رفتن به مطلب

پست های پیشنهاد شده

#پارت چهل و ششم 

*

الان درست یک هفته بود که آراد  و آرمان به دانشگاه نمی آمدند و گوشی هایشان خاموش بودند و جواب نمی دادند؛ داشتم رد می شدم که صدای پج پچ چند نفر را شنیدم.

-شنیدی می گن سیاوش دوباره برگشته خارج ؟

-خداروشکر، هرچی کمتر اینجا باشه بهتره!

کاش سیاوش گور به گور می شد و هیچ وقت هم باز نمی گشت؛ به راهم ادامه دادم که جلوی در ورودی دانشگاه را پر از همهمه و جمعیت دیدم، جلوتر رفتم و پا بلندی کردم، آراد و آرمان با لباس های سیاه جلوی در وردی بودند و در جواب بچه ها سر تکان می دادند.

-آقای پایدار خیلی تسلیت می گیم .

-ایشالا غم آخرتون باشه...

-هرچی خاک اونو بقای عمر شما باشه.

جمعیت را هل دادم و راهم را از میانشان باز کردم و روبه روی آراد ایستادم و سوالی نگاهش کردم، نگاه سردی به من انداخت و پوزخندی به رویم زد که از صد تا فحش بدتر بود! بعد با آرمان سمت یکی از کلاس ها رفت، جمعیت داشت پراکنده می شد، یکی از دخترها را صدا زدم و از او پرسیدم که ماجرا از چه قرار است.

-یعنی شما نمی دونید ؟

 دهانش را سمت گوشم آورد و زمزمه کرد: خواهر آقای پایدار ضربه مغزی شدن و مردن! امروز هم هفتمشونه.

دستم را روی دهانم گذاشتم و ناخواسته هین بلندی کشیدم.

 

در این چند وقت، هرچقدر شماره ی آراد را می گرفتم، تماس هایم را رد می کرد و بی پاسخ می گذاشت، نگرانش بودم، دوست داشتم با او حرف بزنم اما او محلم نمی ذاشت یا خودش را تا آنجایی که می توانست از من دور می کرد، اصلا نمی دانستم این مسخره بازی ها چه معنایی می تواند داشته باشد !

صدای زنگ خانه را شنیدم، رفتم داخل حیاط تا در را باز کنم، زیور خانوم حمید را از کلاس برگردانده بود. سلام دادم و جواب سلامم را با خوش رویی گرفتم، حمید می خندید ! حمید خیلی وقت بود که صدای قهقه هایش بلند می شد و با خوش رویی رفتار می کرد !

-حمید جان مادر اگه بدونی حامد تو این چند وقت چقدر پیشرفت کرده !

حمید را حامد صدا می زد، یعنی خودم گفته بودم که اسمش حامد است ! ابرو هایم را بالا دادم و پرسیدم : جدی ؟!

حمید-اره ، پس چی فکر کردی؟؟

زیور خانوم جلوی در اتاقک ایستاد و گفت: میرم چند تا چایی بریزم.

بعد از رفتن زیور خانوم حمید نامم را صدا زد، به صورت شادابش خیره شدم.

-می تونیم برای من کلاس خصوصی بگیریم ؟

لبم را به دندان گرفتم و با دندان پوستش را کندم.

-چرا؟

-آخه این مدرسمون بهم گفت که استعدادشو دارم، تازه اگه بتونم سریع تر پیشرفت کنم تو شرکت عموش می تونه  بنر سازی و کارای گرافیستی، برام کار جور کنه.

بعد از فکر کردن روی حرف هایش پرسیدم: جلسه ای چقدر می گیره؟

-هشتاد هزار تومن.

-اونوقت نمی دونی چند جلسه طول می کشه ؟

ابرو های پُرش را به معنای "نه" بالا انداخت، از خدام بود که حمید مشغول کار شود و به زندگیش سر و سامان بدهد.

-خیلی خب، فقط بگو بیاد اینجا تدریس کنه، زیور خانوم بیچاره که گناه نکرده ما به تورش خوردیم! توهم که ماشلا سنگینی، بیچاره سختشه!

حمید نگاه پر اکراهی به اتاق انداخت و قیافه اش را کج کرد.

-اینجا ؟!

-حمید جان دیگه نمی تونم برات خونه ی لاکچری گیر بیارم که! الکی بهونه هم نگیر، ایشالا وقتی سر کار رفتی پولاتو جمع می کنی یه خونه ی درست حسابی برای خودت می خری...

ناراحت پووفی کشید و موهای لخت سیاهش را که روی پیشانی اش ریخته بود کنار زد، با اینکه من و حمید دو قلو های همسان نبودیم اما شباهت عجیبی بهم داشتیم، به جز رنگ چشم ها و البته جنسیتمان! چشم های حمید دو کاسه ی عسل بود که وقتی می خندید و شاداب می شد، هوس می کردم کاسه های عسلش را یک نفس سر بکشم بسکه خوشمزه و شیرین به نظر می آمدند، اما من، چشم های من خاکستر بودند، به هیچ چیز هم جز خاکستر شبیه نبودند و نگاه کردن به آنها، تنها آدم را دلسرد می کردند.

زیور خانوم کفش هایش را دم در درآورد و داخل شد، با سینی ای حاوی  سه تا چایی که درون لیوان های کمر باریک ریخته شده بودند و آن پیاله ی پر از توت های خشکش که همیشه بودند!، چه در پاییز و چه در زمستان!؛  من عاشق سادگی هایی بودم که در پارچه های قدیمی و گلگلی زیور خانوم راه می رفتند؛ سادگی ها در دستانش هم حضور داشتند، حتی در چشمان قهوه ایش! بی شیله پیله، بی دروغ، بی ریا، مهربان و آفتابی! چشمان زیور خانوم همیشه ی خدا آفتابی بود، جز آن وقت ها که گاهی چشمانش نمناک می شدند و افتخار پاک کردن مروارید های اشکش نصیب روسری کهنه اما تمیز و اتو کشیده اش می شد .

"عشق گاهی در دل یک استکان جا می شود."

بعد از خوردن چایی و توت، ببخشیدی گفتم و گوشی حمید را  ازش گرفتم، رفتم توی باغ و شماره ی آراد را گرفتم، بار اول جواب نداد، بار دوم هم! انقدر گرفتم تا بعد از چهار بار زنگ زدن، تماس را وصل کرد.

-الو ؟

الهی بمیرم! چرا صدایش انقدر بغض اشت و گرفته بود؟! یعنی داشت گریه می کرد ؟

-الو !!

-س...لا...م.

