمو گرفت و گفت تروخدا منم زنم مرده از دخترم مراقبت کن ایشالاه اجرت با حسین و تموم کرد زنگ زدن دخترش اومده و بابات بهش گفته اونم فقط گریه کرده و آخرم از حال رفته مهران کاراشو انجام داده و برده بهشت زهرا.خیلی ناراحته مهران.حالا تصمیم گرفته بیاره اینجا باما زندگی کنه چون اون مرده به بابات اعتماد کرده .خیلی خوشحال شدم که یکی میخواد بیاد اینجا زندگی کنه.

+من اتاق روبه رویه اتاق خودمو براش آماده میکنم.رفتم تو اتاق و یکم گرد گیری کردم با کمک فاطمه خانم. رفتم تو اتاقم و لباسامو با یه تیشرت سفید و شلوار مشکی قد نود پوشیدم موهامم از بالا بستم و یکم ریمل و رژ زدم و رفتم پایین چون شب بود دیگه الان پیداشون میشد.نشستم رو مبل و تلوزیون رو روشن کردم اصلا حواسم به تلوزیون نبود داشتم فکر میکردم به دختره این جوری که فهمیدم از خانواده پایین هستش.هرکاری میکردم نمیتونستم مجسم کنم تو ذهنم که قیافه دختره چه جوریه.تو همین فکرا بابا ماشین رو آورد تو حیاط رفتم کنار پنجره اول بابا پیاده شد و بعد دختره لباس سرتا پا مشکی پوشیده بود.دلم براش سوخت .از کنار پنجره رفتم کنارو در ورودی رو باز کردم و ایستادم همون جا تا بیان.اول بابا بعد دختره اومد تو اصلا فکرشو نمیکردم این جوری باشه.چشمای قهوه ای تقریبا ریز .بینی گوشتی کمی پهن.لبای نازک سفید.اصلا آرایش نداشت.یه مانتو مشکی ساده با شلوارمشکی راسته.شال مشکی.یه لحظه دلم براش سوخت مامان و بابا نداشت.وای نباید به روش بیارم.رفتم جلوشو گفتم:سلام من مهرسا ام ۲۰سالمه توچی؟؟ 

با صدای آرومی گفت‌:

سلام منم مهسام ۲۲سالمه.

+بیا بریم اتاقتو نشونت بدم .دستشو گرفتم و بردمش بالا فقط داشت به خونه نگاه میکرد با تعجب.

+شبا که تنها نمیترسی؟؟

-تنها؟؟

+آره.

جلو در اتاق واستادم و گفتم:اینجا اتاقته ازاین به بعد میتونی استراحت کنی لباس نیاوردی؟؟

-نه

+باشه برو تو اتاق من الان میام پیشت.رفت تو اتاق و منم رفتم تو اتاقم یه تیشرت صورتی جیغ که از رنگش خوشم نمیومد نمیپوشیدمش با شلوار ستش هم قد و هیکل من بود.با یه حوله تمیز بردم اتاقش.

+اومدم.

لبخندی زد و گفتم:پاشو برو یه دوش بگیر این لباسارم بپوش فردا باهم میریم لباساتو میاریم.فقط اگه ترسیدی من اتاقم روبه روی اتاق توعه بیا پیشم.راستی غذا خوردی؟؟

سرشو تکون داد و گفت:گشنم نیست.

+حمومتو بکن باهم میریم غذا میخوریم.رفتم پایین.مامان و بابا رفته بودن بخوابن فاطمه خانمم خوابیده بود ساعت۱۱بود فقط دیوار کوب ها روشن بود .غذا هنوز داغ بود ریختم تو ظرف و بشقاب گذاشتم رو میز دوغ و نوشابه هم گذاشتم سالادم گذاشتم و رفتم بالا.در اتاقشو زدم و گفتم:مهسا بیداری؟؟؟

-آره بیا تو

+پاشو که از گشنگی مردم.

خندیدو گفت:بریم.ولی یه غمی تو نگاش بود.

داشتیم از پله ها میرفتیم پایین که گفت:نمیترسی؟؟

+از چی؟؟😳

-آخه اینجا خیلی تاریکه.

خندیدمو گفتم:نه دیوار کوب ها که دوشنه.

به آشپزخونه رسیدیم و لامپ رو روشن کردم .

+بشین.

براش کشیدم و بهش دادم.همش با غذاش بازی میکرد.

+اه چرا این جوری غذا میخوری آدمو از اشتها میندازی.خندیدو چیزی نگفت.

بعد غذا میز رو جمع کردیم و رفتیم بالا.

+شب بخیر

-شبخیر.

رفتم تو اتاقمو گرفتم خوابیدم.....با خمیازه ای بیدارشدم .یادمهسا افتادم.یه دوش گرفتم و یه تیشرت طلایی پوشیدم با شلوار سفید.موهامم جمع کردم و رفتم بیرون .در اتاقش هنوز بسته بود در زدم و رفتم تو دیدم نشسته سرشو گرفته به دستش .

+‌مهسا چی شده؟؟

-چیزی نیست.

+گریه کردی؟؟

هیچی نگفت.

+پاشو بریم صبحونه بخوریم که میخواییم بریم بیرون.دور دور.

رفتیم پایین و گفتم:سلام صبح همگی بخیر.همه جوابمو دادن و نشستیم صبحونه خوردیم که بابا گفت:‌کی بریم لباساتو بیاریم مهسا جان؟

+بابا من با مهسا جون میرم شما برو به کارت برس.

بابا:باشه.

بعد صبحونه رفتیم بالا که آماده شیم .رفتم اتاقم.یه مانتو توسی روشن با شلوار قد نود توسی پررنگ با شال هم رنگ شلوارم .کتونی مشکی ساق دار و کیف کوچیک مشکی.کیف پولمو با گوشیمو گذاشتم توش ونشستم سر میز توالت.یه خط چشم کشیدم و ریمل زدم و رژ گونه و رژ کالباسی.ادکلن زدم و موهامو یه وری زدم .رفتم بیرون.رفتم دم اتاق مهسا.

+مهسا آماده ای بیا بریم.اومد بیرون همون لباسای دیروزش بود نه په از غیب میخواستی براش لباس بیاد .

-چقدر خوشگل شدی؟؟

لبخند زدم و رفتیم پایین.

+فاطمه خانم مامان کجاست؟؟

-رفت با آقا مهران شرکت.

+آها باش من با مهست میرم بیرون خدافظ.

