رفتن به مطلب

پست های پیشنهاد شده

توی پارکینگ بودم و داشتم سوار ماشین جدیدی که خواهرم برام گرفته بود می شدم،نشستم توی ماشین ولی قبل این که در رو ببندم متوجه چیزی عقب ماشین شدم...پیاده شدم تا ببینم  چیه؛هنوز چند قدم از ماشین دور نشده بودم که سوزش عجیبی رو پشت گردنم احساس کردم و ثانیه ای نگذشت که احساس کردم دارم تار میبینم.
قبل از این که کامل بیهوش بشم صدای چند نفر رو خیلی نا واضح از دور میشنیدم و چشمام کم کم بسته شد و به خواب عمیقی فرو رفتم.
وقتی شمامو باز کردم توی اتاق بودم؛سرد و کوچک و قدیمی،یه تخت و یه میز و یه صندلی،یه پنجره به بیرون که شاخه های پیچک روشو پوشونده و به سختی چیزی از لا به لاشون دیده میشه.
آدمای اینجا با من حرف نمیزنن.منو بخواطر اینکه خواهرم حاضر به همکاری با شریک قدیمی پدرمون،مردی به اسم محمدپور نیست گروگان گرفتن.
خواهرم –برفا–طراح جواهرات و زينت آلات ماهریه
اون مردیکه عوضی می خواد تا خواهرم طرحاشو به اسم اون بفروشه.
از وقتی اومدم اینجا بجز اونی که هر روز برام صبحونه و ناهارو شام میاره کسی رو نمیدیدم.
توی فکر فرو رفته بودم که با صدای در به خودم اومدم...
مردی که از در اومد داخل اونی نبود که همیشه میومد یکی دیگه بود.
با خودم فکر کردم حتما خواهرم قبول نکرده که باهاشون کار کنه اونام از منتظر موندن خسته شدن و میخوان منو بکشن.
یه آن از همین فکر ترسیدم و خودمو کشیدم عقب
و زانو هامو بغل گرفتم...
اون مرد که از ترس بی مورد من تعجب کرده بود یه قدم رفت عقب و آروم گفت:کاریتون ندارم...
ازش اروم پرسیدم:من کجام؟
چرا نمیذارین من برم؟
خواهرم حالش خوبه؟
خواست چیزی بگه که محمدپوروارد اتاق شد و با لحن حرس درآری گفت:از اقامتتون در اینجا لذت میبرین؟ بعدم بدجنس خندید.
زانو هامو که بغل کرده بودم محکم چسبیدم و آروم گفتم:خواهرم کجاس؟
-عزیزم اومدم که ببرمت پیشش
ترسیدم...یعنی درست فکرمیکردم؟
ترسیده جیغ زدم:خواهرمو کشتی بیشرف؟ها؟
میخوای منم بکشی؟
محمدپورصورتشو چسبوند به صورتمو گفت:به من میاد آدم بکشم؟
اصلاً من آذارم به یه مورچه میرسه؟
چپ چپ نگاش کردم گفتم تو بابامو دق دادی...
پوزخندى زد و زير لب چيزى گفت كه متوجه نشدم
خدا لعنتت کنه.
ناخودآگاه زدم زیر گریه عین یه بچه5 ساله گریه میکردم
صداشو نازک کردو گفت:پاشو عمویی بریم خواهرتو ببینیم گریه نکن.
تا خواستم چیزی بهش بگم شمامو بستن...دستامم همینطور...
ترس برم داشته بود... همش فک میکردم یا یه بلایی سر برفا آوردن یا می خوان با من یه کاری بکنن...
منو سوار ماشین کردن... شاید یک ساعت توی راه بودیم بعدش ماشین وایستادو منو پیاده کردن و با خودشون بردن...
انقد ترسیده بودم که حتی نمی فهمیدم چی دارن میگن.
یهو وایستادن و چشم بندو از روی چشام برداشتن...
یکم طول کشید تا موقعیتمو درک کنم...
به رو به روم که دقت کردم برفا رو دیدم...
اونم دستاشو بسته بودن و داشت جیغ میزد و تقلا میکرد
با دیدن اون منم به دستو پام افتادم شروع کردم جیغ زدن:برفاااااااااا...برررفااا....
کسی که نگهم داشته بود دستشو گرفت جلوی دهنم،چاقوشو اورد جلوی صورتم و در گوشم گفت:هییییسس!!
با برفا 5قدمی بیشتر فاصله نداشتم...
صدام در نمیومد ولی با چشام تقلا میکردم و از برفا کمک میخواستم...
اونم وضعش بهتر از من نبود...
محمدپور اومد بینمون وایستاد و با لحن مسخره ای رو به آسمون کرد و گفت:اوه خدایاا!چرا اینارو از دست من شرور نجات نمیدی؟
بعدم بلند خندید.
به طرف ما اشاره کرد و گفت بیاین نزدیک تر خودشم رفت طرف برفا...
هق هق میکردم اما از ترس این یارو که چاقو داشت صدام در نمیومد...
محمدپور رو به برفا کرد و گفت:خواهرتو دیدی؟
خیالت راحت شد؟حالا معمله رو قبول کن.برفا:بذار خواهرم بره...
اونم به چشم؛شما معامله رو قبول کن...
خواهرم نا امیدانه به من نگاه کرد...
حس کردم باید یه کاری بکنم؛خودمو زدم به بیهوشی.
شل کردم...اونی که منو نگه داشته بود که فرار نکنم داد زد:رِییس این غش کرد...
خواهرم جیغ زد:مههههساااا
روبه محمدپور با گریه گفت:چیکارش کردین ها؟؟
 حتماً زدینش حروم زاده ها...
بعدم همه رو کنار زد دوید طرف من 
محمدپور که به دستو پاش افتاده بود گفت:نه نزدیمش والله ما هیچ کاریش نداشتیم...
برفا سرمو توی بغلش گرفت...
جوری که کسی متوجه نشه براش چشمک زدم؛
اونم پیاز داغشو زیاد کرد:داد زد فریاد زد-گوشمو کَر کرد-
محمدپورم زنگ زد آمبولانس.
(محمدپور فقط از اين ترسيده بود كه اگه من چيزيم بشه برفا به هيچ عنوان براش كار نخواهد كرد)
وقتی اومدن گفتن:فشارش افتاده...از استرس زیاده
-اره از ترس جونم استرس داشتم-
خلاصه فک کنم انقد خودمو خوب به بیهوشی زدم که واقعا بیهوش شدم...
بیدارکه شدم توی بیمارستان بودم...
دوروبرم نگاه کردم؛برفا یکم اونورتر روی یه مبل خوابش برده بود.
فرهاد-پسر عمومون که برای منو برفا مثل برادر بود-با دوتا لیوان اومد داخل و فک کنم متوجه نشد من به هوش اومدم؛رفت طرف برفا و آروم صداش کرد:برفا خانووم؟
برفا چشاشو نیمه باز کرد و از فرهاد پرسید:عه کی برگشتی؟
گفت:همین الان اومدم.