ساکت شد، فقط صدای نفس کشیدن هایش بود که می آمد، صدای نفس کشیدن های به گوش هایم می خورد و گرمشان می کرد! صدای نفس کشیدن های عمیق و طولانی اش آهنگی بود آمیخته شده  با غم ، اندوه و یا شاید حس پریشانی! فصول پریشانی زندگی من، زندگی آراد!... فغان از این سایه ی پریشانی که زندگی هایمان را احاطه می کرد!، فریاد ! فریاد از درد بی همزبانی که ما را همیشه پشت میله های حرف های نگفته امان زندانی می کرد! آه... سوز دل های خسته امان چه راحت حنجره هایمان را می لرزاند و گلوله می شد و خودش را سمت شانه های خسته امان شلیک می کرد! ما از نسل پسر مرد های خارکشیم ! همان ها که تمام زندگی را پی نانی دویدند و هیچ گاه نرسیدند! ما نوادگان همان هایی هستیم که با تنگ دستی زاده شدند و با تنگ دستی مردند! همان ها که ابتدا و انتهایشان باهم فرقی نداشت و افسانه ها و داستان ها از بازگو کردن خاطرات و زندگیشان معذور هستند، چرا که با شنیدنشان آدم تنها خسته تر می شود و از زندگی بیزار تر! ما هیچ گاه آرمانی نبودیم و نخواهیم شد، آرمان ها فقط آرمانند و شاید جایی هستند در کهکشان های دور، خیلی دور ! چیدن تکرار ها خیلی راحت تر از آرمان هاست و به خاطر همین زندگی ما چیزی نیست جز تکرار غم انگیز یک تکرار.

-می خوای قطع کنم ؟

نفس هایش! چه نفس هایی ؟ وقتی که درد عزیزی ماننده قلوه سنگی خودش را روی شش هایت می اندازد و تو برای نفس کشیدن معمولیت هم باید تقلا کنی تا زمانی که یا جان در تنت نماند و یا نفست در بیاید!

-نه.

-من هیچ وقت فرد خوبی برای درد و دل کردن نبودم و نیستم، اما اگه حرفی هست که فکر می کنی گفتنش سبک ترت می کنه، می تونم گوش کنم.

-نه.

-کاری از دستم بر میاد؟

ویرایش شده در توسط zhrw._.ms
  • پسندیدم 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت چهل و هفتم 

*

-جایی نرو من میام دنبالت.

پیامک آراد بود، چقدر تازگی ها دستور می داد! به دیوار ساختمان تکیه دادم و خیره شدم به ماشین ها و رفت و آمد هایشان.

-بیا بالا...

با قدم های آهسته سمت ماشین آراد رفتم، دو ماهی از فوت شدن خواهرش می گذشت و تا دو هفته دیگر امتحانات شروع می شد، در این چند وقت روحیه اش کمی بهتر شده بود، گرچه زیاد غر می زد و به من گیر می داد! امیدوار بودم این مدل از رفتار هایش هم تا یک ماه دیگر رفع شود.

باز مثل همیشه روی داشبورد یک کتاب بود! از این که این همه کتاب می خواند واقعا خوشم می آمد.

-کجا بریم ؟

-منو برسون خونه دیگه...

-نه خیر،  خسته نشدی ؟ از ساختمون در میای می ری تو یه ساختمون دیگه ؟؟

لب هایم را جمع کردم.

-خب برو پارک.

-مگه معتادی که هی می ری پارک ؟!!

چشم هایم را در کاسه چرخاندم.

-چه ربطی داره ؟!

-خب معتادا معمولا با ساقیاشون توی پارک قرار می ذارن دیگه...

چپ چپ نگاهش کردم.

-پس بریم در بند ؟

-واای آراد! من می خوام درس بخونم ! امتحانا دو هقته دیگه شروع می شه.

-اه اه حالم بهم خورد.

سکوت کردم و به کفش های خاکیم خیره شدم.

-جریان این بورسیه تحصیلی ای که محمدی می خواد برات جور کنه چیه؟

ذوق زده بالا پریدم و گفتم: تو از کجا می دونی ؟! استاد محمدی می گفت از طرحام خیلی خوششون اومده و می تونن بورسیم کنن! باید مدارکمو براشون بفرستم.

صدای آهنگ را کم کرد و جدی شد.

-پس قراره تا آخر عمرت پسر باشی و نقش بازی کنی...

-چی ؟

-اگه اونجا مدرکم بگیری به اسم داداشت می شه، از این زندگی ای که برای خودت درست کردی راضی ای ؟

واقعا ؟ می خواستم تا آخر عمر پسر بمانم و نقش بازی کنم ؟

-گلنار من واقعا نمی خوام قضاوتت کنم اما نمی فهمم چرا خودتو شبیه پسرا کردی! واقعا نمی فهمم! با دختر موندن هم می تونستی بیای تهران و درس بخونی، مثل خیلی از دختر های دیگه...

انگشتانم را در هم گره زدم و به فکر فرو رفتم، رفتم درون خاطرات.

-من با چنگ و دندون خواستم هویت واقعیم رو حفظ کنم ولی با دختر بودن نمی تونستم سر ساختمون کار کنم، نمی تونستم پیک موتوری باشم! نمی تونستم سر کسایی که می خواستن حقمو بخورن داد بزنم و دعوا کنم.

آراد زد روی ترمز  با حیرت به من خیره شد.

-تو هم جنساتو نمی شناسی؟ کافیه بدونن که دختری، اونوقت که استخدامت کردن هزارجور سواستفاده ازت می کنن.

نفس گرفتم و به حرفهایم ادامه دادم: اصلا تو می دونی، تو سرمای همدان، تو اون تاریکه ، تو منطقه هایی که گرگ و سگ هار رفت و آمد می کنه، نگهبانی دادن یعنی چی؟، تو اصلا با فرغون تا حالا کلی آجر جابه جا کردی ؟؟ اصلا می دونی برای یه دختر این کارها چقد سخته ؟؟

-من...

دستم را بالا بردم تا اجازه بدهد به حرف زدنم ادامه بدهم.

-تو حتی نمی دونی تو گرمای تابستون پشت تنور نونوایی وایستادن و شاطری کردن چه حسی می تونه داشته باشه !

از اینکه حتی ذره ای لرزش در صدایم نداشتم ، راضی و خوشحال بودم.

-ولی آراد من تمام این کار هارو، حتی بیشتر از این ها رو کردم تا بتونم پول عمل و دارو و دکتر حمید رو جور کنم! من الان سرایداری یه خونه ی بزرگ رو نمی کنم چون خوشی زده زیر دلم ! چون فقط می خوام تنها عضو خانوادم که بارم باقی مونده سالم و خوشحال باشه.

لبخند زدم.

-من شبیه هیچ کدوم از دختر هایی که تو تاحالا دیدی نیستم، چون شبیه هیچ کدومشون زندگی نکردم. اما اگه برای رسیدن به آرزوهام مجبور باشم تا آخر عمرم پسر بمونم این کار رو می کنم.

دستم را سمت ضبط بردم و صدایش را زیاد کردم، فعلا آراد نیاز داشت حرف هایم را حلاجی کند.

آراد جلوی یک کافی شاپ نگه داشت در را باز کردم و پیاده شدم، حتما دیگر حس و حال دربند، در او باقی نمانده بود.  فضای دلگیر کافی شاپ، حالم را گرفت ! رنگ هایی مثل قهوه ای تیره در دکورش استفاده کرده بودند. لامپ های دکوری از در و دیوارش آویزان شده بود و گوشه هر لامپی قاب عکسی بود، هرچه نور لامپ های بیشتر بود قاب عکس ها هم عکس داشتند! اما بعضی لامپ ها که به پت پت افتاده بودند کنارشان قاب عکس های خالی بود. روی هر میزی هم چند شمع معطر کوچک گرد به صورت دایره گذاشته بودند و وسط آن شمع ها، گل های رز سیاه. بنظرکه جای گران قیمتی می آمد.

-چی می خوری؟... به حساب من!

