رفتن به مطلب

sadaf shaygan

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    227
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

394 Excellent

درباره sadaf shaygan

  • درجه
    🌟🌟🌟🌟🌟

آخرین بازدید کنندگان نمایه

814 بازدید کننده نمایه
  1. sadaf shaygan

    خواهش میکنم💗
  2. sadaf shaygan

    سلام بچه ها شرمنده بابت تاخیر و کم بودن پارت سرما خوردم و واقعا حالم بده حالم خوب بشه جبران میکنم به بزرگی خودتون ببخشید
  3. sadaf shaygan

    پارت ۶ میراد-چرا می خواید برید؟ -ببخشید ولی من فکردم قراره اینجا کارت بیمه بفروشم نه خودم رو! خیلی عادی بهم نگاه کرد-بازاریابی همه جا همینه! شماهم خیلی کارت خوب بودو،واقعا ازت راضی بودم تو یه هفته۱۵نفروبیمه کردی با این که تازه کار بودی رکورد زدی من واقعا به شخصه فکر می کنم برای این کار ساخته شدی. ادم احمق ازش بدم میومد.. اومده بودم حسابم رو بگیرم و برم که میراد مدیر مجموعه گیر داد که می خواد باهام حرف بزنه می خواد که من بمونم هرچیم میگم به گوشش نمیره مجبورم از راه دیگه ای وارد بشم. به صورتش نگاه کردم پای چپم رو روی پای راستم انداختم و خونسردیم رو به دست اوردم. خیلی جدی گفتم-اقای میراد راستش رو بخواید دارم نامزد میکنم نامزدم گفته دوست نداره من توی همچین محیطی کار کنم! بازم شرمنده اگر لطف کنید برگه تسویه منو مهر کنید ممنون میشم. میرادنفس عمیقی کشید-باشه هرجور مایلید. برگه تسویموگرفتم ۵۰۰تومان بابت ۱۰نفربیشتری که تو یه هفته بیمه کرده بودم گرفتم وازشراونجا راحت شدم. اخیـــــــــش..حالا می تونم نفس راحت بکشم..یه هم شهری گرفتم و سمت خونه راه افتادم یادم افتاد که به یاشارقول ماشین کنترلی داده بودم از یه مغازه اسباب فروشی یه ماشین کنترلی گرفتم مطمعنم عاشقش میشد لبخند زنون وارد خونه شدم دویدم سمت یاشار که داشت با پلی4 بازی میکردوماشین وجلوش گرفتم -سوپرایزززز هیجان زده بلند شد از دستم کشید و بالا پایین پرید. یاشار-تو معرکه ای...معرکه...عاشقتممم خندیدم و پرید بغلم کرد-مرسی ابجی -قابل برادر خلمو نداشت اخماشوکرد توهم و به سرم ضربه زد-بی ادب خندیدم وازش فاصله گرفتم سمت اتاق رفتم، لباسم وعوض کردم همون جوری داد زدم -مامان کجاس؟؟ یاشار-رفته سرکار. -عه؟؟کی رفت؟؟دیشب که چیزی نگفت! یاشار-بعداینکه نهارودرست کرد فکر کنم ساعت ۳بود. ازتواتاق بیرون اومدم که تلفن خونه زنگ خورد -الو طرف-الو..سلام صداش رو نشناختم ولی اشنا بود بفرمایید؟- طرف-یغماجان تویی عزیزم؟ بله‌ ..جسارتن به جا نیاوردم؟- طرف-رویام تو جشن تولد رونیا هم رو دیدیم.. اب دهنمو صدا دار قورت دادم این چرا زنگ زده؟ -اها..بله..خوبید رویا جون؟ رویا-ممنون عزیزم تو خوبی ؟ خیلی ممنون،خوبم- رویا-مامان هستش؟ -راستش نه سرکاره رویا-عه!میدونی کی میاد؟ اخرشب میاد رویا جون میگم باهاتون تماس بگیره- رویا-راستش درباره خودت بود درمورد من؟؟؟؟چه خبره؟؟ درمورده من؟- رویا-اره عزیزم، دیشب که با مامانت حرف میزدم گفت که مثل اینکه دنبال کار میگردی چون هم رشته ایلیا بودی وایلیا هم تازه قسمت دفترطراحی رو باز کرده دنبال طراح خوب بود منم بهش تورو پیشنهاد دادم دهنم اندازه غارعلی صدر باز مونده بود من؟؟؟کار کنم؟؟ اونم تو دفتر طراحی؟؟ دفترطراحی که برای ایلیا بود؟؟؟ مگه بهترازاینم میشد؟؟؟ رویا-الو یغما گوشت با منه؟ هول کرده گفتم-بله گوش میدم رویا-ایلیا گفت فردا با مدارکت بری پیشش. فردا؟؟ساعت چند؟؟- رویا-من ازجزئیات خبری ندارم شماره شرکت رومیدم همین الان زنگ بزن ازش بپرس؛یادداشت کن عزیزم. -بله..الان گوشیم روبرداشتم شماره ای که بهم گفت وذخیره کردم تقریبا نیم ساعتی از صحبت تلفنی منو رویا میگذشت ومن شکه زل زده بودم به شماره یعنی زنگ بزنم؟ مدارک؟؟من که سابقه کاری ندارم!!اگه برم ضایعم کنه چی؟ اگه مسخرم کنه؟این چه کاری بود اخه؟؟حالا چه خاکی به سرم بریزم؟؟ به همشهری که اون وسط افتاد بود نگاه کردم یاشارنگاهی بهم انداخت-کی بود؟؟چرا این جوری شدی؟ رویا جون بود.- یاشار نگاه هم کرد-خب؟ هیچی قراره برم پیش ایلیا کار کنم..البته شاید.