رفتن به مطلب

f_nassari

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    88
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

209 Excellent

4 دنبال کننده

درباره f_nassari

  • درجه
    🌟🌟🌟

آخرین بازدید کنندگان نمایه

253 بازدید کننده نمایه
  1. f_nassari

    پارت بیست و هفتم "... روز ها می گذشتند و من هرشب بدون آن که کنترلی بر روی افکارم داشته باشم پرتره ی الهه ی پاکی ام را ذهن می کشیدم و در دل بار ها تحسینش می کردم. از چشمانش شروع می کردم و در سحابی های رنگ شکلاتش غرق جهان می شدم . مژگان بلندش که سایه ای بر روی صورت مهتابی اش می انداخت زیباترش می کرد. بینی نه چندان بزرگش که دو سایه اطراف خود داشت و در نهایت لبان بی رنگ درشتش. این الهه لایق ستایش بود. شب هایم با این افکار پر می شد و چیزی را در دل بی قرارم تکان می داد. روز ها هم دیگر قدم هایم دست خودم نبود. بی اراده به همان آلاچیق کشیده می شدم و منتظر بودم تا الهه ام را ببینم. دلم پر می کشید برای شنیدن شعر کودکانه اش در قالب صدای ظریف و خواستنی اش... با تعقیبش فهمیده بودم که به کلاس شیرینی پزی می رود. برایم عجیب شده بود که چرا دختری چون او که در عمارتی شاهانه زندگی می کرد هر روز با پایی پیاده و بدون هیچ خودرویی دو خیابان پایین تر می آمد و بر می گشت. برایم عجیب بود که چرا او به قدری ساده لباس می پوشد که مطمئنا کسی نمی فهمید او کجا بزرگ شده. او حتی آرایش هم نمی کرد! دخترک قابل ستایش نبود؟ تنها آرایش صورتش همان قطرات بارانی بود که حالا کمتر هم شده بود. خیلی گذشت تا فهمیدم دلم را باخته ام. شب و روزم شده بود اویی که از دل بی قرارم خبر نداشت. اما هر چیز حدی دارد دیگر؟ احساسم آن قدر قوی شده بود که نمی توانستم کنترلش کنم. گاهی خودم را پشت شیشه اتاقش روی تراس تصور می کردم . گاهی هم ... بماند! شب های زمستان داشت پایان می یافت و ماه بیشتر از قبل خودش را نشان می داد. می دانی مرد ها چگونه اند؟ درد و دل نمی کنند و از دلشان با هیچکس سخن نمی گویند. مشکلی هم داشته باشند کسی نمی فهمد. گاهی با آب سخن می گویند و گاهی آسمان و مشعل های زیبایش ... کار من هم شده بود سخن گفتن با ماه. الهه ام را برایش توصیف می کردم. دو سه هفته ای به عید مانده بود و مادرم عجیب به فکر خانه تکانی اساسی افتاده و تا مرا بیکار می دید بیگاری می کشید. پدرم هم برای این که خودش را خلاص کند بیشتر و بیشتر کار می کرد. فرهاد هم همیشه ی خدا مشغول بازی فوتبال با بچه های همسن خودش بود. اما من بیشتر کمک مادر می کردم تا زودتر فرصت استراحتی داشته باشم و بتوانم باز هم الهه ام را تصور کنم. آن قدر بی حیا شده بودم که گاهی او را کنار خودم روی تخت درحال فروپاشی ام تصور می کردم و با لذت غرق چشمان جهانی اش می شدم. اغراق می کردم. اما عاشق با همین اغراق های عجیب و غریب عاشق تر می شود. خسته و کوفته روی تخت خوابیده بودم. کار های کارگاه سنگین تر شده بود چون تقاضا بالا گرفته بود. مطمئن بودم این وضع تا دوماه بعد عید هم ادامه دارد. باز هم راضی بودم چون من باز هم خودم را به او می رساندم و تمام مسیر مراقبش بودم که مذکری اذیتش نکند. با این حال هفته ی پیش پسرک خوش پوش و هیزی دل دلبرکم را از ترس لرزاند. -چه چشمایی دلبرکم آن قدر در دنیای آن فرد خیالی اش غرق بود که اصلا متوجه نشد چه کسی چه گفت. اما پسر دست بردار نبود. -محل نمی دی خوشگل خانوم؟ هینی کشید و دست روی قلبش گذاشت. قدمی عقب رفت .انتظار داشتم جواب دندان شکنی به او بدهد اما بی توجه با سری پایین افتاده با قدم هایی سنگین، در حالی که اخمی بر روی پیشانی بلندش شکل گرفته بود راهش را گرفت و رفت. مبهوت رفتارش بودم. پسر هم با تعجب نگاهش می کرد. شاید او هم انتظار داشت جوابی بگیرد. در دل برای بار هزارم تحسینش کردم. حال دلیلش را می فهمیدم که چرا به او الهه می گفتم. چهره ی پسر را به خاطر سپردم و دنبالش رفتم تا دیگر کسی اذیتش نکند. دخترک ظریف و شکننده ام خوب می توانست از پس خودش بر بیاید. وقتی خیالم بابت او راحت شد و به دنبال همان پسر رفتم. خوشبختانه هنوز همان جا ایستاده بود و با دوستان هم شکل خودش هرهر می خندید. پوزخندی زدم. به وقتش نوبت خندیدن من هم می رسید. هوا تقریبا تاریک شده بود که پسر با دوستانش دست داد و رفت. تعقیبش کردم و در کوچه ای خلوت گیرش انداختم. از پشت محکم به دیوار کوباندمش با نفرت غریدم: -شما چه غلطی کردی؟ نگاه ترسیده اش را به چشمانم دوخته بود که مطمئن بود از نفرت برق می زد: -شـُ ... شما؟ فشار بیشتر به او وارد کردم و بی توجه به سوالش گفتم: -کارت اینه؟ -چی؟ -زاغ سیاه دخترای مردم چوب زدن -آقا بـ ... بخدا نمی دونم چی میگین نمی دانم این خشم از کجا آمده بود: -دم غروب چه غلطی کردی؟ مشتی محکم بر شکمش کوبیدم: -یادت اومد؟ رهایش کردم تا از درد به خود بپیچد و غریدم: -مِن بعد... یه خیابون بالاتر یا پایین تر از جایی که امروز بودی ببینمت خونت و حلال می کنم. بعد هم راهم را کشیدم و رفتم. از آن روز به بعد نه او را و نه دوستانش را ندیدم. تلفنم را از روی میز چنگ زدم و بی فکر شماره ی یاسر را گرفتم که بعد از سه بوق صدای خش دار خواب آلودش در گوشم پیچید. مگر ساعت چند بود؟ -ها؟ -کجایی؟ -امیری؟ -نه جناب منکرم اومدم ... -زهرمار مرتیکه پفیوز ، نصف شب وفتی این حرفاست ؟ دوباره سوالم را تکرار کردم: -کجایی؟ -سر قبر عمه گوهرتم. کدوم قبرستونی باید باشم این وقت شب نگاهی به ساعت موبایل انداختم. حق داشت شاکی باشد: -فردا چکاره ای؟ -به درد نخور ،خب فردا می پرسیدی تلف می شدی؟ -جواب بده -میرم دنبال کار و بار دیگه کدوم گورستونی برم؟ دل به دریا زدم: -فردا می ریم بگردیم. -اوه الان دستور دادی قربان. چشم تو که می دونی پایه ی فرارم از طرفی می خواستم حرف دلم را بزنم و بگویم یاسمن و نگار را هم بیاورد از طرفی هم نمی خواستم خودم را لو بدهم: -خب پس دوتایی می ریم فعلا -استاد صبرکن صبرکن ... می دونی که دور دور بدون جنس لطیف به من خوش نمی گذره. به هدف زده بودم؟ -خب؟ -یاسمنم میارم لبخندی زدم اما با جدیت گفتم: -ای بمیری که بی دختر آب هم از گلوت پایین نمی ره -خب دیگه ما اینیم ولی نگران نباش برای توهم یکی میارم شادی ام دوچندان شد اما همچنان جدیتم را حفظ کردم: -لازم نکرده من نیازی ندارم -کی گفته با دل تو کار می کنم. وجهه ی خوبی نداره دوتا پسر و یه دختر می فهمی که ... -یاسر خفه شو هرکار می خوای بکن شب خوش. قطع کردم تا نکند راز دلم فاش شود. باز هم چهره اش را ترسیم کردم. وسوسه ی بوسیدنش جانم را می خورد ...
  2. f_nassari