ابرو هایم را بالا دادم و منو را نگاه کردم، میلک شیک شکلاتی فندوقی سفارش دادم، آراد هم یک اسپرسو و کیک سفارش داد.

-ولی من باز فکر می کنم، می تونستی با دختر بودن به زندگیت ادامه بدی...

-اره می تونستم اگه زندگیم ، زندگی عادی بود، هیچ می دونی یه ماه کم خرج برای من چقدر در میاد ؟ تازه در صورتی که فقط برای شام و ناهار نون و پنیر بخوریم.

حساب کردم و هزینه اش را گفتم، ابرو هایش را یک مرتبه انداخت بالا و شک زده "جدی؟!" از دهانش بیرون افتاد. پوزخند زدم، گرچه خودم می دانستم با دختر بودنم هم می تواسنتم زندگی کنم ، اما اگر آن مرد لعنتی پنج سال پیش، تمام ذهنیت من را نسب به مرد ها عوض نکرده بود، حتما دختر می ماندم و روسری را هیچ گاه از سرم برنمی داشتم و از همه مهم تر، موهایم را کوتاه نمی کردم...

-شوهر چی ؟ یعنی تو ،تو عمرت قبل از این که پسر بشی، یه خواستگارم نداشتی؟؟!

خواستگار ها، خواستگار چه  چیزی درون من باید می بودند و به سراغم می آمدند ؟؟ گرچه سعید عاشق پیشه بود... سعید ! خیلی وقت بود که خبری ازش نداشتم ! چه بهتر ، امیدوار بودم برای همیشه گورش را از زندگیم گم کرده باشد.

-یه چیزی می گی آرادا!! من می خواستم درس بخونم؛ تازه هیفده سالم بیشتر نبود که اومدیم شهر، تو اون سن کم ازدواج می کردم؟؟ اونم با پسرای روستامون که زن رو فقط برای بشور، بساب و بچه داری می خوان !

با یکی از شمع های روی میز مشغول بازی شد.

-هووم، پس از اول شهر نبودی...

"نه" ی کلافه ای گفتم، دیگر از "باز به زبان آوری" خاطرات خسته شده بودم. سفارشاتمان را آوردند و روی میز گذاشتند، قبل از اینکه آراد دوباره سیل سوال های بی امانش را روانه ی من کند، گفتم: می تونم یه سوالی ازت بپرسم ؟

سرش را به نشانه ی تایید بالا و پایین کرد.

-اون دختری که اون روز عکسش رو تیشرت سیاوش بود،یادته ؟ اون رو می شناختی ؟

ویرایش شده در توسط zhrw._.ms
  • پسندیدم 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت چهل و هشتم 

یک قلوپ از اسپرسوی داغش خورد، اخم کرد و فنجان را عصبی روی میز گذاشت.

-سیاوش یه آشغال فرصت طلب به تمام معناست!

منتظر نگاهش کردم.

-اون اوایل که سیاوش و گروهش می خواستن باندشون رو بیارن تو ایران، یه شرکت معماری راه انداخته بودند، بین مصالح ساختمونی، از آجر و بیل گرفته تا پنجره های دوجداره، کیلو کیلو مواد مخدر میاوردن ایران، اون وسط مسطا هم اگه پروژه های بزرگی به شرکت معماریشون می خورد، انجامش می دادن و چه بسا اون ها رو هم وارد معامله می کردن.

با اشتیاق به آراد نگاه کردم و نی بزرگ میلک شیک را داخل دهانم گذاشتم و ناخواسته هورت صدا دار و بلندی کشیدم که توجه همه به سمت ما جمع شد، خجالت زده سرم را پایین انداختم و اینبار آرام آرام میلک شیکم را خوردم.

-داشتم می گفتم...

بی خیال نی میلک شیک شدم و با قاشق بقیه اش را خوردم و زیر لب "هووم"ی هم از دهانم خارج کردم.

-یه روز یه پرژه ی خیلی بزرگ و نون و آبدار توی دبی به ما می خوره، در واقع یکی از شرکت های خیلی معتبر با ما شریک می شه تا این پروژه رو باهم انجام بدیم و چون اون زمان، اونا چه از نظر مالی و چه از نظر نیروی کاری و خیلی نظر های دیگه، توانایی انجامش رو به تنهایی نداشتن، با ما شریک می شن. صاحب این شرکته یه مرد میان سالی بود که از دار دنیا یه دختر داشت، که خب خیلی هم دوسش داشت !  خلاصه ما اولای پروژه بودیم که این بنده خدا سرطان رودش عود می کنه و میره آمریکا و قبل از رفتنش دخترشو به من و بابام می سپره.

ناخواسته خمیازه کشیدم، حدس می زدم موضوع عشقی باشد، اه داستان های عشقی آبکی و کسل کننده.

-منم اون موقع ها، تازه اول جوونیم بود، سرم پر باد و غرورم هم تمومی نداشت، با این دختره گشتیم و صمیمی شدیم، ازش خوشم می اومد اما عاشقش نبودم؛ هیچ وقت حتی راجع به این که عاشقشم فکر هم نکردم، اما می خواستم بهش پیشنهاد ازدواج بدم، می گفتم حالا قدم اول رو که برداشتم و ازش خوشم میاد، عشق هم کم کم تو زندگیمون ایجاد می شه، یه روز این اعصابش بهم ریخته بود، منم از همه جا بی خبر رفتم به شوخی چند تا متلک بهش انداختم و این خودش شد شروع یه دعوای بزرگ! حرمت ها بین ما شکست! دیگه حریمی برای حفاظت نمونده بود، هرچی که لایقش بودیم و نبودیم نثار هم کدریم، شیشه شکستیم و ناسازا بار هم کردیم.

بی حوصله مشغول ور رفتن با نی بلند شدم، آراد نگاه مشکوکی بهم انداخت .

-دیگه اصلا سراغشو نگرفتم، پیش خودم گفتم چند وقت بذار بگذره خودش آدم می شه میاد طرفم، با این سیاوشم اون موقع خصومت خاصی نداشتم، نسبت بهش بی تفاوت بودم، اما اون از فرصت استفاده کرد و برای اینکه بتونه پروژه رو از چنگ ما در بیاره، مخ این دختره رو گرفت به کار! ، میومدن، می رفتن حرفای عاشقانه بهم می گفتن، منم بعضی وقت ها حرصم در می اومد اما غرورم اجازه نمی داد هیچ حرفی به دختره بزنم، گرچه تحقیق کرده بودم و فهمیده بودم سیاوش آدم درستی نیست، سیاوشم یه شب دختره رو گول می زنه و... دم دمای صبحم اونو عین یه تیکه آشغال پرتش می کنه جلو خونه ی ما، با کلی عکس و فیلمی که قبلا ازش گرفته، دختره هم وقتی بهوش اومد، نه گذاشت نه برداشت، اومد و تف انداخت تو صورت من و بابام! بعدشم که خودکشی کرد.

ای آدم بد ذات حتما اهورا را هم با همین شیوه ها خام خودش کرده بود.

-هیچی باباشم فهمید و اومد پروژه رو ازمون گرفت و با کمک سیاوش و صحنه سازی هایی که کردن که مثلا برای انتقام بود، اعتبار شرکت مارو گرفت و ما ورشکست شدیم، آبرومونم رفت، دو-سه سالم طول کشید تا دوباره بتونیم شرکت بزنیم.

