رفتن به مطلب

پست های پیشنهاد شده

#پارت سی ام

سیاوش با دیدن من در آن وضعیت، با اکراه صورتش را جمع کرد و زمزمه وار گفت: نکبت. بعد رو کرد سمت آن هرکول.

-برو اون کثافط کاری رو جمع کن، این دختر رو بیار این طرف.

هرکول سمتم آمد و طلبکارانه من را با طناب، آنور تر کشید و با دستمال توی ماشین با حرص صورتم را تمیز کرد و بعد مانند بره ای از طنابم گرفت و من را سمت سیاوش کشاند.

سیاوش به آن مرد گفت که گوشی اش را بدهد.

-اگه راست می گی، الان زنگ می زنم آراد و تو فقط خودتو معرفی می کنی... شنیدی ؟ زر اضافه بزنی می فهمم همه ی حرفات خالی بوده و این تفنگ و تو سرت خالی می کنم، حالیته ؟

حواسم به شنود ها بود. الکی خود را پر استرس و مشوش نشان دادم و چشمانم را بند انگشتان سیاوش که روی صفحه ی گوشی کوبیده می شدند، کردم.

-لعنتی... اِشغاله!

احتمالا سرهنگ قربانی زود جمبیده بود و با آراد تماس گرفته بود. بار دیگر به آراد زنگ زد ، این بار آراد بعد از دو یا سه تا بوق جواب داد.

-الو؟

سیاوش با چشم و ابرو بهم اشاره کرد که حرف بزنم. آب دهانم را قورت دادم ،دلشوره ی بدی در دلم پیچده بود: نکند آراد بی خبر باشد ؟ .

-الو، آ... راد! گلنارم.

-به به سلام گلنار خانوم چه عجب!، گوشمون به صدای شما تیز!

این بی نمک بازی هایش آخر مرا می کشد اما... آراد بی خبر بود! بدبخت شدم. سیاوش لبش را به دندان گرفت و با حرص به من نگاه کرد.

-آراد م... من پشیمونم.

سکوت بدی، حاکم شده بود.

-ها؟ چیه ؟ پشیمونی؟! حالا پذیرایی رو که من ازت کردم به سیاوش ترجیح می دی؟!... برگرد کوچولو با این که پذیرای من ازت کوتاه مدته و شاید واسه دو-سه شب باشه ولی باز  صد تای  اون سیاوش بی شرف می ارزه.

روی پیشانیم عرق شرم نشسته بود اما در دل خدا را چندین مرتبه شکر کردم که آراد با خبر بود.

سیاوش گوشی را نزدیک دهانش برد و گفت : ببین کی از بی شرفی حرف می زنه...

و شروع کرد به داد و بی داد کردن و فحاشی به آراد.

صحبت هایش که تمام شد نزدیک آمد و یک دفعه صدای قار وقور معده ام بلند شد؛ خجالت کشیدم. سیاوش پوزخندی زد و روبه آن مرد گفت که طناب ها را از دورم باز کند، به شهر می رویم.

سوار ماشین بودم. به چشمان قهوه ای سیاوش و ابرو های خطی اش که از توی آیینه پیدا بود، نگاه می کردم. سیاوش هم قطعا راز ها و حقایقی را درون آن دالان های عمیق و سیاه درون چشم هایش چال کرده بود. دلم می خواست می توانستم آدم ها را مثل کتاب ها بخوانم. بعضی از آدم ها جلد شان جذاب و خواندنی بود؛ مثل آراد و آرمان، شاید هم سرهنگ قربانی ! بعضی هایشان مثل سیاوش جلداشان مرموز بود و آدم گاهی از خواندنشان ابا و ترس پیدا می کرد، اما این هرکول... جلد و عنوانش عجیب  داستانش را  ضایع و مشخص کرده بود؛ نخوانده می دانستم ته تهش، چه می شود! یک عمر پادویی این و آن را می کند و آخرش گیر می افتد و باقی عمرش را آب خنک می خورد و یا در راه انسان های پست و بد فطرتی مثل سیاوش جان می دهد. جلد من چطور بود؟، شاید اصلا من حتی کتاب نبودم ، یک دفترچه یاد داشت بودم که هر که از راه می رسید چیزی درونش می نوشت و تنم را خط خطی می کرد و در اخر اگر من را می خواندی چیزی جز فحش های جدید دستگیرت نمی شد !

-می شه کنار این مغازهه وایستید؟

سیاوش نیم نگاهی به من انداخت و روبه هرکول سر تکان داد و اوهم ماشین را نگه داشت. رفتم و از مغازه دوتا کیک و شیر خریدم. خداروشکر پول داشتم و مجبور نمی شدم با پول کثیف سیاوش چیزی وارد معده ی خالیم بکنم.

به یکی از محله های مرکز شهر رسیدیم. ماشین را نگه داشت و سیاوش سرش را سمت من چرخاند.

-اینجا با چند تا از تازه وارد ها هم خونه می شی، از اونجاییم که خودت بهم گفتی هرکاری می خوام برام می کنی، من ازت می خوام وارد گروهم شی یعنی در واقع راهی جز این نداری! برو تو اون خونه، حواسمم شیش دونگ بهت هست که یه وقت دست از پا خطا نکنی، منتظر بمون؛ قبل از اینکه وارد گروه شی باید چند تا کار بکنی تا خودتو بهم ثابت کنی. برو اونجا زنگ درو بزن بگو  از طرف سیاوش اومدم الانم خودم بهشون زنگ می زنم.

بی حرف کوله ام را برداشتم و سمت آن ساختمان کلنگی رفتم و زنگ در را زدم. پسری گوشی به دست سمت در آمد، نیم نگاهی به من انداخت و بعد از حرف زدن با فرد پشت گوشی که سیاوش بود، از جلوی در کنار رفت .

منتظر شدم تا صحبت هایش تمام شود.

-بیا اتاقتو نشونت بدم.

بدو بدو سمتش رفتم و پشتش حرکت کردم. یکی از اتاق ها را نشانم داد که یک تخت داشت، زیاد کوچک نبود و پنجره داشت. سوالی نگاهش کردم.

-اینجا چند تا اتاق داره ؟

-سه تا...

-چند نفریم ؟

-با تو نه نفر، بقیه باهم تو دو تا اتاق دیگه هستیم.

چشمان اندازه ی کاسه ام را به او دوختم و دلیل این که من یک اتاق جداگانه دارم، پرسیدم.

-زیاد حرف می زنی... حوصلم رو سر بردی.

بعد هم در اتاق را بست و رفت .

وسایلم را روی زمین انداختم و روی تخت ولو شدم. نتوانستم لباس ها و وسایلی را که آراد برایم خریده بود بیارم. دلم گرفت، بعد از عمری هم که وسایلی به این خوبی گیرم افتاده بود هم نتوانستم  ازآنها استفاده بکنم، اما کتاب و آی پاد آراد را آوردم، گرمکنی آراد را هم. لباس ها را برداشتم و بو کشیدم، هنوز بویشان نرفته بود؛ به خودم قول دادم حتی اگر یک روز به آخر عمرم مانده باشد این ادکلونی را که روی لباس هایش خالی کرده پیدا کنم و بخرم. می دانستم جایی از این اتاق دوربین مخفی وصل شده بود، سرهنگ بهم این را گفته بود. گوشی ام را از کیفم در آوردم. خواستم روشنش کنم که دلم نیامد، دلم نیامد گوشی ام را روشن کنم و بعد از اینکه دیدم پیامی برایم نیامده و کسی دلنگرانم نشده، غصه ام بگیرد!

کوله ام را با پا از خودم دور کردم که یک دفعه در باز شد و کسی داخل آمد، سریع روی تخت نشستم. سپهر با یه دست لباس و شلوار روبه رویم بود، دلم نمی خواست سپهر را در این باند ببینم.

-ببخشید در نزده وارد شدم.

نمی بخشیدم چه می کردم ؟ سرم را تکان دادم، پیرهن چارخونه ی بنفش و شلوار جین سورمه ای راسته را روی تخت انداخت.

-کاش تو اینجا نبودی...

غم صدایم دلم خودم را هم لرزاند. دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید اما نگفته دهانش را بست.

-می بندم این دهان پر از حرف را ولی... آخر سکوت لعنتیم داد می زند. درسته ؟

چند بار این بیت را شنیده بودم که زیر لب زمزمه می کرد؛ در جوابم لبخندی زد و گفت : درسته!

روی زمین نشست و به دیوار تکیه داد و پرسید : چیزی می خوری؟

-اره خیلی چیزا می خورم، غصه می خورم، حسرت، حرص و... تا دلت بخواد می خورم.

خندید.

-خب پس چرا چاغ نمی شی ؟

-شاید چون تاثیرات اینا، برعکسه !

داشت تمام تلاشش را می کرد تا سر صحبت را باز کند.

-کاش خوشبختی و شانس خریدنی بود.

-واسه من که فرقی نمی کنه، خریدنی هم که بودند من پول نداشتم بخرمشون.

به فکر فرو رفت، از تلاش کردنش خسته شدم.

-انقدر واسه حرف زدن تلاش نکن، حرفای قشنگ و لذت بخشی پیش من نیست، بشنویشون تلخ تر می شی.

کلافه حرفم را تایید کرد، از روی تخت، یکی از بالشت ها را برداشت و روی زمین دراز کشید قبل از اینکه بپرسم ( چرا روی تخت نمی خوابد ،من که نمی خواهم دراز بکشم)، گفت: رو تختی که تو روش دراز کشیده باشی، بخوابم هم تلخ تر می شم.

پوزخند زدم و کتاب را برداشتم تا ادامه اش را بخوانم.

صدای زنگ گوشی از خواب پراندم. شر و شر عرق می ریختم. با دست گشتم و گوشی را از روی میز برداشتم، جواب دادم و خواب آلود گفتم: الو ؟

-گلنار، بیا به این آدرسی که برات پیامک کردم، این از اولین مامورایتت. همون پسری که امروز دیدی، اونجاست و بهت می گه چیکار باید بکنی.

تماس را قطع کرد ، با حرص گوشی را روی تخت پرت کردم و لب زدم : تف به این زندگی، یه خواب راحتم ندارم!.

ساعت دو نیم صبح بود، لباس هایی را که سپهر بهم داده بود، از روی پیرهنی که شنود داشت، پوشیدم و ژاکت گشاد شنود دارم را هم تن کردم. به آدرسی که سیاوش فرستاده بود، نگاه کردم. یک خانه در بالای شهر !

بی سر و صدا بیرون رفتم و در کوچه های خلوت منتظر ماشین شدم. بعد از حدودا یک ربع، تاکسی زدی را دیدم، رفتم جلوی ماشین و دستم را تکان دادم تا مرا ببند و بایستد، جلو تر آمد و یک هو پایش را روی ترمز گذاشت، رفتم جلو و با سکه ی درون دستم روی پنجره کوبیدم. راننده ی تاکسی شیشه را پایین زد، از قیافه اش معلوم بود می خواهد هرچه از دهانش در می آید نثار جد و آبادم کند، قبل از این که روح خاندان توی قبرم را شاد کند گفتم : آقا تو رو قرآن، یه کاری دارم ماشینم پیدا نمی کنم، باید برم یه جایی، هرچقدر هم که پولش بشه می دم.

بعد از چانه زدن با راننده تاکسی سر سوار کردنم، توی ماشین نشستم.دلهره داشتم، یعنی چه کار باید می کردم ؟

ویرایش شده در توسط zhrw._.ms
  • پسندیدم 9

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

# پارت سی و یکم

بالاخره رسیدم، کرایه راننده تاکسی را دادم و سمت خانه دویدم. زنگ در را زدم، بعد چند لحظه،  بدون اینکه بپرسند کی هستم، در باز شد. یک امارت بزرگ و باشکوه، و باغ بزرگتر و باشکوه تر از  آن که راه سنگی آن، با چراغ های آبی روشن شده بود. بعد از طی کردن مسیر طولانیی، به خانه رسیدم. یک مرد با کت و شلوار سیاه جلوی در بود، بعد از آنالیز کردنم، در را باز کرد .

صدای موزیک کر کننده بود، نرسیده به سالن، دست روی گوش هایم گذاشتم. نور های رنگی و چرخان روی آدم ها می نشستند و آدم ها... نه، افراد داخل خانه به طور مسخره و حال بهم زنی می رقصیدند و تکان می خوردند. اینجا ماموریتم جز جدا کردن نامحرم ها از هم، هم مگر می توانست چیز دیگری باشد ؟!، اصلا حالا از کجا آن پسر را پیدا می کردم ؟ گوشی را از جیبم در آوردم، خواستم زنگ بزنم که دیدم، شنیدن صدای سیاوش اصلا در اینجا برایم ممکن نبود، پس پیام دادم : جلو در  ورودی سالُنَم، پسره کجاست ؟

گوشی را درون جیبم روی حالت ویبره گذاشتم، یک پایم را بلند کردم و به در تکیه دادم و دستم را درون جیبم گذاشتم و به صحنه های روبه روی چشمم، خیره شدم. دو نفر که در حال رقصیدن بودن نزیدک من شدند، بوی عرق با بوی عطرشان مخلوط شده بود و حالم را بهم زد، کمی آن طرف تر رفتم و خودم را تا آنجایی که می شد از آنها دور کردم. سینی جلوی رویم قرار گرفت، دختر مرتبی بود که سینی در دست داشت. دلم نمی خواست حتی برای یک بار هم که شد،ه لب به آن زر ماری ها بزنم، بلند، طوری که صدایم را بشنود، پرسیدم : کدوم الکل نداره ؟ نه، اصلا می تونی برام یه لیوان شربتی ، آب خنکی چیزی بیاری؟...

دختر کلافه سر تکان داد و رفت و بعد از چند دقیقه با سینی و شربت آبلیموی درونش برگشت. لیوان را برداشتم و یک نفس سر کشیدم. خنکای شربت جانم را آرام کرد، تشکر کردم و لیوان خالی را درون سینی برگرداندم. از دور همان پسر را دیدم که سمتم می آمد، من هم سمتش رفتم، کمی صورتم را از زیر نظر گذراند.

-من پارسام. خودتی ؟ همون پر حرفه ؟

یکی از دست هایم را به کمرم زدم و آره ای گفتم. دستم را گرفت و راه را از میان رقصنده ها باز کرد. نفس عمیقی کشیدم، اینجا خلوت تر بود. من را پشت خودش راند و به دور و اطراف نگاه کرد، جلو تر رفت و همراه با او، من هم گام برداشتم. کمی بین جفت های رقصنده گذشت تا بالاخره دستش را دور کمر دختری گذاشت و اورا به سمت پله ها برد و من هم همراه او، ناگهان صدای کسی را از پشت سر، شنیدیم : هی... کجا... می بریش ؟! تازه داشتم باهاش حال می کردم.

