رفتن به مطلب

mahsa

پلیس انجمن
  • تعداد ارسال ها

    86
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

216 Excellent

درباره mahsa

  • درجه
    🌟🌟🌟

آخرین بازدید کنندگان نمایه

843 بازدید کننده نمایه
  1. mahsa

    نوا جون دلتنگت میشم . روحت شاد . خدا به همه ی خونواده ی سلمانی صبر بده
  2. سلام .ممنون لطف کردی شادی جان . چشم میخونم اگر غلط املایی بود برطرف میکنم . بازم ممنون .
  3. mahsa

    پارت 6 زیر راه پله سرویس بهداشتی وجود داشت مارو به اون سمت هل داد ، بعد از چند دقیقه ای که کارمون تموم شد دوباره ما رو به همون زیر زمین برگردوند . بازم من و متین بدون حرف به سمت تخت هامون رفتیم و دراز کشیدیم . هرکدوم توی دنیای افکار خودمون دست و پا میزدیم، من توی این فکر بودم که یعنی چی میشه ؟ نکنه اون آدما بتونند بهم آسیب بزنند و به خواسته اشون برسند ؟ از اینجا نجات پیدا میکنیم ؟ اصلا کجای ایران هستیم ؟ شاید متینم توی این فکر بود که نجات پیدا میکنه یانه ؟ شایدم پشیمون بود که بخاطر یه دختر غریبه جونش رو به خطر انداخته ؟ نمیدونم داشتم از فکر و خیال دیوونه میشدم . تا یکی دوروز اتفاق خاصی نیفتاد ، فقط در برای غذا دادن و دستشویی بردن باز میشد . تازه از خواب بیدار شده بودم، نمیدونم چند روزی از دزدیدنمون گذشته ، چون بیرون رو اصلا ندیده بودم و هیچ ساعت یا چیزی که بشه باهاش زمان رو فهمید نداشتم . داشتم فکر میکردم الان کِی میتونه باشه که در باز شد و باز هم رئیس و آدم هاش پا به داخل گذاشتند. اینبار چهره اش با همیشه فرق میکرد انگار یجورایی عصبی بود . وقتی به نزدیکی ما رسید من و متین هر دو روی تخت نشستیم و منتظر نگاهشون کردیم که اینبار قراره چه بلایی به سرمون بیارند . اون نزدیکم اومد و با عصبانیت گفت : – اون داداش بی .... به حرفام گوش نداد حالا میبینه به خواسته من عمل نکردن چه عواقبی داره . و همزمان با گفتن این حرف سیلی بهم زد که از شدت ضربه اش روی تخت افتادم . موهامو توی دستش گرفت و من رو روی زمین پرت کرد ، اینبار بر خلاف دفعه های قبل خودش شروع به کتک زدن من کرد انگار جنون بهش دست داده بود . وقتی متین سمت ما اومد و سعی کرد اون رو ازم دور کنه شروع به کتک زدن اون هم کردند . هر سه با تمام زورشون میزدند ، انگار ما رو با کیسه بکس اشتباه گرفته بودند . اونقدی زدند که دیگه خودشون خسته شدند ، تمام تنم درد میکرد و جونی توی تنم نمونده بود ، متین هم حالی بدتر از من داشت . اونا هر سه به دیوار تکیه دادند و درد کشیدن مارو تماشا کردند ، نمیدونم چند دقیقه ای گذشت که رئیس شخصی به نام حسن رو صدا کرد تا براشون زهرمـــاری و ســی*گار بیاره . با شنیدن این جمله فهمیدم که چیز خوبی در انتظارمون نیست . تو فاصله ای که حسن میخواست خواسته های رئیسش رو فراهم کنه دیدم که اون زنگ زد به داداشم و گفت : – گفته بودم خواهرت خوشگله و خوشگلیِ و هزار دردسر ، تو به حرفام گوش نکردی پس عواقبش رو میبینی . نذاشت بنیامین حرفی بزنه و تلفن رو قطع کرد . میدونستم تو سرش فکرای خوبی راجب ما نداره و ترسم از همین بود . سعی کردم بلند بشم و بشینم ، به سختی تونستم به دیوار روبروی اون سه نفر تکیه بدم . متین هم به تبعیت از من خودشو به دیوار رسوند و کنار من نشست . بعد از گذشت چند دقیقه ، همزمان که اونا در حال سیگار کشیدن بودند رو به رئیس کردم و ازش پرسیدم : – میخوای با ما چیکار کنی ؟ قصدت چیه ؟ + کار که زیاده . کارای خوب خوب . مثلا اینکه تورو امشب با این آدما تو این اتاق تنها بزارم و بدم حسابتو برسند یا چطوره خودم برات امشب رو رویایی کنم ؟ من – تو یه حیوونی . + هنوز مونده خوی حیوونی من رو ببینی . امشب که دادمت دست بچه هام میفهمی ، یه حالی هم این بیچاره ها بکنند . تقصیر من نیست مقصر داداش جونتِ . با گفتن این حرفا اشکام شروع به ریختن ، و بدنم شروع به لرزیدن کرد . نکنه واقعا باهام این کارو بکنند ؟ نکنه واقعا بهم تج.... کنند ؟ خدایا پس بنیامین کجا موند ؟ ترس از دست دادن آبروم انقدری زیاد بود که دیگه درد تنم رو حس نمیکردم و فراموشش کرده بودم . زمان داشت میگذشت و هر لحظه برای ما سرنوشت ساز بود ، انگار عقربه ها باهم مسابقه گذاشته بودند کاش بنیامین میرسید . تقریبا یکساعتی تو سکوت گذشت تا اینکه رئیس بلند شد اومد روبروی من ، یقه من رو گرفت ، بلندم کرد و گفت : – پرنسس کوچولو یه فکر بهتر به ذهنم رسید ، یه فکری که هم به تو ، هم به این آقا متین خوش بگذره . من + چی ؟ – اینکه امشب رو متین برات رویایی کنه . با شنیدن این جمله متین عصبی یقه اش رو گرفت اما آدمای اون سریعتر عمل کردند و متین رو از اون دور کردند اما من همچنان توی دستای رئیس بودم و یقه ام رو گرفته بود . وقتی اونها متین رو گرفتند رئیس رو به متین گفت : – اگه کاری که میگم رو انجام ندی این خوشگله رو میکُشَم . من + یالا . معطل چی هستی ؟ بکش . مردن بهتر از این که نجابتم رو ازم بگیرید . – دِ نَ دِ اومدی نسازی ها باران جون . اصلا چرا بکشمت ؟ این بچه های بیچاره فقط منتظر هستند من بهشون بگم این کار رو انجام بدن ، تو سه سوت انجامش میدن ، اما خب من دوس دارم این افتخار رو به پسر فداکارمون بدم . متین + من این کار رو هرگز انجام نمیدم . این جمله رو در حالی که چشمای اونم مثل من پر از اشک شده بود گفت . رئیس با شنیدن این جمله از زبون متین اسلحه اشو در آورد و گفت : – انجام نمیدی ؟ متین + نه با شنیدن پاسخ متین ، توی یه چشم بهم زدن به بازوم شلیک کرد و بعدشم به سمت اون آدما هلم داد و همزمان گفت " مال خودتون بچه ها " . زخم بازوم درد خیلی بدی داشت ، تا حالا تیر نخورده بودم و تحمل دردش خیلی سخت بود . متین با دیدن این صحنه ، درحالی که دیگه خودشم مثل من گریه میکرد قبول کرد که به خواسته اشون عمل کنه و برای نجات من بهم ت..... کنه .
  4. سلام مدیر جون خوبین ؟ میگم من تیک مخفی رو نزدم ولی همیشه افلاین میزنه و جزو مخفی ها هستم . بیزحمت یه نگاه بکن . 

