رفتن به مطلب

پست های پیشنهاد شده

#پارت چهاردهم 

*

- بله هانیه خانوم ، اشکال نداشته باشه می خوام برم داداشمو بردارم از همدان بیارم اینجا...

-من فکر می کردم خواهر داری نه برادر !.

دستپاپه خندیدم و جواب دادم : نه اگه خواهر داشتم که تنها ولش نمی کردم . داداشمم خودش تا حالا راضی نشده بود بیاد .

-خب چرا خودش نمیاد اینجا ؟. حتما باید تو بری ؟

سرم را پایین انداختم.

-چند سال پیش قطع نخاع شده .

باید ضمینه چینی می کردم و حرفم را آرام آرام می گفتم ؟ . نمی دانم !

-ای وای...خدا شفاشون بده.خیلی خب، می تونی بری...

کمی با انگشتان دستم بازی کردم .

-خانوم ، می بخشیدا... من می تونم یه مقدار پول از شما قرض بگیرم ؟

ابرو های خانوم بالا پرید : همین یه هفته پیش که دویست تومن پول گرفتی!...منم والا الان پول ندارم .

دندان هایم را به هم سابیدم، راست گفته اند غذا را از نخورده بده به خورده !. هرچه پولدارتر می شوند گدا تر می شوند.

-آقا حمید نگاه به این خونه ی درندشت و بزرگ نکن ، این خونه مال بابامه و داده به ما تا خالی نمونه وگرنا بردیا که کارمنده.

سرم را تکان دادم و بدون گفتن حرف اضافه ای به سمت اتاق رفتم ؛ وای که چقدر سخت است دستت را جلوی آدم ها دراز کنی و آنها با بی تفاوتی دست های خالی ات را پس بزنند . به فرش نگاه کوتاهی انداختم که حسابی تمیز شده بود و تا تمیز و پاک شود حسابی پدر منه پدر مرده را در آورده بود . موبایل را برداشتم و شماره ی آرمان را گرفتم .

-سلام شازده کوچولو...

اه حتما این هم لقب تازه ای بود که برایم پیدا کرده بود . صدای بی حوصله ی آرمان مطمئن ترم کرد؛ از او پول قرض نمی گرفتم . همین جوری بهش کلی رو داده بودم و او حتما اگر حرفم را می شنید ، قهرمان بازیش گل می کرد و تا همدان هم دنبالم می آمد! .

-شماره ی آراد و می خوام .

-سلام دادما !

-داری ؟

-من حتما باید یه دوره فشرده کلاس تربیتی برای تو بذارم .

پشت گوشی با حرص ادایش را درآوردم .  بالاخره بعد از کلی کلنجار رفتن با آرمان ، آرمان راضی شد و شماره ی آراد را داد . من سرجمع یک صفحه با آراد حرف نزده بودم و حالا این کمال پر رویی بود که دویست ، سی صد تومان ازش قرض می گرفتم؛ و اگر او دست رد به سینه ام می زد، گریه می کردم؛ نه برای پول ، برای ته مانده ی غرور له شده ام . اول شماره ی آراد را در گوشیم ذخیره کردم و بعد بهش زنگ زدم . چند ثانیه ای طول کشید تا گوشی را بردارد .

صدای : (الو بفرمایید ) شاداب و دخترانه ای در گوشی پیچید .

-من فکر می کردم با آقای... ( لعنتی فامیلیش یادم نمی آمد). آراد تماس گرفته باشم .

خنده ی ریزی کرد :  نه با خانوم آراد تماس گرفتین .

جا خوردم اصلا انتظارش را نداشتم که آراد زن داشته باشد .

-خب گوشی رو می شه بدین به آقاتون ؟

صدای قهقه های دختر در گوشی پیچید . صدای خنده هایش چقدر لذت بخش بود. زمانی من هم می توانستم بلند بخندم و ترس از زیر شدن صدایم را نداشته باشم .

صدایی از پشت خط گفت : باز تو دست به گوشی من زدی وروجک . وایسا ببینم در نرو...

صدای جیغ دخترک بلند شد و صدای آراد هم نزدیک تر . آراد کمی نفس نفس می زد  : به حساب تو یکی بعدا می رسم .

-بفرمایید .

-سلام آقا آراد . منم حمید، شناختین ؟

-آها... اره . خوبی داداش حمید ؟

-فرقیم مگه می کنه ؟. حالا بگذریم، من برای این صحبت ها زنگ نزدم بهتون .

صدای آراد بر خلاف رفتارش مثل همیشه گرم بود : خب برای چه کاری زنگ زدی که از دونستن حال من مهمتره ؟

لبخند زدم؛ خودشیفته ی مهربان .

-می تونی بهم یذره پول قرض بدی ؟

مدتی مکث کرد .

-اره . چقدری می خوای ؟

عجیب بود ! در لحنش هیچ تغییری ایجاد نشد . کمی فکر کردم حالا که راضی شده بود به من نسبتا غریبه پول قرض بدهد، خوب می شد اگر کمی بیشتر قرض می گرفتم .

-چهار صد تومن .

صدایش رگه هایی از خنده داشت : بابا یه جوری گفتی پول می خوام من گفتم الان یه سه چهار میلیونی می خوای... باش حمید جان شماره حسابتو بده برات بریزم .

-می شه دستی بدی؟...

آراد قبول کرد پول را نقد به من بدهد و چون فردا قرار بود بروم. در یک پارکی برای ساعت پنج عصر قرار گذاشتیم.

 

-سلام ببخشید دیر کردم .

-اشکال نداره داداش حمید ، پیش میاد ، خب بفرما اینم پولی که می خواستی...

مطمئنم که شور درونی ام به چشمان بی روحم هم نفوذ کرد ،آخر آراد وقتی به چشمانم نگاه کرد لبخند دندان نما و جذابی زد ، که هم خیلی به صورتش می آمد و هم غریب بود . پول را شمردم؛ لعنتی... کاش حداقل چند لحظه ای از خوشحالیم می گذشت بعد اینگونه پنجر می شدم و در ذوقم می خورد. با بقض گفتم : من فقط چهارصد تومن خواسته بودم .

لبخند آراد محو شد، فکر کنم انتظار این واکنش مرا نداشت . سی صد تومن اضافی پول را با اینکه شدیدا به آن نیاز داشتم محکم در دستش گذاشتم، یعنی انقدر بدبخت و فقیر جلوه می کردم که پیش خودش فکر کرده بود به سیصد تومن پول بیشتر یا چه بسا سی صد تومن صدقه نیاز دارم ؟ .