مهسا:خدافظ.

سوییچ ماشین رو برداشتم و رفتیم بیرون

رفتم سمت ماشین که مهسا گفت:ماشینه خودته؟؟

+ماله بابا بود داده به من.

-آها.

نشستیم تو ماشین و عینک دودی مو زدم و گفتم:‌حالا کجا برم؟؟

آدرس داد اوه چقدر دوره دقیقا پایین میشستن.بعد کلی ترافیک بالاخره رسیدیم .

-بپیچ تو این کوچه.

+خوب من همین جا هستم تا بیای همه وسایلتو جمع کن.زودی بیا.

-باشه.

آدم میترسید از محلشون یه جوری نگاه میکنن آدمو انگار لوختی.

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۴۰

مهسا اومد با یه چمدون وسایل رو توصندق گذاشت و اومد نشست گفتم:همه چی رو برداشتی؟؟

-آره.ببخشید مزاحم شما هم شدم .

+دفعه آخرت باشه این حرفارو میزنی .راستی رشتت چیه؟؟

--انسانی.تو چی؟؟؟

+من عمران میخونم.ترم دوم دانشگاه.کیا کلاس داری؟؟

-کلاس چی؟؟

+دانشگاه دیگه

-دانشگاه نمیرم.

احساس کردم نمیخواد حرف بزنه گفتم:‌من دوشنبه سه شنبه چهار شنبه کلاس دارم.توکه مشکلی نداری؟؟

-نه عیبی نداره.

+امشب با بچه ها میخوایم بریم بیرون میخوای بریم خونه لباساتو عوض کنی؟؟

+باشه.

روندم سمت خونه تو کوچه آرشا رو دیدم نگه داشتم و گفتم:سلام 

آرشا:سلام خوبی کجابودی؟

به مهسا اشاره کردم و گفتم:با دوستم بیرون بودم .امشب هستی؟؟

آرشا:به احتمال زیاد آره این قدر ول چرخیدم که بابا همش میگه داری یه کاری میکنی دیگه نمیتونم بپیچونمش.شب ماشین میاری؟؟؟

منظورش مهسا بود.

+آره.به خاله و عمو سلام برسون تا شب خدافظ.

-خدافظ.

مهسا:پسر خالته؟؟؟

خندیدمو گفتم:نه من خاله ندارم پسر دوست بابامه.

مهسا:باید یه اعترافی بکنم .همیشه فکر میکردم پولدارا خیلی مغرورن ولی اینو مطمعن شدم که این طور نیست.خندیدمو رفتم داخل حیاط.

+بریم تو .وسایلتو بردار.

رفتیم تو که مهسا رفت بالا منم رفتم آشپزخونه خیلی گرسنم بود.که هرااسون مهسا اومد و گفت:مهرسا صدای یکی میاد از بالا صدای پسره تو حموم.خندیدمو گفتم:نترس مهیاره صدبار بهش گفتم با اون صدای خروسیت نخون.گوش نمیکنه.داییمه پسر خوبیه برو .اون رفت که مهیار اومد با بالاتنه لخت .

+سلام.برو لباس بپوش مهسا خونست.

-سلام.ولش کن حوصله ندارم برم بالا.با حرص بلند شدم و رفتم بالا تو اتاقش تو کمدش چنگ زدم یه تیسرت آبی اومد دستم.بردم پایین و انداختم سرش و گفتم:بگیر بپوش لااقل جلو این یکی یکم آبروداری کن تروخدا.

با صدای بلند گفتم:مهسا مهسا بیا یه چی بخور بریم بابا دیر شد.

-کجا میخواین برین؟؟

+با بچه ها بیرون.طبق معمول .شما کهدیگه مارو تحویل نمیگیری با رفقات میری گردش نمیگی این مهرسا مرده یا زندست.

-خبه خبه لوس نشو دیگه پاشو یه چایی بریز بخورم 

+امشب نمیای؟؟فاطمه خانمکجاست راستی؟؟؟

-نه نمیام کار دارم .کمرش درد میکرد رفت استراحت کنه.

مهسا هم اومد کیک و چایی خوردیم چون لباسامو تازه پوشیده بودم باهمونا رفتم فقط آرایشمو تجدید کردم .

سوارماشین شدیم و به مهسا گفتم:‌گوشی داری؟؟؟

-آره .

+گوشیمو از تو کیفم بردار شمارتو سیوکن .بعد زنگ بزن به سودا.شماره سودا رو گرفت و گذاشت رو اسپیکر صدای جیغ جیغوی سودا تو ماشین پیچید.-

-مهرسای خر یه زنگ نزنی ببینی  سودا مرده یا زندس

حالا کدوم گوری میخوای بری؟؟؟

+با بچه ها بیاید پاتوق زود بیایدااااا میخوام یه کسی رو بهتون معرفی کنم بای.

مهسا خندید و منم خندیدم و گفتم:یه تختش کمه 

وقتی رسیدیم پیاده شدیم و رفتیم تو جای همیشگی که یه میز ۶نفره بود نشستیم.که سودا و سپهر اول اومدن و مهسا رو بهشون معرفی کردم بعدشون سوگند و رادمان بعدش آرشا تنها اومد و نشستیم کنارهم همه یه جور نگاه میکردن به مهسا خودش هم معذب بود به بچه ها اشاره کردم باهاش خوب باشید .اوناهم شروع کردن به حرف زدن و شوخی کردن.همه آیسپک سفارش دادیم .داشتیم میخندیدیم که رادمان گفت:یه چیز میخوام بگم که شادیتون بیشترشه.منم دارم بابا میشم و با عشق به سوگند نگاه کرد و سوگند سرشو انداخت پایین همگی خندیدیم.خیلی خوشحال بودم .

+خوب پس شام میریم بیرون رادمان باید شیرینی بده.

رادمان‌:نمیشه اینجارو حساب کنم شما غذا زیاد میخورید ورشکست میشم از فردا هم باید پوشک بخرم پول ندارم .همه میخندیدیم ..

همه به رستوران خیلی شیک و گرون رفتیم و نشستیم .همه پیتزا سفارش دادیم با سیب زمینی سرخ کرده  و قارچ. با کلی شوخی و خنده که همش درباره سوگند بود غذا مونو خوردیم بیچاره کلی رنگ به رنگ شد.ساعت دوازده برگشتیم خونه.ماشالاه مامان بابا که اصلا براشون مهم نیست من هستم یانه ،نه یه زنگی زونگی. 