برفا اومدطرف من- نمیدونم چرا زبونم بند اومده بود!-گفت :عه به هوش اومدی؟
با عجله گفت:فرهاد برو دکترو صدا کن...
دوباره به صورتم نگاه کرد که متوجه کبودیه زیر چشمش شدم؛با صدای خفه و آروم گفتم: چشمت..چی شده؟
سرشو انداخت پایین و گفت:هیچی،تو خوبی درد که نداری؟
پرسیدم:درد؟چرا باید درد داشته باشم؟من که فیلم بازی کردم!
چشماش گرد شد و گفت:فک کردم وقتی اون تیر بهت خورد برا اینکه لو نری هیچی نگفتی!
با تعجب تمام نگاش کردمو پرسیدم:من تیر خوردم؟!؟
برفا:اره به شکمت...
خواستم سرمو بیارم بالا تا ببینم درد خیییلی شدیدی توی پهلوی چپم و کمرم پیچید وصورتم کاملا جمع شد...برفا با نگرانی گفت خوبی؟
سَری تکون دادم وگفتم:اره
همون لحظه فرهاد با دکتر رسید...
دکتر اومد به مانیتور کنارم نکاه کرد بعد به کاغذای تو دستش و بعد ازم پرسید:درد نداری؟
منم گفتم توی شکمم نه ولی سَرم داره میترکه از درد...
دکتر:الان میگم به پرستارا بهت یه مسکن بزنن واز اتاق رفت بیرون.
فرهاد اومد نزدیک منو پرسید:حالت خوبه مهسا؟
چیزی لازم نداری؟
سَرمو به نشونه نه تکون دادم...
رو به برفا کردمو پرسیدم چرا تیر اندازی شد؟
محمدپور که از غش کردن منم ترسید؟!؟
برفا:خب منو از دفتر کارم بزور آوردن پیش تو همون موقع اشتم به فرهاد زنگ میزدم دقیقا وقتی گوشی وصل شد اونا هم رسیدنو منو به زور بردن
خب فرهادم شنیده بود و به پلیس خبر داده بود...
وقتی پلیس رسید محمدپور عصبانی شد...
اسلحشو به نشونه تهدید روی سر تو گرفت
من قسم خوردم که پلیس خبر نکردم
مثل اینکه اونا جامون رو از روی آمبولانسی که اومده بود پیدا کردن...
خلاصه درگیر شدیم خواست بهت شلیک کنه بهش تنه زدم که بهت نخوره...
من:خودت حالت خوبه؟
برفا:اره من خوبم...استراحت کن؛مامورای پلیس گفتن یکم بعد میان تا ازت چندتا سوال بپرسن...
چشمامو که بستم به سرعت خوابم برد و دیگه هیچی نفهمیدم...
نمیدونم چه قدر گذشت اما با سرو صدا ی فرهاد بیدار شدم...
چشمامو باز کردم و با صدای خفه پرسیدم:چه خبره؟چی شده؟!
فرهاد:برفا...برفا نیست...غیبش زده...بعد ظهری گفت میرم خونه یکم وسایل بردارم...هنوز برنگشته تلفنشم جواب نمیده...
من:مگه وقتی پلیسا اومدن محمدپور و آدماشو دستگیر نکردن؟
فرهاد:نه...برای همین نگرانشم...
من:فرهاد ناراحت نشو ولی واقعاً توی این شرایط گذاشتی تنها بره؟
فرهاد:تنها نفرستادمش...با بهراد-دوست صمیمی فرهاد-فرستادمش...اونم تلفنشو جواب نمیده!
من:به پلیسا گفتی؟
فرهاد:اره گفتم...اونام گفتن سعی میکنن پیداش کنن
نا امیدانه سَرمو توی بالش فشار دادم...
یکم که گذشت حس کردم درد شدیدی توی پهلوی چپم دارم و حس کردم داره گرم میشه...
دستمو آروم کشیدم بهش و وقتی نگاهش کردم دیدم پر خون شده...داد زدم فرهاد...فرهاد دکترو صدا کن...ولی انگار فرهاد نبود...احساس خطر کردم می خواستم داد بزنم:فرهااا...
یکی جلوی دهنمو گرفت...هرچی تقلا کردم دستو پا زدم هیچ کاری نتونستم بکنم...درد شدیدی داشتم و حس میکردم دارم بیهوش میشم...  
چشمامو که باز کردم یکم طول کشید تا بفهمم کجام...اما بلاخره فهمیدم توی همون اتاق لعنتیم
حالم از این اتاق به هم میخوره...سَرمو به طرف میز گوشه اتاق چرخوندم و...فرهااد؟؟!؟
رفتم طرفش تمام صورتش خونی بود انگار تا میخورده زدنش...
من:فرهاد؟...فرهاد خوبی؟
فرهاد:مهسا؟؟ما اینجا چیکار می کنیم؟!تو میدونی اینجا کجاس؟
من:اینجا همون اتاقیه که تمام این مدت منو توش نگه میداشتن...تو حالت خوبه؟انگار کُتکت زدن؟
فرهاد:آره حرومزاده ها تا میخوردم زدن...
من:بذا کمکت کنم...بیا اینجا روی تخت دراز بکش
فرهاد:باشه...آخ...یواش تر
من:داره ازَت خون میره...
 فرهاد:از کجام؟
من:بازوت...ایناها
اشاره کردم به دست راستش...
من: بذار یه چیزی پیدا کنم ببندمش...
داشتم دنبال یه تیکه پارچه میگشتم که زخم فرهاد و ببندم باهاش که در اتاق باز شدو محمدپور اومد داخل...                            
محمدپوربا دیدن فرهاد صورتشو جمع کرد وگفت:اُه ...اُه...منو ببخش گفتم بزننش ولی نه دیگه اینقد...
بعدم لبخند موزی زد و گفت:میگم یه دکتر بیارن بالا سرش نگران نباش...حالا اونم مث تو مهمون ماست باید با مهمون خوش رفتار بود...
می خواستم چیزی بهش بگم اما منتظر جواب نموند و رفت بیرون... چند دقیقه بعد در باز شد و دو تا مرد با یه نفر که از لباساش معلوم بود دکتره اومدن داخل من از فرهاد فاصله گرفتم تا توی دستو پاشون نباشم...
دکتره چند جای فرهاد رو باند پیچی کرد چند جاش رو هم بخیه زد...
بعد این که کارش تموم شد غمگین به من که یه گوشه کِز کرده بودمو زانوهامو بغل کرده بودم گفت:زود خوب میشه چیزیش نیست...
و منتظر هیچ جوابی از من نشد و به سرعت از اتاق بیرون ...