-سعی می کنم تو این دو ماه پست بدم .

عزم رفتن کردم که آراد صدایم زد : حمید ؟

بقضم را قورت دادم و سرم را سمتش چرخاندم، دیگر لبخند نداشت و صورتش دوباره بی تفاوت شده بود .

-ما به یه نیروی کار تو شرکت نیاز داریم . دَرست خوبه پیش خودم فکر کردم شاید تو بدرد این کار بخوری... راجعش فکر کن اگه خواستی بهم پیام بده شرایطشو برات توضیح می دم .

دستش را برایم به نشانه ی خدافظ بالا گرفت و در خلاف جهت من حرکت کرد . پول را در کولم انداختم و دستم را با خوشحالی بهم کوبیدم . این هم از اولین قدم . پیش به سوی آینده.

 

-یه بلیت به همدان برای فردا می خواستم .

-بذارید ببینم...

تیک وار پایم را روی سنگ فرش ها کوبیدم و تا کارکن کند و فس فسوی ترمینال به کار های عقب افتاده اش برسد و در آخر اگر عمری برای من باقی ماند جواب من را بدهد به اتبوس های غول پیکر و قرمز رنگ و ترمینال تقریبا پر رفت و آمد نگاهی انداختم . یک خانوم که به سختی چادرش را جمع می کرد و دست بچه ی خردسال کنجکاوش را گرفته بود و می کشید از جلوی من رد شد : ذلیل شده مگه بهت نمی گم تند تر را بیا ؟ . بعد خانوم با دست پس سر پسرک زد و گریه اش را راه انداخت . کمی آن طرف تر یک پیرمرد خموده با یک ساک وصله دار و کهنه به ناکجا آبادی خیره شده بود که من خیلی وقت است در آن گیر کرده بودم . پیرمرد به سختی و با دستانی لرزان قطره اشکی را که از گوشه ی چشمش آویزان شد  پس زد و در حالی که به آرامی گام بر می داشت به سمت یکی از آن اتوبوس ها رفت و قبل از سوار شدن کلاهش را از سرش در آورد و بار دیگر به ترمینال نگاه کرد . سرم را چرخاندم ، دختری نوجوان با چشمان ترسیده ، لنگ لنگان چمدان بزرگش را به این طرف و آن طرف می کشید و موهای پریشانش از مقنعه ی قهوه ایش بیرون افتاده بود . تقدیر ها... تقدیر ها... تقدیر هایی که پیر و خوارت می کنند و امان از بی وفایی ها که از صد درد بی درمان بدترند و مثل خوره جانت را می خورند . هرکسی در این ترمینال یا هر جای دیگری از دنیا نویسنده ی کتاب خودش است ، بعضی ها داستان هایشان لبریز از امید و حس خوبیست که به بدنت تزریق می شوند، بعضی ها داستان هایشان تکراری و معمولیست . بعضی ها هم مثل من داستانشان فلاکت را فریاد می زند و در آخر وقتی خواننده داستان را تمام می کند به جای اینکه یاری برساند می گوید : مرحبا عجب داستانی بود !

به سراغ اتوبوس ها رفتم . آخ ای کاش می شد یکی شان را می دزدیدم و برای خودم دور دنیا را می گشتم و از تمامی آن چیز هایی را که مرا به جایی قفل و زنجیر کرده بودند راحت و رها می شدم . ساعت حول و هوش هفت عصر بود و هوا تاریک، اما چراغ هایی که در حاشیه ی ترمینال کنار جدول ها نسب شده بود ، هوا را روشن می کرد و تشخیص چاله چوله های روی آسفالت را راحت تر . مردم تردد می کردند و مغازه های کوچک و بزرگ اطراف خالی نبودند وحداقل سه چهار نفری را درون خود جای داده بودند . صدا ها از هر گوشه کناری به گوش می رسیدند . یک آقایی داد می زد : تهران-ساوه نبود ؟؟! . آن یکی می گفت : مسافرای مَشَد بجنبن سوار شن تا را بیافتیم .

-آقا آقا... خدا شفا بده معلوم نیس چه کوفتی مصرف کرده رفته تو هپروت! .

من حواسم پرت نشده بود؛کاملا صدای آقا آقا گفتن های دختر را می شنیدم اما دلم نمی خواست فعلا جوابش را بدهم . نمی شود چند لحظه ای برای دل خودم کاری انجام بدهم ؟

-شما کارت به کوفتی که من مصرف کردم-نکردم نباشه  . چی شد ؟

دختر که معلوم بود هول شده با دست پاچگی گفت : فردا ساعت هفت .

- من بلیت رفت و برگشت می خوام.

-برگشتش هم ساعت 7 عصره .

-خوبه . رفت واسه یه نفر برگشت دو نفر . چقد باید بدم؟

-چهل هزار تومن .

جهنم . پول را گذاشتم روی میز و بلیت ها را گرفتم .

$

ویرایش شده در توسط zhrw._.ms
  • پسندیدم 9

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت هجدهم 

*

-اوضاع رو به راهه ؟

آرمان هم نگران می شد ؟!!. شاید به خاطر رفیق شفیقش بود که اینطوری حرص می خورد و حتما من از نگرانی درون چشم هایش هم سهمی نداشتم .

-نیست. هیچ وقت نبوده!

-می خوای باهام حرف بزنی؟

-نه.

نه ی محکم و قاطعی گفتم. بگذارید ببینم آخرین دفعه که درد و دل کردم کی بود... اها یادم آمد؛ خیلی وقت پیش بود !.

-چیه می خوای حالا جاسوسیه آرمان رو برای سیاوش بکنی؟...

آراد وقتی عصبانی و خشمگین بود خیلی ترسناک می شد، خیلی... بقدری که حتی در آن لحظه، خودم هم پشت خودم را خالی کردم و طرف آراد را گرفتم!. نگاهش توفنده بود ، صدایش مرا میخکوب می کرد و قامت استوار بلندش تمام دلیل و بهانه هایم را با خودش می برد.

-می دونی از کی از همه بیشتر بدم میاد ؟

به زل زدنم به آراد و دهان پر از حرفش ادامه دادم .

-از سیاوش.

نمی گفت هم خودم می دانستم .

-می دونی از کی از اون هم بیشتر بدم میاد ؟

اره دیگر معلوم است، من، منی که تنها از زندگی سهم خودم را می خواستم .