    پارت بیست وششم با آن لباس سفید بلند نخی و موهای نقره فام که نیمی اش، نیم رخ چپ صورتش را می پوشاند، بیشتر شبیه شخصیت های ترسناک هالیوود شده بود. روی تخت روشنش تکیه به تاج داده بود و با چشمانی گشاد شده به نقطه ای نامعلوم خیره بود. کسی چه می دانست که او دیگر رنگ روشن را دوست ندارد و ازدیدن این حجم از سفیدی دلش می گیرد؟ کمد و میز آرایش سفید ... تخت سفید ... تمام لباس ها سفید... درب اتاق آرام باز می شود حجم سیاه رنگی وارد می شود و گرچه ناخواسته اما نگاهش را به او می دوزد که قدم به قدم نزدیکش می شد. مرد با پایی لنگان روی تخت می نشیند. تخته تکانی می خورد. او هم بالاخره مردمک هایش را تکان می دهد و در سکوت باز هم به همان نقطه ی نامعلوم خیره می شود. -چرا نگام نمی کنی؟ نگاهش نمی کرد. چون از نگاه عسلی تب دارش بیزار بود. مرد دستش را پیش می برد و چانه اش را می گیرد و به جهت خودش می گرداند. چشم وحشی زیبایش با آن ابرو های خوش فرم و موهای نقره فام، در نظر مرد شبیه الهه ی شر بود. صدایش را می شنود ... خش دار و عصبی ... و البته آرام: -دست ... به من... نزن با خشونت چانه اش را آزاد می کند و نمی بیند که مرد چگونه با نگاهش وجب به وجب صورتش را می بوسد. دل مرد برای بار هزارم می لرزد. اختیار دستش که باری دیگر به سمت او می رفت هم ، ازدست داده بود. موهای نیم نقره ای و نیم طوسی رنگش را کنار می زند و چشمش به زخم بزرگ صورتش می افتد. نزدیک می شود ... خیلی نزدیک به حد یک نفس. نفس های مرد گرم بود اما نفس های او سردِ سرد! فشاری به سینه اش می آورد و رویش خیمه می زند. فاصله را از بین می برد که ... ناگهان صدای داد مرد بلند می شود. بر میخیزد و درحالی لبش را گرفته و چشمانش را با درد بسته می گوید: -وحشیه روانی او می خندد. بلند و پر از درد. مرد نگاهش را به دندان های خونی او می اندازد و صدایش را می شنود: -دیگه ... بهم ... نزدیک نشو در اتاق ناگهانی باز می شود . -آقا حالتون خوبه؟ مرد برمی گردد و با صدای بلندی می گوید: -گمشو بیرون -آخه رئیس گفتن ... -گمشو عربده زد و باعث شد مردک گورش را گم کند. کنترل اعصابش دست خودش نبود وقتی به سمت او هجوم برد. موهایش را با یک دست کشید و او را از تخت انداخت. با دست دیگرش هم گلویش را گرفت و باعث شد بلند شود. محکم او را به دیوار کوبید و فشار انگشتانش را روی گلوی او بیشتر کرد و توجهی هم به صورت کبود او نداشت: -احمق خر... اومدم بهت یه فرصت دیگه بدم منو بپذیری ولی خودت نمی خوای. فکر کردی خیلی زورت زیاده و حریف من میشی جوجه.خوب گوشاتو وا کن ببین چی بهت میگم سرش را محکم به دیوار کوبید و ادامه داد: -چه بخوای چه نخوای تنها انتخابت منم فهمیدی؟ دیگه نمی ذارم کسی تو رو ازم بگیره. چه بابای پفیوزم باشه چه اون الدنگ احمق تر. فهمیدی؟ سپس سرش را جلو برد و کار نیمه تمامش را تمام کرد. او را کنار دیوار رها کرد. او سر خورد و همزمان اشک هایش هم سرازیر شد. -این کارو کردم یادت باشه نمیتونی جلوی خواسته ی منو بگیری. درضمن ما فردا می ریم. سه هفته خوب استراحت کن پرنسس دوباره با همان پای لنگان یک قدم بلند بر می دارد و موهایش را می گیرد: -چون بعدش قراره مال من بشی. سپس از اتاق خارج می شود در را محکم به هم می کوبد. سر می خورد و به در تکیه می دهد.چشمانش را می بندد. باورش نمی شد این کار را با عزیزجانش کرده. خودش را لعنت کرد که نتوانست خودش را کنترل کند. اما نمی توانست انکار کند آن بوسه ی دردناک التیام بخش تمام درد های جان و روحش بود. *** -چطوری بزن بهادر؟ با بی حوصلگی نگاهش می کند: -بازم تو؟ مهدی بادش خالی می شود: -می دونستم از دیدنم خیلی خوشحال میشی! -چکار داری؟ مهدی امیر را کنار می زند و وارد خانه می شود: -اومدم دور هم باشیم -دور هم؟ مهدی مثل همیشه با آن روحیه ی شادش ، دو پلاستیک پر از خوراکی را مقابل امیر تکان می دهد: -آره دیگه هم تو تنهایی هم من. گل می گیم گل می شنویم امیر در را می بندد: -مادربزرگت نیس؟ -نه بابا رفته خونه ی بی بی سی حکیمه دعای کمیل دارن. با خنده ی بی جانی در دل اعتراف می کند؛ که مهدی کوه نشاط است. -حالا چرا این همه خرت و پرت خریدی؟ بالای پله ها رسیدند: -بابا نا سلامتی داستانت نصفه مونده ها. اومدم بقیه شو بشنوم اشاره ای به پلاستیک ها می کند: - با اینا؟ وارد خانه می شوند: -آره بابا وقتی تو تعریف می کنی انگار میری تو یه سفیدچاله و همه ی اون اتفاقا رو از نزدیک می بینی منم تنها میمونم.اینا رو گرفتم تا تو تعریف می کنی منم تصور کنم . مثل فیلم میشه. با فیلمم چی می چسبه؟ چیپس و پفک! امیری سری به تاسف تکان می دهد: -شبیه دخترایی مهدی بلند می خندد و روی کاناپه می نشیند: -چایی دم بذار قهرمان. در ضمن یعنی چی شبیه دخترایی . مگه با دخترا چه فرقی داریم؟ امیر از آشپزخانه بیرون می زند و می گوید: -خیلی دنیای تو صورتیه - مگه دنیای تو چه رنگیه؟ -سیاه -دنیای پسرا چه رنگیه؟ - نمی دونم ولی مسلما صورتی نیست. مهدی که برایش بحث داشت جالب می شد گفت: -کاملا غلطه. دنیای صورتی ، سیاه و آبی چیزای شر و وریه . دنیای همه ی آدما دوازده تا رنگ داره.شایدم بیست و چهار یا سی و چهار. نمی دونم ولی مطمئنم هممون دنیامون دوازده رنگ اصلی رو داره.فقط طرز تفکر و عقیده ها متفاوته. چون هرکس دنیا رو از دریچه ی چشمش می بینه. - تو دنیا رو صورتی می بینی؟ - نه من دنیا رو دوازده رنگ می بینم. یعنی هم از نگاه خودم و هم از نگاه تو . شاید به خاطر همینه که من بیشتر از بقیه می تونم حالتو بفهمم. امیر به فکر فرو می رود. چیزی که دقیقا مهدی دنبالش بود. کتش را در می آورد: -گرمم شدا. پسر خیلی بی خیری یه ساعت موعظه کردم یه لیوان آب بده امیر با لبخند کمرنگی بلند می شود و دقیقه ای بعد با لیوانی آب بر میگردد. مهدی لیوان را می گیرد و کمی از آن را می نوشد: -خب حالا تو تعریف کن. اینو بگو از کجا فهمیدی که عاشق نگار شدی؟ ***
  3. f_nassari

