رفتن به مطلب
pari_sf

رمان بالهای بی پر

پست های پیشنهاد شده

نام رمان: بالهای بی پر

نام نویسنده:پری-کاربر انجمن نودهشتیا

ژانر:اجتماعی-عاشقانه

ساعات گذاشتن پارت: هر وقت که بتونم

هدف:نشان دادن امید و تلاش و به ثمر رسیدن آن در چالش های زندگی،همینطور به تصویر کشیدن عشقی پاک

خلاصه:محسن پسر حاج رحیم، تربیت شده ی یک مرد راسخ و با ایمانه ،محسن پس از مرگ پدرش با زمانه ایی دست و پنجه نرم میکنه که ظالمه،پر از ریا و دروغه.چالش های زندگی زیاده و یکی از اون ها پیدا کردن شغل تو این وضعیت در هم و برهمه و چالش های دیگه مثل عاشقی

در این میان کورش دوست محسن هم که یه پسر تخسه نقش پر رنگی داره و با هم دیگه صحنه های بامزه ایی خلق میکنن
پایان خوش

 

ویرایش شده در توسط pari_sf
  • پسندیدم 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ای زندگی
بپاش رنگ هایت را بر وجودم
بدان که من 
چون بوم سفیدی همه ی رنگ هایت را بر خود مینشانم
اما خط خطی نمیشوم بلکه
با رنگ هایت 
از خودم شاهکاری خواهم ساخت ...

***
مهبوت خاکی بودم که ارام ارام روی تن کفن پوش شده ی عزیز ترین کسم ریخته میشد.
چیشد که اینطور شد؟
حاجی تو که دیروز همین موقع داشتی من و نصیحت میکردی، هنوز گرمای دستت که باهاش پشتمو نوازش کردی رو حس میکنم
یعنی دارم خواب میبینم؟!
با دستی که روی شونه ام نشست فهمیدم که نه،مثل اینکه همه چیز زیادی واقعیه.
عمو رحمان با چشم های پف کرده نگاهم کرد و از بین لب های لرزانش گفت:
_عمو رحمان: بریز بیرون عمو جان، بریز بیرون.بغض نکن.
بغض!
من از حاجی یادگرفتم که مردهم گریه میکنه...مردم هم انسانه...مرد هم احساس داره پس گریه واسه ما مردا عار نیست اما
چرا گریم نمیاد.
به زجه زدنای مامان نگاه کردم ولی حسی نداشتم
گریه ی زن عمو و دختر عمو 
گریه ی خفه و آروم کورش که سریع گوشه ی چشمش رو پاک میکردو سعی میکرد پنهانش کنه
و گریه ی مصنوعی و جماعتی که بهش میگفتن فامیل...
آهی کشیدم و دوباره به داخل قبری که داشت مملو از خاک میشد نگاه کردم.
از گوشه ی چشم دیدم که کورش سنگ قبر رو دور زد و اومد سمتم.
حتی کورشی که از گریه کردن تو جمع خجالت میکشید ،بینیش سرخ بود و صداش خش دار.
_کورش:محسن داداش،چرا عین مجسمه وایسادی ؟ میخوای بریم خونتون یکم به خودت بیای؟
وقتی به صورتش نگاه کردم ،نچی کرد و اخمش تو هم رفت.
_کورش:بیا بریم حالت خوب نیست.
بازومو کشد ولی تکون نخوردم و به مامانم که مشت مشت خاک رو سرش میریخت اشاره کردم.
اهی کشید و دیگه چیزی نگفت.
با حس خیسی روی گونه ی چپم، با تعجب رو صورتم دست کشیدم
گریه میکردم؟
با صدای رعد و برق نگاهم به ابرهای سیاه و باران زا افتاد صدای پدرم توی گوشم پیچید که میگفت
(الهی کرمت و شکر )
بارون داشت نم نم می بارید.
با اینکه حالم کمی غیر عادی بود اما سعی کردم کمی خودمو عادی نشون بدم، قبر رو دور زدم و کنار مادری که مثل طوفان نا آرام بود زانو زدم. دستی که پر از خاک بود رو تو هوا گرفتم و بلاخره بعد از چند ساعت لب باز کردم.
_من:کافیه دیگه مامان، بسه.
دستاش به وضوح می لرزید و صداش به سختی از حنجرش بیرون اومد.
_مامان:ولم کن محسن، بذار خاکی که به سرم شده رو همه ببینن... یتیم شدی محسنم، یتیم شدی حدیثم.اخ رحیم اخ.
یتیم!
حاجی هر جا بچه ی یتیمی میدید،چشماش پر از اشک میشد و زیر لب میگفت(یا علی مولا )