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 9
    2. mahsa

      mahsa

      نه ندارم . حالا درست نشد وللش . خیلی مهم نیست . مرسی دستتون درد نکنه 

    3. admin

      admin

      چک کردم مشکلی نبود الان شما هم مخفی هستین در ضمن شماره نیمارو داری بفرست

    4. mahsa

      mahsa

      خو همین من اصلا تیک مخفی رو نزدم . 

      نه شرمنده شماره نیما رو ندارم . 

  5. سلام به همه ی دوستان و خوانندگان رمان حکومت بر سرنوشت . اول بخاطر اینکه دو روزی نتونستم پارت جدید بزارم از همگی معذرت میخوام و امیدوارم بخاطر این تاخیر از خوندن حکومت بر سرنوشت صرف نظر نکرده باشین . دوستان پارت ۵ رو تازه گذاشتم ممنون میشم که بخونید و نظراتتون رو بگید . منتظر انتقادهاتون هستم .
  6. mahsa

    پارت5 رو به متین کردم و ازش پرسیدم : متین من چقدر بیهوش بودم ؟ متین + درست نمیدونم اما شاید سه یا چهارساعتی رو بیهوش بودی ، شاید هم کمتر . _ اها . دیگه چیزی نگفتم ، راستش گرسنه ام شده بود و خب اونا هم ، هنوز برای ما غذا نیاورده بودند . نیم ساعتی هم به همین رویه گذشت تا در باز شد و مثل همیشه که غذا رو روی زمین میگذاشتند ، اینبار هم غذا رو روی زمین گذاشتند و در بسته شد . متین دو پرس غذا رو آورد ، یکی رو به من داد و یه غذای دیگه رو برای خودش برداشت . غذام رو خوردم و دوباره دراز کشیدم چون کار دیگه ای غیر از صبر کردن و تماشا کردن اینکه چه بلایی به سرمون میاد نداشتم ، واقعا می ترسیدم ، ترس از جون و آبروم ترسی نبود که بتونم بیخیالش بشم یا بر اون غلبه کنم . داشتم فکر میکردم که یعنی الان صورتم چطور شده و چه بلایی سرش اومده که در با صدایی درست مثل ناقوس مرگ باز شد ، با هر دفعه ای که در باز میشد انگار نیمی از جون من رو میگرفتند . در باز شد و باز هم رئیس به همراه دو بادیگارش وارد شدند ، رئیس به محض ورودش من رو مخاطب قرار داد و شروع به حرف زدن کرد . رئیس _ خب باران خانم عظیمی ، من عکسای پذیرایی بچه ها از تورو برای داداش جونت فرستادم اما اصرار داره میخواد با خودت حرف بزنه . من _ بله متوجه مهمون نوازیتون شدیم اما خب یادتون باشه ما هم براتون جبران میکنیم . _ نه دیگه نمیخواد برای ما جبران کنید ، شما با دادش جونت حرف بزنی کافیه . بشکنی زد و به بادیگاردهاش اشاره کرد مثل دفعه ی قبل یکی سمت متین رفت و دیگری سمت من اومد ، خودمو برای کتک خوردن آماده کرده بودم اما رئیسشون دستوری بهش داد که با شنیدنش وحشت سراسر وجودم رو در بر گرفت . متین داد میزد که خودشو نجات بده و به کمک من بیاد اما موفق نبود . اون مرد داشت با بنیامین حرف میزد و منم در تقلا برای نجات خودم بودم و اونها نمیدونستند که داشتند با مهم ترین چیز توی زندگیم من رو شکنجه میکنند ، مهم ترین چیز توی زندگی هر دختری پاکی و نجابتشه و اونها درست این رو هدف گرفته بودند . داشتم داد میزدم دست از سرم بردارند که مرد گوشی رو نزدیکم آورد و گفت " با جناب سروان حرف بزن " اونقدی داد زده بودم که مطمئن بودم تارهای صوتیم آسیب دیده و میون زجه هام نمیتونستم درست حرف بزنم پس یه نفس عمیق