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم

بعد از رفتن اون، پتوی کوچکی که داشتم رو بردم و به آرومی روی تن لخت فرهاد که از شدت درد و سرما داشت می لرزید انداختم و برگشتم گوشه اتاق و دوباره زانو هامو بغل کردم و زل زدم بهش و توی فکر فرو رفتم...ینی چی شد که دوباره اینجام؟چرا فرهادم با من آوردن؟
الان برفا کجاس؟حتما خیلی نگران ماست...
توی همین فکرا بودم که چشام سنگین شد ولی قبل از این که خوابم ببره با صدای در اتاق از جام پریدم همونی بود که همیشه برام غذا میاورد...یه سینی که توش ظرفای غذا بود روگذاشت روی میز کوچک گوشه اتاق و رفت بیرون...
رفتم سمتش و دیدم دوتا کاسه سوپ و چهار تا تیکه نون و کمی کَته پلو با سبزی توی سینی هست...
خودم داشتم ضعف میکردم ولی یکی از کاسه هارو برداشتم و رفتم نزدیک فرهاد نشستم و صداش زدم:فرهاد...داداش فرهاد پاشو...پاشو یکم از این سوپ بخور حتما خیلی گرسنه ای...
فرهاد کمی چشاشو باز کرد و هیچ جوابی نداد،قاشق رو بردم نزدیک دهنش تا بخوره ولی گفت:مهسا...مه..ساا تو خوبی اونا اذیتت که نکردن؟
با لبخند جوابش رو دادم:نه به من کاری نداشتن؛یه دکتر اومد زخمات رو بست و بهت مسکن زد...بیا اینو بخور وگرنه ضعف میکنی...بدون این که چیزی بگه کاسه سوپ رو ازم گرفت و مشغول خوردن شد منم ظرف برنج رو برداشتم و کمی ازش خوردم... با این که خیلی گرسنه بود اما میلم نمی کشید چیزی بخورم…
من:فرهاد چی شد من ودوباره آوردن اینجا؟مگه پلیسا توی بیمارستان نبودن؟
فرهاد با بی حالی گفت:چرا بودن؛قلابیاش بودن دو تا پشت در اتاق.یکیشون که فامیلیش رضایی بود گفت:داداش،همکارم اینجاس بیا باهم بریم کافه ی بیمارستان دوتا قهوه بگیریم.
اولش دو دل بودم بعد همکارش گفت من اینجام مواظبم برین برای منم یکی بگیرین...
من باهاش رفتم، ده قدم از در اتاق دور نشده بودیم که با یه چیزی زد تو  سرم و بیهوش شدم...
حتما اون یکی هم تورو بیهوش کرده بوده و دوباره آوردنت اینجا...
یه لحظه یاد این افتادم که قبل از این که بیهوشم کنن حس کردم زخمم خون ریزی کرده...
نگاهی بهش انداختم دیدم باند پیچی شده...حتما متوجه خونریزیم شده بودن...
فرهاد پرسید:خوبی؟
من:اره خوبم؛یادم افتاد که خونریزی داشتم...وخواستم که صدات کنم اما این اتفاق افتاد
چرا کتکت زدن؟
فرهاد:به اون مردیکه عوضی تا میخورد فوش دادم اونام منو کتک زدن...
سرمو انداختم پایین و از سرما پاهامو توی خودم جمع کردم
فرهاد گفت:سردته بیا اینجا کنار من بشین.
خواستم مخالفت کنم که خیلی محکم گفت: بیا اینجا مهسا.و دست راستشو بالا گرفت...رفتم توی اغوش گرمش و اون منو با دستش محکم به خودش چسبوند.حس داشتن یه پشتیبان خیلی خوب بود،اینکه تنها نیستی...توی همین فکرا بودم و متوجه نشدم که دارم گریه میکنم حس کردم دلم یه دنیا برای بابای مهربون که الان به لطف اون مرد توی سینه قبرستونه...برای مامان که آخرین بار سه ساله بودم که دیدمش آخرین خاطره ای که ازش دارم اینه که بغلم کردو مو هامو بوسید و رفت.اونقدر بعد رفتنش گریه کردم که بابام مجبور شد منو ببره بیمارستان...حس کردم خیلی دلم برای برفا تنگ شده.برفا که احتمالا الان داره از نگرانی برای منو فرهاد میمیره...
دلم برای فرهاد سوخت فرهاد که مامان و باباش رو توی همون تصادفی که مامانم هم توش بود از دست داده بود و از همون موقع با ما زندگی کرد
بابا برای منو برفا و فرهاد شد هم پدر هم مادر ما با هم بزرگ شدیم و اون شد داداش فرهاد...گریم با مرور این خواطرات تبدیل به هق هق شد بود.

ویرایش شده در توسط mahsa_shr
  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم

فرهاد محکم تر توی بغلش منو فشرد و گفت:گریه نکن همه چی درست میشه...صدای فرهاد مثلهمیشه آرام بخش بود،همون صدای کلفت مردونه که حس اطمینان توش موج میزد.توی تاریکی اتاق
توی چشاش زل زدم و گفتم:فرهاد دلم خییلی برای بابا تنگ شده...و دوباره زدم زیر گریه،سرمو گرفت توی بغلش و گفت:ششش آروم باش مهسا،همه چی درست میشه...
نمی تونستم جلوی اشکامو بگیرم فرهادم حرفی نزد...انقد توی بغل فرهاد گریه کردم که خوابم برد...
نمیدونم چقد گذشت اما با نور شدیدی که توی صورتم می خورد بیدار شدم...یکم طول کشید تا چشمم به نور اتاق عادت کنه و بعدش متوجه شدم اون پنجره قدیمی گوشه اتاق رو باز کردن و پیچک های روشو کندن سوز شدیدی میومد...
خواستم پاشم و پنجره رو ببندم که نگاهم افتاد و دیدم توی جایی که دیشب توی بغل فرهاد خوابم برده خود فرهاد نیست کس دیگه ایه!
شروع کردم به جیغ زدن و چسبیدم به دیوار
من:آهای یکی کمک کنه...کمــک ...این کیه توی اتاقم؟...کمـــَــک...آهااا...
همون لحظه یکی سراسیمه اومد داخل و با دیدن اون مرد گفت:احمق روانی اینجا چه گُهی میخوری؟برو گمشو بیرون سگ پست...میدونی رییس چیکارِت میکنه اگه بفهمه؟
میندازتت جلوی سگا...دستشو از عصبانیت فرو برد توی موهاش بعدم رفت یقه ی اونو گرفت و بلند کرد یه سیلی آب کشیده خوابوند تو گوشش و بعد عصبی گفت:گمشو بیرون...
منم همون طور وایستاده بودم گوشه اتاق و نگاهش میکردم.اون (که بعدا فهمیدم اسمش بردیاست) با صدایی خفه گفت:خواهش میکنم این احمق رو ببخش قرار نبود همچین اتفاقی بیوفته...
خواست بره از اتاق بیرون که با لحن ملتمسانه ای گفتم:فرهاد کجاست؟
فقط گفت:رییس دستور دادن توی یه اتاق دیگه ببریمش...و رفت بیرون.
اعصابم خیلی خورد بود از این که معلوم نیست اون اشغال چند وقت این جا بوده و چیکار کرده
بی حوصله رفتم سمت پنجره و بستمش چون خیلی سرد بود توی همون لحظه بردیا برگشت و گفت:هوا سرده،این پتو و لباسارو براتون آوردم.اونا رو گذاشت لب تخت و خواست بره بیرون که گفتم:میتونم آقای محمدپور رو ببینم؟
بردیا:گفتم که تصادفی بوده خواهش می کنم چیزی به رییس نَگین چون مسئولیت اینجا با منه و...
من:نه با هاش کار دیگه ای دارم فقط بگو بیاد...
بردیاگفت:باشه. و از اتاق رفت بیرون.
رفتم روی صندلی کنار میز کوچکی که توی اتاق بود نشستم...اون جا چند تا کاغذ و مداد بود...مداد رو برداشتم و شروع کردم به کشیدن،نقاشی من به خوبی برفا نبود؛یادمه وقتی منو برفا کوچیک بودیم بابا ازَمون میخواست تا نقاشی بکشیم،مهم نبود که چی بکشیم فقط می خواست که نقاشی کنیم؛من بیشتر پُرتره میکشیدم،از بابا،عمو حمید(بابای فرهاد)، از مامان آیدا یا یه جنگل زمستونی رو میکشیدم اما برفا همیشه طرحای قشنگی از جواهرات تراش خورده رو با رنگ روغن میکشید.
بابا نقاش خوبی بود؛ تابلو هاش رو میلیون ها تومن 
میخریدن. والبته آهنگساز هم بود آهنگای محشری مینوشت.اما خودش خواننده نبود،صدای خوبی داشت اما نمیخوند،مخصوصا توی جمع.فقط گاهی برای ما زمزمه میکرد.که من این یکی استعدادشو به ارث بردم...چندین تا ساز رو بلدم که بنوازم و ترانه مینویسم.
با صدای قدم هایی که از بیرون میومد به خودم اومدم و با دیدن نقاشیم لبخندی زدم و اشکایی که بر اثر مرور خواطرات بابای عزیزم ریخته بودم رو از روی صورتم پاک کردم...حتی انقدر توی فکر فرو رفته بودم که نفهمیدم چی کشیدم!
فرهاد رو کشیده بودم صورت کشیده و ته ریش پرش با سیبیلای مردونه، ابروهای نیمه باریکش که هر کی میدید فک میکرد که ابرو هاش رو برداشته،بینی قلمی که باعث میشد بدون ریش شبیه دخترا به نظر بیاد،و چشای درشت مشکیش...
درحال تحسین نقاشی خوبم بودم که در اتاق باز شد 
 وهیکل نحس محمدپور توی چارچوب در پیدا شد.
پرسید:چیکارم داشتی؟
من:بذار فرهاد بره اون به خواسته تو از برفا ربط نداره.
محمدپور لبخند خفیفی زد و گفت:ولی فعلا بیشتر جواب داده برفای عزیزت راضی شده طرحاش روبه اسم شرکت من معرفی کنه.راستی اصلا کجا هست؟
با تعجب نگاش کردم و گفتم:مگه شما نگفتین که اونو ببرن یه جای دیگه؟
با چشای گرد شده نگام کرد و گفت:نه!
با عجله گفتم:من دیشب روی این تخت با فرهاد خوابم برد و صبح به جای اون یکی از آدمای تو اینجا بود...بغضم ترکید و گفتم:یکی دیگشون اومد و اونو با خودش برد بیرون و گفت عذر می خوام قرار نبود این اتفاق بیوفته...
محمدپور عصبانی گفت:من همچین چیزی بهشون نگفتم!و خیلی عصبانی از اتاق بیرون رفت.
تا چند دقیقه فقط صدای داد از دور میومد که واضح نبود تا این که صدای شلیک اومد!
با اون صدا از شدت ترس گریم گرفت،یه گوشه نشستم و زانو هامو بغل گرفتم و بی صدا گریه میکردم.
محمدپور به اتاق که برگشت چشمش به نقاشیم افتاد و از حرف زدن موند؛من متوجه نشدم که مسخ نقاشیم شده،
با صدایی گرفته گفتم:حالا که برفا راضی شده بذار ما بریم...
با چشمای متعجب نگام کرد و پرسید:اینو تو کشیدی؟
گفتم:آره.
دوباره زل زد به نقاشیم...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم

با حالت ملتمسانه ای گفتم:آقای محمدپور؟
سوالی نگاهم کرد و گفت:بله؟
انگار دفعه قبل چیزی از حرفام نشنیده بود،برای همین حرفمو تکرار کردم.
نفس عمیقی کشید و توی فکر فرو رفت.
نگران نگاهش میکردم؛نگران این بود که ممکنه به پلیسا بگم که کی منو دزدیده و چیکار کرده و از این چیزا...با صدایی نگران و آروم گفتم:چیزی به کسی نمیگم...شکایت قبلیمم پس میگیرم...بغض کردم وگفتم خواهش میکنم بذار بریم...
نگاه پر از افسوس و تعجب محمدپور توی نگاه نگرانم برای چند لحظه قفل شد و تا خواست چیزی بگه،بردیا از بیرون صداش زد:رییس پسرِ رو آوردیم.
محمدپور:خیلی خب ببرینش تو ماشین منم الان با این میام.
منکه خیلی از این که قرار بود از اون جا برم خوشحال بودم کف دستامو به هم کوبیدم و از روی تخت بلند شدم.محمدپور که از ذوق کردن من خندش گرفته بود گفت:بشین یه دیقه،باهات حرف دارم.
تعجم کردم والبته ترسیدم...آروم روی تخت نشستم.
دستشو برد پشتش و کُلتشو بیرون آورد...
از ترس به وضوح رنگم پرید و جیغ خفیفی کشیدم...
آروم گفت:کاریت ندارم...گوش کن من این تفنگو پنج سال پیش خریدم با ده تا تیر پرش کردم و الان با گذشت پنج سال فقط پنج بار باهاش شلیک کردم...نمیدونم منظورمو فهمیدی یا نه...من مخالف خشونتم و تا مجبور نباشم به کسی شلیک نمیکنم البته اين يه نظر شخصيه مثلا ًافرادم اينطور نيستن.مطمئن باش با شکایت کردن از من به جایی نمیرسی و من تبرعه میشم اما اگه شکایتت رو پس نگیری و بخوای موی دماغ من بشی اون موقست که مجبور میشم برای بار ششم از این تفنگ استفاده کنم(کلتشو روی پیشونیم گذاشت) گفت:میذارم اینجا و یه گولّه حرومت میکنم...حالا پا شو راه بیوفت!
کل بدنم از ترس یخ کرده بود بغضمو قورت دادم و از جام پا شدم و چند قدم به جلو رفتم یه آن همه جا تاریک شد و سرم سنگین شد...
چشمام رو که باز کردم کمی طول کشید تا موقعیتمو درک کنم،یکم که دقت کردم دیدم 
توی اتاق خودمم روی تخت خودم...دورو برم نگاه کردم و متوجه برفا شدم که روی مبل نشسته و خم شده و سرشو بین دو تا دستاش گرفته،صداش زدم:برفا؟متوجه شد به هوش اومدم و زود اومد سمتم وگفت:مهسا...مهسا خداروشکر به هوش اومدی...
من:آروم باش برفا مگه قرار بود به هوش نیام؟
برفا:وقتی پیدات کرده بودیم به خواطر زخم گلوله ای که دفعه قبل خورده بودی  ازَت کلی خون رفته بود و زخمت عفونت کرده بود...
با نگرانی گفتم:اینا رو ول کن من خوبم؛فرهاد کجاس؟
برفا سرشو پاین اندخت و نفس عمیقی کشید و گفت:توی اتاق خودش.
من:حالش خوبه؟
برفا:خوبه...ولی با کسی حرف نمیزنه!
من:باید ببینمش...خواستم پاشم که گفت:صبر کن تو که با این حالت نمیتونی از جات پاشی...به فرهاد میگم بیاد.
من:باشه. 
برفا از اتاق رفت بیرون و درو پشت سرش بست.
خیالم از این که خونه بودم راحت شد نفس عمیقی کشیدم و به این فک کردم چرا فرهاد نمیخواد با هیشکی حرف بزنه؟ حتما محمدپور یه چیزی بهش گفته مثل چیزایی که به من گفت...
در باز شد و برفا اومد داخل و گفت:نمیخواد با تو هم حرف بزنه!
از تعجب چشمام گرد شد،درحالی که داشتم از جام بلند میشدم گفتم:اینجوری نمیشه باید ببینم این پسر چِش شده!
برفا:خب...
من:نه باید ببینم چرا نمیخواد با کسی حرف بزنه؟!
 درد زیادی داشتم برای همین آروم و با کمک برفا خودمو به اتاق فرهاد رسوندم...
در اتاقش در زدم و منتظر جواب نموندم؛من:داداش فرهاد؟!؟اینجایی؟
فرهادکلافه گفت:گفتم که نمیخوام باهات حرف بزنم.
من:فرهاد،چی شده؟
فرهاد با کلافگی:مهسا خواهش میکنم...می خوام تنها باشم.
من:خب من نمیرم ولی حرفم نمیزنم ساکتم...فک کن اینجا نیستم
فرهاد عصبانی نگام کرد وگفت:مهسا اذیت نکن دیگه...
من:تو اذیت نکن من با این حالم پاشدم تا اتاق تو اومدم...
فرهاد:حالا چقدرم که اتاق من از تو فاصله داره!
با بد جنسی گفتم:بلاخره برای کسی که یه زخم گنده روی پهلوش داره که تازه عفونتم کرده خیلیه...
از جاش پرید و با ترس گفت:واقعا زخمت بدتر شده؟
من:نه بابا خوبم...ولی اگه بگی چته بهتر میشم!
فرهاد آروم برگشت تو جاش و گفت نخواستم بهتر بشی...لطفا بذار تنها باشم مهسا...
هیچی نگفتم و فقط بی صدا یه جا نشستم...
بعد یه دیقه گفت:برو دیگه!
من:گفتم که نمیتونم برم...فک کن نیستم...فک کن تنهایی!
از حالت دراز کشیده بلند شد و نشست لبه تخت؛
هیچی نگفتم،از جاش بلندشد اومد نزدیکم و خم شد؛طوری که بینیش چشبید به پیشونیم،توی یه حرکت یه دستشو برد زیر زانوم اون یکی دستشو هم حلقه کرد دور کمرم و منو بلند کرد همون لحظه از درد عجیبی که توی پهلو و کمرم پیچید جیغ تقریبا بنفشی کشیدم که باعث شد یکی از دستای فرهاد وِل بشه و من از دستش بیوفتم و یه جیغ بنفش دیگه هم بکشم.  برفا سراسیمه وارد اتاق شد و گفت:چی شده چه خبره؟
با بد جنسی و مظلومیت ساختگی ناله کردم:آهای برفا بیا کمکم کن این میخواد منو بکشه...برفا تورو خدا منو از دست این یزید نجات بده...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجم

تو کتکایی که خورده به سرش حتما ضربه خورده نمیفهمه من زخمیم دارم جون میدم...

برفا نمیدونست به ننه من قریبمای من بخنده یا مظلوم نمایی کنه به عنوان معذرت خواهی از فرهاد...
خلاصه اونجوری که من از دست فرهاد ولو شدم رو زمین فقط تونستن منو با کاردک از رو زمین جمع کنن..انقد آخ و اوخ کردم که تصمیم گرفتن منو توی اتاق فرهاد بذارن چون نمیتونستن جا به جام کنن!
فرهاد گفت:من خستم میخوام بخوابم فعلااین بالشت خودتو بگیر مال منو بده بهم.
چپ چپ نگاش کردم و گفتم:بعله بایدم خسته باشی...زدی منو قشنگ خورد و خمیر کردی...
فرهاد:تقصیر خودت بود!
من:نخیر اگه یهو مث اسب آبی حمله نمیکردی و قبلش آمادگی میدادی جیغ نمیکشیدم.
فرهاد:خب اگه آمادگی میدادم مخالفت میکردی!
 با دلخوری گفتم:عه؟نه بابا؟از کی تاحالا ذهن آدما رو میخونی؟من اخلاقم اینجوری نیس که به چیزی زیاد اصرار کنم،میخوای بگو نمیخوای بگی هم به درک که نمیگی...
فرهاد:عذر خواهی کنم بالشتمو میدی؟
چپ چپ نگاهش کردم و بالشو از پشت سرم کشیدم و پرت کردم سمتش که دقیقا خورد تو صورتش،برا همین از خنده پُکیدم.
قبل از این که از اتاق بره بیرون گفتم:فرهاد آدم چیزی رو از خوانوادش پنهون نمیکنه.
فقط برگشت توی چشام زل زد برای چند لحظه،و گفت:خوانواده؟و برای جواب من منتظر نموند  و از اتاق رفت بیرون.
از این که همچین سوالی پرسید تعجب کردم،خب درسته که پسر عموی منو برفاست ولی از  پنج سالگی تا حالا با ما زندگی کرده و بابام اونو اندازه منو برفا یا حتی بیشتر دوست داشته...چی باعث شده که فکر کنه ما خوانوادش نیستیم؟توی همین فکرا بودم که با صدای تقه ای که به در خورد به خودم اومدم؛من:بیا داخل...
برفا اومد داخل و گفت:هنوز بیداری؟
من:آره،یکم حالت تهوع دارم!
برفا:احتمالا به خواطر زخمته که عفونت کرده...
بذار برم یه چیزی بیارم بخوری.
من:نه میل ندارم چیزی بخورم...نرو.
برفا:باشه...
نشست روی مبل و لیوانی که توی دستش داشت رو گذاشت رو میز و گفت:با تو هم حرف نزد نه؟ 
من:نه...اما فک کنم همون طور که محمد پور به من یه چیزایی گفت به اونم گفته باشه...
برفا:چی بهت گفت؟تهدیدت کرد؟
من:راستش من خیلی ترسیده بودم...منو فرهاد اولش توی یه اتاق بودیم بعد اونو بردن یه اتاق دیگه قبلش هم کتکش زده بودن من گفتم بذارن اون بره چون به منو تو ربط نداره اون گفت تو قبول کردی،بهش التماس کردم پس بذار ما بریم و بهش گفتم شکایتمو پس میگیرم...میدونی چی بهم گفت؟
برفا به جلو خم شد و گفت:چی؟
من:گفت من اونقد پارتی دارم که میتونم خودمو تبرعه کنم ولی اگه شکایتت رو پس نگیری میکشمت...
برفا جیغ خفیفی کشید و گفت:واقعا گفت میکشتت؟
من سرمو به نشونه تایید تکون دادم و برفا چیزی نگفت...
یه سکوت طولانی بین ما حاکم شد و هیچ کدوم چیزی نگفتیم...تا اینکه یه آن درد شدیدی توی پهلوم حس کردم که باعث شد جیغ خفه ای بکشم...
برفا به سرعت اومد سمتم و پرسید:چی شد؟
از درد نتونستم هیچی بگم،برفا گفت آروم باش باشه الان میرم زنگ میزنم به میلاد(دکتر خونوادگیمون)و رفت از اتاق بیرون...
کم کم حس کردم دارم بی حال و گرم میشم...از درد دیگه هیچی حالیم نشد و انگار به کلی از هوش رفتم...
وقتی چشمامو باز کردم نفهمیدم کجام ترسیدم که شاید دوباره به اون اتاق لعنتی برگشته باشم ولی دقیقا همون لحظه صدای برفا رو شنیدم که داشت با کسی حرف میزد،صداش زدم:برفا؟بر..فاا
برفا پرسید:بیدار شدی عزیزم؟ 
من:آره...چه خبره؟کجاییم؟
برفا:بیمارستانیم مجبور شدم بیارمت اینجا...
یه لحظه صبر کن تا دکتر رو صدا کنم و با عجله از اتاق رفت بیرون و به همرا ه دکتر و فرهاد برگشت...دکتر مشغول چک کردن دستگاهای دورم شد و چندتا از برگه هایی که توی دستش بود رو نگاه کرد و بعد دستشو گذاشت روی پیشونیم و رو به برفا گفت:تبش پایین اومده...بعد نبضمو گرفت و گفت:ضربان قلبشم طبیعیه...میگم یه دوز دیگه آنتی بیوتیک توی سرمش بزنن،وقتی سرم تموم شد می تونین ببرینش خونه...دوساعت بعد هم یه خوراک سبک مثل سوپ بهش بدین بخوره...و از اتاق رفت بیرون.
برفا گفت:من سرم درد میکنه میرم یه قهوه بگیرم،فرهاد تو هم میخوای؟
فرهاد:نه ولی باهات میام نتها نباشی مثل دفعه قبل...
برفا گفت:نه الان مهسا نباید تنها باشه و با صدای آروم تر گفت:مثل دفعه قبل و از اتاق رفت بیرون.
بعد از این که یه پرستار اومد و توی سرمم چیزی تزریق کرد و رفت رو به فرهاد گفتم:امروز چندمه؟
فرهادکمی مکث کرد و گفت:فکر کنم 2 اردیبهشت باشه،چرا میپرسی؟
من:خب پس روزت مبارک آقا فرهاد...فقط ببخشید خیلی سرم شلوغ بود نتونستم برات هدیه بگیرم.
فرهاد لبخند تصنعی زد و گفت:ممنون.
من:میدونی آدمای اون مرد خیلی عوضی بودن شبی که کنار تو خوابم برد...
نذاشت حرفمو ادامه بدم و گفت:مهسا...بس کن نمیخوام دیگه حتی به یه لحظه از دو روزی که اونجا بودم فک کنم.
من:دو روز؟
من 3ماه اونجا بودم...3 ماه!!!