اینبار خمیازه ام بلند شد، دستم را جلوی دهانم گرفتم و پاهایم را روی زمین کشیدم.

-اگه می دونستم انقد طولانیه، اصلا نمی پرسیدم!

آراد چپ چپ نگاهم کرد.

-باز خوبه ، خیلی حرف از عشق و عاشقی و لیلی و مجنون بازی نزدیف وگرنا دیگه اصلا طاقت نمی آوردم و بحث رو عوض می کردم.

-خیلی خب فهمیدم که...

دستش را در هوا تاب داد و ادایم را در آورد و ادامه داد: خیلی زندگی کسل کننده و ملال آور دارم.

سرم را تکان دادم.

-تو خیلی کتاب می خونی؟

-معلوم نیست ؟!

-حتما باید از وجنات و طرز صحب کردنت معلوم باشه !

دست به سینه نشست و برایم ژشت گرفت، خندیدم.

-راستی!... عکس دختره رو نداری؟

لبخند ملیحی زد و به نقطهی  نامعلومی خیره شد، دستش را داخل کتش برد و گوشی اش را در آورد، با لبخند گالری اش را چک کرد و عکسی را نشانم داد. این همان دختری بود که فکر می کردم اگر با آراد ازدواج کند، زیباترین زوج سال می شوند. لبخند عمیقش که صورت دخترک را نشانه گرفته بود، آشفته ام کرد. گوشی را از دستش گرفتم و خوب به دختر نگاه کردم.

-خوشگله.

-خیلی...

دهانم از تعجب باز ماند! خب شد عاشق دختر نبود و این همه برای عکسش ضعف می کرد!

-گفتی کجاست؟

دوباره جدی شد، گوشی را از دستم گرفت.

-گفتم مرده ! خودکشی کرده.

حیف آن صورت زیبا که زیر خروار ها خاک خوابیده بود. به فکر فرو رفتم.

-گلنار دیرم شده، پاشو برسونتمت خونه.

نگاهش کردم، دلم می خواست بیشتر در این جای دلگیر و دنج که من را واردر به تفکر می کرد بمانم.

-می خوام بمونم، تو برو.

آراد باشه یا گفت و خدافظی کرد، کمیبیشتر که فکر کردم دیدم حمید گفته بود زود بیایم خانه، فورا شماره ی آراد را گرفتم تا بگویم برگردد، صدای تلفنش را شنیدم، جایش گذاشته بود، بلند شدم و از روی صندلی اش گوشی اش را برداشتم، هنوز تماس را قطع نکرده بودم : آرام جان!

  • پسندیدم 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با تعجب به صفحه ی گوشی اش خیره شدم، اسم من را "آرام جان" ذخیره کرده بود! پیش خودم فکر کردم نکند این کسی دیگریست ؟ بعد خودم را مسخره کردم، شماره ی من روی گوشی اش افتاده بود، نه کس دیگری!، البته شاید می خواسته مسخره بازی در بیاورد، اما توی گوشی شخصی خودش برای چه کسی مسخره بازی کند ؟ لبخند عمیقی زدم و از این اسم ته دلم قنج رفت، چه شاعرانه!... چه لوس! خندیدم ، با اینکه اسم شاعرانه و زیبایست اما اگر از جهتی دیگر به آن فکر کنم می بینم که خیلی هم اسم لوسی است.

*

-اه! تف! من هیچی نخوندم.

بی حوصله چشم هایم را در کاسه چرخاندم و خیره شدم به آراد، از وقتی که آمده بود یکریز غر می زد!

-ببینم گلی...

ابروهایم را کمی بالا دادم و کج کردم و طوری نگاهش کردم که انگار می خواهم بگویم : باز چیه ؟!، چانه اش را خواراند و گفت: تو که تقلب می رسونی بهم درسته ؟

ابرو هایم را به معنی نه بالا انداختم و سرد نگاهش کردم، آخر سر هم طاقت نیاوردم و ریز خندیدم، قیافه اش واقعا مسخره و خنده دار شده بود و نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم.

-به جای فوتبال نگاه کردن، می نشستی درستو می خوندی...

-به جای سرکوفت زدن، بیا برنامه ریزی کنیم جه جوری تو جواب سوالا رو به من برسونی...

-آها! بعد اونوقت جنابالی چه نقشی و اینجا ایفا می کنی ؟

-خب منم به تو سوالا رو می رسونم دیگه!

واقعا که منطقی و عادلانه بود!

-خسته نباشی، سوال هارو که تو برگه می بینم.

-نه دیگه، مزش به اینه که  از دهن من بشنوی...

واقعا از کله ام دود بلند می شد، خودم را بی خیال نشان دادم و دوباره سرم را کردم در جزوه ام !

-عروس خانوم زیر لفظی می خوای ؟؟ چی شد پس ؟

جزوه ام را با حرص بستم.

-اگه گذاشتی من مرورم رو بکنم !

-نگران نباش، چند بار قبل کلاس پیش خوانی می کنی، چند بار بعد کلاس درسو می خونی، از یه ماه قبل امتحانم که داری خر می زنی. به اندازه ی کافی مرور شده، حالا جواب منو بده .

-باید فکر کنم.

در کلاس باز شد و استاد اشاره کرد که برویم داخل، قبل از اینکه وارد کلاس شویم شماره ی صندلیمان را نگاه کردیم، آراد دقیقا پشت من می نشست .

وسط های امتحان بودیم، واقعا سخت بود اما من توانستم همشان را جواب بدهم. داشتم برگه را چک می کردم که صدای آراد را شنیدم.

-خدا بگم چیکارت کنه گلنار، ازت کم میشه یه چند تا سوالم به من برسونی این ترمو نیوفتم ؟!

-کدوم سوالا رو می خوای ؟

-از پنج تا دوازده، یه دورم از بیست تا بیست و چهار.

لبخند زدم، بیچاره توی بد مخمصه ای گیر کرده بود، گرچه واقعا این چند وقت فشار های زیادی رویش بود، من که آرام جان بودم چرا باید ناآرامش می کردم ؟،  دو تکه کاغذِ توی جیبم را برداشتم و جواب های سوالات را با خط ریزی رویشان نوشتم، آدامسی که گوشه ی دهانم گذاشته بودم را از دهنم در آوردم و پشت برگه ها چسباندم، سرم را در کلاس چرخاندم، مراقب روبه روی من بود؛ از قصد پایم را محکم به صندلی کوبیدم و داد زدم : آییی...

مراقب- چی شد صالحی ؟

-هیچی... پام خورد به پایه ی صندلی.

آخ و اوخ کردم و پایم را مثلا به قصد چک کردن بالا آوردم و کاغذ را پشت کفشم چسباندم و پایم را خیلی عادی عقب بردم؛ امیدوار بودم که آراد متوجه شود و برگه را بردارد، چند لحظه بعد صدای افتادن خودکار توجهم را جلب کرد، مراقب عصبی شد و سمت ما آمد.

-اینجا چه خبره ؟

خودکار که حالا فهمیده بودم مال آراد است را از زمین برداشت و با دقت چکش کرد.

-تو برگه ننوشته بودین، زمین افتادن خودکار هم به منزله ی تقلب حساب میشه و گرنا خودکارمون رو با کش می بستیم به مچمون!

