رفتن به مطلب

پست های پیشنهاد شده

#پارت بیست و چهارم

-چیه ؟ نکنه می ترسی برم بدمت به سیاوش ؟!

-نمی دونم ، بعدیم نیست .

آراد عصبانیتش را سر ماشین خالی کرد .

-جالبه،خیلی جالبه ، کسی که باید بی اعتماد باشه و بترسه ، منم نه تو...

با صدای بلندی گفتم : ببین آراد، اگه می خوای منت بذاری، همینجا ترمز کن. پیاده می شم ، من تو زندگیم زیر بار منت هیچکسی نرفتم.

آراد کنار خیابان ترمز کرد ، و بفرمایید عصبی ای گفت . دندان هایم را محکم بهم سابیدم.

-مدارک و گوشیم؟

دکمه ای را زد و در صندوق عقب باز شد . با خشم از ماشین پیاده شدم و وسایلم را برداشتم ، در صندوق عقب را که بستم، آراد با سرعت زیادی حرکت کرد. چند دقیقه ای که از رفتن آراد و توقف من کنار خیابان گذشت، تازه متوجه لباس هایم شدم. لباس های پلاستکی آبی بیمارستان که فقط من را پوشانده بودند! و با نسیم ملایم و حتی با حرکت ماشینی از کنارم لرز، به تنم می افتاد. هیچ پولی در بساط نداشتم، کنار جدول نشستم و سعی کردم افکار پراکنه ی ذهنم را سر و سامان بدهم . ضعف کرده بودم از دیروز ظهر در بیمارستان که ناهار خورده بدم دیگر چیزی نخوردم . در فکر و خیالهایم غرق بودم که ماشینی جلوی پایم توقف کرد ، با فکر اینکه سیاوش است از جا پریدم و چند متری به عقب رفتم ، سرم را بالا گرفتم ، چند پسر در حالی که می خندیدند در آن ماشین نشسته بودند .

-به راستی راس گفته اند ، سحر خیز باش تا کامروا شوی... ببین اول صبحی چه چیزی به تورمون خورده وحید !

وقتی مطمئن شدم آنها از طرف سیاوش نیستند نفس حبس شده ام را رها کردم و ناخودآگاه لبخندی زدم که تازه فهمیدم چه غلطی کردم !

-اوخی خوشت اومد کوچولو؟ ، بپر بالا قول می دیم بیشتر از اینا خوشت بیاد .

زیر لب خودم را لعنت کردم . یک دیگر از پسر ها که گردنش را می کشید تا به پنچره نزدیک شود گفت : فرار کردی کوچول ؟ از بیمارستان ؟

آن پسری که اول از همه حرف زد و پشت فرمان نشسته بود گفت: بچه ها نکنه هپاتیت مپاتیتی ، چیزی داشته باشه ؟

خواستم چیزی بگویم که با حس کردن چاقویی روی پهلویم ساکت شدم. صدای زمزمه مانندی را نزدیک گوشم شنیدم.

-راه بیافت ، صدات در بیاد پهلوتو پاره می کنم.

بی اختیار اشک ریختم و صورتم به پهنا خیس شد، نمی دانم زندگی من چه پیوند ناگسستنی ای با چاله ها و چاها داشت ، از یکی شان که رد می آمدم با سر  سقوط می کردم در دیگری...

-گریه نکن کوچولو... کارمون که باهات تموم شد زنگ می زنیم مامانت بیاد دنبالت.

گریه ام شدت گرفت، یکی از پسر ها در ماشین را باز کرد و با کنار دستی اش خودشان را آنور تر کشیدند و جا برای من باز کردند. پایم را داخل ماشین گذاشتم که صدای آراد را از پشت سر شنیدم ، واقعا صدایش در آن موقعیت حکم موسیقی موتسارت را برایم داشت ،آرامش بخش و گوش نواز بود .

-کجا به سلامتی آهو خانوم ؟

پسر فشار چاقو روی پهلویم را بیشتر کرد .

-با شمام !!

آراد جلو آمد و دستش را روی کاپوت ماشین گذاشت و خطاب به پسر کناریم گفت : می شه بگی زن منو کجا می بری ؟

پوزخندی زد و بعد از آن گره های مخصوص و ترسناکش را به ابروهایش انداخت و داد زد : ها ؟؟

پسری که پشتم بود زمزمه کرد : لعنت به این شانس . و آن کسی که پشت فرمان نشسته بود گفت : ولش کن حوصله ی شر نداریم . چاقو از پهلویم کنار رفت و در چشم بهم زدنی ماشین سیاه از آنجا دور شد .

آراد اشاره کرد که همراهی اش کنم. عین جوجه اردک ها با سرعت خودم را به او رساندم و کنارش راه رفتم تا به ماشینش رسیدیم و نشستیم، سوار ماشین که شدیم، خنده ای کرد .

-همیشه دلم می خواست اسم زنم آهو باشه .

حالا دیگر من با آراد بیست و شش- هفت ساله روبه رو نبودم ، با آراد شش ساله طرف بودم .

-حالا اسم تو چی هست ؟

-گلنار.

-گلنار... اووم، نه، این اسم تو لیست اسم های مورد علاقم برای زنده آیندم نبود .

از ته دلم می خواستم بگویم : خب به درک!

-حالا راس می گی یا باز خالی می بندی؟!

-راسته.

ماشین را روشن کرد و  حرکت داد.

-خب یذره از خودت بگو... قبل از اینکه به سیاوش تهویلت بدم یه چیز هایی ازت بدونم ، شاید اصلا نظرم عوض شد .

خندید. می دانستم دارد شوخی می کند و سر به سرم می گذارد .

-چی می خوای بدونی ؟

-خانوادت، محل زندگیت؛ من از تو تقریبا هیچی نمی دونم .

نفس عمیقی کشیدم و سرم را میان دستانم گرفتم.

-پدر و مادرم ، مردن. یه داداش دارم قطع نخاع شده، تو همدان هم زندگی می کردم .

شوک زده سمتم برگشت .

-شوخی می کنی ؟؟!

جدی و خشک جواب دادم : نه

-من که باور نمی کنم !.

-مشکل خودته .

دیگر چیزی برای بقض وگریه کردن ، نمانده بود ،سالهاست که گریه هایم را کرده بودم . می دانید، خاطرات علاقه ی مبرمی به سواری دارند، آنها خودشان را روی گُرده ات سوار می کنند و افسارت را بدست می گیرند، گاه می تازاننت و شلاق جنون به پشتت می زنند و گاه که از سرعت خسته شدند، تو را مجبور به خرامیدن می کنند. کاش می شد حافظه ها را ری کاوری کرد، یا حداقل قسمتی از آن را، که زجر کشت می کند؛ پاک کرد .

-منم دو تا خواهر دارم .

-زن چی ؟

خنده کنان گفت زن ؟! . و من هم متعجب سرم را تکان دادم.

-چرا فکر کردی انقد دیوونم که  برای خودم زندان بان بگیرم ؟

-بی نمک. ولی... پس اونی که اونروز تلفن رو برداشت کی بود ؟

آراد توضیح داد که خواهر کوچکش ، آنروز شیطنتش گل کرده و سربه سر من گذاشته بوده .

 ذهنم را از همه چیز خالی کردم و فقط به تماشای شهرم نشستم.. شهر من ، وطن من ، جایی که من قبل از آن روز، در آن حضور نداشتم و دوست نداشتم که داشته باشم !، من را یاد خاطرات شیرینی نمی انداخت و پیشرفت های چشمگیر در آن جای چندانی نداشت. شهر من ، جایی که من حالا که درون ماشین نشسته بودم، با تمام وجودم آن را  می ستودم و دلم  می خواست خاکی که رویش دویده ام و بازی کرده ام را ببوسم و روی چشمانم بگذارم، چیزی اینجا اعجاب انگیز نبود جز اینکه من به طور اعجاب انگیزی لبریز از عشق به آن شده بودم. حالا دلم می خواست سرمای زمستان هایش را قاب کنم و گرمای بی مهابای تابستان هایش را کادو پیچ و گوشه ای از ذهنم بگذارمشان. حالا سفال های دست سازشهرم برایم تازگی داشت و حس خاص بودن را به من هدیه می داد و گردو های روی شاخه هایش حکم مروارید های درون دریا را برایم پیدا کرده بودند .  شهر من، شهر من شهر کوروش و داریوش بود، من به کتیبه ی یادگاری آنها که برای ما به جا گذاشته بودند ، بی حد و اندازه اکنون عشق می ورزیدم و حاضر بودم سر تا صدر غار علی صدر را شمع بگذارم و قطره قطره ی آب هایش را در آغوش بگیرم.

-بشین اینجا من برم برات چند دست لباس بگیرم ، با این وضعت توالت عمومی هم رامون نمی دن!

آهنگ over true از موتسارت را گذاشتم، و به آفتاب طلایی رنگ چشم دوختم. تازه داشتم درک می کردم که موسیقی چه تاثیراتی روی من می گذارد؛ بدون اینکه چیزی نوشیده باشم مست می شوم و فرو می روم در مفهوم ها ، در شاعرانه های زندگی و خونم به جوش می آید و حس خروش در من ایجاد می شود . موسیقی می توانست به من دو بال پرواز بدهد تا من در آسمان های بلندی که مانند خیمه بر سر زمین افراشته شده بودند ، بگردم و به صیاحت بپردازم. در دنیا چیز های زیادی هستند که من را تحد تاثیر قرار می دهد، یک گل سرخ ، یک عطر خوشبو ، یک نوشیدنی داغ و مطبوع و یا حتی یک جمله و یا یک کلمه ی خوب و محبت آمیز نسبت به خودم .

گفتم گل... بچه که بودم آرزو داشتم که یک گل سرخ زیبا، میان بوته های گل های رز سفید و آبی باشم، در باغ قصری مجلل و باشکوه کاشته بشوم و شاهزاده ای به من خیره شود. قدرت تخیلی قوی ای داشتم ، آن موقع ها وقتی به خودم که گل رز باشم فکر می کردم؛ نگاه شاهزاده را جادویی می پنداشتم ، از آن نگاه ها که رنگ گلبرگ هایم را می پراند و من را شرمگین می کند ،و او  آنقدر به من خیره می شود که سرخی گلبرگ هایم، گلگون تر می شود. فکر می کردم شاهزاده که قصد چیدنم را بکند ، خار هایم را درون ساقه ام فرو می کنم تا نکند دست شاهزاده ی سفید پوش برازنده را زخمی کند، چیده که می شوم ، مرا می بوید ، نوازشم می کند و برایم کمی آواز می خواند. بزرگ تر که شدم و دیدم نسبت به دنیا تغییر کرد. شاهزاده را بعد از خواندن آوازش، اینگونه تصور کردم که  وقتی از من خسته شود، من را زمین می اندازد و بعد از من سراغ آن شاخه گل زرد می رود که حالا تازه تر از من است، و من که روی زمین افتاده ام توسط پاها لگد می شوم و درد می کشم ، و گمان می کنم که هیچ گاه شاهزاده نفهمید که من خار هایم را درون خودم کردم تا او خم به ابرو نیاورد!

ویرایش شده در توسط zhrw._.ms
  • پسندیدم 9

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت بیست و پنجم 

آراد با دو کیسه ی پر، از پاساژ خارج شد. به طرزی که گام بر می داشت، دقت کردم. صاف می ایستاد و قدم های بلند و محکمی برمی داشت . به خاطر نور آفتاب اخم کرده بود، درشت هیکل هم نبود یعنی بدن ورزیده و عضلانی ای داشت و این را می شد به راحتی از بازو هایش تشخیص داد، پوستش هم گندمی تیره بود و با تیشرت فیروزه ای که به تن کرده بود همخوانی عجیبی داشت . در ماشین را باز کرد و گفت که لباس ها را بپوشم .

-کجا بپوشمشون ؟

سرش را خواراند و قیافه اش را کج کرد : بیا رو فرق سر من لباساتو عوض کن، چمیدونم .

به اطراف نگاه کردم ، چند رستوران آن نزدیکی بود که از قضا یکیشان باز بود .

-خب می رم اون رستورانه ، تو دستشوییش عوض می کنم .

آراد در حالی که دستانش را روی سقف ماشین گذاشته بود ، سرش را تکان داد و انگشت شصتش را روی لب های صورتی رنگش کشید . سوار ماشین شد و در را بست و روبه روی آن رستوران پارک کرد، پیاده شد و بدون اینکه حرفی بزند داخل رستوران رفت . پلاستیک ها را باز کردم و داخلشان را گشتم؛ دو مانتوی بلند ، یکی به رنگ سبز لجنی و دیگری خاکستری ، دو شلوار جین لوله تفنگی به رنگ های آبی یخی و مشکی ، و دو شال مدل چروک هم رنگ مانتو ها.  یک کتانی مشکی بند دار هم کنار لباس ها گذاشته شده بود . برگشت آراد اجازه نداد تا کیسه ی دوم را هم باز کنم .

-بیا برو تو ، گفتن اشکال نداره منم تو رستوران می شینم منتظرت .

مانتوی سبز و شال همرنگش، شلوار مشکی و کتانی را داخل پلاستیک گذاشتم تا با خود ببرم و بقیه را انداختم صندوق عقب. دومین کیسه را هم برداشتم و داخل رستوران رفتم و بدون اینکه حرفی بزنم داخل دستشویی شدم ، خداروشکر آنقدری بزرگ بود که بتوانم لباس هایم را عوض کنم و پلاستیک ها  را به جا لباسی هایش آویزان. قبل از اینکه لباس هایم را بپوشم، درون کیسه ی دوم را دیدم، چند دست لباس زنانه ای که هیچ کدام اندازه ی من نبودند، با رنگ ها مختلف اول از همه به چشمم آمدند، در حالی که از خجالت سرخ شده بودم و لبم را گاز می گرفتم، خندیدم و با خود گفتم : خب بیچاره از کجا می دونسته ؟

سرم را تکان دادم و بقیه کیسه را وارسی کردم؛ یک برس و یک ادکلن خیلی خوشبوی شیرین و خنک و یک کیف لوازم آرایش. در کیف را با تعجب باز کردم ، سه رنگ رژ ، یک ریمیل و کرم پودر داخلش بود. خندیدم، چقدر آراد آدم به فکر و با ملاحضه ای بود، تمام آن چیز هایی را که  احتمال می داد به آنها نیاز پیدا کنم، خریده بود .  لباس هایم را که عوض کردم با برس، موهای مشکی لختم را شانه کردم. دلم می خواست حالا که داشتم برای مدتی به دختر بودنم باز می گشتم، زیبا به نظر برسم. رژ هلویی رنگ را برداشتم و روی لب های کوچک، اما پُرم کشیدم، به صورتم در آیینه لبخند زدم، با همین رژ ساده هم کلی تغییر کرده بودم، دستی به صورتم کشیدم ، ابروهایم مرتب بود اما ، زدم زیر خنده ، واقعا باید به صورتم یک حالی می دادم، ریمیل را روی مژه های بلندم کشیدم و شال را سر کردم و قسمتی از موهایم را از زیرش به بیرون راندم . ِای، آنطور زیبا و دل فریبی که تصور می کردم نشدم اما، بد هم نبود .

وسایلم را مرتب کردم و درآیینه چشمکی حواله ی آن دختر دلنشین با آن دو تیله ی خاکستر رنگش که حالا کمی گداخته شده بودند، کردم . سمت آراد که دسش را زیر چانه برده بود و محو تلویزیون شده بود؛ گام برداشتم .

-بریم ؟

با صدای من به خودش آمد ، کوتاه من را نگاه کرد و سر تکان داد ، همان طور جدی همان طور خشک، حتی یک لبخند نصفه نیمه برای حفظ ظاهر جلوی کارکنان رستوران هم نزد ، شانه ام را بالا انداختم و بعد از تشکر از کارکنان رستوران سوار ماشین آراد شدم .

-اینجا خونه ای چیزی داری؟

حواسم پرت بود ،نگاه گیجم را سمتش هدایت کردم و گفتم : هاا ؟

حرفش را دوباره تکرار کرد و من گفتم که خانه را برای فروش گذاشتم و علاوه بر این سیاوش قطعا آدرس خانه را دارد. جلوی یک هتل ترمز کرد، هتل مجللی بود ولی... یکهو یاد کوله ام و شناسنامه های درونش افتادم ! . روی لپم کوبیدم .

-واای دیدی چی شد ؟! . کولم موند اونجا... حالا چه خاکی سرم بریزم ؟

-نمی دونم  باید از متخصصش بپرسی، من نمی دونم چه خاکی به دردت می خوره !

پوزخند حرص دراری زد ، اصلا همه چیز این آدم حرص درار بود و روی اعصابم خط می انداخت. اشاره کرد که پیاده شوم. پیاده که شدم، باد در مانتو ام که تاپایین زانو هایم بود، دوید. با این لباس ها احساس امنیت می کردم، احساس می کردم که خودم هستم ، اینکه خودم باشم برایم کافی بود. لبخندی زدم و به سمت آراد که داشت در صندوق عقب دنبال چیزی می گشت، رفتم . من قدم بلند بود و همین قد بلند خودش به پسر بودنم خیلی کمک کرد اما آراد، از من هم یک پونزده سانتی بلند تر بود ، گردنم را کشیدم تا ببینم چه کار می کند که یک هو کوله ام را پرت کرد توی دستانم . با علاقه کوله ام را بغل کردم و از ته دل خدا را شکر .

همراه با آراد وارد لابی هتل شدیم... نه ، خوشم آمد ، جای خوبی به نظر می رسید . صدای سنتور و سه تار خیلی آرام خودش را در گوشه گوشه ی هتل جا داده بود . با آراد سمت پزیرش رفتیم و با مسئولش مشغول صحبت کردن شدیم  ، وقتی که مسئولش هزینه ی  هر شبی را که در انجا می مانیم گفت ، با یک حساب سر انگشتی فهمیدم که پول حداقل یک هفته در آنجا ماندن مساوی بود با پول یک ماه دارو های حمید ! . دستم را روی قلبم گذاشتم ، چه خبر بود؟! . خجالت زده روی پنجه های پا بلند شدم و در گوش آراد آرام زمزمه کردم : بریم یه جا دیگه ؟ . وقتی به صورتش نگاهی انداختم دیدم که سرخ سرخ است و مسئول پذیرش دارد با چشم های از حدقه درآمده مار ا نگاه می کند، من هم از فکر اینکه مسئول پیش خودش چه فکری کرده ، سرخ شدم و سرم را پایین انداختم؛ اصلا دلیل سرخ شدن آراد را نمی فهمیدم . بعد از چند دقیقه رنگ آراد به حالت طبیعی برگشت ، ببخشید کوتاهی گفت و من را به طرف دیگری از لابی هدایت کرد : چرا ؟... مگه اینجا چشه ؟

سعی کردم قضیه ی رنگ به رنگ شدنش را فراموش کنم .

-آخه گرونه ، شاید من مجبور بشم یه ماه اینجا بمونم ، از کجا بیارم ؟

دستی به موهایش کشید و آنها را به عقب هل داد.

-اولا اینکه به یه ماه نمی رسه ، فوقش یه هفتست ، دوما بیشتر هتل ها همین قیمت تازه بلکه بیشتر حتی !...

- نمی تونم ، همینم برای من خیلی زیاده .

حالم از گفتن این جمله بهم خورد. لعنت به نداری...

-تو کارت نباشه من پولشو می دم ، یه اتاق می گیریم پولشم کمتر در میاد.

عصبی غریدم : نه بابا ؟!

نگاهش گیج شد. امکان نداشت حتی اگر مجبور به فروختن اعضای بدنم می شدم با یک مرد توی یک اتاق نمی خوابیدم. جهنم و ضرر پولی را که برای قسد موتور گذاشته بودم را برمی داشتم ، فوقش موتور را پس می دادم دیگر...

در حالی که پاهیم را  روی زمین می کوبیدم، سمت پذیرش رفتم .

-شما حالا واسه سه شب اتاق بده به من .

-چند تخته؟

خواستم بگویم یک تخته ولی دیدم من که دارم پول را می دهم ، کمی هم رویش، یک اتاق دو تخته می گرفتم و لذت می بردم ، ناگهان یاد سیاوش افتادم و خودم را فحش دادم ، جانم در خطر بود و من در فکر غلط زدن در تخت دو نفره ی نرم بودم !.

-دو تخته ، یعنی یه تخت دو نفره.

ابروهایش را بالا انداخت و مشکوک به من و آراد نگاه کرد .

-بله ، بیایید اطلاعاتتونو اینجا بنویسید .

اطلاعاتم را توی برگه نوشتم، شناسنامه ام را تهویلش دادم و کارت را از او گرفتم و قبل از اینکه به اتاق بروم گفتم : اون آقا حسابش با من جداست!

در اتاق را باز کردم، بوی وانیل خودش را به بینی ام می کوباند ، اخ خدایا چقدر تو مهربانی ، مرسی که می دانی من عاشق بوی وانیلم، در اتاق را با پا بستم و وسایلم را روی زمین انداختم . در اتاق رنگ های سفید-آبی و سورمه ای بیشتر از هر رنگ دیگری به چشم می خورد، من همیشه دوست داشتم که در همچین اتاقی شب را بگذرانم ، تخت دو نفره با روتختی سورمه ای مخملی و طرح های ترنج شیشه ای به من چشمک می زد ، نمی دانم چه شد! یکدفعه نوجوانی و کودکی سرکوب شده ام سرباز کرد و من را وادار کرد تا سمت تخت بدوم و خودم را رویش پرت کنم . خیلی نرم بود، از زور ذوق، جیغ جیغ می کردم و روی تخت می پریدم و سرم را مانند دیوانه ها تکان می دادم ، گاه قه قه می زدم و گاه روبه آینه ی روبه تخت برای خودم شکلک در 

در می آوردم . انقدر روی تخت پریدم که از تک و تا افتادم و روی تخت افتادم. وقتی که سکوت کردم تازه صدای کسی را شنیدم که در را وحشیانه می کوباند و نام مرا صدا می زد ، با عجله سمت در رفتم و در را باز کردم؛ آراد با حالت پریشانی پشت در بود.

-چی شده گلنار ؟. حالت خوبه ؟!

-مگه قرار بود بد باشم ؟

-پس چرا جیغ می کشیدی ؟

سرم را انداختم پایین . چه می گفتم ؟ چه داشتم که بگویم ؟

-بذا ببینم...

دستش را جلو آورد و روی گونه ام گذاشت.

-دختر داره ازت بخار بلند می شه ، چی کار می کردی ؟

 من را کنار زد و داخل اتاق شد ، در اتاق را بستم.

-نگفتی چی می کردی ؟.

سرم را توی یخه ام فرو بردم و شرمگین گفتم : بپر بپر

آراد با صدای، خندان و شادابی گفت : نمی فهممت ! نه به اون افه اومدن و اون دست به جیب بودنت، نه به این بپر بپر کردن و بچه بازی در آوردنت .

چرا نمی فهمید ؟ . یعنی درک کردن یک عقده ، انقد سخت بود ؟

-لباس راحتی ندارم، باید برم بیرون .

-بیرون رفتن  ممنوعه تا سرهنگ قربانی بیاد.

-خب یعنی چی ؟ من لباس ندارم.

-یه کاریش بکن نمی دونم ، بذا ببینم فک کنم یه دست گرمکن اضافه دارم. به دردت می خوره؟، اوه نترس اصلا زیر دینم نمی ری...

-نمی خوام برا خودت .

-هر جور راحتی...

روی تخت دراز کشید ، جوراب هایش را در آورد و پرت کرد سمت من که جاخالی دادم ، همان یه لحظه کافی بود تا بوی تهوع آورش حالم را بد کند. گوشی کنار دستش روی عسلی را برداشت و شماره ای را گرفت.

-الو ؟ جناب صبحونه ی هتل تموم شده ؟

-...

-خیلی خب پس ، چهارتا سیب مخصوص و دوتا کاپوچینو و سه تا بشقاب کیک کاراملی بدین .

-...

-نه، اتاق  صد و چهل و هشت، فقط زود تر .

گوشی را قطع کرد و ساعدش را روی چشم هایش گذاشت . جلو رفتم و دستم را به کمرم زدم : مگه خودت اتاق نداری؟!

در حالی که خودش را زیر رو تختی جا می کرد "هووم"ی هم به زور از دهانش خارج کرد.

-خب پس برو اتاق خودت .عجب !

-تنهایی حال نمی کنم .

 لگدی آرام به کمرش زدم .

-بلند شو بابا ، خب اگه می خواستم توهم بیای وَر دلم که اتاق جدا نمی گرفتم . پاشو اگه خیلی هم نگران تنهاییتی برو دست اون دختری که پایین نشسته بود و بگیر بیار پیش خودت، فکر کنم چشمش تورو گرفته بود .