ویرایش شده در توسط mahsa_shr

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شش

فرهاد من حتی برای عید کنار خونوادم نبودم...هر روزم توی تنهایی گذشت و معلوم نیست چند بار دیگه مث اون وقتی که تورو برده بودمن و من متوجه نشدم که به جای تو کس دیگه ای کنارمه
این کارو تکرار کرده باشن...
دست خودم نبود ازش عصبانی شدم و شروع کردم داد زدن:درسته که تقصیر تو نبوده که من اونجا بودم اما حداقل الان میتونی توی آرامشی که تونستم بدست بیارم کنارم باشی،الان مثلا خودتو لوس کردی و هیچی نمیگی که چی بشه؟مگه توی این دو روز چیکارت کردن که انقد برات گرون تموم شده که دیگه حتی  حاضر نیستی با من حرف بزنی؟خب بگو دیگه کتکت زدن؟فک میکنی کتک خورن بدتر اینه که3ماه بدون اینکه عزیزترین کسات رو ببینی سر کنی؟3ماه هروز از ترس جونت فقط یه گوشه آروم بشینی و بغضتو قورت بدی؟
توی همین لحظه برفا رسید و به خواطر اینکه من داد میزدم پرسید:چی شده؟
بدون اینکه به برفا توجه کنم ادامه دادم: توی اون دو روزی که تو نمیخوای دیگه ازش حرف بزنی فقط کتک خوردی؛ولی من یه زخم تیر روی پهلوم داشتم که الان عفونت کرده.از شدت عصبانیت دمای بدنم بالا رفته بود و بخواطر فشاری که به خودم آورده بودم زخمم خیلی درد می کرد...برفا گفت:چی شده چرا داد میزنی مهسا؟
انقد از فرهاد عصبانی بودم که به حرفای برفا توجهی نکردم و ادامه دادم:هیچکدوم این دردا به اندازه از دست دادن باباي عزیزم منو نشکست...
و البته که تو مقصر هیچکدوم اینا نیستی؛حداقل نمک روی زخمم نپاش...
فرهاد:تو راست میگی؛شاید من خیلی سخت گرفتم،ولی تمام اون 3 ماه ما هم تورو کنارمون نداشتیم.اینو گفت و خیلی سریع اتاق رو ترک کرد.
برفا دلخور گفت:چی شده چرا داد می زنی؟
حوصله جواب دادن بهش رو نداشتم،فقط بی حوصله گفتم:خودشو لوس کرده و رفته تو لاک خودش،خب عصبی شدم داد زدم...کِی میریم خونه برفا؟
برفا:سرمت دیگه تقریبا داره تموم میشه؛الان دو تا پلیس می خوان بیان ازت چند تا سوال بپرسن بعد میریم.
من:وای...برفا نه...باید شکایتمونو پس بگیریم؛من دلم نمی خواد برگردم اونجا...خواهش می کنم برفا...ما باید...
برفا:خودم میدونم مهسا...محمدپور به منم گفت اگه شکاییتو پس نگیری می کشمت...ولی مهسا ما 3 ماه پیش خبر گم شدنت رو به پلیس دادیم...بعد 3ماه تیر خورده به بیمارستان آوردیمت و بعد باز از بیمارستان دزدیده شدی؛نمیشه که همینطوری شکایتمونو پس بگیریم،بذار چند روز بگذره آبا که از آسیاب افتاد شکایتمونو پس میگیریم.
خواستم جوابی بهش بدم که تقه ای به در خورد؛صدای مردی بود که اجازه پرسید:میتونم بیام داخل؟
برفا گفت:چند لحظه صبر کنید...
از جاش بلند شد اومد سمت من؛آروم گفت:هرچی میدونی بگو ولی از کسی اسم نبر.
سرمو به نشونه تایید تکون دادم،برفا پتو رو روی پاهام کشید و بعد گفت:بفرمایید داخل...
در باز شد و یه مرد قد بلند چهارشونه  که لباس پلیس تنش نبود توی چهارچوب در ظاهر شد،برفا از جاش بلند شد و گفت:سلام آقای امیری...
آقای امیری رو به برفا:سلام خانوم پارسایی
و بعد رو به من:سلام من مهراد امیری هستم.
من:مهسا پارسایی...خوشبختم.
امیری:همین طور من،حالتون بهتره انشاالله؟
من:بهترم...ممنون.
امیری:خداروشکر...من فقط چند تا سوال ازتون میپرسم...
من:بفرمایید...
امیری:شما می دونید دقیقا کجا بودید؟
من:نه
امیری:شما رو کجا نگه میداشتن؟
من:یه اتاق کوچک که پنجره داشت اما روش پوشیده بود وبیرون دیده نمی شد.
خب آدمایی که که اونجا بودن رو میدیدین؟
من:فقط یکیشون که هر روز برا غذا میاورد اما اونا اصلا با من حرف نمیزدن.
امیری:خب قیافشو یادتون میاد؟
من:بله...قد تقریبا بلندی داشت لاغر بود.قیافش...
میتونم صورتشو براتون بکشم...اگه کاغذ و مداد داشته باشین...
امیری:خب بعدا میتونید اون کار رو انجام بدین من با بچه ها هماهنگ میکنم...کس دیگه ای رو نمیدید؟یا...
من:نه...حتی برای استاده از سرویس بهداشتی یا حموم هم چمام رو میبستن و بیرون از اتاق میبردن.
امیری:ممنون خانوم پارسایی،اگه چیزی یادتون اومد که خواستین به این اطلاعات اضافه کنین با شماره من تماس بگیرین.
و یه کارت رو سمتم گرفت.کارتو ازش گرفتم و گفتم:ممنون...  و اون از اتاق رفت بیرون...
برفا اومد نزدیک و گفت واقعا انقد سخت میگرفتن؟
به نشونه اره سرمو تکون دادم و برفا  هین آرومی کشید و بغضشو قورت داد و گفت:بمیرم آبجی خوشکلم..چی کشیـدی...اینا همش تقصیر...
نذاشتم حرفشو تموم کنه و گفتم اصلا هم تقصیر تو نیست دیگه این حرفو نزن وگرنه ازت ناراحت میشم...برفا مظلوم نگام کرد و گفتم:قیافتو جمع کن خرس گنده...شبیه بچه پنج ساله هایی شدی که بستنی شون افتاده رو زمین.
بعد جفتمون زدیم زیر خنده و بعد از این که یه دل سیر خندیدیم برفا گفت:سرمت دیگه داره تموم میشه،میرم کارای ترخیصتو انجام بدم...زود برمیگردم.
من:برفا...فرهاد کجاست؟میشه بهش بگی بیاد اینجا بعد بری؟
برفا:اوخِی عمویی...میترسی تنها باشی؟
نگاهش کردم و گفتم:جدی بودم برفا...دفعه قبل...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سلام خوش اومدین لطفا قوانین تایپ و ارسال رو بخونید و طبق اون پارت بفرستید

