رفتن به مطلب

پست های پیشنهاد شده

به همه ی پسرهایی که قبلاً دوستشان داشتم

نویسنده: جنی هان

ژانر: عاشقانه

مترجم: مائده تقی زاده و مریم جعفری

 

خلاصه: چه می شود اگر کسانی که در قدیم مخفیانه دوستشان داشتید، پی ببرند که شما به آنها علاقه مند بودید... همه در یک زمان؟

لاراجین سانگ 16 سال دارد و نامه های عاشقانه اش را در جعبه ی کلاهی که مادرش به او داده نگه می دارد. اینها نامه هایی نیستند که کس دیگری برای او نوشته باشد، نامه هایی اند که خود او نوشته. هر یک برای پسری که لاراجین عاشقش بود – درمجموع 5 تا. وقتی که او مینویسد، هرچه در قلب و روحش هست را به روی کاغذ می آورد و چیزهایی میگوید که در زندگی واقعی هیچگاه به زبان نیاورده، چون نامه هایش را تنها خودش می خواند. تا روزی که نامه هایش ارسال میشوند، و ناگهان زندگی عاشقانه ی لاراجین از تخیلات به چیزی غیر قابل کنترل بدل میشود.

 

 

ساعات پارت گذاریم : هفته ای یک پست 

امیدوارم لذت ببریم.❤️

 

لینک نقد و بحث : نقد رمان به همه ی پسرهایی که قبلاً دوستشان داشتم - جنی هان| To All The Boys I've Loved Before - Jenny Han

ویرایش شده در توسط mench
  • پسندیدم 7
  • ذوق زده 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من دوست دارم چیزهایی را نجات دهم. نه چیزهای مهمی مثل وال ها یا مردم یا محیط زیست را. چیزهای احمقانه را. مثل زنگوله های سرامیکی. آن مدل هایی که تنها در عتیقه فروشی پیدا می کنی. یا قالب های بیسکوییتی که هرگز کاربردی ندارد، چون چه کسی بیسکوییتی به شکل پا را می خواهد؟ یا روبان هایی برای موهایم. و نامه هایی عاشقانه. از همه ی چیزهای ممکن، این چیزهاست که نگه میدارم. حدس میزنم میتوانی بگویی که نامه های عاشقانه ام مهمترین دارایی ام هستند.

من نامه هایم را در یک جعبه ی کلاهِ فیروزه ای که مادرم از یک لباس فروشی در مرکز شهر برایم خریده بود، نگه میدارم. آنها نامه های عاشقانه ای نیستند که کس دیگری برایم نوشته باشد؛ من نامه ای که کس دیگری برایم نوشته باشد، ندارم. اینها نامه هایی اند که خودم نوشته ام. هرکدام برای پسری است که روزی دوستش داشتم – درمجموع 5تا.

وقتی که مینویسم، هیچ چیز را ناگفته نمیگذارم. به شکلی مینویسم که آن شخص هرگز آن را نمیخواند. چون هرگز نخواهد خواند. هر فکر پنهانی، هر ویژگی ای که با دقت مشاهده شده، هرچیزی که در درون خودم نگه داشتم. همه را بر روی کاغذ می آورم. وقتی که کارم تمام شد، آن را مهر و موم میکنم. آدرسش را مینویسم، و بعد آن را در جعبه ی فیروزه ایم میگذارم.

بخواهم دقیقتر بگویم، آنها به معنای کلمه، نامه های عاشقانه نیستند. هنگامی که نخواهم دیگر دوستشان داشته باشم، این نامه ها را مینویسم. آنها برای خداحافظی اند. چون بعد از نوشتن نامه ام،دیگر درگیر با عشقی که تمام وجودم را گرفته، نیستم. میتوانم صبحانه ام را بدون آنکه تصور کنم که آیا او هم بیسکوییت صبحانه اش را با موز دوست دارد یا خیر، بخورم؛ میتوانم با آهنگ های عاشقانه بخوانم، بدون آنکه آهنگ ها را برای او خوانده باشم. اگر عشق مانند تسخیر کردن باشد، شاید نامه هایم طلسم را میشکنند. نامه هایم آزادم میکنند. یا حداقل باید اینکار را بکنند.

  • پسندیدم 7
  • باحال بود 1
  • ذوق زده 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

1

 

جاش دوست پسر مارگو است. اما حدس میزنم میتوانی بگویی که تمام خانواده ام عاشقش هستند. سخت است تعیین آنکه کی بیشتر دوستش دارد. قبل از آنکه او دوست پسر مارگو شود، او فقط جاش بود. او همیشه در زندگی ما بود. میگویم همیشه، اما حدس میزنم درست نباشد. او پنج سال پیش به همسایگی ما آمد اما انگار همیشه اینجا بود.

پدرم عاشق جاش است چون او پسر است و پدرم با دخترهایش احاطه شده. واقعا همین است: تمام روز او با زنها سر و کله میزند. او دکتر زنان-زایمان است، و همینطور پدر 3 دختر. پس روز او تنها، دخترها، دخترها، و دخترهاست. او جاش را دوست دارد چون جاش به کتابهای کمیک علاقه مند است و به همراه هم به ماهی گیری میروند. یکبار پدرم سعی کرد تا ما را برای ماهیگیری ببرد. من زمانی که کفشهایم گلی شد گریه کردم. و مارگو زمانی که کتابش خیس شد گریه کرد، و کیتی گریه کرد چون همچنان نوزاد بود.

کیتی عاشق جاش است چون با هم کارت بازی میکنند و جاش هرگز حوصله اش سر نمیرود. یا حداقل نشان نمیدهد که حوصله اش سر رفته. آنها با هم معامله میکنند( مثلا کیتی به جاش میگوید' اگه من دست بعدی رو بردم، تو باید برام ساندویچ کره بادوم زمینی درست کنی. ترد باشه، نه سفت.'). و به طور معمول ساندویچ کره بادوم زمینی ترد نداریم و جاش در جواب کیتی میگه، 'چقدر بد!!! یه چیز دیگه انتخاب کن.' اما بعد کیتی با پافشاری او را مجبور میکند و او بیرون میرود و ساندویچ ترد میخرد، چون او جاش است.

اگر بخواهم بگویم که چرا مارگو او را دوست دارد، فکر میکنم بخاطر آن است که همه ی ما دوستش داریم.

ما در پذیرایی نشسته ایم، کیتی عکس سگ هایی را به مقوایی بزرگ، میچسباند. دور و برش پر از کاغذ و تکه کاغذ است. با خودش زمزمه میکند،" وقتی که بابا ازم پرسید برای کریسمس چی میخوام، بهش میگم، یکی از این نژادها رو بخری من راضیم."