-اسمت چی بود؟... ها... گلنار! . ببین گلنار اذیت نکن ، ازت چیزی کم نمی شه که !

به حرمت لباس هایی که برتنم داشتم و او برایم خریده بود، سکوت کردم و دیگر چیزی نگفتم .

 

-اووم، چسبید.

از تعجب داشتم شاخ در میاوردم ، آراد یه تنه هر چهار تا سیب زمینی و کاپوچینو و دو تکه کیک را خورد! روی زمین ولو شد.

-سالمی ؟!

-اره... گلنار به نظرت ناهار چی بخوریم؟

شیطانه می گفت پاکت های سیب زمین هم فرو کنم در حلقش.

-کوفت نخوری... این همه رو خوردی، جایی برای ناهار برات مونده ؟؟ تو حداقل تا سه روز دیگه نباید چیزی بخوری!

-ولم کن بابا... گلنار، طولانیه ، گلی... اره، گلی خوبه ، گلی پاشو برو اون تلویزیونو روشن کن ببینیم دنیا دست کیه!

-فعلا که دنیا دست توعه با اون شیکمت !

بلند شدم ، آراد دستانش را تکیه گاهش قرار داد و سرش را کمی بالا آورد .

-چی گفتی؟!...

خودم را زدم به آن راه، کنترل تلویزیون را برداشتم، نمی دانم چه شد که یاد سرهنگ باقری افتادم !

-آراد؟، به سرهنگ زنگ زدی ؟

شوک زده از جایش بلند شد و با مشت به پیشانی اش کوبید .

- لعنتی یادم رفت.

لباس هایی که تنش بود را کمی تکان و با دستمال کاغذی دور دهانش را پاک کرد .

-من می رم از پایین زنگ بزنم.

باشه ی کوتاهی گفتم، استرس دوباره به جانم اقتاده بود و چهار ستون بدنم را می لرزاند، من رفتم که درس بخوانم اما حالا با یک مشت مدرکی اینجا وایستادم که با کوچکترین خطایی می توانند ، باعث مرگم شوند .

طول اتاق را شاید صد باری طی کردم، دستانم خیس عرق بود و قلبم تند تند می تپید . آراد زنگ در را زد ، رفتم در را باز کردم ، وقتی من را دید ، چشمانش گشاد شد !

-حالت خوبه ؟

در این مدت که او نبود به تمامی اتفاقاتی که ممکن بود برایم بیافتد فکر کرده بودم ، از شدت ترس سر جایم خشک شدم ، هیچ کاری جز تکان دادن مردمک چشمانم نمی توانستم بکنم. آراد دست پاچه جلو آمد، بازو هایم را گرفت و تکانم داد.

-گلنار؟! گلناار

با وحشت نامم را صدا می زد ، دلم می خواست بگویم : چیزی نیست، نگران نباش. اما نمی توانستم دهانم قفل شده بود . آراد نامم را فریاد زد، لحظه ای بازو هایم را ول کرد و من روی زمین افتادم ، تصاویر رعب انگیزی جلوی چشمانم رژه می رفتند، دیگر هیچ چیز نمی فهمیدم، شروع کردم به لرزیدن، از نظر من لرزیدن بود ولی در واقع تشنج کرده بودم، و انگار که بدنم روی ویبره باشد روی زمین می لرزیدم و سرم به جاهایی کوبیده می شد. آراد سریع روی زمین نشست و من را در آغوش گرفت. چشمانش را هراس گرفته بود، دستپاچه شده بود و نمی دانست چه کند!. من همچنان می لرزیدم و دهانم در حال کف کردن بود ، آراد بیشتر من را در آغوشش فشرد و من را محکم گرفت تا از لرزیدنم کم کند.

-هیچی نیست ، هیچی نیست گلنار من اینجام .

صدای بم و گرم اما متشنجش شاید از لرزیدنم کم می کرد. لب هایش را نزدیک گوشم آورد : گلناار، گلنار چرا اینجوری می کنی عزیزم؟... من پیشتم نمی ذارم برات اتفاقی بیافته ، از چی می ترسی؟...

درمانده شده بود، داشتم فرشته ی مرگ را کنارم می دیدم فرشته که نه ، سیاوش را می دیدم. لرزیدنم متوقف نمی شد.

-منو ببخش .

سیلی ای که آراد در گوشم خواباند، مانند شک عصبی عمل کرد ، بالا پریدم و لرزیدنم تمام شد ، آب دهانم روی صورت، شالم و حتی تیشرت فیروزه ای قشنگ آراد ریخته بود . حس می کردم که الان است چشمانم از کاسه در بیاید، فکم خیلی درد می کرد .

-گلناار؟، خوبی؟!...

دستان یخ زده ام را روی صورتش کشیدم، اولش اوخی گفت و صورتش را کنار کشید ، بعد دوباره صورتش را جلو آورد و دستانم را در دستان گرمش فشرد.

-دختر تو که منو سکته دادی...

بلند شدم اول کمی تلو تلو خوردم اما بعد که به خودم مسلط شدم با اخرین سرعتی که در ان لحظات داشتم، سمت دستشویی دویدم ، بقضم می خواست آبروی من را جلوی آراد ببرد که نگذاشتم .

حدود نیم ساعتی در دستشویی بودم، پف و قرمزی چشمانم که خوابید ، چند مشت آب یخ به صورتم پاشیدم و بیرون رفتم ، آراد روی تخت نشسته بود و دستان مشت شده اش را به هم می کوبید. قبل از اینکه سوال کند خودم جواب دادم  : بهترم.

لبخند دندان نمایی زد .

-چی شد به سرهنگ خبر دادی؟...

سرش را بالا پایین برد، پووفی کردم .

-کی می رسن ؟

شانه اش را بالا انداخت و با صدای گرفته ای گفت : چهار-پنج ساعت دیگه .

نگرانش شدم، معلوم نبود از کی نخوابیده .

-آراد پاشو برو اتاقت استراحت بکن، خیلی وقته نخوابیدی...

نگاه غمگینی به من انداخت، دلم برای قیافه ی مچاله اش سوخت، مشخص بود از خستگی درمانده شده.

-تو رو تنها بذارم ؟

-من چیزیم نمی شه ، اینم شوک عصبی بود وگرنا...

-هیس اگه می خوای بذاری اینجا بخوابم، می خوابم.

بعضی وقتها چقد شبیه کودک ها رفتار می کرد، لبخند اجباری ای زدم که ذوق زده زیر رو تختی رفت.

-می تونی بخونی ؟

چقد این روز ها تعجب می کردم...

-چطور؟

-اگه بلدی، می شه بخونی ؟

من که این همه گناه کرده بودم این یکی هم روش. فقط خدایا خودت مرا ببخش. چه کسی دلش می آمد به این چشم های التماس گر، نه بگوید ؟

-بلدم ولی فکر نمی کنم خوشت بیاد.

-از طرف من فکر نکن.

نفس عمیقی کشیدم، بسکه صدایم را کلفت کرده بودم ، حالا دیگر اصلا مطمئن نبودم صدای زیر و دخترانه ای از گلویم خارج شود، شاید اگر زور می زدم ته تهش صدای قار قار می دادم .

-تا بهار دلنشین آمده سوی چمن
ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن
چون نسیم نوبهار بر آشیانم کن گذر
تا که گلباران شود کلبه ویران من...

ویرایش شده در توسط zhrw._.ms
  • پسندیدم 9

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت بیست و ششم 

کتاب را زمین گذاشتم ، دیگر باید آراد را صدا بیدار می کردم. دلم می خواست لیوان آب یخی که کنارم بود را خالی کنم رویش اما ترسیدم در خواب سکته کند و بیافتد روی دستم!؛ دستم را از روی رو تختی ،روی کمرش گذاشتم و تکانش دادم.

-آراد بیدار شو، سرهنگ قربانی دیگه الاناست که پیداش بشه...

پتو را روی صورتش کشید و دستم را پس زد. چند بار دیگر کارم را انجام دادم و صدایش زدم اما دریغ از ذره ای واکنش ، کلافه شدم، پتو را خواستم از رویش بکشم ، کلی زور زدم، پتو هیچ تکانی نخورد که هیچ، با یک بار کشیدن آراد من هم روی تخت افتادم و پایم پیچ خورد، جیغ زدم که آراد سرجایش نشست و باچشمان خمارش، هول  به این طرف و آن طرف نگاه کرد .

-خدا لعنتت کنه، پام پیچ خورد، آییی...

آراد بی توجه به من سمت دستشویی حرکت کرد، دمپایی را برداشتم و پرت کردم سمتش و او هم برگشت و برایم شکلک در آورد. درد پایم آن قدر هم شدید نبود که نتوانم راه بروم فقط کمی لنگ می زدم. تلفن اتاق زنگ خورد، برش داشتم.

-الو ؟

-سلام، ببخشید اتاق صد و چهل و نه رو هر چی گرفتیم، بر نداشتن. مجبور شدیم به شما زنگ بزنیم، یک آقای به اسم قربانی و چند نفر همراهشون می خوان آقای آراد پایدار رو ببین . شما می تونید به اطلاعشون برسونید ؟

آب دهانم را با سر و صدا قورت دادم.

-بهشون می گم .

گوشی را گذاشتم و منتظر شدم تا آراد از دستشویی بیاید بیرون .

-آراد، سرهنگ قربانی اومده، برو پایین من اینجا ها رو یذره جمع و جور کنم .

سرش را تکان داد، موهایش را مرتب کرد و شتابان به سمت در حرکت کرد، اوهم مضطرب بود ، گرچه می خواست، حسش را انکار کند. به اتاق نگاه کردم ، به چه کثافتی کشیده شده بود! سریع به خودم جنبیدم و اتاق را مرتب کردم.

-پس شما همون خانمی هستید که با سیاوش همکاری می کردین...

ای بابا مثل اینکه باید از این سرهنگ و دار و دسته اش قبل از سیاوش می ترسیدم! اینها حتما می خواستند من را بفرستند زندان.

-نه سیاوش ازش باجگیری می کرده .

آراد پیروز مندانه نگاهم می کرد ، می دانستم که در آن لحظات فکر می کند که فرشته ی نجات من است.

-اونوقت به چه دلیل؟

دستانش را مشت کرد و من طوری که بشنود، لعنتش کردم. ناگهان یاد حمید افتادم.

-به خاطر برادرم. من یه برادر دارم که از کمر به پایین قطع نخاع شده، مادرم خیلی وقته که فوت کرده  پدرم هم یه سیزده سالی می شه که رفته و ما ازش خبر نداریم. خب من هم از دار دنیا فقط همین یه برادر رو داشتم و سیاوش من رو تهدید کرده بود که اون رو می کشه... به همین دلیل.

قربانی ساعدش را روی پاهایش قرار داد و مشکوک نگاهم کرد، یک قلوپ از چایش را خورد.

-سیاوش قطعا انقد ناوارد و ناشی نیست که با همچین چیز مسخره ای شما رو تهدید کنه، به این موضوع هم بعدا رسیدگی می کنیم که شما رو با چه چیزی تهدید می کرده، فعلا کار های مهم تری داریم.

باید فکرش را می کردم که قربانی یک پلیس نسبتا کار کشته است و با همچین دروغی خامم نمی شود.

-خب خانوم محترم ، ما الان حدود دو سالی میشه که باند سیاوش رو زیر نظر داریم و می خوایم در بارشون اطلاعات جمع آوری کنیم و یک دفعه کل باند رو از بین ببریم، این ها تو کار قاچاق اعضای بدن هستن و تاحالا جوونای زیادی رو از بین بردن، این طور که آراد می گه شما اطلاعات خوبی در اختیار دارین.

-این طور نیست، سیاوش می خواد بره تو کار قاچاق دختر.

قربانی یکی از ابروهایش را بالا انداخت و منتظر نگاهم کرد .

-من از صحبتاشون فیلم و عکس گرفتم .

هیچ تغییری در حالات صورتش ایجاد نشد جز آنکه ابرویش را پایین افتاد.

-سیاوش یه ماه پیش خودش یه پاکت زرد رنگی رو بهم داد که نگهش دارم و گفت اگه بازش کنم کاری می کنه آرزوی مرگ کنم.

آراد گوشی و پاکت را روی میز گذاشت . گوشی را برداشتم ، سیمکارتش را در آوردم و در قسمت گالری فیلم و عکس ها را نشان سرهنگ دادم . بعد از اتمام فیلم سرش را تکان داد.

-فیلم از نظر کیفیتی و تشخیص چهره ی سیاوش خوبه، ولی فیلم مدرک خیلی محکم و قابل قبولی نیست پ، اونا می تونن بگن چمیدونم داشتیم فیلم بازی می کردیم ، یا خودمون این فیلم پخش کردیم یا حتی می تون از تو به جرم تعرض به حریم شخصیشون شکایت کنند.

انرژی و خوشیم به باد رفت. من را بگو که به خاطر این فیلم چه ها که نکشیدم !

-اما این پاکت...

پاکت را برداشت و خوب نگاهش کرد. دوربینش را برداشت و چند عکس از همه قسمت پاکت انداخت و به فرد کنار دستیش گفت که زنگ بزند اداره و پاکت و مهری به همین جنس و دقیقا به همین شکل درست کنند و به هتل بیاورند و به ما هم گفت که فعلا تا آماده سازی مهر و پاکت نمی توانیم کاری بکنیم . آراد بعد از خوش و بش کردن طولانی با قربانی گوشی سرهنگ را گرفت تا با خانواده اش تماس بگیرد. من هم بعد از اینکه آراد به گوشه ای رفت تا با خانواده اش صحبت کند، از آقای قربانی اجازه گرفتم تا به برادرم بعد از آراد، زنگ بزنم .

-چه خبرا آرمان ؟ سیاوش چه کار می کنه ؟

داشتم سمت دستوشیی می رفتم که صدای آراد را شنیدم .

-فعلا هیچی معلوم نیست. برو مدیرت بگو که آراد و حمید یه مدتی یه مشکلی براشون پیش اومده. من خودم هم باهاشون تماس می گیرم.

-...

-نه به قرآن. معلوم نیس چقد طول بکشه

راهم را کشیدم و رفتم.

-گلنار بیا گوشی رو بگیر کارم تموم شد.

تلفن خودم را برداشتم و شماره ی هانیه خانوم را گرفتم . بعد از چند بوق متوالی صدای هستی در گوشی پیچید.

-الو ؟

-سلام عزیزم، گوشی رو می دی به مامانت ؟

صدایم را کلفت کردم .

-شما ؟

-من حمیدم ، عمو جون زود باش دیگه کار دارم.

-عمو پس چِلا بَل نمی گَلدی ؟

بعد از جر و بحث کردن با هستی و زبان گرفتنش بالاخره راضی شد و گوشی را به هانیه خانوم داد، بعد از سلام و احوالپرسی به هانیه خانوم گفتم که مشکلی برایم پیش آمده و فعلا نمی توانم برگردم و اگر می تواند به زیور خانوم بگوید مواظب حمید باشد و هرچقدر برایش هزینه می کند بگوید، من خودم پولش را به او باز می گردانم، هانیه خانوم قبول کرد و گفت انشالله که کارم درست شود و زود برگردم. گوشی را قطع کردم و شماره ی هانیه خانوم را از لیست تماس ها و... ی گوشی قربانی پاک کردم. حالا شماره ی حمید را گرفتم .  صدای الویش را که شنیدم ، سلام دادم و خودم را معرفی کردم .

-حمید من یه مدت نمی تونم بیام خونه . مواظب خودت باش و هر کاری داشتی به زیور خانوم بگو .

حرصی باشه ای گفت و گوشی را قطع کرد .

دوستان سرهنگ قربانی آمدند، با همان پاکت و همان مهر و دقیقا همان رنگ ها، که تهیه کرده بودند . سرهنگ قربانی با دقت تمام، در حال باز کردن پاکت بود. هیجان سرتاسر بدنم را گرفته بود. بسم الله گفت و پاکت را باز کرد. دهان همه از تعجب باز ماند.

-چی؟؟ کاغذ های خالی؟!...

آراد با نفرت و خشم آشکار به من نگاه کرد و دندان هایش را روی هم سابید و سمتم خیز برداشت که سرهنگ گفت : صبر کن آراد.

 

ویرایش شده در توسط zhrw._.ms
  • پسندیدم 8

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت بیست و هفتم

آراد همان طور که سمت من خیز برداشته بود ، ایستاد. دروغ نگفتم اگر بگویم از کله اش دود بلند می شد. سرهنگ قربانی سرش را تکان داد و با تاسف گفت : کاغذ های معمولین ، نامرئی نمی تونه چیزی روشون نوشته شده باشه .

آراد دیگر طاقت نیاورد خواست شروع کند به زدن من که جای خالی دادم، سرهنگ بلند شد و داد زد : بذار حرفمو بزنم .

آراد نفس نفس می زد .

-مهر،مهر خود سیاوشه آراد بهت دروغ نگفته . حتما می خواستن امتحانش کنن.

آراد ایستاد و مانند آدم های عقب مانده به قربانی خیره شد .

-یعنی چی ؟!

- یعنی خراب کردین !

ذوق زده بالا پریدم و گفتم : پس یعنی دیگه می تونم برگردم تهران و به زندگیم ادامه بدم؟

قربانی ایستاد و پوزخند عمیقی زد : نه در واقع، یعنی بدبخت شدید ! . فکر می کنید که سیاوش با وجود خیانتی که از شما دیده ولت می کنه ؟. کم کمش صداتو می بره و یه جا گم و گورت می کنه !

بار الهی... تازه کم کمش این بود ؟. روی زمین ولو شدم. چرا بدبختی ها خِر من را گرفته بودند و ول نمی کردند؟

-پس حالا چیکار باید بکنیم؟

آراد دیگر در بدبختی من شریک نبود، الکی خودش را نگران نشان می داد.

-چی کار بکنیم نه، چیکار بکنم ؟

-آره آراد جان ، با تو کاری ندارن، و شما... کارت خیلی سخت شده.

سرهنگ قربانی سرش را سمت فرد کنار دستیش چرخاند و خطاب به او گفت : استعلام بگیر، ببین سیاوش الان کجاست.

درس، دانشگاه پس رویاهایم چه می شد ؟!

-از دانشگاه اخراجم می کنند. وای بدبخت شدم.

سرم را بین دستام گرفتم .

-کاش پام می شکست و اونشب از اتاق نمی رفتم بیرون.

-کار از کار گذشته، امشب رو اینجا استراحت کنید تا فردا صبح من برمی گردم و بهتون می گم که دقیقا باید چکار کنید.

بدون اینکه خداحافظی کنم و یا حتی کلامی بر زبان بیاوردم به تماشای رفتن پلیس ها نشستم. آراد در را پشت سرشان بست و کنارم نشست و خواست دستم را بگیرد که فریاد زدم : برو بیرون.

چقدر قدر نشناس شده بودم!

-نگران نباش گلنار،  چیزی نیست .

ایستادم و روبه رویش قرار گرفتم.

-نگران نیستم، فقط بریدم! دیگه نمی کشم.

چیزی نگفت، از سکوتش واقعا سپاسگذار بودم.

-تو بگو مگه من چقدر توان دارم که انقدر از زمین و زمان برام می باره ؟!

دستانش را به معنی نمی دانم تکان داد. با لحن خسته و آرامی گفتم : خیلی خب، برو بیرون ، می خوام بخوابم. فردا هم اگه بدون خداحافظی رفتی ایرادی نداره، فقط می تونی یه کاری کنی از دانشگاه اخراجم نکنن ؟

از التماس کردن متنفر بودم.

-خواهش می کنم.

سرش را تکان داد، در اتاق چرخی زد تا وسایلش را بردارد بعد با شب بخیری کوتاه ، اتاق را ترک کرد. ای وای یادم رفت که از آراد لباس بگیرم!. مانتو و شلوار را از پایم در آوردم ، جدا از بوی تعفن انگیز عرق اصلا نمی توانستم شب را با شلوار لی و مانتو بخوابم، اشکالی نداشت، بدون آنها هم می شد خوابید!.  لباس ها را در آوردم ، تا کردم و روی صندلی انداختم خواستم بروم زیر پتو که صدای زنگ در این اجازه را به من نداد، از چشمی در نگاه کردم، آراد بود قیافه اش از این زاویه واقعا خنده دار شده بود. از پشت در گفتم کمی صبر کند، مانتو را دوباره پوشیدم و شال را روی سرم انداختم و پاهایم را پشت در بردم، حوصله نداشتم شلوار بپوشم.

-بیا اینم گرمکنی که گفته بودم، یادم رفته بود بهت بدم.

تشکر کردم و او سمت اتاقش حرکت کرد که صدایش زدم؛ برنگشت اما ایستاد.

-خداحافظ. دلم نیومد بدون خداحافظی بری...

بعد از لحظاتی مکث دستش را بالا آورد و رفت. با خوشحالی داخل اتاق برگشتم و لباس های طوسی آراد را بو کردم، بوی خنک و تلخی می داد که آرامم کرد، خیلی خوابم می آمد پس بی خیال بوی لباس شدم و پوشیدمشان. از لحاظ قدی و طولی مشکل خاصی با آنها نداشتم می توانستم تحمل کنم اما سایز لباس ها جوری بود که می شد به راحتی من را داخل آن بسته بندی کرد! چراغ ها را خاموش کردم و روی تخت پریدم و به ثانیه نکشیده غرق در خواب شدم.

زینگ زینـــگ

خواب آلود چشمانم را باز کردم و موهای شلخته ام را خواراندم، بالشت را پرت کردم آن طرف ، بلند شدم و از چشمی در سرهنگ قاسمی را دیدم که به ساعتش نگاه می کرد. با صدای خواب آلودی گفتم : آقای قربانی چند لحظه وایسید الان درو باز می کنم .

-خانوم درو باز کنید من خیلی وقته اینجا منتظرم. خیلی کار دارم، بیشتر از این هم واقعا نمی تونم پشت در منتظر بمونم.

رو بالشتی روی زمین را برداشتم و انداختم روی سرم و در را باز کردم، قربانی من را که دید، لبخند محوی زد. بفرمایید کوتاهی گفتم و سریع روی تخت را مرتب کردم تا بتواند رویش بنشیند. ببخشیدی گفتم، رفتم دستشویی و دست و صورتم را شستم و آب در دهانم گرداندم. به خودم نگاه کردم لب هایم پف کرده و چشمانم درشت شده بود، موهایم هم در هوا پخش شده بود و در کل با آن رو بالشتی روی سرم خیلی مسخره و مضحک شده بودم. دستانم را خشک کردم و بیرون رفتم، قربانی سرش را بلند کرد و بعد سرش را انداخت پایین، دیدم که شانه هایش می لرزیدند ، آستین لباس و پاچه ی شلوارم بلند بودند و آویزان شده بودند، روی صندلی نشستم و منتظر نگاهش کردم، دوباره جدی شد.

-خانوم ما دیشب خیلی فکر کردیم ، الان اعتماد سیاوش نسبت به شما از دست رفته، الان هم داره میاد همدان و در به در دنبال شما می گرده . الان تنها کاری که هم برای خودتون هم کمک به ما می تونید بکنید، اینه که اعتمادشو دوباره جلب کنید.

-اخه چجوری؟ اصلا چرا ؟!

-چون تنها برای این که هم از دستش خلاص بشید و هم بتونید با خیال راحت زندگی بکنید ، اینه که وارد گروهش بشید.

لیوان آب گرمی که دستم بود ، از دستم لیز خورد و افتاد روی فرش و فرش را خیس کرد.

-چ...جو...ری؟

-من روی این قسمت هم فکر کردم، تو یه خرابه ای که می دونم سیاوش اینا اونجا رفت و آمد دارن، ولتون می کنیم شما هم ،خب باید یکمی بازیگری بلد باشین و خودتون رو ضرب دیده نشون بدید، متوجهید چی می گم ؟

متوجه بودم ، اصلا نیازی به بازیگری نداشتم، من به طور عادی هم ضربه دیده بودم و هم زخم خورده بودم. آرام بله ای گفتم که ادامه ی حرفش را زد: ببخشید ولی آراد به من گفت که اونشب سیاوش شما رو زخمی کرده ، به سیاوش می گید که آراد هم چون شما رو تو اون وضعیت دیده ، خواسته ازتون سواستفاده کنه که شما فرار کردید.

-اما آخه آراد برگشت و وسایل من رو برداشت !

-می تونید بگید که این نقشه ی آراد بود که شما رو بکشونه اینجا. ما اون کاغذ ها هم تو پاکت ها گذاشتیم دقیقا عین روز اولش شده . با آراد هم هماهنگ می کنیم .

-خب اگه باور نکرد چی ؟...

چانه اش را خواراند و دستان مشت شده اش را باز کرد و به آنها خیره شد .