دانشجو ها شروع کردن به خندیدن، زیرچشمی همشان را نگاه کردم که با فرصت پیش آمده و حواس پرت مراقب داشتن تبادل اطلاعات می کردن، مراقب اخم بدی کرده بود و بعد از بررسی کردن خودکار، رضایت داد و برگشت سر جای قبلیش. پایم را نگاه کردم،آراد برگه ها را برداشته بود.

برگه را اول از همه دادم و بیرون رفتم و منتظر شدم تا آراد و آرمان هم بیرون بیایند.

آراد قبل از آرمان بیرون آمد و لبخند شیطنت آمیزی به من زد.

-نه بابا ! فکر نمی کردم آبی ازت گرم بشه ! خوشمان آمد!...

چشمی برایش نازک کردم.

-ما اینیم دیگه...

آرمان هم برگه اش را داد ، با قیافه ای درهم و کلافه، آراد دستش را دور شانه ی آرمان انداخت و گفت : چطور بود پسر؟

-برو بابا ! معلوم نیست چقدر درس خوندی که حالا انقد خوشحالی... ( نگاه غمگینی به من انداخت و ادامه داد: ) این ترمو می افتم.

سرم را کج کردم و پرسیدم: مگه چند تاشو جواب ندادی؟

پووفی کشید.

-سفید دادم.

آراد قهقه زد و شروع کرد به دست انداختن آرمان، باهم از ساختمان خارج شدیم و در حال قدم زدن توی محوطه بودیم. از متلک انداختن هایش خسته شدم و گفتم: اصلا آراد، خودت بگو ببینم، تو چند تاشو مگه جواب دادی ؟

-سیزده تا !

یعنی دوتا بیشتر از آن سوالاتی که از من گرفت !، استاد گفته بود که زیر سیزده بگیریم این ترم را نمی توانیم پاس کنیم، سرم را با تاسف تکان دادم.

-خسته نباشی پهلوان!

-مونده نباشی...

آرمان یکی از دوست هایش را دید و از ما فاصله گرفت، آراد روی پاشنه ی پا چرخید و گفت : محمدی امروز دانشگاست.

تعجب کردم و "خب" ی هم زیر لب از دهانم خارج.

-خب به جمالت! بیا بریم قبل از اینکه بورسیه رو بهت بدن باهاش صحبت کنیم و بگیم تو دختری، لااقل اونور دیگه بتونی خودت باشی، خود واقعیت !

دوباره جدی شده بود، کمی فکر کردم، راست می گفت اما از محمدی هم خجالت می کشیدم و هم می ترسیدم به پلیس لوم بدهد و به جرم جعل هویت هم دو-سه سالی را بیافتم زندان.

-اما آراد! اگه بخواد برام پرونده درست کنه چی ؟

-نگران نباش اون خیلی تورو دوست داره ، تازه می دونه که چه قدر با استعدادی نمی ذاره بیافتی زندان و حروم بشی... تازه با بابای منم صمیمیه، اگه دیدم خیلی اوضاع خرابه از اون استفاده می کنم.

-آخه...

-آخه بی آخه... حرف حساب مگه جواب داره ؟ تو فقط بگو باشه بقیش با من.

سرم را تکان دادم و باهم به سمت ساختمان رفتیم.

در دفتر نشسته بودیم، من و آراد و استاد محمدی... آراد تمام قضیه را برای استاد توضیح داد و من تمام مدت سرم را پایین انداخته بودم و پوست لبم را می جوعیدم.

-اما استاد، گلنار که به اسم خودش فقط دیپلم داره...

استاد هووف طولانی و کلافه ای کشید و نگاه شماتت گرش را سمت من انداخت.

-مشکلی نیست اونجا به مدرک کاری ندارن به کیفیت و سطح توانایی کار دارن، فوقش ازش امتحان می گیرن.

شرمنده ببخشیدی گفتم و سرم را بیشتر در یخه ی لباسم فرو بردم، بعد از کمی سکوت محمدی گفت : ببین پسرم... نه دخترم ! من تو این چند وقت تلاش و درس خوندنتو دیدم، حتی دیدم که چه قدر سر به زیر بودی و کمترین غیبت ها رو داشتی و با جون و دل به درس گوش می دادی، پس می دونم که از روی هوس و بچه بازی این شرایط رو برای خودت درست نکردی... دلیلش هم نمی خوام که برام توضیح بدی، انقدری شناختمت که بدونم لیاقتشو داری، نگران نباش با برادرم صحبت می کنم، نمی ذارم این موقعیت طلایی که برات پش اومده رو از دست بدی...

با قدردانی خیره شدم به او، لحنش بسیار صمیمی و پدرانه بود. آراد تشکری کرد و اشاره کرد که دیگر برویم، با شور و شادی از استاد تشکر کردم و از دفتر خارج شدم.

-راستی گلنار...

هوومی گفتم و روی نیمکت نشستم.

-گشنه که نیستی ؟

-حرفت این بود ؟! نه.

-خب باشه، نه حرفم این نبود می خواستم واسه این جمعه از تو و برادرت دعوت کنم که بیاین خونمون.

چشم هایم گرد شد و حرف آراد را چند بار پیش خودم تکرار کردم.

-چی می گی ؟!

-ای بابا... تو که انقدر خنگ نبودی! دارم دعوتتون می کنم خونمون برای ناهار!

-آخه... چرا ؟!

-یه دعوت دوستانست، همین ! چرا انقدر تعجب می کنی ؟ تازه با برادرت دعوتت کردم. حالا میای ؟

بعد کمی فکر کردن سرم را تکان دادم.

-پس جمعه صبحی خودم میام دنبالتون فقط...

سوالی نگاهش کردم.

-دختر باش، خود واقعیت... باشه ؟

  • پسندیدم 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت چهل و نهم

برای بار آخر به خودم در آیینه نگاهی انداختم، از این ساده ترم مگه می شد ؟ سارافون خاکستری که روی سینه اش چند دکمه داشت و پایینش یک جیب، با زیر سارافونی مشکی و شلوار نخی مشکی و روسری قواره بلند، که آن هم باز به رنگ مشکی بود!

-عین روح شدی...

آهی کشیدم و از حمید پرسیدم: واقعا ؟

-اره بابا ، چیه؟ آدم می ترسه !

پلک هایم را محکم روی هم گذاشتم، اصلا دلم نمی خواست به چشم آدم هایی که نمی شناختمشان و حتی اسمشان را نمی داستم جلوه کنم! اصلا می خواستم من را موجودی عادی ببیند و کل روز را به من خیره نشوند. کیف لوازم آرایشم را برداشتم و فقط روی لب هایم رژ هلویی رنگی کشیدم؛ سمت حمید چرخیدم و اینبار با ناامیدی پرسیدم: چطور شدم ؟

-بدتر شدی بابا... اصلا می خوای نریم ؟ اینجوری همشون زهره ترک می شن.

دست هایم را به تخت تکیه دادم، اصلا ذات حمید این بود که تو ذوقم بزند و بیشتر ناامیدم بکند! مژه هایم که به خودی خود سیاه بود، دلمم نمی خواست ریمیل بکشم، رژ قرز هم که زیادی جلب توجه می کرد و رژ گونه هم که اصلا دلم نمی خواست فکرش را بکنم.

-اصلا به جهنم.

دیگر حوصله نداشتم، دختر بودن من همین است دیگر ! می خواست خوششان بیاید یا نیاید.