کشیدم و گوشی رو بدست گرفتم . من _ بنیامین تورو خدا بیا منو نجات بده . تورو به روح مامان قسم بیا منو از دست این از خدا بی خبرها نجات بده . بنیامین + بنیامین فدات بشه . میام خواهری . میام . خیلی زود میام نجاتت میدم نمیزارم اونا بهت آسیبی بزنند . _ پس زود بیا دار....... تو همین لحظه گوشی از توی دستم کشیده شد ، میخواستم بگم زود بیا دارند اذیتم میکنند اما نشد . اون لاشخور شروع به صحبت با بنیامین کرد و گفت : _ صدای داد و هوارهاش رو که شنیدی ؟ پس کاری که میگم رو بکن تا بهش آسیبی نرسونم . +....... _ فقط 48 ساعت بهت وقت میدم بعد از اون فک نکنم بتونم جلوی این بچه ها رو بگیرم ، بالاخره خواهرت خوشگله و .... خوشگلیِ و هزار دردسر . تماسش با داداشم رو قطع کرد و خودش به سمت در راه افتاد ، غلام های حلقه به گوشش هم به دنبالش رفتند با رفتن اونا روی دو زانوم افتادم ، تحمل وزنم رو نداشتم . متین خودش رو به من رسوند و موهامو زد کنار و گفت : _ خوبی باران ؟ با گفتن این جمله دو کلمه ای هق هق های ریزم دوباره اوج گرفت . نه خوب نبودم ، خوب که نه افتضاح بودم بد قصدی برام کرده بودند و من از اینکه اونا به هدفشون برسند وحشت داشتم . متین منو تو بغــــلــش گرفت و لب زد " آروم باش" اما نمیتونستم آروم باشم ، من همش 20 سالم بود و تحمل این دردها رو نداشتم ، هرچی تو زندگیم زجر کشیده بودم بس بود بخدا بس بود . زمزمه های متین که سعی در آروم کردن من داشت بالاخره اثر کرد و آروم شدم ، خودمو از بغلـــش در آوردم و به دیوار پشت سرم تکیه دادم . درست نبود که من و متین تو بغــ*ل هم باشیم پس عقب کشیدم و با گفتن کلمه " مرسی " بهش فهموندم که خوبم . متین _ بهتری ؟ من + اوهوم ، مرسی . اونم دیگه حرفی نزد و بلند شد رفت روی تختش نشست ، اما من همونجا روی زمین دراز کشیدم از شدت ترس جونی تو تنم نمونده که بلند بشم و روی تختم برم . حالا باید منتظر میموندیم تا 48 ساعت تموم بشه و امیدوارم بنیامین مارو بتونه پیدا کنه . تا چندین ساعت خداروشکر هیچکس سراغ ما نیومد ، اگه میومدند قصد آزار و اذیت مارو داشتند پس همون بهتر که سر نزنند . فک میکنم الان شب بود پس بلند شدم و روی تختم رفتم تا بخوابم ، هنوزم بدنم به خاطر کتک ها درد و ضعف داشت اما کمتر از قبل بود . چند دقیقه ای به دور خودم پیچیدم تا بالاخره به خواب رفتم . وقتی بیدار شدم نگاهی به تخت متین انداختم ، اونم بیدار شده بود بلند شدم رفتم سراغ در و به در کوبیدم تا کسی در رو باز کنه بریم دست و صورتمون رو بشوریم . بعد از پنج دقیقه به در کوبیدن در باز شد و یکی از اون آدما سوالی بهم نگاه کرد . من _ باید بریم دستشویی . سرش رو تکون داد و این به معنای باشه بود . متین هم بلند شد و به همراه ما اومد ، از در که بیرون رفتیم دیدم که دوتا بادیگارد جلوی در قرار داشت و یکی دیگه دقیقا جلوی راه پله منتهی به طبقه بالا قرار داشت .
  7. سلام ژیلا جان . چشم مقدمه رو حتما میزارم . ممنون بابت اینکه وقت میزاری و حکومت بر سرنوشت رو میخونی . چشم سعی میکنم نکاتی رو که گفتی رعایت کنم . بازم ممنون . منتظر نظرات بعدی هستم
  8. mahsa