مارگو و جاش روی مبل نشسته اند، من روی زمین دراز کشیده ام و تلویزیون نگاه میکنم. جاش یک کاسه ی بزرگ ذرت بود داده درست کرده و من خودم را وقفش کردم، مشت مشت.

یک فیلم تبلیغاتی پخش میشود: یک دختر که در خیابان های پاریس میدود، در یک پیراهن دکلته ی ارغوانی که به نازکی کاغذ است.من حاضرم به هر قیمتی شده  در جای آن دختر باشم و با آن پیراهن به نازکی کاغذ، در پاریس به گردش بروم! آنچنان ناگهانی نشستم که مشتی از ذرت بو داده در حلقم پرید.. بین سرفه هایم میگویم،" مارگو، بیا موقع تعطیلات بهاریم، تو پاریس قرار بذاریم!" از اکنون دارم خودم را تصور میکنم که در یک دستم ماکارونی و در دست دیگرم تمشک است.

چشم های مارگو برق میزند،" فکر میکنی بابا بهت اجازه میده؟"

جواب میدهم،" حتما، پاریس شهر فرهنگ و هنره. اون مجبوره بهم اجازه بده." اما این واقعیت هم هست که من تا اکنون به تنهایی سفر راه دور نرفته ام. و همینطور تاکنون کشور را هم ترک نکرده ام. آیا مارگو با من در فرودگاه ملاقات میکند، یا من خودم باید به تنهایی تا هتل بروم؟

جاش باید نگرانی ای که ناگهان روی صورتم نقش بسته را دیده باشد، چون میگوید،" نگران نباش. حتما بابات میذاره بری اگه منم باهات بیام."

هیجان زده میشوم،" آره! ما میتونیم توی هتل بمونیم و برای تمام وعده های غذاییمون، شیرینی و پنیر بخوریم."

جاش به سرعت میگوید،" میتونیم به قبر جیم ماریسون سر بزنیم."

با هیجان میگویم،" ما میتونیم به پارفومری بریم و عطرهای مخصوص خودمون رو بسازیم."

جاش خرناس میکشد و میگوید،" امم. من مطمئنم خریدن عطر مخصوصمون در پارفیوم هزینه اش برابر یه هفته موندنمون توی هتله." رو به مارگو ادامه میدهد،" خواهرت شدیدا تو توهم و خیاله."

مارگو تایید میکند،" آره اون بین هر سه ی ما از همه تجملی تره."

کیتی ناله میکند،" من چی؟"

با تمسخر میگویم،" تو؟ تو از همه کمتر تجملی ای. من باید ازت خواهش کنم تا پاهات رو شب بشوری، دیگه حموم رفتن که بماند."

صورت کیتی گره خورد و قرمز شد،" من در اون مورد صحبت نمیکردم، تو پرنده ی دودو(پرنده ای که نمیتواند پرواز کند و چاق است). من در مورد پاریس داشتم حرف میزدم."

بی توجه، با دستم او را میفرستم پی کارش،" تو برای توی هتل موندن زیادی کوچیکی."

او به سمت مارگو میخزد و در بغلش مینشیند، با آنکه 9 سالش است و برای در بغل نشستن یکمی بزرگ شده. رو به مارگو میگوید،" مارگو، تو میذاری من برم مگه نه؟"

مارگو گونه ی او را میبوسد و میگوید،" شاید خانوادگی بریم مسافرت، تو بابا و لاراجین همه باهم بیاین."

اخم میکنم. آن اصلا سفری نبود که به پاریس تصورم میکردم. پشت کیتی، جاش لب میزند، " دیرتر صحبت میکنیم." و من یواشکی با علامت دست به او اکی میدهم.

-----------

فصل اول!!!

نظرتون چیه؟

ویرایش شده در توسط mench
  • پسندیدم 6
  • باحال بود 1
  • ذوق زده 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

***

کمی بعد، آن شب: جاش خیلی وقت است که رفته. کیتی و پدر نیز خوابیده اند. ما در آشپزخانه ایم. مارگو پشت لپتاپش نشسته؛ و من درکنارش نشسته ام، مایه ی کوکی را در دستم ورز میدهم و سپس در کاسه ی شکر و دارچین می ااندازم. برای آنکه کیتی مرا ببخشید شیرینی گردویی درست میکنم. کمی قبل، وقتی که برای شب بخیر گفتن به اتاقش رفتم، غلط زد و پشتش را به من کرد. او همچنان مطمئن است که من برای سفر پاریس حذفش خواهم کرد. نقشه ام این است که شیرینی گردویی را دقیقا کنار بالشتش بگذارم تا با بوی شیرینی تازه پخته شده، بیدار شود.

مارگو بیش از حد ساکت است، و بعد، نگاهش را از صفحه لپتاپ گرفته و به من نگاه میکند و بدون مقدمه میگوید،" من امشب بعد از شام با جاش تموم کردم."

خمیر کوکی از میان انگشتانم در ظرف شکر می افتد.

ادامه میدهد،" منظورم اینه که، وقتش بود." چشم هایش قرمز نیستند: فکر میکنم که گریه نکرده است. صدایش آرام و صاف است. هرکسی به او نگاه کند فکر میکند که او حالش خوب است. چون مارگو همیشه خوب است، حتی زمانی که نیست.

میگویم،" من نمیفهمم چرا باید باهاش تموم میکردی، چون که داری میری دانشگاه معنی نمیده که تموم کنی."

عینکش را بالا میفرستد و جواب میدهد،" لاراجین، من دارم میرم اسکاتلند. نه دانشگاه ویرجینیا. دانشگاه اس تی اندرو چهار هزار مایل با اینجا فاصله داره. اونوقت نکته ی رابطه چیه؟"

من حتی نمی توانم باور کنم که چنین حرفی زده." نکته اش اینجاست، اون جاشِ. کسیه که عشقش به تو بیشتر از عشق هر پسری به یه دختره!"

مارگو چشمهایش را در حدقه چرخاند. او فکر میکند که من دراماتیک شده ام. اما من در مورد میزان عشق چاش به مارگو اشتباه نمیکنم. او حتی به دختر دیگه ای نگاه هم نمی اندازد.

او ناگهان میگوید،" میدونی مامان یه بار به من چی گفت؟"

جواب میدهم،" چی گفت؟" برای یک لحظه جاش را کاملا فراموش میکنم. مهم نیست من درحال انجام چه کاری هستم، اگر من و مارگو در وسط بحث هم باشیم، اگر ماشینی دارد من را زیر میگیرد، من مکث میکنم و به داستانی در مورد مادرم گوش میدهم. هر جزئیاتی، هر خاطره ای که مارگو به خاطر دارد، من نیز میخواهم آن را داشته باشم. با اینحال من از کیتی اوضاعم بهتر است. کیتی حتی یک خاطره هم از مامان برای خودش ندارد. ما آنقدر برایش خاطره تعریف کردیم که حالا آنها خاطره ی او نیز هستند. کیتی میگوید،" یادتون میاد اون بار..." و بعد به گونه ای داستان را تعریف میکند که انگار او نیز آنجا حضور داشت.