    مرسی بابت همگی. هم شمایی که نقد کردی و دلگرمم کردی هم شمایی که اسمت همیشه پایین پارت ها هست. ممنون که هستین و خیلی خدا رو شکر می کنم تا این جا راضی بودین...😍
  4. f_nassari

    بسی بسی خوشحالم عزیز دلمممممم . خیلی خیلی به من لطف داری... ممنون که اشتباهامو گفتی خانوم قشنگ. حتما بررسی می کنم درستشون میکنم. دوستت می دارم خانوم گل😍❤️
  5. f_nassari

    با کلی انرژی و عشق این و نوشتم.😉 به خاطر شما رفقای گلم... دوستون دارم قشنگا مرسی که هستید❤️ پارت بیست و پنجم امروز را به خودش استراحت داده بود و در خانه ی خودش مانده بود. آخر این هفته خانواده اش قصد داشتند به دهات بروند و او مثل تمام این چهارسال، تنهایی را بیشتر ترجیح می داد به این که کل عید را بین فامیل و دوست و آشنا باشد. یلدا مثل همیشه ابتدا کلی اصرار و پافشاری کرد اما وقتی دید پسرش تنها یک "نه" ی سرد گفت ، خانه اش را ترک کرد. امیر فکر می کرد انتظارات از او زیاد است. واقعا چرا باید بدون همسرش در جمع های خانوادگی شرکت می کرد؟ از شبی که خاطره ی شیرین آشنایی اش را با مهدی درمیان گذاشته بود حس جالبی داشت. مثل همیشه در گذشته سیر می کرد اما این بار نه در آن قطعه سکانس تلخ! بلکه بر روی تمام شیرینی ها تمرکز کرده بود. بعد از آن آشنایی مدت ها نگار را ندید تا جایی رسید که حتی چهره اش را از یاد برده بود و تنها هاله ای از آن به خاطر داشت. حدود بیست روزی گذشته بود که برای تعمیر موبایل دست دومش راهی مغازه ای در ملک شده بود که تعریفش را زیاد شنیده بود. تعمیرش کمی زمان می برد و برای اینکه کمی خودش را سرگرم کند راهی باغ ملی شد که زیاد از آن جایی که بود فاصله نداشت ... "... باران می بارید من هرچه نفرین و بدگویی بلد بودم نثار قطرات درخشان ، می کردم. چتر را هم همراه خودم نیاورده بودم. باران شدت گرفت و شلاق وار به صورتم می خورد. به باغ ملی رسیدم. گرچه اسمش باغ بود اما هیچ شباهتی به باغ نداشت. دیدم اگر بیشتر بایستم آسمان با یک عصای جادویی شکافته می شود هرچه آب هست روی سر من ِ بدبخت می ریزد. با خلقی تنگ و اعصابی داغان نزدیک یک فضای کوچک آلاچیق مانند شدم که جایی بود برای کسانی که از پیاده روی زیاد خسته می شدند. من هم برای فرار از شلاق های آسمان به آن پناه بردم. کلاه کاپشن را روی سر می اندازم تا سرمای جانسوز بیش از این وارد گوش هایم نشود که بعدش باید با سردرد های ترسناکم دست و پنجه نرم می کردم. دخترکی با موهای بور از مقابلم رد شد که مادرش دستش را گرفته بود و او را کمک می کرد قدم هایش تند تر بردارد. یاد دوست دختر یاسر افتادم. همان که عسلش بود. چه لقب لوسی به او داده بود. آن روز از یاسمن خوشم نیامد. دوست پسرش کنارش بود و او مدام نگاهش را به من می انداخت و اصلا احمق نبودم که نتوانم معنی نگاه های مشتاقش را نفهمم. آن دوستش که نامش ... نگار بود؟ همان. نگار ... هیچ چیز درباره اش نمیتوانستم بگویم. دخترک تنها یک شب فکر مرا مشغول کرده بود روز بعد به سختی چهره اش در خاطرم مانده بود. در همین فکر ها بودم که ناگهان چشمانم روی دخترکی با مانتوی بلند و ساده ی مشکی رنگ با شلوار و مقنعه ای به همان رنگ ، ثابت ماند. باورم نمی شد که این دختر مقابلم که با لذت و شوق به آسمان کبود نگاه می کرد همان نگاری باشد که چهره اش به سختی در یادم مانده بود. اصلا دست خودم نبود که از جایم بلند شدم و پشت سرش شروع به گام برداشتن کردم. تنها بود. سادگی صورت معصومش که تنها آرایشش همان قطرات درخشان باران بود، چیزی را در دلم فرو ریخت. با خوشحالی قدم می زد. کمی سرعتم را زیاد کردم تا به فاصله ی دو قدم رسیدم و او در شلوغی ملک حواسش به من نبود. در دنیای خودش غرق بود شعری را با ریتم می خواند: -قطرات ریز باران به دلم می شیند ... پاکی ِ روح و دل تو، به دلم می شیند ... رنگ آن چاله فضایی ، به دلم می شیند ... تمام جسم و جانم ، گوش شده بود که می توانستم صدای لطیفش را تا این حد واضح بشنوم؟ -خداجونم ؛ دایه لطیفه می گه تو بارون و دوس داری. می گه بارون و برای عشاق آفریدی. میدونم که راست می گه ، مطمئنم! می گه تو دوس داری صدای خنده های عاشقا رو زیر بارون بشنوی. می گه حتی دعای عاشقا رو زیر همین بارون برآورده میکنی. من با تعجب داشتم به حرف های شیرین بچگانه اش گوش می دادم. بیشتر نزدیک شدم.