-باور هم نکنه، مجبوره بیارتتون توی گروه یا اعضای بدنتونو بفروشه که با وجود آراد که ازش زخم خورده هم هست این کارو نمی تونه بکنه چون می دونه که آراد می دونه که شما با اون هستید و لوش می دید . ماهم به شما چند تا شنود وصل می کنیم ، نمی خواد نگران باشید نمی ذاریم آسیبی بهتون برسه حتی اگه ماموریت لو بره .

اسم آراد آورده شد، یعنی از صبح از خواب بیدار نشده بود ؟

-راستی آراد کجاست؟

متعجب نگاهم کرد.

-یعنی نمی دونستید ؟ صبح زود اتاق رو تهویل داده ، رفته .

یعنی جدی جدی بدون خداحافظی رفته بود ؟

 

ویرایش شده در توسط zhrw._.ms
  • پسندیدم 9

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت بیست و هشتم

*

احساس شرم، نگرانی، ابهام، ترس و غم در من ، باهم امیخته شده بودند و به جانم ریخته بودند. با پای خودم به دهان شیر می رفتم و باز هم چاره ای نداشتم!.از این چاره هایی که قایم موشک بازی راه انداخته بودند تا من پیدایشان نکنم متنفر بودم. از این که با لباس های پاره و کهنه و با سری باز و و بدین زخمی و کبود پشت ماشین قربانی نشسته بودم متنفر بودم، از نگاه های ترحم انگیز قربانی و دوست کنار دستیش هم!. بیشتر از همه هم نسبت به  پدر و مادرم احساس نفرت داشتم که اگر بودند من انقدر در به دری نمی کشیدم. ماشین نگه داشته شد، در برهوتی که حشرات هم در ان جایی نداشتند.

-بیشتر از این نمی تونیم جلو بریم ممکنه افراد سیاوش مارو ببینند، پیاده شد یه چهارصد متر جلوتر که خرابه ای هست که می تونید برید اونجا و تو یه جایی که تو چشم باشه بشینید. خانوم بازم تاکید می کنم مواظب شنود ها باشید، مامور مخفی ماهم از دور ساپورتتون می کنند. پس برای بار دهم ، سیاوش قطعا نفر اصلی این باند نیست شما باید نفر اصلی رو پیدا کنید، هر وقت هم که تونستیم یه گوشی ایمن شده از یه طریقی بهتون می رسونیم . متوجهید ؟!

کم جان سرم را تکان دادم و از ماشین پیاده شدم در را نبسته بدم که قربانی گفت : بابت سیلی هایی که بهتون زدم معذرت می خوام.

چشمانم خیس بودند، با همان چشم های بارانی لبخند زدم و در را بستم، سیلی ها را فقط زده بود تا صورتم کبود شود و واقعی به نظر بیاید، می گفت گریم پاک می شود و اگر کسی دست روی آنها بکشد، لو میروم که نقش بازی می کرده ام. الحق که دستانش خیلی هم سنگین بود و اشکم را در آورد. پاهایم را کشان کشان روی زمین خشک می کشیدم، هنوز ظهر نشده بود و آفتاب آنقدر تابشش شدید نبود که پوستم را بسوزاند. هوا هم که تازه اوایل اسفند ماه بود ، پس گرمای چندانی نداشت . خب باز جای شکرش باقی بود! . به خرابه ها رسیدم، از لابه لای دیوار های فروریخته گذشتم و جایی که هم سایه داشت و هم حدس می زدم اگر کسی از آنجا رد شود مرا می بیند ، نشستم.

ظهر شده بود، دیگر کم کم داشتم احساس تشنگی می کردم که مرد درشت هیکلی از آنجا رد شدو چشمش که به من خورد سمتم آمد.

-هی تو... اینجا چه غلطی می کنی ؟...

از دیدن هیکل، قد بلند و چهره ی خشن و زخمیش نفسم در سینه ام هبس شد و زبانم بند آمد.

-لالی؟!...

با دادی که کشید تیر خلاص را به من زد، دوباره شروع کردم به لرزیدن ، نه اصلا موقع ی خوبی برای تشنج کردن نبود!. دستانش را چفت بازو هایم کرد و با یکی حرکت من را از زمین بلند کرد و به دیوار چسباند و فشار داد.

-ده حرف بزن .

دید چیزی نمی گویم ، رهایم کرد و از دستم گرفت و من را روی زمین کشید، روی سنگ های نوک تیز و خاک کشیده می شدم و فقط می توانستم جیغ بزنم که اوهم توجهی نمی کرد. بالاخره به ماشین نوک مدادیش رسیدیم، درد سرتاسر وجودم را در بر گرفته بود، بی رمق به مسیرم نگاه کردم، رد خون به وضوح روی خاک دیده می شد، دستم را ول کرد و از ماشینش طناب بلندی بیرون کشید و دست ها ، پاها و کل بدنم را رد هم پیچید و گره زد. با ابروهای پهن و کلفتش اخم غلیظی کرد و نگذاشته و نه برداشته یکی خوابند در گوشم و من هم بدون درنگ انگار که حرف از دهانم خود به خود پریده باشد گفتم : زنگ بزن به سیاوش.

-ااا پس بلدی حرف بزنی!... اولندش سیاوش نَهو آقا سیاوش ، دویُمَندِش اونوق به چه دلیلی، شما کی باشی که به مَ دستور می دی ؟!

گفتم : (باشه بابا... انقدر به خودت فشار نیار، بچت میافته. فهمیدم لاتی...هه ) البته توجه داشته باشید، تمام این ها را در دلم گفتم! به هر حال هنوز از جانم دست نکشیده بودم، به سختی آن هم با کلی من و من فقط توانستم این جمله را بگویم : بهش بگو... گلنار... اینجاست.

-نه باو... اونوقت گلنار خره کی هَ ؟

-تو بهش بگو ببین چجوری میاد اینجا .

مشکوک نگاهم کرد . دست گنده اش را درون جیب پالتوی گنده ترش برد و گوش اش را در آورد و شماره گیری کرد.

-سلام قربان. شرمنده وقت شریفتون و می گیرم

-...

-یه دختره هَ ، اومده میون خرابه ها که دستور داده بودیند آماده کنم. می گه گلناره... هه

-...

چشمان اندازه ی کاسه اش را روی من ثابت کرد.

-چشم قربان؛ اصاعه ، نگران نباشید. حواسم هَ.

گوشی را قطع کرد و داخل جیبش انداخت. در ماشین را باز کرد و اشاره کرد که بروم داخل.

-می بخشیدا ، من چجور با دست و پای بسته باید برم تو ؟

انتظار داشت بیاید دست و پایم را باز کند اما گویی که من پر کاه باشم ، من را زا زمین بلند کرد و ماننده توپ داخل ماشین انداخت و در را محکم بست.

 

ویرایش شده در توسط zhrw._.ms
  • پسندیدم 7

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت بیست و نهم 

از داخل ماشین می توانستم، چیز هایی را که وجود داشت را بهتر ببینم. پنجره ماشینی کادری بود برای قاب گرفتن دیده هایم. خاک های تیره رنگ قهوه ای که تشنه بودند و ترک هایشان خبر از سال ها به انتظار نشستنشان برای جرعه ای آب بود. مارمولکی را دیدم که در مسیری فرضی و مارپیچ به تندی حرکت می کرد ، تعشعات آفتاب هم زمین را نامهربانانه و خشن مورد اصابت خودشان قرار داده بودند، اما من دلم نمی خواست این ها را ببینم. چشم هایم را روی هم گذاشتم و به تصاویر مورد علاقه ام فکر کردم.

-بپر پایین .

عجب آدم گیجی بود!، چشم هایم را در کاسه چرخاندم و با آنها به طناب دورم اشاره کردم. اخم کرد و از پاهایم گرفت و سمت خودش کشید و درآخر پرتم کرد روی زمین، و در را بست که چند تره از موهایم لای در گیر کرد و جیغ کشیدم، با اینکه موهایم را پسرانه زده بودم اما از مدتی که کوتاهشان کرده بودم خیلی می گذشت و موهایم کمی بلند شده بود و همین شد که لای در گیر کرد. بعد از مکث طولانیی بالاجبار در را باز کرد و من هم سرم را جلو بردم تا موهایم دوباره گیر نکند.

طولی نکشید تا چانه ام در میان دستان مردانه ای قرار گرفت. سرم را بالا بردم و خیره شدم در چشمان سیاوش، چانه ام را محکم فشار نمی داد و یا حتی موهایم را نمی کشید، خیلی آرام، فقط نگاهم می کرد.

-اینجا چیکار می کنی؟

اصلا انتظار چنین برخوردی را نداشتم و خودم را برایش آماده نکرده بودم. خب یکی از استعداد هایی که داشتم این بود که می توانستم به راحتی چشم هایم را بارور کنم و کاری کنم تا ببارند؛ اشتباه نکنید، اشکم دم مشکم نبود!. شروع کردم به گریه کردن.

-آ...آ...را...د

بی تفاوت نگاهم کرد.

-آراد چی ؟

یک بار دیگر دیالوگ هایم را مرور کردم. پشت یخه ی لباسم و زیر زیپ ژاکتم دو شنود وصل شده بود، سرم را به ماشین تکیه دادم و کشیدمش و در خودم مچاله شدم تا حرف هایم شنیده نشوند. نفس عمیقی کشیدم و گفتم : اونش...ب آراد هم اومد تو دستشویی... و فهمید که دخ...ترم.

لب هایش را به نشانه ی تفکر جلو داد. به حالت عادی باز گشتم تا سرهنگ و دستیارانش، از آن به بعدش را  بتوانند بشنوند و هم نگران نشوند و من را دست و پاچلفتی فرض و فکر نکنن که شنود ها، لو رفته اند. هق هق می کردم.

-بردم بیمارستان، باهام خیلی مهربون رفتار می کرد و می گفت می تونه از دست تو نجاتم بده ، وسایلم رو برام آورد و سوار ماشینم کرد. گفت که می برتم همدان ، اون می دونه باهات چیکار کنه، تو طول راهم از دهنش در رفت که تو، تو این جاده و این خرابه بعضی وقتا رفت و آمد داری، رسیدیم همدان منو برد یه هتلی... اونجا شبش... شبش می خواست بهم...

صدای هق هقم را بالا تر بردم و مانند ابر بهاری گریستم.

باز هم هیچ تغییری در حالاتش ایجاد نشد، فقط شنیدم که به آن هرکول کنار دستش گفت : هیچی از اینا نباید بفمه. افتاد ؟

دیگر کم کم داشتم عصبی می شدم؛ یعنی چه ؟چرا چیزی نمی گفت ؟! سوالم را به زبان آوردم .

-آخه تا چند لحظه دیگه می کشمت، چیزی برای گفتن ندارم.

دماغم را با صدا بالا کشیدم و با دهانی باز شروع کردم به حلاجی و سبک سنگین کردن جمله ی سیاوش. آن هرکول اخم آلود یک تفنگ از توی ماشینش در آورد، ماشه اش را کشید و به دست سیاوش داد، سیاوش اجزای تنفگ را با دقت و البته همراه با لذت لمس کرد و در هوا چرخاند و ژست گرفت.

-با اینکه کسی اینجا نیس ولی به هر حال روش صدا خفه کن بستم ( دست گذاشت زیر چانه ام و سر افتاده ام را بالا آورد.) کار از محکم کاری عیب نمی کنه، می کنه ؟

صدا خفه کن... صدا خفه کن... دوباره شروع کردم به لرزیدن. پخش زمین شدم و بی اراده و محکم سرم را به ماشین می کوباندم. لعنتی یاد آن روز کذایی افتاده بودم! همان روز بود که من سرخی خون آدمی را به چشم دیدم و لمسش کردم. همان روزی که باران گرفته بود و من و حمید و آن دوست لعنتی اش، شب هنگام ازخانه بیرون زدیم، پدر را در ملافه ای سفید پیچانده بودیم و با سر و وضع گِلی، سمت زمین های غیر زراعی پشت خانه ها می رفتیم . زمین را با هرچه دستمان آمد ، خیلی خیلی عمیق کندیم و پدر را درونش گذاشتیم. آن شب خدا خشمگین بود و صاعقه ها را به تن گریان آسمان می کوباند و من هم بچه تر آن بودم که فرق کابوس بودن آنچه که می دیدم و حس می کردم را با واقعیت تشخیص دهم؛ تنها خیس می شدم و ماننده عروسک خیمه شب بازی، به دلخواه حمید و دوستش رفتار می کردم. من بعد از آن شب تا دو هفته تب کرده بودم و حمید به همه گفته بود که پدر مارا به حال خود رها کرده و نمی دانیم که کجاست...

 سیاوش با حیرت بالای سرم ایستاده بود. تشنجم که بند آمد با احساس سر گیجه ای شدید خودم را از ماشین دور کردم، انقدر سرم را محکم به ماشین کوبانده بودم که خون از سرم راه گرفت بود. به سمت چپم نگاه کردم ، هه زمین تشنه هیچ گاه فکرش را می کرد که از آب دهان من، آن هم به  این زیادی سیراب شود؟

صدای سیاوش آماجی بود از تردید و شک زدگی ای که من را خونسرد کرد.

-خب... به عنوان آخرین حرفت، چیزی... نمی خوای بگی ؟!

نمی خواستم ماموریت سرهنگ را بهم بزنم و از طرفی سیاوش را خوب می شناختم و درک می کردم، سیاوش هم غده ای از عقده بود!  عقده هایش بی  سر و سامان از میان حرف هایش سرازیر می شدند و در کارهایش به طرز احمقانه ای مشهود بودند. او عقده ی حرف شنوی و التماس کردن را داشت، با این که از التماس کردن بیزار بودم اما...

-تو رو خدا... تو رو خدا سیاوش، جونمو ازم نگیر، هرکاری بگی... هرکاری بگی می کنم.

ای داد، چقدر مصنوعی کلامات را ادا کردم ! سیاوش بر افروخته شد و لوله ی تفنگ را عصبی و با حرص روی شقیقه ام گذاشت و فشار داد.

-کسی که به سیاوش خیانت کنه، جزاش مرگه...

حالت تهوع به من دست داده بود و مایعی که با عجز داخل مری ام پسش می زدم داشت گلویم را می سوزاند، دوباره اشک ریختم و این بار سعی کردم، قابل باور تر بازی کنم .

-منو نکش، خواهش می کنم . من  از دست آراد فرار کردم و به تو پناه آوردم. هر کاری بگی... هرچی بخوای برات انجام می دم. زندگیمو بهم ببخش.

حرف هایی که زدم حال پریشانم را پریشانتر کرد .

سیاوش با حماقت جلدی از غرور  بر تنش کرد که اصلا به او نمی آمد. تفنگ را از روی شقیقه ام برداشت و چند بار محکم روی گیج گاهم زد و بعد با کفش مشکی و براقش به گردنم فشار آورد و هلم داد، که روی زمین افتادم و از خدا خواسته تمام آن چیز هایی که در گلویم بود را بالا آوردم، غذایی در معدم نبود، در واقع من مهربانی هایم را بالا آوردم، دوست داشتن ها... علاقه ها... خوشی های نداشته ام را بالا آوردم و روی زمین ریختم. من زندگی نکرده ام را بالا آوردم و حسرت هایم را عوق زدم . چه می شود کرد، سهم من هم از آدم بودن و شبیه به آدم ها زندگی کردن، همین عوق زدن هایش بوده، حتماً!

ویرایش شده در توسط zhrw._.ms
  • پسندیدم 8

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت سی ام

سیاوش با دیدن من در آن وضعیت، با اکراه صورتش را جمع کرد و زمزمه وار گفت: نکبت. بعد رو کرد سمت آن هرکول.

-برو اون کثافط کاری رو جمع کن، این دختر رو بیار این طرف.

هرکول سمتم آمد و طلبکارانه من را با طناب، آنور تر کشید و با دستمال توی ماشین با حرص صورتم را تمیز کرد و بعد مانند بره ای از طنابم گرفت و من را سمت سیاوش کشاند.

سیاوش به آن مرد گفت که گوشی اش را بدهد.

-اگه راست می گی، الان زنگ می زنم آراد و تو فقط خودتو معرفی می کنی... شنیدی ؟ زر اضافه بزنی می فهمم همه ی حرفات خالی بوده و این تفنگ و تو سرت خالی می کنم، حالیته ؟

حواسم به شنود ها بود. الکی خود را پر استرس و مشوش نشان دادم و چشمانم را بند انگشتان سیاوش که روی صفحه ی گوشی کوبیده می شدند، کردم.

-لعنتی... اِشغاله!

احتمالا سرهنگ قربانی زود جمبیده بود و با آراد تماس گرفته بود. بار دیگر به آراد زنگ زد ، این بار آراد بعد از دو یا سه تا بوق جواب داد.

-الو؟

سیاوش با چشم و ابرو بهم اشاره کرد که حرف بزنم. آب دهانم را قورت دادم ،دلشوره ی بدی در دلم پیچده بود: نکند آراد بی خبر باشد ؟ .

-الو، آ... راد! گلنارم.

-به به سلام گلنار خانوم چه عجب!، گوشمون به صدای شما تیز!

این بی نمک بازی هایش آخر مرا می کشد اما... آراد بی خبر بود! بدبخت شدم. سیاوش لبش را به دندان گرفت و با حرص به من نگاه کرد.

-آراد م... من پشیمونم.

سکوت بدی، حاکم شده بود.

-ها؟ چیه ؟ پشیمونی؟! حالا پذیرایی رو که من ازت کردم به سیاوش ترجیح می دی؟!... برگرد کوچولو با این که پذیرای من ازت کوتاه مدته و شاید واسه دو-سه شب باشه ولی باز  صد تای  اون سیاوش بی شرف می ارزه.

روی پیشانیم عرق شرم نشسته بود اما در دل خدا را چندین مرتبه شکر کردم که آراد با خبر بود.

سیاوش گوشی را نزدیک دهانش برد و گفت : ببین کی از بی شرفی حرف می زنه...

و شروع کرد به داد و بی داد کردن و فحاشی به آراد.

صحبت هایش که تمام شد نزدیک آمد و یک دفعه صدای قار وقور معده ام بلند شد؛ خجالت کشیدم. سیاوش پوزخندی زد و روبه آن مرد گفت که طناب ها را از دورم باز کند، به شهر می رویم.

سوار ماشین بودم. به چشمان قهوه ای سیاوش و ابرو های خطی اش که از توی آیینه پیدا بود، نگاه می کردم. سیاوش هم قطعا راز ها و حقایقی را درون آن دالان های عمیق و سیاه درون چشم هایش چال کرده بود. دلم می خواست می توانستم آدم ها را مثل کتاب ها بخوانم. بعضی از آدم ها جلد شان جذاب و خواندنی بود؛ مثل آراد و آرمان، شاید هم سرهنگ قربانی ! بعضی هایشان مثل سیاوش جلداشان مرموز بود و آدم گاهی از خواندنشان ابا و ترس پیدا می کرد، اما این هرکول... جلد و عنوانش عجیب  داستانش را  ضایع و مشخص کرده بود؛ نخوانده می دانستم ته تهش، چه می شود! یک عمر پادویی این و آن را می کند و آخرش گیر می افتد و باقی عمرش را آب خنک می خورد و یا در راه انسان های پست و بد فطرتی مثل سیاوش جان می دهد. جلد من چطور بود؟، شاید اصلا من حتی کتاب نبودم ، یک دفترچه یاد داشت بودم که هر که از راه می رسید چیزی درونش می نوشت و تنم را خط خطی می کرد و در اخر اگر من را می خواندی چیزی جز فحش های جدید دستگیرت نمی شد !

-می شه کنار این مغازهه وایستید؟

سیاوش نیم نگاهی به من انداخت و روبه هرکول سر تکان داد و اوهم ماشین را نگه داشت. رفتم و از مغازه دوتا کیک و شیر خریدم. خداروشکر پول داشتم و مجبور نمی شدم با پول کثیف سیاوش چیزی وارد معده ی خالیم بکنم.

به یکی از محله های مرکز شهر رسیدیم. ماشین را نگه داشت و سیاوش سرش را سمت من چرخاند.

-اینجا با چند تا از تازه وارد ها هم خونه می شی، از اونجاییم که خودت بهم گفتی هرکاری می خوام برام می کنی، من ازت می خوام وارد گروهم شی یعنی در واقع راهی جز این نداری! برو تو اون خونه، حواسمم شیش دونگ بهت هست که یه وقت دست از پا خطا نکنی، منتظر بمون؛ قبل از اینکه وارد گروه شی باید چند تا کار بکنی تا خودتو بهم ثابت کنی. برو اونجا زنگ درو بزن بگو  از طرف سیاوش اومدم الانم خودم بهشون زنگ می زنم.

بی حرف کوله ام را برداشتم و سمت آن ساختمان کلنگی رفتم و زنگ در را زدم. پسری گوشی به دست سمت در آمد، نیم نگاهی به من انداخت و بعد از حرف زدن با فرد پشت گوشی که سیاوش بود، از جلوی در کنار رفت .

منتظر شدم تا صحبت هایش تمام شود.

-بیا اتاقتو نشونت بدم.

بدو بدو سمتش رفتم و پشتش حرکت کردم. یکی از اتاق ها را نشانم داد که یک تخت داشت، زیاد کوچک نبود و پنجره داشت. سوالی نگاهش کردم.

-اینجا چند تا اتاق داره ؟

-سه تا...

-چند نفریم ؟

-با تو نه نفر، بقیه باهم تو دو تا اتاق دیگه هستیم.

چشمان اندازه ی کاسه ام را به او دوختم و دلیل این که من یک اتاق جداگانه دارم، پرسیدم.

-زیاد حرف می زنی... حوصلم رو سر بردی.

بعد هم در اتاق را بست و رفت .

وسایلم را روی زمین انداختم و روی تخت ولو شدم. نتوانستم لباس ها و وسایلی را که آراد برایم خریده بود بیارم. دلم گرفت، بعد از عمری هم که وسایلی به این خوبی گیرم افتاده بود هم نتوانستم  ازآنها استفاده بکنم، اما کتاب و آی پاد آراد را آوردم، گرمکنی آراد را هم. لباس ها را برداشتم و بو کشیدم، هنوز بویشان نرفته بود؛ به خودم قول دادم حتی اگر یک روز به آخر عمرم مانده باشد این ادکلونی را که روی لباس هایش خالی کرده پیدا کنم و بخرم. می دانستم جایی از این اتاق دوربین مخفی وصل شده بود، سرهنگ بهم این را گفته بود. گوشی ام را از کیفم در آوردم. خواستم روشنش کنم که دلم نیامد، دلم نیامد گوشی ام را روشن کنم و بعد از اینکه دیدم پیامی برایم نیامده و کسی دلنگرانم نشده، غصه ام بگیرد!

کوله ام را با پا از خودم دور کردم که یک دفعه در باز شد و کسی داخل آمد، سریع روی تخت نشستم. سپهر با یه دست لباس و شلوار روبه رویم بود، دلم نمی خواست سپهر را در این باند ببینم.

-ببخشید در نزده وارد شدم.

نمی بخشیدم چه می کردم ؟ سرم را تکان دادم، پیرهن چارخونه ی بنفش و شلوار جین سورمه ای راسته را روی تخت انداخت.

-کاش تو اینجا نبودی...

غم صدایم دلم خودم را هم لرزاند. دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید اما نگفته دهانش را بست.

-می بندم این دهان پر از حرف را ولی... آخر سکوت لعنتیم داد می زند. درسته ؟

چند بار این بیت را شنیده بودم که زیر لب زمزمه می کرد؛ در جوابم لبخندی زد و گفت : درسته!

روی زمین نشست و به دیوار تکیه داد و پرسید : چیزی می خوری؟

-اره خیلی چیزا می خورم، غصه می خورم، حسرت، حرص و... تا دلت بخواد می خورم.

خندید.

-خب پس چرا چاغ نمی شی ؟

-شاید چون تاثیرات اینا، برعکسه !

داشت تمام تلاشش را می کرد تا سر صحبت را باز کند.

-کاش خوشبختی و شانس خریدنی بود.

-واسه من که فرقی نمی کنه، خریدنی هم که بودند من پول نداشتم بخرمشون.

به فکر فرو رفت، از تلاش کردنش خسته شدم.

-انقدر واسه حرف زدن تلاش نکن، حرفای قشنگ و لذت بخشی پیش من نیست، بشنویشون تلخ تر می شی.

کلافه حرفم را تایید کرد، از روی تخت، یکی از بالشت ها را برداشت و روی زمین دراز کشید قبل از اینکه بپرسم ( چرا روی تخت نمی خوابد ،من که نمی خواهم دراز بکشم)، گفت: رو تختی که تو روش دراز کشیده باشی، بخوابم هم تلخ تر می شم.

پوزخند زدم و کتاب را برداشتم تا ادامه اش را بخوانم.

