رفتن به مطلب

Helen

همکار انجمن
  • تعداد ارسال ها

    394
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

1,036 Excellent

درباره Helen

  • درجه
    👑👑

کاربر عادی

  • کاربر
    همکار انجمن

آخرین بازدید کنندگان نمایه

بلوک آخرین بازدید کننده ها غیر فعال شده است و به دیگر کاربران نشان داده نمیشود.

  1. Helen

    اییش :// کل زنگ ها رو فقط وقت تلف کردیم :|| دبیرا هم یکی از یکی بدتر -__-
  2. 😈هاهاها ...

    😆مدرسه ها باز شد ...

    🕡تنها ۲۰ دقیقه ی دیگر ...

    😎خوش بگذره گوگول مگولا ...

    1. Mhds142
    2. maryam78

      maryam78

      نی نی کوووشووولووو هااا 

  3. Helen

    خخخ دیوونه 😂😂😁
  4. Helen

    هر وقت تو صف دستشویی بودم یاد تو می افتم 😂😃
  5. دیکته شب یادتون نره دوستان 🙃

    ریاضیاتونم بنویسین 🙂

    " ستاد کوفت سازی تابستان "

    1. Roya_m

      Roya_m

      تمیز بنویسینااا

      نرین خط خطی کنین

      با حوصله و با دقت!!!

      از دو رنگ استفاده کنین عالی میشه

    2. Mhds142

      Mhds142

      😐😐 ایشششش خداروشکر از این حرفا راحت شدما اه اه

  6. Helen

    بعد از یک وقفه طولانی بلاخره پارت گذاشتم 🙂
  7. Helen

    **** گلاره ظهر عاشورا بود . دو روز است که هاکان نیامده است . دلم برایش تنگ است . نگرانش هستم . حیاط مسجد را زیر نگاهم گذراندم . ناگهان چشمم به سید افتاد . آشفته و نگران به سمتش رفتم . گلاره- سیّد ؟ سید رویش را به سمتم برگرداند و با لبخندی پدرانه گفت : بله دخترم ؟ چرا نگرانی ؟ با گفتن دخترم دلم پر کشید . یاد بابا افتادم . چقدر بی معرفت بودم که الان ماه ها است که سر مزارش نرفتم . افکارم را پس زدم و گفتم : از هاکان یعنی آقا هاکان خبر ندارین ؟ سید- نه دخترم ! ندارم . اتفاقی افتاده ؟ سری تکان دادم و زیر لب گفتم : نه ! و بعد از حیاط مسجد بیرون امدم . ناگهان یادم آمد ؛ دختر ها همراهم نیستند . هراسان برگشتم . سویل و سلین دست به کمر ایستاده بودند و با خشم نگاهم می کردند . سویل- مامان ما آدم نیستیم ؟ ما رو ول می چنی و میری ؟ لبم را گزیدم و گفتم : این چه حرفیه مادر ؟ زشته ؟ سویل و سلین همزمان با هم ایشی گفتند و رویشان را برگرداندند . خنده ای کردم و بوسه ای بر سرشان زدم . گلاره- بریم ؟ جوابی بهم ندادند و سریع از حیاط مسجد بیرون رفتند . **** نگاهی به موبایل درون دستم انداختم . بلاخره شیده جواب می دهد . شیده- هان ؟ اخم هایم در هم می شود . گلاره- هان چیه دختر ؟ شیده- خب حالا توام . چطوری ؟ دخترا خوبن ؟ گلاره- مرسی . خوبیم . تو خوبی ؟ آریو و شاهو خوبن ؟ آهی کشید و گفت : دست رو دلم نزار که خونه . شاهو پدرمو در اورده از بس اذیت میکنه . خنده ای کردم و گفتم : طوری نیست . بچه است ... شیده ؟ شیده- جان ؟ گلاره- تو خبری از هاکان داری ؟ نوچ نوچی کرد و گفت : خبر هاکان رو میخوای ؟ برای چی ؟ نوچ نوچ . نکنه دلتنگش شدین خانوم اعتماد خرد شده ؟ نکنه دلتون هواش رو کرده که از من خبر میگیری ؟ شما که گفتین هاکان برای من مرده است و فراموش شده است که . اشک لجوجانه ای از گوشه ی چشمم چکید . به ثانیه نکشید که کل صورتم با اشک یکی شد . شیده تو چه میدانی از دل آشوبم ؟ تو چه میدانی از این دل لامذهب که تا هاکان را می بیند ؛ بی قرار می شود ؟ تو چه میدانی ؟ شیده- داری گریه میکنی ؟ به خدا قصدم ... حرفش را قطع کردم و سریع گفتم : خداحافظ و بعد قطع کردم . موبایل را به گوشه ای پرتاب کردم و روی مبل نشستم . نگاهی به گلدان روی میز انداختم . برش داشتم و به زمین کوبیدمش . سویل و سلین ترسان از اتاق بیرون آمدند . سلین- مامان ؟ جوابش را با جیغی بلند دادم . پشت سر هم جیغ می کشیدم و به خودم لعنت می فرستادم . سویل و سلین گریان به طرفم امدند که با داد من ، منصرف شدند . گلاره- جلو نیاید . برید . نمیخوام ریخت هیچ کدومتنو رو ببینم . حتی تمرکزی بر روی حرف هایم نیز نداشتم . **** از پرستار نشانی اتاقی که هاکان در ان بستری بود را پرسیدم . گلاره- اتاق آقای هاکان مستوفی کجاست ؟ پرستار- انتهای راهرو اتاق 253 ممنون زیر لبی گفتم و دوان دوان به سمت اتاقش رفتم .
  8. Helen

    سوالتون رو در قسمت پرسش و پاسخ بپرسید
  9. فردا بهتون خوش بگذره دوستان ...🙂

    سال تحصیلیه خوبی داشته باشین ...🙃

    خخخ😂

  10. گاهی نیاز است پزشک بجای یک مشت قرص ، برایت فریاد تجویز کند

     

  11. Helen

    سلام حنانه جان به دلیل مشکلی نمی تونستن پستی ارسال کنن به خاطر همین به من گفتن که اعلام کنم . گفتن جز ۱۷ رو میخونن .
  12. و وای بر آن روزی که بغض یک دختر بشکند ... :))

  13. Helen

    جز ۹ ام مال من .
  14. Helen

    بهشت گوارای وجودت نوا ... همسفره ی بانو فاطمه زهرا بشی ...
  15. کاش دل شکستن 💔 هم پیگرد قانونی داشت ...

×

انکی دروید