- یاشاراخم کرد-اقا ایلیا به غیرت بچه گونش خندیدم رفتم نزدیکش ،لپش و کشیدم -بچه حواست هست ۱۰سال ازم کوچیک تریااا!! یاشارهمچنان اخم کرده بود-باشم غیرت که دارم خندیدم-جوووون به غیرتت اونم خندیدوبازیشوادامه داد،شماره روگرفتم بعد ازچند تا بوق صدای یه دخترپیچید دختر- شرکت فناوران دکور بفرمایید؟ -سلام..خسته نباشید..من یغماستایش هستم، می تونم با اقای.. مکث کردم فامیلیش چی بود؟؟ای بابا حالا چی بگم؟؟ دختره-اقای؟؟ -ایلیا..میتونم باهاشون صحبت کنم؟ دختره خیلی حساس گفت-اقای برازنده..چند لحظه گوشی.. بعد دوباره چند تا بوق خورد صداش گرم درعین حال جدیش توی گوشی پیچید: ایلیا-سلام..بفرمایید؟ -سلام خوبید؟ ایلیا جدی ترازدفعه قبل گفت-مرسی..بفرمایید؟ یعنی منو نشناخته؟؟داره منودست میندازه؟؟ دستام میلرزید ازاسترس اصلا توقع همچین برخوردی رو نداشتم بخاطرهمین باعث شده بود کمی هل کنم -یغمام..راستش رویا جون گفتن تماس بگیرم..اممم..برای.. برای فردا که بهم بگید ساعت چند اونجا باشم... ایلیا-اها..یغما خانم.. یه خورده مکث کردوتفریح کنون گفت-میتونستید از منشیم وقت بگیرید..اما حالا که دوست داشتیدبا من صحبت کنید..امممم..میتونید فردا ساعت ۹اینجا باشید. هنگ کردم؛این الان چی گفت؟؟؟داشتم از حرس میترکیدم پسره پرووووو وای من اصلا نمی تونم با این کنار بیام داشتم میمردم که خونسردیم روحفظ کنم عصبی گفتم-باشه..مرسی..پس لطفا وصل کنید به "منشی" ازشون ادرس بگیرم. کلمه منشی رو با تاکید بیشتر گفتم چرا پیش این بشر هیچ وقت خدا خونسرد نبودم؟؟ خندید-چه کاریه خودم بهتون ادرس میدم حرسی گفتم-بفرمایید ادرس و گفت سریع نوشتم و خدافظی کردم گوشی رو روی تلفن کوبیدم...پسره ی ..وای..حسابتومیرسم.. ازخودراضی ..خودشیفته..الان فکر میکنه من کشته مردشم چرا جوابشو ندادم؟؟ به ادرس نگاه کردم شرکتش سمت شريعتي بود پوف کلافه اي کشيدم خداي من عالي شد!حالا قراره برم دفترش کار کنم. دست از ادرس کشيدم بايد اماده ميشدم مدارکم رو اماده کردم داخل کوله مشکي سادم گذاشتم حالا لباس چي بپوشم؟درکمدم رو باز کردم و به لباسام نگاه کردم چون شرکت بود بايد يه تيپ سنگين بزنم شلوار دمپا لي مو برداشتم پرت کردم رو تخت مانتو کتي مشکيم روهم از جا لباسي دراوردم اتو لازم بود مقنعه کرواتيم هم همين طوراونام روي تخت گذاشتم اتو رو به برق زدم با وسواس خاصي جفتشون رو اتو زدم مانتوم تا دو وجب بالاي زانوم بود ولي چاره اي نداشتم بهتر از اين مانتو ديگ نداشتم به چوب لباساي اويزون کردمشون روي در کمدم وصلشون کردم که فردا بپوشم کتوني مشکيام رو که حسابي خاکي شده بودرو تو لباس شويي انداختم تا بشوره حالا نوبت خودم بودحموم رفتم وحسابي خودم رو سابيدم از حموم بيرون اومدم حالا موهامو چيکارکنم؟ لعنت بهت يغما..اين همه وسواس از کجا اومده؟؟ کلافه تر موهام رو خشک کردم و اتو کشيديم..استرس داشتم حالا فردا چه جوري بايد رفتار کنم؟ همين جوري روتخت نشسته بودم و داشتم فکر ميکردم که مامان وارد اتاق شداومد روبه روم روي تخت ياشار نشست مامان-کتونيات رو گذاشتم تو بالکن خشک بشه تا فردا اروم زمزمه کردم-مرسي..کی اومدی؟ مامان متفکر نگاهم کرد-وقتی حموم بودی..چي شده؟ هيچي فقط استرس دارم- مامان-استرس براي چي؟ جریان رو براش تعریف کردم مامان لبخند زد-نگران نباش ايليا خيلي پسر خوبيه ابروهام بالا پريد-چطور؟شما خيلي ميشناسيشون؟ مامان يه خورده فکر کرد-خب تقريبا توهمه مهموني ها و دورهمي هاي مهدي اينا بودن هرموقع ميرفتيم خونه مهدي اينا بودن البته بيشتر رويا بود ايليا اکثر اوقات شبا ميومد ولي خيلي پسر با ادب و خون گرمي بودمثل رويا بخاطر همين خيلي زود باهم صميمي شديم فقط رويا و ايليا؟باباش چي؟- مامان قيافش غمگين شدواهي کشيد-باباش فوت کرده اوه چقدر سخت..چه جوري؟؟کي اين اتفاق افتاده؟؟- مامان-5سال پيش ..در اثر يه تصادف ..البته مثل اينکه يه ماشين ميخواسته بزنه به ايليا باباش خودش رو ميندازه جلوي ايليا،ايليا رو نجات ميده ولي خودش با ماشين برخورده ميکنه ودرجا تموم ميکنه. مبهوت شده به مامان نگاه مي کردم-واي ..خداي من!!چقدر بد..خدا رحمتش کنه
  4. sadaf shaygan