صدای زنگ گوشی از خواب پراندم. شر و شر عرق می ریختم. با دست گشتم و گوشی را از روی میز برداشتم، جواب دادم و خواب آلود گفتم: الو ؟

-گلنار، بیا به این آدرسی که برات پیامک کردم، این از اولین مامورایتت. همون پسری که امروز دیدی، اونجاست و بهت می گه چیکار باید بکنی.

تماس را قطع کرد ، با حرص گوشی را روی تخت پرت کردم و لب زدم : تف به این زندگی، یه خواب راحتم ندارم!.

ساعت دو نیم صبح بود، لباس هایی را که سپهر بهم داده بود، از روی پیرهنی که شنود داشت، پوشیدم و ژاکت گشاد شنود دارم را هم تن کردم. به آدرسی که سیاوش فرستاده بود، نگاه کردم. یک خانه در بالای شهر !

بی سر و صدا بیرون رفتم و در کوچه های خلوت منتظر ماشین شدم. بعد از حدودا یک ربع، تاکسی زدی را دیدم، رفتم جلوی ماشین و دستم را تکان دادم تا مرا ببند و بایستد، جلو تر آمد و یک هو پایش را روی ترمز گذاشت، رفتم جلو و با سکه ی درون دستم روی پنجره کوبیدم. راننده ی تاکسی شیشه را پایین زد، از قیافه اش معلوم بود می خواهد هرچه از دهانش در می آید نثار جد و آبادم کند، قبل از این که روح خاندان توی قبرم را شاد کند گفتم : آقا تو رو قرآن، یه کاری دارم ماشینم پیدا نمی کنم، باید برم یه جایی، هرچقدر هم که پولش بشه می دم.

بعد از چانه زدن با راننده تاکسی سر سوار کردنم، توی ماشین نشستم.دلهره داشتم، یعنی چه کار باید می کردم ؟

ویرایش شده در توسط zhrw._.ms
  • پسندیدم 7

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

# پارت سی و یکم

بالاخره رسیدم، کرایه راننده تاکسی را دادم و سمت خانه دویدم. زنگ در را زدم، بعد چند لحظه،  بدون اینکه بپرسند کی هستم، در باز شد. یک امارت بزرگ و باشکوه، و باغ بزرگتر و باشکوه تر از  آن که راه سنگی آن، با چراغ های آبی روشن شده بود. بعد از طی کردن مسیر طولانیی، به خانه رسیدم. یک مرد با کت و شلوار سیاه جلوی در بود، بعد از آنالیز کردنم، در را باز کرد .

صدای موزیک کر کننده بود، نرسیده به سالن، دست روی گوش هایم گذاشتم. نور های رنگی و چرخان روی آدم ها می نشستند و آدم ها... نه، افراد داخل خانه به طور مسخره و حال بهم زنی می رقصیدند و تکان می خوردند. اینجا ماموریتم جز جدا کردن نامحرم ها از هم، هم مگر می توانست چیز دیگری باشد ؟!، اصلا حالا از کجا آن پسر را پیدا می کردم ؟ گوشی را از جیبم در آوردم، خواستم زنگ بزنم که دیدم، شنیدن صدای سیاوش اصلا در اینجا برایم ممکن نبود، پس پیام دادم : جلو در  ورودی سالُنَم، پسره کجاست ؟

گوشی را درون جیبم روی حالت ویبره گذاشتم، یک پایم را بلند کردم و به در تکیه دادم و دستم را درون جیبم گذاشتم و به صحنه های روبه روی چشمم، خیره شدم. دو نفر که در حال رقصیدن بودن نزیدک من شدند، بوی عرق با بوی عطرشان مخلوط شده بود و حالم را بهم زد، کمی آن طرف تر رفتم و خودم را تا آنجایی که می شد از آنها دور کردم. سینی جلوی رویم قرار گرفت، دختر مرتبی بود که سینی در دست داشت. دلم نمی خواست حتی برای یک بار هم که شد،ه لب به آن زر ماری ها بزنم، بلند، طوری که صدایم را بشنود، پرسیدم : کدوم الکل نداره ؟ نه، اصلا می تونی برام یه لیوان شربتی ، آب خنکی چیزی بیاری؟...

دختر کلافه سر تکان داد و رفت و بعد از چند دقیقه با سینی و شربت آبلیموی درونش برگشت. لیوان را برداشتم و یک نفس سر کشیدم. خنکای شربت جانم را آرام کرد، تشکر کردم و لیوان خالی را درون سینی برگرداندم. از دور همان پسر را دیدم که سمتم می آمد، من هم سمتش رفتم، کمی صورتم را از زیر نظر گذراند.

-من پارسام. خودتی ؟ همون پر حرفه ؟

یکی از دست هایم را به کمرم زدم و آره ای گفتم. دستم را گرفت و راه را از میان رقصنده ها باز کرد. نفس عمیقی کشیدم، اینجا خلوت تر بود. من را پشت خودش راند و به دور و اطراف نگاه کرد، جلو تر رفت و همراه با او، من هم گام برداشتم. کمی بین جفت های رقصنده گذشت تا بالاخره دستش را دور کمر دختری گذاشت و اورا به سمت پله ها برد و من هم همراه او، ناگهان صدای کسی را از پشت سر، شنیدیم : هی... کجا... می بریش ؟! تازه داشتم باهاش حال می کردم.

میان کلمه هایش سکسکه می کرد، پارسا سمتم برگشت و آرام گفت : برو بیارش بالا، حواسشو پرت کن.

رفتم سمت پسر و دسش را گرفتم و بالا کشیدم، مست بود و بوی دهانش داشت خفه ام می کرد، هر از گاهی عوق می زدم و با نفرت نگاهش می کردم. بالای پله ها رسیدیم، پارسا دختر را که بهش آویزان شده بود و نوازشش می کرد را به ته راهرو هدایت کرد، نوازش های دست بزرگ آن پسر روی ساعدم باعث شد تا نگاه از پارسا و دختر بگیرم.

-خدای من! چقد پوستت نرمه !

حرارت بندم فوری بالا رفت، یعنی از شنود این حرف های را می شنیدند؟

پسر تلو تلو خوران در حالی که دست من را گرفته بود ، روی دیوار دست می کشید تا در اتاقی را پیدا کند، دستش به دستگیره که رسید در را باز کرد، و دستم را کشید، تعجب کردم.

-چی کار می کنی؟!... من پسرم!...

-خب باش.

بعد هم لبخند کریهی زد و دستم را با نیروی بیشتری کشید، خودم را عقب می بردم اما نیروی او بیشتر از من بود . پارسا توجهش سمت من جلب شد، داد زد :  بگیرش. و چاقوی جیبی تیزی را سمتم پرت کرد که گرفتمش. به چاقوی توی دستم نگاه کردم، حالا که پارسا این را بهم داده بود حتما انتظار داشت دل و روده ی پسر را بیرون بریزم، حتی اگر پسر گناهکار ترین آدم روی زمین هم بود، نمی توانستم این کار را بکنم؛ با پسر همراه شدم و داخل اتاق رفتم، متوجه کلید روی در شدم و خیلی آرام آن را از روی در برداشتم و داخل جیب شلوارم انداختم. پسر در یک حرکت تیشرت قرمز جذبش را از تنش در آورد و گوشه ای پرت کرد، سرم را انداختم پایین تا چشمم به بالا تنه ی برهنش نخورد. آمد جلو و خودش را به من چسباند و کمرم را گرفت، سرش را لای موهایم برد و حال پریشانم را پریشان تر کرد. آرام در حالی که من هم دستم را پشتش گذاشته بودم، سمت تخت هدایش کردم و روی تخت هلش دادم و با لبخند گفتم: صبر کن.

خندید و مشغول ور رفتن با کمر بندش شد. هینی کشیدم و الکی زیپ ژاکتم را باز کردم و سمت در رفتم. پشتم را سمتش کردم و ژاکتم را در آوردم، بعد از مکث کوتاهی به سمت در دویدم، در را بستم و در یک حرکت کلید را از جیبم در آوردم و در را قفل کردم. خیس عرق شده بودم، نفس راحتی کشیدم  و سمت پارسا که با خشم نگاهم می کرد رفتم.

-چرا انقد طولش دادی ؟

نیازی ندیدم تا به این هم توضیح بدهم! سمت یکی از اتاق ها رفتیم. دختر دیگر لباس های قبلیش را به تن نداشت، لباس های پسرانه تنش بود. پارسا من و دختر را که الکی می خندید و قربان صدقه ی پارسا می رفت را سمت بالکن هدایت کرد و از پله های اضطرای پایین برد. دسش را روی دهان دختر گذاشت و گفت : خفه خون بگیر.

پارسا انگشتش را  به نشانه ی هیس روی دهانش گذاشت و ما را خیلی آرام سمت بوته ها برد. بوته ها را کنار زد، یک راهی آنجا بود که به نظر می رسید قبلا این راه را باز کرده بودند و برای مخفی کردنش، بوته کاشته بودند. از راه که گذشتیم، وارد یک کوچه ی خلوت شدیم. پارسا سمت یک پژو رفت و ماهرانه درش را باز کرد. اشاره کرد که برویم داخل ، من جلو نشستم و دختر را عقب نشاندم. بعد از ور رفتن با سیم های ماشین، بالاخره روشنش کرد و راه افتاد.

-وای دختره ی زشت اومده بود جلوی من و مهیار می گفت می خواد مدل بشه، فکر کن!

دختر بعد از حرفش مثل قبل، مستانه زد زیر خنده، نیم ساعت بود که داشت چرت و پرت تهویل ما می داد، دیگر تحمل پارسا تمام شد و داد زد: خفه شو .و بعد از نیم ساعت بالاخره آرامش و سکوت، ماشین را در بر گرفت.

-این دختره رو کجا می بریم ؟

-درمونگاه.

با چشم های گرد شده گفتم : اصلا واسه چی  اینو می بریم ؟!

-چون اولا قبلا آزمایششو گرفتیم ، دیدیم کلیه و کبد و قلبش سالم سالمه ، دوما رئیس خواسته .

اها رئیس... همین را می خواستم، باید از زیر زبانش می کشیدم بیرون که رئیس چه کسی است.

-کدوم درمونگاه ؟

ترمز کرد، سمت من برگشت، چشمانش برزخی بود!

-حوصله ی وراجی ندارم، اگه می خوای تا برسیم فک بزنی، گمشو پایین.

دهانم را بستم و دیگر تا مقصد چیزی نگفتم.

رسیدیم، یک باغ بود. هیچ چراغی هم در آن وجود نداشت و تنها روشنای اش، از خانه ی کوچک وسط باغ می آمد.

پارسا دختر را از ماشین در آورد و سمت خانه برد، من هم پشت سرشان راه افتادم . به یک سطل آب رسید، دستش را درونش برد و بعد سطل را روی دختر خالی کرد، چند قطره از آب سرد روی منم ریخت، انقدر یخ بود که با همان چند قطره به خودم لرزیدم، بیچاره دختر !، پارسا حتما این کار را کرده بود تا مستی دختر را بپراند! دختر جیغ کشید و پارسا کشیدش سمت خانه.

-بهتره همینجا بمونی...

به حرفش گوش دادم و روی سنگ کنار خانه نشستم، صدای جیغ های دختر در باغ پر شده بود. داشتم به صدایش گوش می دادم که یکهو صدای پاره و جر داده شدن چیزی آمد و بعد صدای رعب آور و بلند جیغ دختر که حتی جیرجیرک ها را هم ساکت کرد و برای همیشه خاموش شد...

 

ویرایش شده در توسط zhrw._.ms
  • پسندیدم 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت سی و دوم 

شتاب زده سمت در رفتم، از میله های در گرفتم و در را کوباندم، داد زدم : باز کنید، بازکنید در این خراب شده رو ، باز کنید.

پارسا در را باز کرد، کنارش زدم. در مانگاهشان بیشتر شبیه اتاق های بازجویی دوران شاه بود. در یکی از اتاق ها را باز کردم اول از هرچیز بوی خون تازه مشام را پر کرد و بعد بدنه برهنه، غرق خون و خالی آن دختر چشمانم را تار.  مرد سفید پوش و مسنی قلبی که بدست داشت را در کیسه ی مخصوصش گذاشت و به من خیره شد. دیوانه شده بودم و وقتی یادم می آمد که من این دختر را به اینجا کشاندم دیوانگیم به آخرین حدش رسید . گردن آن دکتر خرفت را گرفتم و جلوی صورتش نعره زدم: چه غلطی کردی ؟؟ ها؟؟

دکتر دستان چروکش را روی دستانم گذاشت و سعی کرد دستانم را از گلویش بردارد که نتوانست؛خِر خِر می کرد و رنگش به سرخی می زد.

-هیچ حواست هست چیکار می کنی پیر مرد ؟!

داشت نفش های آخرش را می کشید که پارسا از پشت لباسم را کشید و به عقب هولم داد، خواستم از میزی که رویش تیقه ی جراحی و... بود بگیرم که میز هم با صدای بلندی با من افتاد. پیرمرد آن گوشه افتاده بود و نفس نفس می زد. خون جلوی چشمانم را گرفته بود ، بلند شدم و به سمت موهای پارسا هجوم بردم و موهایش را کشیدم که دادش در آمد.

-تو یه آشغالی... همتون آشغالید ، آشغال ها...

پارسا به خودش آمد و لگدی به من زد و من را از خودش دور کرد.

-تو خودت معلوم هست چه غلطی می کنی ؟؟ کسی مجبورت کرده بیای ؟!

جلو آمد چانه ام را گرفت و سرم را چرخاند.

-می دونی چرا اینجام؟، چون آقا سیاوش خواسته، جونمم بخواد بهش می دم . همه ی این کثافط کاری هایی که می کنم و قراره بکنی به خاطر اینه که آدما لیاقت زندگی ندارن.

با ناباوری به آن چهره ی جذاب و دوست داشتی پارسا خیره شدم، انقدر درونش تهی و افکارش تهوع آور و بی ارزش بودند که چهره اش هم برایم زشت و غیر قابل تحمل شد، اگر به خاطر سرهنگ نبود همین جا خون هردوشان را می ریختم. عوضی ها...

-تازه اول های راهه آقا پسر، امشبم هیچی از وحشی بازی هات به سیاوش نمی گم اما اگه تکرار بشه ، خونت پای خودته.

پوزخند زدم، حیف آن قیافه که خدا به همچین آدمی داده بود. پیر مرد چشم غره ای به من رفت ، روپوش سفیدش را در آورد و سمت اتاق خوابش که در همین جای به اصطلاح درمانگاه بود؛ رفت!، چجوری می توانست در اینجا آرامش داشته باشد و یا حتی بخوابد را خدا می دانست!

دیوار ها سفید و چرک بودند و در آن اتاقی من ایستاده بودم ، جز یک تخت کثیف آبی و میز استیل و چاقو ها و ابزار رویش چیزی نبود و لامپ کم مصرف بالای سرم، پت پت می کرد، و حتی گاهی برای چند دقیقه خاموش می شد . پارسا جنازه ی دختر را با احتیاط و در حالی که دست کش های پلاستیکی آبی بر دست داشت، توی پلاستیک بزرگی قرار می داد، با خودم فکر کردم یعنی این  دختر چه گناهی در زندگیش انجام داده که جزایش این چنین سخت و عذاب آور بوده ؟؛ دیگر طاقت دیدن بدن رنگ پریده و شکافته اش را نداشتم. رفتم توی حیاط و صورتم را با دستانم پوشاندم و در سکوت گریه کردم و اشک ریختم، برای آن دختر که لحظات آخر عمرش را مست بود و شکافته شدن بدنش را حس کرد و قسم می خورم حتی نمی دانست، این شب کذایی ، آخرین شبی بود که در جوار آدم ها می گذراند!

پارسا اشاره کرد که سوار ماشین بشوم، با گام های سست و نامطمئن سمت ماشین رفتم و جلو نشستم، پارسا جنازه ی دختر را که درون پلاستیک پیچانده بود، پشت ماشین گذاشت و ماشین را روشن کرد.

هوا گرگ میش بود، پارسا در جاده خاکی خلوتی توقف کرد و گفت که پیاده شوم، پیاده که شدم ماشین را حرکت داد و در فرورفتگی ای پارک کرد، صندوق عقب ماشین را بالا زد و دو دبه از درونش در آورد ، از فرورفتگی بالا آمد و دبه ها را یکی یکی از بالا، روی ماشین خالی کرد، دست آخر هم فندکش را روشن کرد و روی ماشین انداخت و ماشین و جنازه باهم در آتش سوختند. زبانه های آتش جلوی چشمان خاکستری ام شعله ور می شدند و من به فکر فرو رفتم، جهنم از همین دنیا برای آن دختر شروع شده بود.

پارسا به کسانی زنگ زد و بعد از نیم ساعت یا چهل دقیقه ماشین مشکی ای ، درست همانجا که ایستاده بودیم، توقف کرد و ما سوارش شدیم و به همان آپارتمان سه  اتاقه ی کلنگی رفتیم.

-من می رم از این سوپری کیک و شیر بگیرم .

پارسا قیافه ی شکاکی به خودش گرفت و گفت : منتظرت می مونم. زود برو، برگرد.

رفتم و از سوپری، یک سیمکارت و شیر و کیک خریدم، می خواستم سیمکارت های اعتباری بیشتری بخرم اما گفتم اگر پیدایشان بکنند، بهم مشکوک می شوند.

گوشی ام را نگاه کردم، دو تماس از حمید، سه تماس از آرمان و یک پیامک از آراد. پیامکش را باز کردم: چی شد گلنار خانوم ؟ من منتظر برگشتنت یا تماست هستما مثل اینکه اون سیاوش احمق خوب  مختو شست و شو داده !

این چه معنی ای می توانست داشه باشد ؟ یعنی منتظر تماسم بود؟ شاید می خواست حرفی راجع به دانشگاه بزند !

سراسیمه سیمکارت جدید را داخل گوشی انداختم و شماره ی آراد را گرفتم. صدایش هیچ گاه یخ نمی زد یا سرد نمی شد؛ همیشه گرم و بم و آهنگین بود.

-سلام ماهرخ، گلنارم.

اسمش را نیاوردم تا اگر اینجا دستگاه شنودی هم بود، ردم را نگیرند، اما نمی دانم چرا ماهرخ صدایش زدم ؟! ؛ آراد صدایش را نازک کرد و مثل دخترها گفت : وااای چطوری عجقم ؟

خندیدم، چقدر صدایش مسخره شده بود!

-چه خبر ؟

کاش منظورم را می گرفت و حرفش را می زد! صدایش را به حالت قبلی بازگرداند و جدی گفت: شماره ی جدیدت اینه ؟

-آره عزیزم ، منم دلم برات تنگ شده بود.

-خیلی خب... اوضاع چطوره ؟

بغض کردم، از خدا که پنهان نبود، از آراد چه پنهان اوضاع اصلا خوب نبود، افتضاح بود!

-هیی می گذرونم...

-این یعنی اوضاع اصلا خوب نیست ، درسته ؟، من نمی دونم چرا پلیس مخفی نشدم با این حجم از هوش و نبوغ !

قطره اشکی ناخواسته از چشم هایم سقوط کرد، خندیدم و با بغضی که هر لحظه در گلویم بیشتر می شد گفتم : اره، درست فهمیدی... چه خبر از درس و دانشگاه ؟ بالاخره این ترم رو پاس کردی ؟

هووفی کشید و بعد از مکث طولانی ای گفت : می خواستن اخراجت کنن ولی استاد محمدی پا در میونی کرد و گفت دانش آموز با استعداد منه، می دونم وقتی برگرده جبران می کنه. دیگه کلاسا هم چون نزدیک عیده بچه ها تونستن کنسل کنن ، خیلی عقب نمی مونی.

لبخند زدم. چقدر استاد محمدی را دوست داشتم، اگر پدرم او بود...

-خب دیگه کاری نداری ماهرخ جون ؟

-چرا دارم...

منتظر شدم تا اگر حرفی باقی مانده بگوید.

-من خدا را دارم/ کوله بارم بر دوش/ سفری می باید/ سفری تا ته تنهایی محض/ هر کجا لرزیدی، از سفر ترسیدی/ فقط آهسته بگو/ من خدا را دارم.

زمزمه کردم: من خدا را دارم!

و آراد تماس را قطع کرد.  

ویرایش شده در توسط zhrw._.ms
  • پسندیدم 8

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت سی و سوم 

به آرمان و حمید هم زنگ زدم، حمید تنها کلامی، ابراز نگرانی کرد و گفت که زودتر برگردم خانه، اما آرمان در صدایش و در تک تک کلماتش نگرانی موج می زد، و این حس ، حس بسیار ساده و دوست داشتنی ای  که خودش را روی تن خسته ام نشانده بود. حمید هیچ گاه یک حامی نبود، آما آرمان داشت خودش را ارادی یا غیر ارادی تبدیل به کوه می کرد و پشتم می ایستاد. حرف های آراد و آرمان باعث شد تا با خیال راحت به خواب بروم و چند ساعتی را بدون کابوس و استرس، سر راحت بر بالش بگذارم.

تق تــق

 پتو را کنار زدم و خواب آلود سمت در رفتم و در را باز کردم، دختری با لبخند و سینی بدست پشت در بود و با انرژی گفت : سلام، صبحتون بخیر

یاد  مجری های رادیو های سحر گاهی افتادم که خوشی زیر دلشان را زده بود، همان طور که چشم هایم را می مالیدم گفتم : علیک سلام ایران، چطوری همدان ؟ خوبی همشهری؟

دختر تک خنده ای کرد.

-اجازه هست بیام داخل .

سری تکان دادم، حوله ی آبی ام را از کیفم برداشتم روی شانه ام انداختم و بدون توجه به دختر رفتم دستشویی...

بیرون که امدم دیدم دختر گوشه ای از اتاق نشسته، پاهایش را درون شکمش جمع کرده و دارد با لبخند با گوشی اش بازی می کند. اهمی گفتم ، که دختر سرش را بالا گرفت؛ دوباره لبخند زد و گوشی را کنار گذاشت.

-کاری داشتین؟

به سینی صبحانه اشاره کرد.

-براتون صبحانه آوردم.

لب هایم را کج کردم و سرم را تکان دادم، از کجا می دانست هوس صبحانه ای با نان، پنیر و عسل کرده بودم؟!  چایی را برداشتم و با نان و عسل آرام آرام سر کشیدم...

صبحانه ام که تمام شد سرم را بالا گرفتم و آن را به معنی چیه رو به دختر که با چشم های آبی گشاد شد نگاهم می کرد، تکان دادم.

-هیچی... نوش جان.

سر تکان دادم و تشکر کردم و منتظر به او چشم دوختم.

-راستش می خواستم باهاتون آشنا بشم.

-من حمیدم، بیست و سه سالمه.آشنا شدید ؟

خندید و گفت :  منم رهام !

-از همه ی  قید و بند های زندگی ؟!

بعد از دقایقی با گیجی خیره شدن به من ، منظورم را فهمید و دوباره خنده ی کوتاه و الکی ای سر داد.

-فکر کنم رنگ چشمای خودت بهتر از لنزی باشه که زدی، خیلی تو ذوق می زنه...

ذوقش کور شد، با ناراحتی لنز های آبی را از چشم هایش در آورد. یکی از چشم هایش مشکی بود و دیگری عسلی...

-حالا چی فکر می کنی ؟

لبخند زدم.

-فکر می کنم درست فکر می کردم!

لب هایش را جمع کرد، خودش حتما مانند من فکر نمی کرده.

-خواص خودتو حفظ کن ، تو خودتی مجبور نیستی بقیه باشی! شاید یکی یه روز دلش خواست بین کلی موز یدونه خیار برداره !

خندید و انگشت اشاره اش را سوالی سمت خودش گرفت.

-الان من اون خیارم ؟!

-چه اشکالی داره ؟، حداقل تولید وطنی و از کشور دیگه وارد نمی شی !

شانه اش را بالا انداخت.

-حالا بگذریم ، چرا اینجایی ؟

-چون ناچار به اینجا بودنم، تو چی ؟

-منم ناچارم ! قرار بود اعضای بدن من رو هم در بیارن که به پای سیاوش افتادم و بعد از کلی خواهش و التماس قبول کرد تو گروهش بمونم.

شکی که نسبت به او و حرفش پیدا کرده بودم بر زبان نیاوردم، بحث تجارت و قاچاق بود، فیلم هندی که نبود که دختر با کمی گریه زاری خودش را از دست اجل برهاند !

صدای زنگ گوشی اش بلند شد ، دوباره لبخند بزرگی به صفحه ی گوشی اش زد و بعد از گفتن ببخشید کوتاهی اتاق را ترک کرد. لباس هایم را پوشیدم و کوله ام یعنی تمام دار و ندارم را برداشتم و از اتاق خارج شدم، در یکی از اتاق ها را زدم، دختری در را باز کرد.

-با پارسا کار دارم.

