رفتن به مطلب
mansoor-h

اشعار حسینی

پست های پیشنهاد شده

حُب الحسين (ع)

شاعر : رضا جعفرى

 

حب الحسين رشته تحصيلي شماست

دانش سراى عشق و جنون شهر كربلاست

در مبحث حسين شناسي موفقيد

موضوع بحث سينه زدن پاي روضه هاست

تا روز محشر مدركتان را نميدهند

برگ قبولى همه در پوشه خداست

پايين كارنامه هر شخص نوشته اند

اين مهر سرخ مهر شهنشاه كربلاست

محشر كنار درب جنان داد ميزنيد

مردم نديده ايد كه آقاى ما كجاست؟

تنها به عشق اوست كه به اينجا رسيده ايم

جنت بدون حضرت ارباب بي صفاست

ناگاه جبرئيل امين ناله ميزند

آقايتان حسين همان مرد سر جداست

محشر دوباره از غم او سينه ميزنيد

آنجا خدا به خير كند محشري به پاست

  • پسندیدم 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دوباره پر زده ام به آسمان حرم

سلام بر همه ی مسافران حرم

*************

نسیمی از جاده های عرش خدا وزید

دوباره دریای زائران تا حرم رسید

رسیده مرغ دلم، به آستان حرم

سلام بر همه ی مسافران حرم

*************

کنار پاهای خسته ، همراه قافله

بخوان دو رکعت نمازِ پرشورِ نافله

اذان به وقت غم است، بخوان اذان حرم

سلام بر همه ی مسافران حرم

*************

همین که در راه عرش اعلی قدم زدیم

حماسه ی عاشقانه ای را رقم زدیم

به اذن خون خدا، و از لسان حرم

سلام بر همه ی مسافران حرم

*************

دراین مسیری که دل به شوق حرم خوش است

نوای (باز این چه شورشِ) محتشم خوش است

زمین بَدَل شده است، به روضه خوانِ حرم

سلام بر همه ی مسافران حرم

*************

نفس زدن هایتان به پای ولایت است

جواب لبّیک عاشقانه شهادت است

سلام حضرت حق، به پاسبان حرم

سلام بر همه ی مسافران حرم

*************

به موکب اربعین رسیدم علم به دوش

نوای لبیک یاحسین می رسد به گوش

خوشا به حال همه ، مجاورانِ حرم

سلام بر همه ی مسافران حرم

*************

دوباره دلهای عاشقان سوی کربلاست

دوباره سرتاسر جهان بوی کربلاست

به هرکه خسته دل است، بده نشان حرم

سلام بر همه ی مسافران حرم

  • پسندیدم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

از علی اصغر خجالت میکشم

شاعر:مصطفی رحمان دوست

 

آب هستم،آب هستم، آب پاک

جاری ام از آسمان تا قلب خاک

گاه ابر و گاه باران می شوم

گاه از یک چشمه،جوشان می شوم

گاه از یک رود می آیم فرود

آبشارِ پر غرورم،گاه رود

گاه قطره،گاه دریا می شوم

گاه در یک کاسه پیدا می شوم

روز و شب،هر گوشه کاری می کنم

باغ ها را آبیاری می کنم

نیست چیزی برتر از من در جهان

زندگی از آب می گیرد نشان

گرچه آبم،روزی اما سوختم

قطره تا دریا، سراپا سوختم

تشنه ای آمد که سیرابش کنم

مشک خالی داد تا آبش کنم

تشنه ی آن روز من عباس بود

پاسدارِ خیمه های یاس بود

خون عباس علمدار رشید

قطره قطره در درون من چکید

داغی آن خون،دلم را سوخته

آتشی در جان من افروخته

چشم هایم خواب،موجم خفته باد

آبی آرامشم آشفته باد

آب هستم؟وای من مردابه

زندگی بخشم؟نه،مرگ و خوابه

وای برمن، وای برمن،وای دل

مانده در مرداب حسرت پای دل

پیچ و تاب رودم از درد دل است

برکه از اندوه دل پا در گ‍ِل است

گریه ی من شر شر باران شده

غصه ام در گریه ها پنهان شده

دود داغم ابرهارا تیره کرد

اسمان هارا سراپا تیره کرد

آب اگر شد اشکِ چشم،از شرم شد

از خجالت شور و تلخ و گرم شد

آب بودم، کربلا پشتم شکست

آبرویم رفت،پستم،پستِ پست

حال از اکبر خجالت می کشم

از علی اصغر خجالت می کشم

  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

غنچه های تشنه

شاعر:بابک نیک طلب

 

ماه خورشید و گل شبنم رسید

ماه اشک و شیون و ماتم رسید

تازه شد داغ شقایق های باغ

باز هم از راه،ماه غم رسید

قلب من مثل پرستویی رها

در هوای آشنا پر می زند

می رود تا دشتِ سرشار از عطش

خیمه ها را یک به یک سر می زند

باز می پیچد صدای تشنگی

در سکوت سرد صحرای صبور 

آسمان،ای مهربان،آبی رسان

بر گلوی تشنه ی گل های نور

ای خدا فردا نمی آید چرا؟

باز امشب کودکان لب تشنه اند

گریه کن ای ابر!باران گریه کن

غنچه های بی زبان لب تشنه اند

  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مشک خالی

شاعر:محمد علیمحمدی

 