+مهسا من صبح میرم دانشگاه زود میام.شبت بخیر.رفتم تو اتاقو خودمو پرت کردم رو تختم.الارم گوشیمو روشن کردم و خوابیدم.

زینگ زینگ زینگ.خدایا من که الانخوابیدمخوابم میاد 

با هزار بدبختی بلند شدم و رفتم دست شویی صورتمو شستم و مسواک زدم اومدم بیرون.یه مانتو قرمز پوشیدم با شلوار قد نودمشکی و مقنعه مشکی که تا گوشام بیرون بود.موهامو از بالا جمع کردم .یکم آرایش کردم ادکلن زدم .کتونی ساق دار مشکی بند دار (مثل کفش سربازا)پوشیدم و کوله مشکی مو برداشتم و وسایل مورد نیازمو ریختم توش.تو یه برگه نوشتم 

(سلام من رفتم زود برمیگردم مراقب خودت باش هرچی خواستی به فاطمه خانم بگو .میبینمت.خدافظ.)و بردم و چسبوندم به آینه اتاق مهسا .یکم صبحونه خوردم و رفتم دانشگاه.تا خواستم پیاده شم همه حمله کردن سمت من از رها و رهام خبری نبود (درک).درو باز کردم و پیاده شدم وگفتم:چی شده؟؟؟چرا این جوری میکنید؟؟

یکی از بچه هاگفت:میخوایم بریم اردو .همخ خیلی شاد بودن.

+کجا؟؟؟

یکی دیگه:شمال.

+من که نمیام خوش بگذره.

کیفمو انداختم رو کولم و رفتم سمت کلاس.بعد کلاس رفتم سلف و قهوه سفارش دادم .نشسته بودم که دوتا کفش براق خوشگل جلوم سبز شد به تفاوت سرمو آوردم بالا و بادیدن پسری که ریش داشت خندم گرفت فکر کنم از کمته انضباطی بود

+بفرمایید؟؟

-تشریف آوردید پارتی ؟؟

+خیر شما چه طور ؟؟

-جا داره یکم دیگه بکشید عقب.

منم لبخند زدم و گفتم:چشم.مقنعه مو کشیدم عقب تر ه مرده عصبانی شد.

-خانم بفرمایید کمیته انضباطی 

+بفرمایید

-‌کجا .

+کمیته انضباظی

-خانم اینجا مهمونی نیست دانشگاهه بفهمید خواهشا دیگه از این جورمانتوها نپوشید و مقنعتون رو درست کنید چون دفعه بعد بخششی در کار نیست.

+زیر لب گفتم :برو بابا حوصله داری جوگیر.بلند گفتم:حتما.و رفتم سر کلاس..تو کلاس یه هو نشسته بودیم که دختره بلند شد و گفت:پاشید بریم اگه کسی نباشه کلاس تشکیل نمیشه.یهو یه پسره با هیکل درشت بلند شد و گفت:اگه به والدینمون خبر بدن چی؟؟؟

همیگی قهقهه میزدیم وای پسره ترم دوم دانشگاه پاشده میگه به والدین خبر بدن چی آی خدا .چقدر خندیدم.رو به پسره گفتم:‌من بهشون میگم که خبر ندن و خندیدم.جالب اینجا بود که پسره خودش هم میخندید آخر فهمیدم اسمس رضاست لامصب خیلی جذاب بود.

رفتم خونه و خودمو پرت کردم رو کاناپه جلوی تلوزیون ودراز کشیدم که فاطمه خانم با یه لیوان شربت خنک اومد سمتم

+‌ممنون فاطمه خانم مهسا بیدار شده؟؟

-نوش جان آره مادر تازه بیدار شده صبحونه خورد رفت بال.

+باشه ممنون.

شربتو خوردم و یه شربت برای مهسا بردم در زدم و گفتم:مهسا بیداری؟؟؟

-آره بیا تو.

رفتم تو که دیدم نشسته رو تخت و یه آلبوم دستش .

+چی کار میکنی؟؟؟

-آلبون رو نشونم داد .نشستم پیشش و آلبوم رو ازش رفتم و رو عسلی کنار تخت گذاشتم و لیوان رو گرفتم سمتش وگفتم:‌میدونم نمیتونی فراموش کنی حداقل عادت کن.بگیر بخور.چه خبر من نبودم چی کارا کردی؟؟

-نمیخوام دروغ بگم ببخشیدا ولی اتاقتو دیدم.

+فدای سرت عزیزم

-‌گیتار میزنی ؟؟

+چطور؟

-تو اتاقت دیدم

+به طور حرفه ای پنج سالی میشه .هرموقعه حسش بودبرات میزنم.که گوشیم زنگ خورد.سامیار بود:+سلام به به چه عجب سامیار خان یه زنگی به ما زدی ستاره سهیل شدی مگه قرار نبود بیاید تهران.

یه صدای مرد دیگه تو گوشی پیچید؟

-سلام از بیمارستان(...)زنگ میزنم لازم به ذکره یه آقایی با یه پیر مرد و پیر زنی تصادف کردن ۱‌ساعتی میشه.توموبایلشون فقط شماره شما در دسترس بود پسره زندس ولی پیر مرد و پیر زنه درجا فوت کردن .لطفا تشریف بیارید اینجا.و قطع کرد .خدایا چی میشنیدم عمو و خاله فوت کردن وای خدا....

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۴۱

سریع شماره بابا روگرفتم ..

+الو بابا همین الان بیاید خونه باید بریم شمال آره سریع بیاین بهتون میگم خدافظ.رو به مهسا گفتم:

یکی از دوستانمون تصادف کرده باید بریم شمال میای باهامون یا میمونی؟

مهسا:نه من پیش فاطمه خانم میمونم شما بریدمواظب خودتون باشید.

+باشه .رفتم اتاقم و مانتو شلوار و شال مشکی پوشیدم کتونی مشکی هم پوشیدم وسایل مورد نیازمم ریختم تو کیف بزرگم . رفتم پایین .مامان و بابا اومدن سریع سوار شدیم و به طرف شمال حرکت کردیم......

+من پیش سامیار میمونم شما برید برای خاک سپاری .

بابا:میخوام ببرمشون تهران.یکم حال سامیارم خوب بشه منتقل میشه تهران.

+باشه بریدمواظب خودتون باشید.

