رفتن به مطلب

elhamkamy

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    299
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    4

آخرین بار برد elhamkamy در 24 تیر

elhamkamy یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

1,021 Excellent

درباره elhamkamy

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,000 بازدید کننده نمایه
  1. 😂 چون جوج دالم مرشاد اره ولی من؟ دلت میاد اخه؟ حساب منو برسی کی دیگه میخواد با تمام مشغله ها پارت تایپ کنه و بزاره؟
  2. خخخ طفلک تو این مورد ب خواهرم رفته😂
  3. elhamkamy

    با نفرت گفتم: +ازت تا سر حد مرگ متنفرم. مرشاد دستشو اورد جلو. خواست صورتمو لمس کنه که محکم زدم زیر دستش. به چشمام نگاه کرد و گفت: - من فکر میکردم بعد اون اتفاق دیگه هیچوقت نمی بینمت ولی... میون حرفش پریدم و تشر زدم: + من نگفتم بیای اینجا تا این مزخرفاتو تحویلم بدی. گفتم بیای دو کلمه حرف حساب بزنیم!. مرشاد با تعجب نگام کرد گفت: - حرف حساب؟؟ بعد پقی زد زیر خنده. با وحشت نگاش کردم و از ترس اینکه کسی صداشو نشنوه سریع انگشت اشارمو گذاشتم رو بینیم و گفتم: + هیـــــــــــــس. صداتو میشنون. خندشو خورد و خودشو جعمو جور کرد. گفت: - یه جوری گفتی حـــــــرف حـــــــساب، که خندم گرفت. تک خنده ای کرد که دوست داشتم تو اون لحظه دارش بزنم مردک بیشعورو. +یاس: بشین! با تمسخر و لودگی گفت: - اوووو، چه مودب شدی خاااانوم!. با حرص نگاهش کردم که لبخند مزخرفی زد.نفسمو محکم فوت کردم بیرون و سرمو به نشانه ی تاسف تکون دادم. چاره ای نبود. باید تحملش میکردم. روی صندلی نشست و گفت: - بیا اینجا، پیش خودم بشین. و به صندلی کنارش اشاره کرد. بی توجه به حرفش روی صندلی روبه روییش نشستم. جدی شد. دست هاشو روی سینه جمع کرد و گفت: - خب؟؟ سعی کردم اروم باشم. زبون باز کردمو گفتم: + ازت یه درخواست دارم. +مرشاد: میشنوم؟ کف دستامو بهم فشردم و گفتم: + میخوام فیلمی که...ازم تو گوشیت داری، پاک کنی؟ -مرشاد: فیلم؟؟؟ کدوم فیلم؟ با این حرفش بغض بدی به گلوم چنگ انداخت. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: + خودتو نزن به اون راه. اون فیلم کوفتی چیه تو گوشیت نگه داشتی؟ مرشاد بی تفاوت گفت: - من نمیدونم داری از چی حرف میزنی! عصبی شدم و خودمو روی میز خم کردم. دندون هامو بهم فشردم و در حالی سعی میکردم صدام بالا نره با حرص گفتم: + دارم از فیلمی حرف میزنم که ثابت میکنه تو یک ادم پست و کثیفی. مرشاد عصبی شد و گفت: - بفهم داری با کی صحبت میکنی. یادت باشه که تمام ابروی تو دست منه. پس مواظب حرف زدنت باش. +یاس: خیلی نامردی. چطور تونستی این کارو بکنی؟ پوزخندی زد و گفت: - من نامرد! ولی تو که از خانواده مقید و مذهبی هستی نباید میومدی مهمونی میترا. مگه نمیدونستی مهمونی مختلطه؟ +یاس:اصلا چه ربطی داره. هر کسی مذهبی باشه، نباید از خونه اش تکون بخوره؟ نباید شاد باشه؟ درسته من اشتباه کردم ولی تو چرا کارِ کثیف خودتو با اشتباه من توجیه میکنی؟ بی تفاوت به سوالم گفت: - هیچ فیلمی تو گوشی من نیست!. +یاس: داداشت بهم گفت فیلم اون شبو داری. بهتره پاکش کنی مرشاد. ابروشو انداخت بالا و گفت: - الان مثلا تهدیدم کردی؟ +یاس: چرا فیلم گرفتی؟ -مرشاد: میخوام داشته باشمت!!. بی حال عقب کشیدم و به صندلی تکیه زدم. چونه ام از شدت بغض میلرزید و چشم هام پر از اشک شده بود. دست هامو مشت کردم و با بغض گفتم: + خیلی پستی. لبخند مزخرفی تحویلم داد و هیچی نگفت. +یاس: مرشاد؟! -مرشاد: چیه؟ +یاس: التماست میکنم..به پات میوفتم. اون فیلمو پاک کن. -مرشاد: نچ، را نداره خانومی. بغض کرده نگاهش کردم. نمیدونستم دیگه چیکار کنم. نا امید شده بودم. این مردی که رو به روم نشسته بود خیلی پست تر از اونی بود که فکرشو میکردم. اب دهنمو قورت دادم و برای اخرین بار گفتم: + مرشاد به جون مادرت قسمت میدم...عزیزتر از مادر که نداریم..داریم؟ نمیدونم چیشد که یهو عصبی از جاش بلند شد و گفت: - دفعه اخرت باشه اسم اون زنو پیش من میاری. و بدون اینکه اجازه ی حرف زدن بهم بده رفت. مات و مبهوت به رفتنش نگاه کردم و زمزمه کردم: + رفت...تموم شد...تموم شد. و قطره اشکی از چشمام چکید. سرمو تو دستام گرفتم و گفتم: + نشد! اَه. و عصبی از جام بلند شدمو صورتمو پاک کردم. نفس عمیقی کشیدم و وارد اشپزخونه شدم. یه لیوان اب خوردم و برگشتم پیش بقیه. مرشاد کنار برادرش نشسته بود و داشت فکر میکرد. با خودم گفتم: + ای کاش میشد یه جوری گوشیشو کش برم و بندازمش تو اب! کنار مامان نشستم و دیگه تا اخر مراسم سرمو بالا نیاوردم. همش با خودم میگفتم نکنه لج کنه و اون فیلمو پخش کنه! از تصورش وحشت زده چشمامو بستم و لب گزیدم. یاد حرفش افتادم: ( میخوام داشته باشمت. ) سرمو بلند کردم نگاهش کنم که، متوجه نگاه برادرش روی خودم شدم. داشت با اخم نگاهم میکرد. نمیدونم چی توی نگاهم دید که یه تای ابروشو بالا انداخت و نگاهشو ازم گرفت. منم سرمو انداختم پایین و دیگه به کسی توجه نکردم. کمی که گذشت مهمونا تصمیم به رفتن گرفتن. موقع رفتن اقای رستگار دوباره گفت: - امیدوارم خبر خوشی بشنوم. بابا لبخند زد و گفت: - ان شاالله هر چی صلاحه اتفاق بیافته. اقای رستگار لبخند زد و گفت: - ان شاالله.
  4. elhamkamy