    پارت 4 اونقدر حالش خراب بود که نمیتونست به سوالم جوابى بده . شروع به بالا آوردن خون كرد،به خون حساسیت داشتم ، چشمام رو محکم روی هم فشار دادم تا اون خون ها رو نبینم . وقتی سر و صدای متین قطع شد فهمیدم دیگه خون بالا نمیاره چشمام رو باز کردم ، نمیتونستم تکونش بدم و تا روی تخت ببرمش چون سنگین بود پس تنها کاری که میتونستم رو انجام دادم و سرش رو روی پاهايم گذاشتم ، هیچ کار دیگه ای از دستم بر نمیومد . با نگاه کردن بهش اشکام شروع به ریزش کردند درست همانند تکه های کوهی كه دچار ريزش مى شه قطره هاى اشكم با سختى از چشمانم پايين اومدند . بخاطر من این بلا سرش اومد . چند دقیقه ای به همین منوال گذشت تا اینکه متین لب زد " خوبم " و بعد از گفتن این کلمه سعی کرد از جاش بلند بشه . بهش کمک کردم تا بلند شد و روی تخت دراز بکشه خودم هم بلند شدم رفتم سمت در ، با لگد و کف دستام به در زدم تا یکی بیاد این درو باز کنه و بهشون بگم که برامون غذا و آب بیارند . بعد از دو سه دقیقه ای در باز شد و انگار خودشون میدونستند که برای چی در میزنم چون با باز شدن در ، مرد نگهبان غذا و آب رو ، به روی زمین گذاشت بعدش هم بیرون رفت . بطری آبی که روی زمین بود رو برداشتم و بالای سر متین رفتم . من _ متین ؟ .... متین پاشو یکم آب به صورتت بزن . از صورتش معلوم بود که حركت كردن براش سخته ، بلند شد کمی آب به صورتش زد و دوباره بیحال روی تخت افتاد . من _ متین گرسنته ؟ باید بلند بشی غذاتو بخوری . متین + نمیخوام .  من _ اما باید بخوری . اگه یکم غذا بخوری ضعفت هم کمتر میشه . دوباره بلند شد و روی تخت نشست منتظر نگاهم کرد منم ظرف غذا رو به دستش دادم و خودمم بلند شدم روی اون یکی تخت نشستم . اروم اروم غذامو خوردم و بعد از گذاشتن ظرف غذا پایین تختم ، دوباره دراز کشیدم . خیلی خسته بودم ، فشار زیادی روی من بود ،هیچ وقت فکرش رو هم نمیکردم دزدیده بشم . کم کم با گذشت زمان به خواب عمیقی فرو رفتم . وقتی چشمام رو باز کردم دیدم متین به تاج تختش تکیه داده و باز توی دنیا رنگارنگ افکارش داره قدم میزنه . بلند شدم کنارش روی تخت نشستم و گفتم : متین خوبی ؟ متین + اره بهترم . کمی سکوت کردم و بعد سوالمو پرسیدم . _ حالا چی میشه ؟ + نمیدونم ، تو هیچی نمیدونی ؟ این که اینا کی هستند ؟ چرا تورو میخواستند بدزدند ؟ تو دشمنی ، چیزی ، نداری ؟ _ نه منم مثل تو نمیدونم کی هستند یا چی ازم میخوان . فقط یه احتمال میمونه . + چی ؟باران چی تو سرت میگذره ؟ _ من داداشم پلیسه ، یعنی ممکنه بخاطر اون مارو دزدیده باشند ؟ فک نکنم ، الان چندین ساله بنیامین پلیسه اما هیچوقت اتفاقی برای من نیفتاده . + نمیدونم فعلا که دست اینا گیر افتادیم ، خدا بقیشو بخیر کنه . _ من خیلی میترسم متین . هووووف ! + نترس نمیزارم برای تو اتفاقی بیفته ، تا جایی که بتونم نمیزارم اذیتت کنند . با اینکه متین داشت بهم میگفت نمیزاره بلایی به سرم بیاد اما ته دلم میترسیدم . ترجیح دادم دیگه بیشتر ادامه ندم چون الان یکم احساس امنیت میکردم حداقل میدونستم کسی که باهام دزدیده ، شاید یه غریبه باشه اما مواظبمه . الان فقط کمی ، کمی امید توی دلم چشمک میزد ، درست مثل یک چراغ چشمک زن . باز هم با صداى در رعشه ای به تنم افتاد .