رفتن به مطلب

zhrw._.ms

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    508
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    4

آخرین بار برد zhrw._.ms در 18 مرداد

zhrw._.ms یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

1,176 Excellent

درباره zhrw._.ms

  • درجه
    👑👑👑

آخرین بازدید کنندگان نمایه

752 بازدید کننده نمایه
  1. zhrw._.ms

    #پارت پنجاهم آراد پای چپش را روی پای راستش انداخت و تکانش داد. -از مقدمه چینی خوشم نمیاد، تو چی ؟ دستم را روی خار های کاکتوس کشیدم. -نه. -خب پس... بالشت پشت کمرش را برداشت و روی ران پایش گذاشت و ساعدش را روی بالشت تکیه داد. -ولی هرچی فکر می کنم باید مقدمه چینی کنم. دستم را زیر چانه ام گذاشتم و بدون اینکه نگاه از تصاویر جلوی چشمانم بگیرم و خیره ی آراد شوم گفتم : پس اصلا نگو... از روی صندلی بلند شد، روبه روی من روی زمین نشست و به چشمانم خیره شد، دستانم را با دست های گرمش محکم فشرد. چشمانش حالا آسمان نبود، رودخانه ی جاری و زلالی بود که بچه ماهی ها درونش بازی می کردند. -با من ازدواج می کنی ؟؟ کاش می گذاشتم مقدمه چینی کند! طبق معمول دهانم از تعجب باز شد و چشمانم گرد، اصلا توقع این حرفش را نداشتم، شاید هم داشت مسخره ام می کرد ؟ از آراد که بعید نبود ؟ بود ؟ -بی مزه. دستانم را با خشم از دستانش در آوردم، دستانم داشت می سوخت. -جدی گفتم. بی حرف و حرکت، منتظر ادامه ی حرف هایش شدم. -با من ازدواج کن گلنار. حالا که به چهره اش دقت می کردم می دیدم جز چشمهایش همه چیز عادی بود، خیلی عادی و معمولی... پس تنفرم کجا رفته بود ؟ چرا دیگر مثل چند ساعت پیش از آراد بدم نمی آمد ؟ -چیه چرا خیره شدی؟ حرفم جواب نداشت ؟؟ عصبی شده بود ؟ ایستاد ، دست مشت شده اش را روی کف دست دیگرش می کوبید و راه می رفت. -ببین گلنار ! باید حرف بزنی! حداقل باید بغض کنی و ازم مثل دخترای دیگه بپرسی چرا من ؟! من کلی جواب واسه این سوال آمده کرده بودم. گیج نگاهش کردم، با نا امیدی و کلافگی پوفی کشید. -خیلی خب حالا که تو نمی خوای بپرسی خودم می گم. لحظاتی ساکت شد، انگار داشت ذهن به هم ریخته اش را منظم و سازمان بدنی می کرد. -به قول مامان من یه پسر بچم ! می دونی گلنار ؟ من تو زندگیم به غیر از اون دختر و شرکت بابا هیچ مشکلی جدی دیگه ای تو زندگیم نداشتم، تا قبل از اون مشکلاتم یه پسر الکی مغرور بودم، یه جور طبل تو خالی... هر وقت دلم خواسته هر کاری کردم، نوجونیم هم ساز می زدم و می خواستم برم هنر که نشد... ساکت شد ، داشت تجزیه گرانه من را نگاه می کرد، انگار می خواست واکنشم را از تک تک حرف هایش ببیند. -ببین! شاید با خودت بگی دخترایی که زندگی ای مثل من رو داشته باشن برام خیلی زیاده ولی... ولی من تو رو می خوام، چون شبیه من نیستی ، چون شبیه هیچ آدمی که من تاحالا دیدم نیستی... عجیبی... برای برادری که می گفتی چقدر باهات بد رفتاره ، خودتو به آب و آتیش می زنی... برای درس خوندن هم هر کاری می کنی، درس خوندنی که برای من و آدم هایی تو شرایط من شاید یه تفریح به حساب