میان کلمه هایش سکسکه می کرد، پارسا سمتم برگشت و آرام گفت : برو بیارش بالا، حواسشو پرت کن.

رفتم سمت پسر و دسش را گرفتم و بالا کشیدم، مست بود و بوی دهانش داشت خفه ام می کرد، هر از گاهی عوق می زدم و با نفرت نگاهش می کردم. بالای پله ها رسیدیم، پارسا دختر را که بهش آویزان شده بود و نوازشش می کرد را به ته راهرو هدایت کرد، نوازش های دست بزرگ آن پسر روی ساعدم باعث شد تا نگاه از پارسا و دختر بگیرم.

-خدای من! چقد پوستت نرمه !

حرارت بندم فوری بالا رفت، یعنی از شنود این حرف های را می شنیدند؟

پسر تلو تلو خوران در حالی که دست من را گرفته بود ، روی دیوار دست می کشید تا در اتاقی را پیدا کند، دستش به دستگیره که رسید در را باز کرد، و دستم را کشید، تعجب کردم.

-چی کار می کنی؟!... من پسرم!...

-خب باش.

بعد هم لبخند کریهی زد و دستم را با نیروی بیشتری کشید، خودم را عقب می بردم اما نیروی او بیشتر از من بود . پارسا توجهش سمت من جلب شد، داد زد :  بگیرش. و چاقوی جیبی تیزی را سمتم پرت کرد که گرفتمش. به چاقوی توی دستم نگاه کردم، حالا که پارسا این را بهم داده بود حتما انتظار داشت دل و روده ی پسر را بیرون بریزم، حتی اگر پسر گناهکار ترین آدم روی زمین هم بود، نمی توانستم این کار را بکنم؛ با پسر همراه شدم و داخل اتاق رفتم، متوجه کلید روی در شدم و خیلی آرام آن را از روی در برداشتم و داخل جیب شلوارم انداختم. پسر در یک حرکت تیشرت قرمز جذبش را از تنش در آورد و گوشه ای پرت کرد، سرم را انداختم پایین تا چشمم به بالا تنه ی برهنش نخورد. آمد جلو و خودش را به من چسباند و کمرم را گرفت، سرش را لای موهایم برد و حال پریشانم را پریشان تر کرد. آرام در حالی که من هم دستم را پشتش گذاشته بودم، سمت تخت هدایش کردم و روی تخت هلش دادم و با لبخند گفتم: صبر کن.

خندید و مشغول ور رفتن با کمر بندش شد. هینی کشیدم و الکی زیپ ژاکتم را باز کردم و سمت در رفتم. پشتم را سمتش کردم و ژاکتم را در آوردم، بعد از مکث کوتاهی به سمت در دویدم، در را بستم و در یک حرکت کلید را از جیبم در آوردم و در را قفل کردم. خیس عرق شده بودم، نفس راحتی کشیدم  و سمت پارسا که با خشم نگاهم می کرد رفتم.

-چرا انقد طولش دادی ؟

نیازی ندیدم تا به این هم توضیح بدهم! سمت یکی از اتاق ها رفتیم. دختر دیگر لباس های قبلیش را به تن نداشت، لباس های پسرانه تنش بود. پارسا من و دختر را که الکی می خندید و قربان صدقه ی پارسا می رفت را سمت بالکن هدایت کرد و از پله های اضطرای پایین برد. دسش را روی دهان دختر گذاشت و گفت : خفه خون بگیر.

پارسا انگشتش را  به نشانه ی هیس روی دهانش گذاشت و ما را خیلی آرام سمت بوته ها برد. بوته ها را کنار زد، یک راهی آنجا بود که به نظر می رسید قبلا این راه را باز کرده بودند و برای مخفی کردنش، بوته کاشته بودند. از راه که گذشتیم، وارد یک کوچه ی خلوت شدیم. پارسا سمت یک پژو رفت و ماهرانه درش را باز کرد. اشاره کرد که برویم داخل ، من جلو نشستم و دختر را عقب نشاندم. بعد از ور رفتن با سیم های ماشین، بالاخره روشنش کرد و راه افتاد.

-وای دختره ی زشت اومده بود جلوی من و مهیار می گفت می خواد مدل بشه، فکر کن!

دختر بعد از حرفش مثل قبل، مستانه زد زیر خنده، نیم ساعت بود که داشت چرت و پرت تهویل ما می داد، دیگر تحمل پارسا تمام شد و داد زد: خفه شو .و بعد از نیم ساعت بالاخره آرامش و سکوت، ماشین را در بر گرفت.

-این دختره رو کجا می بریم ؟

-درمونگاه.

با چشم های گرد شده گفتم : اصلا واسه چی  اینو می بریم ؟!

-چون اولا قبلا آزمایششو گرفتیم ، دیدیم کلیه و کبد و قلبش سالم سالمه ، دوما رئیس خواسته .

اها رئیس... همین را می خواستم، باید از زیر زبانش می کشیدم بیرون که رئیس چه کسی است.

-کدوم درمونگاه ؟

ترمز کرد، سمت من برگشت، چشمانش برزخی بود!

-حوصله ی وراجی ندارم، اگه می خوای تا برسیم فک بزنی، گمشو پایین.

دهانم را بستم و دیگر تا مقصد چیزی نگفتم.

رسیدیم، یک باغ بود. هیچ چراغی هم در آن وجود نداشت و تنها روشنای اش، از خانه ی کوچک وسط باغ می آمد.

پارسا دختر را از ماشین در آورد و سمت خانه برد، من هم پشت سرشان راه افتادم . به یک سطل آب رسید، دستش را درونش برد و بعد سطل را روی دختر خالی کرد، چند قطره از آب سرد روی منم ریخت، انقدر یخ بود که با همان چند قطره به خودم لرزیدم، بیچاره دختر !، پارسا حتما این کار را کرده بود تا مستی دختر را بپراند! دختر جیغ کشید و پارسا کشیدش سمت خانه.

-بهتره همینجا بمونی...

به حرفش گوش دادم و روی سنگ کنار خانه نشستم، صدای جیغ های دختر در باغ پر شده بود. داشتم به صدایش گوش می دادم که یکهو صدای پاره و جر داده شدن چیزی آمد و بعد صدای رعب آور و بلند جیغ دختر که حتی جیرجیرک ها را هم ساکت کرد و برای همیشه خاموش شد...

 

ویرایش شده در توسط zhrw._.ms
  • پسندیدم 8

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت سی و سوم 

به آرمان و حمید هم زنگ زدم، حمید تنها کلامی، ابراز نگرانی کرد و گفت که زودتر برگردم خانه، اما آرمان در صدایش و در تک تک کلماتش نگرانی موج می زد، و این حس ، حس بسیار ساده و دوست داشتنی ای  که خودش را روی تن خسته ام نشانده بود. حمید هیچ گاه یک حامی نبود، آما آرمان داشت خودش را ارادی یا غیر ارادی تبدیل به کوه می کرد و پشتم می ایستاد. حرف های آراد و آرمان باعث شد تا با خیال راحت به خواب بروم و چند ساعتی را بدون کابوس و استرس، سر راحت بر بالش بگذارم.

تق تــق

 پتو را کنار زدم و خواب آلود سمت در رفتم و در را باز کردم، دختری با لبخند و سینی بدست پشت در بود و با انرژی گفت : سلام، صبحتون بخیر

یاد  مجری های رادیو های سحر گاهی افتادم که خوشی زیر دلشان را زده بود، همان طور که چشم هایم را می مالیدم گفتم : علیک سلام ایران، چطوری همدان ؟ خوبی همشهری؟

دختر تک خنده ای کرد.

-اجازه هست بیام داخل .

سری تکان دادم، حوله ی آبی ام را از کیفم برداشتم روی شانه ام انداختم و بدون توجه به دختر رفتم دستشویی...

بیرون که امدم دیدم دختر گوشه ای از اتاق نشسته، پاهایش را درون شکمش جمع کرده و دارد با لبخند با گوشی اش بازی می کند. اهمی گفتم ، که دختر سرش را بالا گرفت؛ دوباره لبخند زد و گوشی را کنار گذاشت.

-کاری داشتین؟

به سینی صبحانه اشاره کرد.

-براتون صبحانه آوردم.

لب هایم را کج کردم و سرم را تکان دادم، از کجا می دانست هوس صبحانه ای با نان، پنیر و عسل کرده بودم؟!  چایی را برداشتم و با نان و عسل آرام آرام سر کشیدم...

صبحانه ام که تمام شد سرم را بالا گرفتم و آن را به معنی چیه رو به دختر که با چشم های آبی گشاد شد نگاهم می کرد، تکان دادم.

-هیچی... نوش جان.

سر تکان دادم و تشکر کردم و منتظر به او چشم دوختم.

-راستش می خواستم باهاتون آشنا بشم.

-من حمیدم، بیست و سه سالمه.آشنا شدید ؟

خندید و گفت :  منم رهام !

-از همه ی  قید و بند های زندگی ؟!

بعد از دقایقی با گیجی خیره شدن به من ، منظورم را فهمید و دوباره خنده ی کوتاه و الکی ای سر داد.

-فکر کنم رنگ چشمای خودت بهتر از لنزی باشه که زدی، خیلی تو ذوق می زنه...

ذوقش کور شد، با ناراحتی لنز های آبی را از چشم هایش در آورد. یکی از چشم هایش مشکی بود و دیگری عسلی...

-حالا چی فکر می کنی ؟

لبخند زدم.

-فکر می کنم درست فکر می کردم!

لب هایش را جمع کرد، خودش حتما مانند من فکر نمی کرده.

-خواص خودتو حفظ کن ، تو خودتی مجبور نیستی بقیه باشی! شاید یکی یه روز دلش خواست بین کلی موز یدونه خیار برداره !

خندید و انگشت اشاره اش را سوالی سمت خودش گرفت.

-الان من اون خیارم ؟!

-چه اشکالی داره ؟، حداقل تولید وطنی و از کشور دیگه وارد نمی شی !

شانه اش را بالا انداخت.

-حالا بگذریم ، چرا اینجایی ؟

-چون ناچار به اینجا بودنم، تو چی ؟

-منم ناچارم ! قرار بود اعضای بدن من رو هم در بیارن که به پای سیاوش افتادم و بعد از کلی خواهش و التماس قبول کرد تو گروهش بمونم.

شکی که نسبت به او و حرفش پیدا کرده بودم بر زبان نیاوردم، بحث تجارت و قاچاق بود، فیلم هندی که نبود که دختر با کمی گریه زاری خودش را از دست اجل برهاند !

صدای زنگ گوشی اش بلند شد ، دوباره لبخند بزرگی به صفحه ی گوشی اش زد و بعد از گفتن ببخشید کوتاهی اتاق را ترک کرد. لباس هایم را پوشیدم و کوله ام یعنی تمام دار و ندارم را برداشتم و از اتاق خارج شدم، در یکی از اتاق ها را زدم، دختری در را باز کرد.

-با پارسا کار دارم.

اتاق بغل را نشان داد و مشغول سوهان کشیدن ناخون هایش شد و در را بست. سمت اتاقی که دختر اشاره کرده بود رفتم و دوباره در را زدم. پسری در را باز کرد و دوبار حرف هایم را تکرار کردم ، پسر از جلو در کنار رفت و اخرین تخت انتهای اتاق را نشانم داد، روی تخت دراز کشید بود و پایش را روی پای دیگرش انداخته بود.

-می خوام برم بیرون.

یکی از چشمانش را باز کرد و سرتا پایم را از زیر نظر گذراند.

-خب برو... کسی جلوتو گرفته ؟

تعجب کردم!

-یعنی کسی رو نمی فرستید دنبالم یا جلومو نمی گیرید ؟

-نه ! فکر کنم بدونی آقا سیاوش انقدری کینه ای هست که اگه آب شده باشی رفته باشی تو زمینم پیدات می کنه و پوست از سرت می کنه، برو به سلامت.

می دانستم اینجوری که می گوید نیست و قطعا هم به سیاوش اطلاع می دهد هم کسی را دنبالم می فرستد. سری تکان دادم و از خانه خارج شدم.

 

-خدایا آراد یادم انداخت که هستی... حواست به منه، نه ؟ دیشب باعث مرگ یه آدم شدم، امشب یا فردا شب یا شب های دیگه هم امکان داره این اتفاق بیافته، خودت خبر داری من چقدر تنهام، خودت می دونی که هیچ کیو جز تو ندارم، منو به حال خودم رهام نکنیا...

سرم را بیشتر روی قرآن فشار دادم.

- خدایا بنده ی گناهکارت، می دونه تاحالا از دستوراتت خیلی سرپیچی کرده اما تحمل عذاب و خشمت و نداره. زود تر ازاین مخمصه خلاصم کن، من تاحالا مورد قضاوت نابه جای خیلیا قرار گرفتم اما تو که تک تک لحظات زندگیمو باهام بودی و دیدی تو چه وضعی بودم، نذار تو لجن غرق بشم.

گریه ام شدت گرفت و خندیدم : تو که می دونی من حتی موقعی که می خواستم ازدستورت سرپیچی کنم به خودت توکل کردم چون راهی نداشتم.

از اینکه می توانستم با خدا انقدر ساده حرف بزنم و کلمات را نپیچانم، خوشحال بودم. قرآن را کنار دستم گذاشتم. چه زیبا در بیشتر مساجد رنگ سبز و آبی را گنجانده بودند، این رنگ ها کنار نام خدا، انسان را در دریای بی کران آرامش می کشاند. کاشی های مسجد هم انقدر زیبا بودند که ساعاتی از وقتم را صرف دقت کردن به آنها،کنم و لذت ببرم. صدای اذان از مناره های مسجد پیچید؛ به راستی که خدا بلند مرتبه و بزرگ است...

بعد از ماه ها ، شاید هم سالها، به اقامه ی نماز ایستادم و اینبار برای خودم نماز خواندم،برای شادی روحم و باز گشتن آرامشم.

بعد از نماز روی زمین نشستم و به گوشی ام را که داشت خودش را می کشد، جواب دادم. آراد بود و مثل همیشه احوالپرسی کرد.

-خب گلنار خانوم کجا تشریف داری؟...

نگاهی به در و دیوار مسجد کردم و گفتم : مسجد.

جدی شد، حس کردم که دارد لبخند می زند.

-کدوم مسجد ، تو کدوم محله ؟

-چطور؟!

-همدانم می خوام بیام دنبالت.

آدرس جایی که بودم را دادم.

با تک زنگ آراد روی گوشی ام متوجه شدم که باید بروم بیرون. چادر را از سرم برداشتم، تا کردم و به چوب لباسی داخل مسجد آویزان کردم، مانتو و روسری را در دستشویی مسجد درآوردم و جلوی در خروجی مسجد آراد را دیدم. تیپ اسپرتش را دوست داشتم، ساده و شکیل بود و مثل خیلی از پسر های دیگر شلوار فاق کوتاه پا نمی زد و گوشواره و گردنبند به خودش آویزان نمی کرد!