خاکی که تو مشتش بود رو خالی کردم و دست دیگه ام رو دور شونه اش انداختم.
مغزم قفل شده بود و از اون محسن متفکر و سر زبان دار یه مجسمه بیشتر نبودم.
نگاهی به حدیث که مثل مرده ها بیرنگ بود و فقط با چشماش عذارداری میکرد انداختم، چادر سیاهش کاملا خاکی بود، پس امیر کجا بود؟ 
کمی چشم چرخوندم مرتضی هم نبود؟
دامادی که از صد تا غریبه هم غریبه تر بود. دستمو مشت کردم و نگاهی به خاک قبر انداختم.
اگه این یه خواب باشه ،وقتی بیدار بشم هر کاری که بگی میکنم خدا، هر کاری...
***
_زن عمو:غم آخرتون باشه، خدا صبرتون بده ریحان جان ،محسن جان حدیث جان.انشالا از این به بعد تو شادیاتون جبران کنیم.
مامان با ته مانده ی صداش از زنعمو و بقییه تشکرو بدرقشون کرد.
من و حدیث هم همینطور.
بعد از رفتن فامیلای دور خاله نسرین اومد پیش مامان و دستشو دور بازوش قفل کرد.
_خاله نسرین:ریحانه آبجی امشب و تنها نمون قربونت برم بیاین خونه ی ما...فردا کمی حالت بهتر شد برمیگردی.
فکر خوبی بود. سریع دستمو پشت حدیث گذاشتم و هلش دادم کنار مامان.
_من:خاله راست میگه، هردو تون امشب برین اونجا فردا برگردین.
مامان سریع پرسید
_مامان:خودت چی ؟
نگاه سنگین کوروش که با فاصله ی دورتری ایستاد بود رو حس میکردم.
_من:شهر بی در و پیکره و دله دزد زیاد، من شب تو خونه می مونم.
حدیث آروم و با نگرانی گفت:
_حدیث:مطمئنی ؟ اگه تحملش..

ویرایش شده در توسط pari_sf
  • پسندیدم 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به چشم های عسلی و متورمش نگاه کردم
_من: نه حدیث جان مشکلی ندارم شما برین.
مادر زیر لب یه (الهی بمیرم)گفت و اخرین نگاهش رو حواله ی قبر تازه کرد و رفتن.
با چشم های بی روحم تا رسیدن به ماشین نگاهشون کردم و بعد به سمت کورش چرخیدم.
با ترحم نگاهم میکرد.
رفیقی که رفاقتش اثبات شده بود.
کنارش ایستادم و نفسمو عمیق و دردناک بیرون فرستادم. کمی نگاهمو چرخوندم ولی ماشینشو ندیدم‌.
همینطور که خیره ام بود پرسیدم
_من:ماشینت کو؟
_کوروش: بابام با اون برگشت.
ابروم و بالا فرستادم و کمی با نوک کفش به زمین کوبیدم. پس عمدا پدرشو زودتر فرستاد که با من بیاد. هه، پسر تو دستت خیلی وقته واسه من رو شده.
_من:میرسونمت.
دوتایی به سمت اردی نوک مدادی من رفتیم.
به محض سوار شدن گفت
_کورش:امشب که خواهرو مامانت نیستن من میام خونتون، راستش خونه ی ما امشب اوضاعش یه خورده قاراشمیشه...
دستمو جلوش گرفتم و گفتم
_من:ببین کورش اگه فکر کردی انقدر حالم بده که ممکنه رگ بزنم و از این حرفا لازم نکرده بیای و تیمارم کنی.
یکی زد رو دستم و مثل کورش همیشکی که اعصاب نداره گفت
_کورش:برو بابا، بگو حوصلتو ندارم نیا، گفتم رفیقی ،آدمی یه لطفی در حقم کنی هه ما رو باش...
با بی حوصلگی گفتم 
باشه بابا ،خونه ی خودته مراحمی رو چشمم جا داری ول کن دیگه.
میدونستم همش بهانست و فقط از روی نگرانی میخواد دنبالم بیاد ولی مثل ادم بلد نیست دلسوزی کنه.
و اما 
مسیر خونه.
دیروز عصر وقتی داشتیم تدارکات جشن فارق التحصیلی مون رو تو سالن اجتماعات تمرین میکردیم، عمو خبر سکته حاجی رو داد و نمیدونم چطوری به بیمارستان رسیدم و بعدش نمیدونم چطوری سر قبر ظاهر شدم و دیگه به خونه نرفتم.
هرچه قدر نزدیک میشدم دستم بیشتر میلرزید.
میترسیدم...ترس از اینکه باورم کنم خواب نیست و وقتی برم خونه کسی نباشه که بگه
(به به محسن بابا خسته نباشی مهندس)
کوچه های تو در تو و پیچ در پیچ...
اما از این کوچه ها که الان برام حکم هزارتوی بی پایان داشت.
دستش روی شونه ام نشست ،اما نگاهش به جلو بود.
_کورش:برو دیگه داداش،برو.
وقتی پیاده شدیم، تازه متوجه شدم پاهام میلرزه و شونه هام افتاده شده...
کورش کلید رو از مچم بیرون کشید و با احتیاط در رو باز کرد و دستشو پشتم گذاشت و آروم هلم داد.
چشمام دو دو میزد.
نمیخواستم برم تو...
صدای قدم هام
صدای باد بین درختای تو باغچه
به حوض وسط حیاط نگاه کردم و بعد نگاهی به پنجره که رایحه ی کمرنگی از عطرش رو به بیرون میفرستاد.
از لای پنجره میدیدم عبای سبز رنگی که یتیم روی چوب رختی افتاده بود.
گلوم تیر میکشید...
میدیدم تسبیح قهوه ایی رو که کنار گدان حسن یوسف محبوش، رو طاقچه افتاده بود
لبم لرزید...
میدیم چند بسته قرصی که روی لبه ی پنجره بود
پاهام سست شدو کنار حوض نشستم.
نفسم به سختی بالا می اومد.
اون رفته بود...مامان حق داشت، من یتیم شدم و اون رایحه ی خوش داشت محو میشد.
حالا میتونستم نفس بکشم. با هر قطره ی اشک مسیر نفسم باز تر میشد.
گریه هام بلند و سوزناک بود.
بارون چرا میبارید...اون هم یتیم شده بود؟
دست کورش لحظه ایی از شونه ام جدا نشد و اگر نبود تا فردا هم از سر جام تکون نمی خوردم.

