رفتن به مطلب

ZHILA

ناظر رمان
  • تعداد ارسال ها

    2,490
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    45

آخرین بار برد ZHILA در 12 مهر

ZHILA یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

8,397 Excellent

درباره ZHILA

  • درجه
    👑👑👑

کاربر عادی

  • کاربر
    نویسنده​🖋️

آخرین بازدید کنندگان نمایه

6,237 بازدید کننده نمایه
  1. ZHILA

    مرد های مشکی پوشی که جلوی ساختمان مجلل ایستاده بودند من را به سمت داخل راهنمایی کردند و همراهم می آمدند . تایلر مثل همیشه که سعی در حفظ غرور و ابهتش داشت روی صندلی بزرگ چرم قرمز رنگش نشسته بود ، بهتر بگویم لم داده بود و با کاغذ های زیر دستش بازی می کرد . فهمیدم که از گوشه ی چشم نگاهم می کند اما به روی خودم نیاوردم . با سرفه ی مصلحتی من سرش را بالا آورد . _ واو آقای گرینجر عزیز ! عجب سعادتی ! انتظارتون رو می کشیدم . سعی می کردم لحن منزجر شده ام را کنترل کنم و کمی چاپلوسی چاشنی حرف هایم کنم . اما برق خشم چشمانم را نمی توانستم از بین ببرم . _ من هم خیلی مشتاق دیدارتون بودم آقای تایلر گرامی . با سر خوشی سرش را تکانی داد و نیم چرخی روی صندلی چرخ دارش زد . به سمت میز متمایل شد و قاب نگاهش مرا در بر گرفته بود . _ به پاس زحمت بزرگ و سرمایه ای که کردین برای شما یه هدیه ی ویژه دارم . امیدوارم که بپسندی . _ اوه البته ! مگه می شه چیزی که شما انتخاب کرده باشین رو نپسندید ؟ مشتاقم کادوتون رو ببینم تا به سلیقه ی خوبتون یقین پیدا کنم . خنده ی سرخوشی از سر گرفت که خمار بودنش را آشکار می کرد . افکارم را در ذهنم طبقه بندی می کردم با اشاره ی تایلر در باز شد و بعد ...! سطل آب یخ که هیچ انگار تمام تنم زیر آب های یخ بسته ی رودی یخ زده فرو رفت . و این روزها چه عجیب پر بود از غافلگیری های ممتد و بیشتر از همه...ناخوشایند ! نیشگون ریزی پنهانی از بازویم گرفتم تا خودم را جمع و جور کنم . سرش پایین بود و با دستبند اش بازی می کرد ‌. از گونه های سرخش معلوم بود که مدت زیادی را گریه کرده است . بی اختیار اخم هایم در هم رفت . صورت معصومانه اش بد جور مظلوم به نظر می‌رسید . سعی کردم نقابی از بی تفاوتی جایگزین چهره ی متعجب و شگفت زده ام کنم . غرور را چاشنی حالت چهره ام کردم و خیره ی تایلر شدم . شانه ای بالا انداخت و به همان سمت اشاره کرد : _ چطوره ؟ از هدیه ات خوشت اومد ؟ این مرد چقدر می توانست پست باشد ! از غیض دندان هایم را روی هم می فشاردم اما در ظاهر قیافه ای بی تفاوت و یخی داشتم . از گوشه ی چشم می دیدم که با بهت و چشم هایی ترسیده نگاه می کند . هنوز مرا نشناخته بود . کینه و نفرت در چشمانم به سختی بیداد می کرد اما نمی دانم فک منقبض شده ام را تشخیص می داد یا نه . نفس بی صدا اما طولانی و عمیقی کشیدم و آرامش ظاهری را حاکم چهره ام کردم . بازیگر خوبی شده بودم ، این سالها دنیا خوب بازی کردن را به من آموخته بود . و اکنون زمان درس پس دادن است ، پس دادن درس های روزگار ...! تایلر دستش را گرفت و به سمت کشاند . دیدم که با نفرت به تایلر و بعد به من نگاه کرد . _ خب ، اینم هدیه ی من . می مونه قول و قرارمون . قرارداد که سرجاشه ؟ دلم می خواست آب دهانم را جایی درست وسط صورتش بیندازم . زیر مشت و لگد بگیرمش و آن قدر مشت هایم را حواله اش کنم که ذره ذره جان دهد . به سختی خودم را کنترل کردم و با غرور سری تکان دادن و نگاهی از سر اجبار و مشمئز کننده بهش انداختم که با همان گونه های سرخش خودش را جمع کرد . لباس های افتضاحی به تنش کرده بودند و همین خونم را حسابی به جوش می آورد . نگاه تایلر نشان می داد که نمی خواهد بیشتر از این بمانم . از روی دستبندش گرفتم و به دنبال خودم کشیدمش . سرعتم بسیار زیاد بود و گاام هایم را تند بر می داشتم .در حالی که پاهایش روی زمین کشیده می شد به دنبالم می آمد . همین که سوار ماشین شدیم چند فحش محکم نثار من و تایلر و هر کس که می توانست کرد . سرخی چشمانش و بغض گلویش حالم را بدجوری دگرگون می کرد ، دست خودم نبود . اطراف و منظره ی بیرون را از نظر گذراندم ، به اندازه ی کافی دور شده بودیم . وقتی دیدم بیش از حد ترسیده و بغض کم و بیش راه تنفسش را گرفته دست به کار شدم ، دستم را به سمت صورتم بردم و خمیر و چسب های روی صورتم را با یک حرکت جدا کردم که بلافاصله از شدت و سرعت زیاد و کشیده شدن پوست صورتم آخم بلند شد . ارنیکا حالا با تعجب نگاهم می کرد ‌ . چشمان معصومش ناباورانه خیره ام شده بود و بغض و هق هق آرامش انگار متوقف شده بودند ‌ . بی هوا خودش را در آغوشم انداخت و حصار محکم بغض گلویش ر هم شکست . با صدای بلندی گریه می کرد . نا خود آگاه دستم دور شانه اش حلقه شد . قلبم سراسیمه شده بود و همانند کودکی بی تاب در سینه می کوبید . هرچه سعی می کردم دلیلی برای رفتار های عجیب و غریبم پیدا کنم به نتیجه ای نمی رسیدم . امروز هوایم کمی بیشتر از همیشه پس بود . سرش را عقب کشید . ناباور به من و بعد به اطرافش نگاه می کرد . مردمک ترسیده ی چشمانش حالا دو دو می زد و برق ریزی هنوز از اشک در چشمانش می درخشید . خودش را از من حدا کرد .سرش را روی پاهایم گذاشت و در مقابل چشمان ناباور من آرام به خواب رفت . پالتوی چرمم را آرام از تن بیرون کشیدم و روی بازوهای برهنه اش انداختم ‌ . و برای هزارمین بار تایلر را در دل زیر مشت و لگد بد و بیراه هایم گرفتم .‌
  2. ZHILA