-از خودم که بتو اعتماد کردم .

دیگر به زل زدنم ادامه ندادم، سرم را درون یخه ام فرو کردم .

-حالا می خوای بدونی حسم نسبت به تو چیه ؟

کمی سرم را بالاتر بردم، غرق شدن در ژرفای تیله های یشمی اش،لذت بخش نبود ، ترسناک بود. اب های چشمان بدجور طوفانی و طغیانگر بودند .

-هیچی... انقدر یهویی برام بی ارزش شدی که حتی لیاقت نداری بهت حسی داشته باشم .

صدای درونیم خطاب به آراد گفت : هه ، همه همین را می گویند !، تو اولینش نیستی...؛ گرچه حیف که فقط صدای درونیم بود و آراد از این قدرت ماورایی بهره مند نبود تا بشنودش.

سرش را اول کج کرد و چشمانش را بست بعد با گام های محکم جلو آمد و یکی خواباند در گوشم . صدای کشیده در گوشم اکو می شد و یک ور صورتم را حس نمی کردم . آراد دستش را بالا برد تا یکی دیگر بزند ، بازوهایم را بالا بردم تا برای صورتم سپر شوند که آرمان محکم گفت : آراد داری چی کار می کنی ؟ . هیچ حواست هست ! . داری زود قضاوت می کنی... خیلی زود .

کاش آرمان این حرف ها را نمی زد و به خیال خودش از من دفاع نمی کرد، آخر از آن به بعد کابوس لو رفتن هویتم پیش او همه شب گریبانم را گرفت .

آراد، دستش را محکم در هوا مشت کرد، دندان هایش را روی هم فشار داد و فکش بیش از پیش منقبض شد؛ زیر لب چیزی گفت و با آرمان رفت . سیاوش مثل همیشه با دوستان عقب افتاده اش که پشت سرش گام بر می داشتند،آمد و نزدیک من شد و با تحکم گفت :حمید ، داریم با بچه ها میریم قهوه خونه. زود باش را بیافت .

کاش می شد چند روزی از زندگی ، از آدم بودن، از زنده ماندن مرخصی می گرفت و فقط می مرد ، و چشم هایش را بدون ترس برای چند وقتی روی هم می گذاشت و دکمه ی خاموش خودش را می زد .

با اکیپ سیاوش سوار ماشین محسن شدیم . ابروهای نازک شده ، زیورالاتی که به خود آویزان می کردند، ادهای مسخره و غیر مردانه اشان حالم را بهم می زدند و از خودم متنفر می کردند . سپهر با دکمه های ظبط ور می رفت؛ او تنها کسی در این جمع بود که مردانگیش را حفظ می کرد، اصلا حتی نمی دانم چطور با این جماعت دوست شده بود و با آنها می چرخید !،خب شاید او هم شرایطی شبیه به من را داشت و مجبور به ادامه دادن به این روابط به ظاهر دوستانه ی عذاب آورد بود . پیش خودم فکر کردم، یعنی او هم دختر است ؟ . ریش و سبیل مردانه، هیکل درشت و خوش تراشش مرا توبیخ می کردند، همچین کسی اگر هم می خواست نمی توانست دختر باشد . به افکارم کمی بلند خندیدم؛ سیاوش یکی از ابروهایش را بالا داد و بعد شانه ای بالا انداخت و به فضای بیرون از ماشین خیره شد اما سپهر که نگاه آنالیزگرم را به دام انداخته بود؛ چشمکی زد. صدای آهنگ بلند شد . صدای خواننده بسیار گوش نواز بود، تا آمدم از آهنگ لذت ببرم صدای پسرها در آمد و آهنگ را عوض کردند . یک آهنگ چرت و مخرف که اگر التماسم هم می کردند آن را گوش کنم، نمی کردم . رسیدیم و محسن ماشین را متوقف کرد، سیاوش رویش را سمت من کرد و با صدای نسبتا بلندی گفت : بپر پایین آق پسر.

"آق پسرش"را کشیده با تمسخر گفت ، ناچار پایین پریدم.

قوه خانه ی زیبایی بود. لیوان ها،کاسه ها و ظروف لعاب دیده ی شاه عباسی همه جا به چشم می خورد. فرش های روی تخت ها زیبا، تمیز و پرنقش و رنگ بودند. رنگ های گرمی چون قرمز بر رنگ های دیگری که در قهوه خانه به چشم می خورندد، پیشی گرفته بودند! و فواره ی شبیه حوضی وسط قهوه خانه کار گذاشته شده بود که کاشی کاری سنتی و چشم نواز ایرانی داشت ، تا چشم کار می کرد همه جا وسیله های ایرانی،مثل کاسه های مینا کاری شده و یا تابلو های کوچک و بزرگ قلم زنی و ... با دقت و سلیقه زیاد چیده شده بودند و صدای سنتور، سه تار و کمانچه آدم را به مرز جنون می کشاند . یک باغ بزرگ هم درست روبه روی جایی که ایستاده بودم، خودنمایی می کرد، باغ دلتنگ بود و درختانش برههنه بودند و جوجه ها و کلاغ ها رو شاخه هایشان برای هم درد و دل می کردند. باغ آنموقع زیبا و به وجد آورنده نبود، اما می توانستم خیلی راحت بهارش را تصور کنم: شکوفه هایی که ماننده گل سر، درخت های سیب را آذین بندی می کردند و صدای هو هوی نوازشگر باد که در میان شاخه و برگ های سبز درختان می پیچید و گم می شد، آفتاب به شبنم ها و قطرات پراکنده در آسمان می تاپید و به این قطره ها و شبنم های کوچک ، مسئولیت بزرگ به تصویر کشیدن رنگین کمان را می داد . در فکر و خیال هایم گرفتار بودم که دستی محکم خودش را پس گردن من نشاند .

-کجایی تو پسر ؟ . عاشق شدی؟؟...

خود سیاوش و دوستان نکبتش همه بلند زدند زیر خنده ، دلم می خواست جیغ بکشم و موهایش را بکنم. چجوری دلش می آمد اینجوری مرا بزند و دل خسته ام  را خون کند ؟ .