 

ویرایش شده در توسط pari_sf
  • پسندیدم 5
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شب رو روی لبه ی حوض نشستم و نمیدونم چطور تمام خاطرات کودکیم رو باحاجی به یاد آوردم گاهی لبخند میزدم و گاهی بغض میکردم.
صدای افتادن چیزی از تو خونه بلند شد. نمیدونم کورش داشت چیکار میکرد نصف شبی تو آشپزخونه.
آهی کشیدم و تو خلوت خودم عزاداری میکردم که صدای گوشیم بلند شد.
با رخوت و سستی دستی رو صورتم کشیدم و گوشی رو از تو جیب کتم که از عصر تا الان روی موزاییک حیاط افتاده بود برداشتم.
حدیث؟
اب بینیمو بالا کشیدم و جواب دادم
_من:بله؟
_حدیث:سلام محسن
_من:سلام
_حدیث: خوبی؟
نگاهی به اسمون سیاه و ابری انداختم.
_من: خوبم، خودت چی؟مامان چطوره؟
آب بینیشو بالا کشید و آروم جواب داد
_حدیث: خوبه، به زور قرص خوابوندمش...هر از گاهی تو خواب آه و ناله میکنه.
_ من: تو هم بخواب.
صداش پر از غم شد.
_حدیث: محسن حالا چی میشه؟
میخواستم یه جوری دلداریش بدم، که یهو حس کردم داره گریه میکنه.
گوشی رو از گوشم فاصله دادم و دستم رو روی چونه ی لرزونم گذاشتم.
از حالا به بعد چی میشد؟
***