بیاد، تو بدون مادر و پدر تونستی خودتو به اینجا برسونی ، شاید می تونستی با تن... نفس عمیقی کشید و شیطان را لعنت کرد. -ولی تو عین یه مرد کار کردی... تاحالا هم هیچ خطایی ندیدم که ازت سر بزنه، تصمیمات اشتباه تو زندگیت داشتی اما اینو منی می تونم بگم که از دور دارم به زندگی و گذشتت نگاه می کنم، شاید اگه من هم جای تو بودم همین کار رو می کردم... حالا که دارم فکر می کنم شاید تو هم برای زندگیت به یه مرد نیازی داری... یه مرد واقعی که مثل خودت سختی کشیده باشه اما... اما اگه به من هم فرصت بدی شاید بتونم... نه، قول می دم بتونم... دستم را از روی چانه ام برداشم و پای راستم را خیلی آرام و کند روی زمین کوبیدم. -یادته بهم گفتی شاید مشکل از خودت باشه که تاحالا کاری باهام نکردی؟... اشتباهه، مشکل از تو بود، چشمای تو انقدر معصومه که نتونستم. حالا که بحث، بحثه اعترافه، باید بگم که چندین بار فکرش اومد به ذهنم و هر وقت خواستم فکرم رو عملی کنم معصومیت توی چشمات نذاشت، نتونستم. به فکر فرورفته ام، آراد داشت به این واضحی به من ابراز علاقه می کرد، خوشحال بودم ؟ ذوق زده چطور ؟ چرا نمی توانستم به صورتش لبخند بزنم و بگویم من هم از تو خوشم می آید ؟ -اینجوری نگام نکن! حداقل بگو که راجع بهش فکر می کنی... -راجع بهش فکر می کنم. سر تکان داد و خواست از تراس خارج شود که طاقت نیاورد و دوباره روبه رویم ایستاد. -نه، بگو دوستم داری... نمی خوام راجعش فکر کنی!... حالا اسم گلنار تو لیست، اسم های مورد علاقه ی آیندم، اول اوله... -من... انگشتش را روی لب هایم گذاشت. -فقط باید بگی دوستم داری... چشم هایم را گرد کردم، یعنی چه ؟ چرا زور می گفت ؟! -طاقت نه شنیدن دارم، اما تو طاقت داری از در و پنجره پرتم کردی از لوله بخاری بیام؟ طاقت داری که هر ثانیه جلوی چشمت سبز بشم ؟ من ول کن ماجرا نیستم. من دخترای عشوه گر و لوند رو نمی خوام، من فقط و فقط تو و سادگی تو می خوام. -آراد! -تو بگو آره، بگو دوسم داری، اونوقت ببین من چه کار ها که برات نمی کنم. مگه آراد غرور نداشت ؟؟! انگار ذهنم را خواند. -نمی بینی ؟ خبری از غرورم نیست، به اندازه ی کافی حفظش کرده بودم، باشه... نمی خوام بیشتر از این خودخواه باشم، این هفته رو فکر کن... خوب فکراتو بکن، با اینکه اگه بگی نه، من ول کنت نیستم، ولی... ضربه می خورم. روی همان صندلی نشست، بی حرف از روی صندلی بلند شدم و رفتم طبقه ی پایین کنار حمید. حمید لبخند زورکی ای زد و از میان دندان های چفت شده اش گفت: اون بالا چیکار می کردی؟ -بریم خونه، بهت می گم. به آژانسی زنگ زدم و از خانواده ی آراد خداحافظی کردم، خودش پایین نیامده بود، در مقابل تارفاتشان هم فقط لبخند زدم و بهانه آوردم. نظرتون رو راجع آراد و حرفاش چیه ؟
  2. 😘😘 اره هیچ چیز بعید نیست 😂
  3. فدای تو 😍😍 باحالی از خودتونه 😍 زود قضاوت نکنیم شاید می خواسته لوری رو از خودش دور کنه😂🙄
  4. اونو دیگه تو باید بگی 😂😂 البته کرم از خود درخته ، لوری اگه چشاشو باز می کرد همچین گنده بزرگی نمی زد 😂
  5. اوه مای گاد ، گندش درومد که 😂😂😂
  6. zhrw._.ms