-همینجوری می خوای بیای گلنار؟ با سارافون ؟

نگاه آنالیز گرم را به سرتاپایم انداختم، مشکلی ندیدم ! برعکس زیادی اتو کشیده، ساده و مرتب بودم! این حجم از سادگی، کلافه ام کرد ! دختر های همسن من خیلی رنگارنگ و جذاب تر بودند، اما من چه؟  انگار که از فیلم های دو قرن پیش بیرون امده و سر از این دنیا در آورده بودم؛ همش خاکستری، همیشه مشکی...

-چشه مگه ؟

-گلنار!! واقعا داری نگرانم می کنی، من که پسرم دیگه این چیزا رو می دونم چه برسه به تو، با سارافون تو خونه ای که نمی رن بیرون!

-آخه از رو اینا مانتو بپوشم خفه می شم.

حمید چپ چپ نگاهم کرد، انگار که خل شده بودم!

-خب درشون بیار بذار تو کولت، اونجا رسیدی بپوش!

راست می گفت، چه مرگم شده بود ؟ کوله ام بعد از این همه بیگاری کشیدن از آن، بالاخره دسته اش پاره شده بود و هنوز وقت نکرده بودم بدوزمش، ناچار کیسه پلاستیکی برداشتم و سارافون را داخلش گذاشتم؛ نه کفشی نه صندلی، نه کیف لوازم آرایشی، نه هیچی ! من بودم و یک کیسه ی تا نخورده ی پلاستیک! . مانتوی خاکستری بلند را از روی زیر سارافونیم پوشیدم. با حمید از اتاقک بیرون رفتیم، خداروشکر نه زیور خانوم و نه هانیه خانوم و خانواده اش خانه نبودند! تک زنگ آراد روی گوشی ام نشانه ی این بود که جلوی در است و وقت رفتن رسیده !

ما را که دید، از ماشینش پیاده شد ، عینک رفلکسی روی چشم هایش و کت شلوار سورمه ای فیت تنش را پوشیده بود! با یک پیرهن سفید و کفش های مشکی ای که از تازگی و تمیزی برق می زدند. وقتی به خودم و آن کفش هایم فکر کردم که دو شب پیش با مسواک و پودر ماشین لباس شویی سابیده بودم تا تمیز شوند، و آنها را با کفش های آراد مقایسه کردم و خودم را منزجر کننده دیدم. اخم کردم و جواب سلامش را با سلام زیر لبی و آرامی دادم؛ آراد محترمانه و در عین حال صمیمی با حمید دست داد و به او کمک کرد تا سوار شود. قبل از اینکه برود سر جایش بنشیند، روبه من ایستاد و بدون اینکه عینکش را در بیاورد خیلی جدی و خشک گفت: خوشگل شدی!

حس انزجارم به خودم شدید تر شد، تعریفش انقدر مصنوعی بود که حتی به خودم اجازه ندادم شاد شوم، خواستم عقب کنار حمید بنشینم که صدایم زد و گفت بیایم جلو تا حمید راحت باشد، بی آنکه به حرفش توجه ی کنم عقب نشستم، نزدیک بودن به او و فکر کردن به تفاوت هایمان حالم را بد می کرد و عقده هایم را انقدری بالا می آورد تا راه نفسم را ببندند و خفه ام کند! آراد وقتی دید عقب نشستم از آیینه نگاهم کرد و اخم کوچکی بین ابروهایش نشاند، دستش را سمت ضبط برد و آهنگ ملایمی گذاشت، از اینکه آهنگ های بی کلام پیانو و گیتار و چمیدانم ویلون گوش می کرد و کتاب می خواند هم داشتم متنفر می شدم، او دقیقا همان جوری بود که من خوشم می آمد و تحسین می کردم.

-خب آقا حمید، از خودت بگو، چه کارا می کنی...

-والا داداش فکر می کنم تو بهتره از خودت برای من بگی، به هر حال من مهمون شمام و هیچی ازت نمی دونم.

حمید خنده ی آرامی کرد تا حرفش دوستانه تر به نظر بیاید. آراد یک تای ابرو های پرش را بالا انداخت.

-واقعا ؟ فکر می کردم گلنار بهتون گفته باشه...

-یه چیزایی بهم گفته البته در حدی که بدونم شما از کجا می دونید دختره و چرا دعوتش کردید، در واقع هیچی نمی دونم.

-چه جالب گلنار از شما هم تقریبا چیزی به من نگفته...

حمید باز هم خندید تا جو رسمی را به خیال خودش کمی بهم بزند.

-گلنار مگه اصلا حرف هم می زنه ؟

لبم را جویدم و آراد و حمید را با غضب نگاه کردم.

آراد با  حمید شوخی کرد و استارت شروع مکالمشان را زد، در این بین من تنها کسی بودم که در آن ماشین اضافی به نظر می آمدم و هیچ نقشی در آنجا نداشتم.

رسیدیم، آراد دوباره پیاده شد ، صاف می ایستاد و محکم قدم برمی داشت، در سمت من را باز کرد، پیاده شدم و کمک کرد تا حمید دوباره روی ولیچرش بشیند، از این رفتار به ظاهر جنتلمنانه اش هم متنفر بودم !

وارد خانه اشان شدم، یک خانه ی بسیار مجلل و بزرگ، با باغی پر از گل و شکوفه، با مشت روی پیشانی ام کوبیدم، خدایا این انصاف است ؟؟ این همه تفاوت و اختلاف طبقاتی مگر می شد ؟؟ من توی اتاقک نمور یکی از همین خانه ها کار کنم و جان بکنم ، آن وقت آراد توی این خانه زندگی کند و خوش بگذراند؟

وارد خانه شدم ، اهالی خانه به استقبالمان آمدند و خوش آمد گویی کردند، آراد به خانوم زیبا با نگاه و صورتی ملیح اشاره کرد و گفت : تاج سر بنده، مامان فریده.

این دفعه به مرد مسن با موهای جو گندمی اشاره کرد که مثل خودش خوش قد و بالا و خوشتیپ بود.

- ایشونم بابا رضا، عزیز دل ما...

هرچه می گذشت از آراد بیشتر متنفر می شدم، او خانواده داشت ولی من!...

-خب اینم رویا خانوم ملقب به جوجو.

-جوجو خودتی، دراز!!

آقا رضا با لحن هشدار گونه ای به آراد و رویا تذکر داد : هی هی ! مهمون داریم ها!...

رویا خودش را جمع و جور کرد و دستش را دور گردن من انداخت: چطوری خوشگل خانوم؟

صرفه ای کردم و سعی کردم لبخند بزنم.

-خوبم شما چطوری؟

قلقلکم داد، هیچ واکنشی نشان ندادم که دستپاچه خندید و گفت : من یه نفرم عزیزم.

حس کردم بیش از حد شبیه یک ربات متحرک به نظر می آیم ، من هم دستم را دور گردنش انداختم و گفتم : اگه دوتا بودی که دنیا گلستون می شد.

همه خنده ی الکی ای سر دادند و بازار تارفات به راه انداخته شد. خانه اشان دوبلکس بود، با رویا رفتیم طبقه ی بالا، اتاقش را نشانم داد و گفت که می توانم لباس هایم را آنجا عوض کنم. رویا عکس های خودش را به دیوار زده بود، الحق که خانواد ی خوشچهره و زیبا رویی داشتن. مانتو ام را در آوردم و سارافون را پوشیدم.  آرام از پله ها پایین رفتم، همه گرم صحبت بودند، شاید اصلا نباید می رفتم پایین و جمع گرم و دوستانه اشان را بهم نمی زدم.

