رفتن به مطلب

پست های پیشنهاد شده

به نام آنکه بی منت مهربانی میکند

 

در گذرگاه زمان خیمه شب بازی دهر(زمانه)

باهمه تلخی و شیرینی خود میگذرد

عشق ها میمیرند

رنگها رنگ دگر میگیرند

و فقط خاطره هاست

که چه شیرین و چه تلخ

دست نخورده بجای میماند... .

 

 

 

 

- رهاٰ چه کار کنم؟ به نظرت اگه الان به مامان بگم ناراحت می شه؟

رها روی تخت نشست و به خواهرش روِژان چشم دوخت

:- نمیدونم روژی...شاید آره شایدم نه...

- آخه من دوست ندارم کنکور شرکت کنم مگه زوره؟

- ببین دختر خوب من ثبت نام کردم چون دوست داشتم ولی نمیدونم تو چرا به درس خوندن علاقه ای نشون نمیدی مگه چه ایرادی داره حداقل دانشگاه نمیری با کنکور خودتو محک بزن ببین با خودت چند چندی...هوم؟

- تو از اولشم خر خون بودی ولی خب چی کار کنم دوست ندارم...

رها شونه ای بالا انداخت و از جاش بلند شد و گفت:

دیگه نمیدونم روژان هر چی خودت صلاح میدونی ولی جواب مامانو خودت باید بدی...

- باشه جواب مامانو میدم؛بعدشم مگه مدرک دیپلم مدرک نیس اونم مثل لیسانس و فوق و غیره است هوم؟

(چشمانش را درشت کرد و لبانش را کج کرد)

رها از حرکت بامزه ی خواهرش ریز خندید و گفت

هوم!..حالا من میخوام برم کتاب فروشی چند تا کتاب بخرم  کلاس هم باید برم مامان سفارش کرده برای ناهار قرمه درست کنیم تو زحمتشو بکش

- چرا من؟ مگه تو بوقی؟

- روژی با خواهر بزرگترت درست صحبت کنا!بعدشم مگه نفهمیدی بیرون کار دارم.

- واه واه واه همچین میگه بزرگتر انگار بیست سال ازمن بزگتره ..همش پنج دقیقه ازم بزرگتری ..

با خنده گفت : خیله خب خواهر کوچیکه...

واز اتاق رفت بیرون.

روژان رو تخت دراز کشید و خوشحال از این بود که کنکور ثبت نام نکرده اون علاقه ای برای رفتن به دانشگاه رو نداشت و دیپلم براش کافی بود به سقف اتاق خیره شده بود تا خوابش برد...

×××

از تاکسی پیاده شد و پول راننده رو حساب کرد و به سردر کتاب فروشی خیره شد نفس عمیقی کشید و وارد اونجا شد...

قفسه های کتابارو نگاه میکرد تا کتابای مورد نظرشو پیدا کنه هدفش درس بود اینکه بتونه رتبه خوبی تو کنکور به دست بیاره .چند تا کتاب تست برداشت و از فروشنده خواست تا براش حساب کنن....

بعد از اینکه کتاباشو خرید به سمت کلاسش رفت مدتی بود کلاس کنکور میرفت. از بین این دوتا؛ رها شاگرد اول کلاس بود و خیلی آروم بود ولی بلعکس روژان شر و شیطون و درس نخون...

تنها شباهت بینشون چهره اشون بود موهای مشکی فر و چشمان طوسی مزید بر علت بود.

×××

- روژان...رها....؟

چشمانمش را بر هم فشرد و روی تخت غلت زد

- رها مامان؟

در اتاق باز شد و مادرش با دیدن روژان خوابیده روی تخت گفت:

- روژان!مامان خوابیدی پاشو ببینم.

روژان با صدای مادرش چشمانش را باز کرد و بالاخره از جا بلند شد.

با دستانش چشمانش را مالش داد گویا هنوز کسل بود:

- سلام مامان...

- علیک سلام روژان خانوم؛ قَلت کو؟

- اون قل...رفته کلاس کنکور دیگه.

- خب تو چرا نرفتی؟

- حالشو نداشتم

- یعنی چی؟

روژان با لحن با مزه ای گفت :

- مامان تو رو خدا سیم سیم نکن دیگه

مادرش خندید و گفت:بی سواد سین جیم.

روژان دوباره خودش را روی تخت انداخت و گفت:خوابم میاد بزارین بخوابم

- ناهار درست کردین؟

-نه!

مادرش از اتاق خارج شد و بلند طوری که روژان هم بشنود با غر غر گفت:

یه روز رفتم خونه ی خواهرم یه غذا خواستم درست کنن اه....

راحله تقریبا چهل ساله بود که مادر دو دختر دوقلو بود شوهرش زمان جنگ ایران و عراق شهید شد و اونا رو تنها گذاشت راحله بعد شهادت شوهرش اون دو تا دختر رو بزرگ کرد و سعی کرد تربیتش بی نقص باشه.او میخواست فرزندانش تحصیل کرده باشن اما راحله نمیدونست روژان برای کنکور ثبت نام نکرده اگه میدونست مسلما ناراحت میشد...

 

سه ماه بعد....

- مامان خواهش میکنم عصبی نشو من نه رها چه ایرادی داره؟مگه همه ی مردم از دم رفتن دانشگاه فقط من موندم؟رها میره تازه به جای منم درس میخونه

- روژان تو الان باید بهم بگی حالا که همه چی تموم شد؟

رها از رو مبل بلند شد و به طرف مادرش رفت و شونه هاشو ماساژ میداد

- مامان الهی دورت بگردم انقدر الکی حرص نخور چیزی نشده که سال بعد دوباره میخونه کنکور میده من مطمئنم...

- رها از تو انتظار نداشتم تو عاقل تر و بالغ تری تو یه چیزی بهش میگفتی....بدتر از همه خود تو هم ازم پنهان کردی..

روژان:- دست شما درد نکنه رها عاقل و بالغه ومن نادون و نفهم...

راحله چش قره ای به روژان رفت که روژان ترسید و ادامه نداد...

رها با ایما و اشاره به روژان فهموند بره تو اتاقش و بیشتر از این حرف نزنه روژانم موندنو جایز ندونست و وارد اتاقش شد.

رها تا خیالش راحت شد روژان رفته رو مبل نشست و رو به مادرش گفت:

- مادر من شما فک میکنی من کم با روژان حرف زدم اما گوشش بدهکار نبود اون فقط حرف حرف خودش بود.وقتی هم که خواستیم ثبت نام کنیم اون نیومد

- چه قدر من خوش خيالم فكر ميكردم دخترام ميرن دانشگاه درس ميخونن كسي ميشن واسه ي خودشون اينم از روژان كه اين جوري جوابمو داد.

رها سرش را پايين انداخت وگفت:- حالا هم چیزی نشده بدون کنکور هم میتونه بره دانشگاه...

مادرش ملتسمانه نگاش كرد و گفت:- ميشه مادر؟

رها شونه اي بالا انداخت وگفت:

- نميدونم!باید بازم باهاش حرف بزنم

  • پسندیدم 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×