اتاق بغل را نشان داد و مشغول سوهان کشیدن ناخون هایش شد و در را بست. سمت اتاقی که دختر اشاره کرده بود رفتم و دوباره در را زدم. پسری در را باز کرد و دوبار حرف هایم را تکرار کردم ، پسر از جلو در کنار رفت و اخرین تخت انتهای اتاق را نشانم داد، روی تخت دراز کشید بود و پایش را روی پای دیگرش انداخته بود.

-می خوام برم بیرون.

یکی از چشمانش را باز کرد و سرتا پایم را از زیر نظر گذراند.

-خب برو... کسی جلوتو گرفته ؟

تعجب کردم!

-یعنی کسی رو نمی فرستید دنبالم یا جلومو نمی گیرید ؟

-نه ! فکر کنم بدونی آقا سیاوش انقدری کینه ای هست که اگه آب شده باشی رفته باشی تو زمینم پیدات می کنه و پوست از سرت می کنه، برو به سلامت.

می دانستم اینجوری که می گوید نیست و قطعا هم به سیاوش اطلاع می دهد هم کسی را دنبالم می فرستد. سری تکان دادم و از خانه خارج شدم.

 

-خدایا آراد یادم انداخت که هستی... حواست به منه، نه ؟ دیشب باعث مرگ یه آدم شدم، امشب یا فردا شب یا شب های دیگه هم امکان داره این اتفاق بیافته، خودت خبر داری من چقدر تنهام، خودت می دونی که هیچ کیو جز تو ندارم، منو به حال خودم رهام نکنیا...

سرم را بیشتر روی قرآن فشار دادم.

- خدایا بنده ی گناهکارت، می دونه تاحالا از دستوراتت خیلی سرپیچی کرده اما تحمل عذاب و خشمت و نداره. زود تر ازاین مخمصه خلاصم کن، من تاحالا مورد قضاوت نابه جای خیلیا قرار گرفتم اما تو که تک تک لحظات زندگیمو باهام بودی و دیدی تو چه وضعی بودم، نذار تو لجن غرق بشم.

گریه ام شدت گرفت و خندیدم : تو که می دونی من حتی موقعی که می خواستم ازدستورت سرپیچی کنم به خودت توکل کردم چون راهی نداشتم.

از اینکه می توانستم با خدا انقدر ساده حرف بزنم و کلمات را نپیچانم، خوشحال بودم. قرآن را کنار دستم گذاشتم. چه زیبا در بیشتر مساجد رنگ سبز و آبی را گنجانده بودند، این رنگ ها کنار نام خدا، انسان را در دریای بی کران آرامش می کشاند. کاشی های مسجد هم انقدر زیبا بودند که ساعاتی از وقتم را صرف دقت کردن به آنها،کنم و لذت ببرم. صدای اذان از مناره های مسجد پیچید؛ به راستی که خدا بلند مرتبه و بزرگ است...

بعد از ماه ها ، شاید هم سالها، به اقامه ی نماز ایستادم و اینبار برای خودم نماز خواندم،برای شادی روحم و باز گشتن آرامشم.

بعد از نماز روی زمین نشستم و به گوشی ام را که داشت خودش را می کشد، جواب دادم. آراد بود و مثل همیشه احوالپرسی کرد.

-خب گلنار خانوم کجا تشریف داری؟...

نگاهی به در و دیوار مسجد کردم و گفتم : مسجد.

جدی شد، حس کردم که دارد لبخند می زند.

-کدوم مسجد ، تو کدوم محله ؟

-چطور؟!

-همدانم می خوام بیام دنبالت.

آدرس جایی که بودم را دادم.

با تک زنگ آراد روی گوشی ام متوجه شدم که باید بروم بیرون. چادر را از سرم برداشتم، تا کردم و به چوب لباسی داخل مسجد آویزان کردم، مانتو و روسری را در دستشویی مسجد درآوردم و جلوی در خروجی مسجد آراد را دیدم. تیپ اسپرتش را دوست داشتم، ساده و شکیل بود و مثل خیلی از پسر های دیگر شلوار فاق کوتاه پا نمی زد و گوشواره و گردنبند به خودش آویزان نمی کرد!

-علیک سلام ! یه زمانی کوچیک تر ها به بزرگتراشون سلام می دادن، زمونه برعکس شده!

لبخند زدم و سلام دادم و باهم سوار ماشینش شدیم .

ویرایش شده در توسط zhrw._.ms
  • پسندیدم 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت سی و چهارم

روی تخت های باغ رستوران نشسته بودیم، درخت ها خودشان را برای بهار آمده می کردند گرچه هنوز لباسی بر تن نداشتند و فقیر بنظر می رسیدند، بوی جگر و کباب می آمد و می توانستم منقل های آنور و دود هایی که راه انداخته بودند را ببینم. آراد دستم را سمت خود کشید و با دقت برسی اش کرد.

-چرا ساعدت انقد کبوده؟

چند نفس نصفه نیمه و پشت سر هم کشیدم، تردید داشتم که ماجرا را برایش باز گو کنم یا نه، بعد یاد شنود ها افتادم و دیدم که بهترین موقعیت برای شرح اتفاقاتی که برایم افتاده، همین موقع بود، آراد گوشی خودش و من را خاموش کرده بود، سیاوش نمی توانست حرف هایمان را در هیچ صورتی بشنود. به خودم مسلط شدم و شروع کردم به تعریف کردن...

به خودم که آمدم دیدم به صورت خمیده و با دستانی لرزان دارم از آن دختر تعریف می کنم، صحبت هایم که تمام شد سرم را بالا گرفتم، آراد کلافه و گیج بنظر می رسید و نمی دانست چه بگوید!

-می دونی گلی... من با شکم خالی نمی تونم فکر کنم و حرفایی که زدی رو، تجزیه تحلیل بکنم...

خسته از آن همه حرفی که زده بودم و واکنش آراد تنها این حرف مضحکش بود، کمرم بیشتر خمید که آراد تذکر گونه گفت که صاف بشینم و گارسون را صدا زد.

-دوتا دیزی با مخلفات ، چهار سیخ جیگر، دوتا سیخ کباب با یه دوغ خانواده.

گارسون بعد از یاد داشت کردن سفارش های آراد گفت: سالاد، ماست، ترشی... چیزی نمی خواین ؟

-گفتم با مخلفات دیگه ! فقط کباب ها برنج نداشته باشن. زود فقط بیارید.

گارسون سری تکان داد و رفت، نمی دانستم معده ی آراد، مگر پارکینگ چند طبقه بود که این همه درونش جا می شد؟!

موهای کوتاهم را دور انگشتم پیچاندم.

-کاش آرمان هم این جا بود، یذره می خندیدیم...

-خب من که اینجام ! حتما باید اون ناقص الخلقه باشه و روزمونو خراب کنه!

-نه، آرمان بامزست تو نیستی.

اخم کرد، از دروغی که گفتم خندم گرفت، هیچ کدامشان بامزه نبودند، فقط اعصاب خورد کن بودند!

-ببینم... لپتو با دریل سوراخ کردی؟!

-اره بابا، صورت منو خدا داده کارگر بناهاش درست کردن.

از حرفم لبم را به دندان گزیدم و استغفراللهی زیر لب گفتم.

-خود درگیری مزمن...

-چی ؟!

-خود درگیری مزمن، داری !

اخم کردم و گفتم: توهم خودشیفتگی مزمن داری...

با لبخند دستانش را در هوا چرخاند.

-هر چی باشه خودشیفتگی از خود درگیری بهتره!

-اهان بله... ولی حداقل خود درگیری فقط به خودت ضربه می زنی ولی تو خودشیفتگی بقیه رو هم کلافه می کنی.

متعجب بودم، این اولین بار بعد از زمان های طولانی بود که با لذت با کسی بحث می کردم، خواست جوابم را بدهد که سینی های غذا جلوی رویمان قرار گرفت، یک دفعه دستانش را به هم زد و تکانشان داد، یاد مگس افتادم که قبل از خوردن خوراکی محبوبش اینکار را می کرد؛ جلوی دهانم را گرفتم و غش غش خندیدم، ابروهایش را بالا انداخت و به من خیره شد، خنده ام که تمام شد گفت: خب، بیا طرز و آداب خوردن دیزی رو یادم بده.

-بلد نیستم.

چشمانش را در کاسه چرخاند و کلافه گفت : نمی خوای بگی که همدانی ای ولی تا حالا آبگوشت و دیزی نخوردی ؟!!

-آبگوشت چرا ولی آداب دیزی رو نمی دونم !

سرش را با دهان کج تکان داد، دستش را زیر چانه برد و تحلیل گر به ظروف سفالی و آبی دیزی ها خیره شد؛ بعد دستش را ناگهانی بالا داد و بلند گفت: فهمیدم. که توجه چند نفری به ما جلب شد و آراد خودش را به ندیدن زد.

-تو یه فیلمی دیدم اول پیازو میارن با مشت می کوبن روش.

پیاز بزرگ توی ظرف را برداشت، دستانش را مشت کرد، چند بار تکان داد و بعد محکم روی پیاز کوبید، که پیاز ترکید و در اطراف پخش شد و بیشترش روی صورت و لباس های من بی گناه ریخت! با خشم پرسیدم : مگه کیسه بوکس که اینجوری می کوبی؟!

دستپاچه لبخند زد و نگاهش را اطراف چرخاند و دستانش را بهم زد تا پیاز های چسبیده بر دستش بریزد، نگاهش که به من رسید، خندید.

- گلنار پیازی...

دستانم را سمت آسمان بردم و از خدا برای خودم طلب صبر عظیمی کردم بعد با خشم دستمال برداشتم و صورتم را پاک کردم.

-وای آراد دیگه جا ندارم، نمی تونم بخورم.

-پس من این همه جیگر و کباب رو واسه کی گرفتم؟!

دست روی دلم کشیدم و یک لیوان دوغ را سر کشیدم.

-فک می کردم برای خودت خریدی، من که نمی تونم بخورم ، نوش جونت.

-حرف نباشه، از ریخت درومدی بسکه هیچی نخوردی، دوتا سیخ جیگر و یه سیخ کبابت رو تا آخر بخور وگرنا می گم عمو سیاوش بیاد با خودش ببردتا!

ناگهان یاد سیاوش افتادم و بالا پریدم، اگر افرادش را دنبالم فرستاده بود چی؟، زدم تو سرم.

-وای آراد اگه سیاوش دنبالمون باشه چی؟! من از تو مثلا فراری بودما... ای خداا...

در حالی که جیگر را لای نون گذاشته بود و داشت آنها را از سیخ جدا می کرد، گفت : نترس بابا. بهش زنگ زدم گفتم : فکر کردی می تونی این دختره رو از چنگم در بیاری؟! امروز می رم دنبالش ببین چجور مخشو می زنم، اونم گفت: به درک هر غلطی دلت خواست بکن.

نفس راحتی کشیدم و روی تخت ولو شدم.

-ولی خودمونیما، همچین تحفه ای هم نیستی، من خودمو جلو سیاوش خیلی شیرن عقل نشون دادم، بسکه گفتم دختره دختره.

نمک دان خالی و پلاستیکی را طرفش پرت کردم که گرفتش.

-حالا عین بچه های خوب جیگر و کبابت رو می خوری یا مجبور می شم از راه های دیگه ای استفاده کنم.

-نمی خورم!

-اشتباه می کنی... همین که گفتم!

دهانم را باز کردم تا چیزی بگویم که یک تیکه جیگر درون دهنم پرت کرد، جیگر را قورت دادم و خواستم حرف دیگری بزنم که یک تیکه دیگر درون دهانم پرت کرد، دستم را جلوی دهانم گرفتم و اعتراض کردم: نمی تونم به خدا آراد، دارم می ترکم!

با خشم جلو آمد و یک سیخ جیگر را به زور بهم خوراند و بقیه را خودش خورد.

بعد از خوردن غذا، بلند شدیم و آراد بعد از حساب کردن پول غذا، سمت پارک مردم رفتیم .

روی یکی از صندلی ها نشسته بودیم و حرفی نمی زدیم، آراد گوشی اش را روشن کرده بود و داشت با کسی پیامک بازی می کرد. کارش که تمام شد، گوشی اش را داخل جیبش گذاشت و سمت من چرخید.

-یه خبر بد برات دارم.

لحن جدی اش من را ترساند. سوالی نگاهش کردم. آرام، زیر لب در حالی که دستش را داخل موهایش برده بود، گفت : پشتت رو نگاه کن.

دستم را روی قلبم گذاشتم، نفس عمیقی کشیدم و برگشتم. آراد مشتاقانه نگاهم کرد تا عکس العمل من را موقع دیدن آن فرد با آن ماسک مثلا ترسانک، بچه گانه و لوسش ببیند. آراد که دید کاملا خونسرد به آن فرد خیره شدم دستش را روی صندلی کوبید، ایستادم و ماسک را از صورت آن مرد کشیدم، آرمان !

با دیدن آرمان با ذوق اسمش را صدا زدم، آرمان خندید و گفت: آراد اصلا نیازی به ماسک نبود، با قیافه ی خودم بیشتر به وجد اومد!

تمام ذوقم فروکش کرد و بدون هیچ حس و حالی بهش خیره شدم.

-داداش حمید ما چطوره ؟

 

خورشید غروب کرده بود و ما بعد از خوردن فلافل و سمبوسه، سوار ماشین شدیم و در شهر چرخیدم، خیلی خوش گذشت، آراد و آرمان با جر و بحث هایشان من را می خنداندند و سوار تمام دستگاه هایی که آنجا بود شدیم. نفس عمیقی کشیدم، آراد جدی در حالی که پشت فرمان بود از آینه به من نگاه کرد و پرسید: برمی گردی آپارتمان یا با میای هتل ؟ نگران هیچی نباش نمی ذارم سیاوش اذیتت کنه، هر جا که راحتی بگو ببرمت.

باید پول دارو های حمید را می دادم، پول هتل را نداشتم با سری پایین گفتم: آپارتمان. آرمان در حالی که از تعجب داشت شاخ در می آورد گفت : یعنی آپارتمان کلنگی و اتاق های پر از آدم خلافشو به ما و هتل ترجیح می دی ؟

چیزی نگفتم که آراد با همان لحن جدی گفت: مشکل پوله حمید؟ اره ؟

ژاکتم را در دستانم فشار دادم.

-پس درست فهمیدم. باشه، هر جور راحتی...

نفس راحتی کشیدم که آرمان نگذاشت بیش از این احساس راحتی بکنم.

-من پولشو حساب می کنم، با ما بیا هتل.آرادم که می گه همه چی حله.

آراد-ولش کن آرمان ، خودش می دونه چیکار داره می کنه.

آرمان-ولی اخه...

آراد-آخه بی آخه.

من-... میشه به سرهنگ قربانی زنگ بزنی؟ می خوام بدونم اوضاع از چه قراره.

آراد حتی از آیینه هم نگاهم نکرد اما آرمان برگشت و نگران نگاهم کرد، لبخند اطمینان بخشی نثارش کردم.

آراد-بشینید می رم از این بنگاهه زنگ می زنم به سرهنگ.

آراد که رفت آرمان هم از ماشین پیاده شد، آمد و صندلی پشت، کنار من نشست. کامل روبه من چرخید.

-چیزی هست که بخوای بهم بگی؟

دوباره ژاکتم در دستانم فشردم و سرم رابه معنی نه به طرفین تکان دادم.

-من نوجوون که بودم، یه خواهر کوچولو برام بدنیا اومد، انقدر واسه بدنیا اومدنش ذوق داشتم، که نگو... پول تو جیبیام رو پس انداز می کردم تا براش اسباب بازی بگیرم، اونم چشماش خاکستری بود. چهار سالش که بود...

انگار داشت خاطراتش را نبش قبر می کرد و این کار برای او تاوان سنگین سکوت را به همراه داشت.

-یه روز تشنج کرد کرد، تبش خیلی بالا بود، هرکاری شد براش کردیم اما عمرش بدنیا نبود، من انقدر از مرگش شوک زده بودم که تا دوما افسردگی گرفتم و کار مامان و بابای عزادارم شد، این دکتر، اون دکتر بردن من، حالا تورو که می بینم فکر می کنم اون برگشته...

صدایش می لرزید.

-لامصب اون خیلی شبیه تو بود.

من طاقت دیدن گریه ی یک مرد را نداشتم، چشمانم را بستم.

-می دونم اسمت گلناره، خواهرم اگه زنده می موند خیلی شبیه تو می شد، من اونروز شناسنامتو که از کولت تو دانشگاه افتاده بود بیرون، دیدم. هنوزم حرفی برای گفتن نداری؟

اشکی که از چشمم پایین افتاده بود را با پشت دستم خشک کردم.

-گریه کن، گریه کن گلنار، منم هوای چشمام بارونیه.

مرا در آغوش گرفت و سرش را روی شانه هایم گذاشت و هق هق مردانه اش بلند شد، از غم صدایش من هم گریم گرفت و زار زدم؛ با صدای بلند این بار گریه کردم و خالی و سبک شدم، مانند بادبادکی شدم که در آسمان مهربان و بزرگی جاریست، با اینکه بادبادک مقصدش را نمی داند اما رها و آزادست و او این آزادی را که سزاوارش است، در قلبش آذین می بندد و پای کوبی می کند.

در ماشین باز شد و صدای اهم آراد آمد. آرمان از من جدا شد و بدون گفتن کلامی از ماشین پیاده شد و کمی آن اطراف قدم زد، آراد هم ابرو هایش را در هم گره ی کور زده بود. خم شدم و از روی کاپوت ماشین چند تا دستمال برداشتم و اشک هایم را پاک کردم.

-سرهنگ گفت، همینجوری ادامه بده، ادامه ی مامورایت هایی هم که می گه بی چون و چرا انجام بده، دارن به جاهای خوبی می رسن.

بعد هم با همان اخمش به ساعت مشکی اسپرتش خیره شد.

ویرایش شده در توسط zhrw._.ms
  • پسندیدم 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارست سی و پنجم

*

روی تخت نشسته بودم و داشتم فکر می کردم، کسی در را زد و داخل شد؛ رها بود. به صورت مرتب و آرایش شده اش لبخند زدم؛ در این یک هفته ای که هیچ خبری از سیاوش نبود و آراد و آرمان رفته بودند، رها پیشم می آمد و باهم حرف می زدیم ، دختر پاک و معصومی بود و از سیاوش کینه ی بدی در دل داشت.

-حمید! پارسا کارت داره.

باشه ای گفتم، لباس هایم را مرتب کردم و مثل همیشه ژاکت را تنم کردم. پارسا روی کاناپه ی توی پذیرایی نشسته بود و به صفحه ی خاموش تلویزیون خراب خیره شده بود. جلو رفتم و پرسیدم : چیکار داری؟

به خودش آمد، بلند شد و روبه رویم ایستاد، کت و شلوار خاکستری بر تن داشت و حسابی خودش را آراسته بود، به یاد نمی آوردم کسی را در این خانه هیچ وقت آراسته دیده باشم .

-سیاوش تو درمونگاه منتظرته.

قحطی جا بود ؟!

-برو پایین، سپهر تو ماشینه، می رسونتت.

بی حرف سمت کوله ام رفتم و آن را برداشتم، شوخی نبود که، زندگیم درون این کوله قرار داشت !

سوار ماشین سپهر شدم، سپهر مضطرب به نظر می آمد و تا خود مقصد هیچ حرفی نزد.

قبل از پیاده شدنم از ماشین با تردید پرسیدم : میشه کولمو اینجا بذرام ؟

-حتما.

صلواتی فرستادم و کوله را زیر صندلی جلوی ماشین گذاشتم.

روز های باغ خشک از شب هایش ترسناک تر بود ! از کنار استخر خالی گذشتم و وارد ، خانه خرابه ای شدم که اسمش  درمانگاه بود و کسی در آن جا درمان نمی شد که هیچ، دکتر ها جانشان را با بی رحمی می ستاندند. داخل همان اتاقی رفتم که آن دختر درونش جان داده بود، به محض وردم به اتاق، در بسته شد و صدای چرخاندن کلید در قفل در، آمد. نفس عمیقی کشیدم که گوشی درون جیبم لرزید، گوشی را در آوردم ، پیامکی از سیاوش روی صفحه ی گوشی دهن کجی می کرد : پارچه ی سبزو بردار.

سرم را در اتاق چرخاندم، روی یک میز پارچه ی سبز نخ کش شده ای افتاده بود، سریع پارچه را برداشتم که تقریبا سکته ی ناقص را زدم.

پسر بچه ای، رنگ پریده با صورتی زخمی و بدون لباس آنجا جنین وار خوابیده بود! گوشی درون دستم لرزید : بدنشو بشکاف.

پارچه را در هوا رها کردم و هراسان سمت در رفتم و در را کوبیدم و التماس کردم که در را باز کنند، صدای زنگ گوشی بلند شد، گوشی را بلافاصه جواب دادم، صدای نفرت انگیز سیاوش می آمد اما من به هیچ کدام از حرف هایش توجهی نکردم و فقط التماس می کردم که در را باز کند.

-ساکت شو گنار! این کارو نکنی، پارسا رو می فرستم بدن خودتو بشکافه ! پس لال شو و کاری که بهت می گم رو انجام بده .

صدای آراد در ذهنم اکو شد: ادامه ی ماموریت هایی رو هم که می گه، بی چون و چرا انجام بده...

تماش قطع نشده بود، گوشی را روی میز استیل گذاشتم و زدم روی بلندگو.

-آفرین دختر خوب! حالا اون چاقوی دسته سفید رو از میز بردار، نیازی نیست ظریف کار کنی...

چاقو را از روی میز برداشتم، سمت پسرک رفتم، دستم را روی بازو هایش گذاشتم، انگار فریز شده بود!  دستش را در دستانم گرفتم و انگشتم را روی نبضش گذاشتم و این اولین باری بود که از خدا طلب زلزه کردم، زلزه ای درون قلب پسرک تا دوباره زنده شود و بگوید این کار را نکن!

دست هایم می لرزیدند، قلبم تند تند می تپید و دهانم خشک شده بود. چاقو را خیلی نرم روی بدنش کشیدم که حتی خراش بر نداشت. گریه ام گرفت، کاش من به جای این بچه روی تخت خوابیده بودم و کسی بدنم را می شکافت.

به خودم نهیب زدم: این بار باید از خودت بگزری تا پسر بچه های کوچیک دیگه ای تو این خراب شده نباشن، انجامش بده و قالشو بکن، سرهنگ و همکاراش حتما بالاخره مدرک هایی رو که می خوان بدست میارن! خدا تقاصشونو می گیره .

چشم های اشکیم را بستم و چاقو را محکم روی تن سردش کشیدم و سعی کردم به خودم به قبولانم که آن صدای پاره شدن، توهمی بیش نبوده. چاقو را محکم تر روی بدنش کشیدم، مایع سردی روی دستم راه گرفته بود. سیاوش از پشت خط گفت: خوبه... خیلی خوبه ، حالا باید کلیه و قلبشو در بیاری و بذاری تو اون ظرف های مخصوصی که تو فریزره! کلیه پشتش پایین کمرشه ،قلبم سمت چپ بدنش، نزدیک سینش.

چشمانم را بازکردم خون پسرک دستهایم، لباس هایم و سرامیک های سفیده زمین را نفرین می کرد و مانند سایه ی شوم و خبیثی آن ها را احاطه کرده بود. زار زدم ، لرزش دستانم شدید شده بود و چشمانم تار. جیغ زدم، سیاوش را لعنت کردم و  زندگی نفرین شده ام را فحش باران.

-خدا ازت نگذره سیاوش عوضی، فکر می کنی خشم خدا نمی گیرتت ؟ ، آه این بچه یه روز دامن هممونو می گیره.

جیغ زدم: حالم ازت بهم می خوره، کفتار... تو یه کفتاری که از جنازه ی یه بچه ی شیش هفت ساله ی مرده هم نمی گذری...

من این ور با حال پریشان و موهای پریشناتر در حال جان دادن بودم و سیاوش آنور خط صدای قهقه هایش به راه بود.

پسرک را روبه پشت برگرداندم و این بار زیر کمرش را شکافتم. سرم گیج می رفت، نه می توانستم عوق بزنم و نه بمیرم؛ من محکوم به این زندگی بودم و بد تر از آن، محکوم به پاره پاره کردن بچه ای که شاید مادر و پدری داشت که در به در دنبالش بودند .

کلیه هایش را در آوردم و توی آن ظرف هایی که گفته بود گذاشتم .

-عجله کن! قلب و کلیه که لواشک نیست هر وقت بخوای آماده و حاضر باشه ، غیر قابل استفاده می شه.

 دوباره سینه ی پسرک را شکافتم و این بار قلب کوچکش را در آوردم و درون ظرف قرار دادم، ظرف ها را توی فریز گذاشتم و روی زمین، افتادم و بر سرم کوبیدم و جیغ زدم.