-علیک سلام ! یه زمانی کوچیک تر ها به بزرگتراشون سلام می دادن، زمونه برعکس شده!

لبخند زدم و سلام دادم و باهم سوار ماشینش شدیم .

ویرایش شده در توسط zhrw._.ms
  • پسندیدم 8

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت سی و چهارم

روی تخت های باغ رستوران نشسته بودیم، درخت ها خودشان را برای بهار آمده می کردند گرچه هنوز لباسی بر تن نداشتند و فقیر بنظر می رسیدند، بوی جگر و کباب می آمد و می توانستم منقل های آنور و دود هایی که راه انداخته بودند را ببینم. آراد دستم را سمت خود کشید و با دقت برسی اش کرد.

-چرا ساعدت انقد کبوده؟

چند نفس نصفه نیمه و پشت سر هم کشیدم، تردید داشتم که ماجرا را برایش باز گو کنم یا نه، بعد یاد شنود ها افتادم و دیدم که بهترین موقعیت برای شرح اتفاقاتی که برایم افتاده، همین موقع بود، آراد گوشی خودش و من را خاموش کرده بود، سیاوش نمی توانست حرف هایمان را در هیچ صورتی بشنود. به خودم مسلط شدم و شروع کردم به تعریف کردن...

به خودم که آمدم دیدم به صورت خمیده و با دستانی لرزان دارم از آن دختر تعریف می کنم، صحبت هایم که تمام شد سرم را بالا گرفتم، آراد کلافه و گیج بنظر می رسید و نمی دانست چه بگوید!

-می دونی گلی... من با شکم خالی نمی تونم فکر کنم و حرفایی که زدی رو، تجزیه تحلیل بکنم...

خسته از آن همه حرفی که زده بودم و واکنش آراد تنها این حرف مضحکش بود، کمرم بیشتر خمید که آراد تذکر گونه گفت که صاف بشینم و گارسون را صدا زد.

-دوتا دیزی با مخلفات ، چهار سیخ جیگر، دوتا سیخ کباب با یه دوغ خانواده.

گارسون بعد از یاد داشت کردن سفارش های آراد گفت: سالاد، ماست، ترشی... چیزی نمی خواین ؟

-گفتم با مخلفات دیگه ! فقط کباب ها برنج نداشته باشن. زود فقط بیارید.

گارسون سری تکان داد و رفت، نمی دانستم معده ی آراد، مگر پارکینگ چند طبقه بود که این همه درونش جا می شد؟!

موهای کوتاهم را دور انگشتم پیچاندم.

-کاش آرمان هم این جا بود، یذره می خندیدیم...

-خب من که اینجام ! حتما باید اون ناقص الخلقه باشه و روزمونو خراب کنه!

-نه، آرمان بامزست تو نیستی.

اخم کرد، از دروغی که گفتم خندم گرفت، هیچ کدامشان بامزه نبودند، فقط اعصاب خورد کن بودند!

-ببینم... لپتو با دریل سوراخ کردی؟!

-اره بابا، صورت منو خدا داده کارگر بناهاش درست کردن.

از حرفم لبم را به دندان گزیدم و استغفراللهی زیر لب گفتم.

-خود درگیری مزمن...

-چی ؟!

-خود درگیری مزمن، داری !

اخم کردم و گفتم: توهم خودشیفتگی مزمن داری...

با لبخند دستانش را در هوا چرخاند.

-هر چی باشه خودشیفتگی از خود درگیری بهتره!

-اهان بله... ولی حداقل خود درگیری فقط به خودت ضربه می زنی ولی تو خودشیفتگی بقیه رو هم کلافه می کنی.

متعجب بودم، این اولین بار بعد از زمان های طولانی بود که با لذت با کسی بحث می کردم، خواست جوابم را بدهد که سینی های غذا جلوی رویمان قرار گرفت، یک دفعه دستانش را به هم زد و تکانشان داد، یاد مگس افتادم که قبل از خوردن خوراکی محبوبش اینکار را می کرد؛ جلوی دهانم را گرفتم و غش غش خندیدم، ابروهایش را بالا انداخت و به من خیره شد، خنده ام که تمام شد گفت: خب، بیا طرز و آداب خوردن دیزی رو یادم بده.

-بلد نیستم.

چشمانش را در کاسه چرخاند و کلافه گفت : نمی خوای بگی که همدانی ای ولی تا حالا آبگوشت و دیزی نخوردی ؟!!

-آبگوشت چرا ولی آداب دیزی رو نمی دونم !

سرش را با دهان کج تکان داد، دستش را زیر چانه برد و تحلیل گر به ظروف سفالی و آبی دیزی ها خیره شد؛ بعد دستش را ناگهانی بالا داد و بلند گفت: فهمیدم. که توجه چند نفری به ما جلب شد و آراد خودش را به ندیدن زد.

-تو یه فیلمی دیدم اول پیازو میارن با مشت می کوبن روش.

پیاز بزرگ توی ظرف را برداشت، دستانش را مشت کرد، چند بار تکان داد و بعد محکم روی پیاز کوبید، که پیاز ترکید و در اطراف پخش شد و بیشترش روی صورت و لباس های من بی گناه ریخت! با خشم پرسیدم : مگه کیسه بوکس که اینجوری می کوبی؟!

دستپاچه لبخند زد و نگاهش را اطراف چرخاند و دستانش را بهم زد تا پیاز های چسبیده بر دستش بریزد، نگاهش که به من رسید، خندید.

- گلنار پیازی...

دستانم را سمت آسمان بردم و از خدا برای خودم طلب صبر عظیمی کردم بعد با خشم دستمال برداشتم و صورتم را پاک کردم.

-وای آراد دیگه جا ندارم، نمی تونم بخورم.

-پس من این همه جیگر و کباب رو واسه کی گرفتم؟!

دست روی دلم کشیدم و یک لیوان دوغ را سر کشیدم.

-فک می کردم برای خودت خریدی، من که نمی تونم بخورم ، نوش جونت.

-حرف نباشه، از ریخت درومدی بسکه هیچی نخوردی، دوتا سیخ جیگر و یه سیخ کبابت رو تا آخر بخور وگرنا می گم عمو سیاوش بیاد با خودش ببردتا!

ناگهان یاد سیاوش افتادم و بالا پریدم، اگر افرادش را دنبالم فرستاده بود چی؟، زدم تو سرم.

-وای آراد اگه سیاوش دنبالمون باشه چی؟! من از تو مثلا فراری بودما... ای خداا...

در حالی که جیگر را لای نون گذاشته بود و داشت آنها را از سیخ جدا می کرد، گفت : نترس بابا. بهش زنگ زدم گفتم : فکر کردی می تونی این دختره رو از چنگم در بیاری؟! امروز می رم دنبالش ببین چجور مخشو می زنم، اونم گفت: به درک هر غلطی دلت خواست بکن.

نفس راحتی کشیدم و روی تخت ولو شدم.

-ولی خودمونیما، همچین تحفه ای هم نیستی، من خودمو جلو سیاوش خیلی شیرن عقل نشون دادم، بسکه گفتم دختره دختره.

نمک دان خالی و پلاستیکی را طرفش پرت کردم که گرفتش.

-حالا عین بچه های خوب جیگر و کبابت رو می خوری یا مجبور می شم از راه های دیگه ای استفاده کنم.

-نمی خورم!

-اشتباه می کنی... همین که گفتم!

دهانم را باز کردم تا چیزی بگویم که یک تیکه جیگر درون دهنم پرت کرد، جیگر را قورت دادم و خواستم حرف دیگری بزنم که یک تیکه دیگر درون دهانم پرت کرد، دستم را جلوی دهانم گرفتم و اعتراض کردم: نمی تونم به خدا آراد، دارم می ترکم!

با خشم جلو آمد و یک سیخ جیگر را به زور بهم خوراند و بقیه را خودش خورد.

بعد از خوردن غذا، بلند شدیم و آراد بعد از حساب کردن پول غذا، سمت پارک مردم رفتیم .

روی یکی از صندلی ها نشسته بودیم و حرفی نمی زدیم، آراد گوشی اش را روشن کرده بود و داشت با کسی پیامک بازی می کرد. کارش که تمام شد، گوشی اش را داخل جیبش گذاشت و سمت من چرخید.

-یه خبر بد برات دارم.

لحن جدی اش من را ترساند. سوالی نگاهش کردم. آرام، زیر لب در حالی که دستش را داخل موهایش برده بود، گفت : پشتت رو نگاه کن.

دستم را روی قلبم گذاشتم، نفس عمیقی کشیدم و برگشتم. آراد مشتاقانه نگاهم کرد تا عکس العمل من را موقع دیدن آن فرد با آن ماسک مثلا ترسانک، بچه گانه و لوسش ببیند. آراد که دید کاملا خونسرد به آن فرد خیره شدم دستش را روی صندلی کوبید، ایستادم و ماسک را از صورت آن مرد کشیدم، آرمان !

با دیدن آرمان با ذوق اسمش را صدا زدم، آرمان خندید و گفت: آراد اصلا نیازی به ماسک نبود، با قیافه ی خودم بیشتر به وجد اومد!

تمام ذوقم فروکش کرد و بدون هیچ حس و حالی بهش خیره شدم.

-داداش حمید ما چطوره ؟

 

خورشید غروب کرده بود و ما بعد از خوردن فلافل و سمبوسه، سوار ماشین شدیم و در شهر چرخیدم، خیلی خوش گذشت، آراد و آرمان با جر و بحث هایشان من را می خنداندند و سوار تمام دستگاه هایی که آنجا بود شدیم. نفس عمیقی کشیدم، آراد جدی در حالی که پشت فرمان بود از آینه به من نگاه کرد و پرسید: برمی گردی آپارتمان یا با میای هتل ؟ نگران هیچی نباش نمی ذارم سیاوش اذیتت کنه، هر جا که راحتی بگو ببرمت.

باید پول دارو های حمید را می دادم، پول هتل را نداشتم با سری پایین گفتم: آپارتمان. آرمان در حالی که از تعجب داشت شاخ در می آورد گفت : یعنی آپارتمان کلنگی و اتاق های پر از آدم خلافشو به ما و هتل ترجیح می دی ؟

چیزی نگفتم که آراد با همان لحن جدی گفت: مشکل پوله حمید؟ اره ؟

ژاکتم را در دستانم فشار دادم.

-پس درست فهمیدم. باشه، هر جور راحتی...

نفس راحتی کشیدم که آرمان نگذاشت بیش از این احساس راحتی بکنم.

-من پولشو حساب می کنم، با ما بیا هتل.آرادم که می گه همه چی حله.

آراد-ولش کن آرمان ، خودش می دونه چیکار داره می کنه.

آرمان-ولی اخه...

آراد-آخه بی آخه.

من-... میشه به سرهنگ قربانی زنگ بزنی؟ می خوام بدونم اوضاع از چه قراره.

آراد حتی از آیینه هم نگاهم نکرد اما آرمان برگشت و نگران نگاهم کرد، لبخند اطمینان بخشی نثارش کردم.

آراد-بشینید می رم از این بنگاهه زنگ می زنم به سرهنگ.

آراد که رفت آرمان هم از ماشین پیاده شد، آمد و صندلی پشت، کنار من نشست. کامل روبه من چرخید.

-چیزی هست که بخوای بهم بگی؟

دوباره ژاکتم در دستانم فشردم و سرم رابه معنی نه به طرفین تکان دادم.

-من نوجوون که بودم، یه خواهر کوچولو برام بدنیا اومد، انقدر واسه بدنیا اومدنش ذوق داشتم، که نگو... پول تو جیبیام رو پس انداز می کردم تا براش اسباب بازی بگیرم، اونم چشماش خاکستری بود. چهار سالش که بود...

انگار داشت خاطراتش را نبش قبر می کرد و این کار برای او تاوان سنگین سکوت را به همراه داشت.

-یه روز تشنج کرد کرد، تبش خیلی بالا بود، هرکاری شد براش کردیم اما عمرش بدنیا نبود، من انقدر از مرگش شوک زده بودم که تا دوما افسردگی گرفتم و کار مامان و بابای عزادارم شد، این دکتر، اون دکتر بردن من، حالا تورو که می بینم فکر می کنم اون برگشته...

صدایش می لرزید.

-لامصب اون خیلی شبیه تو بود.

من طاقت دیدن گریه ی یک مرد را نداشتم، چشمانم را بستم.

-می دونم اسمت گلناره، خواهرم اگه زنده می موند خیلی شبیه تو می شد، من اونروز شناسنامتو که از کولت تو دانشگاه افتاده بود بیرون، دیدم. هنوزم حرفی برای گفتن نداری؟

اشکی که از چشمم پایین افتاده بود را با پشت دستم خشک کردم.

-گریه کن، گریه کن گلنار، منم هوای چشمام بارونیه.

مرا در آغوش گرفت و سرش را روی شانه هایم گذاشت و هق هق مردانه اش بلند شد، از غم صدایش من هم گریم گرفت و زار زدم؛ با صدای بلند این بار گریه کردم و خالی و سبک شدم، مانند بادبادکی شدم که در آسمان مهربان و بزرگی جاریست، با اینکه بادبادک مقصدش را نمی داند اما رها و آزادست و او این آزادی را که سزاوارش است، در قلبش آذین می بندد و پای کوبی می کند.

در ماشین باز شد و صدای اهم آراد آمد. آرمان از من جدا شد و بدون گفتن کلامی از ماشین پیاده شد و کمی آن اطراف قدم زد، آراد هم ابرو هایش را در هم گره ی کور زده بود. خم شدم و از روی کاپوت ماشین چند تا دستمال برداشتم و اشک هایم را پاک کردم.

-سرهنگ گفت، همینجوری ادامه بده، ادامه ی مامورایت هایی هم که می گه بی چون و چرا انجام بده، دارن به جاهای خوبی می رسن.

بعد هم با همان اخمش به ساعت مشکی اسپرتش خیره شد.

ویرایش شده در توسط zhrw._.ms
  • پسندیدم 9

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارست سی و پنجم

*

روی تخت نشسته بودم و داشتم فکر می کردم، کسی در را زد و داخل شد؛ رها بود. به صورت مرتب و آرایش شده اش لبخند زدم؛ در این یک هفته ای که هیچ خبری از سیاوش نبود و آراد و آرمان رفته بودند، رها پیشم می آمد و باهم حرف می زدیم ، دختر پاک و معصومی بود و از سیاوش کینه ی بدی در دل داشت.

-حمید! پارسا کارت داره.

باشه ای گفتم، لباس هایم را مرتب کردم و مثل همیشه ژاکت را تنم کردم. پارسا روی کاناپه ی توی پذیرایی نشسته بود و به صفحه ی خاموش تلویزیون خراب خیره شده بود. جلو رفتم و پرسیدم : چیکار داری؟

به خودش آمد، بلند شد و روبه رویم ایستاد، کت و شلوار خاکستری بر تن داشت و حسابی خودش را آراسته بود، به یاد نمی آوردم کسی را در این خانه هیچ وقت آراسته دیده باشم .