مامان اینا رفتن از صبح این قدر گریه کردم چشمام میسوزه.سامیار تا کماست.تو جاده رامسر با یه کامیون بار تصادف کردن.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ.یه هفته ازاون روز میگذره وضعیت سامیار فرقی نکرده.الان دارم میرم نماز خونه براش دعا کنم.تازه رسیده بودم میخواستم بشینم که یه پرستار اومدو هراسون گفت:خانم بیمارتون به هوش اومده.باهم دویدیم طرف اتاق .جلوی اتاق پر بود از پرستار.صدای سامیار میومد.

سامی:شما کی هستین من کجام ؟

دکتر:من دکتر بهروزی هستم ایناهم پرستارن شماهم تصادف کردی چیزی یادت میاد از تصادف؟؟

سامی:من ؟؟من تصادف کردم ؟کی؟؟

دکی:یه هفته ای میشه تا الان تو کما بودی.کمی استراحت کن جوون که به بخش منتقلت کنیم.

سامی:چشم.

دکترو پرستارها رفتن بیرون من رفتم تو اتاق تا منو دید با تعجب نگاهم میکرد.

-توو..

+من چی؟؟

-توکی هستی؟چقدر قیافت آشناست.اسمت چی بود؟؟؟اوممم یادم نمیاد ولی مطمعنم جایی دیدمت.

+من مهرسام.یادت نیومد؟؟

سرشو تکون داد وگفت:کسیم تو تصادف بامن بوده؟؟؟

+آره.

-کی؟؟

+مادرو پدرت.

-وای .الان تو منو میشناسی اسمم چیه؟؟

+آره آقای دکتر سامیار.

-من دکترم خدایا چرا چیزی یادم نمیاد.دارم دیوونه میشم.

چند روز بعد سامیار مراخص شد و آوردیم خونه خودمون.چون دوتا دستاش و یکی از پاهاش شکسته بود نمیتونست پایین بیاد ظرف غذا رو برداشتم ومهسا همبا دوغ و سالاد و برداشت.در زدم و رفتم تو دراز کشیده بود داشت به دیوار نگاه میکرد تا منو دید لبخند زد .غذا رو روتخت گذاشتم و قاشق رو برداشتم و غذا داخل دهنش گذاشتم.

به اتاقم رفتم تا کمی استراحت کنم.رو تخت دراز کشیدم و به روبهروم خیره شدم.ذهنم خالی بود از هرچیزی.خودمو به دست خواب سپردم.

یهدوش گرفتم و یه تونیک آبی با شلوار جذب سفید پوشیدم و موهامو شونه کردم و یکم ریمل زدم و رفتم پایین.یکم با مهسا حرف زدم و یکم به فاطمه خانم کمک کردم چون امشب همه شام اینجا دعوت بودن.میوه هارو آماده کردم که زنگ خورد 

+مهسا درو باز کن 

مهسا:باشه.

صداشون میومد که داشتن میومد تو.رفتم و سلام و احوال پرسی کردم  که مامان و بابا هم اومدن چایی آوردم و نشستم که فاطمه خانم صدام کرد.

فاطمه خانم:مهرسا جان دخترم بیا ظرف میوه روهم ببر.

+اومدم

.ظرف میوه رو گرفتم فجیح سنگین بود اومدم بیرون که آرشا بلند شدو اومد سمتمو گفت:تو برو بشین من میارم سنگینه.

لبخند زدم و گفتم :ممنون.

رفتم و نشستم یاده سامیار افتادم.یه پیش دستی برداشتم و میوه پوس کندم خیار پرتقال موز و سیب و بلند شدم و رفتم بالا.که صداش میومد.

سامی:نه گفتم که نمیتونم بیام دست و پام تو گچه خواستی تو بیا اینجا آدرس میفرستم برات.

درو باز کردم که گفت خدافظ.

تکه های میوه هارو با چنگال تو دهنش گذاشتم که مهسا اومد گفت:بیت میز رو بچینیم .

+اومدم.

رفتم پایین و میز رو چیدیم تو یه سینی نوشابه سالاد و زیتون و غذا رو گذاشتم که عمو محمد گفت:کجا میری دخترم بشین غذاتو بخور.

+به سامیار غذا بدم میام.رفتم بالا که سامیار گفت:شرمنده مهرسا توهم تو زحمت افتادی ببخشید

+هیچ وقت این حرفو نزن خوشم نمیاد.

غذاشو خورد که گفتم :کاری نداری؟؟

-بیا کمکم کن برم دستشویی.

از کمرش گرفتم همه جاش بیچاره تو کچ بود به زور بردمش جلو دستشویی حالا خوبه اتاق کوچیکه.همون جا واستادم تا برگرده.دوبارع کمکش کردم و بردمش رو تخت که همش آخ و اوخ میگفت.دلم براش ریش شد.

-فردا چند تا از دوستام میخوان بیان دیدم .

خیلی خوشحال شدم چون هم روحیش خوب میشد هم میتونستیم به کمک دوستاش حافظشو برگردونیم.

+باشه فقط من صبح کلاس دارم بگو ظهر بیان که بتونم ازشون پذیرایی کنم فاطمه خانم که نیست مامانم تو شرکت خیلی کار داره.

-باشه ممنون.

+کارداشتی صدا کن.

-باشه.

رفتم پایین و غذا خوردم .........آشپزخونه رو تمیز کردم خیلی خسته شده بودم لامپارو خاموش کردم و رفتم بالا خواستم برم اتاقم که صدای مهسا اومد

+رعنا آره خیلی آدمای خوبین من مدیونشون دخترشون خیلی باهام خوبه اصلا توقعه همچین رفتاری ازشون نداشتم خیلی مهربونن .رعنا ازخونشون بگم برات یه قصری دارت باید ببینی خیلی قشنگه خونه ما اندازه دستشویی ایناست فقط.دخترشون یه ماشین داره از اون قشنگا نمیدونی چقدر خوشگله که نه دختره رو میگم یه لباسای مارکی میپوشه .باشه فردا به یه بهونه میارمش محلمون بهت اس میدم ببینیش خیلی خوبه باشه خدافظ.

رفتم اتاقمو خوابیدم.....با آلارم گوشیم بیدار شدم زود لباس پوشیدم و رفتم دانشگاه.اووووف چقدرفک میزنن این استادا خسته میشم من به جای اونا.تو راه یکم خرید کردم و اومدم خونه..تا رسیدیم مهسا گفت:سلام مهرساجون خسته نباشی.

+سلام عزیزم مرسی.