کمی مکث کرد و دوباره راه افتاد. به ابتدای خرم رسیدیم. -خدایا فقط یه بار دیگه ببینمش از چه کسی صحبت می کرد؟ -اصلا بیا یه معامله کنیم. تو مهر منو بنداز تو دلش منم برات بنده ی خوبی می شم. مثل دایه لطیفه. قول میدم توهم قول بده. شگفت زده شده بودم. نه برای این که او آرزوی دیدار کسی را داشت که من او را نمیشناختم ، بلکه برای این که یک نفر تا این حد شیرین و دوست داشتنی و بی نهایت معصوم، می تواند باشد. حس می کردم زمان ایستاده و حرکت نمی کند. همه چیز متوقف شده و تنها صدای گام های من و این دخترک مهتابی چهره و برخورد قطرات باران با زمین می آید. او هنوز هم آرزوی دیدار شخص سومی را داشت . صدای ذوق زده اش مرا از خلسه اش بیرون کشید: -وای وای مرسی مرسی. خیلی دوستت دارم با دهانی نیمه باز اطراف را نگریستم. او از چه کسی تشکر می کرد؟ وارد یک خیابان و سپس درون یک کوچه پیچید. من از سر کوچه تماشایش می کردم. مطمئن بودم متوجه حضورم نشده بود. زنگ عمارتی را زد و وارد شد. در باورم نمی گنجید آن دختر به شدت ساده از اهالی آن عمارت باشد... ..." سالها از آن روز گذشت . روزی نگار برایش خاطره ی آن روز را تعریف کرد و لبخند زیبا و چشمان تابانش را ندید. امیر هم به رویش نیاورد که آن روز تعقیبش می کرده. نگار آن روز که وارد خانه شده بود به سرعت وارد اتاقش شده بود. دستی بر صورتش می کشید. مطمئن بود رویا نبوده. همان عطر بود . به همان تلخی و تندی! دایه نگران بالا رفته بود بدون اجازه در اتاقش را باز کرد. دخترکش را دید که دست روی صورتش گذاشته و با چشمانی بسته لبخندی دلنشین روی لب هایش نقش بسته. -چی شده نگارم؟ نگار پلک می گشاید و خیره به شیشه ی بخار گرفته ی اتاقش می گوید: -حسش کردم دایه. مطمئن بودم خودش بود. از حسش تنها دایه خبر داشت . نه پدر و مادرش و نه حتی یاسمن. حسی که ناگهانی در قلبش سرازیر شده بود و همچون موریانه داشت تمام جانش را می بلعید. دایه ی مهربانش در را می بندد که خدمتکاران فضول و خبرچین چیزی نفهمند! نزدیک می رود و نگار را همچون طفلی بی پناه در آغوش می کشد. اشک از چشمانش می چکد: -دایه؟ چکار کنم؟ اصلا نمی تونم خودمو درک کنم. نمی دونم چرا مهرش این جوری به دلم افتاده. خواب چشماشو هرشب می بینم. همون ترس شیرین و بهم القا می کنه. دایه این روزا دلم خیلی بی حیا شده. فکرم به جاهای ممنوعه پرواز میکنه. دایه که خوب با حالات روحی او آشنا بود گفت: -دور سرت بگردم شیرینم. خدایا شکرت دخترم عاشق شده. خودش را ناگهانی از آغوش دایه بیرون می کشد و با بهت می گوید: -چی میگی دایه؟ چه عشقی؟ من فقط ... فقط ... چیزه ... دایه ابرویی بالا می اندازد و با مهربانی می گوید: -فقط ...؟ -نمی دونم . ازش خوشم اومده نمی دونم عشقه یانه. فقط می دونم بوی عطرش و حتی از راه دور حس می کنم. یعنی حس می کردم. امروز خیلی بوش نزدیک بود. قلبم خیلی تند می زد. می دونم چشماش تکه بین مردم تموم این شهر. مثل گرگه. یه غم ترسناک داره. دایه نکنه یکی و دوس داشته باشه؟؟ دایه دوباره او را به آغوش می کشد: -دوست داری خدا بهت جواب بده. که آیا کسی و تو زندگیش داره یانه؟ -چطوری؟ -اول قول بده هرچی در اومد بهش راضی شی. چون دیگه حرف خداست. -چشم چشم فقط بگو چجوری؟ دایه او را پر از مهر می بوسد: -برو وضو بگیر من وضو دارم بعد بیا نگار سریع لباس هایش را عوض می کند و وارد سرویس درون اتاقش می شود و دقایقی بعد با دست و صورتی نم دار می آید و کنار دایه می نشیند: -خب دایه بگو دایه لبخند می زند و او را کمک می کند رو به قبله بنشیند. چادر سفید گلداری را که دایه برایش دوخته بود سر می کند. دایه در دلش قربان صدقه چهره ی معصوم و نازش می رود. قرآنی می آورد. ابتدا خودش زیر لب دعایی می خواند و سپس قرآن را دست نگار می دهد. -چشمات و ببند و یه صفحه باز کن نگار صورتش از هیجان سرخ می شود. یک صفحه باز شد ... تا چند ثانیه انگار قلبش نمی زد. دستانش می لرزید . چشمان پر آبش را به دایه دوخت... دایه هم با لبخند و چشمانی خیس او را نگاه می کرد ... همین یک آیه انگار اتمام حجتی بود که او کرده بود ... «وَ ألَّفَ بَینَ قُلُوبِهِم ... و دل های آنان را به هم الفت داد» دیگر ریزش اشک هایش دست خودش نبود. -دایه یعنی اونم ... دایه سری تکان می دهد. سجده ی شکر هم کم بود انگار. با دل و جانش اشک شوق می ریخت که همدم دلش را درست انتخاب کرده بود... ***
  6. f_nassari