    من رمان خودمم دیگه نمی رسم ببخشید وءقعا دیگ وقت ندارم نمی تونم . قراره انصراف بدم .مدیر هنو ج ندادن
  3. دنیا قانون عجیبی دارد که هفت میلیارد
    انسان داره، تو فقط با یکی از اونا
    احساس تنهایی نمی‌کنی و خدا نکند، که:
    آن یک‌نفر تنهایت بگذارد "آن‌وقت است"
    حتی با خودت "غریبه خواهی‌شد"

  4.  

    باید نفس بکشم تویه هوای خودم باید که سر بذارم رو شونه های خودم
    باید که گریه کنم واسه عزای خودم شبونه گل ببرم خودم برای خودم

    نشد نشد که بیام بازم به دیدنه تو نشد نفس بکشم نفس کشیدنتو
    روزای تار منه شبای روشنه تو چقدر غریبه شدی منم منم منه تو

    انگار تو قلبم غمِ دلخواه تو مونده هنوز قلبِ من همراه تو مونده

    هنوز رویای تو دنباله منه هنوز زخمای تو رو باله منه هنوز از خواب خوشت میپرم هر شب
    ببین تقدیر بده بیخبرو ببین طوفانیه چشمای ترو ببین تو دوری و تنهاترم هر شب

    باید نفس بکشم تویه هوای خودم باید که سر بذارم رو شونه های خودم
    باید که گریه کنم واسه عزای خودم شبونه گل ببرم خودم برای خودم

    شعر آهنگ جدید امین بانی نشد

    انگار کسی فکر پریشونیه من نیست
    کسی تو شبه بارونی من نیست دیگه وقته پشیمونیه من نیست

    انگار تو قلبم غمِ دلخواه تو مونده
    هنوز قلبه من همراه تو مونده هنوز پشته سرم آه تو مونده انگار