مارگو جواب میدهد،" اون به من گفت که سعی کنم بدون داشتن دوست پسر به دانشگاه برم.اون گفت نمیخواد که من اون دختری باشم که در حال مکالمه ی تلفنی با دوست پسرش گریه میکنه و بخاطر تعهدش به رابطه کارایی که میخواد رو نمیتونه انجام بده."

حدس میزنم، اسکاتلند جایی است که مارگو میخواهد به خواسته هایش برسد. بدون فکر، خمیر کوکی را گرد میکنم و در دهانم میندازم.

مارگو میگوید،" تو نباید خمیر کوکی نپخته رو بخوری."

توجهی به حرفش نمیکنم،" جاش هیچوقت جلوتو برای انجام کاری نمیگیره. اون اینطوری نیست. یادت میاد وقتی که میخواستی رئیس شورای دانش آموزی بشی، اون مدیر کمپینت شد؟ اون بزرگترین هوادارته!"

با این حرفم، گوشه ی لب مارگو به پایین خم شد. بلند شدم و دستانم را به دور گردنش گره زدم. او سرش را به عقب خم کرد، به من لبخند زد، و گفت،" من خوبم." اما نیست، من میدانم که نیست.

"میدونی، هنوز خیلی دیر نشده. میتونی الان بری خونه شون و بهش بگی نظرت عوض شد."

مارگو سرش را تکان میدهد،" همه چی تموم شده، لاراجین." من از بغلم رهایش میکنم و او لپتاپش را میبندد. ادامه میدهد،" کی سری اول پخته میشه؟ من گرسنمه."

به تایمر روی فریز نگاهی می اندازم،" چهار دقیقه ی دیگه." مینشینم و ادامه میدهم،" من اهمیتی نمیدم که چی میگی، مارگو. رابطه ی تو و جاش تموم نشده. تو شدیدا عاشقشی."

او سرش را تکان میدهد، انگار که من کودکم و او زنی چهل و دو ساله است، صبورانه شروع میکند،" لاراجین."

من قاشقی پر از خمیر کوکی را زیر بینی اش میگیرم، او لحظه ای مکث میکند و بعد دهانش را باز میکند. مانند نوزاد خمیر را به خوردش میدهم. میگویم،" صبر کن و ببین، تو و جاش تا یه روز دیگه بهم برمیگردین، شایدم دو روز." با آنکه آن جمله را به زبان آوردم، میدانم که اینگونه نیست. مارگو از آن دخترها نیست که از سر دل خوشی رابطه را تمام کند و برگردد: زمانی که او تصمیمی میگیرد، دیگر تغییرش نمیدهد. نه جای تردیدی میگذارد، و نه جایی برای حسرت. درست همانند چیزی است که گفته، زمانی که چیزی برایش تمام شده، دیگر برایش تمام شده است.

آرزو میکردم (و این فکری است که من هزاران هزاران بار داشته ام) که بیشتر شبیه مارگو بودم. چون گاهی بنظر میرسد که من هرگز چیزی برایم تمام نمیشود.

بعداً، ظرف ها را که شستم و شیرینی را چیدم و درکنار بالشت کیتی گذاشتم، به اتاقم میروم. چراغ را روشن نمیکنم. به کنار پنجره ام میروم، چراغ اتاق جاش همچنان روشن است.

----------

فصل یک تموم شد. همینطور هم امتحانای من😍

خب پست بعدی بره تا هفته ی دیگه؟ یا نکنم این کار زشتو؟😂

ویرایش شده در توسط mench
  • پسندیدم 3
  • باحال بود 1
  • ذوق زده 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

2

 

صبح روز بعد، مارگو درحال درست کردن قهوه است و من بیسکوییت صبحانه را در کاسه میریزم. چیزی که تمام صبح ذهنم را مشغول کرده بود را رو به مارگو میگویم." فقط برای اینکه بدونی میگم، بابا و کیتی واقعا ناراحت میشن." همین چند لحظه قبل، که من و کیتی درحال مسواک زدن بودیم، وسوسه شده بودم تا پیش دستی کرده و ماجرا را برایش بگویم. اما کیتی همچنان از جریان دیروز از من عصبانی بود، درنتیجه ساکت ماندم. او حتی اشاره ای به شیرینی هایم نکرد. میدانم که همه ی آنها را خورده است، چون تمام چیزی که در ظرف مانده بود خرده ریز بود.

مارگو آه میکشد و میگوید،" پس بخاطر تو و بابا و کیتی، من باید با جاش بمونم؟"

"نه، من فقط دارم بهت میگم."

میگوید،"به هر حال،وقتی من میرفتم دیگه اینطوری نبود که همچنان بیاد اینجا."

اخم میکنم. این به فکرم نرسیده بود که چون مارگو رفته، جاش دیگر به ما سر نمیزد. او خیلی قبل تر از آنکه با مارگو دوست شود به ما سر میزد، درنتیجه من نمیفهمم چرا دیگر نباید بیاید. گفتم،" شاید سر بزنه، او واقعا کیتی رو دوست داره."

او دکمه ی قهوه ساز را فشار میدهد. من خیلی دقیق به کارهای او نگاه میکنم چون مارگو همیشه کسی است که قهوه درست میکند و من هرگز درست نکرده ام. اکنون که او دارد میرود(تنها 6 روز دیگر)، باید یاد بگیرم که چگونه قهوه درست کنم.

درحالی که پشتش به من است میگوید،"شاید اصلا در این مورد باهاشون صحبت نکنم."

"امممم، گوگو، فکر میکنم اونها بفهمن وقتی ببینن برای بدرقه ات به فرودگاه نیومده." گوگو نام مستعار مارگو برای من است. ادامه میدهم،" چندتا فنجون آب توش ریختی؟ و چند قاشق قهوه؟"

مارگو به من اطمینان خاطر میدهد،" توی دفترچه دستور کارش رو برات مینویسم."

ما یک دفترچه در مورد مسائل مربوط به خانه داریم که در کنار یخچال نگه اش میداریم. این مشخصاً، ایده ی مارگو بود. در آن اطلاعاتی مانند شماره های مهم، برنامه ی پدر و برنامه ی بردن و آوردن کیتی به مدرسه یادداشت شده است. به او میگویم،"مطمئن شو که شماره ی اتوشویی جدید رو توش وارد کردی."