سیاوش تماس را قطع کرده بود. صدای چرخیده شدن کلید را در قفل در شنیدم. سیاوش و افرادش وارد اتاق شدند. سیاوش من را کنار زد و سمت قلب و کلیه رفت تا برسیشان کند و افرادش تن  خونین بچه را زیر بغل زدند و خواستند از اتاق بیرون بروند که دوزانو خودم از به آنها رساندم و از دست بچه گرفتم و با ناله گفتم: منو ببخش راه دیگه ای جز این نداشتم، منو ببخش پسر کوچولو...

نذاشتند حرفم را بزنم هلم دادند آن طرف و بیرون رفتند.

-اینم از دومین ماموریتت که از پسش براومدی... تازه اول راهه.

قهقه زد و ادامه داد: حالا نمی خواد عذاب وجدان بگیری، اون قلب و کلیه فقط به درد گربه و سگ می خوره، کارایی نداره! 

سیاوش روی شانه ام کوبید و از اتاق خارج شد، به خون هایی که روی بدنم ریخته بودند نگاه کردم ، خون ها مانند اسید داشتند تنم را می خوردند؛ از درد جیغ زدم.

-دارم می سوزم! نجاتم بدید!

از درد و خورندگی خون ها، مانند مار به خودم پیچیدم و داد زدم : دارم می میرم...

در حالی که داشتم می سوختم خودم را روی زمین کشیدم تا به فضای باغ رسیدم، ناگهان از پله ها غلط زدم و افتادم.

-اییییی

سپهر که به ماشینش تکیه داده بود ، با شتاب سمتم آمد و پرسید : چته ؟

-دارم می سوزم! سپهر، خونا دارن پوست و گوشتم رو می سوزوندند.

از درد فریاد کشیدم.

-چیزی نیست ، چیزی نیست.

از پهلویم گرفت و دست هایم را روی شانه اش انداخت و کمکم کرد تا سمت ماشین بروم.

 

ویرایش شده در توسط zhrw._.ms
  • پسندیدم 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت سی و ششم

توی حمام زن پیری که طبقه ی بالای خانه مان سکونت داشت، بودم؛ خودمان حمام نداشتیم و به خاطر هر ساعت در حمام بودن مبلغ قابل توجهی پول می دادم. یک پودر شست و شوی کامل را روی فقط یکی از لباس ها خالی کردم ، هرچه می شستم، لکه های خون پاک نمی شدند، بیشتر و بیشتر سابیدم اما لکه ها کمتر وکمتر پاک یا حتی بی رنگ شدند! تنم را به دیوار حمام تکیه دادم و لیز خوردم، صدای آراد را شنیدم که نامم را صدا می زد، سمت آراد برگشتم و خواستم از دستش بگیرم که آراد محو و ناپدید شد. عرق های روی پیشانی ام را پاک کردم و دوباره مشغول شستن شدم.

-کجا ای گلنار عوضی؟

سعید! سعید اینجا چه می کرد؟، هراسان از جا پریدم. کسی از پشت روی شانه ام کوبید.

-کارت خوب بود، می تونی از پس کشتن آدم ها بربیای...

صدای سیاوش بود که با پوزخند به من خیره شده بود، دستانم را مشت کردم و شروع کردم به ضربه زدن به او... چشمانم را باز کردم و دیدم سیاوشی در کار نیست و دارم مشت به دیوار می کوبانم !

-عمو... عمو قلبمو کجا گذاشتی ؟ مامانم بهم گفته بود مواظبش باشم.

پایین را نگاه کردم ، جنازه ی برهنه ی بچه بود که لب به سخن باز کرده بود. دیوانه شدم، موهایم را محکم کشیدم و داد زدم: ولم کنید! ولم کنید.

*

شب ها کابوس می دیدم و روزها توهم می زدم، دستانم می لرزیدند و نمی توانستم صحبت کنم، لباس های خونیم را هم، همه را مجبور شدم دست آخر بندازم دور، البته به جز ژاکت و پیراهن شنود دار.

-گلنار... گلنار عزیزم !

سر پایینم را بالا آوردم و به بهار خوش سیمای روبه رو خیره شدم.

-بیا بغلم... بیا جلو دلبرکم.

چشمه ی اشکم جوشید.

-بالاخره اومدی بهار ؟

-بهار نه ، مامان بهار!

-عادت ندارم، به این اسم عادت ندارم.

لرزیدن خفیف دستانم شروع شد.

-چرا نمیای گل دخترم ؟

-بهار! مگه از دخترت چیزی هم مونده ؟!

لبش را به دندان گزید.

-یه عمر نبودی حالا هم نباش، بیشتر از این می خوای خوردم کنی ؟، می خوای درموندگیم رو به چشم ببینی از شاهکارت مطمئن شی ؟

-ولی من...

-هیس، حالم هیچ روبه راه نیستی ، اعتراف می کنم تو که نبودی من نتونستم!

-گلنار من...

داد زدم : حرف نزن لعنتی... نگاه کن، زندگیمو نگاه کن این زندگی ایه که تو و اون به ظاهر پدر برام ساختین .

از روی تخت بلند شدم و جلو رفتم. انگشت اشاره ام را سمتش گرفتم، قیافه اش آنقدر دل فریب بود که نمی گذاشت تمرکز کنم، چشمانم را سوی دیگری هدایت کردم.

-تو چه جوری به خودت می گی مادر؟ مادری به بچه انداختن نیست، به نگهداریشه، به بزرگ کردنشه!

صدایم را تا آخرین حد بالا بردم.

-اگه همه ی مادرای دنیا شبیه توعن، حیف،ه به خدا حیفه بهش زیر پاشون باشه .

سپهر داد زد : چی کار می کنی حمید ؟؟ چه بلایی داری سر خودت میاری...

به خودم آمدم، بهار باز هم رفته بود. بهار با رفتنش همیشه زمستان های استخوان سوزی را برای من به جا می گذاشت.

-زده به سرت ؟

با مشت روی سینه اش کوبیدم.

-من هم پدر و مادر می خوام !

-چی؟

سرم را به طرفین تکان دادم و زمزمه وار گفتم : هیچی...

-حمید یه صحبت خیلی مهمی باهات دارم؛ می رم یه ربع دیگه میام سعی کن به خودت مسلط شی...

غمگین نگاهش کردم و لب زدم : باشه.

سمت دستوشیی رفتم و چند مشت آب یخ به صورتم پاشیدم.

سپهر در را زد و وارد شد و کنار من، روی تخت نشست.

-پارسا رو نمی بینم، کجاست ؟

-مگه اونروز که کت و شلوار پوشیده بود، داشت می رفت ندیدیش؟

-چرا دیدم ! مگه کجا می رفت ؟

سرش را نزدیکم آورد و توی گوشم گفت : پسره ی خر، با پای خودش رفت تا تو بدنش مواد مخدر جاساز کنن تا به قول خودش به سیاوش و دوستش خدمت کنه... حالا هم الکی بخند؛ اینجا هم دوربین داره هم شنود.

الکی خندیدم و با تعجب گفتم : نه بابا؟

سرش را تکان داد و دستش را دور گردن من انداخت و دوباره با لبخند مصنوعی ای در گوشم گفت : من سروان عالی مقامم، مامور مخفی...

ویرایش شده در توسط zhrw._.ms
  • پسندیدم 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت سی و هفتم 

حیرتم را در پشت خنده ی بلندم پنهان کردم.

-چه جالب!

-اره خیلی جالبه!

دوباره در گوشم ادامه داد: سیاوش تو خیلی از استان ها مثل فارس و خوزستان گروه داره، الان تمومشون زیر نظر پلیسن و محلی که کار انجام می دن و راه های فرستان اعضای بدن رو شناسایی کردیم و تحد نظر داریم. دیگه آخرین نفس های این گروهه، فقط مونده شناسایی رئیس باند که اون به عهده ی توعه! باید بری خونه ی سیاوش، تو اتاق خودش یه سری مدارکی هست که به ما تواین قضیه خیلی کمک می کنه.

-یعنی می گی سیاوش می خواد منو قطعا دیگه وارد گروهش کنه؟ اره ؟ ولی من از پسش بر نمیام !

لبخند زد.

-خوبه همینجوری ادامه بده، باید بر بیای... الان یه سری از اعضای گروهش گیر افتادن ، سیاوش و بادیگارد هاش و خلاصه هرچی نیرو  داره اونور جمع شدن، یعنی الان ساختمونش خالیه تو راحت می تونی واردش شی... منم می رم پیش سیاوش تا روند کارشون رو کند تر کنم تو راحت تر بتونی دنبال مدارک بگردی.

-اها پس یعنی احتمال می دی که به گوروهش واردم کنه ؟

-یه گوشی ایمن شده هم بهت می دم می تونی با اون باهام در تماس باشی، آدرس خونه سیاوش رو هم رو یادداشت های گوشی نوشتم... ببین این کارها و حرف هایی هم که الان می زنم فقط برای رد گمکنیه، سیاوش بهم مشکوک شده که چرا همش دور و بر تو می پلکم، بعد از تموم شدن حرفم یکی بزن تو گوشم.

بعد صاف روی تخت نشست و کمی با دستش بازی کرد و گفت: من می دونم تو دختری...

ای بابا!... سرم را انداختم پایین. سروان بلند شد و در را بست، جلو آمد و دستم را در دستانش گرفت و دو زانو روی زمین نشست.

-من خیلی وقته که ازت خوشم میاد یعنی یه جورایی... عاشقتم گلنار!

لبخند محوی زدم، مشخص بود جناب سروان تابه حال به هیچ دختری ابراز علاقه نکرده!

-من...یعنی...تو... ازت می خوام که همیشه کنارم باشی...

لبخند محوم پر رنگ تر شدکه... داغ کردم! سروان چه می کرد؟!! سروان چشمانش را بسته بود و من با چشم های از حدقه در آمده سعی داشتم که پسش بزنم.

بالاخره خودش را از من جدا کرد، دستانم را گرفت و روی پاهایم گذاشت.

-اینجوری نکن گلنار. من خیلی وقته که منتظرتم.

خواست دوباره جلو بیاید که به گفته ی خودش یکی زدم زیر گوشش، به عقب هولش دادم و کیفم را از گوشه ی اتاق برداشتم و از در خارج شدم و در را محکم بهم کوباندم. رفتم سر کوچه و تاکسی گرفتم و گوشی جدید را برداشتم و آدرس را به راننده ی تاکسی گفتم، یک پیام از سپهر یا همان سروان روی گوشی نقش بست.

-معذرت می خوام.

کوچکترین اعتنایی به معذرت خواهی اش نکردم؛ همیشه اولین های من، دروغی ترین ها و آبکی ترین هایم بوده.

قبل از رسیدن به خانه از ماشین پیاده شدم و کرایه ی راننده را حساب کردم، روی یاد داشت ها نوشته بودن بهتر است قبل از رسیدن به خانه پیاده شوم تا همسایه هایشان هم ورودم به خانه را نبینند و همچنین نوشته بودن باید از پشت خانه های آن طرف که زمینی غیر مسکونی و چمن زار بود رد شوم و از دیوار تقریبا کوتاه خانه بالا بروم. برای سرعت بخشیدن به کار و نابودی سیاوش و تمام گروهش ، دویدم که پایم به یک سنگ گیر کرد و افتادم روی خراب کاری و فضولات حیوانی !

سرم را با بدبختی سمت آسمان بردم، بلند شدم و با آستین لباسم کثافط کاری ها را از روی صورتم پس زدم و روی زمین تف کردم، آن روز از در و دیوار برایم بدبختی نازل می شد. با خشم و حرصی که در طول روز پیدا کرده بودم، کوله ام را اول از اینور دیوار پرت کردم آن ور و از دیوار بالا رفتم و خشمم باعث شد تا بهتر و سریع تر بالا بروم و پایین بیایم. کوله ام را به سرعت از روی زمین برداشتم و سمت ساختمان دویدم و به باغ بزرگ خانه توجهی نکردم. وارد ساختمان شدم، عظمت ساختمان متحیر کننده بود! بله دیگر پول حرام و خونی به همین راحتی ها از گلویشان پایین می رفت و فربه شان می کرد. از پله های وسط ساختمان بالا رفتم و به راهروی پر از در رسیدم. در اتاق ها را یکی یکی باز کردم اما هیچ کدامشان به اینکه اتاق سیاوش باشد، نمی خورد؛ دست آخر به یک اتاق رسیدم که درش کمی سخت تر از اتاق های دیگر باز می شد و روی دیوار هایش پر بود از عکس های سیاوش. بوی آن آشغال هایی که بهم چسبیده بود داشت باعث می شد که غش کنم. ع سرم را خواراندم، خانه ی سیاوش قاعدتا باید سیستم امینتی فوق قوی ای داشته باشد اما الان...!

چند در داخل اتاق بود، اولین در را باز کردم، حمام! خدارا شکر کردم بوی فضولات نفرت انگیز بود و  واقعا این یک معجزه بود که من با آن بو تا الان زنده مانده بودم! سریع لباس هایم را در آوردم و پرت کردم داخل حمام و به سروان پیامک دادم که نیم ساعتی را مجبورم در حمام بگذرانم.

تو کمد دیواری بزرگ سیواش را نگاه کردم، یک حوله ی تنی آکبند آبی در کمد بود، چاره ای جز پوشیدن حوله نداشتم، وگرنا عمرا اگر لباس های سیاوش را تن می زدم. حوله را با خودم بردم و حمام و مشغول شست وشوی بدنم شدم.

بیرون آمدم، داشتم با کلاه لباس موهایم را خشک یم کردم که دست کسی روی چشم ها و دهانم قرار گرفت و من را سمت جایی کشید.

دست و پا می زدم، بالاخره دستش را از روی چشمانم برداشت اما هنوز دستش روی دهانم بود...

ویرایش شده در توسط zhrw._.ms
  • پسندیدم 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت سی و هشتم

آراد!

-هیس، سیاوش اومده خونه، ساکت باش.

آب دهانم را قورت و سرم را تکان دادم. دستش را خیلی آرام از روی دهانم برداشت، من را داخل کمد یک متر در یک متر کشانده بود، فضای کمد تاریک بود اما چشم های سبزش در آن تاریکی مانند ستاره های قطبی می درخشیدند!

-خب تو اینجا چیکار می کنی ؟

-من پیش سرهنگ اینا بودم وقتی فهمیدم سیاوش داره برمی گرده، خودمو به تو رسوندم، سرهنگ و گروهش مشغول بودن، نمی تونستن بیان.

سرم را تکان دادم، از اینکه با حوله روبه روی آراد ایستاده بودم و در آن جای کوچک نمی توانستم خودم را از او دور کنم خجالت می کشیدم، سرم را انداخته بودم پایین. دستان آراد روی موهای خیسم قرار گرفت، دستش را روی موهایم می کشید و آنها را بو می کرد. به چشمانش نگاه کردم، خمار شده بود! ، از ترس به خودم لرزیدم، همین یک گناه را نکرده بودم که آن هم شرایطش داشت جور می شد، با من و من گفتم : می دونستم، می دونستم توهم مثل بقیه ای... توهم نمی تونی خودتو کنترل کنی... از همتون... بدم میاد.

نوازش دستانش را روی سرم متوقف کرد و به من خیره شد.

-هه... اگه تونستی خودتو نگه داری اسمم رو عوض می کنم.

می دانستم آراد به این جور جملات حساسیت دارد و داشتم تمام زورم را می زدم تا او را به خودش بیاورم.

-می تونم... توهم بعدش باید اسمتو بذاری گل گاو زبون.

-می ذارم ! حالا می بینیم.

اخم کرد و از لای در که باز بود، بیرون را نگاه کرد، صدای خنده های بلند مردانه و زنانه ای پیچید و بعد در اتاق باز شد، آراد شتابان سمتم برگشت و خودش را جلوی دیدم برد تا نتوانم ببینم، آب دهانش را تند تند قورت می داد و سعی می کرد من چیزی را نبینم؛ اما من همه چیز را دیده بودم، رهای به ظاهر معصوم و کینه ای با سیاوش می خندید و داشت... لعنت خدا بر شیطان، لعنت بر دورویی و خیانت. خورده های اعتماد شکسته ام داشت در قلبم فرو می رفت و آن را می پاره می کرد.

آراد دستش را روی پوستم می کشید و با نگاه غمگینی به آن نگاه می کرد، اسم سیاوش که روی پوستم نقش بسته بود و حرکت دست آراد روی آن باعث می شد دردم بگیرد.

-عوضی آشغال، روزگارتو سیاه می کنم.

دستش را گرفتم و پسش زدم، از زور شرم، داشت ازم بخار بلند می شد. گوشی آراد در جیبش لرزید، گوشی را در آورد و پیامکی که از طرف سرهنگ قربانی بود را خواند.

-تمام مدت داشتن بازیمون می دادن، اونا حتی می دونستن گلنار و سپهر نفوذی ان ، هرچقدر می تونین خودتونو از سیاوش دور کنید و بیاید اداره ی پلیس.

دیگر واقعا این همه بد شانسی در طول روز بی انصافی محض بود! آراد محکم دستش را روی گوش هایم گرفت تا صدای رها و سیاوش را نشنوم، از این همه مهربانی و با فکریش دلم گرم شد. آراد سرش را داخل کمد می گرداند تا چیزی پیدا کند.

-دنبال چی می گردی ؟

-لباس، با حوله که نمی تونی فرار کنی !

-نگرد، تو کولم یه پیرهن دارم.

-ها...خب خوبه،فقط... پس شلوار چی ؟!

شانه ام را با انداختم.

-پس لباس های خودت کو ؟

ماجرا را برایش تعریف کردم که چند بار صورتش را به حالت عوق زدن درآورد . مجبور بودیم خیلی آرام و زمزمه وار صحبت کنیم.

-خیلی خب حالا توهم، واسه من این ماجرا اتفاق افتاده ، تو چرا خودتو لوس می کنی .

-فکرشم حالمو بد می کنه.

پوفی کشیدم و کمربند حوله ام را محکم تر کردم. آراد چند بار دست در موهای پر پشتش برد و دست آخر گفت: برو کنار.

تا آنجایی که می شد خودم را کنار کشیدم و آراد به سختی مشغول در آوردن شلوارش در آن جای تنگ شد، دستم را روی دهانم گذاشتم و با ترس پرسیدم :چیکار می کنی ؟

آراد در همان حالت اخمی به من کرد و شلوار جینش را از پایش کامل در آورد و شلوارش را دست من داد.

-بپوشش.

نگاهش کردم؛ یک شلوار بنفش نخی پایش بود، دستم را جلوی دهانم گذاشتم و خندیدم.

-از خود گذشتگی من خنده داره؟

سرم را به نشانه ی آره تکان دادم، تک خنده ای کرد .

پشتش را سمت من کرد و مشغول دید زدن از لای کمد شد.

-لباساتو زود بپوس به محض این که سیاوش رفت پایین باید بریم.

پس برای دید زدن پشتش را سمت من نکرده بود، برای اینکه بتوانم لباس هایم را راحت بپوشم این کار را کرده بود! انقدر سریع لباس هایم را پوشیدم که خودم داشتم شاخ در می آوردم، آراد دستم را گرفت.

-دختره داره میره حموم،سیاوش هم رفته پایین. الان وقتشه.

نفسم را در سینه حبس کردم، قلبم تند تند می زد. آراد دستم را گرفت و در کمد را باز کرد، خواستیم بدویم که رها از حمام خارج شد.

-سیاوش، سیاوش این لباسا مال ک... تو ؟!

دست آراد را ول کردم، سمتش رفت، با دستم تخت سینه اش کوبیدم .

-تف به ذاتت.

آراد رها را داخل حمام هل داد و کلید روی در را چرخاند و در را روی رها قفل کرد؛ رها شروع کرد به داد و بی داد کردن و کوباندن در. آراد بدو دستم را گرفت و کشید و زیر لب بی فکری حواله ام کرد، از پله ها می دویدم، بدبختانه کفش هایم را هم داخل حمام انداخته بودم، پایین پله ها رسیدیم، از ساختمان خواستیم خارج شویم که سیاوش داد زد : کجا با این عجله؟  و یخیه ی آراد را گرفت.

-که با پای خودت اومدی بمیری...

آراد هم دستانش را دور گردن سیاوش انداخت.

-نه اومدم بکشمت!

شروع کردن به عربده کشی و زدن یک دیگر، جیغ می کشیدم و التماسشان می کردم که تمامش کنند؛ لب آراد پاره شده بود، دیگر نمی دانستم چه کار باید بکنم!  فقط دست سیاوش را دیدم که چاقو دردست داشت و سمت آراد نشانه گرفته بود!

آرد دست و پا یمی زد و می خواست چاقو را از دست سیاوش بگیرد که سیاوش چاقو را در بازوی آراد فرو برد. گلدان کریستال روی میز را برداشتم، این دفعه سیاوش قلب آراد را نشانه گرفته بود که چشمهایم را بستم و گلدان کریستال را به کمر سیاوش زدم. گلدان خورد شده بود و تکیه هایش در بدن سیاوش فرو رفته بود، سیاوش در خودش می پیچید و داد می زد و آراد در حالی که روی زمین افتاده بود، دست خونی اش را می فشرد.

 سمتش رفتم و از زیر پهلو هایش گرفتم و کمک کردم تا بلند شود.

-بذار یه پارچه ای چیزی پیدا کنم دستت رو ببندی...

-نه نمی خواد ، باید بریم.

از در که خارج می شدیم شنیدم که سیاوش می گفت: هرگورستونی برید پیداتون می کنم، از مادر زاییده نشده کسی به سیاوش زخم بزنه و زنده بمونه.

آراد هم سرش را سمت سیاوش چرخاند و بلند گفت : خفه شو بابا...

از خانه خارج شدیم و آنقدر رفتیم تا به جایی که به ایستگاه تاکسی ها رسیدیم، فقط یک تاکسی آن اطراف بود، به آراد گفتم روی جدول ها بنشیند تا من برم پیش ماشین و با راننده اش صحبت کنم.

راننده ی تاکسی به ماشین زردش تکیه داده بود و در حال روشن کردن سیگارش با فندک نقره ایش بود.

-آقا می خوایم بریم شکریه...

سمتم برگشت نگاهی به من انداخت و پرسید : چند نفرید ؟

 به آراد اشاره کردم و گفتم : دو نفر.

در حالی که داشت به آراد نگاه می کرد، نگاهی هم به پاهای بدون کفش و جوراب من انداخت و  چشمانش درشت شد.

-نه داداش، من هیچ جا نمی رم منتظر کسیم .

-ولی آخه...

-آخه نداره ،حوصله ی شر ندارم.

درون ماشینش نشست و در ماشین را قفل کرد و چشمانش را بست. با مشت روی ماشینش کوبیدم، گوشی ام را در آوردم و شماره ی آژانسی را گرفتم؛ بعد از گفتن نشانی و محلی که می خواستیم برویم و بودیم، گفتم : فقط لطفا هرچه سریعتر خودتون رو برسونید، داداشم مصدومه .

تماس را قطع کردم و کنار آراد نشستم.

-درد داری ؟

-پ.ن.پ

خندیدم و دستانم را پشت کمرم گذاشتم. یاد حوله ی صورت آبی ام افتادم، از کوله ام درش آوردم و رفتم سمت بازوی زخمی آراد نشستم، دستش را پس زدم، از درد صورتش جمع شد، حوله را با قیچی تیز توی کیفم، به طور عمودی بریدم و به هم گره زدم تا طولش بیشتر شود. حوله را دور زخم نسبتا عمیق بازویش پیچیدم، دستانم خونی شدند. یک ماشین که از طرف آژانس بود، روبه رویمان ترمز کرد.

  • پسندیدم 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت سی و نهم 

دست آراد را گرفتم و با همدیگه سمت ماشین حرکت کردیم، در ماشین را باز کردم و آراد را در صندلی پشت نشاندم و خودم هم سوار شدم، راننده که مرد ریشو و  میان سالی بود، سرش را با تردید بین من و آراد می گرداند.

-کجا می رید ؟

خدارا شکر کردم که پیادمان نکرد.

-شکریه، یه اداره ی پلیس اونجا هست...

-آها آها... فهمیدم.

کمی از راه گذشت، و ماشین و ما در باتلاق سکوت، هر لحظه بیشتر و بیشتر در آن غرق می شدیم، به پاهایم خیره شده بودم، از بس روی آسفالت کشیده بودمشان زخمی شده بودند و درد می کردند.

-پسرم، این آقا مثل این که خیلی حالش بده ، رنگ به رو نداره، می خوای برم از این مغازه یه چیزی براش بخرم ؟

به آراد نگاه کردم ، راست می گفت رنگ و رویش پریده بود و دهانش ترک برداشته بود و خون روی لب و چانه اش لخته شده بود.

