رفتن به مطلب

_.nafas._

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    58
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

112 Excellent

درباره _.nafas._

  • درجه
    🌟🌟

آخرین بازدید کنندگان نمایه

358 بازدید کننده نمایه
  1. _.nafas._

    555تا صلوات امشب😌
  2. _.nafas._

    جزء ده ،یازده،دوازده
  3. به آن هایی که دوستشان دارید
    بی بهانه بگویید دوستت دارم
    بگویید در این دنیای شلوغ
    سنجاقشان کرده اید به دلتان
    بگویید گاهی فرصت با هم بودنمان
    کوتاه تر از عمر شکوفه هاست
    شما بگویید، حتی اگر نشنوند

  4. باز محرم شد و دلها شکست از غم زینب دل زهرا شکست

    باز محرم شد و لب تشنه شد از عطش خاک کمرها شکست

    آب در این تشنگی از خود گذشت دجله به خون شد دل صحرا شکست

    قاسم ولیلا همه در خون شدند این چه غمی بود که دنیا شکست

    محرم ماه غم نیست ماه عشق است محرم مَحرم درد حسین است

    ****

  5. آرزویت را برآورد میکند ، آن خدایی که آسمان را برای خنداندن گلی میگریاند . . .💚

  6. _.nafas._

    بله اطلاع دارم که خانم مریشکا انجام دادن فکر کنم اشتباهی تگ کردم .بله حتما برمیدارم.ممنون
  7. _.nafas._

    #پارت22 _از این وسایل بردارید برای دفاع مثلا اگه روح به من حمله کرد من با این ماهیتابه میزنم دوشقش میکنم چطورهه؟ سارا_عجب فکری کردیاا نابغه منم با چنگال و گوشکوب میترکونمش ترانه سری از روی تاسف تکون داد و گفت ترانه_به جای این کارا وسایل برای غذا پیدا کنین تا ببریم و باهاشون غذا بخوریم باران_در ضمن من فکر کنم اون چهارتا اتاقی که قبل از آشپزخونه بود اتاق خواب ،دستشویی وحمام باشن _خب قبل از اینکه بریم توی حال اتاقارو یه نگاهی میندازیم سارا با سر حرف منو تائید کرد بعد از برداشتن وسایل برای غذا خوردن به سمت سالن حرکت کردیم (حالا چون من اینجوری توصیف کردم فکر نکنین که هزار متر راهه نه کلا ده بیستا قدمه)رسیدیم به در اولی که کنار آشپزخونه بود درشو باز کردم نگاهی به داخلش انداختم _خب این دستشویی در بعدی رو باز کردم _این حمام در بعدی _این جام اتاق خوابه _اینم که همونی بود که قفله ترانه_بهتره بریم دیگه الان غر غراشون شروع میشه _موافقم
  8. _.nafas._

    #پارت21 سارا_چیه خوشگل ندیدی اینقدر ذهنم درگیر بود که حوصله کلکل نداشتم برای همین گفتم _سارا چهرت خیلی آشناست اسمتم همینطور احساس میکنم قبلا دیدمت سارااومد پیشم و آروم گفت سارا_خانم مارپل من دوست دوران مدرستم یادته که ما رفتیم شهرستان اشک تو چشمام جمع شد بهش نگاه کردم و گفتم _واقعا خودتی باورم نمیشه چجوری تا حالا نشناختمت سارا_بس که خنگی گوگولی میخواستم بهت بگم ولی گفتم ببینم خودت یادت میاد که من کیم (من وسارا توی دوران ابتدایی مدرسه دوستای صمیمی بودیم و سارا به ی دلایلی مجبور شد بره شهرستان) _من تا حالا با هیچ کس نتونسم دوست بشم و صمیمی بشم سارا_فکر کردی من تونستم _خیلی خوشحالم که پیدات کردم سارا_منم خوشحالم ولی خدایی تومنو پیدا نکردی من تورو پیدا کردم _منو و تو نداریم هانی ترانه_بچه ها ببینید آشپزخونه اینجاست در عین ناباوری آشپز خونه با سبک خونه کاملا فرق داشت و خیلی مدرن و امروزی بود باران_اینجا چرا اینجوریه _مگه چشه باران_دختر تو چقدر بیخیالی نگاهی به باران کردم و رفتم سمت ماهیتابه و بلندش کردم و رو به بچه ها گفتم :
  9. _.nafas._

    سلام من ازتون بابت طراحی جلد رمانم نهایت تشکر رو دارم من نویسنده این رمان هستم و از این جلد خیلی خوشم اومده ازتون بابت زحماتتون خیلی خیلی ممنونم
  10. _.nafas._