میگوید،" انجام شده." مارگو موزی را برای بیسکوییت صبحانه اش ریز میکند: هر حلقه به خوبی نازک است. ادامه میدهد،"به علاوه، جاش به هرحال به فرودگاه نمیومد. میدونی که من چه حسی نسبت به بدرقه کردن دارم." و بعد صورتش را طوری میکند که میگوید، اوق! احساسات!

و من به خوبی میدانم.

ویرایش شده در توسط mench
  • پسندیدم 5
  • ذوق زده 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

***

زمانی که مارگو تصمیم گرفت تا به دانشگاهی در اسکاتلند برود، حس کردم به من خیانت شده، با آنکه میدانستم این اتفاق دیر یا زود می افتد، چون مطمئنا او میخواسته به دانشگاهی برود که در جایی بسیار دور از خانه باشد. و یقینا او میخواسته به دانشگاهی در اسکاتلند برود و جامعه شناسی بخواند، چون او مارگوست. دختری که در هر یک از دستانش نقشه ی شهر و هدف جای دارد. مشخص بود که او روزی ما را ترک میکند.

من همچنان کمی از دست او عصبانی هستم. به میزان کمی، خیلی کم. واضح است که میدانم تقصیر او نیست. اما او قرار است به جای خیلی دوری برود. و ما همیشه گفته ایم که تا بی نهایت دختران سانگ باقی می مانیم. مارگو در اول، بعد من در وسط و در نهایت خواهرم کیتی. نام او در شناسنامه کاترین است. برای ما کیتی. گاهاً او را کیتن(پیشی) صدا میزنیم، چون وقتی به دنیا آمد من او را به این نام صدا زدم: او مشابه یک پیشی بدون مو و لاغر مردنی بود.

ما سه دختر سانگ هستیم. زمانی 4 نفر بودیم. مادرم هم بود، ایو سانگ. ایوی برای پدرم، مامان برای ما، ایو برای بقیه. سانگ فامیلی مامان است، یعنی بود. فامیلی ما کاوی است. اما دلیل آنکه ما دختران سانگ هستیم نه دختران کاوی، آن است که مادرم همیشه میگفت، او همواره در زندگی اش ساتگ میماند، و مارگو گفت پس ما هم باید باشیم. همه ی ما در نام وسطمان سانگ هستیم و بیشتر سانگ بنظر میرسیم تا کاوی. بیشتر چهره ی کره ای ها را داریم تا سفید پوست ها را. حداقل مارگو و من اینگونه ایم: کیتی از همه ی ما بیشتر شبیه به بابا است.موهایش درست مانند او، قهوه ای روشن است. مردم میگویند من از همه بیشتر شبیه مامانم، اما من فکر میکنم مارگو بیشتر شبیه او است با آن ترقوه های بلند و چشم های تیره. تا الان تقریبا 6 سال شده، و گاهی حس میکنی همین دیروز بود که او اینجا بود و گاهی حس میکنی که او هرگز نبوده و همه چیز تصور و خیال من است.

او در آن صبح، زمین را طی میکشید؛ همه چیز برق میزد و بوی لیمو و خانه ی تمیز را میداد. تلفن در آشپزخانه زنگ میخورد، او دویید تا جواب آن را بدهد و پایش لیز خورد. سرش به زمین برخورد کرد و بیهوش شد. اما بعد بلند شد و حالش خوب بود. آن فاصله ی روشن اش(lucid interval) بود. آن چیزی است که آنها میگویند. کمی بعدتر گفت که سرش درد میکند، رفت تا روی کاناپه دراز بکشد و بعد دیگر بلند نشد.

مارگو کسی بود که او را پیدا کرد. آن زمان 12 سالش بود و کنترل شرایط را بدست گرفت: به 115 زنگ زد، به بابا زنگ زد و به من گفت تا مراقب کیتی باشم که تنها 3 سال داشت. در اتاق بازی، تلویزیون را برای کیتی روشن کردم و کنارش نشستم. آن تنها کاری بود که من انجام دادم. نمیدانم چه میکردم اگر مارگو آنجا نبود. با آنکه مارگو تنها 2 سال از من بزرگتر است، او بیش از هرکسی الگوی من است.

زمانی که بقیه ی بزرگترها پی میبرند که بابا یک پدر مجرد است که 3 دختر دارد، سرهایشان را با ناباوری تکان میدهند و با خود فکر میکنند او چگونه اینکار را میکنند؟ او چگونه همه ی اینها را پیش میبرد؟ جواب این سوال ها مارگو است. او از ابتدا به همه چیز سامان داد، همه چیز را برچسب زد، برنامه ریزی کرد و با نظم مرتب کرد.

مارگو دختر خوبی است و فکر میکنم که من و کیتی به حرفهایش گوش کرده ایم. من هرگز تقلب نکرده ام، نوشیدنی الکلی نخورده ام، سیگار نکشیده ام و یا حتی دوست پسر نگرفته ام. ما بابا را اذیت میکنیم و میگوییم که چقدر خوش شانس است که ما اینقدر دخترهای خوبی هستیم، اما واقعیت این است که ما آن افراد خوش شانس هستیم. او واقعاً پدر خوبی است. او به سختی تلاش میکند. او همیشه ما را درک نمیکند اما او تلاشش را میکند و این مهم است. ما سه دختر سانگ، یک پیمان ناگفته داریم: تا جایی که میتوانیم، زندگی را برای بابا آسان کنیم. اما شاید آنقدرها هم ناگفته نیست، چون چندبار شده که من از مارگو شنیده باشم که بگوید،"هیس ساکت باش. بابا داره چرت میزنه. باید یکم دیگه برگرده بیمارستان." یا "برای همچین چیزی بابا رو اذیت نکن، خودت سعی کن انجامش بدی."؟

از مارگو پرسیده بودم که فکر میکند اوضاع چگونه بود اگر مامان هنوز زنده بود. آیا ما زمان بیشتری را با فامیل های مادریمان میگذراندیم یا باز هم آنها را تنها در کریسمس یا شکرگذاری میدیدیم؟ یا...

مارگو فایده ای در فکر و خیال کردن نمیبیند. این زندگی ماست. هیچ فایده ای ندارد که بپرسیم اگر اینطور بود چه میشد. هیچ کس نمیتواند جواب آن را دهد. من سعی میکنم، واقعا سعی میکنم، اما برای من بسیار سخت است تا این طرز فکر را قبول کنم. من همیشه در مورد اما اگرها فکر میکنم. در مورد مسیری که نرفته ام.