چشم از فضای قهوه خانه گرفتم، از مسیر و محله اش مشخص بود جای خوب و دنجیست !. پشت سر سپهر راه افتادم و روی تختی که دوستان سیاوش لم داده بودند ، نشستم و حتی زحمت درآوردن کفش هایم را هم به خودم ندادم ، همین کنار می نشستم و منتظر می شدم تا سیاوش عقده ای حکم آزادیم را بدهد. خدمه ای که یونیفرمی به شکل ترنج و طرح سنتی به تن داشتند، قلیان بدست نزدیک ما شدند ، قلیان های خوش دست را با احترام روی تخت گذاشتند و سفارشات را یاد داشت کردند،چیزی سفارش ندادم ، من با پول سیاوش آب هم از گلویم پایین نمی رفت . پسر ها نی های قلیان را برداشتند و شروع کردند به مسخره بازی و درست کردن دود های حلقوی... سیاوش خودش را کنار من کشید و قلیان را نزدیک لب هایم آورد .

-بکش .

نگاه مصمم سیاوش و راز هایی که گیرش بود ، جایی برای بحث کردن برایم باقی نگذاشت. 

نی قلیان را گرفتم و پک محکمی به آن زدم که شش هایم پر شد و جایی برای اکسیژن باقی نماند، به سرفه افتادم. گلویم می سوخت، جانم می سوخت، جووانیم می سوخت در دنیایی که جهنم بود. من بی شک ماده ی سوختنی بودم، اکسیژن که همه جا وجود داشت، جرقه ی اولیه را هم که آدم ها می زدند و من شعله ور می شدم؛ آنها گرم می شدند و دور آتش خوش و بش می کردند و من برای کسانی، و به دست کسانی می سوختم که نه من آنها را دوست داشتم و نه آنها مرا!... کاش می شد من هم خودم را فقط یک باز آنگونه که بقیه کردند، تحقیر می کردم؛ حتما خیلی لذت بخش بود که هیچ کس از آن صرف نظر نمی کرد !

چشمانم هم می سوخت، دود گلویم را پر کرده بود. سیاوش قهقه می زد.

حالم که کمی بهتر شد آراد و دار و دسته ی کت  شلوار به پوشش را آن طرف دیدم. پس بی خود نبوده که سیاوش هوای قهوه خانه کرده ! . می خواد هر کاری بکند تا قرار داد آراد بهم بخورد. به خاک سیاه نشاندن بزرگترین و قابل توجه ترین هنر و استعداد امثال سیاوش است . از غفلت سیاوش استفاده کردم و رفتم دستشویی و در را روی خودم قفل کردم. دلم نمی خواست جزای کارهایم را بی نقص و درست ببینم . من یک جاسوس خیانت کار بودم !.

ویرایش شده در توسط zhrw._.ms
  • پسندیدم 9

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دوستان و عزیزانی که رمان منو دنبال می کنید ، بنا به دلایلی شاید این هفته رو نتونم پارت بذارم ، معذرت می خوام 💐💐

  • پسندیدم 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت نوزدهم 

*

دست هایم را روی ماسه های نرم کشیدم. الان درست دو هفته از اخراجم می گذشت، پول هایم هم کم کم داشتند، ته می کشیدند. آب و هوای بابلسر خیلی دلچسب بود. اولین بار بود که به شمال می رفتم و از ترس از دست دادن یک ساعت از سفر، شب ها دو-سه ساعت بیشتر نمی خوابیدم، دست آقای محمدی و زیور خانوم درد نکند؛ اگر اصرار های او برای آمدنم به این مسافرت دانشجویی و کمک ها و مراقبت های زیور خانوم از حمید نبودند، محال بود به این جا بیایم. با دریا رابطه ی خیلی خوبی برقرار کرده بودم ! درد و دل ها، و راز هایم را بقچه بندی می کردم و به دست موج هایش می سپردم و موج ها راز هایم را می بردند و در قلب دریا پنهان می کردند؛ می خواستم بنشینم و تا می توانستم برای دریا درد و دل کنم؛ اما ترسیدم که حرفهایم در دریا جا نشوند و دریا آن ها را بالا بیاورد تا آنجایی که ظغیان کند و بخواهد حقم را پس  بگیرد و همه را در خود غرق کند !.

-به چی فکر می کنی...

اصلا متوجه حضور سپر نشده بودم. به نظر می آمد که خیلی وقت بوده که کنارم نشسته و به آسمان گلگون، دریای سرخ آبی وابرهایی که خودشان را میان آسمان بین خورشید و دریا پراکنده بودند، خیره شده. خورشید را دوست دارم پر اقتدار طلوع  می کند و با آمدنش همه خوشحال می شوند و وقتی غروب می کند بسیار خاکسار و حزین است.

-به بلاهایی که سرم اومده و حقم نبوده !

به خورشید خیره شد. حرف های چشمانش انگار،خط میخی بودند، اصلا توانایی خواندنشان را نداشتم .

-حقت چی بوده ؟

-اینکه زندگی کنم .

هیچ تغییری در حالات چهره اش ایجاد نشد .

-نمی دونم چرا...

سرم را سمتش برگرداندم و سوالی نگاهش کردم .

-یه چیزی تو چشات، یا شایدم... نمی دونم یه چیزی تو خودت داری که وقتی به آرامش نیاز دارم اونو توی تو می بینم و وقتیم که دلم حس سرزندگی و شادابی می خواد بازم اونو توی تو پیدا می کنم .

سر زندگی ؟! . آرامش ؟ . در دلم بلند به حرفهایش خندیدم او دقیقا چیز هایی را درون من می دید که من از آنها خیلی وقت بود بی نصیب بودم !. چند لحظه بعد، بی حرف بلند شد ، شلوارش را تکاند و رفت و رفتنش همزمان شد با آمدن آرمان و ایستادنش بالای سرم . سایه اش تنم را ماننده پارچه ی حریر نازکی پوشانده بود و حس خوبی را در من ایجاد می کرد. سرم را بالا گرفتم و به صورت خندانش نگاه کردم ، نمی دانم شاید اوهم پشت خنده هایش حرف های نگفته اش را پنهان می کرد .

-زخم بستر نگرفتی ؟ از عصر اینجا نشستی...

-دریا رو دوست دارم .

-ای بابا حسرت یه مکالمه ی  عین دو تا آدمیزاد به دل من موند؛ نمی تونی ادامه ی رشته ی  کلام منو بگیری و پیش بری ؟!...

لبخند زدم، خوب بود اگر اوهم کنار من می نشست .

-خب حمید آقای گل، میای باهم بریم دور شهر یه چرخی بزنیم؟.

چشمان گرد شده ام را سمت او چرخاندم : چرا من ؟! خ...خب با آراد چرا نمی ری؟...