شش ماه بعد
کورش با پیژامه و چاقو به دست اومد تو حیاط.
مثل تبل روی هندونه زدم و گفتم:
_من: بدو دیگه کورش اون لامصبو بده ببینم قرمزه یا بهم انداختن.
از همون دور چاقو رو انداخت که اگه نمیگرفتمش شکمم رو سفره میکرد. حد آستانه ی اعصابش کلا محدوده .
_کورش:خب تن لشتو تکون بده، مثلا من مهمونم اون وقت من باید ازش پذیرایی کنم.
_من: نزدیک بود شکمم و پاره کنی بدهکارم هستی.
این خلوت دو نفره مون من رو یاد شش ماه پیش و فوت حاجی مینداخت. اون روزای کذایی و تلخ.
اون موقع تازه فهمیدم که چه قدر داغونم،حتی جشن فارغ التحصیلی رو هم نتونستم برم.
_کورش: نه خدایش هندونه ی خوبیه.
به خودم اومدم و نگاهی به موهای بالا زدش کردم. به اون خالکوبیه ذنجیر دور بازوش و صورت بدون انعطافش...اگه کوروش نبود روزام خیلی سخت تر میشد.
لبخندی زدم و گفتم:
_من: نوش جونت.
به زور تکه ی بزرگ هندونه رو تو دهنش جا داد و گفت:
_کورش: میخوای چیکار کنی؟
ابرو هام تو هم رفت.
_من: چی رو؟
_کورش: کار؟
یه تکه هندونه دهنم گذاشتم و گفتم
_من: باید بگردم، هنوز نمیدونم.
چنگالشو تو هندونه رها کردو با جدیت گفت:
_کورش: چی چیو نمیدونم ،خودتو دو کردی؟ من یه کار توپ بهت پیشنهاد دادم و تو خودتو گرفتی .
نچی کردم و زل زدم تو چشاش.

  • پسندیدم 4
  • ذوق زده 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

_من: کورش،برادر من. از طرف من از پدرت تشکر کن و بگو که چاکرشم ولی من باید راه خودم رو برم ،حاجی همیشه میگفت کار هست ولی اون دنبالت نمیاد و باید خودت بری دنبالش ،سخت هست ولی نشد نداره...منم باید راه خودمو برم نه اینکه آویزون این و اون باشم. نمیخوام دو روز دیگه همش به این فکر کنم که اگه بابات نبود آینده ی من چی میشد.
شونه ایی بالا انداخت و گفت:
_کورش: خود دانی، ولی این کار آرزوی خیلی هاست.
صد البته موقعیتش خوبه اما من پسر حاجی ام و زندگیم مسیر خودشو داره و تو این راه تنها پشت و پناهم خدا و دعای خیر حاجی و مادر.
خواستم یه تیکه دیگه از هندونه رو بردارم که دیدم یه مارمولک رو هندونه داره قدم میزنه.
کورش تا چشمش افتاد به اون سریع دمپایی رو بالا آورد و با ضرب کوبید رو هندونه که آبش پاشید تو سرو صورتمون.
با حرص کوبیدم به کتفش و پاشدم.
_ من: گند زدی به هیکلمون اه.
دیدم تندی پاشد و شلوار گشاد پاشو تکون میداد.
_کورش: محسن فکر کنم افتاد تو دامن من ، بیا بگرد پیداش کن.
صورتم و جمع کردم و گفتم:
_من: بهت نمیاد انقدر ترسو باشی. در ضمن کجاترو بگردم مرد حسابی؟
عصبی شد و گفت:
_کورش: چرت نگو ترس کجا بود؟ چندشم میشه فقط.
تک خنده ایی کردم و دستمو به شلوارش گرفتم و محکم تکوندم.
_من: نیست بابا توهم زدی.حتما رفته لای آجرا.
اخمش تو هم بود و نفسشو ول کرد.
با خنده گفتم:
_من: حقم داری بترسی بچه بالا شهری تو قصرشوما که از این جک و جونورا نداره.
با خنده ی کمرنگی افتاد جونم و دو طرف شونه هامو گرفت و به یاد تمرینات جودو میخواست من و زمین بزنه.
نصف شبی داشتیم شوخی شوخی گردن همو میشکستیم که با صدای در ،از زیر پهلوی کورش به در حیاط نگاه کردم.
در باز شد و یه موجود سیاه اومد تو. یه لحظه هردو شکه شدیم و به اون سیاهی نگاه کردیم که کم کم جلو اومد و نور زرد لامپ چهره ی حدیث رو روشن کرد.
با دیدن حدیث انگار برق شهری رو به کورش وصل کردن. سریع پاشد و بلند سلام کرد. صورتش سرخ شد و نگاهی به پیژامه اش انداخت.
با تعجب ازجام پاشدم و نگاه سوالی به حدیث انداختم که متوجه امیر شدم .با ترس چادر مادرشو از پشت گرفته بود.
حدیث چادرشو بیشتر روسرش کشید و جواب کورش رو با خجالتی داد و نگاه خیس و بارونیش رو به من داد.
_من: چیشده حدیث تو؟این وقت شب؟
لب های بی آرایشش لرزید.
نگاهی به کورش دستپاچه و عصبی انداختم که داشت به سختی میگفت
_کورش:م من میرم لباسامو بردارم ، ببخشید.
و بعد محو شد.
بلافاصله امیر کوچولو دوید سمتم و دستاشو دور پام حلقه زد.
با تعجب خم شدم و سرشو نوازش کردم.
_ من: گریه کردی دایی جون؟ اقا امیر با شمام میگم گریه کردی؟