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در در 24 شهریور 1397 در 01:28، Mah گفته است :

سلام خوش اومدین لطفا قوانین تایپ و ارسال رو بخونید و طبق اون پارت بفرستید

این رو چند بار چند نفر بهم گفتن

منم بهشون گفتم که قوانین رو خوندم

نکنه تخلفی هست که خودم متوجهش نیستم؟؟

ویرایش شده در توسط mahsa_shr

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفت

برفا خودشو جمع کرد و گفت:ببخشید الان بهش زنگ میزنم بیاد...و تلفنشو از جیبش در آورد و شروع کرد شماره گرفتن...بعد از پنج دیقه تقه ای به در خورد...برفا:بیا داخل فرهاد...ولی به جای فرهاد آقای امیری اومد داخل و گفت:ببخشید خانم پارسایی،قلم و کاغذ پیدا کردم و می خواستم اگه میشه...من:بله...حتما بدین به من...
برفا:آقای امیری شما اینجا می مونید؟
امیری:بله...
برفا:ممنون من الان بر میگردم...و خیلی سریع رفت...من مشغول کشیدن اون مرد شدم...
همون طور که میکشیدم گفتم:من یه نفر دیگه رو هم دیدم...می گفت مسئول اونجاست...اسمش بردیا بود...
امیری:میتونید قیافه اون رو هم بکشید؟
من:میتونم ولی دقیق نه چون یه طرف صورتش انگار سوخته بود 
امیری:خب همون طور که دیدینش بکشین...
همین لحظه فرهاد اومد داخل و با دیدن امیری باهاش سلام علیک کرد...یه سلام زیر لب هم به من کرد و نشست روی مبل کنار امیری و هیچی نگفت...بعد چند لحظه امیری پرسید:آقا فرهاد کتک خوردی؟
فرهاد قضیه اون دوتا مامور قلابی رو برای امیری گفت و گفت وقتی برای دومین بار اونم با من بردن کتکش زدن...
امیری که تازه فهمیده بود چطور این دفعه مارو بردن از ما معذرت خواهی کرد بیسیمشو برداشت و از اتاق رفت بیرون...
من در حال کشیدن صورت اون مرد بودم و متوجه نشدم که فرهاد همیجوری زل زده به من...چند دیقه ای همین طور اتاق ساکت بود،اما فرهاد گفت:مهسا منو ببخش من نباید عصبانیتمو
سر تو و برفا خالی می کردم...خب نمیدونم تو هم اینو میدونستی یا نه اما مثل این که محمد پور،بابای من و بابای تو با هم شریک بودن توی همون شرکتی  که الان مال محمدپوره و یه روز بابای تو تصمیم میگیره سهامشو بفروشه و بابای منم به تبع اون کنار کشیده و این باعث شده شرکت تا مرز ورشستگی بره...همین لحظه برفا اومد توی اتاق اما چون فرهاد اومده بود روبه روی من ایستاده بود متوجه حضور برفا و آقای امیری پشت سرش نشد و ادامه داد محمدپور ترمز ماشینی که پدر مادر من و مامان تو توش بودن رو بریده و باعث شده اونا بمیرن...حالا هم میخواد براي برگردوندن شرکت به روزای اوجش از برفا استفاده کنه...خودش بغض کرده بود منم و حتی برفا هم فراموش کرده بود قراره پلیسا نفهمن و اون هم بغض کردو سر جاش نشست...فرهاد که تازه متوجه اونا شده بود و فهمید دیگه نمیشه جمعش کرد ادامه داد اگه این حرفارو با گوش خودم نمیشنیدم باور نمیکردم...
منو برفا داشتیم هق هق میکردیم و فرهاد فقط رفت روی مبل نست و سرشو گرفت بین دستاش.
امیری به من نگاه کرد و گفت شما کسی که فرهاد گفت رو میشناسید؟
من به برفا نگاه کردم و برفا جای من گفت:اره
ولی چون مهسا رو تهدید کرده بود قرار بود به کسی چیزی نگیم...
امیری سرزنش گر گفت:خانم پارسایی اصلا کار درستی نکردین...شما...
من:آقای امیری من از برفا خواستم که چیزی نگه
دلم نمی خواست برگردم اونجا،می دونید آخه...
امیری:خانم پارسایی شما اگه از اول با ما همه چی رو در میون میذاشتی هیچکدوم از این اتفاقا نمی افتاد.
من:اره اما...چه انتظاری دارین من به حد مرگ ترسیده بودم!3ماه از خوانوادم دور بودم و هیچ کس و هیچ جایی رو ندیدم...دلم نمی خواست دوباره به اون جا برگردم...
امیری:بله خانم پارسایی درک میکنم.
کشیدن صورت مرد تموم شده بود؛کاغد رو سمت امیری گرفتم و گفتم:مرد دومی رو همونطور که دیده بودم با صورت سوخته کشیدم...
امیری اومد نزدیک و همونطور که نقاشی رو برانداز میکرد گفت:میتونید بگید دقیقا چطور تهدیدتون کردن؟
من با شک اول به برفا بعد به فرهاد نگاه کردم،مطمئن نبودم که بهش بگم برا همین سریع دستمو گرفتم روی پهلوم و وانمود کردم خیلی درد می کنه...برفا با سرعت از اتاق رفت بیرون تا دکتر رو خبر کنه.
امیری توی بیسیمش چیزی گفت و بعد رو به فرهاد گفت من بررسی های لازم رو انجام میدم... وروبه من گفت:نگران نباشید خانم پارسایی دیگه هیچ وقت اونجا برنمی گردید...
همون طور که وانمود میکردم پهلوم خیلی درد میکنه سری براش تکون دادم و اون رفت بیرون.
فرهاد اومد نزدیکم و آروم گفت:چرا بهش نگفتی؟
من:چی باید بهش میگفتم؟انتظار که نداری به پلیسا       
بگم که تهدیدم کرده مثل گوسفند میکشمت اگه شکایتتو پس نگیری؟
 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در ۱ ساعت قبل، mahsa_shr گفته است :