-امروز وقت داری یه سر بریم خونه ما من وسایلم مونده خونه بردارم.

+شرمنده امروز دوستای سامیار میخوان بیان باید بمونم خونه .بمون فردا صبح یا عصر باهم میریم.باشه.؟؟

-باشه..

+فاطمهخانم اینارو بشورید قهوه ام دم کنید مهمون داریم.

-باشه دخترم.

رفتم بالا که دیدم سامیار خوابیده رفتم تو اتاقمو یه دوش گرفتم خیلی گرمم بود چون نزدیک اومدن دوستای سامیار بود یه لباس تا کمر تنگ تا زانو گشاد میشد به رنگ کرمی پوشیدم با ساپورت مشکی یه خط چشم کشیدم یکم ریمل زدم .یکمم رژ کالباسی زدم.و موهامو از بالا بستم و یه شال توری کرمی انداختم سرم و رفتم پایین..خونه تمیز بود میوه وشیرینی و قهوه رو آماده کردم و رفتم پیش سامیار.

+بیا تیشرتت و عوض کن سامیار

تیشرتشو بازور عوض کردم و رفتم پایین.که زنگ رو زدن.مهسا آیفونو برداشت و گفت:بفرمایید؟

بله بله همین جاست بفرمایید داخل.

رفتم درو بازکردم وسه تا پسره خیلی خوشگل و خوش تیپ وارد حیاط شدن.نزیک شدن که لبخند زدم وگفتم:سلام خوش اومدین بفرمایین.اوناهم سلام کردن که گفتم :سامیار طبقه بالاست اتاقش از سمت چپ اولین اتاقه.اوناهم رفتن.منم قهوه رو تو لیوان ریختم و تو سینی چیدم و بردم بالا یه کمی از قهوه ها ریخته بود تو سینی. سینی رو زمین گذاشتم و با لبه شالم یکم سینی رو خشک کردم و سریع بلند شدم کسی نبینه.در زدم و رفتم تو اتاق.بهشون تعارفکردم و اومدم بیرون.که صداشون اومد

پسره:اصلا نگفته بودی یه همچین فامیله پولداری و خوشگلی .....دیگه بقیه شو نشنیدم و رفتم پایین و شیرینی رو دادم به مهسا و خودم میوه رو برداشتم و رفتیم بالا.دروزدم و وارد شدم گفتم:ببخشید.میوه و شیرینی رو گذاشتیم و اومدیم بیرون.که مهسا گفت:چقدر خوشگل بودن.

منم فقط لبخند زدم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۴۲

بعد رفتن دوستای سامیار یکم تو تمیز کردن آشپزخونه و اتاق سامیاربه فاطمه خانمکمک کردم که مامان و بابا اومدن نشسته بودیم غذا میخوردیم که مامان گفت:سامیار حالش خوبه غذا خورده شرمندم نتونستم بمونم کمکش کنم.

+گفت شام نمیخوره سیره آخه بعد از ظهر دوستان اینجا بودن الانم خوابیده.این چه حرفیه مامان من بودم دیگه.راستی فردا خونه میمونی مامان؟؟

‌بابا:آره بیشتر کارا دریف شده دیگه چیزی نمونده دیگه آیدا خودشم خسته شده بمونه چند روزی استراحت کنه.

+پس من فردا با مهسا میخوایم بریم خونشون وسایلشو جا گذاشته.

مهسا:باید خونه رو هم تحویل بدم.

+عیبی نداره.

میز رو جمع کردم و یه سری به سامیار زدم که مهیار اومد.

+سلام کجا بودی ؟؟

-سلام تو شرکت کارای عقب افتادمو انجام میدادم .آیدا  مهران کجان؟

+خسته بودن رفتن بخوابن.چیزی میخوری؟؟؟

-آره خیلی گشنمه این دختره مهسا کجاست؟؟

+اتاقشه فکر کنم.همون موقعه مهسا از پله ها اومد پایین روبه مهیار سلام دادو روبه من گفت:مهرسا میتونم از تلفنتون یه تماس بگیرم.

+این چه حرفیه اونا هاش برو برش دار.و به طرف تلفن بی سیمی اشاره کردم.

+مهیار جان اون بی چاره رو یه ببر حموم گندید از بس رو تخت خوابید گناه داره.

مهی:سامی رو میگی .نه بابا سگ جون تراز این حرفاست ولی به خاطر تو میبرمش .صبح حموم میبرمش بعد میرم شرکت.پس این غذا چی شد روده کوچیکه روده بزرگه رو خورد.

+بیا بابا داغش کردم.غذا رو براش کشیدم وگفتم:دایی جونم من خوابم میاد خودت میز رو جمع کن.

-خودتی برو بخواب.شبت خوش.

+شب بخیر.راست رفتم اتاقمو و افتادم روتخت و خودمو به عالم خواب سپردم.

.........

خسته و کوفته رسدیم خونه امروز دوتا کلاس داشتم .اینقدر فک میرنن مخه آدم و میخورن..

ناهار خوردم و قراربود مامان برای سامیار رو بده.یه سر بهش زدم بیـچاره کپک زده بود دست مهیار درد نکنه بردتش حموم.خیلی زود با مرگ مادرو پدرش کنار اومد لابدم هنوز چیزییادش نمیاد گچ دستاشو که باز کنه میبریمش پیش یه روانپزشک.

مهسا:مهرسا کی بریم؟؟

+الان آماده میشم تو هم آماده شو.

-باشه مرسی.

 سه سوت یه دوش گرفتم و موهامو خشک کردم و شونه کردم از بالا بستمشون.یه تیشرت زرد پوشیدم با یه روپوش بدون دکمه مشکی گشاد با شلوار مشکی و شال زرد.کتونی مشکی هم پوسیدم.یه خط چشم کشیدم و ریمل زدم و رژ گونه و رژ کالباسی.موهامم فرق کج زدم و کیف دستی مشکی برداشتم وکیف پولمو با گوشیم گذاشتم توش.و ادکلن زدم ورفتم پایین

مامان:سلام صبح توام بخیر(اوج دوستاشتنه)

 .سویچ رو برداشتم چ گفتم:مامان من میرم تو حیاط به مهسا بگو بیاد.

مامان:باشه مواظب خودتون باشین.

+باشه.

خواستم سوار ماشین بشم که دیدم ماشین بیچاره کثیفه.

مهسا هم اومد و سوار شد.روندم به کارواش.