-نه ممنون،خودم می رم.

در را باز کردم و خواستم پیاده شوم که آراد اسمم را زمزمه کرد.

-بله ؟

کفش هایش را با بی حالی درآورد و گفت که بپوشمش، با مهربانی به صورت خسته اش، نگاه کردم، اگر او نبود ، تکلیف من چه می شد ؟

برایش از مغازه آب پرتغال و کیک خریدم و به او خوراندمشان.

به مقصدی که می خواستیم رسیدیم، کفش ها را از پایم در آوردم و جلوی پای آراد گذاشتم که با لجبازی ممانعت کرد، یک دنده ی مهربان!

سرهنگ قربانی وقتی آراد را در آن وضعیت دید، سمتش دوید و او را در آغوش گرفت و خطاب به سرباز کنار دستش داد زد : زنگ بزن اورژانش.

آراد روی تخت دراز کشیده بود، از اورژانس که آمدند، زخم هایش را بخیه زدند و پاسنمان کردند و چون فشارش خیلی پایین بود به او سرم وصل کردند.

سرهنگ قربانی بعد از تمام شدن کار آنها و رفتنشان دست لای موهایش برد، استغفراللهی زیر لب گفت و روبه روی ما ایستاد.

-قضیه خیلی پیچیده تر از اونی بود که ما فکرشو می کردیم.

منتظر به دهانش چشم دوختم.

-اینا حتی با چند تا گروه مافیای و قاچاق مواد و حتی قاچاق دختر در ارتباطن !! می دونید یعنی چی ؟ یعنی یک زنجیر و سیل عظیمی از خلافکار ها و جنایکارهایی که پشت هم ایستاند!

آراد هووفی کشید و سرهنگ با خشم مشت به دیوار کوبید .

-با زیرکی تمام، دو سال مارو بازی دادن ! از مامور های مخفی ما با هوشمندی به نفع خودشون استفاده کردن!  حتی بعید نیست که نه تنها تو استان های مختلف بلکه تو کشور های مختلف هم گروه داشته باشن و فعالیت داشته باشن !... دو سال تموم زندگیمو  صرف ماموریتی کردم که ته همه ی سرنخ هام رسید به پوزخند مسخره ی سیاوش و گروهش و مدارک جعلی ای که فقط به درد موشک درست کردن می خورن .

دهانم باز ماند! تا به حال اینقدر کسی را برافروخته و خشمگین ندیده بودم . حق هم داشت با این همه دَبدبه و کَبکبه حالا مسخره ی مردم می شد .

-اینا عین یه غده ی سرطانی بدخیم افتادن به جون مملکت! اینا ویروسن، ویروس!

بلند شدم و آب قندی را که دستم بود و برای من آورده بودند به دستش دادم تا کمی آرام شود، آب قند را یکی نفس سر کشید و لیوان را به دیوار کوبید. خواستم بروم جلو و با او حرف بزنم تا کمی آرامتر شود، البته دقیقا نمی دانستم چه بگویم فقط می دانستم که باید بروم جلو، قبل از این که حرفی از دهانم خارج شود با پا به پایه ی صندلی کوبید و از اتاق خارج شد. سمت آراد رفتم و با صدایی ملایم از او پرسیدم : حالا باید چیکار کنیم؟

-نمی دونم! فقط می دونم اوضاع خیلی خیته !...

سرهنگ دیگری وارد اتاق شد ، جلو پایش ایستادم که در کمال احترام تارف کرد که بشینم.

-خب خانوم جوان، حالتون خوبه ؟ شما چطورید جناب ؟

با صدای آرامی گفتم : خیلی ممنونم.

-من در جریان کمک های شما به پلیس هستم، و بابت اینکار خیلی از شما متشکرم ولی در حال حاضر صلاح می دونم که با ایشون تحت نظر پلیس تو یه جای مطمئن و امن باشید، تا وقتی که اوضاع سر و سامون گرفت.

آراد سر جایش نیم خیز شد.

-یعنی انقدر اوضاع وخیمه ؟! از خونه بزنیم بیرون احتمال اینکه سیاوش بکشتمون هست ؟

نگاه سرهنگ تغییر رنگ داد و رنگ سردرگمی به خود گرفت.

-والا... نمی دونم ، سیاوش با اینکه می دونست افراد ما نفوذین و حتی می دونست که این خانوم از طرف ما وارد گروهش شده، هیچ کدوم از افراد مارو نکشت و فقط برای منافع خودش ازشون استفاده کرد!، می دونید، احتمال هر کاری از طرف سیاوش و گروهش ممکنه، اما شما باید جانب احتیاط رو در نظر بگیرید، قبول دارید ؟

آراد دستانش را در هم گره زد.

-بله، اما خب شما بفرمایید ما تو این چند وقت ، که قاعدتا زمان کمی هم نخواهد بود، کجا باید بریم ؟

سرهنگ دست به ریش هایش کشید و کمی فکر کرد و بعد بلند ، عذر خواهی کرد و گفت که الان برمی گردد.

-کاش نریم هتل، بریم  تو یه خونه...

آراد یکی از ابرو هایش را بالا انداخت و پرسید : اونوقت به چه دلیل ؟

هووفی کشیدم و دستم را زیر چانه ام بردم.

-دلم برای یه خونه تنگ شده. یه خونه ای که برای خودم باشه ، بتونم میخ به دیوارش بزنم، اصلا هرجور که دلم می خواد رفتار کنم. دوست دارم آشپزی کنم، دلم می خواد بوی پیاز داغ توی خونه بپیچه... می دونی آراد ؟ من دلم برای خیلی چیز هایی که تا حالا نداشتم تنگ شده ! شاید عجیب باشه ولی دلم برای خانواده ای که هیچ وقت نداشتم تنگه! دلم برای یه دورهمی با یه سفره ی بلند روی زمین که توش پر باشه از ترشی، ماست و غذای خونگی یه ذره شده ! دلم لک زده واسه مثل آدما زندگی کردن! واسه یه پدر که منو  صدا کنه "دخترم"و یه مادر که باهاش برم خرید لوازم عید.

-ببینم گلنار! واقعا پدر و مادر نداری ؟!

-کاش دروغ می گفتم؛ حالا که فکر می کنم دلم می خواد راجع این قضیه بهت دروغ گفته بودم !، حتی تو این لحظه ترجیح می دم دختر فراری باشم یا بابام معتاد باشه، اما خانواده داشته باشم!... کاش می شد دست های آدم ها رو قرض گرفت، اونوقت من واسه یه ساعت هم که شده، دو جفت دست پدرانه ی بزرگ و پینه بسته و دو جفت دست چروک مادرونه رو حتی به قیمت باقی عمرم، قرض می گرفتم و انقد روی موهام می کشیدم، تا از گرماشون خوابم ببره .

-د... داداش چی ؟ فکر کنم بهم گفتی که داداش داری...

بلند خندیدم، از آنها که از گریه هم غم انگیز تر بود، شاید هم با این کار می خواستم جلوی گریه ام را بگیرم.

-اره ، یه داداشی که تو این چند وقت یه بار زنگ نزده بپرسه خرت به چند ؟! ، البته یه جورایی درکش می کنم، از وقتی قطع نخاع شد، غر غرو و بد عنق شده، با یه تن عسلم نمی شه خوردش !

غمگین نگاهم کرد.

-پس تو کار می کنی و خرجتونو در میاری ؟

-اره، ولی کاش پولی که در میارم، نمی گم لباس و کیف و کفش ، حداقل خرج خورد و خوراک و کتابامون می شد! ، هرچی در میارم باید بدم پول فیزیو تراپ و داروهای حمید.

-اسمش حمیده ؟ پس از شناسنامه ی اون استفاده می کردی...

لبخند زدم.

-باهاش کنکور هم دادم .

ورود  سرهنگ، صحبتمان را ناتمام گذاشت.

-خب ما یه هتلی رو براتون در نظر گرفتیم که هم هتل خوب و راحتیه ، و خوب هم گرون نیست و هم اینکه اونجا رو خودمون زیر نظر داریم ، می تونید برید اونجا، موافقید.

آراد سرش را نزدیک گوشهایم آورد و گفت : متاسفم ، باید بریم هتل .

با بی خیالی روی لب هایم لبخند نشاندم.

-اشکال نداره،  من از بچگی یاد گرفتم همیشه اون چیزی نمی شه که تو می خوای...

گروهبان سبز پوش، سرش را سمت ما چرخاند ، نگاهی به من و آراد انداخت و پرسید : یه اتاق دو تخته می خواین ؟

شرمگین سرم را پایین انداختم و گفتم : نه، دو تا اتاق یه تخته.

بعد شناسنامه ام را روی میز گذاشتم و پول سه شب در آنجا ماندن را برای خودم حساب کردم. بعد از اینکه آراد  فرم را پر کرد، با کیسه ی لباس هایی که قبلا آراد برایم خریده بود، سمت اتاق هایمان حرکت کردیم. 

ویرایش شده در توسط zhrw._.ms
  • پسندیدم 7

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت چهلم 

-آراد!! چند بار دیگه باید این بحث تکراری رو بکنیم ؟! ای بابا... پاشو برو اتاق خودت دیگه ! خستم کردی...

آراد بر افروخته شد، از روی تخت بلند شد و چشمان خشمگین زمردیش را به خاکستری های من دوخت.

-تو به من اعتماد نداری؟!

-می شه بگی چرا باید بهت اعتماد داشته باشم ؟! آراد چرا نمی خوای بفهمی؟ ، من دخترم ! دلم نمی خواد تو اتاق با یه پسر شب رو بگذرونم. تو این یه هفته که اینجا بودیم هر شب این بحث مسخره رو پیش کشیدی، چرا عین بچه ی آدم نمیری اتاق خودت تا انقد منو هم حرص ندی؟

پوزخند درد ناک و عصبی ای زد .

-راس می گی، چرا باید به منی اعتماد داشته باشی که این همه کمکت کردم، منی که این همه موقعیت داشتم ولی کاری نکردم که ناراحت بشی و خجالت بکشی...

خواست به حرفش ادامه بدهد که غریدم: اگه می دونستم قراره منت سرم بذاری، ترجیح می دادم، سیاوش اون تفنگشو تو مخم خالی کنه.

آراد جلو اومد و دستش را انگار که با چیز بی ارزشی طرف است ، بلند کرد و سمت من گرفت.

-همتون همینید، لیاقت خوبی کردن ندارید. همون باید می ذاشتم تو اون دستشویی انقد درد بکشی تا یکی برای رفع حاجت بیاد و شاید تو رو ببینه و برت داره .

-شما مردا هم همتون یکی هستین لنگه ی هم ، اصلا معلوم نیست تو این مدت که نزدیکم نشدی و کاری نکردی ، مشکل از خودت نبوده باشه! اره دیگه یه چیزی اینجا می لنگه، حتما مرض پرضی چیزی داری.

-گلنار دیگه داری مزخرف می گی... حرف دهنتو بفهم! نمی دونستم انقد گربه صفتی که دست منو که تا آرنج عسل کرده بودم ، گذاشته بودم دهنت رو به همین راحتی نادیده بگیری... شما زنا فقط بدرد تولید مثل می خورید!

آراد لحظه به لحظه خشمگین تر می شد و رگ گردن و دستانش که مشت شده بود ، بیشتر و بیشتر مشخص می شدند، دندان هایم را روی هم سابیدم .

-اره راس می گی... ما زنا اگه شعور داشتیم، مردایی مثل تورو بزرگ نمی کردیم و بدنیا نمی آوردیم .

هر لحظه حرمت های بین ما بیشتر و بیشتر دریده می شدند ، کی این همه بی پروا شده بودم؟؛ آراد راست می گفت، هرچه ازش دیده بودم، خوبی و مهربانی بود و حالا من عین گربه ی کور، محبتش را نادیده می گرفتم و با حرف های مسخره و بچگانه قلب بزرگش را انکار می کردم. آراد دهنش را باز کرد که چیزی بگوید، اما حرفش را خورد و شیطان را لعنت کرد و گفت : باشه، من دیگه چیزی نمی گم، می ذارم به اندازه ی یه سلام برام ارزشِت باقی بمونه...

بعد از اتاق بیرون رفت ، روی زمین نشستم. چطوری می توانستم با یاد آوری آن دو جفت آسمان زمردی غمگین ، شب را سحر کنم ؟

آراد هم باید من را درک می کرد دیگر!، پول هایم داشت تمام می شد و زیور خانوم گفته بود: (دکتر می گه باید قبل از عید سه جلسه ی دیگر هم پیش فیزیو تراپ ببریمش و دکتر می خواهد آمپولی به عضلاتش تزریق کند، وضعیت ماهیچه هایش اصلا تعریفی نداره). از قضا آمپول کمیابی هم بود و کلی پولش می شد و من هیچ پولی در بساط نداشتم! تازه یک هفته در هتل  نشسته بودم و نمی توانستم بیرون بروم و کاری بکنم،خسته شده بودم و زدم به سیم آخر و نفهمیدم چه خزعبلاتی تهویل آراد می دهم. 

از روی زمین بلند شدم، لباس هایم را با همان گرمکن آراد عوض کردم، قلبم به درد آمد. این همه نمک نشناسی از طرف من بعید بود! ، روی تخت دراز کشیدم و تا خود صبح به زندگی ام فکر کردم.

  • پسندیدم 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت چهل و یکم

از خواب بیدار شدم، می دانستم دیگر خبری از صبحانه نخواهد بود، آراد در این یک هفته اول صبح بلند می شد و می رفت بهترین صبحانه ی هتل را می گرفت و می آورد تا با هم بخوریم، خودم را لعنت کردم، واقعا قلب آراد هم مانند چشمانش ، آسمان بزرگی از مهربانی بود، و چه خوب با حضور چشمان یشمی اش من فهمیده بودم که آسمان همیشه نباید آبی باشد! گاهی آسمان های سبز، می توانند زلال تر و بی ریا تر از آبی هایشان باشند. می توانم قسم بخورم که در این مدت، آسمانش بارانی نشد، من بارش باران از آسمان های سبز را دوست نداشتم و آن را رحمت خداوند نمی دانستم. و فقط و فقط آسمان چشمان آراد بود که روز هایش هم پر بود از ستاره های درخشنده و چشمک زن و ماه های سیاهشان همیشه کامل و بخشنده بودند !

بعد از اینکه دست و صورتم را شستم، مانتو و شلوار را پوشیدم ، یعنی در واقع، باز هم لباس هایی که "آراد" خریده بود را پوشیدم ! دیگر کم کم داشت، از خودم بدم می آمد. آماده ی رفتن شدم، من یک هفته زندانی بودنم را می شکستم. بنگاهی هم که خانه را بهش سپرده بودم، پیامک داده بود و گفته بود که خانه مشتری دارد، چه بهتر !  بعد از عمری مقداری پول به دستم می رسید. در اتاقم را محکم بستم، جلو رفتم و خواستم در اتاق آراد را بزنم، دستم را بالا بردم اما دستم درهوا خشک شد؛ می دانستم اول و آخرش، این من هستم که اشتباه کردم و باید معذرت خواهی کردم، اما فعلا نه، باید بیشتر روی کارهایم فکر می کردم.

قبل از این که از هتل خارج شوم آیت الکرسی ای خواندم و خودم را به خداوند سپردم.

بنگاه دار-خب خونه ی شما خانوم...

من-صالحی.

بنگاه دار- بله، خانم صالحی، همون جور که خودتون می دونید خونه ی شما کلنگی و قدیمی ساخته، بزرگ و حیاط دارم که نیست ! سندشم که به نام پدرتونه!  خب همینجوریش قیمت خونتون زیاد نبود، اینکه سندم به نام خودتون نیست قیمتشو میاره پایین تازه چون من باید کار غیر قانونی بکنم، پورسانتم خیلی بیشتر می شه .

گیر یک مشت گرگ افتاده بودم که دندان طمعشان تیز تیز بود ! جهنم و ضرر به پولش نیاز داشتم، اما سعی کردم قیافه ام را راضی نشان ندهم و تا آنجایی که می توانم ناراضی و ناراحت به نظر برسم.

بنگاه دار- پس قیمت خونتون دویست ملیون بیشتر نمی شه.

خریدار که مردی پا به سن گذاشته و پر تجربه ای به نظر می رسید سمت من چرخید.

-من حاضرم به جای چک دویست ملیونی برای یه ماه دیگه،  صد و پنجاه ملیون چک، برای سه روز دیگه بهتون بدم. نظرتون ؟

هیی، اصلا نظر من در اصل ماجرا و بی پولیم فرقی ایجاد نمی کرد، حتما کلی از این پول را هم باید بدهم به بناگاه دار طماع !

بنگاه دار-پیشنهاد خوبیه... پنجاه ملیونشم من بر می دارم تا سندو براتون درست کنم، خوبه ؟

من-خوبه.

شکلات خوری روی میز را برداشت و به طرفمان گرفت و "مبارک باشه" ای گفت.

بنگاه دار-پس فردا تشریف بیارید تا من قلنامه رو آماده کنم .

خریدار-پس قرار ما باشه برای فردا ساعت یازده صبح، من قبل و بعد ساعت یازده وقت خالی ندارم.

سرم را تکان دادم و به پایش بلند شدم و خداحافظی کردم، بعد از اینکه از بنگاه دار خداحافظی کردم، آنجا را ترک کردم و به سمت هتل حرکت کردم.

از تاکسی پیاده شدم، در ورودی هتل سرهنگ قربانی را دیدم، سلام دادم که توجهش سمت من جلب شد.

-سلام ، خانوم حالتون خوبه ؟ آراد چطوره ؟

انقدر سرحال و بشاش بود که من هم لبخند بزرگی زدم و پر انرژی جوابش را دادم.

-حالا چی شده ، راه گم کردید جناب سرهنگ، از این طرفا ؟!

خنده ی کوتاهی کرد.

-شما دیگه چرا ؟ خوبه خودتونم تو ماموریت بودین و دیدین چقدر سرمون شلوغه!

از هیجان روی پا بند نبودم، جناب سرهنگ همیشه جدی و اخمو حالا لبخند به لب داشت و مشتاقانه با من صحبت می کرد.

-چیزی می خواید بگید ؟

-براتون خبر های خوبی دارم. حالا اجازه می دید بریم بالا، آرادم خبر های خوب منو بشنوه ؟

خوشحال سر تکان دادم، بعد یاد دعوای خودم و آراد افتادم؛ چه فرصتی از این بهتر برای آشتی ؟ سرهنگ قربانی را صدا زدم .

-می شه اول بریم یه کیلو شیرنی بخریم بعد بریم بالا ؟

روی پیشانی اش کوبید و گفت: ای داد، انقد عجله داشتم به شما هم خبر رو بگم که پاک یادم رفت دست خالی نیام، حتما، بفرماید .

لبخند زدم و سمت خیابان رفتم تا ماشین بگیرم که صدایم زد و به ماشینش اشاره کرد، شانه هایم را بالا انداختم و سمت ماشین سرهنگ حرکت کردم. توی ماشین نشسته بودیم، سرهنگ یکی آهنگ شاد و پر انرژی گذاشته بود. دهن باز کرد که چیزی بگویم که جلویش را گرفتم.

-نه، بذارید بریم پیش آراد یه دفعه بگید .

خندید و "باشه" ی پر انرژی ای گفت. جلوی یک شیرینی فروشی که نزدیک هتل بود نگه داشت، خواست پیاده شود که گفتم : نه خودم می خوام بخرم.

-اما...

-مهم نیست، خودم می خوام بخرم.

در ماشین را بست. از ماشین پیاده شدم و سمت شیرینی فروشی پرواز کردم ، از فکر اینکه سیاوش کشته شده باشد، دل تو دلم نبود!

با سرهنگ سوار آسانسور شدم، به صورت خودم در آیینه ی آسانسور خیره شده بودم، تا به حال کی انقدر خوشحال بودم؟ توی چشمان خاکستریم انگار که فش فشه ها روشن بودن و ترقه در می کرد. اتاق آراد را نشان سرهنگ دادم و خودم پشت سرهنگ قایم شدم. سرهنگ زنگ اتاق آراد را زد .

-کیه ؟

-منم آراد جان .

-می دونم تویی، ولی تو کی هستی ؟

ریز خندیدم.

-فریدم داداش، نمی ذاری بیام تو ؟

در باز شد و آراد و سرهنگ یکدیگر را در آغوش گرفتند، سرهنگ داخل شد و من قبل از اینکه آراد فرصت کند در را ببند، داخل شدم و روی مبل تک نفره ی اتاق آراد نشستم، آراد حتی نگاهم نکرد!

آراد-خب از این طرفا جناب سرهنگ ؟

سرهنگ-ای بابا... مثل اینکه خیلی عجیبه من و اینجا می بینید که هر دوتون همین حرفو می زنید !

آراد شانه اش را بالا انداخت و سرهنگ ادامه داد : خب... باند سیاوش متلاشی شد !

بلند پرسیدم: چجوری؟!  شما که گفتید اونا شما رو بازی می دادن و از این حرفا!...

دستانش را در هم گره زد و آنها را تاباند.

-بله ، اما پلیس ترکیه و دبی برای متلاشی کردن این گروه ها با ما همکاری کردن، اطلاعاتمون رو در اختیار هم ذاشتیم و تونستیم تیکه های پازل رو کنار هم بذاریم.

لب باز کردم تا سوالی بپرسم که تلفن سرهنگ زنگ خورد، عذر خواهی ای کرد و از اتاق خارج شد. وقتی از خارج شدنش مطمئن شدم، در جعبه ی شیرینی را باز کردم و سمت آراد رفتم. دو سه دقیقه جعبه به دست بالای سر آراد وایستاده بودم تا بالاخره سرش را بالا آورد، برایش شکلک درآوردم.

-مسخره.

امیدم را از دست ندادم! یکی از رولت های توی جعبه را برداشتم و جلوی چشمش بردم.

-هی آراد خان، سعی نکن جلوی خودتو بگیری چون قار و قور شکمت داره لوت می ده.

شیرینی را نزدیک دهانش بردم، در یک حرکت دهانش را باز کرد و دست من را سمت دهانش برد، در حالیکه شیرنی و انگشتم در دهانش بود؛ انگشتم را گاز گرفت، جیغ کشیدم و دستم را از دهانش کشیدم بیرون. اه اه حالم بهم خورد، بدو بدو سمت دستشویی رفتم و دستم را با اکراه چند بار با مایع شستم. از دستوشی بیرون آمدم، آراد داشت با دستمال کاغذی دور دهانش را پاک می کرد، سمت جعبه ی شیرینی ها رفتم، چهارتاش را خورده بود !

جعبه ی شیرینی را با چشم های گرد شده از روی تخت برداشتم و طرف مبل تک نفره گام برداشتم که دستم را گرفت و سمت خودش چرخاند.

-عذر خواهیت چی شد ؟

چه پرو !

-همین شیرنی هم از سرت زیاد بود.اییش!

خم شد و یک شیرین دیگه برداشت و پرت کرد روی صورتم.

-پس چرا خودت هیچی نمی خوری گلنار جان ؟

اگر کارد می زدی خونم در نمی آمد! تقصیر من بود که برای این خرس گنده ی نابالغ شیرینی خریده بودم تا عذر خواهی کنم! من هم یک شیرنی برداشتم و پرت کردم  طرفش که مستقیم خورد توی دهن و دماغش، بلند خندیدم خندیدم و نفهمیدم که چی شد و چطور جعبه دست آراد افتاد ! بدو بدو دویدم و آراد را مسخره کردم، آراد یک شیرنی برداشت ، سمت در دویدم، آراد شیرینی را پرت کرد که... متاسفانه به صورت سرهنگ خورد!

-اینجا چه خبره ؟!

آراد  خودش را زد به آن راه و من ببخشیدی گفتم، سرهنگ سمت دستشویی رفت، بدو سمتش دویدم و پرسیدم: می شه اول من برم ؟

سرهنگ کلافه پووف کشید.

-بفرمایید! خواهش می کنم!

سریع رفتم و آبی به صورتم زدم و شیرنی ها و خامه های چرب را اول از روی صورتم شستم و بعد با دستمال خشکش کردم.

سرهنگ بعد از اینکه شیرینی ای را که بهش تارف کرده بودم خورد، گفت : باید بریم .

من و آراد همزمان پرسیدیم: کجا ؟

-مهدکودک ! باید بریم اسمتون رو بنویسم.

خجالت زده مشغول بازی با انگشتان دستم شدم.

-داشتم می گفتم... کجا بودیم ؟...ها... یادم اومد ، بله دیگه باند قاچاق مواد ، قاچاق دختر و اعضای بدن با کمک پلیس ترکیه و دبی به ما، از هم متلاشی شدن.

گوشی ام را روشن کردم ، هنوز پیام عذر خواهی سپهر روی گوشیم بود.

