رفتن به مطلب

zhrw._.ms

ناظر رمان
  • تعداد ارسال ها

    917
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    5

آخرین بار برد zhrw._.ms در 26 شهریور

zhrw._.ms یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

3,512 Excellent

درباره zhrw._.ms

  • درجه
    👑👑👑

آخرین بازدید کنندگان نمایه

2,766 بازدید کننده نمایه
  1. zhrw._.ms

    پارت ٦٨ مقابلش ايستادم تا بگويم، مى خواهم كمى بيشتر بگردم كه صدای زنگ گوشى اش بلند شد و من را ساكت كرد. هامون موبايلش را از جيبش بيرون كشيد و با ديدن شماره گفت: -خدا به خير كنه! بى توجه به من عقب رفت و تماس را وصل كرد. - بفرماييد. ناخوداگاه دلم به آشوب كشيده شد و نزديك هامون شدم. پشتش به من بود و در حال گوش كردن به صحبت هاى فرد پشت خط بود. ناگهان فرياد كشيد. -یا قمر بنی هاشم!! جدی می گید ؟؟ -... - خداروشكر! من تا شب خودمو مى رسونم تهران. با قطع تماس به رويم چرخيد و محكم مرا در آغوش كشيد و گفت: -پرى زاد بهوش اومد يانار! از اينكه توانسته بود بزرگترين نبرد زندگى اش را پيروز شود، واقعاً خوشحال بودم؛ اما با تمام اينها دلم از شادى هامون گرفت. نمى دانم شايد او هزار دليل قلنع كننده براى شادى اش داش ، اما تنها يك زن مى توانست دردمن را بفهمد كه وقتى مردش براى زنى ديگر شاد مى شود و تواولين بارى هست كه او را اينچنين خوشحال مى بينى ، مى فهمد كه من از ديدن لبخند روى لبش چه حالى پيدا كردم. هامون خود را عقب كشيد وگفت: -بايد برگرديم تهران! آنچنان خوشحال بود كه اگر مخالفت هم مى كردم برايش فرقى نداشت و حتی شايد هم تنها بر مى گشت. "خدايا تمام سرنوشتم تقديرى خواهدبود كه تو برايم خواهى نوشت. نمى دانم در تهران چه چيزى انتظارم را خواهد كشيد اما تو برخلاف تمام سال هاى عمرم اينبار برايم خوش بنويس تا من هم خوشبختى را لمس كنم" بى حرف عقب رفتم و به سمت ماشين راه افتادم . هامون آنقدر در خود غرق بود كه حتى اگر بى من هم مى رفت ،متوجه نمى شد. با رسيدن به هتل،يكراست به اتاق آمديم و هامون به سمت چمدان ها رفت. -يانار زود وسايلاتو جمع كن كه تا شب برسيم. "خدايا صبر ايوبى را كه همه ازش مثال مى زنن به من هديه كن تا تاب اينهمه بى مهرى شوهرم را بياورم." به سمتش رفتم و مقابلش روى زمين نشستم. لباس ها رو از دستش گرفتم و گفتم : - برو پايين تسويه حساب كن ،من وسايلا رو جمع مى كنم. دستش را به زير چانه ام قرار داد ،صورتم را بالا كشيد و گفت: - يانار از چيزى ناراحت شدى؟ به چشمانش نگاه كردم . برق شادى كه براى اولين بار در سياهى چشمانش خود رابه رخ من مى كشيد ،دلم را لرزاند. نمى خواستم خوشى اش را ذايل كنم. مرد من روزها منتظر اين خبربود و حال كه اينچنين شاد بود دل غمگين كردنش را نداشتم. صورتم را عقب كشيدم، لبخندى بى جان زدم و با صدايى كه تمام توانم را خرج كردم تا همانند دلم به لرزه در نياييد ،گفتم: - نه برعكس خوشحالم پرى زاد تونسته به زندگيش برگرده! سرش را كج كرد و پرسيد: -يانار بيشتر از هر زمانى مى خوام كنارم باشى ، مى تونى؟ نمى دانم به قدرى خود را در اين زندگى ناچيز و كم مى ديدم كه حتى نمى دانستم جايگاهم الان دقيق كجاست ،چه برسه به اينكه او را نيز همراهى كنم. هامون باز هم دستش را به زير چانه ام گذاشت و سرم را بالا آورد. -يانار از اينكه كسى تنهام بزاره ديونه مى شم . نمى توانستم بيشتر از اين خوددار باشم . چشمانم را روى هم فشردم تا اشك هاى حبس شده رسوايم نكند. هامون- يانار باوركن خودمم نمى دونم چه مرگمه! چشمانم را باز كردم و اشك هايم ديدگانم را تار كرد. يانار-خدا خودش شاهد كه از اينكه پرى زاد برگشته خوشحالم اما... هامون دستش را به روى لب هايم فشرد و سرش را به روى پيشانى ام گذاشت. هامون-يانار ميدونم دارم در حقت بد مى كنم اما زمان بده ، الان تنهام نزار ، زمان بده نتونستم خوشبختت كنم،خودم ازت مى خوام كه برى. اشك هايم تمام صورتم را خيس كرد . نمى دانم چه مرگم شده بود كه اگر هامون هم مى خواست بروم دل رفتن را نداشتم و تمام ترسم از دست دادن هامون شده بود. هامونى كه تمام وجودم را از آن خود كرده بود و مرا از دنياى دخترانه ام جدا كرده بود.هامونى كه با وجود تمام رفتارهاى بدش باز هم خواهان ادامه ى زندگى با او بودم. احساسات ! امان از احساسات زنى كه درگير مردى شود. احساساتى كه تمام تصميمات عقلانى تو را مى تواند با خود همراه كند و تو را مطيع صداى تپش هاى قلبت كند . اما از روزى كه زنى جنگ بين قلبش و عقلش آغاز شود . قلبم آغوش هامون را مى خواست و عقلم مى گفت دورى كن تا هامون تصميم قطعى زندگيش را بگيرد. هامون خود را عقب كشيد و پرسيد: -يانار تنهام نمى زارى ؟ مرد مغرور ، پرخاش گر و غير نرمال من نمى توانست خود را تنها ببيند و از من مى خواست با وجود اينكه قطعاًباعث آزارم خواهد شد، كنارش باشم.
  2. ای عاشقــان ای عاشقـان پیمانه را گم كرده ام