    @roya_k 1-تاحالا تو زندگیت چیو از دست دادی که بخاطرش خیلی ناراحت بشی؟ 2-مردم داری یا حرف مردم برات مهم نیست؟ 3-فکر میکنی بزرگترین نعمتی که خدا بهت داده چیه؟ 4-احساس خوشبختی میکنی؟ 5-چیو بیشتر از همه ترجیح میدی؟ 6-اگر از کسی بدت بیاد بهش میگی؟چرا؟ 7-تاحالا بااحساساتت بازی شده؟ 8-کی احساس کردی خیلی تنهایی چرا؟ 9-مغروری؟ 10-نظرت درمورد من؟
  5. sadaf shaygan

    مریخی midnight sun(عاشقانه) thor 1.2.3.4 (تخیلی/عاشقانه) خاطرات خون اشام(سریال/عاشقانه/تخیلی) نیکیتا(سریال/عاشقانه/هیجانی/اکشن) دونده هزارتو 1/2/3 ولی اگه می خوای بیکاریت رفع بشه بهت پیشنهاد میکنم رمان خارجی مجموعه ((کیراهادسون)) رو بخونی اگه نخوندی خیلی قشنگه(ژانر تخیلی /عاشقانه/هیجانی/معمایی) خیلی خیلی خوبه😋 سه جلد (شیفت خون اشام/شکار خون اشام/بیداری خون اشام) جلد 4هم که ارتش خون اشام هست داره ترجمه میشه موفق باشی دوستم
  6. sadaf shaygan

  7. sadaf shaygan

    مرسی عزیزم
  8. sadaf shaygan

    سلام عزیزم من چون بخاط مشغله کاری اینجا زیاد فعالیت ندارم بیشتریا رو نمی شناسم والبته کم حافظه هم هستم وچیزایی که یادم میاد اینه که توی نقد رمان خیلی خب و نکته به نکته نقد میکنی بخاطر همین ازت خواهش کردم که رمانم رو بخونی و نظر بدی و توهم عزیز دلم با مهربونی قبول کردی این نشون میده که خیلی مهربون و زود جوش هستی رمانت روهم الان واقعا یادم نمیاد چی بود نمیدونم خوندم یا نه ولی لینکشو برام بزار حتما میخونم و توی صفحه نقد رمانت نظرمو میگم💗
  9. sadaf shaygan

  10. sadaf shaygan

    خب یه بار تو مهمونی بودیم و من دل درد بدی داشتم یه دلقکم هی اون وسط مارو میخندوند چشمتون روز بد نبینه یه باد از معده ما در رفت و...😅 ولی خب خیلی بچه بودم کلاس سوم بوم
  11. sadaf shaygan

  12. sadaf shaygan

    بفرمایید من حاظرم🙈😁
  13. sadaf shaygan

    من هر روز دعا میکنم که عشق واقعی نباشه..بهم میگن بعدا به این حالت میخندی ..از ته قلبم دعا میکنم میگم خدا کنه من همهدردی رو میتونم تحمل کنم جز درد عشق
  14. sadaf shaygan

    باجه
  15. sadaf shaygan

    6سال از من کوچیک تری؟؟؟خدای پیر شدم رفت😭
×