رفتن به مطلب

ftm.mr

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    125
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

174 Excellent

11 دنبال کننده

درباره ftm.mr

  • درجه
    🌟🌟🌟🌟

آخرین بازدید کنندگان نمایه

314 بازدید کننده نمایه
  1. ftm.mr

    این تاپیک حضور و غیاب هفتگی برای فعالیت در تالار عطرنرگس هستش
  2. ftm.mr

    🌹🌹🌹🌹🌹مـــــــــمنـــــون🌹🌹🌹🌹🌹🌹
  3. ftm.mr

    انشاءالله
  4. ftm.mr

    ممنونم از نظرت ژیلا جان نه تنها از رک بودنت ناراحت نشدم بلکه خوشحالم شدم من از خدامه شماها ازم ایراد بگیرین شده حتی به زور در مورد غلط املایی باید بگم که این ایراد و دارم چون وقت ندارم خیلی تند تند تایپ میکنم و متوجه نمیشم و سر فرصت به روی چشم..حتما ایرادات به جا بود..ممنونم که به جنبه های مثبت رمانم اشاره کردی راسیتش چند باری خواستم رمانتو بخونم و متاسفانه وقت نکردم و انشالله سر فرصت.. و ممنونم از وقتی که گذاشتی
  5. ftm.mr

    با سلام من فاطمه (ساحل)چگینی ام اما رمانمو با اسم ساحل مرادی نوشتم.. ویرایشش کردماما جلد رمانم با این اسم طراحی شده میخواستم خواهش کنم اگه میشه تاپیک زارحی جلد رمان حذف بشه چون تو گوگل سرچ کردم عکسش میاد.میخوام با اسم خودم بنویسم و دوباره درخواست طراحی جلد بدم..ممنون
  6. ftm.mr

    مرسی از لطفت..ممنون
  7. ftm.mr

    بسم الله الرحمن الرحیم تو ای عشق و حمید علیمی " تقدیم به مولایمان" alimi_shab9_6_256377.mp3
  8. ftm.mr

    بسم الله الرحمن الرحیم تو این تاپیک مییخوایم فقط گوش بدیم دوستان اگه کسی مناجات،آهنگ،نوحه و... برای آقا امام زمان داره اینجا بزاره تا ماهم بهره ببیریم خوشحال میشم یاری کنین ممنون 🌹❤️
  9. ftm.mr

    من خونمون آبیکه نه نیستم !
  10. ftm.mr

    اول خودم... فاطمه چگینی حاضر
  11. ftm.mr

    بسم الله الرحمن الرحیم چرا دیگه حاضر غایب نداریم؟ خانم عابد نیست دیگه همه بیخیال شدن؟ مرداد ماهمون پر... این حضور غیاب برای همه ی کاربران نودوهشتیا هست حضور و غیاب این هفته کی حاضره؟ کی غایب؟
  12. ftm.mr

    بسم الله الرحمن الرحیم سخنرانیرائفی پور موضوع:پوشش و حجاب استاد رائفی پور.mp4
  13. ftm.mr