-به به دختر خوشگلم، چرا اونجا وایستادی ؟ بیا پیش ما بشین یذره از خودت بگو.

بی اراده به صورتش که عجیب برازنده ی اسم پدر بود، لبخند پاشیدم و از پله ها پایین رفتم و کنار حمید نشستم.

-خب از خودت بگو، شنیدم هم رشته ی آرادی...

-بله منم معماری می خونم.

-الحق که دختر باهوشی هستی، منم معماری خوندم، این آراد مارو پیر کرد تا بره معماری بخونه.

به آراد نگاهی انداختم که داشت با گوشی اش بازی می کرد و ور می رفت، هه مهمان دعوت کرده بود و خودش را با گوشی سرگرم می کرد!

-خب پدر و مادرتون شهرستانن ؟

به حمید نگاه کردم، اخم غلیظی کرده بود و چشم از عسلی روبه رویش نمی گرفت، صدایم را صاف کردم.

-مادرمون وقتی بچه بودیم فوت کرد، پدرمون هم سیزده سال پیش رفته و ما خبری ازش نداریم.

مادر آراد نگاه نگرانی به من و پسرش انداخت و زیر لب چیزی زمزمه کرد. از حرکت مادرش ناراحت نشدم، این تازه اول های زندگی من بود، خدا می داند بقیه اش را می شنید چه می کرد ! رویا برای اینکه جو را از آن حالت در بیاورد رو کرد به من و پرسید: گلنار جون، چند سالته ؟

-بیست و سه، خودت چند سالته ؟

-رویا هستم، نوزده سال، یک پشت کنکوری...

لبخند زدم.

-راستی... چرا شما و داداشتون انقد شبیه به همید !

نگاه مهربان و سرشار از عشقی به حمید انداختم، برادرم نه ، تمام زندگیم !

-دوقلوییم،با اینکه همسان نیستم ولی خب چمیدونم، شبیه به همیم دیگه...

آراد بالاخره دست از سر گوشی اش برداشت.

-بسه دیگه چقد سوال پیچش می کنید، من که خیلی گشنمه مامان غذا حاضر نیست.

مادرش هول از جایش بلند شد .

-چرا چرا.... خوب شد گفتی، رویا بیا کمک میز رو بچینیم.

من هم به قصد کمک از جایم بلند شدم و جمع مردانه را ترک کردم.

داشتم با کمک رویا میز را می چیدم که بی مقدمه پرسید: ببخشیدا فضولی می کنم ولی داداشت چرا اینجوری شده؟

اه پدرمان گرفتش، شاید هم پدر و مادرمان!

-تصادف کرد.

-آخی... خیلی هم جوونن، ماشلا خیلی هم جوون برازنده ایه!

با لبخند به او که خیره خیره به حمید نگاه می کرد، خیره شدم. رویا بعد از چند لحظه به خودش آمد و بلند گفت: ناهار آمادست، با قدوم مبارکتون، چشممون رو روشن کنید ، البته به جز آراد!

پشت میز نشستم؛ فسنجون و قیمه، اوووم بوی غذا دیوانه کننده بود، آراد بشقابم را از جلویم برداشت و بی حرف چهار کف گیر برنج کشید و رویش را پر کرد از فسنجون، بعد هم کمی سمت من مایل شد و زمزمه کرد : نخوری ، می خورونمت.

این ور هم رویا برای حمید غذا می کشید و آقا رضا برای همسرش! بشقاب پر را جلوی خودم کشیدم، و کمی فکر کردم که از کجایش شروع کنم !

اوووف دیگر نتوانستم! حتی جا برای نفس کشیدن نداشتم. آراد قیافه ام را که دید خودش تسلیم شد و دیگر حرفی از غذا نزد، با هزار بدبختی از سرجایم بلند شدم و میز را جمع کردم و آماده شدم که ظرف هارا بشورم که فریده خانوم دستم را گرفت و با مهربانی حرف هایش را ادا کرد .

- برو بشین دخترم، با رویا حرف بزن، زحمت کشیدی خودم می شورم.

خواستم مخالفت کنم که اجازه نداد و من را به زور راهی سالن پذیرایی کرد. داشتم به صحبت های آراد ، پدرش و حمید گوش می دادم که رویا با یک جعبه کادو در دست وارد شد و آن را سمت من گرفت.

 

-بیا گلنار جون، ما دوست داریم هر وقت کسی برای اولین بار میاد خونمون بهش هدیه بدیم، هدیه ی آقا حمید هم تو همینه.

-ولی...

-ولی نداره،نمی تونی دستم رو پس بزنی...

لبخند زورکی ای زدم و با تشکر جعبه ی کادو رو از رویا گرفتم. سرم را بالا بردم و نگاه آراد را که داشت به رویا اشاره می کرد، غافلگیر کردم. رویا دستانم را گرفت و با محبت کمی نوازش کرد.

-میای بریم اتاقم ؟

به حمید نگاه کرد، سخت مشغول صحبت با آقا رضا بود، بلند شدم و با رویا از پله ها بالا رفتم.

رویا نیم ساعت بود که داشت برایم تعریف می کرد، راستش را بخواهید شاید به نظر خسته کننده بیاید اما من خیلی وقت بود که با یک دختر این همه صحبت نکرده بودم و به نظرم خوشایند آمد، رویا دختر دلنشین و خوش صحبتی بود.

-آخ، مامان گفته بود برم پایین کمکش کنم، من برم الان میام.

باشه ای گفتم و به فضای اتاقش را از زیر نظر گذراندم. طولی نکشید که در توسط آراد باز شد.

-میشه بیای تو اتاق من ؟

کمی فکر کردم، از وقتی که آمده بودیم، این سومین جمله ای بود که به من می گفت؛ بلند شدم و با او سمت اتاقش رفتم.

وقتی به اتاقش رسیدیم در را پشت سرش بست، اتاقش را نگاه کردم، نور خورشید سرتا سر اتاق را در بر گرفته بود، تراس هم داخل اتاق او بود با یک پنجره ی بزرگ که روبه حیاط پشتی و خلوتشان باز می شد، ، و هیچ پرده ای رویش نصب نشده بود، یک کتاب خانه ی چوبی بزرگ، رنگ قهوه ای و کارامی  از رنگ های دیگر بیشتر به کار رفته بود، و هر جا که می شد، مثلا روی تاقچه یا کتاب خانه کاکتوس گذاشته بود، هیچ عکسی از خودش هم روی دیوار نداشت.

آراد سمت تراس رفت و درش را باز کرد، به دو تا صندلی که پشتیشان مانند حصیر بود، اشاره کرد.

-بشین.

تراس هم پر بود از کاکتوس ، بعضی از کاکتوس ها حتی شکوفه داده بودند! روی صندلی نشستم و به بالشت های نرم و گرد راه راه آبی تکیه دادم، آراد هم روی صندلی کناری نشست، مثل اینکه خودش را برای مکالمه ی  پیچیده ای آماده کرده بود.

  • پسندیدم 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت پنجاهم

آراد پای چپش را روی پای راستش انداخت و تکانش داد.