  • پسندیدم 4
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سلام عزیزم ، من رمانتو خوندم و باید بگم عالیه انشالله که موفق باشی و به همین خوبی ادامه بدی ؛ فقط اگه این تاپیک نقدتهنبایدداستان تو ،توش قرار می دادی 

  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

در 6 ساعت قبل، فاطمه سادات. ب گفته است :

سلام عزیزم ، من رمانتو خوندم و باید بگم عالیه انشالله که موفق باشی و به همین خوبی ادامه بدی ؛ فقط اگه این تاپیک نقدتهنبایدداستان تو ،توش قرار می دادی 

سلام عزیزم،مرسی از نظرت اما این تاپیک نقدم نیست،تاپیک رمانمه (^_−)☆

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با بغض سرشو به نشونه اره تکون داد و صورتشو تو آغوشم مخفی کرد.
یعنی چی؟
صدای پاهای کورش که داشت کفششو میپوشید اومد.
حدیث معذب بود و سعی داشت صورت گریونش رو مخفی کنه.
_کورش:خب داداش، من دیگه میرم مزاحم نمیشم، خداحافظ.
نگاه کوتاه پرحسرتی به خواهرم انداخت و اروم گفت:
_کورش:خداخافظ حدیث خانوم .
و بعد رفت.
با بسته شدن در با جدیدیت رو به حدیث گفتم:
_من: میگی چیشده یا برم از خود نامردش بپرسم؟
یهو بغضش ترکید و چادرش و پرت کرد گوشه ی حوض و نشست.
_حدیث:دیگه چی بگم محسن؟تو که خودت میدونی دیگه چی بگم؟
و بعد زار زد.
پاشدم و امیرو بردم تو. بردمش تو اتاقم وگذاشتمش روی تخت و با خنده ی مصنوعی گفتم:
_من:دیر وقت دایی جون بگیر بخواب باشه، فردا صبح باید بری مهد.
دست کوچیکش تیشرتمو چنگ زد و گفت
_امیر: نه دایی مسن، خوابم نمیاد.
دندونم رو روی هم ساییدم و سعی کردم آروم باشم.
_من:خیله خب بیا بشین اینجا بازی کن.
لب تاپ و واسش روشن کردم و یه بازی بچه گونه که صرفا واسه امیر بود رو براش پلی کردم.
وقتی دیدم سرگرم شده برگشتم تو حیاط.
پاهاشو بغـ*ـل گرفته بود ولی دیگه گریه نمیکرد.
کنارش نشستم و زل زدم به نیم رخش.
_من: خب؟
آهی کشید و گفت:
_ حدیث:قول داده بود دیگه سمت مشر*وب نره ولی امشب یه شیشه پشت کابینتا پیدا کردم. دادزدم که دیگه با این وضع اونجا نمی مونم ، اونم گفت به درک خوش اومدی.
هق هقش نمیذاشت ادامه شو بگه.
نفسم از حرص صدادار شده بود. پرسیدم:
_من: دست روت بلند نکرد که؟
سریع گفت:
_حدیث:نه!نه به خدا.
سرمو تکون دادم و عصبی گفتم:
_من: آدمش میکنم.اگرم ادم نشد طلاقتو میگیرم ازش. 
ترسیده گفت:
طلاق؟
محکم و خشن گفتم:
_من: بله طلاق.
با غم گفت:
_حدیث: حاجی بابا همیشه میگفت طلاق راه حل مشکلات نیست محسن جان.
از جا بلند شدم و دستمو سمتش دراز کردم.
_من: آره، ولی اخرین راه حله.
دستمو گرفت و بلند شد. جلوتر از من داخل شد .
این شونه های افتاده زار میزد که حدیث دیگه اون دختر بازیگوش و شاداب گذشته نیست و نامردی مثل مرتضی عین زالو خونشو تا ته مکیده.
گاهی فکر میکنم اگه جای مرتضی زن کورش میشد، زندگیش الان چه جوری بود؟
اصلا مامان که فردا برگرده چه قدر غم به دلش میشینه و داغش تازه میشه.
اما نگران نباش حاجی...پسرت هنوز زندست، غصه نخور شده از خودم مایه یذارم نمیذارم خونوادت عذاب بکشن.
***

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×

انکی دروید