ویرایش شده در توسط mench
  • پسندیدم 4
  • ذوق زده 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

***

بابا و کیتی همزمان به طبقه ی پایین می آیند. مارگو در لیوان بابا قهوه ی سیاه میریزد، و من در کاسه ی بیسکوییت صبحانه ی کیتی شیر میریزم. آن را به جلویش هل میدهم، و او رویش را از من میگیرد و ماستی از یخچال در می آورد. به هال میرود تا آن را در جلوی تلویزیون بخورد. پس هنوز عصبانی است.

بابا جرعه ی طولانی ای از قهوه اش میخورد و میپرسد،" امروز یه سر به هایپر مارکت میزنم، شما دخترها یه لیست از چیزهایی که نیاز دارید بنویسید. فکر میکنم برای امشب یکم گوشت کبابی بخرم. میتونیم گریلشون کنیم. باید یه تیکه هم برای جاش بگیرم؟"

سرم به سرعت به سمت مارگو میچرخد. او دهانش را باز میکند و به سرعت میبندد. و بعد میگوید،" نه بابا، فقط به میزان کافی برای خودمون بگیر."

نگاه سرزنش آمیزی به او می اندازم که او توجهی به آن نمیکند. هرگز ندیده بودم که مارگو جا بزند، اما فکر میکنم اگر پای احساسات در میان باشد، پیش بینی رفتار آدم ها کار سختی است.

----

فصل 2 تموم شد.

فصل 3 هم آمادست.

میخوام برم سراغ پسران همسایه. ولی نمیتونم! نمیدونم چرا!

  • پسندیدم 2
  • ذوق زده 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

3

 

خب امروز آخرین روز تابستان و آخرین روزمان با مارگو است. درمجموع شاید آنقدرها هم بد نیست که با جاش تمام کرده است؛ اینگونه ما خواهرها زمان بیشتری برای با هم بودن داریم. مطمئنم که او به این فکر کرده بود. حتما این قسمتی از برنامه اش بود.

زمانی که جاش را هنگام دویدن میبینیم، سوار در ماشین در حال خارج شدن از همسایگی مان هستیم. او در سال قبل عضو باشگاه دوندگی شد، درنتیجه حالا همواره در حال دویدن است. کیتی نامش را داد میزند اما پنجره ها بسته اند. به هر حال هیچ فایده ای ندارد چون او وانمود میکند که نشنیده است. کیتی اصرار میکند،" دور بزن، شاید بخواد با ما بیاد."

به او میگویم،" امروز فقط روز دختران سانگه."

ما بقیه ی روز را در بازار میگردیم و خرید های لحظه ی آخری را انجام میدهیم. بیسکوییت عسل و بادوم برای پرواز، بوگیر و گیره ی مو را میخریم. ما به کیتی اجازه میدهیم تا سبد خرید را هل دهد. به گونه ای آن را هل میدهد که انگار ارابه است. مارگو قبل از آنکه باعث آزار بقیه مشتریان شود، متوقفش میکند.

سپس به خانه برمیگردیم و برای ناهار سالاد سزار درست میکنیم و به همراه انگور سبز میخوریم. تقریبا وقت مسابقات شنای کیتی رسیده است. برای رفتن به مسابقات شنا، ساندویچ گوشت و پنیر و در کنارش سالاد میوه را بسته بندی میکنیم. همچنین لپتاپ مارگو را میبریم تا در آنجا فیلم ببینیم. چون ممکن است مسابقات تا پاسی از شب طول بکشد. ما یک پلاکارت هم درست میکنیم که میگوید،"ادامه بده کیتی ادامه بده!" من سگی را رویش نقاشی کرده ام. بابا در نهایت به مسابقات شنا نمیرسد چون باید بچه ای را بدنیا بیاورد، آخرین توجیه اش این است که، بچه ی خیلی خوبیه.( دختر است، نامش پاتریک رز است که از نام دو مادربزرگش گرفته شده. بابا همیشه نام اول و وسط را بخاطر من میپرسد. وقتی بعد از بدنیا آوردن بچه ای به خانه برمیگردد، این اولین چیزی است که من از او میپرسم.)

کیتی آنقدر بابت دوبار اول شدن و یکبار دوم شدنش هیجان زده است که یادش میرود بپرسد جاش کجاست. تا آنکه سوار ماشین شده ایم و به سمت خانه میرویم. او در صندلی عقب نشسته و حوله اش را مانند عمامه دور سرش پیچیده و روبان ها را مانند گوشواره به گوشش آویزان کرده. به جلو خم میشود و میگوید،"هی! چرا جاش به مسابقات من نیومد؟"

میبینم که مارگو لحظه ای مکث میکند، درنتیجه قبل از آنکه جواب دهد، جواب میدهم. شاید تنها چیزی که در آن از مارگو بهترم، دروغ گفتن باشد،"اون مجبور شد امشب تو کتابفروشی کار کنه. ولی با اینحال خیلی دوست داشت که بیاد." مارگو به سمت من متمایل میشود و به دستهایم فشاری از سر قدردانی میدهد.

کیتی لب پایینش آویزان میشود و میگوید،"این آخرین مسابقه ام بود. اون بهم قول داد که میاد."

میگویم،"یهویی پیش اومد. اون بخاطر مشکل اورژانسی که برای همکارش پیش اومد مجبور شد تا بره جایش بایسته."

کیتی با ناراحتی سرش را به نشانه ی تایید تکان میدهد. با آنکه کم سن است، مشکل اورژانسی را میفهمد.

مارگو ناگهان میگوید،"بیاین بریم بستنی قیفی بخوریم."

کیتی خوشحال میشود و جاش و اتفاق اورژانسی را فراموش میکند و میگوید،"آره! من یه نون قیفی بزرگ میخوام! میتونم دوتا اسکوپ بستنی با یه نون قیفی بزرگ بگیرم؟ بستنی نعنایی و بادوم زمینی میخوام. نه هفت رنگ میخوام با دابل چاکلت! نه صبر کن..."

در صندلی ام به سمت کیتی میچرخم و میگویم،"تو نمیتونی 2تا اسکوپ بستنی با نون قیفی بزرگ رو تموم کنی. شاید بتونی دوتا اسکوپ بستنی لیوانی رو کامل بخوری اما نونی رو نه."

"من میتونم. آره، امشب من میتونم. دارم از گشنگی میمیرم."

انگشتم را برایش تکان میدهم و با حالتی تهدیدآمیز میگویم،"باشه، اما بهتره که کلش رو تموم کنی." او در جواب چشم هایش را در حدقه میچرخاند و ریز میخندد.

اما من آن چیزی که همیشه میگیرم را میگیرم. بستنی گیلاس با تکه های شکلات در نان قیفی شکری.

مارگو در صف پارک میکند. تا نوبتمان شود میگویم،"شرط میبندم که تو اسکاتلند بستنی قیفی ندارند."

جواب میدهد،"احتمالاً ندارن."