    می خواید لینکی بذارید.
  7. فداااااات ( جناب خوانی ) مگه آدام و ریچل نبودن ؟ 😂 منم خیلی دوسش دارم ، لعنتی خیلی جذابه 😂
  8. آدام خیلی باحالهههه😍😍😍 سین هم باحاله ولی نه به اندازه ی آدام 😍😂 زود زود پارت بذار 🤩
  9. ای مهربانتر از من
    با من
    در دستهای تو
    آیا کدام رمز بشارت نهفته بود ؟
    کز من دریغ کردی
    تنها
    تویی
    مثل پرنده های بهاری در آفتاب
    مثل زلال قطره باران صبحدم
    مثل نسیم سرد سحر
    مثل سحر آب
    آواز مهربانی تو با من
    در کوچه باغهای محبت
    مثل شکوفه های سپید سیب
    ایثار سادگی است
    افسوس آیا چه کس تو را
    از مهربان شدن با من
    مایوس می کند؟

  10. zhrw._.ms

    بله
  11. zhrw._.ms

    ولی منم با خانوم امینیان موافقم همینطوری ساده و شکیل باشه بهتره
  12. وای

    باران

    باران

    شیشه پنجره را باران شست
     

    از دل من اما

    چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

    وای

    باران

    باران

    شیشه پنجره را باران شست
     

    از دل من اما

    چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

    1. ZHILA

      ZHILA

      زیبا بیوتی

  13. zhrw._.ms

    #پارت چهل و نهم برای بار آخر به خودم در آیینه نگاهی انداختم، از این ساده ترم مگه می شد ؟ سارافون خاکستری که روی سینه اش چند دکمه داشت و پایینش یک جیب، با زیر سارافونی مشکی و شلوار نخی مشکی و روسری قواره بلند، که آن هم باز به رنگ مشکی بود! -عین روح شدی... آهی کشیدم و از حمید پرسیدم: واقعا ؟ -اره بابا ، چیه؟ آدم می ترسه ! پلک هایم را محکم روی هم گذاشتم، اصلا دلم نمی خواست به چشم آدم هایی که نمی شناختمشان و حتی اسمشان را نمی داستم جلوه کنم! اصلا می خواستم من را موجودی عادی ببیند و کل روز را به من خیره نشوند. کیف لوازم آرایشم را برداشتم و فقط روی لب هایم رژ هلویی رنگی کشیدم؛ سمت حمید چرخیدم و اینبار با ناامیدی پرسیدم: چطور شدم ؟ -بدتر شدی بابا... اصلا می خوای نریم ؟ اینجوری همشون زهره ترک می شن. دست هایم را به تخت تکیه دادم، اصلا ذات حمید این بود که تو ذوقم بزند و بیشتر ناامیدم بکند! مژه هایم که به خودی خود سیاه بود، دلمم نمی خواست ریمیل بکشم، رژ قرز هم که زیادی جلب توجه می کرد و رژ گونه هم که اصلا دلم نمی خواست فکرش را بکنم. -اصلا به جهنم. دیگر حوصله نداشتم، دختر بودن من همین است دیگر ! می خواست خوششان بیاید یا نیاید. -همینجوری می خوای بیای گلنار؟ با سارافون ؟ نگاه آنالیز گرم را به سرتاپایم انداختم، مشکلی ندیدم ! برعکس زیادی اتو کشیده، ساده و مرتب بودم! این حجم از سادگی، کلافه ام کرد ! دختر های همسن من خیلی رنگارنگ و جذاب تر بودند، اما من چه؟ انگار که از فیلم های دو قرن پیش بیرون امده و سر از این دنیا در آورده بودم؛ همش خاکستری، همیشه مشکی... -چشه مگه ؟ -گلنار!! واقعا داری نگرانم می کنی، من که پسرم دیگه این چیزا رو می دونم چه برسه به تو، با سارافون تو خونه ای که نمی رن بیرون! -آخه از رو اینا مانتو بپوشم خفه می شم. حمید چپ چپ نگاهم کرد، انگار که خل شده بودم! -خب درشون بیار بذار تو کولت، اونجا رسیدی بپوش! راست می گفت، چه مرگم شده بود ؟ کوله ام بعد از این همه بیگاری کشیدن از آن، بالاخره دسته اش پاره شده بود و هنوز وقت نکرده بودم بدوزمش، ناچار کیسه پلاستیکی برداشتم و سارافون را داخلش گذاشتم؛ نه کفشی نه صندلی، نه کیف لوازم آرایشی، نه هیچی ! من بودم و یک کیسه ی تا نخورده ی پلاستیک! . مانتوی خاکستری بلند را از روی زیر سارافونیم پوشیدم. با حمید از اتاقک بیرون رفتیم، خداروشکر نه زیور خانوم و نه هانیه خانوم و خانواده اش خانه نبودند! تک زنگ آراد روی گوشی ام نشانه ی این بود که جلوی در است و وقت رفتن رسیده ! ما را که دید، از ماشینش پیاده شد ، عینک رفلکسی روی چشم هایش و کت شلوار سورمه ای فیت تنش را پوشیده بود! با یک پیرهن سفید و کفش های مشکی ای که از تازگی و تمیزی برق می زدند. وقتی به خودم و آن کفش هایم فکر کردم که دو شب پیش با مسواک و پودر ماشین لباس شویی سابیده بودم تا تمیز شوند، و آنها را با کفش های آراد مقایسه کردم و خودم را منزجر کننده دیدم. اخم کردم و جواب سلامش را با سلام زیر لبی و آرامی دادم؛ آراد محترمانه و در عین حال صمیمی با حمید دست داد و به او کمک کرد تا سوار شود. قبل از اینکه برود سر جایش بنشیند، روبه من ایستاد و بدون اینکه عینکش را در بیاورد خیلی جدی و خشک گفت: خوشگل شدی! حس انزجارم به خودم شدید تر شد، تعریفش انقدر مصنوعی بود که حتی به خودم اجازه ندادم شاد شوم، خواستم عقب کنار حمید بنشینم که صدایم زد و گفت بیایم جلو تا حمید راحت باشد، بی آنکه به حرفش توجه ی کنم عقب نشستم، نزدیک بودن به او و فکر کردن به تفاوت هایمان حالم را بد می کرد و عقده هایم را انقدری بالا می آورد تا راه نفسم را ببندند و خفه ام کند! آراد وقتی دید عقب نشستم از آیینه نگاهم کرد و اخم کوچکی بین ابروهایش نشاند، دستش را سمت ضبط برد و آهنگ ملایمی گذاشت، از اینکه آهنگ های بی کلام پیانو و گیتار و چمیدانم ویلون گوش می کرد و کتاب می خواند هم داشتم متنفر می شدم، او دقیقا همان جوری بود که من خوشم می آمد و تحسین می کردم. -خب آقا حمید، از خودت بگو، چه کارا می کنی... -والا داداش فکر می کنم تو بهتره از خودت برای من بگی، به هر حال من مهمون شمام و هیچی ازت نمی دونم. حمید خنده ی آرامی کرد تا حرفش دوستانه تر به نظر بیاید. آراد یک تای ابرو های پرش را بالا انداخت. -واقعا ؟ فکر می کردم گلنار بهتون گفته باشه... -یه چیزایی بهم گفته البته در حدی که بدونم شما از کجا می دونید دختره و چرا دعوتش کردید، در واقع هیچی نمی دونم. -چه جالب گلنار از شما هم تقریبا چیزی به من نگفته... حمید باز هم خندید تا جو رسمی را به خیال خودش کمی بهم بزند. -گلنار مگه اصلا حرف هم می زنه ؟ لبم را جویدم و آراد و حمید را با غضب نگاه کردم. آراد با حمید شوخی کرد و استارت شروع مکالمشان را زد، در این بین من تنها کسی بودم که در آن ماشین اضافی به نظر می آمدم و هیچ نقشی در آنجا نداشتم. رسیدیم، آراد دوباره پیاده شد ، صاف می ایستاد و محکم قدم برمی داشت، در سمت من را باز کرد، پیاده شدم و کمک کرد تا حمید دوباره روی ولیچرش بشیند، از این رفتار به ظاهر جنتلمنانه اش هم متنفر بودم ! وارد خانه اشان شدم، یک خانه ی بسیار مجلل و بزرگ، با باغی پر از گل و شکوفه، با مشت روی پیشانی ام کوبیدم، خدایا این انصاف است ؟؟ این همه تفاوت و اختلاف طبقاتی مگر می شد ؟؟ من توی اتاقک نمور یکی از همین خانه ها کار کنم و جان بکنم ، آن وقت آراد توی این خانه زندگی کند و خوش بگذراند؟ وارد خانه شدم ، اهالی خانه به استقبالمان آمدند و خوش آمد گویی کردند، آراد به خانوم زیبا با نگاه و صورتی ملیح اشاره کرد و گفت : تاج سر بنده، مامان فریده. این دفعه به مرد مسن با موهای جو گندمی اشاره کرد که مثل خودش خوش قد و بالا و خوشتیپ بود. - ایشونم بابا رضا، عزیز دل ما... هرچه می گذشت از آراد بیشتر متنفر می شدم، او خانواده داشت ولی من!... -خب اینم رویا خانوم ملقب به جوجو. -جوجو خودتی، دراز!! آقا رضا با لحن هشدار گونه ای به آراد و رویا تذکر داد : هی هی ! مهمون داریم ها!... رویا خودش را جمع و جور کرد و دستش را دور گردن من انداخت: چطوری خوشگل خانوم؟ صرفه ای کردم و سعی کردم لبخند بزنم. -خوبم شما چطوری؟ قلقلکم داد، هیچ واکنشی نشان ندادم که دستپاچه خندید و گفت : من یه نفرم عزیزم. حس کردم بیش از حد شبیه یک ربات متحرک به نظر می آیم ، من هم دستم را دور گردنش انداختم و گفتم : اگه دوتا بودی که دنیا گلستون می شد. همه خنده ی الکی ای سر دادند و بازار تارفات به راه انداخته شد. خانه اشان دوبلکس بود، با رویا رفتیم طبقه ی بالا، اتاقش را نشانم داد و گفت که می توانم لباس هایم را آنجا عوض کنم. رویا عکس های خودش را به دیوار زده بود، الحق که خانواد ی خوشچهره و زیبا رویی داشتن. مانتو ام را در آوردم و سارافون را پوشیدم. آرام از پله ها پایین رفتم، همه گرم صحبت بودند، شاید اصلا نباید می رفتم پایین و جمع گرم و دوستانه اشان را بهم نمی زدم. -به به دختر خوشگلم، چرا اونجا وایستادی ؟ بیا پیش ما بشین یذره از خودت بگو. بی اراده به صورتش که عجیب برازنده ی اسم پدر بود، لبخند پاشیدم و از پله ها پایین رفتم و کنار حمید نشستم. -خب از خودت بگو، شنیدم هم رشته ی آرادی... -بله منم معماری می خونم. -الحق که دختر باهوشی هستی، منم معماری خوندم، این آراد مارو پیر کرد تا بره معماری بخونه. به آراد نگاهی انداختم که داشت با گوشی اش بازی می کرد و ور می رفت، هه مهمان دعوت کرده بود و خودش را با گوشی سرگرم می کرد! -خب پدر و مادرتون شهرستانن ؟ به حمید نگاه کردم، اخم غلیظی کرده بود و چشم از عسلی روبه رویش نمی گرفت، صدایم را صاف کردم. -مادرمون وقتی بچه بودیم فوت کرد، پدرمون هم سیزده سال پیش رفته و ما خبری ازش نداریم. مادر آراد نگاه نگرانی به من و پسرش انداخت و زیر لب چیزی زمزمه کرد. از حرکت مادرش ناراحت نشدم، این تازه اول های زندگی من بود، خدا می داند بقیه اش را می شنید چه می کرد ! رویا برای اینکه جو را از آن حالت در بیاورد رو کرد به من و پرسید: گلنار جون، چند سالته ؟ -بیست و سه، خودت چند سالته ؟ -رویا هستم، نوزده سال، یک پشت کنکوری... لبخند زدم. -راستی... چرا شما و داداشتون انقد شبیه به همید ! نگاه مهربان و سرشار از عشقی به حمید انداختم، برادرم نه ، تمام زندگیم ! -دوقلوییم،با اینکه همسان نیستم ولی خب چمیدونم، شبیه به همیم دیگه... آراد بالاخره دست از سر گوشی اش برداشت. -بسه دیگه چقد سوال پیچش می کنید، من که خیلی گشنمه مامان غذا حاضر نیست. مادرش هول از جایش بلند شد . -چرا چرا.... خوب شد گفتی، رویا بیا کمک میز رو بچینیم. من هم به قصد کمک از جایم بلند شدم و جمع مردانه را ترک کردم. داشتم با کمک رویا میز را می چیدم که بی مقدمه پرسید: ببخشیدا فضولی می کنم ولی داداشت چرا اینجوری شده؟ اه پدرمان گرفتش، شاید هم پدر و مادرمان! -تصادف کرد. -آخی... خیلی هم جوونن، ماشلا خیلی هم جوون برازنده ایه! با لبخند به او که خیره خیره به حمید نگاه می کرد، خیره شدم. رویا بعد از چند لحظه به خودش آمد و بلند گفت: ناهار آمادست، با قدوم مبارکتون، چشممون رو روشن کنید ، البته به جز آراد! پشت میز نشستم؛ فسنجون و قیمه، اوووم بوی غذا دیوانه کننده بود، آراد بشقابم را از جلویم برداشت و بی حرف چهار کف گیر برنج کشید و رویش را پر کرد از فسنجون، بعد هم کمی سمت من مایل شد و زمزمه کرد : نخوری ، می خورونمت. این ور هم رویا برای حمید غذا می کشید و آقا رضا برای همسرش! بشقاب پر را جلوی خودم کشیدم، و کمی فکر کردم که از کجایش شروع کنم ! اوووف دیگر نتوانستم! حتی جا برای نفس کشیدن نداشتم. آراد قیافه ام را که دید خودش تسلیم شد و دیگر حرفی از غذا نزد، با هزار بدبختی از سرجایم بلند شدم و میز را جمع کردم و آماده شدم که ظرف هارا بشورم که فریده خانوم دستم را گرفت و با مهربانی حرف هایش را ادا کرد . - برو بشین دخترم، با رویا حرف بزن، زحمت کشیدی خودم می شورم. خواستم مخالفت کنم که اجازه نداد و من را به زور راهی سالن پذیرایی کرد. داشتم به صحبت های آراد ، پدرش و حمید گوش می دادم که رویا با یک جعبه کادو در دست وارد شد و آن را سمت من گرفت. -بیا گلنار جون، ما دوست داریم هر وقت کسی برای اولین بار میاد خونمون بهش هدیه بدیم، هدیه ی آقا حمید هم تو همینه. -ولی... -ولی نداره،نمی تونی دستم رو پس بزنی... لبخند زورکی ای زدم و با تشکر جعبه ی کادو رو از رویا گرفتم. سرم را بالا بردم و نگاه آراد را که داشت به رویا اشاره می کرد، غافلگیر کردم. رویا دستانم را گرفت و با محبت کمی نوازش کرد. -میای بریم اتاقم ؟ به حمید نگاه کرد، سخت مشغول صحبت با آقا رضا بود، بلند شدم و با رویا از پله ها بالا رفتم. رویا نیم ساعت بود که داشت برایم تعریف می کرد، راستش را بخواهید شاید به نظر خسته کننده بیاید اما من خیلی وقت بود که با یک دختر این همه صحبت نکرده بودم و به نظرم خوشایند آمد، رویا دختر دلنشین و خوش صحبتی بود. -آخ، مامان گفته بود برم پایین کمکش کنم، من برم الان میام. باشه ای گفتم و به فضای اتاقش را از زیر نظر گذراندم. طولی نکشید که در توسط آراد باز شد. -میشه بیای تو اتاق من ؟ کمی فکر کردم، از وقتی که آمده بودیم، این سومین جمله ای بود که به من می گفت؛ بلند شدم و با او سمت اتاقش رفتم. وقتی به اتاقش رسیدیم در را پشت سرش بست، اتاقش را نگاه کردم، نور خورشید سرتا سر اتاق را در بر گرفته بود، تراس هم داخل اتاق او بود با یک پنجره ی بزرگ که روبه حیاط پشتی و خلوتشان باز می شد، ، و هیچ پرده ای رویش نصب نشده بود، یک کتاب خانه ی چوبی بزرگ، رنگ قهوه ای و کارامی از رنگ های دیگر بیشتر به کار رفته بود، و هر جا که می شد، مثلا روی تاقچه یا کتاب خانه کاکتوس گذاشته بود، هیچ عکسی از خودش هم روی دیوار نداشت. آراد سمت تراس رفت و درش را باز کرد، به دو تا صندلی که پشتیشان مانند حصیر بود، اشاره کرد. -بشین. تراس هم پر بود از کاکتوس ، بعضی از کاکتوس ها حتی شکوفه داده بودند! روی صندلی نشستم و به بالشت های نرم و گرد راه راه آبی تکیه دادم، آراد هم روی صندلی کناری نشست، مثل اینکه خودش را برای مکالمه ی پیچیده ای آماده کرده بود.
  14. ااا خب پس زود تر بذار دیگه 😂 ببینیم سین به تور لوری گرفتار شد یا نه 😂
  15. zhrw._.ms

    من که کاری نکردم 😃😃😃 خوبی از خودتونه ، بله چرا که نه ؟ اصلا ایشالا برنامه های ادل تو آمریکا 😁😁 قربون شما 😍😍
×