-ای بابا آخه آراد آدمه باهاش برم بیرون ؟. عین مجسمه ی ابوالهول از اول تا آخرش یه جا می شینه و هی غر می زنه... تو حالا پاشو بیا، این دریا از اینجا جم نمی خوره تو ، یه یک ساعت بری برگردی...

چشمکه بامزه ای زد و ادامه داد : خدا رو چه دیدی شاید یکی دو تا حوریم برای خودمون تور کردیم .

ناخواسته لبخند پهن و بزرگی زدم که لپ هایم دوباره چال افتاد... به به چه شود !!

از زمین گرفتم و بلند شدم ، پاهایم سر شده بود، بسکه نشسته بودم .

سوار پژوی سفید آرمان شدم. ماشین پر بود از بوی وانیل که حس شیرن و خوبی را به من می داد .

-خب حالا کجا بریم ؟

-نمی دونم ، تو پیشنهاد دادی... فکر می کردم که خودت بدونی...

-نه بابا ؟... همه ی کارای سخت برای منه ؟

شانه ام را بالا انداختم .

-آهنگ گوش می دی ؟

مانند بچه ها چشمانم ستاره باران شد ؛ با ذوق سر تکان دادم و آرمان بلند خندید . آرمان آهنگ های خوبی گوش می داد و تقریبا جز ماشین او جای دیگر برای گوش دادن به آهنگ و موسیقی نداشتم .

آهنگ غمگینی از ضبط ماشینش پخش شد ، حرف های خواننده لطیف و مملو از آرامش مثل پروانه ای روی قلبم می نشست و ابرهای باران زای چشمم را تحریک به باریدن می کرد. سرم را روبه پنجره چرخاندم و به خیابان و هوایی که بی حضور خورشید دیگر تاریک شده بود، نگاه می کردم . آرمان سوت بلندی کشید و ماشین را آرامتر حرکت داد.

-حمید اونجا رو... عجب چیزی لامصب.

سرم را سمت دختری که آرمان می گفت چرخاندم ، واقعا زیبا و دلربا بود .

-هووم...

ناگهان آرمان سرعتش را زیاد کرد ، تا چهار راه بعد، وحشیانه ویراژ داد و لایی کشید و بعد از چند دقیقه کنار جدول ترمز کرد؛ جوری که نزدیک بود سرم به شیشه بخورد و بشکند.

-هی...چته روانی ؟!...

دستم را روی قلبم گذاشتم ، بیچاره قلبم بی مهابا خودش را به سینه ام می کوباند .

-دیدم خیلی تو فکری گفتم از فکر و خیال درت بیارم .

ادایش را در آوردم، پسره ی خنگ نمی فهمید که آدم ممکن است سکته کند. زنگ گوشی آرمان بلند شد .

-علیک سلام.

-...

-نمی تونم، بیرونم.

-...

-خیلی خب الاغ ، چرا داد می زنی ؟؟ . کجایی ؟

-...

-اومدم باشه .

آرمان بی حرف دور میدان را زد و دنبال کسی رفت .

به خودم که آمدم دیدم آرمان و آراد باهم دارند به سمت ماشین می آیند ! .

-اه تف ، اینم که اینجاست آرمان!.

آراد با اکراه قیافه اش را کج کرد؛ با خودم فکر کردم حالا که خدا خودش شرایط خوش گذرانی و تفریح من را فراهم کرده چرا به خودم بد بگذرانم؟، به شوخی و با حسرت و اندوه ساختگی گفتم: یک دم نشد که بی سر خر زندگی کنیم.

ناگهان آرمان سمتم برگشت، از ترس به خودم پیچیدم ، چقدر بی جنبه !.

-مردم چقد پررو شدن !. دو قورت و نیمش باقیه!

خجالت کشیدم ، راست می گفت.

-ای بابا، اگه می خواین این چند ساعتی که می خوایم بریم بگردیم و زهر مارم کنید همین الان پاشین برین بیرون، من اگه می خواستم معلم مهد کودک ببشم و از بچه ها مراقبت کنم که اینهمه درس نمی خوندم !

بی حرف آراد، سوار شد و صندلی پشت نشست . آرمان ضبط را روشن کرد ، ترک هارا یکی یکی رد کرد تا به اهنگی که می خواست رسید . ریتم آهنگ تقریبا تند و شاد بود و ناخواسته پای راستم ، که یک جورایی تیکم بود، می کوبیدم . آراد خم شد و آهنگ را عوض کرد، یک آهنگ رپ که خواننده اش صدای اعصاب خورد کنی داشت، پخش شد . آراد برگشت سر جایش و با مشت روی در کوبید و با خوشحالی به آهنگ گوش داد و سرش را مانند خروس عقب و جلو برد و حرف های خواننده را تکرار کرد . کمی که از آهنگ گذشت، دستم را سمت دکمه های ضبط بردم و همان آهنگ قبلی را گذاشتم و با لذت به آهنگ گوش دادم؛ آراد هم از رو نرفت و دوباره آهنگ را عوض کرد . پوزخند زدم و ترک را جابه جا کردم ، آراد با اخم دوباره خم شد تا آهنگ مورد علاقه اش را بزند که آرمان با خشم فلشش را از روی ضبط کند و پرت کرد داخل جیبش، حالا به جای آهنگ ما روی موج اف ام ، ردیف  نمی دانم چند بودیم و به صدای جیغ جیغوی زن مجری گوش می کردیم که می گفت : عصر پنجشنبتون بخیر ، اوقاتتون به رنگ طلایی و خونتون پر از گرما و شادی...

عجب دل خجسته ای داشت!. ادایش را در آوردم و رادیو را خاموش کردم ، سکوت را ترجیح می دادم . کمی که گذشت آراد، زیر آواز زد. هیچ گاه فکرش را هم نمی کردم صدای آدمی تا این حد بد و مزخرف باشد ! . بی توجه به آوازش به آرمان گفتم : داری کجا می بریمون ؟.

-شهر بازی...

فکر کنم چشمانم دوباره ستاره باران شد ، این دومین باری بود که به شهر بازی می رفتم .

-هووف، پس فردا باید برگردیم .

آراد که متوجه شد دارم صحبت می کنم تا آن را نادیده بگیرم ولومش را برد بالاتر .

-چشای بچه پلنگش ، موهای خرمایی رنگش ، خنده ی ماهو قشنگش ، دلمو برده به جنگش ، دلمو برده به جنگش .

-آرمان، تو ماشینت قورباغه داری؟...