    منم هستم✋
  5. نه باوا بداخلاق کدومه خهلی هم مهرفونی😂:| مرسی عزیزم نظر لطفته😊
  6. سلام خانمی، مرررررررسییییییی😍😍😍 انرژی گرفتم. خواهش میکنم و ممنون بابت وقتی که برای خوندن رمانم گذاشتی❤ خیلی ممنون عزیزم خوشحالم که دوست داشتی. ان شالله تا اخر سال😢 تمرکز درست حسابی ندارم و سرم شلوغه. خودمم نمیدونم کی رمان تموم میشه:/ 😎😎 یس یس
  7. elhamkamy

    با چشم های گرد شده بهش زل زدم که پوزخند زد و گفت: - چیه؟ هول وَرت داشت؟ به خودم اومدم و با اخم گفتم: + تو چی رو میدونی؟ - اتفاقی که بین تو و مرشاد افتاده!!. با تعجب نگاهش کردم که گفت: - جهت اطلاع، مرشاد برادر کوچیکمه. دیشب فیلمی که توی گوشیش بود رو بهم نشون داد و گفت کسی که میخوای بری خواستگاریش اینه. فیلم؟؟چه فیلمی؟ با فکری که به سرم زد، ضربان قلبم از ترس اوج گرفت. چشمام از ترس گشاد شده بود و اینو پسری که رو به روم نشسته بود، خیلی خوب فهمید. اب دهنمو قورت دادم. همون طور که تکیمو از صندلی می گرفتم و با من من گفتم: + چ..چه، فی..فیلمی؟؟ بی تفاوت گفت: - فکر کنم خودت فهمیدی. ناباورانه، با چشم هایی گشاد شده عقب کشیدم. اشک توی چشم هام جمع شده بود. به زمین زل زدم و زمزمه کردم: + بدبخت شدم. خدایا بیچاره شـ.. با شنیدن صداش به خودم اومدم و نگاهش کردم. با دیدن پوزخند روی لباش عصبی گفتم: +انقد اون پوزخند مزخرفتو تحویل من نده. - هر کی خربزه میخوره پای لرزشم میشینه دیگه. از جام بلند شدمو عصبی گفتم: + چه ربطی داشت؟ درضمن، خواهش میکنم وقتی چیزی نمیدونی حرف مفت نزن. پا روی پا انداخت و گفت: - همه چیزو میدونم. ولی تو که از یک خانواده ی مقید و مذهبی هستی، حتما میدونی نباید به یک همچین جاهایی بری. پس چرا رفتی تا اون بلا سرت بیاد؟؟ به چشماش خیره مونده بودم بدون اینکه جوابی برای سوالش داشته باشم. اون راست میگفت. منکه از یک خانواده ی مذهبی بودم چرا رفتم اونجا؟ وقتی دید هیچی نمیگم از جاش بلند شد و به سمت در قدم برداشت. + یاس: صبر کن! درست کنار من ایستاد. به نیم رخش نگاه کردم و گفتم: + بهش بگو اون فیلمو پاک کنه. بس نبود ایندمو به گند کشید میخواد رسوای دو عالمم کنه؟ - به من ربطی نداره! خودتون سه تا حلش کنین. و از کنارم گذشت و بعد چند ثانیه صدای باز و بسته شدن در به گوشم رسید. اون رفته بود ولی من همچنان به جای خالیش خیره مونده بودم. وسط اتاق ایستاده بودم و به اون شب نحس فکر میکردم. دوباره اون صحنه های عذاب اور مثله فیلم از جلوی چشمام رد شدن. حرفای مرشاد، التماس کردن های من، خنده های شهریار، نگاه هاش، همه باعث شد دوباره بغض کنم. دوباره یادم بیاد بدبختیمو. دوباره یه حرفو با خودم تکرار کنم. ( ازتون بیزارم. ) هه، من چقد خنگم که معنی اون چشم ابرو اومدن مرشاد و نفهمیدم. وقتی مرشاد برگشت سمت شهریار و با اشاره چیزی بهش گفت، پس ازش خواسته بود این کارو انجام بده. لعنتی پست فطرتِ. خدا لعنتت کنه عوضی. چطور تونستی؟! نه! چطور تونستی با ابرو و شرافت یه دختر بازی کنی و ازش فیلم هم بگیری؟ اون فیلم به چه دردت میخوره هااان؟ میخوای با اون فیلم لعنتی چه غلطی بکنی کثافت؟ از فرط عصبانیت به خودم میلرزیدم و عرق کرده بودم. نه. امشب وقت عصبی شدن یا بغض کردن نبود. من باید قوی باشم تا از پَسِ مرشاد بر بیام. نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم ارامش خودمو حفظ کنم. دستی به صورتم کشیدم و زمزمه کردم: +باید باهاش حرف بزنم. بعد زدن این حرف چادرم رو روی سرم مرتب کردم و از اتاق زدم بیرون. وارد جمع شدم. تا خواستم کنار مامان بشینم اقای رستگار گفت: - خب دخترم، دهنمونو شیرین کنیم؟ متعجب به بابا نگاه کردم. منتظر نگاهم میکرد. لبخندِ مصنوعی زدم و گفتم: + اگه اجازه بدین چند روزی وقت میخوام تا فکرامو بکنم. -رستگار: باشه مشکلی نداره. فقط من یه جواب خوشحال کننده میخواما. بعد خودش به حرفش خندید. تو دلم پوزخند زدم. چیزی نگفتم و کنار مامان نشستم. زیر چشمی به همون پسره و مرشاد نگاه کردم. مرشاد پا روی پا انداخته بود و داشت با موبایلش کار میکرد. داداشش که اسمشو نمیدونم، کنارش نشسته بود و یه دستشو روی دسته مبل گذاشته بود و انگشت اشارشو به چونه اش میکشید. - چرا دیر کردی؟؟ با صدای مامان دست از نگاه کردن به اونا برداشتم و بهش نگاه کردم. لبخند مصنوعی زدم و گفتم: + بعد برات تعریف میکنم. مامان خودشو عقب کشید و چیزی نگفت. به مبل تکیه دادم و وانمود کردم دارم به حرفهای بزرگ ترها گوش میکنم، در صورتی که تمام فکر و تمرکزم روی کاری که میخواستم بکنم بود. هنوز از انجامش مطمئن نبودم ولی بالاخره باید یه کاری میکردم یا نه. سرمو بلند کردم و به جمع نگاهی انداختم. حاجی، اقای رستگار و بابا داشتن با هم صحبت میکردن. مامان هم به حرفای اونا گوش میداد و هراز گاهی یه نظر میداد. اون پسره، برادر مرشاد. اونم تو فکر بود. و مرشادم سرش تو گوشی بود و یه لبخند زیر پوستی هم رو لباش. به صندلی تکیه زدم تا تو دید بزرگ ترها نباشم. به مرشاد زل زدم و برای اینکه توجهش رو جلب کنم صدامو صاف کردم. نفهمید. برادرِ ادم خورش فهمید یه نظر سمتم انداخت اما خود بیشعورش نفهمید. تصمیم گرفتم یه راه دیگه رو انتخاب کنم. عمدی چند بار پشت سر هم سرفه کردم که مامان به سمتم برگشت. کمی نگاهم کرد و گفت: - چیشد؟ جوابی ندادم و به سرفه کردن ادامه دادم که مامان گفت: - الان برات اب میارم. و از جاش بلند شد رفت. زیر چشمی به بقیه نگاه کردم. کسی حواسش این طرف نبود. به مرشاد نگاه کردم دیدم داره نگام میکنه. اخمی کردم و با سر به بیرون اشاره کردم. اول نفهمید و نامحسوس سرشو به معنای چی میگی تکون داد. منم با ایما اشاره و چشم و ابرو اومدن بهش فهموندم باید بره تو حیاط. یه تای ابروشو انداخت بالا و لبخند کجی زد. نگاهم به برادرش افتاد. دوباره اون پوزخند مزخرف روی لباش بود. تو دلم هزار بار به هر دوشون فحش دادم و رومو گرفتم. به سمت اشپزخونه نگاه کردم که دیدم مامان با یه لیوان اب داره میاد سمتم. بهم که رسید لیوانو داد دستم و خودشم نشست. ازش تشکر کردم و تمامشو سر کشیدم. خیلی تشنه ام بود. لیوانو گذاشتم روی میز که مرشاد از جاش بلند شد و گفت: - ببخشید یه تماس کاری دارم. چند دقیقه دیگه برمیگردم. بابا گفت: - خواهش میکنم پسرم. راحت باش. مرشاد لبخندی زد و سالنو ترک کرد. کمی که گذشت اروم در گوش مامان گفتم: + مامان من گشنمه! مامان با چشم های گرد شده نگاهم کرد که گفتم: + هوم؟؟ -مامان: به نظرت الان وقت غذا خوردنه؟؟ +یاس: میگی چیکار کنم؟ شکم که وقت نمیشناسه. تازه ظهرم هیچی نخوردم. باتردید نگاهی بهم انداخت. سعی کردم ظاهرمو حفظ کنم. خیلی باهوش بود اگه دست از پا خطا میکردم میفهمید دارم دروغ میگم. مظلومانه نگاهش کردم و گفتم: - اجازه هست برم؟ -مامان: برو یه چیزی بخور زود بیا خوشحال گفتم: + باشه زودی اومدم. همه سرشون گرم صحبت بود. از فرصت استفاده کردم رفتم اشپز خونه تا مثلا یه چیزی بخورم. خوب بود اشپز خونه به بالکن راه داشت و همین کارمو راحت کرده بود. وارد بالکن شدم. به اطراف نگاه کردم. دیدمش. دست تو جیب به دیوار تکیه زده بود. در بالکن رو بستم و براش سوت زدم. دنبال صدا گشت تا رسید به من. اشاره کردم بیاد بالا. از پله ها اومد بالا و رو به روم ایستاد. اون پوزخند کنج لبش داشت روی اعصابم خط میکشید. -مرشاد: همین دو روز پیش بود همدیگه رو دیدیم ها.
  8. کاشکی به جا دل، گلو تنگ میشد. 