    دركنج ویران مــــانده ام ، خمخــــانه را گم كرده ام

    هم در پی بالائیــــان ، هم من اسیــر خاكیان
    هم در پی همخــــانه ام ،هم خــانه را گم كرده ام

    آهـــــم چو برافلاك شد اشكــــم روان بر خاك شد
    آخـــــر از اینجا نیستم ، كاشـــــانه را گم كرده ام

    درقالب این خاكیان عمری است سرگردان شدم
    چون جان اسیرحبس شد ، جانانه را گم كرده ام

    از حبس دنیا خسته ام چون مرغكی پر بسته ام
    جانم از این تن سیر شد ، سامانه را گم كرده ام

    در خواب دیدم بیـــدلی صد عاقل اندر پی روان
    می خواند با خود این غزل ، دیوانه را گم كرده ام

    گـــر طالب راهی بیــــا ، ور در پـی آهی برو
    این گفت و با خودمی سرود، پروانه راگم كرده ام

    حضرت مولانا💖

  3. zhrw._.ms

    سلام ، خوش بگذره 😍💖 منتظر می مونم😘💖
  4. zhrw._.ms

    پارت نمی ذارید ؟؟🧐💗
  5. zhrw._.ms

    پیش مامان و بابای قبلیم می مونم 😍 شاید البته یه مدت خیلی فکرم درگیر شه و اذیت بشم اما من هم مامان و بابام رو و هم همه چیز مربوط به اون ها رو خیلی دوست دارم 💖😃 و بازم برای داشتنشون خدارو شکر می کنم💗
  6. zhrw._.ms

    یاد چیز
  7. zhrw._.ms

    آرزو می کنم که یه روزی بیاد که دیگه نیازی به آرزو کردن نداشته باشم 😃
  8. zhrw._.ms

    من خیلی خودم رو دوست دارم 💖 خیلی...
  9. zhrw._.ms

    دوست خوب 💖
  10. من اگر برخیزم

    تو اگر برخیزی

    همه برمی خیزند

    من اگر بنشینم

    تو اگر بنشینی...

    چه کسی برخیزد ؟

     

    1. Bahareh
    2. zhrw._.ms

      zhrw._.ms

      😂

      پایدار باشی دلاور

      @Bahareh

       

       

    3. Bahareh

      Bahareh

      سلامت باشی 😂

  11. روز جهانی تخم مرغ بر همه ی  تخم گذاران عزیز مبارک باد :|  :| :| :| :| :| :| 🎉🎊🎁🎇

    1. Bahareh

      Bahareh

      چه مناسبت فرخنده ای!

    2. fatemeh_5656

      fatemeh_5656

      زهرا .. هویییییییییییییییییی آبجی نمی خوای رمان ما رو یه دید بَزنی

       

    3.  Reihaneh._.ms

      Reihaneh._.ms

      خخخخخخخخخخخخخخ

  12. zhrw._.ms

    بزرگیتو می رسونم ساقی عممه
  13. zhrw._.ms

    نه خواجه نظام الملک ملایری
  14. zhrw._.ms

    اون کیه که منم ؟
  15. zhrw._.ms

    منچ ، مریم جون😍💖
×

انکی دروید