رفتن به مطلب

پست های پیشنهاد شده

این نوشته داستان نیست

و البته مال خودمم نیست اینجا میزارمش

چون قشنگه شما هم استفاده کنین

  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

محرم آمدی...با همان سیمای همیشگی،همان قامت خمیده و ردای سیاه دریده،همان چشمان به خون نشسته و همان قلب شکسته!همه چیز در تو آشنای آشناست و آشناتر از همه عاشوراست.

 

تو آمدی،با غمنامه ای به وسعت دریا،به سرخی شفق،به کبودی داغ شقایق،تو آمدی  تابار دیگر سفره ی دلمان را بگشایی و برای چندمین بار ،میهمان شنیدن درد دلت شویم

 

تو که می آیی،باد غمنامه ات را ورق می زند و کبوتران عاشق سطر سطر آن را با صدایی بغض آلود می خوانند.تو...عاشقی،یادگار حماسه ای و یادگار حسینی...

محرم می آید؛مثل پرنده ای غریب از التهاب خاکستری آسمان؛محرم می آید و برف سکوت را با آفتاب عشقی که بر آسمان سینه داریم،آب می کند

 

محرم می آید؛ماهی که روزها را همسایه شیرمردان میدان کربلا و شب ها را در کنار خیمه های ذکر و مناجات و دعا به سوگ می نشینی.

 

محرم می آید؛ماه سرخ بلوغ؛ماهی که در آن عشق آفریده شد و مردانگی و شرف در عطش معنا گرفت.

 

ماهی که هیچ واژه ای گنجایش اندوه بی کرانه ی آن را ندارد؛ماهی که هر ساله ،خون خدا را بر آسمان دنیا می پاشد تا ابرهای روزمره،سرخی آفتاب را نپوشاند.

 

و اینک سال هاست که محرم سیاه پوش است و سینه ها از سوگ در جوش و خروش؛زمین ،پیراهن سیاهش را به تن می کند و حجم اندوهی بزرگ را می گرید.

 

سال هاست که کربلا روزهای سردمان را گرما می دهد و بر شب سیاهمان نور می پاشد و آن را به اقیانوس خروشان فریاد می رساند

 

سال هاست که عطش را در کربلا می جوییم و بر درد حسین(ع)اشک غم می فشانیم.

 

آری سال هاست که عزادار غم عباسیم ،بر معصومیت کودکان و یتیمان کربلا خون می گرییم ؛صبر زینب قهرمان کربلا را می ستاییم و کربلا را تجلی گاه معرفت و ایمان می دانیم...

محرم فصل مَحرم شدن با خوبی هاست ،فصل فشردن دست هایی است که در کنار فرات رویید فصل عاشق شدن و عاشق ماندن اوست...

 

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

حنجره ام را باد می برد تا کنار قتلگاه، صدایم لال می شود.

بوی اشک زینب علیهاالسلام از کدام سمت می وزد که

خاک ضجه می زند شبیه کودک یتیم؟

 

صدایم همنشین سرافرازترین گودال تاریخ می شود.

چشم هایم سیاه می شوند؛ سیاه تر از تمام ابرهای پرباران.

 

باران می شوم بی اختیار. نام محرم که می آید

بوی عشق را حس می کنم.

 

باران می شوم تا با تمام سنگ ها گریه کنم و ذکر بگویم.

با ماهی ها مرثیه می خوانم و اشک می ریزم.

 

چشم هایم را پیراهن باد می کنم تا تمام جهان را بگریم.

اما هیچ گاه دلتنگی ام تمام نمی شود. محرم است.

 

باران می شوم تا...حنجره ام را باد می برد تا کنار قتلگاه، صدایم لال می شود.

بوی اشک زینب علیهاالسلام از کدام سمت می وزد که

خاک ضجه می زند شبیه کودک یتیم؟

 

صدایم همنشین سرافرازترین گودال تاریخ می شود.

چشم هایم سیاه می شوند؛ سیاه تر از تمام ابرهای پرباران.

 

باران می شوم بی اختیار. نام محرم که می آید

بوی عشق را حس می کنم.

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×

انکی دروید