میگویم،"دیگه تا شکرگزاری از اینها نمیخوری."

مارگو به جلو خیره میشود و من را اصلاح میکند،"کریسمس. تعطیلات شکرگزاری خیلی کوتاهه تا پرواز کنم بیام. یادت رفته؟"

کیتی ناله میکند،"شکرگزاری قرار خیلی مزخرف باشه."

ساکت میمانم. تاکنون در تمام شکرگزاری ها مارگو بوده.همیشه او بود که بوقلمون و کلم بروکلی را درست میکرد. من پای کدو و گردو را درست میکردم. کیتی مزه ها را تست میکرد و میز را میچید. من نمیدانم که چگونه یک بوقلمون را کباب کنم. و هردو مادربزرگ ما آنجا خواهند بود. نانا، مامان بابا، مارگو را بیش از همه ی ما دوست دارد. میگوید که کیتی خسته اش میکند و من زیادی در تخیلاتم هستم.

ناگهان احساس ترس به من دست میدهد. برایم نفس کشیدن سخت شده و بستنی گیلاس با تکه های شکلات برایم بی اهمیت شده است. نمیتوانم شکرگزاری را بدون مارگو تصور کنم. حتی نمیتوانم دوشنبه ی هفته ی بعد را بدون او تصور کنم. میدانم که بسیاری از خواهرها با هم کنار نمی آیند، اما مارگو به من بیش از هر کسی در دنیا نزدیک است. چگونه میتوانیم بدون مارگو، دختران سانگ بمانیم؟

ویرایش شده در توسط mench
  • پسندیدم 3
  • ذوق زده 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

4

 

قدیمی ترین دوستم کریس سیگار میکشد، با پسرانی می گردد که به سختی می شناسد و دوبار از مدرسه تعلیق شده. یک بار بخاطر گریز، قبل از دادگاهی اش، تعلیق شد. من نمیدانستم که گریز چیست تا زمانی که با کریس آشنا شدم. برای اطلاع: زمانی است که آنقدر از مدرسه غیبت کنی که از نظر قانونی به دردسر بیافتی.

مطمئنم که اگر اکنون کریس و من با هم آشنا می شدیم، دوست نمی شدیم. ما بیشتر از این نمیتوانیم متفاوت باشیم. اما همیشه اینگونه نبود. در کلاس ششم، کریس مانند من لوازم التحریر، خانه ی هم خوابیدن و تمام شب بیدار ماندن و تماشای فیلمهای جان هوگز را دوست داشت. اما در کلاس هشتم بعد از آنکه پدرم می خوابید یواشکی از خانه بیرون میزد تا پسرانی را ببیند که در پاساژ با آنها آشنا شده بود. آنها قبل از آنکه هوا روشن شود او را برمیگرداندند. من تا زمانی که برگردد بیدار میماندم، میترسیدم که پدرم بیدار شود و او نرسیده باشد. با این حال او همیشه به موقع میرسید.

کریس از آن دسته دوستانی نیست که هر شب به او زنگ بزنی یا هر روز با او ناهار بخوری. او مانند گربه ی خیابانی است، هر وقت که بخواهد میرود و میاید. او کسی نیست که پایبند به جایی یا کسی شود. گاهی کریس را برای چند روز نمی بینم و بعد در نیمه های شب، کریس که از درخت آویزان شده و پنجره ی اتاقم را میزند. فقط بخاطر او من پنجره ی اتاقم را قفل نمیکنم. کریس و مارگو نمیتوانند همدیگر را تحمل کنند. کریس میگوید مارگو مقید و عصبی است، و مارگو میگوید کریس بیماری دوقطبی دارد. او فکر میکند کریس از من سوء استفاده میکند؛ کریس فکر میکند مارگو من را کنترل میکند. من فکر میکنم که هر دوی آنها کمی درست فکر میکنند. اما چیز مهم، چیز حقیقی، این است که من و کریس یکدیگر را میفهمیم. فکر میکنم این خیلی بیشتر از چیزی که مردم درک میکنند، مهم است.

***

ویرایش شده در توسط mench
  • پسندیدم 2
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کریس در مسیرش به خانه ی ما به من زنگ میزند؛ می گوید مادرش اَعوضّی شده و او برای چند ساعت به اینجا می آید و میپرسد که آیا چیزی برای خوردن داریم؟

در هال، من و کریس از یک ظرف مشترک، درحال خوردن باقی مانده ی نوکی(غذای ایتالیایی) هستیم که مارگو پس از رساندن کیتی به جشن باربیکیو پایان فصل تیم شنایش، به خانه برمیگردد. میگوید،"هی." سپس نوشابه ی رژیمی کریس را روی میز میبیند، بدون زیر لیوانی. ادامه میدهد،"میشه از زیر لیوانی استفاده کنی؟! لطفا؟"

به محض اینکه مارگو از پله ها از پله ها بالا میرود کریس میگوید،"خوودا! چرا اینقد خواهرت اَعوضّی شده؟"

زیرلیوانی را به زیر لیوانش سر میدهم و میگویم،"تو فکر میکنی امروز همه اَعوضّی شدند."

کرسی چشم هایش را در حدقه میچرخاند و به سقف نگاه میکند. بلند میگوید،"برای اینکه همه هستن. اون باید یکم از بیشعوریش کم کنه."

مارگو از اتاقش فریاد می کشد،"شنیدمااا!"

کریس هم درجواب داد میکشد،"میخواستم که بشنوی!" آخرین تکه غذا را هم برای خودش بر میدارد.

آه میکشم."اون قرار خیلی زود ترکمون کنه."

کریس پوزخند میزند و میگوید،"خب الان جاشی میخواد تا وقتی که اون به خونه برگرده بخاطرش هرشب یه شمع روشن کنه؟"

مکث کردم. با اینکه این یک راز نیست ولی من مطمئنم مارگو دوست ندارد که مسائل شخصی اش را کریس بداند. دست آخر می گویم،"مطمئن نیستم."

کریس می پرسد،"صبر کن ببینم! اون جاش رو ول کرده؟"

با بی میلی  سرم را تکان می دهم و هشدار میدهم،"بهتره جلوی خودش چیزی نگی. اون هنوز از این قضیه خیلی ناراحته"

کریس میگوید،"ناراحت؟ مارگو؟" با ناخن هایش ور می رود و ادامه میدهد،"مارگو مثل بقیه ی ما احساسات طبیعی انسانی رو نداره"

می گویم،"تو اون رو نمیشناسی. به علاوه همه ی ما نمیتونیم مثل تو باشیم"

پوزخند دندان نمایی می زند؛ دندان های کریس خیلی تیزند. جوری که همیشه او را گرسنه نشان میدهند. میگوید،"اوهوم"

کریس خیلی احساساتی است. او با هر اتفاق کوچکی جیغ می کشد و معتقد است که برای تخلیه احساسات باید جیغ کشید در غیر اینصورت دچار غمباد میشوی. روزی او برای اینکه خانومی در خواربار فروشی تصادفا شصت پایش را لگد کرد، جیغ وحشتناکی کشید. فکر نمیکنم که او به هیچ وجه در خطر غمباد گرفتن باشد.