-راستی سروان... ( فامیلیش یادم نیامد) سپهر چی شد ؟

سرهنگ قربانی آه عمیقی و طولانی ای کشید.

-متاسفانه سروان رو تو عملیات از دست دادیم، سروان شهید شدن.

با ناباوری به سرهنگ خیره شدم، ناخودآگاه  قطره اشکی خودش را روی صورتم غلتاند، من حتی جواب معذرت خواهی اش را ندادم، با اینکه او فقط وظیفه اش را انجام می داد! با بغض گفتم: و... واقعا ؟

سرهنگ سری از روی تاسف تکان داد و دستانش را بهم چسباند و زیر شانه اش گذاشت. یعنی چه ؟ من هنوز او را نبخشیده بودم، چطور توانست بدون خداحافظی و آن هم انقدر ناگهانی برود؟! روی اسمش روی گوشی ام انگشتم را کشیدم، دیگر نتوانستم تاب بیاورم  صدای حق حقم سکوت اتاق را شکست و من با سرعت سمت دستشویی دویدم.

در دستشویی که بودم، شنیدم که آراد با صدای غمگینی پرسید : سیاوش چی ؟

-رئیس های باند قاچاق مواد و دختر رو گیر آوردیم اما سیاوش و رئیس باندش رو ، نه !

گریه ام شدت گرفت، از ته دل زار زدم، خدا ذلیلت کند سیاوش که همچین جوان رعنا و رشیدی جانش را کف دستش گذاشت، حتی نمی دانستم زن و بچه دارد یا نه، دستم را به دیوار کوبیدم. الهی برای دل پدر و مادرش بمیرم که الان حتما دارند در آتش می سوزند، غم از دست دادن جگر گوشه آن هم جگر گوشه ای به این صالحی و مردی ، کار آسانی نخواهد بود، برعکس خیلی طاقت فرسا بود و حتی جگر من را که از دستش ناراحت بودم هم کباب کرد چه برسد به مادر و پدرش !

  • پسندیدم 7

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

#پارت چهل و دوم 

از دست شویی که بیرون آمدم، سرهنگ رفته بود و آراد در افکراش غرق شده بود و حتی متوجه بیرون آمدنم نشد. بی حرف از اتاق خواستم خارج شوم که نامم را صدا زد، سمتش چرخیدم و سوالی نگاهش کردم.

-بشین.

حوصله ی جر و بحث نداشتم، روی زمین نشستم و دستم را زیر چانه ام بردم.

-تو... تو !

-من چی آراد ؟ خستم. می خوام برم بخوابم .

از جایش بلند شد و سمت پنجره رفت و پرده را کنار داد. یکی از دست هایش را داخل جیب هایش برد و پنجره را باز کرد.

خیره شدم به قامت بلندش، به مدل ایستاندش که حتی با آن شلوار گرمکن و تیشرت جذب  توی خانه ، بسیار جذاب و خیره کننده بود. یک لحظه به خودم فکر کردم، بسیار نحیف، لاغر و شکننده شده بودم و هرگز جلوی چشمان آراد مثل یک دختر واقعی نبودم؛ لبخند عمیقی به آراد که پشتش به من بود زدم، اگر زنی به جذابی و خوش هیکلی خودش گیرش می آمد ، قطعا جزو زیبا ترین زوج های سال می شدند !

-تسلیت می گم، به خاطر... سپهر.

-ممنونم( دوباره بغض کردم وقتی یاد لبخند گرمش افتادم، چرا قبل از این هرگز به آن قرص لبخند شعف بخش فکر نکرده بودم ؟!) من دیگه برم.

-برو...

بلند شدم و قبل از اینکه از در خارج شوم گفتم: فردا بعد از ظهر به احتمال زیاد برمی گردم تهران، تو کی برمی گردی؟

-نمی دونم... باید فکر کنم.

الان مثلا داشت بی محلی می کرد ؟، شانه هایم را بالا انداختم، دیگر این کار داشت تبدیل به تیکم می شد ! از اتاق خارج شدم.

 

جلوی آیینه ایستاده بودم، نمی دانستم چرا انقدر در مقابل خواسته ی قلبم مقاومت می کردم ؟، دلم می خواست این شش روز قبل از عید را دختر زیبا و آراسته ای باشم. موهای خیسم را با حوله تکان دم تا خشکشان کنم. مانتوی خاکستری بلند را که ، قد بلند ترم نشان می داد را با شلوار لی و کتونی های مشکی پوشیدم و شال خاکستری مدل چروک را روی سرم انداختم، صورت و ابرو هایم را مرتب کرده بودم؛ از نازنین یاد گرفته بودم، آرایشگری بلد بود و قبل از اینکه برود انگلیس، دوست صمیمی ام محسوب می شد و تا او بود ، من انقدر همه ی دردهایم را درون خودم نمی ریختم! رژ مرجانی را روی لب هایم و ریمیل را روی مژه هایم کشیدم، درست بود که زیبایی نفس گیری نداشتم اما حالا صورت جذاب و تماشایی ای پیدا کرده بودم! نگاه از چشمان خاکستری کشیدم ام که با مانتو و شال همخوانی عجیبی داشت گرفتم و طره ای از موهای لختم را روی پیشانی و سمت راست صورتم ریختم و از اتاق خارج شدم، و به کسی خوردم، سرم را بالا گرفتم و هینی بلندی کشیدم، آراد شلخته با موهای پریشان و چشمان قرمز روبه رویم قرار گرفته بود!

-کجا میری؟

آب دهانم را قورت دادم.

-بیرون! چطور ؟

-هیچی... خب برو...

نگاه مشکوکی به آراد انداختم و خواستم ازش رد بشم که خودش را دوباره جلوی راهم قرار داد، ابرو هایم را بالا انداختم و این بار خواستم از سمت چپش بروم، که باز سد راهم شد، سرم را بالا گرفتم و "چته؟" ی کلافه ای از دهنم خارج کردم.

-کجا می ری که انقدر به خودت رسیدی ؟

از تعجب دهانم باز شد، به او چه ربطی داشت ؟

-آراد! عجله دارم، دیرم می شه!...

-وایسا منم باهات بیام.

-تو کجا آخه ؟

-نری ها...!

دستم را داخل جیب هایم بردم و کوله ام را روی شانه ام مرتب کردم، الان اتاق را تحویل می دادم و بعد از اینکه از املاک خارج شدم، می رفتم بازار و برای خودم و حمید لباس های عید و برای زیور خانوم که خیلی مدیونش بودم، پارچه ی چادری زیبایی می خریدم که همیشه آرزو داشتم برای مادرم بخرم ! آراد از اتاقش خارج شد، با اینکه موهای و لباس هایش را مرتب کرده بود اما هنوز چشم هایش قرمز بود!

  • پسندیدم 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت چهل و سوم

بعد از امضا کردن قلنامه و گرفتن چک از خریدار، از بنگاه خارج شدم و از آراد خداحافظی کردم تا بعد از سیزده به در و روز اول دانشگاه!

در بازار می چرخیدم، بعد از رد کردن بازار طلا فروشان به پاساژی رسیدم که درونش فقط پارچه می فروختن، چندین تا مغازه را گشتم تا بالاخره پارچه ی سه بعدی گلدار، بسیار زیبایی چشمم را گرفت.

-خانوم چیزی می خواین ؟

چند دقیقه ای می شد که به آن پارچه ی چشمگیر، چشم دوخته بودم.

-بله، لطفا اون پارچه سه بعدی گلدار رو می شه ببینم ؟

دستش را روی پارچه ها می چرخاند.

-این ؟

-اره اره ، خودشه .

پارچه را روبه روی چشمم باز کرد و روی میز گذاشت. دستان سفید و کشیده ی مادرم را روی پارچه تصور کردم که گل های ریز و درشت و رنگین پارچه را نوازش می کرد، لحظه ای هوس کردم که پارچه باشم، نه، من حتی به این که یکی از گل های روی این پارچه ی لطیف و لخت باشم هم راضی بودم، شاید اصلا اگر از اول پارچه می بودم، بیشتر دستان مادرم صورتم را نوازش می کرد !

-این قیمتش بالاستا...

در حالی که با لبخند به پارچه خیره شده بودم، لب زدم: مهم نیست!

-چند قواره می خوای ؟

-یه قواره.

پارچه فروش شروع کرد به بریدن چادر، حس خوبی بهم دست داده بود، داشتم به ذکر هایی که از لب های زیور خانوم در حالی که این چادر را سر کرده، فکر می کردم؛ شاید زیبایی چادر ذکر هایش را قاب می کرد و آنها را شنیدنی تر !

نمی دانم توهم زده بودم یا پارچه واقعا بو می داد؟، حس می کردم پارچه بوی خوشبختی می دهد، بوی گلاب شاید هم بوی خبر های خوش! اما چون با خوشی و خوشبختی آشنایی چندانی نداشتم، نتوانستم بفهمم واقعا این بو را می دادند یا نه !

یک کت تک راه رای لاجوردی و یک شلوار اسلش خاکی رنگ با پیرهن آبی کمرنگ و کفش های مردانه برای حمید گرفتم، برای رفتن به تهران و نشان دادن لباس ها به حمید خیلی ذوق داشتم! با اینکه حمید به احتمال زیاد در ذوقم می زد و داد و بی داد راه می انداخت. برای خودم هم دو دست پیرهن ارزان قیمت مردانه و یک عطر خوشبو خریدم و با اینکه می دانستم برایم گران تمام می شود اما چون دل تو دلم نبود؛ از همدان تا تهران را ماشین گرفتم تا زود تر برسم.

توی ماشین بودم، تقریبا نصف راه را طی کرده بودیم، حوصله ام دیگر داشت سر می رفت که گوشی دردستم لرزید، آراد بود !

-الو ؟!

-ای وای گلنار تویی؟ اشتباه شمارتو گرفتم ! ای بابا!...

ریز خندیدم.

-پس ببخشید که اسمم اشتباهی اومده زیر انگشت شما!

-خواهش می کنم؛ ولی دیگه تکرار نشه.

سرم را به نشانه ی تاسف تکان دادم و گفتم: خب پس من دیگه قطع می کنم، توهم به کارات برس.

-نه!!...حالا چه عجله ای داری؟! بعدا به اون بنده خدا هم زنگ می زنم دیگه... خودت خوبی؟

-بله، از احوالپرسی های شما!...

-الان کجایی؟ تو اتوبوسی؟

-نه تا تهران ماشین گرفتم .

داد زد : چی ؟؟

حس کردم راننده هم صدای آراد را شنید، صدای گوشی را کم کردم و گفتم: چته ؟! چرا داد می زنی ؟!!

-چقدر بی فکری! نمی گی ببره یه بلایی سرت بیاره ؟

سرم را خواراندم، آراد قاطی کرده بود؟

-آراد جان اولا من حمیدم!(منظورم این بود که لباس های پسرانه پوشیده ام) دوما مگه به همین راحتیه؟

-آخرش با این بی فکری هایی که می کنی اگه سیاوش گیرت نیاورد، سرتو نبرید، نذاشت رو تاقچه !

-خیلی ممنون، اینو باید الان دعای خیر حساب کنم!

تماس را قطع کرد !

 

بالاخره رسیدم، دسته ی کوله ام را محکم فشردم، اگر کسی تهویلم نمی گرفت و از آمدنم خوشحال نمی شد، تا آخر تعطیلات عید را گوشه نشین می شدم، کیسه های خرید را بار دیگر نگاه کردم و سمت در قدم برداشتم و زنگ خانه را زدم، قبل از اینکه کسی ایفون را بردارد، زیور خانوم در بزرگ خانه را باز کرد، چادر به سر داشت و صورت سفیدش ناراحت و مغموم به نظر می رسید. چند دقیقه بی حرف بهم خیره شد .

-سلام عرض شد زیور خانوم!

اشک در چشمانش جمع شد و جوابم را داد: خوش اومدی مادر!

مادر، مادر... مادر گفتنش در سرم پیچید و حسی که از آن گرفته بودم ماننده خون در بدنم جاری شد، اشک در چشمان منم حلقه زد ، دلم می خواست دستش را بگیرم و ببوسم ولی فکر کردم، او که نمی داند من دخترم، شاید معذب بشود!، خم شدم و گوشه ی چادرش را گرفتم و روی صورتم کشیدم، صدای حق حقم در باغ پیچید و زیور خانوم دستش را زیر پارچه ی چادرش برد و روی سرم کشید.

-چت شد مادر ؟

صدای هق هقم بلند تر شد، دیگر توان ایستادن نداشتم، دو زانو روی زمین نشستم و کاملا صورتم را بین چادرش پنهان کردم، زیور خانوم عجیب بوی مادر ها را می داد !  زیور خانوم هم روی زمین نشست و با همان دستانی که چادر پیچش کرده بود دستانم را گرفت، می خواستم داد بزنم و بگویم: من دخترم! بخدا دخترم، دستتو ازم نگیر!، دادم تا انتهای دهانم آمد اما خارج نشد، خوش به حال حمید، حتما تمام این مدت زیور خانوم او را پسرم صدا می زده و حمید او را مادر خطاب می کرده !

کیسه های ولو شده ی خرید را از روی زمین برداشتم، زیور خانوم با چادرش اشک من را پاک کرد و با هم سمت اتاقک رفتیم. حمید من را که دید ، لبخند زد و گفت: خوش اومدی...

لبخند پر رنگم همراه شد با چشمانم که از تعجب گرد می شدند، حمید و لبخند ؟! حمید و خوش آمد گویی؟!

کفش هایم را دم در در آوردم و سمت حمید رفتم و دستش را بوسیدم و روی صورتم گذاشتم، آن یکی دستش را بلند کرد و روی موهایم کشید.

بعد با ذوق  پارچه ی چادری و لباس های حمید را از کیسه در آوردم و نشانشان دادم، زیور خانوم باز هم به من گفت مادر و از من تشکر کرد، حمید هم ! حمید برای اولین بار از من تشکر کرد و تا آخر روز لبخند به لب داشت !

  • پسندیدم 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

راستش رو بخوای قبل از ثبت نام رمانت رو میخوندم بنظر من قلم زیبای داری❤❤❤❤❤❤❤❤

  • پسندیدم 3
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

@reza20

سلام لطفا ، این پیام های وسط تاپیک رو پاک کنید 

ویرایش شده در توسط zhrw._.ms
  • پسندیدم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت چهل و چهارم 

*

-گلنار ؟

-هووم؟

-نمی ریم بیرون؟، سیزده به دره ها!

به صورت اصلاح شده و جذاب حمید، لبخند زدم.

-تو کی انقدر تغییر کردی ؟

خندید.

-معجزه ی مادر داشتنه!...

زیور خانوم را می گفت، نقشه هایم را کنار گذاشتم و سمت حمید رفتم و دستانش را گرفتم.

-تو کجا دلت می خواد بریم ؟

-بریم توی باغ ! الان دیگه خیلی بیرون شلوغه، دیر به فکر افتادیم تنبل خان !

-تنهایی؟ زیور خانوم که رفته شهرستان، هانیه خانوم اینا هم که رفتن مسافرت، تنهایی بریم کجا ؟

-چرا نباید برادر و خواهری یذره توی طبیعت، خلوت کنیم ؟

چانه ام را خواراندم.

-خیلی خب !

لباس هایی را که برایش خریده بودم را از توی کمد قدیمی هانیه خانوم که قبل از عید بهمان داده بود، در آوردم.

-خوبه صبح رفتی حموم حمید.

سر تکان داد، تیشرتش را از تنش در آورده بود، پیراهن آبی و کت لاجوردی را به دستش دادم و داشتم کمربند را از دور شلوارش باز می کردم که گفت: ولش کن، خودمونیم دیگه!

-آخه؟ نمی خوای مرتب باشیم ؟

-اشکال نداره، اذیت می شی...

لبخند عمیقی به برادرانه هایش زدم، برادرانه هایی که تازه داشت برایم رنگ می گرفت و معنا پیدا می کرد !

-می خوای از اتاق برم بیرون تا راحت آماده بشی ؟

این دفعه دیگر اشک درون چشمانم جمع شد، سرم را تکان دادم، در را باز کرد و از اتاق خارج شد.

تاپ و دامنی که حمید برایم عیدی گرفته بود را از توی کمد در آوردم، اگر بگویم وقتی که هدیه را موقعی سال تحویل بهم داد چشمانم داشت از کاسه در می آمد و می افتاد روی زمین، دروغ نگفتم! تا به آن موقع هیچ هدیه ای از حمید نگرفته بودم! یک تاپ خال خالی قرمز و سفید که با بند از پشت گردن پسته می شد و پشتش باز بود و یک دامن سفید رنگ ستش.

موهایم را شانه کردم و روی لب هایم رژ قرمزی کشیدم و صورتم را تا آنجایی که می توانستم و بلد بودم آرایش کردم و موهای خیسم را شانه. کتونی های مشکی را پایم کردم، خنده ام گرفته بود؛ واقعا تیپم با آن کفش ها تکمیل تکمیل بود!

حمید در باغ با ویلچرش حرکت می کرد، جلو رفتم و "اِهمی" گردم، سرش را سمت من چرخاند، خیره نگاهم می کرد.

-خوشگل شدی...

-واقعا ؟

-نه، خیلی خوشگل شدی !

-اره مخصوصا با این کتونی ها!...

-مخصوصا با این کتونی ها...

با خنده سمتش دویدم و با هم دور باغ را چرخ زدیم.

هوای خنک بهاره به پوستم می خورد و آفتاب نوازش گر صورتم را لمس می کرد، حمید سمت درختی رفته بود و من روی چمن ها دراز کشیده بودم، ماننده قبل از اینها، زمانی که توی روستا بودم و می توانستم در فصل پاییز خوشه های گندم را درون دست هایم بگیرم و برکتشان را لمس کنم. نگاهی به دور و برم انداختم، باز هم خبری از گل های قاصدک نبود، اما شقایق ها همچنان حضور داشتن، تا فردا که باغبان خانه بیاید و علف های هرز را بچیند. چشمانم را بسته بودم و لذت را مسرانه درون قلب شش هایم راهنمایی می کردم، چند گلبرگ شکوفه روی لپ هایم افتاد.

-گلنار!! گوشیت داره زنگ می خوره!

به خودم آمدم، سرم را تکان دادم و سمت اتاقک دویدم و گوشی را برداشتم. بعد از سیزده-چهارده روز بالاخره آراد تماس گرفته بود!، سلام دادم.

-سلام گلی... عیدت مبارک! البته بعد از کمی تاخیر!

- البته فقط کمی ! عید توهم مبارک، خوبی؟

-اره چه جورم! تو خودت چطوری؟ چیکارا می کنی ؟

صدای حمید بلند شد و پرسید : گلنار کیه ؟

دستم را روی گوشی گذاشتم و آن را از دهانم کنار بردم: هم دانشگاهیم.

-منم خوبم، هیچی کل عید رو درس خوندم.

-اه اه، چه خرخون! من تاحالا جزومو ندیدم.

هوومی گفتم و منتظر شدم تا ادامه ی حرفش را بگوید...

-می خوام یه چیزی بهت بگم.

صدایش جدی شده بود، تعجب کردم و بسم اللهی گفتم.

-یا خدا! چی ؟

-نترس...

مکثش طولانی شد... انقدری که قلبم تا دهنم بالا آمد !

-من عاشقتم گلنار!

دهانم همانجا درون دهانم ماند و پایین نرفت، بدنم گرم شد! و قلبم تند تند می کوبید، چه غافلگیر کننده ! چه ناگهانی!... چه خواستنی !

-گلنار ؟

-م...من... واقعا... نمی دونم چی بگم!

دوباره سکوت کرد.

-این از اون شوخی های مسخره و بی نمکته، نه ؟

 "نه"ی مصممی گفت، صدایش هنوز هم جدی بود! بد از چند دقیقه، صدای قهقه ی آراد سکوت این ور خط را شکست.

-دروغ سیزده!... حال کردی؟ سیزده به درت هم مبارک.

به دیوار تکیه دادم و روی زمین نشستم.

  • پسندیدم 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت چهل و پنجم

تماس را قطع کردم و سرم را بین دستانم گرفتم، نمی دانم چرا انقد بهم برخورده بود؟! چرا قلبم درد گرفت و موقع قطع تماس دستم لرزید؟ اینجا چه خبر بود ؟!

-گلنار! تلفنت تموم نشد ؟

سرپا ایستادم و لبخند مسخره و الکی ای روی لب هایم نشاندم، روز حمید را هرگز خراب نمی کردم.

-حمید! گشنت نیست؟

-چرا خیلی گشنمه...

-بذار زنگ بزنم برامون پیتزا بیارن، خوبه ؟

ویلچرش را سمت اتاقک حرکت داد و طولی نکشید که در چهار چوب در ظاهر شد.

-اصلا می خوای بریم بیرون بخوریم؟

-نه، الان خیابونا خیلی شلوغه!... خودت چرا درست نمی کنی ؟

کل سیزده روز عید را حمید گفته بود من غذا بپزم و اصلا راضی به غذای بیرون نمی شد!، راستش من هم آشپزی کردن را دوست داشتم اما بعضی روزها وقتم را می گرفت و از درس خواندن جا می  ماندم ! سمت آشپز خانه رفتم و مواد پیتزا را از فریزر و یخچال در آوردم و بیرون گذاشتم، زیور خانوم قبل از عید بهم یاد داده بود چطوری پیتزا بپزم. داشتم آواز می داندم و در آشپز خانه می چرخیدم که حرف حمید باعث شد از حرکت بایستم و در سکوت به او خیره شوم.

-گلنار! می تونی یه لبتاب برام بخری؟

-چرا؟

-می خوام برنامه نویسی و بنر سازی و از حرف ها یاد بگیرم، شنیدم در آمدش بد نیست، شاید اینجوری دیگه تو مجبور به کار نشدی...

-اگه به فکر منی، باید بگم متاسفم، من چه تو کار کنی چه نکنی باید کار کنم.

-همش به خاطر تو نیست، خودمم دیگه از بیکاری و تو خونه موندن زله شدم.

-آخه همینجوری که نمی تونی یاد بگیری، باید بری کلاس ، منم که نمی تونم ببرم بیارمت!

-کلاس می رم، توهم نمی خواد ببری مامان زیور می بره !

بلند خندیدم.

-چی ؟!

-گفته مامانم می خواد ببرتم، کلاس حسود خانوم.

سر خوش شدم و ادامه ی آوازم را خواندم و لابه لای بیت های شعر روبه حمیدگفتم : خدا بده شانس .

-استاد محمدی! استاد محمدی... یه لحظه صبر می کنید ؟

کوله ام را با سرعت روی دوشم انداختم و سمت استاد دویدم.

-می تونم چند لحظه وقتتون رو بگیرم ؟

-حتما پسرم، بفرما...

یکی از نقشه هایی که کشیده بودم را باز کردم و  جلوی چشمانش گرفتم و نشانش دادم.

-ببینید استاد! من کل عید رو نشستم رو این ها کار کردم، و روز هایی که نبودم رو از بچه ها جزوشو گرفتم و خوندم، به علاوه ی یه سری کتاب غیر درسی دیگه... می خواستم نظرتون رو راجع به اینها بدونم.

نقشه را در دستش گرفت و روی یکی از صندلی های توی راهرو نشست، و من هم کنارش نشستم، بعد از چند دقیقه نگاه تحلیل گرش را از نقشه گرفت و نگاه پر افتخار و تحسین آمیزی به من انداخت.

-آفرین !! آفرین!! باورم نمی شه اینا خیلی عالین!

نقشه ی توی جیبش را در آورد و سامسونتش را کنار انداخت و شروع کرد به اندازه گیری...

-حمید ؟

چیزی نگفتم و به نقشه ی توی دستش خیره شدم.

-حمید!

سرم را تکان دادم.

-جانم ؟

-تا حالا به این که بری خارج درس بخونی فکر کردی ؟

تمام فکر و ذکرم که این بود اما خودم رازدم به کوچه ی علی چپ.

-فکر که... اره استاد یکی دوباره فکر کردم ولی پول ندارم که برم !

بعد هم خندیدم تا طبیعی جلوه کنم. عینکش را از روی چشمانش برداشت و گوشه ی چشمانش را با دو انگشت فشرد.

-من یه برادری دارم که تو یکی از دانشگاه های خیلی معتبر انگلستان کار یم کنه، اینا هر چی دانش آموز مخصوصا تو ایران ببینن که سرشون به تنشون می ارزه و درسشون خوبه رو بورسیه می کنن، این نقشه ها پیش من باشه براش می فرستم، باید از حالا بار سفر ببندی چون فکر کنم با اشتیاق قبولت کنن.

ذوق زده گفتم : جدی می گید ؟

-اره حمید جان، تو بهترین دانش آموز منی ، من تلاشتو پیشرفتتو دیدم، لیاقتشو داری...

ویرایش شده در توسط zhrw._.ms
  • پسندیدم 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×