مهسا:مهرسا از این ور باید بری؟؟

+میدونم.

رسیدیم که کارکن اونجا یه پسره جون بود.گفت:روشویی یا توشویی؟؟

+هردوتاش.

پسره:پس بیرون منتظر باشید.

یه ربعی بود که نشسته بودیم که پسره اومد وگفت کارش تموم شده.منم حساب کردم و سوارشدیم .دستش درد نکنه چقدر  تمیز شده.

عینک دودی مشکی موهم زدم و روندم به طرف خونه.

-همین کوچست رد کردی؟؟

+آخ هیچ حواسم نبود الان دنده عقب میگرم

.نمیدونم یه موتوری از خدا بی خبر ننه مرده از کدوم گوری پیدا شد که خورد به پشت ماشین.چنان دادی میزد که در کسری از ثانیه مردم ریختن بیرون.مرده همچنان ناله میکرد .نمیدونم کی زنگ زده بود به پلیس .منم همچنان خونسردبا عینک تو ماشین نشسته بودم و نگاه میکردم.مهساهم با نگرانی به من نگاه میکرد.با عینک پیاده شدم که پلیسه اومد سمتم.ااااین همون سرگردس که با اون پسره اشمس چی بود آها شهراد تصادف کردم .الان میگه دستپاچلوفتی رانندگی بلد نیستی چرا پشت ماشین به این گرونی میشینی.

سرگرد:راننده ماشین کیه؟

همه به من نگاه کردن.که عینکمو دادم بالا و گفتم:منم.

یه نفر دیگه از ماشین پلیس پیاده شد چقدر خوشگل بود لامصب.

+چقدر باید خصارت بدم؟؟

یه برگه بهم داد و گفت:اینو باید بپردازیدو خصارت موتور و راننده موتور رو هم همچنین.یه نگاه به برگه انداختم ۲۰۰هزار تومن بود.

+کارت خوان دارید همین الان حساب کنم؟

-بله.رو به پسره گفت:رضایی کارت خوان رو بیا .

رضایی:چشم قربان.

کارت خوان رو آوردن و ۲۰۰هزارتومن از  حسابم کسر شد .همون موقعه گوشیم زنگ خورد.

مهسا:مهرسابگیر گوشیتو.

گوشیمو گرفتم و گفتم :تو برو وسایلتو بیار .اوف بابا بود.

+بله بابا.

-دویست تومن اول صبح از حسابت کسر شد اتفاقی که نیافتاده؟؟

+نه یه تصادف کوچیک کردم که خدارو شکر حل شد.

-تصادف کردی؟؟؟

+یکم یواش تر جزعی بود مشکلی نیست بعدا بهتون زنگ میزنم.خدافظ.

و قطع کردم

+الان باید چی کار کنم ؟؟

سرگرد:خصارت آقارو بپردازید و بفرمایید.

+چقدر؟؟

سرگرد:۳۰۰تومن.

+یکم زیاد نیست .در این که پولداریم شکی نیست ولی به راحتی که به دست نیاوردیم که به راحتی از دست بدیم مابراشون زحمت میکشیم .این طور نیست؟؟؟

-بله همین طوره ولی قانون وضع کرده.

۳۰۰تومنم برای یارو گرفتم که داشت با چشاش قورتم میداد.عینکمو زدم رو چشمام .

پلیسه:متفرق شید .متفرق شید.

مردم متفرق شدن.خواستم بشینم تو ماشین که یه دختره سریع اومد پیشم و گفت:تو مهرسایی؟؟

عینکمو دادم بالا و گفتم:بی جا نمیارم.

-سلام من رعنام دوست مهسا از دیدنت خوشحالم .

+منم همین طور..

مهسا اومد و یکم باهاش حرف زد که گفتم:بشینید میرسونمتون.مهسا وسایلتو برداشتی؟

-آره ممنون.

رعنا:نه مزاحم نمیشم.

+چه مزاحمتی تا یه مسیری میرسونیمتون.

سوار شد و با زوق همه جای ماشین رو نگاه میکرد ازآینه نگاش کردم دیدم داره عکس میگیره.

+مسیرتون کجاست؟؟؟

-مهسا بلده .مهسا بهش بگو.

مهسا خندید و آدرس رو گفت.مهسا آروم گفت:بهش گفتم خونتون چقدر قشنگه خیلی دلش میخواست بیاد ببینه.

+‌هرموقعه خواستی دعوتش کن.

رعنا رو رسوندم و به مهسا گفتم:بابا گفته کمو کسری های اتاقتو بریم بگیریم.به طرف یه پاساژ وسایل خانگی روندم...........تختش قهوه ای بود تصمیم گرفت همه چیزشو قهوه ای بخره.یه میز توالت و میز تحریر و کمد گرفتیم وقرار شد عصری بفرستن.رفتیم خونه و کمی استراحت کردیم که وسایل رو آوردن وبا کمک هم چیدیم خیلی قشنگ شد .برای سامیار غذا بردم که بدون دلیل گفت:میدونی نمیتونم بچه دار بشم.

+الان دکترا علمشون بالا رفته تو ایران بلکه تو جهان این مشکل به راحتی حل میشه خودتو بااین چیزا نابود نکن.اینا جزوی از مشکلات کوچیک زندگین.نباید ایمانتواز دست بدی.بیا غذا تو بخور.غذاشو خورد و من رفتم پایین...

 

.ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

امروز قرار بود گچ دست و پای سامیار رو بازکنن.آماده شدیم و به همراه بابا و مهیار رفتیم مطب دکتر...بعد لحظات نچندان طولانی از اتاق دکتراومدن بیرون.بابا و مهیار باهم رفتن شرکت منو سامیار باهم با آژانس اومدیم خونه.

+برو یه دوش بگیر دست و پاتم ماساژ بده یه صندلی بزاراگه نتونستی وایسی بشین ..

-باشه.

سامیار رفت دوش بگیره منم به فاطمه خانم گفتم غذا رو زود تر آمادتوکنه .منم لباسامو عوض کردم و رفتم تو اتاق سامیار.

+در اومدی آفیت باشه.

-مرسی.

یه تیشرت جذب سفید با شلوار جذب راحتی مشکی.پوماد رو گرفتم سمتش و گفتم:اینو بزن به دست و پات برم برات غذا بیارم.داشتم میرفتم سمت در که گفت:مهرسا.

+بله

-فقط میخواستم صدات کنم.