    هوا نمیرسید و خلاص.

    1. سودا

      سودا

      سلام

      میتونم بیام خصوصیتون؟

    2. elhamkamy
    3. ZHILA

      ZHILA

      کاششششششششششششششششششششششششششششششششششش

  9. elhamkamy

    دقیییییقا😂😂😂
  10. elhamkamy

    خخخخ همچنین من😂
  11. خیلی ممنون عزیزم🌹 حرفت درسته ولی من توی رمان ها خیلی خوندم که دختره بعد اون اتفاق از مردها بیزار میشه یا افسرده و... راستش میخواستم کمی متفاوت باشه. البته، اون حس تنفر و ترس رو یاس به مرشاد داره و این در طول بارها گفته شده. بازم از نقدت زیبات ممنونم😊❤ خوشحال میشم بازم نظرتو بهم بگی😄😉
  12. یوهاهاها😎 خخخخ. سلام عزیزم. دیشب یه پارت گذاشتم😆 تا اونجا داشته باش بقیه رو بنویسم چشم. زود زود میزارم. ببخشید بازم😊
  13. elhamkamy

    سعی میکنم شاد باشم و تا میتونم اطرافیانمو بخندونم.
  14. elhamkamy

    دست و پامو گم کردم و بی اراده صاف شدم. حواسم به بقیه نبود و با ترس به رو به روم خیره شده بودم. از دیدنش، اونم اینجا هم ترسیده بودم هم تعجب کرده بودم. قدمی عقب گذاشتم که بابا گفت: - چیشد دخترم؟؟ نگاهم به نگاهش گره خورده بود. لبخندِ خبیثی به لب داشت و نگاهش پر از تعجب بود. دقیقا مثله من. ولی با فرق اینکه من به جای لبخند زدن، ترسیده بودم و اینو از رفتارم میشد فهمید. روی مبل خودشو وا انداخته بود و خیره خیره نگاهم میکرد. این..این اینجا چی میخواد؟؟ با همون نگاه ترسیده به اقای رستگار نگاه کردم. نکنه...نکنه برای این اومدن خواستگاری؟؟؟؟ با دستی که روی شونه ام نشست هینی کشیدم و به عقب برگشتم. بابا با اخم ملایمی اروم گفت: - چیشده؟ +یاس: ه، هیچی. بابا گفت: - اگه هیچی نیست پس چرا ایستادی و به مهمان چای تعارف نمیکنی؟ لب پایینم رو از داخل گاز گرفتم و به زور گفتم: + ببخشید. بابا با سر به مرشاد اشاره کرد و بعد کمی مکث رفت سرجاش نشست. سعی کردم خونسرد باشم. اب دهنمو قورت دادم و بدون اینکه نگاهش کنم به سمتش رفتم و سینی رو جلوش گرفتم. استکان چای رو برداشت و اروم طوری که فقط من بشنوم گفت: - نترس خانومم، قرار نیست اتفاقی بیافته!. سر بلند کردم و با خشم نگاهش کردم. پوزخندِ مزخرفی روی لبهاش بود. نگاه منو که دید چشمکی زد و به مبل تکیه داد. با نفرت ازش رو گرفتم و رفتم کنار مامان نشستم. مامان نگاه معنی داری بهم انداخت و روشو گرفت. سرمو انداختم پایین و لبه ی چادرم رو به بازی گرفتم. - رستگار: خب اقای پاک زاد، بهتره هرچه سریعتر بریم سر اصل مطلب. نگاهش