    بازم مچکرممممم مرسی که گفتی
  7. f_nassari

    وااااااااای نزنید این حرفو خیلی ذوق زده شدممم واقعا واقعا ممنون دوست گلم😍 اصلا نمی دونم با این تعاریف چی بگم که جبران شده باشه فقط میتونم به شدت ممنون باشم ازت و برای موفقیتت دعا کنممممم گل من🌹
  8. f_nassari

    پارت بیست وچهارم -چقد بی نمک آشنا شدین امیر چشم غره ای می رود. کسی حال دل او را درک نمیکرد. برای او شیرین ترین لحظه ، همان آشنایی نه چندان جالبش بود. -ولی به همین فکر کن داداش.زندگی همین خاطره های خوشیه که کنار هم میسازیم و تا ابد بهش فکر میکنیم. قبول دارم تلخی ها هست مشکلات هست ولی میشه ازشون عبور کرد. میشه طعم گس تلخی رو تحمل کرد به شرطی که یه شیرینی بعدش بخوری. -شیرینی باعث میشه دهنت شیرین شه ولی تلخی رو فراموش نمیکنی. -آره قبول دارم. منم حرفی از فراموشی نزدم. من میگم تحمل و شکیبایی خوبه.دیروقته مادربزرگم زیادی تنها مونده من میرم رفیق ولی داستان شیرینت و خیلی دوس دارم بشنوم. دستی می دهد و بلند می شود. اما امیر در شیرینی آن خاطره که بعد از مرگ نگار این اولین بار بود به آن فکر میکرد، دست و پا میزد. *** نگاهی به آیینه کرد. چیزی که با آن سالها قهر کرده بود تا چهره ی زشتش را نبیند. چشمش به آن زخم بزرگ روی صورتش افتاد و انگشت اشاره اش را روی آن کشید. انگار خنجری زهرآگین به قلب بی جانش فرو میکرد. مشتی بر میز کوبید و جیغی کشید. از بیچارگی و بی پناهی اش گریه ای سر داد. از طرفی دلش برای همصحبت یواشکی اش تنگ شده بود و منتظر اتفاقی از جانبش بود. در اتاق ناگهانی باز شد. شخصی با نگرانی نامش را زمزمه کرد. بم صدای او هم آتش جانش بود و هم آرام جانش. مرد لنگ لنگان خودش را به او رساند و صورتش را بین دو دستش قاب گرفت: -چی شده؟ با نهایت بی رحمی سنگدلی چشم از نگاه مهربان او گرفت و آب دهانش را به سمتش پرتاب کرد و فحش بدی به او داد. البته در دلش. مثل همیشه بی صدا و در سکوت. دستانش می لرزید. تمام پیکرش می لرزید از لمس او. این مرد حق نداشت به او دست بزند. مرد بازهم نامش را میخواند. اما او پشتش را میکند و به تختش حمله میکند و خودش را درون ملحفه ی سفید رنگ قایم میکند. کنارش روی تخت می نشیند و آرام زمزمه میکند: -میدونم از من بدت میاد ولی من بالاخره رامت میکنم کوچولوی وحشی من *** "... دانای کل (گذشته) با همان نگاه کوتاه دل دخترک را به بازی گرفت. نمی دانست چه مرگش شده فقط حس میکرد قلبش به شدت می تپد. نمی دانست به خاطر تعریف و تمجید های یاسمن است یا نگاه سرد و ترسناک پسری که امیر نامش بود. در خیال دخترانه اش به خاطر تعریفات بیخود یاسمن خودش را عروس همین پسر سرد مقابلش می دانست. لبش را به دندان میگیرد و نیم نگاهی دزدانه به پسر که نه. نمیتوان نامش را پسر گذاشت. ابهت مردانه و چشمان تاریک نافذش با آن ته ریش خیلی کم و صدایی به شدت گرفته و بم،فقط تعریف یک مرد را در سرش زنده میکرد. امیر اخم هایش در هم بود و مدام نگاه به ساعت می انداخت. نگار نمی دانست نگران است یا عصبی. ناگهان به سرش زد نکند با کسی قرار داشته باشد. اصلا نکند دختر دیگری در زندگی او باشد . بیخود و بی جهت بغض خفیفی کرد. سرش را بالا آورد و نگاهش بار دیگر در نگاه ترسناک امیر قفل شد. نفهمید چه شد که آب دهانش به گلویش پرید و شروع به سرفه کردن کرد. گرمایی را زیر پوستش حس میکرد. یاسمن به دادش رسید و لیوانی آب به دستش داد تا خفه نشود. -وای نگار چی شدی یهو؟ خودش هم نمی دانست. با صدایی که به گوش خودش هم نمی رسید گفت: -نمی دونم امیر پوزخندی زد و رویش را برگرداند. همین حرکت خنجری شد در قلب کوچک نگار. باز هم بغض کرد. یاسمن گفته بود جنس امیر فرق دارد و با هیچکس دم خور نمی شود. فکرش را هم نمیکرد تا این حد در برابر او ضعیف باشد. اما نمی دانست چرا به جای اینکه از این ضعف حرصش بگیرد بسیار خوشحال بود. دوباره نگاه افسار گسیخته اش را به امیر دوخت. فک کشیده و صورت استخوانی اش جذابیت زیادی با آن ته ریش کمش ایجاد کرده بود. -من باید برم دلش گرفت. کجا میخواست برود؟یاسر سوالش را پرسید: -کجا داداش؟ -مرتیکه منو از سرکار کشیدی بیرون حالا میگی کجا؟ قبرستون. یاسر تقریبا خفه شده بود و نگار در دلش حس شیرینی ایجاد شده بود. حس میکرد در برابر یاسمن سربلند شده. شاید همه ی این ها یک جور بازی کودکانه برای او به حساب بیاید. -خیله خب بابا رم نکن بشین الان همه باهم میریم. -وقت کارم منو کشیدی بیرون حالا میگی بشین بازم؟ چقدر صدایش خسته مینمود. با آن بم ... نگار به کمکش شتافت: -راست میگن اگه میشه منم برسونید داره دیر میشه یاسر که تازه میخواست عشق بازی کند مجبور شد از عسلش دست بکشد. همگی به سمت ماشین یاسر رفتند. یاسر و امیر جلو نشستند و نگار و یاسمن پشت. نگار دقیقا پشت امیر نشست تا بتواند از آیینه بقل بیشتر او را آنالیز کند. نمی دانست چرا فقط دوست داشت کمی بیشتر او را نگاه کند. شال روشنش را کمی جلو کشید.موهای فرش را کمی زیر شال فرستاد و زیر لب پوف کلافه ای کشید. سرش بالا آورد و به پشتی صندلی تکیه داد و دستانش را روی سینه اش قفل کرد. از دست موهایش عصبی بود. اخم هایش زیبایی شیرینی به صورت تپلش اضافه کرده بود. همچنان که با اخم صندلی مقابل را نگاه میکرد، نمی دانست که پسری با چشمان نافذش چگونه به معصومیت و بچگی اش لبخند می زند. او قصد داشت خودش امیر را آنالیز کند اما انگار ورق برگشته بود و این امیر بود که داشت بی اختیار او را آنالیز میکرد . نمی دانست چرا ولی داشت چهره اش را حفظ میکرد. ابتدا به محل کار امیر رسیدند. او که پیاده شد نگاهی به سمت دخترها نینداخت و تنها به خداحافظی ساده ای اکتفا کرد و رفت. اما دل دخترک گرفته بود. دوست نداشت برود. نمی فهمید چه مرگش شده که این گونه به پسری که فقط چند دقیقه او را دیده بود این چنین واکنش هایی را نشان میداد. غبار غم قلبش را پوشاند و از ته دلش دعا کرد بار دیگر این شاهزاده ی زیبا را ببیند. -خیلی سگ اخلاقه صدای یاسر او را به خودش آورد. نمی دانست چه زمان یاسمن از کنارش بلند شده و جایگاه امیر را اشغال کرده بود. -خیلی خفن بود یاسر تو از این رفیقا داشتی رو نمیکردی. لحظه ای حس بدی به نگار دست داد. دوست نداشت کسی از امیر تعریف کند. -پسر بدی به نظر نمی رسیدن این تنها تعریف نگار بود. یاسمن دوباره دهانش را باز کرد: -همین نگار؟ پسر بدی نیست؟ لعنتی خدای جذبه بود. وقتی اونجوری داد زد من جای یاسر وحشت کردم. یاسر میگوید: -نه عزیزم اون صدای بلندشه هنوز داد و عربده هاشو نشنیدی! -ولی خیلی جذاب بود -عسلم برای تو فقط من جذابم ، باشه؟ -کثافت حسود یاسمن بوسه ی محکمی بر گونه ی پشمالوی او می نشاند که باعث می شود نگار رویش را به طرف پنجره برگرداند تا حالش بیش از این به هم نخورد و افسار زبانش را از دست بدهد و حرمت بین خودش و یاسمن را بشکند. -آقا یاسر بیشتر بگید از امیر آقا ناگهان به حرفی که زده بود فکر کرد و چشمان گرد شده اش را به جهتی دیگر چرخاند و پلک بست. حالا او چه فکری میکند. یاسر با نگاه معنا داری میگوید: -نگار خانم شما هم آره؟ سعی میکند افتضاح به بار آمده را جمع کند: -کنجکاو شدم ... آخه خیلی یه جوری بودن. یاسر باحرکات سر و گردن و ابرو نشان می دهد " برو خودت را سیاه کن بچه" و در جواب نگار میگوید: -امیر یه وحشیه به تمام معناست.انگار تو زندگیش فقط سه تا اصل داره . خونواده ، ناموس ، بچه محلا. اگه کسی کاری به اینا داشته باشه یا آسیبی بهشون برسونه امیر دقیقا میشه همون چیزی که گفتم. نگار دلش به تب و تاب افتاد. یاسمن باز هم اظهار نظر کرد: -اه اصلا ازش خوشم نیومد لات عوضی! نگار عصبی شده بود اما باز هم چیزی نگفت. -تند نرو یاسی. منم اول همین فکرو میکردم ولی بعد فهمیدم زود قضاوت کردم. کنار اینا یه قلب مهربونی داره که حد نداره. یاسی پوزخندی زد: -لابد از اوناست که قمه دست میگیرن! یاسر که انگار به او برخورده بود به تندی گفت: -درست حرف بزن! درسته من بهش میگم وحشی ولی کسی حق نداره پشتش حرف بزنه جز خودم نگار دلش از این حمایت گرم یاسر خنک شد. -قمه دست نمیگیره ولی اگه یکی از اون سه اصلش زیر پا بره ، آره ممکنه خونم بریزه -وای بسه یاسر. اصلا از این رفیقت خوشم نیومد. لاته نگار سرش را به شیشه تکیه داده بود پلک بسته بود. برخلاف نظر یاسی او اصلا فکر نمیکرد که صاحب آن چشمان ترسناک، لات باشد. ..." ***
  9. f_nassari