میگویم،"واقعا نمیتونم باور کنم که اون تا چند روز دیگه میره." و ناگهان حس میکنم فیس فیسی شدم.

میگوید،"اون نمیره که بمیره لاراجین! چیزی وجود نداره که تو براش اینجوری زار زار گریه کنی."

کریس بندهای  گشاد شلوارک قرمزش را میکشد. انها آنقدر کوتاهند که وقتی نشسته است میتوانی لباس زیر قرمزش را که با شلوراکش ست کرده است را ببینی. ادامه میدهد،"در واقع به نظرم این برای تو خوبه. وقتش رسیده که کارایی که دوست داری رو انجام بدی. بسه هرچقدر به حرفهای ملکه مارگو گوش کردی. تو یه سال سومی هستی دیوونه. امسال سالیه که قرار باحال باشه. یکم با پسرا معاشقه کنی. یه کم زندگی کنی. میفهمی؟"

می گویم"من خیلی هم زندگی میکنم."

میگوید،"آره!  در آسایشگاه سالمندان!" پورخند می زند و من خیره نگاهش میکنم.

وقتی مارگو گواهی نامه رانندگی اش را گرفت به صورت داوطلبانه در انجمن بازنشستگان بلویو شروع به کار کرد. وظیفه ی او بود که در میزبانی جشن نوشیدنی خوردن ساکنین کمک کند. من هم گاهی کمک می کردم. ما ظرف ها را میچیدیم و نوشیدنی ها را سرو میکردیم. گاهی هم مارگو پیانو می زد ولی بیشتر وقتها استورمی اینکار را انجام میداد. استورمی زن اغواگر بلویو است. او شب نشینی را گرم میکند. من دوست دارم به داستان های او گوش دهم. و همینطور هم به دوشیزه ماری، با اینکه به خاطر مشکلات عقلی اش نمیتواند درست صحبت کند؛ او به من بافتنی یاد داده است.

اکنون که داوطلب جدیدی آنجاست، میدانم که در بلویو شور و نشاط بیشتر شده چون که ساکنین آنجا بازدید کننده های کمی دارند. باید زودتر برگردم؛ دلم برای رفتن به آنجا تنگ شده است. و مطمئنا از کریس بابت مسخره کردن آنجا تشکر نمیکنم.

می گویم"اون آدمای تو بلویو خیلی بیشتر از مجموع همه آدمایی که میشناسیم زندگی کردن. اونجا یه خانمی هست به اسم استورمی که قبلا در خدمات سازمان ملل متحد کار میکرده. اون روزی هزارتا نامه از سرباز هایی که عاشقش بودند دریافت میکرده. و یکی از اونا که سرباز قدیمی ای بوده که  پاش رو از دست داده بوده؛ براش یه حلقه الماس میفرسته!"

کریس ناگهان علاقه مند بنظر میرسد. میگوید،"نگهش داشته؟"

تایید میکنم،"آره."

من فکر میکنم نگه داشتن حلقه آن هم زمانی که هیچ علاقه ای برای ازدواج با او نداشته است؛ اشتباه بوده. ولی او حلقه را به من نشان داده بود. حلقه ی بسیار زیبایی بود. یک الماس صورتی داشت که بسیار کمیاب است. شرط میبندم که اکنون خیلی می ارزد.

کریس با حسادت میگوید،"حدس میزنم که استورمی خیلی آدم کله خریه."

پیشنهاد میدهم،"شاید تو هم بتونی گاهی با من به بلویو بیای. میتونیم به جشن نوشیدنی خورن بریم. آقای پرلی دوست داره با دخترهای جدید برقصه. اون بهت  فاکس ترات (نوعی رقص) یاد میده."

کریس صورتش را درهم می کشد. انگار پیشنهاد داده ام به مخزن زباله شهری سری بزنیم. میگوید،" نه ممنون! چطوره من تو رو به رقص ببرم؟" با سرش اشاره ای به پله ها می کند و ادامه می دهد" حالا که خواهرت داره میره ما میتونیم کلی خوش بگذرونیم! می دونی من همیشه درحال خوش گذرونیم."

درست است. کریس همیشه در حال خوش گذرانی است. بعضی وقتها دیگر زیادی خوش می گذراند اما خب خوش گذرانی، خوش گذرانی است دیگر.

ویرایش شده در توسط maede._.tz
  • پسندیدم 1
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

5                                    

شب قبل از رفتن مارگو، هر سه ی ما در اتاقش هستیم و به او کمک میکنیم که چیزهای کوچک را جمع کند. کیتی وسایل حمام مارگو را به طور تمیز و مرتب در بسته ای کوچک میگذارد. مارگو در حال تصمیم گیریست که کدام کت را ببرد.

از من میپرسد،"باید جفت کت نخودی و بادی ام رو ببرم یا فقط کت نخودیم رو ببرم؟"

میگویم،"فقط کت نخودی رو ببر. هم مجلسیه هم برای مهمونی خوبه."

روی تختش دراز کشیده ام و جمع کردن وسایل را مدیریت میکنم. ادامه میدهم،"کیتی، مطمئن شو که در نرم کننده سفت بسته شده."

کیتی مینالد،"باز نشده هنوز. معلومه که درش سفته." اما دوباره در آن را چک میکند.

مارگو کت را تا میکند، بالای چمدانش میگذراد و میگوید،"اسکاتلند زودتر از اینجا سرد میشه، قکر کنم بهتره هر دو رو ببرم."

میگویم،"نمیدونم چرا میپرسی وقتی میدونی میخوای چیکار کنی. به علاوه، فکر کردم گفتی که برای کریسمس به خونه برمیگردی. برای کریسمس به خونه برمیگردی دیگه، مگه نه؟"

مارگو میگوید،"آره، اگه تو دست از غرغر های بچگانه ات برداری."

صادقانه بگویم، مارگو آنقدر ها هم وسیله جمع نکرده. او به چیز زیادی نیاز ندارد. اگر من بودم، تمام اتاقم را جمع میکردم. اما مارگو اینگونه نیست. اتاقش تقریبا دست نخورده است.

مارگو در کنار من مینشیند و کیتی هم از تخت بالا میاید و درانتهای تخت مینشیند. آه میکشم و میگویم،"همه چیز داره تغییر میکنه."