    نشد که بیام بازم به دیدنه تو , نشد نفس بکشم نفس کشیدنتو

    ببین تقدیر بده بیخبرو ببین طوفانیه چشمای ترو ببین تو دوری و تنهاترم هر شب

    باید نفس بکشم تویه هوای خودم باید که سر بذارم رو شونه های خودم
    باید که گریه کنم واسه عزای خودم شبونه گل ببرم خودم برای خودم

    نشد نشد که بیام بازم به دیدنه تو نشد نفس بکشم نفس کشیدنتو
    روزای تار منه شبای روشنه تو چقدر غریبه شدی منم منم منه تو

  5. ZHILA

    با ضربه ی محکمی که به صورتم خورد چشم هایم را باز کردم .کم کم حواسم فعال می شد و خیسی را روی گونه و صورتم حس می کردم .‌ دیدم که واضح شد مارسل را دیدم که با ابروانی گره خورده و اخم هایی در هم نگاهم می کرد ‌. همین که چشم های بازم را دید نفس کوتاهی کشید . سوزش تیزی را در مچ دست چپم حس می کردم . نگاهم به دستم خورد که باند پیچی شده بود . پنبه های خونی و بتادین و جعبه ی کمک های اولیه روی میز کنار کاناپه خودنمایی می کرد . خواستم از جایم بلند شوم که آخ کوتاهی که ناشی از تکان دادن دستم بود در وجودم پیچید . اتفاقات افتاده ی گذشته کم کم جلوی چشمانم رنگ گرفتند و حالم در آنی دگرگون شد . حلقه ی ریز اشکی که در چشمانم جا خوش کرد کافی بود تا بمب قوی خشم مارسل را منفجر و سیل غرغر هایش را روی سرم آوار کند . با دست هایم شقیقه هایم را محکم فشردم که باز دست مجروحم با درد اعتراض خودش را نشان داد ‌ . _ بس می کنی مارس؟ _ بس می کنی ؟ تازه می گی بس می کنی ؟ معلوم هس داری چی کار می کنی آرس؟ قرار بود اونا رو ناقص نکنی نه این که یه بلایی سر خودت بیاری ! از اولشم با این مخالف بودم که .. ! _ بس کن مارس بس کن ! بسه ! قبلا با هم بحث کردیم خودتم می دونی تا کارم رو نکنم عقب نمی کشم پس بیهوده خودتو خسته نکن . نفس پر حرصی کشید و در حالی که دست هایش را در هوا تکان می داد گفت : _ باشه . حداقل بگو چرا ؟ چی شد که قاطی کردی ؟ _ آراز همین کلمه کافی بود تا ساکت شود . مارسل از تمام نه اما از بیشتر اتفاقات زندگی من با خبر بود . بعد از آن که اولین قرارداد کاری ام را با لوکاس بستم مارسل و بلا تنها کسانی بودند که بهشان اعتماد داشتم و کمکم می کردند . مارس نگاهی به دستم انداخت و لب هایش را باز کرد که چیزی بگوید اما پشیمان شد و حرف ناگفته اش را خورد . در حالی که چسب ها و کمی از کرم و خمیر گریم صورتم در دستش بود به سمت آشپزخانه رفت . گویی علاوه بر پانسمان دستم گریمم را هم پاک کرده بود. به سمت روشویی رفتم ومشتی آب را با دست سالمم به صورتم ریختم تا کسلی و بی حالی از صورتم بپرد . چشم هایم به سرخی می زد . همان طور که دست هایم را به حالت جک به لبه های روشویی گرفته بودم بی توجه به دردی که در مچ دستم می پیچید در آینه به چهره ی واقعی خودم خیره شدم . نفس پر از دردی کشیدم و بیرون آمدم . به سیوشرتم که روی صندلی پشت اُپن بود چنگ زدم و راهم را سمت در خروجی کج کردم . دستم توسط مارسل کشیده شد . به عقب برگشتم و با اخم نگاهش کردم: _ چیه ؟ _ چیه و ..! داری با این ریخت و قیافه راست راست جلوی اونا می ری بیرون ؟ از بی حواسی ام چشم هایم را محکم روی هم فشردم . مسیرم را کج کردم . _ حالا کجا می خوای بری ؟ نگاهی به ساعت انداختم . _ نمی دونم . باید برم بیرون . بمونم فکرای تو ذهنم یه کاری دستم می دن . _ باشه اما وایسا اون پسره بیاد گریمت کنه . پرسشگر نگاهش کردم . ادامه داد : _ تایلر بهت پیام فرستاده . یه ساعت دیگه باهاش قرار داری . _ چی مطمعنی ؟ چشم هایم در اطراف می چرخید و تلفن همراهم رد جستجو می کردم که دستی جلویم گرفته شد . تلفنم در دست مارسل بود . با شتاب برداشتم و محتویاتش را بررسی کردم . پیامش را که دیدم از حرص و پر از کلافگی هوفی کردم و راه افتادم سمت اتاق طبقه ی بالایی . آن قدر با وسیله ها ور رفتم تا در نهایت توانستم چهره ای همانند گریمی که حمید می کرد از صورتم بسازم .نمی خواستم بعد از مارسل سین جیم کردن حمید را هم به دوش بکشم . از کمد لباس هایم پالتوی چرم قهوه ای سوخته ی بلندم را بیرون کشیدم و در عرض چند دقیقه حاضر شدم . بی توجه به مارسل از در خروجی بیرون رفتم و مارسل را مات و مبهوت گذاشتم . رفتارم به ظاهر برایش عجیب می نمود. سوار ماشین مشکی رنگ شدم و محافظ جوان در را به رویم بست . در حالی که غرق در افکار کشنده ام شده بودم به محل قرار رفتم .
  6. ZHILA