    پارت بیستم نمیدونم چرا انقدر بدنم ضعیف شده بود. در برابر گرما کم می آوردم و انرژیمو از دست میدادم.شر شر عرق بود که از پیشونیم میریخت.داشتم آتیش میگرفتم.نگاهم و به سمت سوپر مارکت چرخوندم.ای وای چرا پس نمیاد؟ یه بطری آب انقدر طول میکشه؟ وای تروخدا بیا دختر خانم دارم از تشنگی میمیرم.چی بود اسمش؟ آهان ..فاطمه! وای فاطمه کجا موندی؟ نگاهم از روی سوپر مارکت سر خورد روی نیمکت که کیف فاطمه قرار داشت. فکر شیطانی ای از سرم گذشت ."برش دار ویدا" اخمی کردم و نگاهم دوباره روی سوپرمارکت قرار گرفت.آب دهنمو صدا دار قورت دادم.سعی میکردم به کیف فاطمه نگاه نکنم تا..تا......وسوسه بشم ! اما نمیشد.صدای مژگان توی گوشم میپیچید" خب ندارم یعنی ندارم.چیکار کنم ؟ برم دزدی کنم؟ آره؟" دوباره نگاهم با لجبازی روی کیف مشکی رنگ فاطمه سر خورد. " برش دار ویدا...برش دار.." نمیتونستم. نمیتونستم.یه چیزی مانع میشد.یه چیزی که توی گوشم میپیچید" که تو همیچین آدمی نیستی ویدا" ولی اصلا مگه من کی بودم؟ منکه نمیدونم قبلا چه آدمی بودم. اصلا نکنه منم قبلا از اینکارا میکردم؟هان؟ نه ..نه ویدا بیخیال شو..میری و به مامانت میگی که پول نداشتی .فکر کردی داری یهو دیدی نداری..اصلا میگی یادت رفت چیزی بگیری. آره ویدا همین خوبه! چشمامو محکم روی هم فشردم تااز این وسوسه دوری کنم. اما اینبار صدای مامانم بود که تو گوشم میپیچید" وای ویدا جان.پس زحمت بکش غذا هم بگیر بیار .میدونی که هیچی تو یخچال نداشتیم نتونستم غذا بپزم.دستت درد نکنه دخترم.سینا اینجاست زشته.بیا که غروبم بریم یکم گوشت و مرغ بگیریم بزاریم یخچال.باشه؟" چشمامو با درد بستم..اما اینبار تصویر گریه های بی امون وحید ، وقتی که فهمید مامان سرطان داره جلوی چشمام اومد...تصویر زنی که بی جون و بی حال روی تخت بیمارستان داشت جون میداد و تموم موهاش ریخته بود.این زن مادر من بود؟ مادری که دوسال بیشتر نیست که کنارمه اما...مادرم بود! کسی که از کودکی تو آغوشش بزرگ شدم و حالا پولی برای شیمی درمانیش نداریم؟ نه..نه من نمیتونم این ها رو ببینم.نمیتونم این صحنه هارو ببینم و دم نزنم. .با ترس چشمامو باز کردم . خبری از وحید و گریه هاش نبود. خبری از مادر بی جون و صدای ناله های از روی دردش نبود...فقط یه چیز بود.یه کیف چرمی مشکی رنگ که روی نیمکت بود و صاحبش برای کمک به من داخل اون سوپر مارکت بود. وحید میگفت چاره ای جزء دزدی و خلاف نداره. پس منم باید برای نجات خودمون،نجات مامانم، خلاف کنم؟ دزدی کنم؟ یه لحظه خشم به سراغم اومد. تنها حسی بود که الان نداشتم و به سراغم اومد. حرفای وحید که با نفرت و خشم از پدری میگفت که ندیدمش..پدری که طبق حرفای وحید مذهبی بود و همه حاجی صداش میزدند.پدری که وحید میگفت عامل همه ی بدبختی هامونه و مارو ترک کرده. پدری که براش مهم نبود ما کجای این شهر داریم تو.بدبختی هامون دست و پا میزنیم..پدری که همه میگن باخداست.