  11. _.nafas._

  12. _.nafas._

    #پارت20 با دخترا رفتیم سمت کوله هامون _اگه قرار باشه تا یک ماه اینجا بمونیم باید تو مصرف مواد غذاییمون صرفه جویی کنیم سارا_آنا راست میگه تازه ما خبر نداریم که اینجا آب داره یا نداره ترانه_باید این خونرو بگردیم وبشقاب و قاشق پیدا کنیم با دخترا شرو کردیم به گشتن یه راهروی نسبتا بزرگ بود که کمی اونطرف ترش یه در چوبی قدیمی بود که چند تا قفل قدیمی بهش بود و یک دریچه کشویی مانند بالای در بود به بچه ها گفتم _نکنه آشپزخونه اینه سارا_آخه دیوونه اگه این آشبزخونه بوده چرا درشو قفل کردن اونم نه یکی نه دوتا _خب از دریچه کشویی نگاه میکنیم ببینیم چی داخله چطوره؟ باران_میگم نکنه خطرناک باشه بیا بیخیال شو و فوضولی نکن _چه قدر شما ترسوهستین چیزی نمیشه به سمت دریچه رفتم و بازش کردم بوی خیلی بدی به دماغم خورد که باعث شد عق بزنم ترانه همونجوری که دماغشو گرفته بود گفت این چه بوییه دیگه دارم خفه میشم بهشون نگاه کردم وبا این که میدونستم بوی چیه چیزی بهشون نگفتم چون مطمئن بودم از ترس پس میوفتن خواستم دریچرو ببندم که یکدفعه... دریچه محکم بسته شد دخترا از ترس جیغی کشیدن نگاهی بهشون کردم و گفتم : _آروم بابا کر شدم نترسین حتما پیچی مهره ای چیزیش خراب شده واسه همین اینجوری شد بهتره که بریم ببینینم بقیه اینجا چجوریه نمیدونم چرا قیافه سارا اینقدر برام آشنا بود و حس میکردم خاطره باهاش دارم چشمای کشیده مشکی و خوشحالتش موهای لختش همه اینا منو یاد یچیزی مینداخت که نمیدونستم چیه
  13. _.nafas._

    #پارت19 سارا_اون موقع که ما وارد خونه شدیم ساعت هامون سر ساعت 9 از کار افتاده بود ولی ببینید ساعت من دیجیتالیه و وقتی دکمشو فشار میدم ساعت 21 رو نشون میده پس یعنی الان ساعت نه شبه و ما هیچی نخوردیم _شکمو سارا_خب گشنمه _خدایی اگه یه حرف درست زده باشی همینه از هرچی بگذرم نمیتونم از غذام بگذرم سارا_اونوقت به من میگی شکمو؟ ترانه خنده کنان گفت:باشه باشه آروم باشید بیاید بریم ببینیم چی داریم _مطر(به عربی میشه باران)پاشو بیا بریم شام بدرستیم سارا_بدرستیم یعنی چی درست بحرف _هه هه هه خودتم که گفتی بحرف پسرا از خنده دراز کشیده بودن روی زمین باران با خنده گفت تا حالا کسی اسممو اینجوری صدا نکرده سارا_بس که خله _من اگه خل بودم پزشکی نمیخوندم سارا _مطمئنی شانسی تست نزنی بدبخت اون آدمی که میخواد بیاد بیماریشو به تو بگه تا درمانش کنی لحنش کاملا شوخی بود و با خنده اینا رو بیان میکرد برای همین اصلا ناراحت نشدم آهی_خانوما نمیخواین به ما غذا بدید روده کوچیکه معدرو خورد سارا_بیا داداشتم عین خودته حالت تدافعی گرفتم و گفتم :درست صحبت کناااا من رو داداشم حساسم سارا_باباا حساس _اوی البرز_ بسهه دیگه ،راستی،آنا قرار شدجریان خواهر برادریتون رو برای ما بگین _باشه بذار فعلا یچیزی بدیم بریزین توی اون خندق بلاکه الان بجای این که از دست هیولاها خورده بشیم شما پسرا مارو میخورین تا سیر بشین
  14. _.nafas._

    #پارت18 پاشید جمع کنید غمبرک زدید که چی بشه با ناراحتی و غصه خوردن که چیزی درست نمیشه نباید بترسیم اگه بترسیم همه چی بدتر میشه البرز_راست میگه بچه ها حالا که نمیتونیم از خونه خارج بشیم باید این جا رو بگردیم و بفهمیم ماجرا از چه قراره سهند_از وقتی وارد خونه شدیم یکراست اومدیم پذیرایی و بعدم همینجا نشستیم و زانوی غم بغل کردیم آهی_بچه ها ساعت من شروع به کار کردن کرده با این حرف آهی همه نگاه ها به سمت اون برگشت و بعدم به طور هماهنگ دست همه بچه ها بالا اومد و نگاه به ساعتشون کردن و در عین ناباوری دیدن که ساعتا همه کار میکنن رادمان_چه فایده ما ساعتامون از قبل از کار افتاده الان چه جوری بفهمیم که ساعت چنده
  15. _.nafas._

    اصلا عجله ای نیست هر وقت که تونستید انجام بدید بازم متشکرم
×