    اه پ نموخوام باو :/// سوالیم ک هع
  7. ZHILA

    عاقا بازیه ؟ منم میام مننن
  8. ZHILA

    می رم عروسیش می رقصم
  9. ZHILA

    اسم جدید رمان : حکومت بر مرداب به قلم ژیلا.ح (ژیلا.حیدری )
  10. ZHILA

    سلام با توجه به حرف مدیر و اینکه اسم رمان اراس برای رمان دیگه ای هم وجود داره می خوام اسم رمان رو تغییر بدم . و لازمه ی این کار جلد جدیده . اگه بشه احتمالن عکس جدید هم لازم دارم . عکس پیشنهادی اگ دارین بفرستین ممنون . مدیر ادمین در جریان هستن
  11. ZHILA

    مرد مقابلم خیره و پر از غرور نگاهم می کرد . شک داشتم که با این همه گریم بتواند مرا بشناسد . به سختی روی پاهایم بند شده بودم . بی آنکه چیزی بگویم سرم را چرخاندم و مدت کوتاهی بی مکث نفس های بلند و عمیق می کشیدم . باید هر طور شده جلوی خودم و احساساتم را می گرفتم ، به سختی مشتی را که قصد خورد کردن دندان هایش را داشت مهار می کردم . سرم را تابی دادم و چرخیدم به سمتش . موشکافانه نگاهم می کرد . نگاهم آنقدر سنگین بود که بالاخره سکوت را شکست . به سمت صندلی مقابلش اشاره کرد . مدتی مکث کردم و بعد درست مقابلش نشستم . حرف هایش محتوی قرارداد را از بر می کرد اما چشمان من روی دو تا گوی عسلی خیره مانده بود و ذهنم پر می کشید برای سنگ قبر سردی که چند سال پیش برای آخرین بار یاد آور تمام هستی و خانواده ام شده بود .حرف از قرارداد می زد و من تنها برق آتشی را در چشمانم حس می کردم که ریشه ی این درخت کهن خانوادگی را به آتش کشیده بود . این خانه از بست ویران شده است ..! از فکر ‌بیرون آمدم و تصاویر اطراف برایم پر رنگ تر شدند . با هوشیاری تمام جوانب را زیر نظر گرفته بودم . او برادرم بود ؛ برادری که آخر با جاه طلبی هایش تمام دار و ندارم ، خانواده ام را به یغما برده بود و من حالا ، آراس ، تنهای تنها بودم . حتی نمی توانستم به عنوان یک برادر نگاهش کنم . بارها به او هشدار داده بودم و در آخر ... ! و تمام کارهای گذشته اش به کنار ، حال با خیالی آسوده ، در خوشی غرق و در منجلاب ثروت رقص کنان زندگی اش را می کرد و همین بیشتر از قبل عاصی ام می کرد . تمام کار ها طبق پیش بینی من جلو می رفت و حالا به یک باره تمام نقشه هایم زیر و رو شده بودند . باید قبل از اینکه همه چیز را با هم ببازم کنترا اوضاع را به دست می گرفتم . سعی می کرد درست و غلیظ انگلیسی را تلفظ کند و یک انگلیسی اصیل به نظر برسد ‌. پوزخندی روی لب هایم نشسته بود . با تعاریفی که از مرد ثروتمند جوان و تازه کار ، یعنی همان چهره ی جدیدم، مت گرینجر شنیده بود سعی در جلب نظر و رضایتم داشت و من تماما به این فکر می کردم که با کاری که کرده بود پلیس اینتر پل آلمان دستگیرش کرده بود و مجازاتش می کرد یا حد اقل بلایی سرش می آمد همانند خانواده ای که در آتش سوختند و گرد غم نبودشان تنها در چشم آراس رفت..! غرق در همین فکر ها بودم که چیزی در ذهنم گفت : اونم برادر کسی مثل خودته ، با همون استعداد و همون هوش . چه انتظار دیگه ای می تونستی ازش داشته باشی ؟ خودت چه گلی زدی به سرت که ..! مشت محکمم که روی میز نشست افکار در همم را محو و نابود کرد . به پنجه ی دردناکم نگاه کردم که مایع گرمی از آن سر ریز می شد . شیشه ی میز عسلی رو به رویم ، درست کنار صندلی که رویش نشسته بودم ترک برداشته و مقداری شکسته بود و خون بود که از مچ ام جاری می شد‌. آراز مات و مبهوت نگاهم می کرد . حتی نمی دانستم اسم و رسم جدیدش چیست ‌. بی حرف از جایم برخاستم . _ دستتون مستر گرینجر ! نگاهی از سر حرص بهش انداختم در حالی که سعی می کردم عکس العمل دیگری از خود نشان ندهم قرارداد را برداشتم و با دست سالم دیگرم امضایش کردم . برای نابودی تایلر باید تک تک زیر دست هایش را نابود می کردم ، دیگر بود و نبود و حتی وجود برادری به نام آراز برایم فرقی نمی کرد . برادری که دیگر برادرش نمی شمردم . تنها یک غریبه بود و بس. کیف سامسونت پر از دلار ها که مقابلش قرار گرفت چشم از دست خونی ام برداشت و برق ریزی در چشم هایش درخشید . بدون تعلل به راه افتادم و با شتاب از آنجا فاصله گرفتم . به محض اینکه به خانه ی جدید و موقتی ام با اسم و رسم گرینجر رسیدم ؛ روی اولین مکان نرم ، کاناپه ی بزرگ ال شکل طبقه ی پایین خودم را رها کردم و به سقف خیره شدم ‌. حس می کردم سقف دور سرم می چرخد ، چرخ ، چرخ ، چرخ...! کم کم صدای لالایی خواندن مادرم در بین چرخ خوردن ها در ذهنم تکرار و پر رنگ تر می شد . لالا لالا گل پونه بخواب عزیز دردونه لالا لالا گل شب بو تموم شده بارون تند لالالالا گل شبدر شبت تاریک روزت روشن سوزش دستم طاقتم را طاق کرده بود . جهان دور سرم می چرخید و سوزش دستم دردم را چند برابر می کرد .صدای مادرم در سرم روحم را می نوازید ، گویی جایی همین اطراف بود ، سرم را مثل کودکی هایم روی پایش نهاده بود و برایم لالایی می خواند . لالا لالا بنفشه گل ستاره زرد ، ماهت خندون لالا لالا بزن بارون دلم غمگین ، گلم پژمرد لالا لالا جهان وارون بخواب آروم خزون بارون لالا لالا می رقصه باد صنم تنها ، کجاس فرهاد لالا لالا گل ریحون شقایق مست ، فلک حیرون لالا لالا گل پیچک نموند از من ، بخواب کودک کم کم صداها گنگ و بم می شدند . گویی تمام تنم به یکباره به دمای زیر صفر درجه به سردی می گرایید . چرخ ..چرخ ...چرخ ‌‌‌‌...! چقدر این چرخیدن ها تند و تند تر شده بود . گویی دنیا قصد کرده دورم بچرخد و بچرخاندم . فهمیده دیگر نای آمدن را ندارم خودش مرا می چرخاند . لالا لا لالا دلم خسته هوا غمگین ، مَلَک رَسته... ***
  12. و ژیلا پارت نمیگذارد :|

    و ما به زندگی سگی خود ادامه میدهیم :|

  13. ZHILA

    اوهوم ب ی بنده خدا زنگ زدیم خواب بود گف الو کیه گفتم عزرایلم گف عزراییل جان بعدا زنگ بزن هیچی دیگ س شدیم رف
  14. ZHILA

    عه الان خوندم متن پیام اولو . اگ قرار باشه یهو براورده شه ی ارزو دارم ب بهترین و بزرگترین رفیقم برسم خدا
×

انکی دروید