وقتی که با لب های تشنه

در خاک غلتیدی در آن روز

انگار چشم آسمان هم

پر شد ز اشک و ماتم و سوز

وقتی سکینه آب می خواست

بر چهره اش کردی نگاهی

دیدی که مشک آب خالیست

از سینه ات برخواست آهی

وقتی علی اصغرت را

دشمن به تیر خود نشان رفت

انگار خورشید محبت

یک باره از بام جهان رفت

آن روز در دشت شهادت

از خون سرخت لاله رویید

در آسمان بیکرانه

دیگر نمی خندید خورشید

 

  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ژاله بر لاله

شاعر:محمود (فامیلیش رو واضح ننوشتم نتونستم بخونم شرمنده)

 

از خم نیزه

بی تاب گردید

از اسبش افتاد

برخاک غلتید

وقتی جدا شد

از تن سر او

هم رنگ ژاله

شد پیکر او

خون از گلویش

چون چشمه جوشید

اسب سفیدش

آن چشمه بویید

یال بلندش

زد موج در باد

از رفتن او

یک شیهه سر داد

از چشمش افتاد

یک قطره ژاله

آرام غلتید

بر روی لاله

 

  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اتفاقی سرخ

شاعر:محمد کاظم مزینانی

 

مردهای آن طرف

دست های سردشان از سنگ بود

آن سپاه سنگ دل

با صف آیینه ها در جنگ بود

مردهای این طرف

توی سینه آسمانی داشتند

خشمگین بودند و باز

خنده های مهربانی داشتند

ناگهان در این طرف

سینه ی یک آیینه پرنور شد

چشم شور دشمنان

لحظه ای از تابش آن کور شد

«تیرها! ای تیرها!

نرم و آهسته از این تن بگذرید

مثل رگبار و تگرگ

از گلوی تشنه ی من بگذرید»

ناگهان تیری وزید

خون گرمی در هوا فواره زد

اتفاقی سرخ بود

آمد و خود را به قلبی پاره زد

ظهر بود و آسمان

طرحی از داغ و دریغ و درد بود

توی آن،خورشید نیز

مثل یه مرده کبود و سرد بود

ای زمین! ای سنگ دل

چشم های تو پر از اندوه باد

غم به روی شانه ات

تا ابد سنگین تر از صد کوه باد

  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اندوه لاله

شاعر:مهری موهاتی

 

کوچه های خسته در اندوه تو

نیمه شب ها،سخت زاری می کنند

کودکان بر شانه های مادران

چون یتیمان،بی قراری می کنند

در میان شوره زار اشک ها

لاله های تشنه بی تاب تواند

ماه تاریک است و شب تاریک تر

سینه سرخان گرچه بی تاب تواند

باز در پس کوچه های بی کسی

عاشقی،بر سینه و سر می زند

ناله های یا حسینم یا حسین

بر دل دیوانه خنجر می زند

سایه ای سر میگذارد روی خاک

های های گریه را سر میدهد

آه،امشب کوچه های خیس ما

بوی شب،بوهای پر پر می دهد

  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(این یه شعر کودکانست.نه اسمشو می دونم نه شاعرشو.خودم خیلی دوسش دارم)

 

رو قالیچه ی قصه

نشستمو پریدم

رو آسمون آبی

گنبد زردی دیدم

از پری قصه ها

پرسیدم اینجا کجاست؟

یواشکی به من گفت

شهر خدا کربلاست

با کفترا نشستم

رو ایوونای مرمر

زیارت نامه خوندم

خودم شدم کبوتر

مادری گریه می کرد

شبیه ابر بهار

مردی دعا می خوندو

صدا میزد علمدار

هیئتا مثل یک روز

میومدن به دریا

سینه زنا می گفتن

چه با وفایی سقا

این حرم و گنبدِ

سردارِ با احساسه

یه اسمِ اون ابوالفضل

اسم دیگش عباسه

وقتی که دیو زشتی

آبو رو بچه ها بست

مثل یه تنگ ماهی

دل علمدار شکست

دید که تو هفت آسمون

نمونده یک ستاره

رفت برای بچه ها

یه مشک آب بیاره

زد به دل دشمنا

به نهر آبی رسید

تشنه بود اما سقا

خودش آبی ننوشید

مشک خالی رو پر کرد

یا علی گفت و برخاست

اخه حضرت عباس

دلش شبیه دریاست

به سمت خیمه ها رفت

اما باید میجنگید

تا دستاشو بریدن

مشکو به دندون کشید

نشد واسه بچه ها

آبی بیاره سقا

به جای دست به اون داد

خدا دوبال زیبا

وضو گرفتمو باز

رو گنبدش نشستم

شب در سقاخونه

پارچه ی سبزی بستم

برگشتم از کربلا

پیش امام هشتم

بردم واسه کفترا

یکی دوسه مشت، گندم

وقتی که تشنه میشم

یه اب مینوشم حالا

سلام میدم بر لبِ

تشنه لبِ کربلا

قصه به آخر رسید

باز خوبی و سفید شد

سلام بر ابوالفضل

که تشنه لب شهید شد

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با عشق حسین هر که سر و کار ندارد

خشکیده نهالیست ، پر و بال ندارد
ما غرق گناهیم و ز آتش نهراسیم

آتش به محبان حسین کار ندارد

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آن روز کـه موزیک سفر داشت حسین «ع»

از راز شهادتش خبر داشت حسین «ع»

از بهر سرودن یکی قطعه سرخ

هفتاد و دو واژه درنظر داشت حسین «ع»

ویرایش شده در توسط mansoor-h

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×

انکی دروید