رفتن به مطلب

goneawaydude

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    317
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    8

آخرین بار برد goneawaydude در 15 تیر

goneawaydude یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

1,493 Excellent

درباره goneawaydude

  • درجه
    👑

آخرین بازدید کنندگان نمایه

904 بازدید کننده نمایه
  1. goneawaydude

    ممنون
  2. goneawaydude

    قبلی: amirborhani بعدی: goneawaydude قطعیه. زودتر اقدام بفرمایید ممنون
  3. صاحب این حساب کاربری از سایت بیرون رفت (بره دیگه برنگرده... )

    1. f.sh.82

      f.sh.82

      وا چرا امیر؟

       

    2. fatemeh_5656

      fatemeh_5656

      دیونه شدی داداش ؟؟

       

  4. goneawaydude

    آقا بدو که رمانمون به روز شده... بعد از دو ماه!!! به افتخار مهرخ واقعی :))
  5. goneawaydude

    «فلش بک به دوشنبه» (سحر) انقدر حرف های زهرا سادات دلنشین بود که آدم دوست داشت دو ساعت بشینه و به حرفاش گوش بده و از تنها چیزی که گلایه کنه گذر زمان باشه. آخه چطور این دختر انقدر میتونه باشخصیت و مهربون باشه؟ من که به شخصه فکر میکردم چادری ها آدمای عنق و با روابط اجتماعی پایینی هستن، اما با مراوده داشتن با زهراسادات، نظرم صد و هشتاد درجه تغییر کرد. یه شهریوری خوش قلب و ناز که تو دانشکده و مخصوصا تو کلاس مظلوم واقع شده بود؛ البته یه حد وسطی از مظلومیت و جرئت رو داشت، که میشه اسمشو حیا گذاشت. روز اولی که دیدمش رو هیچ وقت یادم نمیره، وقتی وارد کلاس شد کسی حتی به خودش زحمت نداد که یه نگاه گذرا بهش بندازه و تحویلش بگیره، راستشو بگم من هم مستثنی نبودم . اما همون اول وقتی اومد کنارم نشست، آرامش نگاهش بهم انرژی داد. چشمای مشکی و زیباش هرپسری رو وادار میکرد که توشون زل بزنه و دلش برای خوشگلیشون ضعف بره؛ فکر میکنم برای همین زهراسادات خیلی دختر سر به زیری بود و اون نوع از راحتی رو که ما با پسرای دانشگاه داشتیم رو نداشت و انقدر خودش رو محدود کرده بود. خلاصه زمان هم میگذشت و من هم بیشتر عاشق حجب و حیای این فرشته میشدم؛ تنها چیزی که نسبت به اون منو آزار میداد این بود که فکر میکردم میخواد عقایدشو به بقیه تحمیل کنه. یه بار وقتی کلاسا تموم شده بود و با هم داشیم صحبت میکردیم گفتم... سحر: زهرا خیلی بی حوصله ام زهراسادات: من هم همینطور! میگم سحر ، نظرت چیه باهم یه بازی بکنیم؟ سحر: شدیدا موافقم. حالا چه بازی ای؟ زهراسادات: خوبه، من یه دونه وسیله از تو کیفم در میارم، تو هم باید یه وسیله از تو کیفت دربیاری که یکی از حرف های وسیله من توش باشه. سحر: باشه، به نظر بازی قشنگی میاد. زهراسادات: خب من شروع میکنم. بیا، قرآن. سحر: صبر کن، ق که ندارم ر هم که... اولش گفتم بیخیال، اما خب در میارم ببینم چی میگه؟ ادامه دادم... سحر: عه دارم... رژ لب! دیدم بدجوری اخم کرده. توجهی نکردم. زهراسادات: رژ لب! بذار ببینم. ژله! دیگه خواستم حرصشو در بیارم؛ نمیدونم چرا بعضی وقتا علاقه شدیدی به کرم ریختن پیدا میکنم، دوباره ادامه دادم... سحر: ژله. اوممممم ریمل! منتظر بودم فاز ارشادی برداره و در موردش باهام حرف بزنه و شروع کنه به تحمیل عقاید، که بکوبونمش به خاطر این کار نادرستش. همونطوری که خواستم شد و بعد از اینکه زیر لبش گفت بسم الله الرحمن الرحیم، شروع کرد به نطق کردن... زهراسادات: سحر؟ غیر از لوازم آرایشی چیزی نداری تو کیفت؟ حالا چرا همراهت میاریشون خب؟ با طعنه گفتم؛ سحر: باید همراهم باشن دیگه. این تویی که آرایش نمیکنی انقدر خوشگلی، اما من که بدون آرایش انقدر ماه نیستم. زهراسادات: از قدیم گفتن مرغ همسایه غازه. ببین عزیزم؛ فکر میکنم صورت خودمون اونقدری زیبا باشه که نیاز به آرایش نداشته باشه. سحر: عزیزم من که فقط برای دل خودم میزنم! مشکل تو چیه؟ حرفی زد که منو شوکه کرد؛ زهراسادات: مطمئنی کسی ناراحت نمیشه از این کارت؟ با نگرانی آمیخته به بی حوصلگی گفتم؛ سحر: کی باید ناراحت شه اونوقت؟ زهراسادات: مادرت! سحر: مادرم؟ نه گلم، مامان مشکلی نداره. زهراسادات: مادرت، حضرت فاطمه سلام الله علیها. سحر: خب چرا باید ناراحت شه؟ مگه من برای ناراحت کردن ایشون آرایش میکنم؟ زهراسادات: ازینکه میبینه قشنگیات باعث میشه جوون مردم به گناه بیافته ناراحت میشه و دلش به درد میاد. سحر: ببخشید اینطوری میگم، جوون مردم غلط میکنه به گناه بیافته، چشمات رو درویش کن خب! دل خودم مهم تره تا جوون مردم، باید برای بی جنبگی یه عده ای که افسار اون چشمای لعنتیشونو ندارن رفتارم رو عوض کنم و بر خلاف علاقه خودم عمل کنم؟ مسخره س. درحالی که اعتماد به نفس و آرامش تو چشماش موج میزد گفت؛ زهراسادات: میگی دلت مهمه؛ میشه بگی دلت برای چی میگه آرایش کن؟ سحر: زهراجون علاقه ای به ادامه بحث ندارم، خسته کننده س. زهراسادات: به خاطر من! سحر: باشه بابا باشه! زهراسادات: حالا میشه بگی برای چی؟ سحر: خب معلومه، چون زیباتر به نظر میرسم. زهراسادات: اونوقت برای چی فکر میکنی زیبایی خودت کافی نیست؟ سحر: حرفتو بزن زهرا، میشه انقدر مقدمه چینی نکنی؟! زهراسادات: ببین سحرجان، آرایش مال همینه که دختر زیباتر به نظر بیاد و عیب هاش پوشونده بشه. اما میخوام یه پیشنهاد بهت بدم؛ قبلش این سؤال رو ازت میپرسم... اگه آرایش نکنی فکر میکنی زشت میشی؟ این همه مقدمه چینی بی حوصله م کرده بود؛ مخصوصا بعد از این کلاس آخریه، با این استاد بداخلاقش... گفتم؛ سحر: نه خب. زهراسادات: ازت میخوام به خاطر دل حضرت مادر هم که شده آرایش نکنی، اصلا میدونی چه چیزایی رو از ایشون هدیه گرفتم تا به حال؟ سحر: نه! چی؟ زهراسادات: سخته برام که مصیبت هایی که بهم وارد شده رو تعریف کنم... از خدا هم میخوام که بهم صبر بده در تعریف کردنشون. درمورد خانواده م اینکه پدرم از یه تصادف خطرناک که ماشینش با یه نیسان تو یکی از جاده های شمال شاخ به شاخ شده بود ، جون سالم به در برد، به خدا میخواستم دندون های اون پسره رو بشکونم برای این که میخواست به دوست دخترش نشون بده که آره! من سبقت گرفتن هم بلدم. تو جراحی قلب باز مادرم هم که یکی از رزیدنت ها با تأسف اومد بیرون و خبر ایست قلبی و فوت ایشون رو داد، نمیدونی برام چقدر سخته یادآوری اون لحظه و اینکه که این دکترای بی عرضه هیچ کاری نتونستن انجام بدن. انگار همه چی دست به دست هم داد که مادرم نباشه پیشمون ، فقط داشتم آه و ناله میکردم و تو دلم میگفتم یا حضرت فاطمه، هرکاری کردم خوشحال شی، نمیخوای منو یه بار خوشحال کنی؟ خنده دار بود که اهل بیت رو مقصر میدونستم که چرا مادر من سکته قلبی داشته و الآنم از پیشمون رفته در حالی که دکترا یکی یکی داشتن بیرون میومدن و تسلیت میگفتن و قلب من هم لحظه به لحظه به سینه م بیشتر فشار میاورد، ناخودآگاه با صدایی که دست کمی از زجه نداشت زیر لبم گفتم یعنی برام هیچ کاری نمیکنی؟ اما... انگار هیچ اتفاقی نمیخواست بیافته، هیچ معجزه ای نمیخواست اتفاق بیافته. از دهنم پرید یازهرا به پدرت قسم اگه مادرمو کمک نکنی دورتو خط میکشم؛ آخه تو به چه درد من میخوری؟ باز هم وقت داشت میگذشت، تو اون سی ثانیه انگاری غم سی سال رو تجربه کرده بودم. دیگه صدای بوق ممتد دستگاه نمیومد؛ شایدم من دیگه نمیشنیدم... نا امید بودم سحر. خیلی نا امید!!! ساکت شد. درحالی که داشتم از داخل میسوختم و چشمام پر از اشک بود سر زهراسادات داد زدم؛ سحر: د زر بزن لامصب! چی شد بعدش؟ درحالی که میدیدم بیرحمانه داره اشک میریزه و بی صدا گریه میکنه و همچنین میدونستم خیلی حساسه و نمیتونه دیگه ادامه بده دستمو گذاشتم روی سینه ش و سرمو تکیه دادم به سرش... سحر: بگو دیگه لعنتی. بگو چرا کمکت نکرد! بگو چرا هنوز بهش وفاداری! بگو چرا موقع بیچارگی تنهات گذاشت! بگو دیوانه! وسط اون گریه های بی صدا خنده ش گرفت، خنده هاش شد قهقهه... بدجور شوکه شده بودم! آخه چرا میخندی وقتی میبینی حالمون بده؟! میخوای نمک بپاشی به این زخم کوفتی؟ یا داری شوخی میکنی با من و میخوای سر به سرم بذاری؟ داشتم به این یقین میرسیدم که همه تراوشات ذهن خانوم بوده که این نگرش متهم گونه رو بی جواب نذاشت و در حین خنده گفت: نمیدونم چرا حضرت دوست داشت شرمنده م کنه؛ اینکه چرا میخواست اینطوری امتحانم کنه و ببینه مردود شدم؟ چون ناگهان اون دکتری که میخواست آنژیوکت و دستگاه رو از مادرم جدا کنه اومد بیرون و داد زد که نبض قلبش داره لحظه به لحظه تندتر میشه و از صفر به نرمال نزدیک تر میشه. دستگاه هم که بوق ممتد رو پشت سر گذاشته بود ، نشون میداد که قلب قشنگ مادرم دوباره شروع به تپیدن کرده؛ باورم نمیشد که حضرت مادر به دادم رسیده، آره سحر اشکم رو دید و بی تفاوت نگذشت به خدا قسم! پدرم هم که چشماشو بسته بود و توی شوک داشت خاطره های خوبشو با مامان مرور میکرد؛ شونه هاش بعد یه بغض لعنتی شروع کرد به لرزیدن، اشک های پدرم هم جاری شده بود. اون هم مثل من باور نمیکرد که مامان برگشته... اون هم باور نمیکرد که دوباره میتونه با مامان خاطره های بیشتری بسازه... باور نمیکرد که حضرت بهمون نظر کرده... باور نمیکرد که خدا هوامونو داره. سحر اصلا در مورد خودم فکر میکنی اون محترم بودن و وقار و متانتی که اطرافیانم ازش دم میزنن، از لطف و محبت کیه؟ هان؟ در مورد دوستام هم که گل کلاس دوست صمیمیمه، یعنی تو، فکر میکنی تصادفیه؟ فکر میکنی همه اینا از چی شروع شد؟ از اینکه به خاطر دل حضرت، یه روزی تصمیم گرفتم آرایش نکنم و اینکه... درحالی که داشتم سعی میکردم از اون فضای قبلی فاصله بگیرم، اشکامو پاک کردم، یه لبخند زورکی زدم و گفتم؛ سحر: و اینکه چی؟ زهراسادات: پوشش حضرت مادر رو به تنم کنم، یعنی چادر. سحر: خب زهراجون، هرکسی اعتقادات خودشو داره، چه بسا یه دختر چادری آبروی حضرت زهرا رو ببره. و چه بسا یه دختر بی حجاب آبروی حضرت رو حفظ کنه! مریم میرزاخانی مسلمون بود و آبروی مسلمونا رو حفظ کرد!!! زهراسادات: اما چرا تو اون سن و با اون بیماری فجیع مرد؟ به نظرت حضرت به اون اصلا نگاه کرد؟ به شک افتادم و بعدش رفتم تو فاز توجیه... سحر: نمیتونم بگم آره یا نه، تو هم نمیتونی بگی! شاید اونو بیشتر از تو دوست داشت. زهراسادات: شاید! اما یه سؤال. دوست داری اهل بیت و به خصوص حضرت مادر به تو بیشتر نگاه کنه؟ سحر: آره، کی دوست نداره؟ فقط نمیدونم چیکار باید کرد و از کجا باید شروع کرد. زهراسادات: ساده ست! باید اول عاشقشون بشی. سحر: چیجوری؟ زهراسادات: اول باید بهم قول بدی که انجام میدی این کار رو، و اینکه هیچوقت یادت نمیره. من از یازده سالگی تا حالا یک بار هم حتی فراموش نکردم، اگه یادت بره دیگه به این نمیشه گفت عشق! باید تحت هر شرایطی که شده این کار رو که میگم انجام بدی. مطمئنی میخوای عاشقشون شی؟ سحر: بله مطمئنم. زهراسادات:ساده ست، بعد هر نماز چهارده تا صلوات بفرست به عشق اونا! بگو من به عشق شما این صلوات ها رو میفرستم، پنجشنبه ها هم زیارت عاشورا رو بخون و هدیه کنش به امام حسین و حضرت زهرا سلام الله علیهما. سحر: همین؟ زهراسادات:و اینکه چادر حضرت مادر رو سرت کنی. سحر: آخه زهرا مشکی خیلی به سلیقه و شخصیتم نمیاد. زهراسادات: باشه عزیزم، اما این رسمش نیست. که اهل بیت و شهدا برای ما خون بدن و ما هم اینطوری ازشون تشکر کنیم. دوست نداشتم حرفای قشنگشو پس بزنم اما بی اختیار شروع کردم به پس زدن... سحر: عه زهرا چرا دوباره قضیه رو احساسی میکنی؟ اصلا چرا به من اینا رو میگی؟ این همه بچه ها هستن که وضعشون از من بدتره، چرا به اونا تذکر نمیدی؟ زهراسادات: یعنی تو الآن فکر میکنی بهت تذکر دادم ؟ اگه جوابت مثبته که باید بگم اسمشو بذاری دلسوزی، نه تذکر! سحر: به این میگی دلسوزی یا تحمیل عقاید؟ حضرت زهرا یعنی دوستم نداره وقتی چادری نباشم؟ خب از همون اول میگفتن حرومه اگه چادر سرمون نکنیم دیگه؟ در حالی که سرش پایین بود و چشماش هم بسته بود گفت؛ زهراسادات: حرام نیست و من هم تحمیل عقیده نمیکنم؛ فقط دلم برات میسوزه، چون دوستت دارم و برام با بقیه فرق میکنی! این خودم نبودم که داشتم حرف میزدم، این افکار اشتباهم بودن که همیشه عادت داشتن وادارم کنن داد بزنم! صدام یه کم بالا رفت و گفتم... سحر: چه فرقی؟ چون فکر میکنی من ساده م؟ گوش هام درازه؟ اگه فکر کردی میتونی ازم سوء استفاده کنی سخت در اشتباهی! بعد چند ثانیه مکث که ناراحتی زهرا رو دیدم، به خودم اومدم و آروم گفتم «ببخشید زهراجون؛ خودمم نمیفهمم چه مزخرفاتی دارم میگم!» اما حالا زهراسادات بود که از افکار اشتباهم صداش بالا رفته بود... زهراسادات: دیوانه صدبار بهت گفتم و باز هم میگم! تا فردا هم اگه بخوای هی پشت سرهم میگم که تو خواهر منی. یه خواهر واقعی. هیچ خواهری بد خواهرشو نمیخواد. وقتی بهت میگم موهات رو چرا بیرون میذاری و میگی برای دل خودم! وقتی بهت میگم چرا آرایش میکنی میگی برای دل خودم! وقتی هی به حرف دلت گوش میکنی و دل مادر و اهل بیت رو به درد میاری من باید احمق باشم که بهت یادآوری نکنم یه جای کار انگار مشکل داره! میدونی چقد ناراحت میشم وقتی داری کنارم قدم میزنی و بعضی پسرای لاابالی تورو با چشماشون قورت میدن؟ میدونی چقدر سخته که ببینم به بدن خواهرم بیشتر توجه میشه تا به خودش؟ خودت اصلا احساس راحتی میکنی که اینطور ارزشت رو پایین میدونن با وجود اینکه تو، سحر بابکان، از همه بچه ها برای من با ارزش تری؟ میدونی چه چشمای ناپاکی، زیبایی تو رو بهونه گناه هاشون کردن؟ زیباییتو دوست داری کجا صرف کنی سحرجان؟ صرف درد آوردن دل مادر یا صرف دل خودت یا صرف چشمای هرز بعضی آدما؟ میشه منو از نگرانی در بیاری یا حداقل قانعم کنی که اگه موهاتو نذاری داخل مقنعه ت و غلیظ آرایش کنی کسی رو ناراحت نمیکنی؟ خواستم به تند ترین شکل جوابشو بدم؛ اما انگاری واژه خواهر قلبم رو آروم کرده بود. گفتم؛ سحر: آره زهراجون، تو خواهرمی، عزیزمی، اما اصلا خودت فکر کردی که چرا آقایون انقدر رها هستن که به خودشون اجازه میدن هرچیزی روببینن؟ اونم بدون یه قطره حیا؟ به نظرت این مشکل آقایون نیست؟ که ارزش ما رو اینطور پایین میارن؟ به نظرت خارج اینجوریه؟ که بری خیابون و مردم تو رو به قول خودت با چشماشون قورت بدن؟ اونا یه فرقی با مردهای ما میکنن! اونا باجنبه هستن! نه مثل بعضی مردهای ما ندید بدید! برای این ها نباید ارزش قائل شد که من هم قائل نیستم. زهراسادات: ببین عزیزم حرفتو تا یه جایی قبول دارم، اما با اونجاش که میگی مردم ما بی جنبه ن و خارجیا با جنبه، نمیتونم بگم که کامل باهات موافقم. این به علت خلقت زن و مرده که مرد همیشه به دنبال زن حرکت میکنه و این زنه که دلبری میکنه! این زنه که کنترل مرد به دستشه! این زنه که جامعه ای رو میتونه سالم و فاسد بکنه! اما اگه این زن ارزش و اعتبار خودشو با دوسه تا تیکه لباس که به هیچی هم بند نیست بخواد پایین بیاره، به نظرت اونوقت مردها هم به تبعش ارزششون پایین نمیاد؟ تو یعنی میخوای ارزش مردهای مملکتت پایین و پایین تر بیاد؟ الآن رو میبینی؟ اون مردهایی که یه زمانی غیرت بهشون اجازه نمیداد تو خونه بمونن و برای من و تو که ناموس و آبروشون بودی حاضر بودن بجنگن و جونشون رو هم بدن الآن کم شدن! خیلی کم!! دیدن بعضی جوونا که حد لاابالی رو هم نمیشناسن گاهی اوقات مجبورت میکنه با خودت فکر کنی چی میشد اگه اینا تو جامعه وجود نداشتن؟ نه عزیزم اونا آدمن و حق زندگی دارن ولی با همین بی احتیاطی هایی که گاهی اوقات از ما جانب خانوم ها میشه به این ورطه افتادن! در مورد خارجی ها هم بذار از یه منظر دیگه ببینیم؛ اونا هم یه پوشش معیار دارن، و خب این پوشش براشون عادت شده. همونجوری که الآن تو جامعه ما بعضی پوشش ها عادت شده و کسی توجهی نمیکنه! تو خارج هم اگه پوشش از اون پوشش معیار کمتر یا زننده تر بشه دیگه میشه مناسب مجالس بزن و برقصشون. انصافا اینو نمیشه انکار کرد که بعضی از دخترای هموطنمون به هر نحوی که دوست دارن خودشونو بزک میکنن تا دل پسرا رو ببرن و به آرامش درونی برسن با انجام دادن این کار و صد البته مشخصه که اینا با این قصدی که دارن، مشکل روحی روانی دارن! اینم کاملا برام مشخصه که تو و خیلیای دیگه برای دل خودتون این کار رو میکنین و مثل بعضیا مختون تاب برنداشته! اما خب اگه مثل من کمی از فضای قبلی فاصله بگیری و یه کم به سمت ارزش های خودت حرکت کنی اونوقته که بعضی نگاه ها آزارت نمیده، اونوقته که حضرت ازت خوشحال میشه، اصلا ببینم! دلت این رو قبول نمیکنه که خواهرت رو خوشحال کنی؟ درحالی که موهامو دور انگشت اشاره م پیچیده بودم و داشتم باهاشون بازی میکردم گفتم؛ سحر: یعنی این دوتا خال مو چیه که به خاطرش یکی باید ناراحت بشه، یکی باید ارزشش بیاد پایین، یکی باید... خب چرا؟... باشه عزیزم؛ چون شکستن دل مادر و دل تو برام سنگینه آرایش نمیکنم و موهامو میذارم داخل. کی گفت برای خواهرم کاری نمیکنم؟ اصلا من قلبم رو در میارم میدم به تو. خوبه زهرا جونی؟ رو صندلیش به کنار خم شد و گونه مو با حرص بوسید و گفت؛ زهراسادات: دیوونه عاشقتم! اون قلبت هم همونجا باید باشه. میفهمی یا حالیت کنم؟ من حساسم و دلم میشکنه تو این حرفا رو میزنی! باز هم گریه میکنما؟ با شیطنت خاصی گفتم؛ سحر: قربون دلت. خیلی قشنگ بود؛ در حین خنده داشتیم گریه میکردیم. زهرا سادات: بیا این دستمالو بگیر دیوونه، یکی میاد ضایع میشیما! سحر: ممنون دیوونه! زهراسادات: خواهش میکنم دیوونه! سحر: خداجون شکرت که خواهری به این خوبی دارم! زهراسادات: امشب خونه ای سحرجان؟ میخوام یه سر بیام خونه تون با هم گپ بزنیم. سحر: باشه گلم بیا، امشب کار خاصی ندارم، خوشحال میشم ببینمت. زهراسادات: معلومه که میام. سحر: نیای خیلی بدی! روی هوا یه خط کشید و گفت؛ زهراسادات: ببین این خط. و بعدش دوباره گونه مو محکم بوسید و گفت؛ زهراسادات: اینم نشون! خندیدم و گفتم؛ سحر: عه زهرا انقد بوسم میکنی تموم میشما؟! زهراسادات: از خداتم باشه، میخوام یه جا قورتت بدم از بس خوشمزه ای! سحر: بسه دیگه لوس، خجالت بکش! بریم دیگه، امشب میبینمت. با اون لبخند همیشگیش گفت؛ زهراسادات: خداحافظ سحرجان. سحر: حالا تا دم در بریم دیگه؟ زهراسادات: باشه بریم، ببینم موهاتو نمیخوای بذاری داخل؟ خندیدم و گفتم؛ سحر: از دست تو زهرا! زهراسادات: اگه ضرر کردی بزن تو دهنم. سحر: میزنما؟ خندید... سحر: چرا میخند؟ زهراسادات: پرروییت تو حلقم!! سحر: تو حلقت به معنای واقعی کلمه! رسیدیم دم در دانشگاه و از هم خداحافظی کردیم. دل تو دلم نبود و لحظه شماری میکردم که زهراسادات بیاد خونه مون. اولین باری نبود که میاد خونه مون اما خب، خیلی وقت بود که خونه همدیگه نرفته بودیم. داشتیم از هم جدا میشدیم که دیدم داره یه چیزی زیر لبش میگه... سحر: حالا دیگه زیرلب فحش بارم میکنی دیوونه؟ در حین اینکه لباش میجنبید اخم کرد که یعنی صبر کن الآن جوابت رو میدم؛ بعد چند ثانیه جنبش لباش تموم شد و گفت... زهراسادات: عزیزم از خدا خواستم که تو رو برام حفظ کنه؛ من هیچ وقت فحش حواله خواهرم نمیکنم. میدونی که جای خواهر نداشته ام هستی تو! پس اذیت نکن لطفا. سحر: تو چقدر خوبی زهرا؟ کشوندمش یه کنار و دوتا دستمو انداختم پشت گردنش و محکم بغلش کردم... زهراسادات: عه سحر نکن، زشته! سحر: اگه تونستی از بغلم در بیا. زهراسادات:تو فرض کن نمیتونم. میشه بگی چیکار کنم تا خفه نشم؟! آخه خیلی محکم بغلم کردی لامصب؛ حالا من خفه شم فدا سرت! چادرمو نافرم کردی عــه!! سحر: بگو سحر یه دنیا عاشقمه زهراسادات: ای بابا. سحر دیوونه یه دنیا عاشقمه. سحر: بر منکرش لعنت! زهراسادات: حالا میشه اجازه بدی برم؟ یه بوسه روی پیشونیش کاشتم و گفتم؛ سحر: آره عزیزم چرا که نه، منتظرتم امشب، خداحافظ. زهراسادات: یازهرا سحرجان، رأس ساعت شیش عصر خونه تون هستم. سحر:باشه عزیزم، خداحافظ دیگه؟ زهراسادات: خداحافظ مسیرمون جدا شد و رفتم به سمت ایستگاه بی آر تی تا برم خونه، بعد یه نیم ساعتی رسیدم خونه، البته اگه بخوام زمان منتظر بودن برای اتوبوس رو هم اضافه کنم میشه چهل و سه دقیقه و سی و هفت ثانیه! رسیدم دم خونه و زنگ زدم. در هم بدون تأخیر باز شد. سحر: مامان سلام مامان: سلام سحر: خوبی مامان؟ مامان: آره خوبم. سحر: مامان چرا اینطوری بی حوصله حرف میزنی؟ منو ببین! میگم منو ببین! ای وای خدا مرگم بده صورتت چی شده؟ مامان: هیچی نشده سحر: میگم صورتت چی شده!! اذیت نکن دیگه؟ مامان: زنبور نیش زد. سحر: مامان چرا خونه زنبورای کنار حیاطو انگولک میکنی خب؟ ببین صورتت به چه وضعی افتاده،عه عه عه! مامانی جان من میشه شما به زندگی بندگان خدا کار نداشته باشی؟ مامان: اونا که دیگه کارشون تموم شد ، اما اگه یه موقعیت مشابه پیش بیاد دیگه کاری انجام نمیدم! حالا خیالت راحت شد خانم مهندس؟ منم یه حالت مسخره ای گرفتم و گفتم؛ سحر: بلی بلی! مامان: سحر حوصله ندارما؟ سحر: چشم مامان بی حوصله خودم! من خفه! زیر لبش گفت؛ مامان: دور از جون سحر: مامان امروز بعدازظهر زهراسادات میاد خونه مون، اشکالی نداره؟ مامان: نه عزیزم. سحر: یه دنیا ممنون. مامان: باشه میبخشم از اینکه هماهنگ نکردی! حالا شربت میخوری یا آب؟ سحر: خب ببخشید مامان، خودش بدون هماهنگی گفت میخواد بیاد، تقصیر من چیه؟ شربت بی زحمت. ممنون. مامان: باشه برو لباساتو عوض کن برات میارم اتاقت. سحر: دستت درد نکنه مامانی. در اتاقم رو باز کردم و رو تخت خودم رو ولو کردم؛ حوصله عوض کردن لباس هامو نداشتم، اما خب باید عوضشون میکردم! بلند شدم و لباسامو عوض کردم و گلاب به روتون یه سرویس مختصر رفتم و به دست و صورتم یه آب زدم و موهام رو شونه کردم و رو به بالا بستمشون و رو تخت دوباره دراز کشیدم و گوشیمو گرفتم دستمو رفتم تو تلگرامو به زمین و زمان فحش دادم که چرا دوبرابر حجمم استفاده میشه تو تلگرامو بعدش گوشیم رو انداختم کنار و یه نفس عمیق کشیدمو گفتم؛ سحر: مامان شربت آماده نشد؟ مامان: الآن میارم، صبر داشته باش دیگه دختر. سحر: پس من یه سر میرم اون دنیا، هر وقت درست شد بیدارم کن. مامان: درست شد دیگه، بیا بخور... سحر: مرسی مامان.
  6. انسانیم دیگه مهرخ جان...

    قضاوت میکنیم دیگه...

     

  7. goneawaydude

    آدم خواهر دلسوزشو چقد باید بشناسه؟ همونقد... آجی حنا خیلی مخلصیما...
  8. goneawaydude

    محبت الهی زیادش خوبه
  9. goneawaydude

    حضرت آقا... گرچه حرف هامون همه بوی انقلابی گری میده اما در عمل حرف هاش دلمونو قرص نمیکنه و برا همینه که پیشرفت نمیکنیم
  10. goneawaydude

    عالی ها هستن؛ فقط دیده نمیشن
  11. goneawaydude

    اونا که فرای آدمن!!! بهترین فرا آدم ها اونان بله! منظورم در میان آدم های عادیه
  12. goneawaydude

    بشم یه آدمی که از بهترین هاست
  13. goneawaydude

    روحیات بدم ازم گرفته شن و بشم یه انسان تقریبا کامل
  14. goneawaydude

    تکی ب خدا 😂
  15. goneawaydude

    خوبه حالا ی زمانی خودت بچه بودی :|||
×