-سیاوش تو درمونگاه منتظرته.

قحطی جا بود ؟!

-برو پایین، سپهر تو ماشینه، می رسونتت.

بی حرف سمت کوله ام رفتم و آن را برداشتم، شوخی نبود که، زندگیم درون این کوله قرار داشت !

سوار ماشین سپهر شدم، سپهر مضطرب به نظر می آمد و تا خود مقصد هیچ حرفی نزد.

قبل از پیاده شدنم از ماشین با تردید پرسیدم : میشه کولمو اینجا بذرام ؟

-حتما.

صلواتی فرستادم و کوله را زیر صندلی جلوی ماشین گذاشتم.

روز های باغ خشک از شب هایش ترسناک تر بود ! از کنار استخر خالی گذشتم و وارد ، خانه خرابه ای شدم که اسمش  درمانگاه بود و کسی در آن جا درمان نمی شد که هیچ، دکتر ها جانشان را با بی رحمی می ستاندند. داخل همان اتاقی رفتم که آن دختر درونش جان داده بود، به محض وردم به اتاق، در بسته شد و صدای چرخاندن کلید در قفل در، آمد. نفس عمیقی کشیدم که گوشی درون جیبم لرزید، گوشی را در آوردم ، پیامکی از سیاوش روی صفحه ی گوشی دهن کجی می کرد : پارچه ی سبزو بردار.

سرم را در اتاق چرخاندم، روی یک میز پارچه ی سبز نخ کش شده ای افتاده بود، سریع پارچه را برداشتم که تقریبا سکته ی ناقص را زدم.

پسر بچه ای، رنگ پریده با صورتی زخمی و بدون لباس آنجا جنین وار خوابیده بود! گوشی درون دستم لرزید : بدنشو بشکاف.

پارچه را در هوا رها کردم و هراسان سمت در رفتم و در را کوبیدم و التماس کردم که در را باز کنند، صدای زنگ گوشی بلند شد، گوشی را بلافاصه جواب دادم، صدای نفرت انگیز سیاوش می آمد اما من به هیچ کدام از حرف هایش توجهی نکردم و فقط التماس می کردم که در را باز کند.

-ساکت شو گنار! این کارو نکنی، پارسا رو می فرستم بدن خودتو بشکافه ! پس لال شو و کاری که بهت می گم رو انجام بده .

صدای آراد در ذهنم اکو شد: ادامه ی ماموریت هایی رو هم که می گه، بی چون و چرا انجام بده...

تماش قطع نشده بود، گوشی را روی میز استیل گذاشتم و زدم روی بلندگو.

-آفرین دختر خوب! حالا اون چاقوی دسته سفید رو از میز بردار، نیازی نیست ظریف کار کنی...

چاقو را از روی میز برداشتم، سمت پسرک رفتم، دستم را روی بازو هایش گذاشتم، انگار فریز شده بود!  دستش را در دستانم گرفتم و انگشتم را روی نبضش گذاشتم و این اولین باری بود که از خدا طلب زلزه کردم، زلزه ای درون قلب پسرک تا دوباره زنده شود و بگوید این کار را نکن!

دست هایم می لرزیدند، قلبم تند تند می تپید و دهانم خشک شده بود. چاقو را خیلی نرم روی بدنش کشیدم که حتی خراش بر نداشت. گریه ام گرفت، کاش من به جای این بچه روی تخت خوابیده بودم و کسی بدنم را می شکافت.

به خودم نهیب زدم: این بار باید از خودت بگزری تا پسر بچه های کوچیک دیگه ای تو این خراب شده نباشن، انجامش بده و قالشو بکن، سرهنگ و همکاراش حتما بالاخره مدرک هایی رو که می خوان بدست میارن! خدا تقاصشونو می گیره .

چشم های اشکیم را بستم و چاقو را محکم روی تن سردش کشیدم و سعی کردم به خودم به قبولانم که آن صدای پاره شدن، توهمی بیش نبوده. چاقو را محکم تر روی بدنش کشیدم، مایع سردی روی دستم راه گرفته بود. سیاوش از پشت خط گفت: خوبه... خیلی خوبه ، حالا باید کلیه و قلبشو در بیاری و بذاری تو اون ظرف های مخصوصی که تو فریزره! کلیه پشتش پایین کمرشه ،قلبم سمت چپ بدنش، نزدیک سینش.

چشمانم را بازکردم خون پسرک دستهایم، لباس هایم و سرامیک های سفیده زمین را نفرین می کرد و مانند سایه ی شوم و خبیثی آن ها را احاطه کرده بود. زار زدم ، لرزش دستانم شدید شده بود و چشمانم تار. جیغ زدم، سیاوش را لعنت کردم و  زندگی نفرین شده ام را فحش باران.

-خدا ازت نگذره سیاوش عوضی، فکر می کنی خشم خدا نمی گیرتت ؟ ، آه این بچه یه روز دامن هممونو می گیره.

جیغ زدم: حالم ازت بهم می خوره، کفتار... تو یه کفتاری که از جنازه ی یه بچه ی شیش هفت ساله ی مرده هم نمی گذری...

من این ور با حال پریشان و موهای پریشناتر در حال جان دادن بودم و سیاوش آنور خط صدای قهقه هایش به راه بود.

پسرک را روبه پشت برگرداندم و این بار زیر کمرش را شکافتم. سرم گیج می رفت، نه می توانستم عوق بزنم و نه بمیرم؛ من محکوم به این زندگی بودم و بد تر از آن، محکوم به پاره پاره کردن بچه ای که شاید مادر و پدری داشت که در به در دنبالش بودند .

کلیه هایش را در آوردم و توی آن ظرف هایی که گفته بود گذاشتم .

-عجله کن! قلب و کلیه که لواشک نیست هر وقت بخوای آماده و حاضر باشه ، غیر قابل استفاده می شه.

 دوباره سینه ی پسرک را شکافتم و این بار قلب کوچکش را در آوردم و درون ظرف قرار دادم، ظرف ها را توی فریز گذاشتم و روی زمین، افتادم و بر سرم کوبیدم و جیغ زدم.

سیاوش تماس را قطع کرده بود. صدای چرخیده شدن کلید را در قفل در شنیدم. سیاوش و افرادش وارد اتاق شدند. سیاوش من را کنار زد و سمت قلب و کلیه رفت تا برسیشان کند و افرادش تن  خونین بچه را زیر بغل زدند و خواستند از اتاق بیرون بروند که دوزانو خودم از به آنها رساندم و از دست بچه گرفتم و با ناله گفتم: منو ببخش راه دیگه ای جز این نداشتم، منو ببخش پسر کوچولو...

نذاشتند حرفم را بزنم هلم دادند آن طرف و بیرون رفتند.

-اینم از دومین ماموریتت که از پسش براومدی... تازه اول راهه.

قهقه زد و ادامه داد: حالا نمی خواد عذاب وجدان بگیری، اون قلب و کلیه فقط به درد گربه و سگ می خوره، کارایی نداره! 

سیاوش روی شانه ام کوبید و از اتاق خارج شد، به خون هایی که روی بدنم ریخته بودند نگاه کردم ، خون ها مانند اسید داشتند تنم را می خوردند؛ از درد جیغ زدم.

-دارم می سوزم! نجاتم بدید!

از درد و خورندگی خون ها، مانند مار به خودم پیچیدم و داد زدم : دارم می میرم...

در حالی که داشتم می سوختم خودم را روی زمین کشیدم تا به فضای باغ رسیدم، ناگهان از پله ها غلط زدم و افتادم.

-اییییی

سپهر که به ماشینش تکیه داده بود ، با شتاب سمتم آمد و پرسید : چته ؟

-دارم می سوزم! سپهر، خونا دارن پوست و گوشتم رو می سوزوندند.

از درد فریاد کشیدم.

-چیزی نیست ، چیزی نیست.

از پهلویم گرفت و دست هایم را روی شانه اش انداخت و کمکم کرد تا سمت ماشین بروم.

 

ویرایش شده در توسط zhrw._.ms
  • پسندیدم 9

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت سی و ششم

توی حمام زن پیری که طبقه ی بالای خانه مان سکونت داشت، بودم؛ خودمان حمام نداشتیم و به خاطر هر ساعت در حمام بودن مبلغ قابل توجهی پول می دادم. یک پودر شست و شوی کامل را روی فقط یکی از لباس ها خالی کردم ، هرچه می شستم، لکه های خون پاک نمی شدند، بیشتر و بیشتر سابیدم اما لکه ها کمتر وکمتر پاک یا حتی بی رنگ شدند! تنم را به دیوار حمام تکیه دادم و لیز خوردم، صدای آراد را شنیدم که نامم را صدا می زد، سمت آراد برگشتم و خواستم از دستش بگیرم که آراد محو و ناپدید شد. عرق های روی پیشانی ام را پاک کردم و دوباره مشغول شستن شدم.

-کجا ای گلنار عوضی؟

سعید! سعید اینجا چه می کرد؟، هراسان از جا پریدم. کسی از پشت روی شانه ام کوبید.

-کارت خوب بود، می تونی از پس کشتن آدم ها بربیای...

صدای سیاوش بود که با پوزخند به من خیره شده بود، دستانم را مشت کردم و شروع کردم به ضربه زدن به او... چشمانم را باز کردم و دیدم سیاوشی در کار نیست و دارم مشت به دیوار می کوبانم !

-عمو... عمو قلبمو کجا گذاشتی ؟ مامانم بهم گفته بود مواظبش باشم.

پایین را نگاه کردم ، جنازه ی برهنه ی بچه بود که لب به سخن باز کرده بود. دیوانه شدم، موهایم را محکم کشیدم و داد زدم: ولم کنید! ولم کنید.

*

شب ها کابوس می دیدم و روزها توهم می زدم، دستانم می لرزیدند و نمی توانستم صحبت کنم، لباس های خونیم را هم، همه را مجبور شدم دست آخر بندازم دور، البته به جز ژاکت و پیراهن شنود دار.

-گلنار... گلنار عزیزم !

سر پایینم را بالا آوردم و به بهار خوش سیمای روبه رو خیره شدم.

-بیا بغلم... بیا جلو دلبرکم.

چشمه ی اشکم جوشید.

-بالاخره اومدی بهار ؟

-بهار نه ، مامان بهار!

-عادت ندارم، به این اسم عادت ندارم.

لرزیدن خفیف دستانم شروع شد.

-چرا نمیای گل دخترم ؟

-بهار! مگه از دخترت چیزی هم مونده ؟!

لبش را به دندان گزید.

-یه عمر نبودی حالا هم نباش، بیشتر از این می خوای خوردم کنی ؟، می خوای درموندگیم رو به چشم ببینی از شاهکارت مطمئن شی ؟

-ولی من...

-هیس، حالم هیچ روبه راه نیستی ، اعتراف می کنم تو که نبودی من نتونستم!

-گلنار من...

داد زدم : حرف نزن لعنتی... نگاه کن، زندگیمو نگاه کن این زندگی ایه که تو و اون به ظاهر پدر برام ساختین .

از روی تخت بلند شدم و جلو رفتم. انگشت اشاره ام را سمتش گرفتم، قیافه اش آنقدر دل فریب بود که نمی گذاشت تمرکز کنم، چشمانم را سوی دیگری هدایت کردم.

-تو چه جوری به خودت می گی مادر؟ مادری به بچه انداختن نیست، به نگهداریشه، به بزرگ کردنشه!

صدایم را تا آخرین حد بالا بردم.

-اگه همه ی مادرای دنیا شبیه توعن، حیف،ه به خدا حیفه بهش زیر پاشون باشه .

سپهر داد زد : چی کار می کنی حمید ؟؟ چه بلایی داری سر خودت میاری...

به خودم آمدم، بهار باز هم رفته بود. بهار با رفتنش همیشه زمستان های استخوان سوزی را برای من به جا می گذاشت.

-زده به سرت ؟

با مشت روی سینه اش کوبیدم.

-من هم پدر و مادر می خوام !

-چی؟

سرم را به طرفین تکان دادم و زمزمه وار گفتم : هیچی...

-حمید یه صحبت خیلی مهمی باهات دارم؛ می رم یه ربع دیگه میام سعی کن به خودت مسلط شی...

غمگین نگاهش کردم و لب زدم : باشه.

سمت دستوشیی رفتم و چند مشت آب یخ به صورتم پاشیدم.

سپهر در را زد و وارد شد و کنار من، روی تخت نشست.

-پارسا رو نمی بینم، کجاست ؟

-مگه اونروز که کت و شلوار پوشیده بود، داشت می رفت ندیدیش؟

-چرا دیدم ! مگه کجا می رفت ؟

سرش را نزدیکم آورد و توی گوشم گفت : پسره ی خر، با پای خودش رفت تا تو بدنش مواد مخدر جاساز کنن تا به قول خودش به سیاوش و دوستش خدمت کنه... حالا هم الکی بخند؛ اینجا هم دوربین داره هم شنود.

الکی خندیدم و با تعجب گفتم : نه بابا؟

سرش را تکان داد و دستش را دور گردن من انداخت و دوباره با لبخند مصنوعی ای در گوشم گفت : من سروان عالی مقامم، مامور مخفی...

ویرایش شده در توسط zhrw._.ms
  • پسندیدم 8

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت سی و هفتم 

حیرتم را در پشت خنده ی بلندم پنهان کردم.

-چه جالب!

-اره خیلی جالبه!

دوباره در گوشم ادامه داد: سیاوش تو خیلی از استان ها مثل فارس و خوزستان گروه داره، الان تمومشون زیر نظر پلیسن و محلی که کار انجام می دن و راه های فرستان اعضای بدن رو شناسایی کردیم و تحد نظر داریم. دیگه آخرین نفس های این گروهه، فقط مونده شناسایی رئیس باند که اون به عهده ی توعه! باید بری خونه ی سیاوش، تو اتاق خودش یه سری مدارکی هست که به ما تواین قضیه خیلی کمک می کنه.

-یعنی می گی سیاوش می خواد منو قطعا دیگه وارد گروهش کنه؟ اره ؟ ولی من از پسش بر نمیام !

لبخند زد.

-خوبه همینجوری ادامه بده، باید بر بیای... الان یه سری از اعضای گروهش گیر افتادن ، سیاوش و بادیگارد هاش و خلاصه هرچی نیرو  داره اونور جمع شدن، یعنی الان ساختمونش خالیه تو راحت می تونی واردش شی... منم می رم پیش سیاوش تا روند کارشون رو کند تر کنم تو راحت تر بتونی دنبال مدارک بگردی.