آرمان با تعجب ابرو هایش را انداخت بالا و با صدای بلندی گفت : نه چطور؟

-پس این صدای قور قور از کجا می آد ؟.

آرمان منظورم را فهمید و آراد صدایش را انقدر بالا برد که گوشم شروع به زنگ زدن کرد .

-برو محضر مال ماش کن ، بذارش بالای گنبد سرتا پا غرق طلاش کن ، دربه در دنبال عشقش .

آرمان که انگار کلافه شده بود داد زد : صداتو ببر آراد ، دیوونم کردی...

-بمیر بابا از صبح تا شب تو مخ مارو کار می گیری، حالا یه بارم مخت مال ما...

آرمان خندید و سرش را تکان داد .

می توانست روز خوبی باشد ، آرمان هم همه ی تلاشش را کرد اما آراد نگذاشت یک آب خوش آن روز از گلوی من پایین برود .

ویرایش شده در توسط zhrw._.ms
  • پسندیدم 8
  • باحال بود 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت بیستم 

*

به ساعت نگاه کردم، دو نیم صبح بود و من به خاطر کابوسی که دیده بودم، خیس عرق از خواب پریدم. موبایلم را برداشتم و بیرون رفتم تا کمی هوا بخورم . هوا ظلمات ظلمات بود و ماه دریا را روشن می کرد، می خواستم سمت دریا بروم که صدایی مرا سر جای خود ثابت کرد .

-قاچاق دختر ؟؟ . نه سیا این جزو برنامه ی ما نبود.

صدا نزدیک به من و همچنین دور از من بود ! ، درست پشت دیوار های ویلای سیاوش که برای ما نزدیک به آنجا اتاق گرفته بودند؛ فکر می کنم گفته بودم که آدم کنجکاوی هستم ! .

-اگه می دونستی چقد کاسب می شی این حرفا رو نمی زدی...

سمت دیوار رفتم و با عجله، دنبال جای دستی گشتم تا از آن بتوانم بروم بالا و از نزدیک شاهد ماجرا باشم . می دانستم... می دانستم.

یک دور کامل دور ویلا را زدم تا بالاخره، چند جای دست پیدا کردم؛ آجر های آن قسمت از دیوار افتاده بودند یا شاید هم کسی انداخته بودشان ! . اول پای راستم را روی اولین سوراخ گذاشتم و بعد آنیکی پایم را روی سوراخ بعدی... کوچک بودند و من به سختی پاهایم را درون آنها جا داده بودم . دستم را روی جاهای خالی بعدی گذاشتم، پوست دستم بدجور خراشید. این همه جای خالی حساب شده، که بالا رفتن از آنها کار سختی نبود ، مشکوک به نظر می آمد !. بالاخره توانستم بالا بروم ، دستم را دور لبه ی دیوار انداختم، پاهایم لیز خورد و نزدیک بود که بیافتم پایین و کمرم بشکند، اما جلوی جیغ زدنم را گرفتم و دستم را محکمتر روی دیوار کشیدم که البته بیشتر پاره شد و خون آمد، و همچنین کفش هایم را چون درست حسابی نپوشیده بودم از پایم درآمدند و روی زمین افتادند . سرم را چرخاندم، دو تا از چراغ های باغ نزدیک سیاوش و آن مردی که پشتش به من بود روشن بودند ؛ چون از آنها تقریبا خیلی دور بودم مجبور شدم کامل روی لبه ی دیوار بنشینم و خودم را تا  آنجایی که بتوانم صدایشان را بشنوم ، بکشم .

-یه جور دخترایی مثل،اووو...م، ساحل !

برق از سرم پرید ، داشتند طعمه هایشان را هم انتخاب می کردند ، آنهم چه طعمه هایی... ساحل دختر خیلی زیبا و محجوبی بود، از فکر آنکه می خواهند چه بلایی سرش بیاورند تمام تنم لرزید . به بقیه ی مکالمشان گوش ندادم و سریع گوشی ام را از جیبم در آوردم ، فلشش را خاموش کردم و شروع کردم به فیلم گرفتن.

-خر نشو می دونی چقد به نفعمونه ؟! . می دونی این عربا چند برابر اون پولی رو که بابت عضای بدن و قلب و کلیه و ... می گیری ، به خاطر یه دختر پول می دن ؟؟

مردی که پشتش به من بود ، پیپش روشنش را در دستان مردانه اش چرخاند و پایش را روی آن یکی پایش انداخت و تیک وار تکان داد، معلوم بود دارد به صحبت های سیاوش فکر می کند.

-اههه دیوونم کردی... یه باشه بگو بقیه کاراش با من . فقط یه این سری امتحان کن، اگه بد بود دیگه نکن، یکی هم بزن تو گوش من .

مرد انگار چیزی گفت که من نشنیدم، فقط جواب سیاوش را شنیدم .

-بابا تو نگران اونجاش نباش ، ناسلامتی می خوایم با عرفان آپاراتچی همکاری کنیما... کم کسی نیستش .

با خودم گفتم : حالا چرا آپاراتچی؟...

-من یه سری اطلاعاتم از عرفان جمع کردم، یه سریشم خودش داده  ، یه سری اطلاعاتم از خودمون، که باید بهش بدیم ، نمی دونم چرا... ولی خواسته .

مرد پیپش را روی میز کنار دستش گذاشت و روبه سیاوش خم شد، لعنتی !... باز هم صدایش را نشنیدم.

سیاوش-نگران نباش ، جاشون امنه. هیچ کی بهش شک نمی کنه.

ناگهان یاد آن پاکت زردی افتادم که سیاوش چند روز پیش دستم داده بود و گفته بود که اگر بفهمد در این پاکت باز شده،کاری می کند که روزی هزار بار آرزوی مرگ کنم . دوربین گوشی را خاموش کردم و در جیبم گذاشتم، خواستم بروم پایین که ناگهان یک شاپرک بزرگ نزدیکم شد و رفت توی پیراهنم، جلوی دهنم را گرفتم و تعادلم را از دست دادم  و از روی دیوار پایین افتادم و علاوه بر شکستن کمرم صدای وحشتناکی ایجاد شد.

-صدای چی بود ؟، کیا... پاشو برو بیرون ببین چی بود .

وای پناه بر خدا !