اما وحید میگه که اون تظاهر میکنه و اگه خدارو میشناخت اینطور زن وبچشو رها نمیکرد.این پدر بود؟ این باخدا بود؟این آدم...مذهبی بود؟ اصلا آدم بود؟ نگاهم به کیف افتاد و یاد صاحبش افتادم. فاطمه ! فاطمه هم مذهبی بود دیگه نبود؟ چادری که روی سرش بود و تسبیح سبز رنگی که توی دستش بود اینو میگفت." که منم مباخدام..منم تطاهر میکنم..منم مذهبی ام" وحید میگفت این آدما حق مارو خوردند. نمیدونم چه حقی رو میگفت.اصلا چی میگفت؟ اما یه لحظه این قکر به ذهنم گذشت" که فاطمه هم یکی مثل بابامه" و همین فکر باعث شد تا دست ببرم و به سمت کیقش چنگ بزنم.فکرم حسابی مشغول بود. انگار اون لحظه تمام فکرای شیطانی به سمتم هجوم آورده بودن و میخواستن نابودم کنن."چرا باید امثال فاطمه و بابام تو اوج رفاه زندگی کنن و من انقدر بدبختی بکشم؟هان؟" زیب کیفو باز کردم و اولین چیزی که دیدم کیف پول چرمش بود.بازش کردم . و با باز کردنش یه لحظه ذوقی در وجودم پیچید ..پول بود..توش پول بود.سریع کیف پول و برداشتم و داخل کیف خودم انداختم. زیپ کیفمو بستم و سرجاش گذاشتم. _داشتی چی کار میکردی؟ با صداش دو متر از جام پریدم. یعنی فهمیده بود؟ به تته پته افتادم.با هول گفتم: هیچی..هیچی ..کیفت افتاده ..بود زمین..بر..برش داشتم! لبخند ملیحی زد که دلمو قرص کرد که چیزی ندیده.با لبخند کنارم نشست .به دستش نگاه کردم.دوتا آب میوه و یه آب معدنی آورده بود.با خنده گفت: _آب میوه گرفتم.گفتم شاید فشارت افتاده باشه.شیرینه بخور حالت جا بیاد.با این حال آبم برات گرفتم..وای ببخشید طولش دادماا.این صاحب مغازه یه ساعت داشت با تلفن حرف میزد.هی میگم آقا یه آب معدنی بده من برم عجله دارم. هی اشاره میکنه از تو یخچال بردار. یخچال رو زیرو رو کردم نبود.آخر سر حرصم درومد سر بنده خدا داد زدم که تلفنشو قطع کرد و خودش رفت برام آورد. کلی هم بهم غر زد که همون توی یخچال بود چرا ندیدی ؟ خودت بر میداشتی...اه اه اه.میبینی چقدر پروعه؟ به دنبال حرف خودش خندید و نی و زد به پاکت آبمیوه و داد دستم و ادامه داد: بخور حالت جا بیاد بدش باهم میریم با دستایی لرزون دست بردمو آبمیوه رو ازش گرفتم و زیر لب تشکر کردم.یه لحظه شک کردم" نکنه فاطمه مثل بابام نیست" و دوباره نگاهم به سمتش رفت که بیخیال داشت آبمیوشو میخورد" اگه هست چرا انقدر مهربونه؟ اون که وظیفش نبود بهم کمک کنه یا برام آبمیوه بگیره.از کارش زد و با دوستاش نرفت.به خاطر کسی که نمیشناخت؟" " نه ویدا گولشو نخور اینا همش تظاهره.اینا تظاهر میکنن که خوبن و مهربون..اما..اما آخه چرا؟ اگه تظاهره هدفش از این تظاهر چیه؟ اصلا بهش چی میرسه؟" به دستم اشاره کرد و گفت : بخور دیگه! شروع کردم آروم آروم به نوشیدن آبمیوه ی خنکی که برام گرفته بود.اما تمام فکر و ذهنم سمت کیف پولی بود که برداشتم.دوست داشتم سریع از دستش فرار کنم چون هر لحظه امکان میدادم که بفهمه ومن...بیچاره بشم! دست کرد تو کیفش و انگار که دنبال چیزی میگشت.