-اها پس یعنی احتمال می دی که به گوروهش واردم کنه ؟

-یه گوشی ایمن شده هم بهت می دم می تونی با اون باهام در تماس باشی، آدرس خونه سیاوش رو هم رو یادداشت های گوشی نوشتم... ببین این کارها و حرف هایی هم که الان می زنم فقط برای رد گمکنیه، سیاوش بهم مشکوک شده که چرا همش دور و بر تو می پلکم، بعد از تموم شدن حرفم یکی بزن تو گوشم.

بعد صاف روی تخت نشست و کمی با دستش بازی کرد و گفت: من می دونم تو دختری...

ای بابا!... سرم را انداختم پایین. سروان بلند شد و در را بست، جلو آمد و دستم را در دستانش گرفت و دو زانو روی زمین نشست.

-من خیلی وقته که ازت خوشم میاد یعنی یه جورایی... عاشقتم گلنار!

لبخند محوی زدم، مشخص بود جناب سروان تابه حال به هیچ دختری ابراز علاقه نکرده!

-من...یعنی...تو... ازت می خوام که همیشه کنارم باشی...

لبخند محوم پر رنگ تر شدکه... داغ کردم! سروان چه می کرد؟!! سروان چشمانش را بسته بود و من با چشم های از حدقه در آمده سعی داشتم که پسش بزنم.

بالاخره خودش را از من جدا کرد، دستانم را گرفت و روی پاهایم گذاشت.

-اینجوری نکن گلنار. من خیلی وقته که منتظرتم.

خواست دوباره جلو بیاید که به گفته ی خودش یکی زدم زیر گوشش، به عقب هولش دادم و کیفم را از گوشه ی اتاق برداشتم و از در خارج شدم و در را محکم بهم کوباندم. رفتم سر کوچه و تاکسی گرفتم و گوشی جدید را برداشتم و آدرس را به راننده ی تاکسی گفتم، یک پیام از سپهر یا همان سروان روی گوشی نقش بست.

-معذرت می خوام.

کوچکترین اعتنایی به معذرت خواهی اش نکردم؛ همیشه اولین های من، دروغی ترین ها و آبکی ترین هایم بوده.

قبل از رسیدن به خانه از ماشین پیاده شدم و کرایه ی راننده را حساب کردم، روی یاد داشت ها نوشته بودن بهتر است قبل از رسیدن به خانه پیاده شوم تا همسایه هایشان هم ورودم به خانه را نبینند و همچنین نوشته بودن باید از پشت خانه های آن طرف که زمینی غیر مسکونی و چمن زار بود رد شوم و از دیوار تقریبا کوتاه خانه بالا بروم. برای سرعت بخشیدن به کار و نابودی سیاوش و تمام گروهش ، دویدم که پایم به یک سنگ گیر کرد و افتادم روی خراب کاری و فضولات حیوانی !

سرم را با بدبختی سمت آسمان بردم، بلند شدم و با آستین لباسم کثافط کاری ها را از روی صورتم پس زدم و روی زمین تف کردم، آن روز از در و دیوار برایم بدبختی نازل می شد. با خشم و حرصی که در طول روز پیدا کرده بودم، کوله ام را اول از اینور دیوار پرت کردم آن ور و از دیوار بالا رفتم و خشمم باعث شد تا بهتر و سریع تر بالا بروم و پایین بیایم. کوله ام را به سرعت از روی زمین برداشتم و سمت ساختمان دویدم و به باغ بزرگ خانه توجهی نکردم. وارد ساختمان شدم، عظمت ساختمان متحیر کننده بود! بله دیگر پول حرام و خونی به همین راحتی ها از گلویشان پایین می رفت و فربه شان می کرد. از پله های وسط ساختمان بالا رفتم و به راهروی پر از در رسیدم. در اتاق ها را یکی یکی باز کردم اما هیچ کدامشان به اینکه اتاق سیاوش باشد، نمی خورد؛ دست آخر به یک اتاق رسیدم که درش کمی سخت تر از اتاق های دیگر باز می شد و روی دیوار هایش پر بود از عکس های سیاوش. بوی آن آشغال هایی که بهم چسبیده بود داشت باعث می شد که غش کنم. ع سرم را خواراندم، خانه ی سیاوش قاعدتا باید سیستم امینتی فوق قوی ای داشته باشد اما الان...!

چند در داخل اتاق بود، اولین در را باز کردم، حمام! خدارا شکر کردم بوی فضولات نفرت انگیز بود و  واقعا این یک معجزه بود که من با آن بو تا الان زنده مانده بودم! سریع لباس هایم را در آوردم و پرت کردم داخل حمام و به سروان پیامک دادم که نیم ساعتی را مجبورم در حمام بگذرانم.

تو کمد دیواری بزرگ سیواش را نگاه کردم، یک حوله ی تنی آکبند آبی در کمد بود، چاره ای جز پوشیدن حوله نداشتم، وگرنا عمرا اگر لباس های سیاوش را تن می زدم. حوله را با خودم بردم و حمام و مشغول شست وشوی بدنم شدم.

بیرون آمدم، داشتم با کلاه لباس موهایم را خشک یم کردم که دست کسی روی چشم ها و دهانم قرار گرفت و من را سمت جایی کشید.

دست و پا می زدم، بالاخره دستش را از روی چشمانم برداشت اما هنوز دستش روی دهانم بود...

ویرایش شده در توسط zhrw._.ms
  • پسندیدم 9

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت سی و هشتم

آراد!

-هیس، سیاوش اومده خونه، ساکت باش.

آب دهانم را قورت و سرم را تکان دادم. دستش را خیلی آرام از روی دهانم برداشت، من را داخل کمد یک متر در یک متر کشانده بود، فضای کمد تاریک بود اما چشم های سبزش در آن تاریکی مانند ستاره های قطبی می درخشیدند!

-خب تو اینجا چیکار می کنی ؟

-من پیش سرهنگ اینا بودم وقتی فهمیدم سیاوش داره برمی گرده، خودمو به تو رسوندم، سرهنگ و گروهش مشغول بودن، نمی تونستن بیان.

سرم را تکان دادم، از اینکه با حوله روبه روی آراد ایستاده بودم و در آن جای کوچک نمی توانستم خودم را از او دور کنم خجالت می کشیدم، سرم را انداخته بودم پایین. دستان آراد روی موهای خیسم قرار گرفت، دستش را روی موهایم می کشید و آنها را بو می کرد. به چشمانش نگاه کردم، خمار شده بود! ، از ترس به خودم لرزیدم، همین یک گناه را نکرده بودم که آن هم شرایطش داشت جور می شد، با من و من گفتم : می دونستم، می دونستم توهم مثل بقیه ای... توهم نمی تونی خودتو کنترل کنی... از همتون... بدم میاد.

نوازش دستانش را روی سرم متوقف کرد و به من خیره شد.

-هه... اگه تونستی خودتو نگه داری اسمم رو عوض می کنم.

می دانستم آراد به این جور جملات حساسیت دارد و داشتم تمام زورم را می زدم تا او را به خودش بیاورم.

-می تونم... توهم بعدش باید اسمتو بذاری گل گاو زبون.

-می ذارم ! حالا می بینیم.

اخم کرد و از لای در که باز بود، بیرون را نگاه کرد، صدای خنده های بلند مردانه و زنانه ای پیچید و بعد در اتاق باز شد، آراد شتابان سمتم برگشت و خودش را جلوی دیدم برد تا نتوانم ببینم، آب دهانش را تند تند قورت می داد و سعی می کرد من چیزی را نبینم؛ اما من همه چیز را دیده بودم، رهای به ظاهر معصوم و کینه ای با سیاوش می خندید و داشت... لعنت خدا بر شیطان، لعنت بر دورویی و خیانت. خورده های اعتماد شکسته ام داشت در قلبم فرو می رفت و آن را می پاره می کرد.

آراد دستش را روی پوستم می کشید و با نگاه غمگینی به آن نگاه می کرد، اسم سیاوش که روی پوستم نقش بسته بود و حرکت دست آراد روی آن باعث می شد دردم بگیرد.

-عوضی آشغال، روزگارتو سیاه می کنم.

دستش را گرفتم و پسش زدم، از زور شرم، داشت ازم بخار بلند می شد. گوشی آراد در جیبش لرزید، گوشی را در آورد و پیامکی که از طرف سرهنگ قربانی بود را خواند.

-تمام مدت داشتن بازیمون می دادن، اونا حتی می دونستن گلنار و سپهر نفوذی ان ، هرچقدر می تونین خودتونو از سیاوش دور کنید و بیاید اداره ی پلیس.

دیگر واقعا این همه بد شانسی در طول روز بی انصافی محض بود! آراد محکم دستش را روی گوش هایم گرفت تا صدای رها و سیاوش را نشنوم، از این همه مهربانی و با فکریش دلم گرم شد. آراد سرش را داخل کمد می گرداند تا چیزی پیدا کند.

-دنبال چی می گردی ؟

-لباس، با حوله که نمی تونی فرار کنی !

-نگرد، تو کولم یه پیرهن دارم.

-ها...خب خوبه،فقط... پس شلوار چی ؟!

شانه ام را با انداختم.

-پس لباس های خودت کو ؟

ماجرا را برایش تعریف کردم که چند بار صورتش را به حالت عوق زدن درآورد . مجبور بودیم خیلی آرام و زمزمه وار صحبت کنیم.

-خیلی خب حالا توهم، واسه من این ماجرا اتفاق افتاده ، تو چرا خودتو لوس می کنی .

-فکرشم حالمو بد می کنه.

پوفی کشیدم و کمربند حوله ام را محکم تر کردم. آراد چند بار دست در موهای پر پشتش برد و دست آخر گفت: برو کنار.

تا آنجایی که می شد خودم را کنار کشیدم و آراد به سختی مشغول در آوردن شلوارش در آن جای تنگ شد، دستم را روی دهانم گذاشتم و با ترس پرسیدم :چیکار می کنی ؟

آراد در همان حالت اخمی به من کرد و شلوار جینش را از پایش کامل در آورد و شلوارش را دست من داد.

-بپوشش.

نگاهش کردم؛ یک شلوار بنفش نخی پایش بود، دستم را جلوی دهانم گذاشتم و خندیدم.

-از خود گذشتگی من خنده داره؟

سرم را به نشانه ی آره تکان دادم، تک خنده ای کرد .

پشتش را سمت من کرد و مشغول دید زدن از لای کمد شد.

-لباساتو زود بپوس به محض این که سیاوش رفت پایین باید بریم.

پس برای دید زدن پشتش را سمت من نکرده بود، برای اینکه بتوانم لباس هایم را راحت بپوشم این کار را کرده بود! انقدر سریع لباس هایم را پوشیدم که خودم داشتم شاخ در می آوردم، آراد دستم را گرفت.

-دختره داره میره حموم،سیاوش هم رفته پایین. الان وقتشه.

نفسم را در سینه حبس کردم، قلبم تند تند می زد. آراد دستم را گرفت و در کمد را باز کرد، خواستیم بدویم که رها از حمام خارج شد.

-سیاوش، سیاوش این لباسا مال ک... تو ؟!

دست آراد را ول کردم، سمتش رفت، با دستم تخت سینه اش کوبیدم .

-تف به ذاتت.

آراد رها را داخل حمام هل داد و کلید روی در را چرخاند و در را روی رها قفل کرد؛ رها شروع کرد به داد و بی داد کردن و کوباندن در. آراد بدو دستم را گرفت و کشید و زیر لب بی فکری حواله ام کرد، از پله ها می دویدم، بدبختانه کفش هایم را هم داخل حمام انداخته بودم، پایین پله ها رسیدیم، از ساختمان خواستیم خارج شویم که سیاوش داد زد : کجا با این عجله؟  و یخیه ی آراد را گرفت.

-که با پای خودت اومدی بمیری...

آراد هم دستانش را دور گردن سیاوش انداخت.

-نه اومدم بکشمت!

شروع کردن به عربده کشی و زدن یک دیگر، جیغ می کشیدم و التماسشان می کردم که تمامش کنند؛ لب آراد پاره شده بود، دیگر نمی دانستم چه کار باید بکنم!  فقط دست سیاوش را دیدم که چاقو دردست داشت و سمت آراد نشانه گرفته بود!

آرد دست و پا یمی زد و می خواست چاقو را از دست سیاوش بگیرد که سیاوش چاقو را در بازوی آراد فرو برد. گلدان کریستال روی میز را برداشتم، این دفعه سیاوش قلب آراد را نشانه گرفته بود که چشمهایم را بستم و گلدان کریستال را به کمر سیاوش زدم. گلدان خورد شده بود و تکیه هایش در بدن سیاوش فرو رفته بود، سیاوش در خودش می پیچید و داد می زد و آراد در حالی که روی زمین افتاده بود، دست خونی اش را می فشرد.

 سمتش رفتم و از زیر پهلو هایش گرفتم و کمک کردم تا بلند شود.

-بذار یه پارچه ای چیزی پیدا کنم دستت رو ببندی...

-نه نمی خواد ، باید بریم.

از در که خارج می شدیم شنیدم که سیاوش می گفت: هرگورستونی برید پیداتون می کنم، از مادر زاییده نشده کسی به سیاوش زخم بزنه و زنده بمونه.

آراد هم سرش را سمت سیاوش چرخاند و بلند گفت : خفه شو بابا...

از خانه خارج شدیم و آنقدر رفتیم تا به جایی که به ایستگاه تاکسی ها رسیدیم، فقط یک تاکسی آن اطراف بود، به آراد گفتم روی جدول ها بنشیند تا من برم پیش ماشین و با راننده اش صحبت کنم.

راننده ی تاکسی به ماشین زردش تکیه داده بود و در حال روشن کردن سیگارش با فندک نقره ایش بود.

-آقا می خوایم بریم شکریه...

سمتم برگشت نگاهی به من انداخت و پرسید : چند نفرید ؟

 به آراد اشاره کردم و گفتم : دو نفر.

در حالی که داشت به آراد نگاه می کرد، نگاهی هم به پاهای بدون کفش و جوراب من انداخت و  چشمانش درشت شد.

-نه داداش، من هیچ جا نمی رم منتظر کسیم .

-ولی آخه...

-آخه نداره ،حوصله ی شر ندارم.

درون ماشینش نشست و در ماشین را قفل کرد و چشمانش را بست. با مشت روی ماشینش کوبیدم، گوشی ام را در آوردم و شماره ی آژانسی را گرفتم؛ بعد از گفتن نشانی و محلی که می خواستیم برویم و بودیم، گفتم : فقط لطفا هرچه سریعتر خودتون رو برسونید، داداشم مصدومه .

تماس را قطع کردم و کنار آراد نشستم.