این رو چند بار چند نفر بهم گفتن

منم بهشون گفتم که قوانین رو خوندم

نکنه تخلفی هست که خودم متوجهش نیستم؟؟

توی صفحه اول باید 

اسم رمان،نویسنده،ژانر،خلاصه،هدفتون از نوشتن، ساعت پارت گذاری رو اعلام کنید

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در در 25 شهریور 1397 در 16:46، Mah گفته است :

توی صفحه اول باید 

اسم رمان،نویسنده،ژانر،خلاصه،هدفتون از نوشتن، ساعت پارت گذاری رو اعلام کنید

قبلا نوشته بودم

یه نفر گفت باید جداش کنم

منم جداش کردم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشت

فرهاد عصبی انگشتای شصت و سبابه شو روی چشماش گذاشت و آروم گفت:مهسا...میشه بگی دقیقا تعریفت از تهدید چیه؟
من:منظورت چیه؟
فرهاد:منظورم اینه که وقتی یکی میگه میکشمت یعنی تهدید...دیگه مثل گوسفند و بز و گوساله نداره که!!!
هم خندم گرفته بود هم میخواستم جدی باشم،خواستم چیزی بگم که برفا با دکتر وارد شد...و پشت سرشونم امیری اومد داخل...
دکتر اومد نزدیک نگاهی به زخمم انداخت و دفترچه پایین تختو برداشت و چند صفحه شو ورق زد و گفت:چیز غیر عادی نیست میگم پرستارا براتون مسکن بزنن...و از اتاق رفت بیرون.
میدونستم امیری برگشته تا سوالشو یه بار دیگه بپرسه برای همیین صورتو جمع کردم و سرمو به بالش فشار دادم...برفا اومد نزدیکم و گفت:تحمل کن الان پرستار میاد-طفلکی برفا باور کرده بود-
امیری گفت:خانوم پارسایی سابقه ای برای شخصی که صورتشو کامل کشیدین پیدا نشد اما چند نفر توی لیست روی صورتشون سوختگی شبیه اونی که کشیدین هستن؛میخواستم بپرسم اگه عکس اونا رو ببینین ممکنه تشخیص بدین که کدوم یکیه؟
من:ممکنه بتونم.
امیری:خب الان که مرخص میشید و بر میگردید خونه...اما هرچه زودتر به اداره بیاید برای تشخیص هویت ممنون میشم...
از همه خداحاظی کرد و رفت بیرون...
برفا رو به من:بهتری مهسا؟
خواستم جدی بگم اره ولی فرهاد سریع گفت فیلمش بود جواب امیری رو نده...
برفا:خدا نکشتت مهسا...
من با اعتراض گفتم:فرهاااد!!
برفا در حالی که از ساک روی مبل مانتویی در می آورد گفت:حالا چرا نمی خواستی جوابشو بدی؟
باز فرهاد زود گفت:چون تهدیدش کرده مثل گوسفند میکشتش!!به گوسفندش توجه کن...
در حالی که به فرهاد چپ چپ نگاه میکردم گفتم:
خب اون گفت من با پول همه رو میخرم و تبرعه میشم...من گفتن این حرفو به یه مامور پلیس یکم عجیب تشخیص دادم؛پس بهش نگفتم...
فرهاد با ژست حق به جانبی گفت:مهسا تعریفت از رشوه چیه؟
من:فرهاد دوباره شروع نکن،بعدم اَداشو در آوردم 
تعریفت از این چیه؟تعریفت از اون چیه؟
فرهاد ریز خندید و گفت:عصبی!!
با حرص گفتم:نخیرم اصلا عصبی نیستم...
برفا در حالی که میخندید گفت:راست میگه فقط یکم حرص میخوره...حالا کم هست ولی مهسا کم تر حرص بخور بخیه هات باز نشن...و زد زیر خنده و اومد کمکم کرد تا لباسامو با لباسای بیمارستان عوض کردم...خواستن روی ویلچر بشینم ولی قبول نکردم و فقط با کمک فرهاد خودمو تا ماشین رسوندم.
قرار شد خونه خودمون نریم چون ممکن بود امن نباشه برا همین به ویلای تابستونی  عمو حمید رفتیم.
تا رسیدیم به ویلا همه ساکت بودن 
و به آهنگ مورد علاقه برفا گوش می کردیم 
   Love can go to your head
Like a shot of something strong
Love can go to your bed
And stay there all night long
Love can go on and on
Like a Sunday morning Sparrow
Love can go to your heart
Like a sweet-talking arrow
Love can go to hell 
In a broken heartbeat minute
That's where I am without you in it
Every day is just another night by myself
Love can go to hell
Like roses in a vase of whiskey
Dying for the way you used to kiss me
Heaven knows I only wish you well
Oh, but love, yeah love 
Can go to hell
I can go to church
And fold these idle hands
I can go to work
Call some friends
Make some plans
I can get drunk on a Saturday night
And try to fall for someone new
But I'd just wake up hungover
Cursing the day I feel for you
Love can go to hell 
In a broken heartbeat minute
That's where I am without you in it
Every day is just another night by myself
Love can go to hell
Like roses in a vase of whiskey
Dying for the way you used to kiss me
Heaven knows I only wish you well
I don't blame you at all
No, I don't hate you at all
It's all love's fault
So, love can go to hell 
In a broken heartbeat minute
That's where I am without you in it
Every day is just another night by myself
Love can go to hell
Like roses in a vase of whiskey
Dying for the way you used to kiss me
Heaven knows I only wish you well
Oh, but love, yeah love 
Can go to hell
Forever's just a lie that love will tell
So love
Yeah love can go to hell
...
وقتی رسیدیم به خونه مطمئن بودم نمیتونم رو پام وایستم؛خواستم چیزی به فرهاد بگم که خودش گفت:بذا کمکت کنم...و یه دستشو برد زیر زانو هام و اون یکیو زیر کمرم گرفت و از ماشین بیرون آورد...روی دستای فرهاد بودم و داشتم دورو برو نگاه میکردم؛وارد شدیم، یه حیاط متوسط داشت با چندتا درخت بزرگ 
اطرافش...ساختمون خونه دو طبقه بود و نمایی از آجر های سفید و سقف شیروونی داشت...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

@mahsa_shr

 عزیزم اگر یکم به رمانهای دیگه نگاه کنی؛ میفهمی مشکل کارت کجاست😍

الان رمان شما نه مقدمه داره نه خلاصه نه درمورد ژانرش صحبت کردی نه لینک نقد گذاشتی،همه اینا باید تو اولین پستت باشن💓

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×

انکی دروید