غذا براش آوردم و خودش خورد. رفتم پایین که فاطمه خانم گفت:مادر بیا برو خرید کن من پاهام درد میکنه.همه چی تموم شده.

+باشه الان میرم.

وای تو این چند روز خیلی رو فشارم.لباس صبح رو پوشیدم و به مهسا گفتم میاد آماده شه.

سوار ماشین شدیم و به طرف فروشگاه مواد غذایی روندم. ......از شیر مرغ تا جون آدمیزاد خرید کردیم چهار تا سبد پر.موقعه حساب کردن همه نگامون میکردن .بعد پرداخت ۴۰۰تومن ناقابل ترک فروشگاه کردیم .خاک برسرم تو یه روز ۹۰۰تومن از حسابم کم شد.حالا خوبه پول وسایل اتاق مهسا رو از بابا گرفتم.۸کیسه رو گذاشتیم تو صندق و به طرف خونه رفتیم......خسته افتادم رو تخت فردا باز کلاس داشتم محض رضای خدا کتابمو آوردم و دو کلوم درسخوندم حالا خوبه درسم خوبه.برای گوشیم مسیج اومد نگاه کردم.مهسا بودکه زده بود:رعنا گفت میشه فردا بیاد؟؟

براش زدم :خونه خودشه خوشحال میشم تشریف بیاره........

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

براشون میوه وقهوه وشیرینی بردم که مهسا گفت:توهم بشین پیش ما مهرسا .

+نه راحت باشید من هم خستم هم فردا امتحان دارم باید بخونم شماهم راحت باشید چیزی خواستید به فاطمه خانم بگید اگر هم نبود خودتون بردارید.لب خند زدم و اومدم بیرون.دوساعتی درس خوندم و خوابیدم.الکی گفتم فردا امتحان دارم اصلا فردا کلاسرندارم چون خسته بودم حوصله نداشتم بشینم ...

گرفتم خوابیدم....

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 پارت۴۳

وقتی از خواب بیدار شدم هوا تاریک بود .یه آبی به دست و صورتم زدم و لباسمو مرتب کردم.از اتاق رفتم بیرون و به ساعت نگاه کردم ساعت ۵بود این دختره هنوز این جا بود رعنا.یهو یاد اون آهنگه رعنا جان افتادم خندیدم که با صدایی از پشت یه متر پریدم پایین.

-واسه خودت جوک میگی دیوونه شدی؟؟

+چرا عین جنا ظاهر میشی.نه خیر دیوونه تویی.

-بی ادب آیدا در تربیتت کوتاهی کرده.

+این حرفارو ولش کن چی میخواستی؟کجا میخوای بری ؟؟

--سامیار که نیست مهرانم که نیست.آیدا و فاطمه خانم تو آشپزخونن.این مهسا هم دوستش اومده فکر کنم رعنا بود اسمش تو هم که خوابیده بودی حوصلم سر رفته بود میای بریم بیرون.؟؟

+زشته بزار به مهساهم بگم ببینم میان یانه.

-باشه.

رفتم دم اتاق مهسادر زدم و  باز کردم ورفتم تو.

:سلام خوش گذشت.

مهسا:آره ممنون

رعنا:سلام.

+میخواستم بگم مهیار میخواد بره بیرون آماده شو ماهم بریم.

رعنا:من دیگه رفع زحمت میکنم.

+این چه حرفیه شماهم باما میای .

و رفتم تو اتاق خودم.یه تیشرت ساده مشکی پوشیدم روشم یه مانتو جلو باز گشاد سفید باشلوار وشال مشکی.نشستم رو صندلی میز توالت.یکم کرم پودر زدم یه خط چشم تقریبا کلفت کشیدم ریمل زدم و رژگونه ورژ قهوه ای.با ادکلن دوش گرفتم و کیف مشکی بزرگ از چرم براق بود با کالج های مشکی براق پوشیدم.موبایل و کیف پولمو داخل کیفم گذاشتم و رفتم بیرون همزمان با من مهسا و رعنا هم از اتاق اومدن بیرون.لبخند زدم و گفتم:بیایدبریم پایین.و جلو راه افتادم.از پشت سر میشنیدم که رعنا خطاب به مهسا میگفت:چقدر بوی ادکلنش قشنگه لباساش چه خوشگلن وای بایکم آرایش چقدر خوشگل شده.کاش منم همچین بابای پولداری داشتم.ببینم مهسا این با رامین ازدواج نمیکنه؟؟

مهسا خندید و گفت:آروم میشنوه .چرا اتفاقن خیلی باهم اختلاف تبقاتی ندارین.خره این حتی اجازه واکس زدن کفشاشم به داداش خول تراز خودت نمیده بعد میخوای برای داداشت بگیریش.نه اصلا خونه شما اندازه اتاق خواب دختر ایناست چی میگی واسه خودت آخه.

-ولی عجب خونه ای آدم پیر نمیشه.مثل قصر جنیفر لوپز میمونه.

مهسا:مگه دیدی؟؟

-نه ازخودم گفتم.

.....سوارماشین مهیار شدیم که گفت:‌زنگ بزن سپهراینا هم بیان .

+باشه.

شماره سودا رو گرفتم که صدای جیغ جیغش تو گوشی پیچید.

-رفتی حاجی حاجی مکه مردی به سلامتی .

+خره ببر صداتو پرده گوشم پارت شد خره

-‌خودتی گاوه.

+چند لحظه دندون رو اون جیگر پاره پارت بزار.ما داریم میریم بیرون میاین؟؟؟

-من پایه ام به این برج زهرمار بگم ببینم میاد یانه.

‌+بگو مهیارم هست.

-باشه.

+به سوگند ایناو و آرشا هم بگو.

-به سوگند میگم به آرشا خودت بگو شارژم تموم شد فعلا.

و قطع کرد دختره ی بووووق.

به آرشا زنگ زدم که در حال مکالمه بود .بعد چند دقیقه زنگ زد .

-جانم 

یهو قلبم واستاد.

+سلام.

-سلام خوبی.

+مرسی.چند دقیقه مکث کردم و گفتم :ما با بچه ها داریم میریم پاتوق میای؟؟

-الان کجایید؟؟

+توراه.

-نامردا به منم میگفتید زود تر دیگه.

+نمیای؟؟

-چرا زود میام خدافظ.

رو به مهیار گفتم:برو پاتوق بچه ها میان اونجا.

-باشه.

مهسا و رعناهم پچ پچ میکردن.