-درد داری ؟

-پ.ن.پ

خندیدم و دستانم را پشت کمرم گذاشتم. یاد حوله ی صورت آبی ام افتادم، از کوله ام درش آوردم و رفتم سمت بازوی زخمی آراد نشستم، دستش را پس زدم، از درد صورتش جمع شد، حوله را با قیچی تیز توی کیفم، به طور عمودی بریدم و به هم گره زدم تا طولش بیشتر شود. حوله را دور زخم نسبتا عمیق بازویش پیچیدم، دستانم خونی شدند. یک ماشین که از طرف آژانس بود، روبه رویمان ترمز کرد.

  • پسندیدم 9

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت چهلم 

-آراد!! چند بار دیگه باید این بحث تکراری رو بکنیم ؟! ای بابا... پاشو برو اتاق خودت دیگه ! خستم کردی...

آراد بر افروخته شد، از روی تخت بلند شد و چشمان خشمگین زمردیش را به خاکستری های من دوخت.

-تو به من اعتماد نداری؟!

-می شه بگی چرا باید بهت اعتماد داشته باشم ؟! آراد چرا نمی خوای بفهمی؟ ، من دخترم ! دلم نمی خواد تو اتاق با یه پسر شب رو بگذرونم. تو این یه هفته که اینجا بودیم هر شب این بحث مسخره رو پیش کشیدی، چرا عین بچه ی آدم نمیری اتاق خودت تا انقد منو هم حرص ندی؟

پوزخند درد ناک و عصبی ای زد .

-راس می گی، چرا باید به منی اعتماد داشته باشی که این همه کمکت کردم، منی که این همه موقعیت داشتم ولی کاری نکردم که ناراحت بشی و خجالت بکشی...

خواست به حرفش ادامه بدهد که غریدم: اگه می دونستم قراره منت سرم بذاری، ترجیح می دادم، سیاوش اون تفنگشو تو مخم خالی کنه.

آراد جلو اومد و دستش را انگار که با چیز بی ارزشی طرف است ، بلند کرد و سمت من گرفت.

-همتون همینید، لیاقت خوبی کردن ندارید. همون باید می ذاشتم تو اون دستشویی انقد درد بکشی تا یکی برای رفع حاجت بیاد و شاید تو رو ببینه و برت داره .

-شما مردا هم همتون یکی هستین لنگه ی هم ، اصلا معلوم نیست تو این مدت که نزدیکم نشدی و کاری نکردی ، مشکل از خودت نبوده باشه! اره دیگه یه چیزی اینجا می لنگه، حتما مرض پرضی چیزی داری.

-گلنار دیگه داری مزخرف می گی... حرف دهنتو بفهم! نمی دونستم انقد گربه صفتی که دست منو که تا آرنج عسل کرده بودم ، گذاشته بودم دهنت رو به همین راحتی نادیده بگیری... شما زنا فقط بدرد تولید مثل می خورید!

آراد لحظه به لحظه خشمگین تر می شد و رگ گردن و دستانش که مشت شده بود ، بیشتر و بیشتر مشخص می شدند، دندان هایم را روی هم سابیدم .

-اره راس می گی... ما زنا اگه شعور داشتیم، مردایی مثل تورو بزرگ نمی کردیم و بدنیا نمی آوردیم .

هر لحظه حرمت های بین ما بیشتر و بیشتر دریده می شدند ، کی این همه بی پروا شده بودم؟؛ آراد راست می گفت، هرچه ازش دیده بودم، خوبی و مهربانی بود و حالا من عین گربه ی کور، محبتش را نادیده می گرفتم و با حرف های مسخره و بچگانه قلب بزرگش را انکار می کردم. آراد دهنش را باز کرد که چیزی بگوید، اما حرفش را خورد و شیطان را لعنت کرد و گفت : باشه، من دیگه چیزی نمی گم، می ذارم به اندازه ی یه سلام برام ارزشِت باقی بمونه...

بعد از اتاق بیرون رفت ، روی زمین نشستم. چطوری می توانستم با یاد آوری آن دو جفت آسمان زمردی غمگین ، شب را سحر کنم ؟

آراد هم باید من را درک می کرد دیگر!، پول هایم داشت تمام می شد و زیور خانوم گفته بود: (دکتر می گه باید قبل از عید سه جلسه ی دیگر هم پیش فیزیو تراپ ببریمش و دکتر می خواهد آمپولی به عضلاتش تزریق کند، وضعیت ماهیچه هایش اصلا تعریفی نداره). از قضا آمپول کمیابی هم بود و کلی پولش می شد و من هیچ پولی در بساط نداشتم! تازه یک هفته در هتل  نشسته بودم و نمی توانستم بیرون بروم و کاری بکنم،خسته شده بودم و زدم به سیم آخر و نفهمیدم چه خزعبلاتی تهویل آراد می دهم. 

از روی زمین بلند شدم، لباس هایم را با همان گرمکن آراد عوض کردم، قلبم به درد آمد. این همه نمک نشناسی از طرف من بعید بود! ، روی تخت دراز کشیدم و تا خود صبح به زندگی ام فکر کردم.

  • پسندیدم 9

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

#پارت چهل و دوم 

از دست شویی که بیرون آمدم، سرهنگ رفته بود و آراد در افکراش غرق شده بود و حتی متوجه بیرون آمدنم نشد. بی حرف از اتاق خواستم خارج شوم که نامم را صدا زد، سمتش چرخیدم و سوالی نگاهش کردم.

-بشین.

حوصله ی جر و بحث نداشتم، روی زمین نشستم و دستم را زیر چانه ام بردم.

-تو... تو !

-من چی آراد ؟ خستم. می خوام برم بخوابم .

از جایش بلند شد و سمت پنجره رفت و پرده را کنار داد. یکی از دست هایش را داخل جیب هایش برد و پنجره را باز کرد.

خیره شدم به قامت بلندش، به مدل ایستاندش که حتی با آن شلوار گرمکن و تیشرت جذب  توی خانه ، بسیار جذاب و خیره کننده بود. یک لحظه به خودم فکر کردم، بسیار نحیف، لاغر و شکننده شده بودم و هرگز جلوی چشمان آراد مثل یک دختر واقعی نبودم؛ لبخند عمیقی به آراد که پشتش به من بود زدم، اگر زنی به جذابی و خوش هیکلی خودش گیرش می آمد ، قطعا جزو زیبا ترین زوج های سال می شدند !

-تسلیت می گم، به خاطر... سپهر.

-ممنونم( دوباره بغض کردم وقتی یاد لبخند گرمش افتادم، چرا قبل از این هرگز به آن قرص لبخند شعف بخش فکر نکرده بودم ؟!) من دیگه برم.

-برو...

بلند شدم و قبل از اینکه از در خارج شوم گفتم: فردا بعد از ظهر به احتمال زیاد برمی گردم تهران، تو کی برمی گردی؟

-نمی دونم... باید فکر کنم.

الان مثلا داشت بی محلی می کرد ؟، شانه هایم را بالا انداختم، دیگر این کار داشت تبدیل به تیکم می شد ! از اتاق خارج شدم.

 

جلوی آیینه ایستاده بودم، نمی دانستم چرا انقدر در مقابل خواسته ی قلبم مقاومت می کردم ؟، دلم می خواست این شش روز قبل از عید را دختر زیبا و آراسته ای باشم. موهای خیسم را با حوله تکان دم تا خشکشان کنم. مانتوی خاکستری بلند را که ، قد بلند ترم نشان می داد را با شلوار لی و کتونی های مشکی پوشیدم و شال خاکستری مدل چروک را روی سرم انداختم، صورت و ابرو هایم را مرتب کرده بودم؛ از نازنین یاد گرفته بودم، آرایشگری بلد بود و قبل از اینکه برود انگلیس، دوست صمیمی ام محسوب می شد و تا او بود ، من انقدر همه ی دردهایم را درون خودم نمی ریختم! رژ مرجانی را روی لب هایم و ریمیل را روی مژه هایم کشیدم، درست بود که زیبایی نفس گیری نداشتم اما حالا صورت جذاب و تماشایی ای پیدا کرده بودم! نگاه از چشمان خاکستری کشیدم ام که با مانتو و شال همخوانی عجیبی داشت گرفتم و طره ای از موهای لختم را روی پیشانی و سمت راست صورتم ریختم و از اتاق خارج شدم، و به کسی خوردم، سرم را بالا گرفتم و هینی بلندی کشیدم، آراد شلخته با موهای پریشان و چشمان قرمز روبه رویم قرار گرفته بود!

-کجا میری؟

آب دهانم را قورت دادم.

-بیرون! چطور ؟

-هیچی... خب برو...

نگاه مشکوکی به آراد انداختم و خواستم ازش رد بشم که خودش را دوباره جلوی راهم قرار داد، ابرو هایم را بالا انداختم و این بار خواستم از سمت چپش بروم، که باز سد راهم شد، سرم را بالا گرفتم و "چته؟" ی کلافه ای از دهنم خارج کردم.

-کجا می ری که انقدر به خودت رسیدی ؟

از تعجب دهانم باز شد، به او چه ربطی داشت ؟

-آراد! عجله دارم، دیرم می شه!...

-وایسا منم باهات بیام.

-تو کجا آخه ؟

-نری ها...!

دستم را داخل جیب هایم بردم و کوله ام را روی شانه ام مرتب کردم، الان اتاق را تحویل می دادم و بعد از اینکه از املاک خارج شدم، می رفتم بازار و برای خودم و حمید لباس های عید و برای زیور خانوم که خیلی مدیونش بودم، پارچه ی چادری زیبایی می خریدم که همیشه آرزو داشتم برای مادرم بخرم ! آراد از اتاقش خارج شد، با اینکه موهای و لباس هایش را مرتب کرده بود اما هنوز چشم هایش قرمز بود!

  • پسندیدم 8

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت چهل و سوم

بعد از امضا کردن قلنامه و گرفتن چک از خریدار، از بنگاه خارج شدم و از آراد خداحافظی کردم تا بعد از سیزده به در و روز اول دانشگاه!

در بازار می چرخیدم، بعد از رد کردن بازار طلا فروشان به پاساژی رسیدم که درونش فقط پارچه می فروختن، چندین تا مغازه را گشتم تا بالاخره پارچه ی سه بعدی گلدار، بسیار زیبایی چشمم را گرفت.

-خانوم چیزی می خواین ؟

چند دقیقه ای می شد که به آن پارچه ی چشمگیر، چشم دوخته بودم.

-بله، لطفا اون پارچه سه بعدی گلدار رو می شه ببینم ؟

دستش را روی پارچه ها می چرخاند.

-این ؟

-اره اره ، خودشه .

پارچه را روبه روی چشمم باز کرد و روی میز گذاشت. دستان سفید و کشیده ی مادرم را روی پارچه تصور کردم که گل های ریز و درشت و رنگین پارچه را نوازش می کرد، لحظه ای هوس کردم که پارچه باشم، نه، من حتی به این که یکی از گل های روی این پارچه ی لطیف و لخت باشم هم راضی بودم، شاید اصلا اگر از اول پارچه می بودم، بیشتر دستان مادرم صورتم را نوازش می کرد !

-این قیمتش بالاستا...

در حالی که با لبخند به پارچه خیره شده بودم، لب زدم: مهم نیست!

-چند قواره می خوای ؟

-یه قواره.

پارچه فروش شروع کرد به بریدن چادر، حس خوبی بهم دست داده بود، داشتم به ذکر هایی که از لب های زیور خانوم در حالی که این چادر را سر کرده، فکر می کردم؛ شاید زیبایی چادر ذکر هایش را قاب می کرد و آنها را شنیدنی تر !

نمی دانم توهم زده بودم یا پارچه واقعا بو می داد؟، حس می کردم پارچه بوی خوشبختی می دهد، بوی گلاب شاید هم بوی خبر های خوش! اما چون با خوشی و خوشبختی آشنایی چندانی نداشتم، نتوانستم بفهمم واقعا این بو را می دادند یا نه !

یک کت تک راه رای لاجوردی و یک شلوار اسلش خاکی رنگ با پیرهن آبی کمرنگ و کفش های مردانه برای حمید گرفتم، برای رفتن به تهران و نشان دادن لباس ها به حمید خیلی ذوق داشتم! با اینکه حمید به احتمال زیاد در ذوقم می زد و داد و بی داد راه می انداخت. برای خودم هم دو دست پیرهن ارزان قیمت مردانه و یک عطر خوشبو خریدم و با اینکه می دانستم برایم گران تمام می شود اما چون دل تو دلم نبود؛ از همدان تا تهران را ماشین گرفتم تا زود تر برسم.

توی ماشین بودم، تقریبا نصف راه را طی کرده بودیم، حوصله ام دیگر داشت سر می رفت که گوشی دردستم لرزید، آراد بود !

-الو ؟!

-ای وای گلنار تویی؟ اشتباه شمارتو گرفتم ! ای بابا!...

ریز خندیدم.

-پس ببخشید که اسمم اشتباهی اومده زیر انگشت شما!

-خواهش می کنم؛ ولی دیگه تکرار نشه.

سرم را به نشانه ی تاسف تکان دادم و گفتم: خب پس من دیگه قطع می کنم، توهم به کارات برس.

-نه!!...حالا چه عجله ای داری؟! بعدا به اون بنده خدا هم زنگ می زنم دیگه... خودت خوبی؟

-بله، از احوالپرسی های شما!...

-الان کجایی؟ تو اتوبوسی؟

-نه تا تهران ماشین گرفتم .

داد زد : چی ؟؟

حس کردم راننده هم صدای آراد را شنید، صدای گوشی را کم کردم و گفتم: چته ؟! چرا داد می زنی ؟!!

-چقدر بی فکری! نمی گی ببره یه بلایی سرت بیاره ؟

سرم را خواراندم، آراد قاطی کرده بود؟

-آراد جان اولا من حمیدم!(منظورم این بود که لباس های پسرانه پوشیده ام) دوما مگه به همین راحتیه؟

-آخرش با این بی فکری هایی که می کنی اگه سیاوش گیرت نیاورد، سرتو نبرید، نذاشت رو تاقچه !

-خیلی ممنون، اینو باید الان دعای خیر حساب کنم!

تماس را قطع کرد !

 

بالاخره رسیدم، دسته ی کوله ام را محکم فشردم، اگر کسی تهویلم نمی گرفت و از آمدنم خوشحال نمی شد، تا آخر تعطیلات عید را گوشه نشین می شدم، کیسه های خرید را بار دیگر نگاه کردم و سمت در قدم برداشتم و زنگ خانه را زدم، قبل از اینکه کسی ایفون را بردارد، زیور خانوم در بزرگ خانه را باز کرد، چادر به سر داشت و صورت سفیدش ناراحت و مغموم به نظر می رسید. چند دقیقه بی حرف بهم خیره شد .

-سلام عرض شد زیور خانوم!

اشک در چشمانش جمع شد و جوابم را داد: خوش اومدی مادر!