ضربان قلبم رفت روهزار.بدبخت شدم! الان میفهمه من چه کنم؟..در حالی که داخل کیفشو میگشت گقت: میبینی؟ انقدر که حواس پرتم.کیف پولمو تو خونه جا گذاشتم. قلبم از استرس تند تند میزد.یعنی واقعا نفهمیده بود؟ مگه میشه؟ اونکه دید کیفش دستمه..سرشو بالا گرفت و پرسید: کیفم افتاده بود زمین کیف پولمو ندیدی؟شاید افتاده باشه زمین! سریع سرمو به نشونه"نه" تکون دادم .پوفی کرد و کلافه گفت: عجب ! حتما جا گذاشتمش خونه با خودم گفتم" اونکه کیفشو با خودش نبرده بود پس چطوری برام آب و آبمیوه گرفت؟" انگار سوال توی ذهنمو شنید چون گفت: _ شانس آوردم تو جیب مانتوم یکم پول بود تا آبمیوه بگیرم. چیزی نگفتم. داشت کم کم شرمندم میکرد. یه جس عذاب وجدان داشت به سراغم میومد.دلم میخواست کیف پولشو بهش پس میدادم و میگفتم که چه کار احمقانه ای کردم.یعنی واقعا یه درصد هم به این فکر نمیکنه که من پولشو برداشته باشم؟ انقدر خوشبینه؟مگه میشه آخه؟..و باز هم حرف شیطانی توی ذهنم که تکرار میکرد: اینم فیلمشه" و برای حرفش هیچ دلیل قانع کننده ای نداشت که چرا این دختر که اسمش فاطمه ست باید فیلم بازی کنه؟ در حالی که با دستش خودشو باد میزد رو بهم کرد و پرسید: حالت بهتر شد؟ سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم که لبخند زد: خب خداروشکر! راستی یادم رفت بگم..اسم من فاطمه ست! و بعد دستشو به سمتم دراز کرد. دیگه داشت گریم میگرفت. " نکن اینجوری.عذاب وجدانمو زیاد نکن..نکن " با تردید دستمو جلو بردم و سرد دستشو گرفتم که بالعکس من دستمو به گرمی فشرد فاطمه:_ اسمتو چیه خانوم خوشگل؟ اخم ریزی کردم و آروم لب زدم: ویدا فاطمه: اسمتم مثل خودت خوشگله..راستی به کی رفتی انقدر خوشگلی؟ از کی داریم با دوستام به تو نگاه میکنیم. خیلی خوشگلیاا . بیشتر میخوره مدلینگی چیزی باشی سرمو پایین انداختم و فقط به گفتن یه "ممنون" اکتفا کردم. اما فاطمه ادامه داد: _ نه جدی میگم.اگرچه بینیت عملیه ولی خوشبحالت کاش منم انقدر خوشگل بودم. به چهرش نگاه کردم.زشت نبوداما نمیشد بگی خیلی خوشگله. تو دلم بهش گفتم" حسرت نخور جای من باشی. من حاضرم زشت ترین آدما باشم ولی بدونم کیم، مادرم سالم باشه و بی پول نباشیم که مجبور به خلاف بشیم و این بلا ها سرمون بیاد" استرس داشتم. میترسیدم که یه وقت فاطمه بفهمه چه غلطی کردم.از اون بدتر عذاب وجدان امونمو بریده بود و نمیتونستم دووم بیارم.حالی که داشتم قابل توصیف نبود.از جام بلند شدمو گفتم : من دیگه برم...با..بابت آبمیوه و آب هم ممنونم ازت! فاطمه چادرشو جلو تر کشید و از جاش پاشد و گفت: میخوای بری؟ من:- آره دیگه..برم فاطمه:_ خب صبر کن باهم میرم سریع گفتم: نه نه..خودم..خودم میرم نفس عمیقی کشیدم تا به خودم مسلط بشم و هول نکنم. کیفمو محکم تو دستم گرفته بودم. میترسیدم شک کنه.پر استرس بهش نگاه میکردم که گفت: هرجور خودت راحتی.اما میترسم یه وقت دوباره حالت بد بشه. بخاطر خودت میگم من: _ نه ممنونم..