*دانای کل

به سختی و لنگ لنگان از جایش بلند شد و سمت کفش هایش رفت. کفش ها را از روی زمین برداشت و با سرعت هرچه تمام تر سمت اتاقش دوید. صداهای پشت سرش که می گفتند : کسی اینجا نیست . حتما سگی گربه ای چیزی بوده. کم کم داشتند محو می شدند. سراسیمه خودش را به اتاق رساند و سرش را در راهرو چرخاند تا دوربین مدار بسته ای پیدا کند؛ اما نکرد . کفش هایش را جلوی در اتاق انداخت و کلید را در قفل اتاق چرخاند ، هم اتاقی هایش خواب خواب بودند ؛ سراغ کوله اش رفت و آن پاکت زرد رنگ را از کوله اش برداشت و تصمیم گرفت که آن را جایی دیگری از این اتاق ، جایی که اگر سیاوش و دار و دسته اش خواستند دنبالش بگردند ، به ذهنشان نرسد، قایم کند . یک کپی از فیلم و عکس ها داخل رمش ریخت؛ گوشی اش را خاموش کرد و زیر تختش انداخت و بیرون از اتاق رفت . سمت دستشویی های عمومی حرکت کرد. وارد دومین دستویی شد ، در را قفل کرد و در سیفون را برداشت، پاکت را که از قبل درون پارچه ای پیچده بود درون سیفون گذاشت و درش را بست . بیرون رفت و چند مشت آب یخ به صورتش پاشید ، بدنش از شدت سقوطی که کرده بود درد وحشتناکی می کرد . خواست از دستشویی خارج شود که سیاوش را روبه روی خودش دید.

-که اینجایی...

بترسید از ترس هایی که مهمان همیشگی دلتان می شوند !

-برو کنار.

-تاحالا کجا بودی ؟

-به تو ربطی نداره.

-که اینطور.

سیاوش دستش را روی دهان گلنار گذاشت و با آن یکی دستش، گلنار را به سمت یکی از دستشویی ها هول داد و در را پشت سرش قفل کرد . گلنار با دست هایش به تن و بدن سیاوش می زد که سیاوش با تمام قدرت سیلی محکمی به صورتش زد که گوشه ی لب گلنار پاره شد و خون آمد .

-وقتی ازت سوال می پرسم ، عین آدم جواب بده . کجا بودی؟...

-سر قبر بابام.

یک کشیده ی دیگر آنور صوت گلنار خواباند .

-کجا بودی عوضی ؟...

-این صد بار، به تو ربطی نداره .

سیاوش که انگار کنترل خودش را از دست داده گلنار را زیر چک و لگد های خودش گرفت و او را تا می خورد زد؛ از این طرف آراد که پشت در ایستاده بود و با شنیدن صدای سیاوش کنجکاو شده بود. آراد گوش هایش را تیز کرده بود و حرف های سیاوش و صدای جیغ های خفیف و اه و ناله های دخترانه ای را می شنید .

-نگران آبرو، وضعیتت، چمیدونم نیستی ؟. نمی ترسی لوت بدم که دختری؟...

سیاوش از یخه ی گلنار گرفت و اورا بالا برد و از همان بالا روی زمین پرتش کرد که صدای بدی ایجاد شد ، آراد شوکه بود، دختر پسر نمایی که طعمه ی سیاوش شده بود و آتو به دستش داده بود ؟ . صدای زجه های دختر دلش را بدرد می آورد و دلش می خواست برود و دختر را نجات بدهد اما به خودش گفت شاید سیاوش در این بین، چیزی را لو بدهد که بدردش بخورد .

گلنار با تن و بدنی زخمی و کبود زیر و در حالی که سرش به سرایمک های دستشویی خورده بود و خون جاری شده بود، با حالی زار و بی جان به سیاوش نگاه می کرد .

-جواب بده ، همه ی زندگیت دست منه ، جز به جز زندگیتو از بَرَم ، اراده کنم دودمانتو به باد می دم ، پس بهتره منو بیشتر از این عصبی نکنی و حرف بزنی...

گلنار می خواست هم نمی توانست چیزی بگوید . سیاوش شیر آب را روی یخ تنظیم کرد و یک دفعه روی گلنار گرفت و گلنار شوک زده بالا پرید و جیغ کشید . آراد هم این طرف از جیغ وحشتناک گلنار شوکه شد .

سیاوش گلنار را به دیوار چسباند و ژاکتش را با خشم از تنش جر داد . گلنار زیر ژاکتش تنها یک تاپ زرد رنگ داشت . سیاوش بند های تاپ را کنار زد ، چاقوی جیبیش را در آورد و روی پوست صاف و رنگ پریده ی گلنار شروع کرد به نوشتن .

گلنار جیغ های خفیفی می کشید ، دیگر جانی در تنش برای مقاومت نمانده بود، می لرزید و هر از گاهی دستانش را بالا می آورد که سیاوش آنها را با خشم پس می زد؛ چند دقیقه بعد کار سیاوش تمام شده بود، روی پوست گلنار اسم خودش را حک کرده بود و پوست گلنار خونین شده بود . گلنار را دوباره روی زمین پرت کرد ،دستانش خونی بود ، آستین های لباسش را پایین داد و از دستشویی خارج شد ، آراد با دیدن دستان خونی سیاوش خودش را پشت دیواری قایم کرد و لرز به تنش افتاد .

بعد از اینکه از رفتن سیاوش مطمئن شد، خودش را با سرعت به دستشویی رساند .

 

ویرایش شده در توسط zhrw._.ms
  • پسندیدم 8

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت بیست و دوم 

آراد گوشی اش را از جیبش در آورد و شماره ی آرمان را گرفت .

-میشه بذاریش رو بلند گو ؟

آراد سرش را تکان داد.

-الو آرمان ؟

-آراد ؟ . کجایی تو پسر ؟، با حمیدی؟!

-اره با حمیدم . این ها رو ول کن ، سیاوشو از صبح دیدی ؟

-سیاوش ؟!. فقط اول صبح دیدمش که از دستشویی میومد خیلی هم عصبی بود .

-خب ؟. بعدش ؟ . نفهمیدی چرا ؟

-نه ولی استاد محمدی هی سراغ حمید و می گیره.

آراد سرش را سمت من چرخاند.

-اگه خبری از سیاوش شد حتما بهم بگو... حتما آرمان، شنیدی ؟ ، جدی می گم.

گوشی را بلافاصله قطع کرد .

-پرستار رو صدا می کنی ؟...

-چرا جاییت درد می کنه ؟!

-پرستار رو صدا کن .

آراد دستانش را مشت کرد و از اتاق رفت بیرون و بعد با یک پرستار برگشت .