کردم. به جمع نگاهی انداخت و گفت: - اگه موافق باشین این دوتا جوون برن یه گوشه و حرفاشونو بزنن. بابا کمی فکر کرد. همون طور که به زمین خیره شده بود خطاب به من گفت: - دخترم لطفا ایشونو تا اتاقت همراهی کن. بعد کمی مکث چشم ارومی گفتم و از جام بلند شدم. منتظر به اون دوتا مرد جوان خیره شدم ببینم کدومشون از جاش بلند میشه. بعد چند ثانیه تاخیر، همونی که یه دست مشکی پوشیده بود، از جاش با اخم وحشتناکی بلند شد و به چشمام زل زد. وا..این چرا این جوری نگاهم میکنه؟ انگار طلب باباشو میخواد شاسکول!. بی تفاوت نگاه ازش گرفتم و با گفتن "با اجازه" به سمت اتاقم حرکت کردم. در اتاقو بازکردم و منتظر شدم وارد شه. دم در ایستاد و با نفرت به چشمام زل زد. خونسرد زل زدم به چشماش و گفتم: + بفرمایید. نگاه از چشمام گرفت و وارد اتاق شد. درو بستم و روی صندلی میز کامپیوترم نشستم. پاروی پا انداختم و چادرمو روی پاهام مرتب کردم. سرمو بالا گرفتم که دیدم دوباره با همون نفرت بهم زل زده. چشامو تو کاسه چرخوندم و سرمو براش به معنی چیه تکون دادم که با پوزخند نگاهشو گرفت. چشم غره ای بهش رفتم و گفتم: + ببینید اقای رستگار، بهتره بهتون بگم که جواب من منفیه. خانوادمم راضی نیستن و اگه به خاطر حاجی نبود قبول نمـ.. پوزخندی زد و میون حرفم پرید: - یه جوری حرف میزنی انگار عاشق سینه چاکتم و به میل و اراده ی خودم اومدم...نه کوچولو. کاملا در اشتباهی. اگه میبینی الان اینجام فقط و فقط به خاطر اصرارهای پدرمه. +یاس: اتفاقا ماهم به خاطر اصرارهای ایشون و اعتبار حاجی قبول کردیم وگــ... دوباره نطقمو کور کرد و گفت: - بزار روشنت کنم. من از جنس زنها بیزارم. خصوصا کسایی که زیر زیرکی کارهاشونو انجام میدن! تصمیمم رو گرفتم که تــ... مثله خودش پریدم وسط حرفش و با خشم گفتم: + منظورت از اون حرف چی بود؟؟ اونم عصبانی گفت: - دفعه اخرت باشه میپری وسط حرفم!!! نگاهِ تمسخر امیزی بهش انداختم و گفتم: + کسی باید این حرفو بزنه که خودش رعایت کنه. نکه ( دستمو سمتش گرفتم و بالا پایین کردم ) یکی مثله تو. نگفتی؟ با تمسخر خندید و دستی به موهای مشکی و کوتاهش کشید. سرشو بالا گرفت. اخم داشت. یه جورِ بدی نگاهم میکرد. منم خونسرد به صندلی تکیه زده بودم و با اخم نگاهش میکردم. بالاخره لب از لب باز کرد و گفت: - متنفرم از ادمایی که ذات خرابشونو پشت نقاب پاکی پنهون میکنن...خانوم کوچولو من میدونم چه گندی بالا اوردی!
  15. elhamkamy

    دانش زیادش خوبه. دوست خوبم زیادش خوبه
×