خو..خوبم! فاطمه دودل نگام کرد و آخر سر گفت: باش..پس مراقب خودت باشه لبخند زورکی ای تحویلش دادم و در حالی که عقب عقب میرفتم گفتم: ممنونم..خدافظ و برگشتم و رفتم. هنوز چند قدم برنداشته بود که صدام زد: ویدا خانم! قلبم داشت از جاش کنده میشد. نفسم از استرس به شماره افتاد بود. با ترس و لرز برگشتم به سمتش"یعنی فهمیده بود؟" با صدای لرزونی جواب دادم: بله؟ دست کرد تو کیفشو کارتی دراورد و به سمتم گرفت: شمارم همراهت باشه.شاید بازهم همو ببینیم تو دلم گفتم" خدانکنه باز همو ببینیم" اما با این حال دست بردمو کارتو ازش گرفتم.به کارت ویزتش نگاه کردم." مرکز مشاوره ی تبسم" و زیرش که کوچیک با خط نستعلیق نوشته بود" فاطمه محبت" با خودم گفتم چقدرم فامیلیش بهش میاد..خیلی مهربونه.ولی امان از این فکرای شیطانی که سریع آدمو منحرف میکنه و ذهنیت آدمو عوض میکنه. برای خلاص شدن از این همه استرس و کلافگی ، سریع گفتم: ممنونم...خداحافظ با لبخند جواب خداحافظیمو داد که تند تند با فدمای بلند ازش دور شدم. ............ *** با ذوق به سفره ای که پهن بود و کباب کوبیده ای که خودم خریده بودم نگاه کردم. بالبخندی که از سر شادی بود بهشون نگاه کردمو گفتم: بخورید دیگه تنها کسی که بیخیال با لبخند شروع کرد به خوردن مامان بود.که فکر میکرد پول این غذا ،پول دسمت مزد آرایشگامه.اما وحید و سینا... وحید که از وقتی فهمیده بود مامان سرطان داره کلا حرف نمیزد. اخم کرده بود و سرش پایین بود.ولی سینا مشکوک به صورتم خیره شده یود.انگار میخواست از تو چشمام بخونه که پول این غذا از کجاست. وقتی دیدم به خیره شده و خیال چشم گرفتن ازم منو نداره با لبخند ساختگی ای پرسیدم: سینا بخور دیگه چرا نمیخوری؟ یکم دیگه مشکوک نگام کرد و بعد به ناچار سرشو انداخت پایین و شروع کرد به غذا خوردن. البته بیشتر با غذاش بازی میکرد تا اینکه بخوره.انگار از گلوش پایین نمیرفت. مامان نگاهی به وحید که سرش همچنان پایین بود و با اخم فقط به غذا نگاه میکرد کرد و گفت:وحید جان مادر..بخور عزیزم چرا نمیخوری؟ وحید چیزی نگفت و تنها نگاه غمگینی به مامان انداخت که دلم ریش شد."الهی بمیرم براش..کاش اصلا بهش نمیگفتم" با نگاه غم زده ی وحید به مامانم دوباره همه ی غم هام به سراغم اومد و ذوق چند دقیقه پیشم پر زد رفت.دوباره یادآوری سرطان مامانم...نابودم کرد! به سفره نگاه کردم. اشتهام کور شد! ای لعنت به این زندگی و شادی های زودگذرش...اه همه سکوت کرده بودند و با غذا بازی میکردند. به جزء مامانم ! یهو مامانم بی مقدمه رو به سینا کرد و پرسید: سینا جان پس تو و ویدا کی میرید سر خون زندگیتون؟ سینا که از سوال بی مقدمه ی مامانم شوکه شده بود غذا پرید گلوش. و به سرفه افتاد. سریع براش یه لیوان آب ریختمو دادم دستش.رو به مامانم گفتم: چیه مامان ؟ خیلی دوست دارم از دستم راحت بشی؟ مامان گوشه لبشو آروم گزید و گفت: این چه حرفیه مادر؟ به خاطر خودتون میگم..