مادر، مادر... مادر گفتنش در سرم پیچید و حسی که از آن گرفته بودم ماننده خون در بدنم جاری شد، اشک در چشمان منم حلقه زد ، دلم می خواست دستش را بگیرم و ببوسم ولی فکر کردم، او که نمی داند من دخترم، شاید معذب بشود!، خم شدم و گوشه ی چادرش را گرفتم و روی صورتم کشیدم، صدای حق حقم در باغ پیچید و زیور خانوم دستش را زیر پارچه ی چادرش برد و روی سرم کشید.

-چت شد مادر ؟

صدای هق هقم بلند تر شد، دیگر توان ایستادن نداشتم، دو زانو روی زمین نشستم و کاملا صورتم را بین چادرش پنهان کردم، زیور خانوم عجیب بوی مادر ها را می داد !  زیور خانوم هم روی زمین نشست و با همان دستانی که چادر پیچش کرده بود دستانم را گرفت، می خواستم داد بزنم و بگویم: من دخترم! بخدا دخترم، دستتو ازم نگیر!، دادم تا انتهای دهانم آمد اما خارج نشد، خوش به حال حمید، حتما تمام این مدت زیور خانوم او را پسرم صدا می زده و حمید او را مادر خطاب می کرده !

کیسه های ولو شده ی خرید را از روی زمین برداشتم، زیور خانوم با چادرش اشک من را پاک کرد و با هم سمت اتاقک رفتیم. حمید من را که دید ، لبخند زد و گفت: خوش اومدی...

لبخند پر رنگم همراه شد با چشمانم که از تعجب گرد می شدند، حمید و لبخند ؟! حمید و خوش آمد گویی؟!

کفش هایم را دم در در آوردم و سمت حمید رفتم و دستش را بوسیدم و روی صورتم گذاشتم، آن یکی دستش را بلند کرد و روی موهایم کشید.

بعد با ذوق  پارچه ی چادری و لباس های حمید را از کیسه در آوردم و نشانشان دادم، زیور خانوم باز هم به من گفت مادر و از من تشکر کرد، حمید هم ! حمید برای اولین بار از من تشکر کرد و تا آخر روز لبخند به لب داشت !

  • پسندیدم 8

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

راستش رو بخوای قبل از ثبت نام رمانت رو میخوندم بنظر من قلم زیبای داری❤❤❤❤❤❤❤❤

  • پسندیدم 4
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت چهل و چهارم 

*

-گلنار ؟

-هووم؟

-نمی ریم بیرون؟، سیزده به دره ها!

به صورت اصلاح شده و جذاب حمید، لبخند زدم.

-تو کی انقدر تغییر کردی ؟

خندید.

-معجزه ی مادر داشتنه!...

زیور خانوم را می گفت، نقشه هایم را کنار گذاشتم و سمت حمید رفتم و دستانش را گرفتم.

-تو کجا دلت می خواد بریم ؟

-بریم توی باغ ! الان دیگه خیلی بیرون شلوغه، دیر به فکر افتادیم تنبل خان !

-تنهایی؟ زیور خانوم که رفته شهرستان، هانیه خانوم اینا هم که رفتن مسافرت، تنهایی بریم کجا ؟

-چرا نباید برادر و خواهری یذره توی طبیعت، خلوت کنیم ؟

چانه ام را خواراندم.

-خیلی خب !

لباس هایی را که برایش خریده بودم را از توی کمد قدیمی هانیه خانوم که قبل از عید بهمان داده بود، در آوردم.

-خوبه صبح رفتی حموم حمید.

سر تکان داد، تیشرتش را از تنش در آورده بود، پیراهن آبی و کت لاجوردی را به دستش دادم و داشتم کمربند را از دور شلوارش باز می کردم که گفت: ولش کن، خودمونیم دیگه!

-آخه؟ نمی خوای مرتب باشیم ؟

-اشکال نداره، اذیت می شی...

لبخند عمیقی به برادرانه هایش زدم، برادرانه هایی که تازه داشت برایم رنگ می گرفت و معنا پیدا می کرد !

-می خوای از اتاق برم بیرون تا راحت آماده بشی ؟

این دفعه دیگر اشک درون چشمانم جمع شد، سرم را تکان دادم، در را باز کرد و از اتاق خارج شد.

تاپ و دامنی که حمید برایم عیدی گرفته بود را از توی کمد در آوردم، اگر بگویم وقتی که هدیه را موقعی سال تحویل بهم داد چشمانم داشت از کاسه در می آمد و می افتاد روی زمین، دروغ نگفتم! تا به آن موقع هیچ هدیه ای از حمید نگرفته بودم! یک تاپ خال خالی قرمز و سفید که با بند از پشت گردن پسته می شد و پشتش باز بود و یک دامن سفید رنگ ستش.

موهایم را شانه کردم و روی لب هایم رژ قرمزی کشیدم و صورتم را تا آنجایی که می توانستم و بلد بودم آرایش کردم و موهای خیسم را شانه. کتونی های مشکی را پایم کردم، خنده ام گرفته بود؛ واقعا تیپم با آن کفش ها تکمیل تکمیل بود!

حمید در باغ با ویلچرش حرکت می کرد، جلو رفتم و "اِهمی" گردم، سرش را سمت من چرخاند، خیره نگاهم می کرد.

-خوشگل شدی...

-واقعا ؟

-نه، خیلی خوشگل شدی !

-اره مخصوصا با این کتونی ها!...

-مخصوصا با این کتونی ها...

با خنده سمتش دویدم و با هم دور باغ را چرخ زدیم.

هوای خنک بهاره به پوستم می خورد و آفتاب نوازش گر صورتم را لمس می کرد، حمید سمت درختی رفته بود و من روی چمن ها دراز کشیده بودم، ماننده قبل از اینها، زمانی که توی روستا بودم و می توانستم در فصل پاییز خوشه های گندم را درون دست هایم بگیرم و برکتشان را لمس کنم. نگاهی به دور و برم انداختم، باز هم خبری از گل های قاصدک نبود، اما شقایق ها همچنان حضور داشتن، تا فردا که باغبان خانه بیاید و علف های هرز را بچیند. چشمانم را بسته بودم و لذت را مسرانه درون قلب شش هایم راهنمایی می کردم، چند گلبرگ شکوفه روی لپ هایم افتاد.

-گلنار!! گوشیت داره زنگ می خوره!

به خودم آمدم، سرم را تکان دادم و سمت اتاقک دویدم و گوشی را برداشتم. بعد از سیزده-چهارده روز بالاخره آراد تماس گرفته بود!، سلام دادم.

-سلام گلی... عیدت مبارک! البته بعد از کمی تاخیر!

- البته فقط کمی ! عید توهم مبارک، خوبی؟

-اره چه جورم! تو خودت چطوری؟ چیکارا می کنی ؟

صدای حمید بلند شد و پرسید : گلنار کیه ؟

دستم را روی گوشی گذاشتم و آن را از دهانم کنار بردم: هم دانشگاهیم.

-منم خوبم، هیچی کل عید رو درس خوندم.

-اه اه، چه خرخون! من تاحالا جزومو ندیدم.

هوومی گفتم و منتظر شدم تا ادامه ی حرفش را بگوید...

-می خوام یه چیزی بهت بگم.

صدایش جدی شده بود، تعجب کردم و بسم اللهی گفتم.

-یا خدا! چی ؟

-نترس...

مکثش طولانی شد... انقدری که قلبم تا دهنم بالا آمد !

-من عاشقتم گلنار!

دهانم همانجا درون دهانم ماند و پایین نرفت، بدنم گرم شد! و قلبم تند تند می کوبید، چه غافلگیر کننده ! چه ناگهانی!... چه خواستنی !

-گلنار ؟

-م...من... واقعا... نمی دونم چی بگم!

دوباره سکوت کرد.

-این از اون شوخی های مسخره و بی نمکته، نه ؟

 "نه"ی مصممی گفت، صدایش هنوز هم جدی بود! بد از چند دقیقه، صدای قهقه ی آراد سکوت این ور خط را شکست.

-دروغ سیزده!... حال کردی؟ سیزده به درت هم مبارک.

به دیوار تکیه دادم و روی زمین نشستم.

  • پسندیدم 9

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت چهل و پنجم

تماس را قطع کردم و سرم را بین دستانم گرفتم، نمی دانم چرا انقد بهم برخورده بود؟! چرا قلبم درد گرفت و موقع قطع تماس دستم لرزید؟ اینجا چه خبر بود ؟!

-گلنار! تلفنت تموم نشد ؟

سرپا ایستادم و لبخند مسخره و الکی ای روی لب هایم نشاندم، روز حمید را هرگز خراب نمی کردم.

-حمید! گشنت نیست؟

-چرا خیلی گشنمه...

-بذار زنگ بزنم برامون پیتزا بیارن، خوبه ؟

ویلچرش را سمت اتاقک حرکت داد و طولی نکشید که در چهار چوب در ظاهر شد.

-اصلا می خوای بریم بیرون بخوریم؟

-نه، الان خیابونا خیلی شلوغه!... خودت چرا درست نمی کنی ؟

کل سیزده روز عید را حمید گفته بود من غذا بپزم و اصلا راضی به غذای بیرون نمی شد!، راستش من هم آشپزی کردن را دوست داشتم اما بعضی روزها وقتم را می گرفت و از درس خواندن جا می  ماندم ! سمت آشپز خانه رفتم و مواد پیتزا را از فریزر و یخچال در آوردم و بیرون گذاشتم، زیور خانوم قبل از عید بهم یاد داده بود چطوری پیتزا بپزم. داشتم آواز می داندم و در آشپز خانه می چرخیدم که حرف حمید باعث شد از حرکت بایستم و در سکوت به او خیره شوم.

-گلنار! می تونی یه لبتاب برام بخری؟

-چرا؟

-می خوام برنامه نویسی و بنر سازی و از حرف ها یاد بگیرم، شنیدم در آمدش بد نیست، شاید اینجوری دیگه تو مجبور به کار نشدی...

-اگه به فکر منی، باید بگم متاسفم، من چه تو کار کنی چه نکنی باید کار کنم.

-همش به خاطر تو نیست، خودمم دیگه از بیکاری و تو خونه موندن زله شدم.

-آخه همینجوری که نمی تونی یاد بگیری، باید بری کلاس ، منم که نمی تونم ببرم بیارمت!

-کلاس می رم، توهم نمی خواد ببری مامان زیور می بره !

بلند خندیدم.

-چی ؟!

-گفته مامانم می خواد ببرتم، کلاس حسود خانوم.

سر خوش شدم و ادامه ی آوازم را خواندم و لابه لای بیت های شعر روبه حمیدگفتم : خدا بده شانس .

-استاد محمدی! استاد محمدی... یه لحظه صبر می کنید ؟

کوله ام را با سرعت روی دوشم انداختم و سمت استاد دویدم.

-می تونم چند لحظه وقتتون رو بگیرم ؟

-حتما پسرم، بفرما...

یکی از نقشه هایی که کشیده بودم را باز کردم و  جلوی چشمانش گرفتم و نشانش دادم.

-ببینید استاد! من کل عید رو نشستم رو این ها کار کردم، و روز هایی که نبودم رو از بچه ها جزوشو گرفتم و خوندم، به علاوه ی یه سری کتاب غیر درسی دیگه... می خواستم نظرتون رو راجع به اینها بدونم.

نقشه را در دستش گرفت و روی یکی از صندلی های توی راهرو نشست، و من هم کنارش نشستم، بعد از چند دقیقه نگاه تحلیل گرش را از نقشه گرفت و نگاه پر افتخار و تحسین آمیزی به من انداخت.

-آفرین !! آفرین!! باورم نمی شه اینا خیلی عالین!

نقشه ی توی جیبش را در آورد و سامسونتش را کنار انداخت و شروع کرد به اندازه گیری...

-حمید ؟

چیزی نگفتم و به نقشه ی توی دستش خیره شدم.

-حمید!

سرم را تکان دادم.

-جانم ؟

-تا حالا به این که بری خارج درس بخونی فکر کردی ؟

تمام فکر و ذکرم که این بود اما خودم رازدم به کوچه ی علی چپ.

-فکر که... اره استاد یکی دوباره فکر کردم ولی پول ندارم که برم !

بعد هم خندیدم تا طبیعی جلوه کنم. عینکش را از روی چشمانش برداشت و گوشه ی چشمانش را با دو انگشت فشرد.

-من یه برادری دارم که تو یکی از دانشگاه های خیلی معتبر انگلستان کار یم کنه، اینا هر چی دانش آموز مخصوصا تو ایران ببینن که سرشون به تنشون می ارزه و درسشون خوبه رو بورسیه می کنن، این نقشه ها پیش من باشه براش می فرستم، باید از حالا بار سفر ببندی چون فکر کنم با اشتیاق قبولت کنن.

ذوق زده گفتم : جدی می گید ؟

-اره حمید جان، تو بهترین دانش آموز منی ، من تلاشتو پیشرفتتو دیدم، لیاقتشو داری...

ویرایش شده در توسط zhrw._.ms
  • پسندیدم 9

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت چهل و ششم 

*

الان درست یک هفته بود که آراد  و آرمان به دانشگاه نمی آمدند و گوشی هایشان خاموش بودند و جواب نمی دادند؛ داشتم رد می شدم که صدای پج پچ چند نفر را شنیدم.

-شنیدی می گن سیاوش دوباره برگشته خارج ؟

-خداروشکر، هرچی کمتر اینجا باشه بهتره!

کاش سیاوش گور به گور می شد و هیچ وقت هم باز نمی گشت؛ به راهم ادامه دادم که جلوی در ورودی دانشگاه را پر از همهمه و جمعیت دیدم، جلوتر رفتم و پا بلندی کردم، آراد و آرمان با لباس های سیاه جلوی در وردی بودند و در جواب بچه ها سر تکان می دادند.

-آقای پایدار خیلی تسلیت می گیم .

-ایشالا غم آخرتون باشه...

-هرچی خاک اونو بقای عمر شما باشه.

جمعیت را هل دادم و راهم را از میانشان باز کردم و روبه روی آراد ایستادم و سوالی نگاهش کردم، نگاه سردی به من انداخت و پوزخندی به رویم زد که از صد تا فحش بدتر بود! بعد با آرمان سمت یکی از کلاس ها رفت، جمعیت داشت پراکنده می شد، یکی از دخترها را صدا زدم و از او پرسیدم که ماجرا از چه قرار است.

-یعنی شما نمی دونید ؟

 دهانش را سمت گوشم آورد و زمزمه کرد: خواهر آقای پایدار ضربه مغزی شدن و مردن! امروز هم هفتمشونه.

دستم را روی دهانم گذاشتم و ناخواسته هین بلندی کشیدم.

 

در این چند وقت، هرچقدر شماره ی آراد را می گرفتم، تماس هایم را رد می کرد و بی پاسخ می گذاشت، نگرانش بودم، دوست داشتم با او حرف بزنم اما او محلم نمی ذاشت یا خودش را تا آنجایی که می توانست از من دور می کرد، اصلا نمی دانستم این مسخره بازی ها چه معنایی می تواند داشته باشد !