-چیزی شده؟

-نه چیزی نشده فقط می خوام بدونم کی مرخص می شم ؟

-این سرمت که تموم شه می تونی بری...

-ممنون

بعد از رفتن پرستار آراد پرسید : انقد واسه دیدن سیاوش عجله داری؟...

- من نمیام اونجا تو باید بری...

-چی ؟

-ببین تو میری اونجا و مدارکی رو که من گفتم ور می داری میاری... در حال حاضر هیچ کس جز تو نیست که بهش بتونم اعتماد بکنم، منم می مونم اینجا ، اینجا جام امنه؛ منتظر می شینم تا تو برگردی... فهمیدی؟...

-هه! اونوقت چرا باید اینکارو بکنم ؟!

-اولا چون تو خودت هم از سیاوش دل خوشی نداری و این به نفع توهم هست ، دوما... من به کمکت احتیاج دارم .

آراد دستانش را در جیبش گذاشت ، سمت پنجره چرخید و به فکر فرو رفت . فکر کردنش خیلی طول کشید انقدری که دیگر از کمکش نا امید شدم .

-مشکل اینه که من نمی تونم بهت اعتماد کنم، موقعی که فکر می کردم پسری چند ماه بهت اعتماد کردم و ازت رو دست خوردم ، حالا که فهمیدم دختری و حتی اسمتو نمی دونم که دیگه هیچی...!

-ببین آراد، من درکت می کنم ولی من چاره ای نداشتم، تو بهم کمک کن منم یه روزی همه چیزو برات توضیح می دم.

حق داشت که نتواند به من اعتماد کند، کاملا درکش می کردم.

-و اونروز کیه ؟

-خودمم نمی دونم، اما اونروز خیلی دیر نیست. به زودی... به زودی بهت می گم .

لیوان شیشه ای پر از آب روی میز کنار دستم را برداشت و یک نفس سر کشید .

-حالا این مدارکتت کجا هست ؟

از شدت خوشحالی جیغ کوتاهی کشیدم و با شور و شعف انکار نا پذیری جای گوشی، رم و پاکت زرد را با دقت برایش گفتم .

-فقط آراد حواست باشه در اون پاکت نباید باز بشه تا به وقتش!

باشه ی کوتاهی گفت و عزم رفتن کرد که صدایش زدم .

-آراد! لباسای من کجاست ؟

-انداختمشون دور.

-چی؟!

-نکنه انتظار داشتی اون لباسای پاره، پوره و خونی رو نگه دارم یادگاری؟!...

-خب پس من الان با چی برم بیرون ؟.

-نگران نباش یه کاریش می کنم .

بیرون رفت و در را پشت سرش بست، از فضای اتاق و اینکه هیچ بیماری جز من آنجا نبود فهمیدم که بیمارستان، بیمارستان خصوصی بود . تازه داشتم متوجه اتاق می شدم ، تعجب کردم !. آراد چرا من را یک بیمارستان عمومی نبرده بود ؟ . به میز کنار دستم نگاهی انداختم، گلدان کریستال روی عسلی کنار دستم، پر بود از گل های سوسنی که عطرشان فضارا برداشته بود . پرده های عنابی رنگ ، روی پنجره ها فضای اتاق را تاریک کرده بود . کنار گلدان یک کتاب بود، آن را برداشتم.

-عقاید یک دلقک.هووم.

کتاب را باز کردم ما بین کتاب یک هایلایتر آبی قرار داشت. حدس می زدم کتاب مال آراد باشد، ابرو هایم ناخودآگاه بالا رفتند ، اصلا به آراد نمی خورد کتاب خوان باشد !. کتاب را ورق زدم ، بعضی از جمله های کتاب را هایلایت کرده بود !.

قسمتی از کتاب که هایلایت کرده بود، این بود : پدرم از آنچه برایش تعریف کرده بودم، چنان منقلب شده بود که ترسیدم این بحث را بی مزه تلقی کند و دوباره حرف از پول بزند. او ملاقاتمان را تاثر انگیز تصور می کرد، اما در عین حال نهایت سعی خود را می کرد تا به این واقعهء تاثرانگیز به شیوه ی یک نجیب زاده نگاه کند و کمی لذت ببرد.

قیافه ام را کج کردم : نه بابا ! خوشم اومد.

آیپاد کنار کتاب را برداشتم ، هنذفری را با لباسم تمیز کردم و بعد داخل گوش هایم گذاشتم و آیپاد را روشن کردم . آهنگ بی کلام  I will wait در گوش هایم بخش شد و من شروع به خواندن کتاب کردم .

کتاب را بستم، یک سره صد و بیست صفحه را خواندم!. همش هم تقصیر این کتاب و آهنگ های ملایم آراد بود، اصلا این آراد کجا مانده بود ؟. سرم را بالا گرفتم و آراد را دیدم که روبه روی من، روی صندلی چوبی قهوه ای نشسته ، در حالی که دستش را زیر چانه گذاشته و با نگاه موشکافانه ای به من خیره شده. وقتی 

متوجه شد که دارم نگاهش می کنم ،به خودش آمد و سر صحبت را باز کرد .

-چه عجب از عالم هپروت تشریف آوردید این ور !

لبخند زدم و بعد تازه یادم افتاد که آراد برای کاری رفته بوده و من باید هرچه زود تر از سیاوش دور بشم.

-چی شد ؟؟. پاکت ، گوشی ؟...

محکم بر پیشانی اش کوبید .

-پاک یادم رفته بود! .جمع کن بریم ، سیاوش در به در دنبالته !.

از جایم پاشدم و بعد تازه یادم افتاد که لباس ندارم .

-لباس چی؟...

دوباره بر پیشانی اش زد : وای انقد حواسم پرت سیاوش بود ، پاک یادم رفت، بیخیال همینجوری بیا ، چاره ای نیست . سریع روسری پلاستیکی، ست با لباس های بیمارستان را سر کردم ، درست عین روانی هایی شده بودم که از تیمارستان فرار کرده ! .

- من برم حساب داری...

وسایلم را تند تند جمع کردم و داخل پلاستیک لباس ها ریختم . کفش های خونی و خاکیم را پا زدم ، آراد در اتاق را باز کرد .

-بریم ؟

-بریم.

به دو سمت ماشینش حرکت کردیم. در ماشین را باز کردم و تقریبا خودم را پرت کردم درونش.

ویرایش شده در توسط zhrw._.ms
  • پسندیدم 9

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×