مارگو شکلکی در میاورد و دستانش را دور من حلقه میکند. میگوید،"واقعا هیچی تغییر نمیکنه. یادتونه که، ما برای همیشه دخترهای سانگ میمونیم؟"

پدرمان در چارچوب ایستاده است. در میزند، با آنکه در باز است و ما کاملا میتوانیم ببینیم که او است که آنجاست. اعلام میکند،"میخوام الان وسایلو ببرم تو ماشین."

از روی تخت نگاه میکنیم که یکی از چمدان ها را به سختی بلند کرده و به پایین پله ها میبرد. بعد بالا می آید تا چمدان بعدی را ببرد. به خشکی میگوید،"اوه نه، بلند نشین. به خودتون زحمت ندین!"

با هم میگوییم،"نگران نباش. به خودمون زحمت نمیدیم."

در هفته ی اخیر پدرمان در حال و هوای خانه تکانی بهاری بود، با آنکه فصل بهار نیست. او همه چیز را دور میریزد- دستگاه نان پزی که هیچوقت استفاده نکردیم، سی دی ها، پتوهای قدیمی و ماشین التحریر قدیمی مادرم. همه ی آنها به خیریه میروند. یک روانپزشک یا هرکس احتمالا بتواند این رفتار را به رفتن مارگو به کالج مرتبط کند، اما من نمیتوانم دقیقا مفهوم این رفتار را توضیح دهم. هرچه که هست، اعصاب خورد کن است. مجبور شدم دوبار از کلکسیون اسبهای تکشاخ شیشه ای ام کیش اش کنم.

سرم را بر پای مارگو میگذارم و میگویم،"پس واقعا تو کریسمس به خونه برمیگردی دیگه نه؟"

"آره."

کیتی با لب و لوچه ی آویزان میگوید،"آرزو میکنم که میتونستم باهات بیام. تو خیلی از لاراجین بهتری."

نیشگونش میگیرم.

فریاد میزند،"میبینی؟"

مارگو میگوید،"لارا جین باهات خوبه تا وقتی که درست رفتار کنی. و هر دوی شما باید مراقب بابا باشین. مراقب باشین که خیلی آخر هفته ها کار نکنه. مطمئن شین که ماه آینده ماشین رو برای معاینه ببره. و مطمئن شو که فیلتر قهوه بخری – تو همیشه یادت میره که فیلتر قهوه بخری."

کیتی و من هم آوا میگوییم،"بله، فرمانده."

در صورت مارگو به دنبال ناراحتی، ترس، اضطراب یا هر چه که نشان دهد از رفتن به جای دور میترسد، میگردم. به دنبال چیزی میگردم که نشان دهد که به همان میزان که ما دلمان برایش تنگ میشود او نیز دلتنگمان میشود. ولی چیزی نمیابم.

آن شب هر سه ی ما در اتاق مارگو میخوابیم. مثل همیشه کیتی به سرعت به خواب میرود. درتاریکی، در کنارش با چشمان باز دراز میکشم. نمیتوانم بخوابم. فکر آنکه فردا شب مارگو در این اتاق نیست – آنقدر ناراحتم میکند که به سختی آن را تحمل میکنم. من از تغییرات بیشتر از هرچیزی متنفرم.

در تاریکی مارگو میپرسد،"لاراجین... فکر میکنی که قبلا عشق رو تجربه کردی؟ عشق واقعی؟"

او من را غافلگیر میکند: من جواب آماده ای برای او ندارم. سعی میکنم جوابی پیدا کنم،  اما او صحبتش را همچنان ادامه میدهد.

با احتیاط میگوید،"آرزو میکنم که بیشتر از یکبار عشق رو تجربه میکردم. بنظرم تو باید توی دبیرستان حداقل دوبار عشق رو تجربه کنی."

سپس آه کوتاهی میکشد و به خواب میرود. مارگو اینگونه به خواب میرود- یک آه از سر خیالبافی و بعد به ناکجای ناکجا آباد میرود. همینقدر ساده.

ویرایش شده در توسط maede._.tz
  • پسندیدم 1
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نصف شب از خواب بیدار می شوم و مارگو آنجا نیست. کیتی درکنارم خودش را جمع کرده است. ولی مارگو نیست. سیاهی مطلق است و تنها نور ماه از پرده عبور می کند. از تختم پایین می پرم و به سمت پنجره می روم. نفسم در سینه حبس میشود. مارگو و جاش دم ورودی پارکینگ ایستاده اند. مارگو نگاهش را از او گرفته و به ماه مینگرد. جاش گریه می کند. آنها همدیگر را لمس نمی کنند.  فضای بینشان آنقدری هست که بدانم نظر مارگو عوض نشده.

پرده را می اندازم، به سمت تخت بر می گردم و می بینم که کیتی به سمت مرکز تخت غلت زده است.. چند سانتی به عقب هلش میدهم تا جایی برای مارگو باز شود.  آرزو میکنم که آن صحنه را ندیده بودم. خیلی خصوصی بود و خیلی واقعی. این باید بین آنها باقی میماند. اگر راهی وجود داشت که من آن لحظه را نمی دیدم، حتما انجامش می دادم.

به طرف جای خودم غلت میزنم و چشمانم را میبندم. داشتن پسری که از شدت دوست داشتنت گریه کند، چه شکلی است؟ آن هم نه هر پسری، جاش! جاش خودمان.

جواب سوال او همین بود: آره! فکر میکنم عشق واقعی را تجربه کردم، یکبار. آن هم با جاش، جاش خودمان!

  • پسندیدم 1
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

سلام بچه ها

دوست دارم یکم وقتتون رو بگیرم...

دوستای عزیزم تشکر شما به ما انرژی میده که پست بذاریم!

آخرین پستی که مائده گذاشته تقریبا برای 20 روز پیشه و تنها تشکری که شده توسط من بوده!!!! ترجمه واقعا کار آسونی نیست و اینکه من یا مائده عزیزم وقت میذاریم کتابی رو ترجمه میکنیم تنها و تنها بخاطر شماست. من شخصا دوست دارم تا لذت و تجربه ی خوندن کتابی رو که خودم از خوندنش لذت بردم رو با شما به اشتراک بذارم.

از سر همین بی توجهی یک کتابم رو برداشتم. و میخواستم تب سیاه رو هم بردارم. تب سیاه رو برنداشتم اما دیگه دست و دلمم نمیره که پستی بنویسم.

من تا یک ماه آینده سرم شلوغه و پستی نمیذارم اما اگه این بی توجهی ها ادامه داشته باشه فکر نمیکنم بعد اون هم پستی بذارم...

ممنون از وقتتون!

ویرایش شده در توسط mench
  • پسندیدم 1
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×