میدونید که امروز صیغه ی محرمیتتون تموم شد با بان حرف نگاه منو سینا روی هم نشست. وای این یکی و اصلا یادم نبود.احساس کردم چهره ی سینا توهم رفت. سینا:_ من که از خدامه زن عمو..اما..خب ویدا آمادگیشو نداره فعلا مامان نگاه متعجبی به من انداخت و با شک پرسید: ویدا؟ چرا؟ واااای خدا.حوصله ی این یکیو ندارم واقعا..سینا الان تنها چیزی بود که برام مهم نبود.اونم تو این شرایط بد ..اونا که نمیدونستن منو وحید تو چه وضعی هستیم..آهی کشیدمو جواب دادم: _ باشه برای بعد مامان مامان_ولی... من_ مامان! خواهش میکنم..بعدا راجبش حرف میزنیم انگار مامان کوتاه بیا نبود.دهن وا کرد تا دوباره مخالفت کنه اما.......سریع دستشو جلوی دهنش گذاشت .انگار که حالت تهوع بهش دست داده باشه..رنگ از چهره ی وحید پرید. با ترس و نا باوری صداش کردم: مامان! مامان سریع از جاش بلند شد و به سمت دستشویی دوید.صدای عق زدنش همه جا رو برداشته بود. وحید چشماشو با درد بسته بود و روی هم قشار میداد.بغض همیشگی به گلوم چنگ زد و به دنبالش اشکام روی گونه هام جاری شد. سینا مات و مبهوت به منو وحید خیره شده بود. متحیر پرسید: زن عمو چش شد؟ ویـدا چرا داری گریه میکنی؟ هق هقم شدت گرفت و با گریه به سمت دستشویی رفتم و شروع کردم به زدن به در دستشویی و اسمشو صدا کردن..... ****** بی حال و بی حوصله توی اتاق نشسته بودیم. وحید سرشو به دیوار تکیه داده بود و به نقطه ای نا معلوم خیره شده بود. سینا که تازه جریان بیماری مامانو فهمیده بود با چشمایی سرخ شده از گریه توی اتاق رژه میرفت. مامانم بعد از اینکه یه دل سیر خون بالا آورد آروم گرفت و تو هال دراز کشید و خوابش برد. منم سیر تا پیاز امروز و جریان پول غذا و فاطمه رو برای سینا و وحید تعریف کردم.سینا کلافه روبه من کرد و گفت: هه خانم مارو امر و نهی میکنن..بعد خودشون کیف قاپی میکنن بفض کرده گفتم: نمیخواستم این کارو کنم سینا_ ولی کردی من_انگار خودت الان خیلی پاکی و دست به هیچ کار خلافی نزدی سینا با خشم نگام کرد و گفت: ولی مثل تو دو رو نیستم صدامو کمی بالا بردم و گفتم: من دورو نیستم سینا..بفهم داری چی میگی! سینا_ بله دو رو نیستی ...به ما میگی نکنید بعد خودت... _سیـــــنا ! صدای وحید بود که با تحکم حرف سینا رو قطع کرد.هردو متعجب به وحید خیره شدیم. وحید بدون اینکه به ما نگاه کنه گفت: کار ویدا درست بود! جفت ابوهام از روی تعجب بالا پرید.سینا هم دست کمی از من نداشت. اونم انگار خیلی متعجب بود.چون با حیرت وحید و صدا زد: _ وحیـــــد؟ وحید نگاه بی روحی به سینا انداخت و گفت: با اینجور آدما باید همینکارو کرد.اونم یکی مثل بابام. ادمای به ظاهربا خدا...تو که میدونی.ما از اقوام بابام فقط با تو در ارتباطیم.. سینا : ولی این دلیل نمیشه که ویدا بخواد.. وحید- دلیل میشه..منو ویدا برای درمان مامانم دست به هرکاری میزنیم.. بعد رو به من کرد و ادامه داد: درسته ویدا؟ شک داشتم. یعنی پا به پای وحید خلاف کنم؟ نه نه من اینکار و نمیکنم.." چرا نکنم؟ مگه امروز نکردم؟" آره اشتباه کردم دیگه هم تکرارش نمیکنم.." پس مامان چی؟ دوست داری عذاب بکشه؟ درد بکشه؟ آره ویدا؟ مگه نگفتی واسه ی نجاتش هرکاری میکنی؟ هوم؟ نگفتی؟" چرا چرا گفتم..پس...... نمیدونم چیشد شجاعت پیدا کردم و سرمو بالا گرفتم و به وحید گفتم: درسته! هرکاری میکنم وحید لبخندی زد و رنگ از چهره ی سینا پرید. اخم های سینا توهم رفت و من سعی کردن نگاش نکنم تا پشیمون بشم. انگار دوست داشت سرم داد بزنه و مخالفت کنه..یا حتی توبیخم کنه. اما دستش بسته بود چون پرونده ی خودشم خراب بود.نگاهم سمت وحید بود که با نگاه مصممش بهم قوت میداد و جوشش انقامو توی دلم زیاد میکرد. انگار از چشماش نفرت میبارید..نفرت از امثال بابا و فاطمه! سینا نفسشو عصبی بیرون داد و بدون حرف رفت. خواستم دنبالش برم که وحید اشاره کرد نرم . و حالا من بودم و وحید. نگاش کردمو پرسیدم: چیکار میخوای کنی؟ چشماشو بست و کلافه دستی لای موهای لخت و پرپشتش کشید و گفت:نمیدونم ویدا..واقعا نمیدونم.ولی هر طور شده باید پول شیمی درمانی و دارو هارو جور کنیم. حق با وحید بود. چجوریش مهم نبود.دیگه اصلا مهم نبود.دستامو روی سرم گذاشتم و سعی کردم تمرکز کنم. نمیتونیم دست رو دست بزاریم تا مامانم از دست بره. باید یه کاری کرد. باید ! داشتم تموم راه حل هارو و راه های پول دراوردنو تو ذهنم مرور میکردم که نمیدونم چیشد یهو یاد حرفای نازنین و نفس افتادم. اخمام تو هم رفت. نه عمرا..من برم آرایشگر خصوصی یه مشت پولدار مرفح بی درد بشم؟نه نه اصلا ..امکان نداره"ولی ویدا مگه خودت نگفتی هرکاری میکنی؟ یعنی مامانت ارزششو نداره؟" مردد گوشه ی لبمو گاز گرفتم و به خدم جواب دادم" ارزش که داره ولی...ولی نمیتونم" خب ویدا پولش خوبه..نشنیدی نازنین چی گفت؟گفت پولش زیاده.داشتم وسوسه میشدم. دیگه داشتم کم میاوردم." برم؟...نرم؟" آخر سر طاقت نیاوردم و وحید صدا زدم. وحید سرش روی زانوهاش بود.بدون اینکه سرشو بلند کنه فقط سر تکون داد که یعنی"چیه؟" مردد گفتم: _ امروز تو آرایشگاه دو تا دختره اومده بودن..یه...یه پیشنهادی دادن که..که..خوب وحید سرشو بالا آورد و خیره تو چشمام گفت: چرا انقدر من من میکنی؟ چه پیشنهادی دادن؟ نفس عمیقی کشیدمو سعی کردم آروم جوابشو بدم.فقط در یک کلمه گفتم: آرایشگر خصوصی مات و مبهوت نگام میکرد. یه تای ابروشو داد بالا و پرسید: آرایشگر خصوصی دیگه چه صیغه ای؟ من- از این پولدارای بی دردن دیگه وحید_ خب؟ من_ از اینایی که هرشب مهمونی ان و اینا..دختره میخواد من آرایشگر خصوصیش بشم..پولشم خیلیه وحید مات نگام میکرد.بعد از کمی مکث پوزخند صداداری زد و روشو ازم گرفت. زیر لب با همون پوزخند چیزی گفت که نفهمیدم
  14. ftm.mr

    اینو یادم رفت..از همه مهمتر امیرمهدی تو آدم و حوا
  15. ftm.mr

    داریوش تو تقاص رادوین تو همسایگی گودزیلا راشا تو قرعه به نام سه نفر
×