صدای زنگ خانه را شنیدم، رفتم داخل حیاط تا در را باز کنم، زیور خانوم حمید را از کلاس برگردانده بود. سلام دادم و جواب سلامم را با خوش رویی گرفتم، حمید می خندید ! حمید خیلی وقت بود که صدای قهقه هایش بلند می شد و با خوش رویی رفتار می کرد !

-حمید جان مادر اگه بدونی حامد تو این چند وقت چقدر پیشرفت کرده !

حمید را حامد صدا می زد، یعنی خودم گفته بودم که اسمش حامد است ! ابرو هایم را بالا دادم و پرسیدم : جدی ؟!

حمید-اره ، پس چی فکر کردی؟؟

زیور خانوم جلوی در اتاقک ایستاد و گفت: میرم چند تا چایی بریزم.

بعد از رفتن زیور خانوم حمید نامم را صدا زد، به صورت شادابش خیره شدم.

-می تونیم برای من کلاس خصوصی بگیریم ؟

لبم را به دندان گرفتم و با دندان پوستش را کندم.

-چرا؟

-آخه این مدرسمون بهم گفت که استعدادشو دارم، تازه اگه بتونم سریع تر پیشرفت کنم تو شرکت عموش می تونه  بنر سازی و کارای گرافیستی، برام کار جور کنه.

بعد از فکر کردن روی حرف هایش پرسیدم: جلسه ای چقدر می گیره؟

-هشتاد هزار تومن.

-اونوقت نمی دونی چند جلسه طول می کشه ؟

ابرو های پُرش را به معنای "نه" بالا انداخت، از خدام بود که حمید مشغول کار شود و به زندگیش سر و سامان بدهد.

-خیلی خب، فقط بگو بیاد اینجا تدریس کنه، زیور خانوم بیچاره که گناه نکرده ما به تورش خوردیم! توهم که ماشلا سنگینی، بیچاره سختشه!

حمید نگاه پر اکراهی به اتاق انداخت و قیافه اش را کج کرد.

-اینجا ؟!

-حمید جان دیگه نمی تونم برات خونه ی لاکچری گیر بیارم که! الکی بهونه هم نگیر، ایشالا وقتی سر کار رفتی پولاتو جمع می کنی یه خونه ی درست حسابی برای خودت می خری...

ناراحت پووفی کشید و موهای لخت سیاهش را که روی پیشانی اش ریخته بود کنار زد، با اینکه من و حمید دو قلو های همسان نبودیم اما شباهت عجیبی بهم داشتیم، به جز رنگ چشم ها و البته جنسیتمان! چشم های حمید دو کاسه ی عسل بود که وقتی می خندید و شاداب می شد، هوس می کردم کاسه های عسلش را یک نفس سر بکشم بسکه خوشمزه و شیرین به نظر می آمدند، اما من، چشم های من خاکستر بودند، به هیچ چیز هم جز خاکستر شبیه نبودند و نگاه کردن به آنها، تنها آدم را دلسرد می کردند.

زیور خانوم کفش هایش را دم در درآورد و داخل شد، با سینی ای حاوی  سه تا چایی که درون لیوان های کمر باریک ریخته شده بودند و آن پیاله ی پر از توت های خشکش که همیشه بودند!، چه در پاییز و چه در زمستان!؛  من عاشق سادگی هایی بودم که در پارچه های قدیمی و گلگلی زیور خانوم راه می رفتند؛ سادگی ها در دستانش هم حضور داشتند، حتی در چشمان قهوه ایش! بی شیله پیله، بی دروغ، بی ریا، مهربان و آفتابی! چشمان زیور خانوم همیشه ی خدا آفتابی بود، جز آن وقت ها که گاهی چشمانش نمناک می شدند و افتخار پاک کردن مروارید های اشکش نصیب روسری کهنه اما تمیز و اتو کشیده اش می شد .

"عشق گاهی در دل یک استکان جا می شود."

بعد از خوردن چایی و توت، ببخشیدی گفتم و گوشی حمید را  ازش گرفتم، رفتم توی باغ و شماره ی آراد را گرفتم، بار اول جواب نداد، بار دوم هم! انقدر گرفتم تا بعد از چهار بار زنگ زدن، تماس را وصل کرد.

-الو ؟

الهی بمیرم! چرا صدایش انقدر بغض اشت و گرفته بود؟! یعنی داشت گریه می کرد ؟

-الو !!

-س...لا...م.

ساکت شد، فقط صدای نفس کشیدن هایش بود که می آمد، صدای نفس کشیدن های به گوش هایم می خورد و گرمشان می کرد! صدای نفس کشیدن های عمیق و طولانی اش آهنگی بود آمیخته شده  با غم ، اندوه و یا شاید حس پریشانی! فصول پریشانی زندگی من، زندگی آراد!... فغان از این سایه ی پریشانی که زندگی هایمان را احاطه می کرد!، فریاد ! فریاد از درد بی همزبانی که ما را همیشه پشت میله های حرف های نگفته امان زندانی می کرد! آه... سوز دل های خسته امان چه راحت حنجره هایمان را می لرزاند و گلوله می شد و خودش را سمت شانه های خسته امان شلیک می کرد! ما از نسل پسر مرد های خارکشیم ! همان ها که تمام زندگی را پی نانی دویدند و هیچ گاه نرسیدند! ما نوادگان همان هایی هستیم که با تنگ دستی زاده شدند و با تنگ دستی مردند! همان ها که ابتدا و انتهایشان باهم فرقی نداشت و افسانه ها و داستان ها از بازگو کردن خاطرات و زندگیشان معذور هستند، چرا که با شنیدنشان آدم تنها خسته تر می شود و از زندگی بیزار تر! ما هیچ گاه آرمانی نبودیم و نخواهیم شد، آرمان ها فقط آرمانند و شاید جایی هستند در کهکشان های دور، خیلی دور ! چیدن تکرار ها خیلی راحت تر از آرمان هاست و به خاطر همین زندگی ما چیزی نیست جز تکرار غم انگیز یک تکرار.

-می خوای قطع کنم ؟

نفس هایش! چه نفس هایی ؟ وقتی که درد عزیزی ماننده قلوه سنگی خودش را روی شش هایت می اندازد و تو برای نفس کشیدن معمولیت هم باید تقلا کنی تا زمانی که یا جان در تنت نماند و یا نفست در بیاید!

-نه.

-من هیچ وقت فرد خوبی برای درد و دل کردن نبودم و نیستم، اما اگه حرفی هست که فکر می کنی گفتنش سبک ترت می کنه، می تونم گوش کنم.

-نه.

-کاری از دستم بر میاد؟

ویرایش شده در توسط zhrw._.ms
  • پسندیدم 9

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت چهل و هفتم 

*

-جایی نرو من میام دنبالت.

پیامک آراد بود، چقدر تازگی ها دستور می داد! به دیوار ساختمان تکیه دادم و خیره شدم به ماشین ها و رفت و آمد هایشان.

-بیا بالا...

با قدم های آهسته سمت ماشین آراد رفتم، دو ماهی از فوت شدن خواهرش می گذشت و تا دو هفته دیگر امتحانات شروع می شد، در این چند وقت روحیه اش کمی بهتر شده بود، گرچه زیاد غر می زد و به من گیر می داد! امیدوار بودم این مدل از رفتار هایش هم تا یک ماه دیگر رفع شود.

باز مثل همیشه روی داشبورد یک کتاب بود! از این که این همه کتاب می خواند واقعا خوشم می آمد.

-کجا بریم ؟

-منو برسون خونه دیگه...

-نه خیر،  خسته نشدی ؟ از ساختمون در میای می ری تو یه ساختمون دیگه ؟؟

لب هایم را جمع کردم.

-خب برو پارک.

-مگه معتادی که هی می ری پارک ؟!!

چشم هایم را در کاسه چرخاندم.

-چه ربطی داره ؟!

-خب معتادا معمولا با ساقیاشون توی پارک قرار می ذارن دیگه...

چپ چپ نگاهش کردم.

-پس بریم در بند ؟

-واای آراد! من می خوام درس بخونم ! امتحانا دو هقته دیگه شروع می شه.

-اه اه حالم بهم خورد.

سکوت کردم و به کفش های خاکیم خیره شدم.

-جریان این بورسیه تحصیلی ای که محمدی می خواد برات جور کنه چیه؟

ذوق زده بالا پریدم و گفتم: تو از کجا می دونی ؟! استاد محمدی می گفت از طرحام خیلی خوششون اومده و می تونن بورسیم کنن! باید مدارکمو براشون بفرستم.

صدای آهنگ را کم کرد و جدی شد.

-پس قراره تا آخر عمرت پسر باشی و نقش بازی کنی...

-چی ؟

-اگه اونجا مدرکم بگیری به اسم داداشت می شه، از این زندگی ای که برای خودت درست کردی راضی ای ؟

واقعا ؟ می خواستم تا آخر عمر پسر بمانم و نقش بازی کنم ؟

-گلنار من واقعا نمی خوام قضاوتت کنم اما نمی فهمم چرا خودتو شبیه پسرا کردی! واقعا نمی فهمم! با دختر موندن هم می تونستی بیای تهران و درس بخونی، مثل خیلی از دختر های دیگه...

انگشتانم را در هم گره زدم و به فکر فرو رفتم، رفتم درون خاطرات.

-من با چنگ و دندون خواستم هویت واقعیم رو حفظ کنم ولی با دختر بودن نمی تونستم سر ساختمون کار کنم، نمی تونستم پیک موتوری باشم! نمی تونستم سر کسایی که می خواستن حقمو بخورن داد بزنم و دعوا کنم.

آراد زد روی ترمز  با حیرت به من خیره شد.

-تو هم جنساتو نمی شناسی؟ کافیه بدونن که دختری، اونوقت که استخدامت کردن هزارجور سواستفاده ازت می کنن.

نفس گرفتم و به حرفهایم ادامه دادم: اصلا تو می دونی، تو سرمای همدان، تو اون تاریکه ، تو منطقه هایی که گرگ و سگ هار رفت و آمد می کنه، نگهبانی دادن یعنی چی؟، تو اصلا با فرغون تا حالا کلی آجر جابه جا کردی ؟؟ اصلا می دونی برای یه دختر این کارها چقد سخته ؟؟

-من...

دستم را بالا بردم تا اجازه بدهد به حرف زدنم ادامه بدهم.

-تو حتی نمی دونی تو گرمای تابستون پشت تنور نونوایی وایستادن و شاطری کردن چه حسی می تونه داشته باشه !

از اینکه حتی ذره ای لرزش در صدایم نداشتم ، راضی و خوشحال بودم.

-ولی آراد من تمام این کار هارو، حتی بیشتر از این ها رو کردم تا بتونم پول عمل و دارو و دکتر حمید رو جور کنم! من الان سرایداری یه خونه ی بزرگ رو نمی کنم چون خوشی زده زیر دلم ! چون فقط می خوام تنها عضو خانوادم که بارم باقی مونده سالم و خوشحال باشه.

لبخند زدم.

-من شبیه هیچ کدوم از دختر هایی که تو تاحالا دیدی نیستم، چون شبیه هیچ کدومشون زندگی نکردم. اما اگه برای رسیدن به آرزوهام مجبور باشم تا آخر عمرم پسر بمونم این کار رو می کنم.

دستم را سمت ضبط بردم و صدایش را زیاد کردم، فعلا آراد نیاز داشت حرف هایم را حلاجی کند.

آراد جلوی یک کافی شاپ نگه داشت در را باز کردم و پیاده شدم، حتما دیگر حس و حال دربند، در او باقی نمانده بود.  فضای دلگیر کافی شاپ، حالم را گرفت ! رنگ هایی مثل قهوه ای تیره در دکورش استفاده کرده بودند. لامپ های دکوری از در و دیوارش آویزان شده بود و گوشه هر لامپی قاب عکسی بود، هرچه نور لامپ های بیشتر بود قاب عکس ها هم عکس داشتند! اما بعضی لامپ ها که به پت پت افتاده بودند کنارشان قاب عکس های خالی بود. روی هر میزی هم چند شمع معطر کوچک گرد به صورت دایره گذاشته بودند و وسط آن شمع ها، گل های رز سیاه. بنظرکه جای گران قیمتی می آمد.

-چی می خوری؟... به حساب من!

ابرو هایم را بالا دادم و منو را نگاه کردم، میلک شیک شکلاتی فندوقی سفارش دادم، آراد هم یک اسپرسو و کیک سفارش داد.

-ولی من باز فکر می کنم، می تونستی با دختر بودن به زندگیت ادامه بدی...

-اره می تونستم اگه زندگیم ، زندگی عادی بود، هیچ می دونی یه ماه کم خرج برای من چقدر در میاد ؟ تازه در صورتی که فقط برای شام و ناهار نون و پنیر بخوریم.

حساب کردم و هزینه اش را گفتم، ابرو هایش را یک مرتبه انداخت بالا و شک زده "جدی؟!" از دهانش بیرون افتاد. پوزخند زدم، گرچه خودم می دانستم با دختر بودنم هم می تواسنتم زندگی کنم ، اما اگر آن مرد لعنتی پنج سال پیش، تمام ذهنیت من را نسب به مرد ها عوض نکرده بود، حتما دختر می ماندم و روسری را هیچ گاه از سرم برنمی داشتم و از همه مهم تر، موهایم را کوتاه نمی کردم...

-شوهر چی ؟ یعنی تو ،تو عمرت قبل از این که پسر بشی، یه خواستگارم نداشتی؟؟!

خواستگار ها، خواستگار چه  چیزی درون من باید می بودند و به سراغم می آمدند ؟؟ گرچه سعید عاشق پیشه بود... سعید ! خیلی وقت بود که خبری ازش نداشتم ! چه بهتر ، امیدوار بودم برای همیشه گورش را از زندگیم گم کرده باشد.

-یه چیزی می گی آرادا!! من می خواستم درس بخونم؛ تازه هیفده سالم بیشتر نبود که اومدیم شهر، تو اون سن کم ازدواج می کردم؟؟ اونم با پسرای روستامون که زن رو فقط برای بشور، بساب و بچه داری می خوان !

با یکی از شمع های روی میز مشغول بازی شد.

-هووم، پس از اول شهر نبودی...

"نه" ی کلافه ای گفتم، دیگر از "باز به زبان آوری" خاطرات خسته شده بودم. سفارشاتمان را آوردند و روی میز گذاشتند، قبل از اینکه آراد دوباره سیل سوال های بی امانش را روانه ی من کند، گفتم: می تونم یه سوالی ازت بپرسم ؟

سرش را به نشانه ی تایید بالا و پایین کرد.

-اون دختری که اون روز عکسش رو تیشرت سیاوش بود،یادته ؟ اون رو می شناختی ؟

ویرایش شده در توسط zhrw._.ms
  • پسندیدم 9

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×