-از مقدمه چینی خوشم نمیاد، تو چی ؟

دستم را روی خار های کاکتوس کشیدم.

-نه.

-خب پس...

بالشت پشت کمرش را برداشت و روی ران پایش گذاشت و ساعدش را روی بالشت تکیه داد.

-ولی هرچی فکر می کنم باید مقدمه چینی کنم.

دستم را زیر چانه ام گذاشتم و بدون اینکه نگاه از تصاویر جلوی چشمانم بگیرم و خیره ی آراد شوم گفتم : پس  اصلا نگو...

از روی صندلی بلند شد، روبه روی من روی زمین نشست و به چشمانم خیره شد، دستانم را با دست های گرمش محکم فشرد. چشمانش حالا آسمان نبود، رودخانه ی جاری و زلالی بود که بچه ماهی ها درونش بازی می کردند.

-با من ازدواج می کنی ؟؟

کاش می گذاشتم مقدمه چینی کند!  طبق معمول دهانم از تعجب باز شد و چشمانم گرد، اصلا توقع این حرفش را نداشتم، شاید هم داشت مسخره ام می کرد ؟ از آراد که بعید نبود ؟ بود ؟

-بی مزه.

دستانم را با خشم از دستانش در آوردم، دستانم داشت می سوخت.

-جدی گفتم.

بی حرف و حرکت، منتظر ادامه ی حرف هایش شدم.

-با من ازدواج کن گلنار.

حالا که به چهره اش دقت می کردم می دیدم جز چشمهایش همه چیز عادی بود، خیلی عادی و معمولی... پس تنفرم کجا رفته بود ؟ چرا دیگر مثل چند ساعت پیش از آراد بدم نمی آمد ؟

-چیه چرا خیره شدی؟ حرفم جواب نداشت ؟؟

عصبی شده بود ؟ ایستاد ، دست مشت شده اش را روی کف دست دیگرش می کوبید و راه می رفت.

-ببین گلنار ! باید حرف بزنی! حداقل باید بغض کنی و ازم مثل دخترای دیگه بپرسی چرا من ؟! من کلی جواب واسه این سوال آمده کرده بودم.

گیج نگاهش کردم، با نا امیدی و کلافگی پوفی کشید.

-خیلی خب حالا که تو نمی خوای بپرسی خودم می گم.

لحظاتی ساکت شد، انگار داشت ذهن به هم ریخته اش را منظم و سازمان بدنی می کرد.

-به قول مامان من یه پسر بچم ! می دونی گلنار ؟ من تو زندگیم به غیر از اون دختر و شرکت بابا هیچ مشکلی جدی دیگه ای تو زندگیم نداشتم، تا قبل از اون مشکلاتم یه پسر الکی مغرور بودم، یه جور طبل تو خالی... هر وقت دلم خواسته هر کاری کردم، نوجونیم هم ساز می زدم و می خواستم برم هنر که نشد...

ساکت شد ، داشت تجزیه گرانه من را نگاه می کرد، انگار می خواست واکنشم را از تک تک حرف هایش ببیند.

-ببین! شاید با خودت بگی دخترایی که زندگی ای مثل من رو داشته باشن برام خیلی زیاده ولی... ولی من تو رو می خوام، چون شبیه من نیستی ، چون شبیه هیچ آدمی که من تاحالا دیدم نیستی... عجیبی... برای برادری که می گفتی چقدر باهات بد رفتاره ، خودتو به آب و آتیش می زنی... برای درس خوندن هم هر کاری می کنی، درس خوندنی که برای من و آدم هایی تو شرایط من شاید یه تفریح به حساب بیاد، تو بدون مادر و پدر تونستی خودتو به اینجا برسونی ، شاید می تونستی با تن...

نفس عمیقی کشید و شیطان را لعنت کرد.

-ولی تو عین یه مرد کار کردی... تاحالا هم هیچ خطایی ندیدم که ازت سر بزنه، تصمیمات اشتباه تو زندگیت داشتی اما اینو منی می تونم بگم که از دور دارم به زندگی و گذشتت نگاه می کنم، شاید اگه من هم جای تو بودم همین کار رو می کردم... حالا که دارم فکر می کنم شاید تو هم برای زندگیت به یه مرد نیازی داری... یه مرد واقعی که مثل خودت سختی کشیده باشه اما... اما اگه به من هم فرصت بدی شاید بتونم... نه، قول می دم بتونم...

دستم را از روی چانه ام برداشم و پای راستم را خیلی آرام و کند روی زمین کوبیدم.

-یادته بهم گفتی شاید مشکل از خودت باشه که تاحالا کاری باهام نکردی؟... اشتباهه، مشکل از تو بود، چشمای تو انقدر معصومه که نتونستم. حالا که بحث، بحثه اعترافه، باید بگم که چندین بار فکرش اومد به ذهنم و هر وقت خواستم فکرم رو عملی کنم معصومیت توی چشمات نذاشت، نتونستم.

به فکر فرورفته ام، آراد داشت به این واضحی به من ابراز علاقه می کرد، خوشحال بودم ؟ ذوق زده چطور ؟ چرا نمی توانستم به صورتش لبخند بزنم و بگویم من هم از تو خوشم می آید ؟

-اینجوری نگام نکن! حداقل بگو که راجع بهش فکر می کنی...

-راجع بهش فکر می کنم.

سر تکان داد و خواست از تراس خارج شود که طاقت نیاورد و دوباره روبه رویم ایستاد.

-نه، بگو دوستم داری... نمی خوام راجعش فکر کنی!... حالا اسم گلنار تو لیست، اسم های مورد علاقه ی آیندم، اول اوله...

-من...

انگشتش را روی لب هایم گذاشت.

-فقط باید بگی دوستم داری...

چشم هایم را گرد کردم، یعنی چه ؟ چرا زور می گفت ؟!

-طاقت نه شنیدن دارم، اما تو طاقت داری از در و پنجره پرتم کردی از لوله بخاری بیام؟ طاقت داری که هر ثانیه جلوی چشمت سبز بشم ؟ من ول کن ماجرا نیستم. من دخترای عشوه گر و لوند رو نمی خوام، من فقط و فقط تو و سادگی تو می خوام.

-آراد!

-تو بگو آره، بگو دوسم داری، اونوقت ببین من چه کار ها که برات نمی کنم.

مگه آراد غرور نداشت ؟؟! انگار ذهنم را خواند.

-نمی بینی ؟ خبری از غرورم نیست، به اندازه ی کافی حفظش کرده بودم، باشه... نمی خوام بیشتر از این خودخواه باشم، این هفته رو فکر کن... خوب فکراتو بکن، با اینکه اگه بگی نه، من ول کنت نیستم، ولی... ضربه می خورم.

روی همان صندلی نشست، بی حرف از روی صندلی بلند شدم و رفتم طبقه ی پایین کنار حمید. حمید لبخند زورکی ای زد و از میان دندان های چفت شده اش گفت: اون بالا چیکار می کردی؟

-بریم خونه، بهت می گم.

به آژانسی زنگ زدم و از خانواده ی آراد خداحافظی کردم، خودش پایین نیامده بود، در مقابل تارفاتشان هم فقط لبخند زدم و بهانه آوردم.

نظرتون رو راجع آراد و حرفاش چیه ؟

ویرایش شده در توسط zhrw._.ms
  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×