که گوشی مهیار زنگ خورد.

مهیار:سلام بر بهترینم خوبی عزیزم.

منم خوبم چی کارا میکنی؟؟

آره با خواهر زادمم.واقعا گوشی رو بدم.خوب بابا.ما داریم میریم بیرون میای بیام دنبالت نازنینم.

شستم خبردار شد دختردوستت باباست همون که مهیارمیگفت دوسش داره چقدر رابطشون طولانیه.

مهیار:باشه آدرس رو برات اس میکنم.نه عزیزم من جای بدی تورو نمیبرم که.فعلا منم همچنین.

فکر کنم نازنین گفت دوست دارم یا عاشقتم که مهیارم گفت همچنین.نظرشما چیست.برام اس کنید.بوس بوس..

وقتی رسیدیم نشستیم و من کیک و قهوه سفارش دادم و مهیار نسکافه و مهسا و رعنا بستنی.یکم بعد سپهرو آرشا و سودا اینا اومدن که سودا گفت:‌بیچاره سوگند ویار داره همش حالش بد میشه.

+خوب بایدبه فکر این روزاهم بودن دیگه.

درباز شد و یه دختره کاملا محجبه ای اومد تو و به طرف میز ما حرکت کرد.وقتی رسید سلامی کردورو به من گفت:توباید مهرسا باشی خیلی دوست داشتم از نزدیک ببینمت.اومد و بغلم کرد یه نگاه به صورتش انداختم چقدر خوشگلت این بشر چقدر آشنا بود ولی هرچی فکر کردم یادم نیومد کیه.چشمای مشکی درشت کشیده.بینی سربالا و کوچیک لبای قلوه ای.خیلی جذاب بود .روسری گلگلی آبی مشکی سرکرده بود که با ساق دستش ست بود خیلی شیم بود.چادر عربی خیلی قشنگم سر کرده بود رو بهش گفتم:‌تو بایدنازنین باشی حقا که اسمت برازندته.

نازی:مرسی عزیزم تو هم خیلی خوشگلی.با بچه ها آشنا شد و مهیار گفت که نازنین تمام زندگیمه قرار شد مهیار به مامان وبابا بگه و نازی هم به مامان و باباش بگه ماه دیگه بریم خاستگاری.اصلا فکرشو نمیکردم مهیاری یهروزی همچین کسی رو انتخاب کنه.

ڇــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

امشب قرار بود بریم خونه نازنین اینا خاستگاری .یه دوش گرفتم و موهامو خشک کردم .یه کم کرم پودر زدم یه خط چشم کلفت کشیدم.ریمل زدم رژ و رژ گونه قهوه ایه مات زدم یه سایه دودی پشت چشمام کشیدم عالی شده بودم.یه شلوار قد نود راسته که پایینش یه کوچولوچاک داشت به رنگ سفید پوشیدم با یه تاپ آستین بلند توسی که پشتش تا رو کمر تور بود و یه پاپیون میخورد خیلی خوشگل بود.پوشیدم با مانتو توسی بلند جلو باز گشاد یه شال سفیدم سرم کردم و موهامو فرق کج زدم .ادکلن رو روم خالی کردم و یه پابند طلا سفید انداختم یه ساعت سفیدم دستم بستم.کیف توسی برداشتم ساده کیف پولمو با گوشیمو انداختم توش در آخرم یه کفش توسی پاشنه ۱۰سانتی انتخاب کردم و پوشیدم تو آینه یه نگاه به خودم انداختم و رفتم بیرون.

بابا:به به چقدر خوشگل شدی دختر بابا عروسیش چی کار میکنی.

+بله دیگه مثلا داییمه ها باید بیشتراز عروس تو چشم باشم.

همه با ماشین مهیار رفتیم منو مامان پشت نشستیم مهیار رانندگی کرد و بابا کنارش نشست..

خونشون نزدیک بود وقتی رسیدیم یه نگاه به ساختمونشون انداختم پنت هاوس ساختمون واسه نازنین اینا بود .جلو درشون واستادیم و زنگ زدیم مهیار گلو شیرینی رو گرفته بود دستش خیلی استرس داشت بنده خدا.

بعد چند ثانیه افسانه خانم مادر نازنین درو باز کرد و مارو دعوت کرد پدرش که دوست بابا بود به اسم مسعود به ما خوش آمد گفت .خونشون خیلی قشنگ بود.نشستیم و بعد چند دقیقه در به صدا دراومد چون ما پشت در نشسته بودیم به جلو در دید نداشتیم.

افسانه خانم رفت درو باز کنه.که نازنین از پله ها اومد پایین و به ما خوش آمد گفت وسلام کرد و رو به در گفت:سلام داداش شهراد.همه برگشتیم و چشم تو چشم شهراد شدیم همون کسی که باهاش تصادف کرد زود به خودم اومدم و سلام کردم .نازنین رفت چایی بیاره. مامان با افسانه خانم و بابا با آقا مسعود مهیارم که کلا از دنیا فارق بود و به آشپزخونه زول زده بود.یهو یکی نشست کنارم.برگشتم و با شهراد چشم تو چشم شدم.

+این همه جا خدارو شکر خونتون هم بزرگه میتونی بشینی

-با دخترایی که میشناسم خیلی فرق میکنی.

+فرق میکنم که میکنم مبارک صاحبم

خندید و گفت:میدونستی وقتی تصادف کردیم من میشناختمت.

+اِ خوش بحالت چیکار کنم خوب مثلا؟؟

-همین جوری گفتم نازنین عکستو نشونم داده بود.

نازنین با سینی چایی برگشت و به نوبت به همه تعارف کرد و بابا گفت:‌میدونیددیگه چرا  اینجایم دیگه راستش اومدیم نازنین جان و برای مهیار خاستگاری کنیم.

مسعود:بله اول دخترو پسر برن حرفاشونو بزنن بعد.

نازنین و مهیار رفتن طبقه بالا.بعد ۲۰دقیقه نازنین سرخ و مهیار خندون وارد شدن و نشستن که مامان گفت:نازنین جان جواب چیه دهنمون رو شیرین کنیم؟

+مادر من تو چقدر ساده ای من شیرینی اینارو خوردم این کارا هم برای احترام به بزرگ تراست.

شهراد بلند شدو شیرینی رو تعارف کرد و نشست.قرار شد فردا برن آزمایشگاه و عصری صیغه بخونن .دوماه بعد هم عقدو عروسی بگیرن....

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×