جوری که حتی متین هم حس کرد و با روی هم گذاشتن چشمهاش بهم گفت " آروم باشم " اینبار رئیسی که حتی اسمش رو هم بلد نبودم به همراه دوتا از آدم هاش وارد شدند . یکیشون به سمت متین رفت و اون رو به دیوار چسبوند . نمیدونم قصدش از این کار چی بود اما وقتی رئیسسون دهن باز کرد و حرف زد قصدشون رو فهمیدم . رئیس _ خب دیگه وقتشه یکم از پرنسسمون پذیرایی کنیم بعد عکسش رو واسه داداش جونش بفرستیم . من + پس شماها من رو بخاطر دشمنی با بنیامین دزدیدین ! حدس میزدم . اما چی از من میخواین ؟ من این وسط چیکاره ام ؟ سوالم رو بی جواب گذاشت و با تکون دادن سرش به اون بادیگارد باقی مونده اشاره کرد که کارش رو شروع کنه . میدونستم قطعا همون بلایی که سر متین آوردند ، سر من هم میارند . بادیگارد سمت من اومد . من _ برو اونور ببینم هرکول . اما اون بدون توجه به حرفم اولین سیلی رو زد ، سیلی که برق از سرم پرید و به روی زمین افتادم . با افتادن من شروع به کتک زدنم کرد ، بیرحمانه من رو زیر مشت هاش گرفته بود درست مثل یک حیوون . درد زیادی توی پهلو ، شکم و صورتم حس میکردم اما نمیتونستم هیچ کاری انجام بدم و هیچ با خودش فکر نمی کرد که تن من ، طاقت این دردها را داره ؟ بخدا که نداره . نمیدونم چند دقیقه ای منو به باد کتک گرفته بود اما وقتی فهمیدم که صدای فریاد های متین کم و کمتر و من بیهوش شدم . نمیدونم چند ساعتی تو دنیای بیهوشی به سر برده بودم اما وقتی چشمام رو باز کردم روی تخت همون اتاق بودم . درد زیادی داشتم ، انگار که غلتک از روی بدنم رد شده بود و بدنم رو خرد کرده بود . چشمام رو توی اتاق گردوندم تا متین رو پیدا کنم.متین پایین تختم نشسته بود . وقتی دید چشمام بازه گفت : متین _ ا بیدار شدی ؟ ..... وایسا یکم آب بهت بدم . من اما ، انرژی برام نمونده بود که بتونم حرف بزنم ، یه لیوان آب رو با کمک متین خوردم . وقتی آب به بدنم رسید جونی دوباره گرفتم انگار آب به بوته یک گل رسید و از پژمردگی در اومد. به سختی تونستم روی تخت بشینم نمیدونم چه بلایی به سر صورتم اومده بود . من _ متین صورتم خیلی بد شده ؟ + نه بابا یکم آسیب دیده ولی خوب میشه ، بازم مثل اولت خوشگل میشی . میدونستم این حرف رو فقط برای این گفت که من ناراحت نشم اما با دردی که داشتم خودم میتونستم بفهمم وضعم ناجوره . این پسر غریبه با چشم های عسلی ، پوست سفید ، موهای قهوه ای و دماغ و دهن عادی که داشت ، یجورایی ناجی این روزای من بود . تنها همدمم بود و واقعا میشه گفت قهرمانی بیش نیست ، اخه کی توی این دوره و زمونه بخاطر نجات یه دختر خودش رو به خطر میندازه ؟ قطعا هیچکس ، افراد کمی پیدا می شوند که هنوزم روحیه فداکاری داشته باشند و متین یکی از این افراد بود . نمیدونم بنیامین دیگه کی میخواد مارو پیدا کنه ، نمیدونم اصلا خبر داره که ما دست دشمن های خودش هستیم ؟
  9. mahsa

    خدا برای هم حفظتون کنه . اما فک نکنم حس شیرینی باشه . عاشق نشم بهتره . چون وابستگی میاره و وابستگی ضعف میاره .
  10. mahsa

    عاشق نشدم . و فک میکنم عشق واقعی خیلی خیلی کم پیدا میشه . اما خودم به شخصه به عشق اعتقادی ندارم چون تا حالا ندیدم عاشقی به معشوقش برسه . و امیدوارم عاشق نشم چون پر از درد و رنجه
  11. mahsa

    اها مرسی ادمین .
  12. mahsa

    ادمین عنوان چی بزنیم ؟ کجا بزنیم ؟
  13. نام رمان : حکومت بر سرنوشت لینک : http://forum.98iia.com/topic/1515-حکومت-بر-سرنوشت/
  14. ممنونم همچنین سمانه جون .
  15. ممنون عزیزم . لطف کردی رمان رو خوندی . مقدمه میزارم حتما . ممنون بابت نظرت . حتما میخونم فقط فعلا یکم سرم شلوغه . توی اولین فرصت میخونم . بازم ممنون نظرت باعث دلگرمیه. قلمتون هم پایدار باشه .
×

انکی دروید