    بله😍 قربون شما برم 🙃خیلیییییییی ممنون
  10. f_nassari

    وای واقعا واقعا واقعا خوشحالممممم خیلی خیلی زیاد هم ذوق کردم خانم امینیان عزیزم. حرفای شما سراسر دلگرمی برای من بود و واقعا خیلی خوش شانسم که شما راجب رمان انقد زیبا گفتید. عاشقتونم بشدت عزیزدلین.😍 اینم بگم که من به شدت عاشق داریوشم❤️😍
  11. f_nassari

    پارت بيست و سوم -کوچيک بودم و درک درستي از اين چيزا نداشتم. اصلا نمي فهميدم چي به چيه. بارون شديد ميزد و فکر کنم همين باعث قطعي برق شد. تعطيل شديم. نمي دونم از شانس بد من بود يا تقدير که تلفن مهد هم از کار افتاده بود و نتونستن با خونوادم تماسي بگيرن که بيايد پسرتونو ببريد. راه خونه رو بلد بودم مجبور شدم خودم برم. خيلي راه نبود ولي براي من با اون قدماي کوچيکم خيلي راه طولاني شده بود. موهامم افتضاح چسبيده بود به پيشونيم و حالمو بهم ميزد. بالاخره رسيدم جلوي ساختمون. از قضا برقاي ساختمونم قطع بود . تازه يادم افتاده بود که من اصلا کليد در اصلي رو نداشتم و فقط کليد واحدمون همراهم بود. نمي دونم چقد صبر کردم که يکي از همسايه هامون اومد و در و باز کرد. خيلي خسته بودم ديگه جوني نداشتم بخوام پله ها رو برم بالا تا طبقه ي سوم. بالاخره با هرتواني شد خودمو رسوندم بالا. اي کاش نمي رسيدم (لبخند پر بغضي مي زند) اي کاش همون پايين جلوي در ميموندم تا بابا برسه. در و باز کردم . خيلي کوتاه نبودم ولي بايد رو پنجه وايميسادم تا بتونم کليد به در واحد بندازم. وارد خونه شدم ... کمي مکث ميکند. چشمانش پر و خالي مي شود. نميداند چگونه بايد ادامه اش را تعريف کند. -خيلي بده امير صداي لذت عزيزترين آدم زندگيت و بشنوي ولي ... ناخواسته چشمان امير بسته مي شود. ميتواند حالش را درک کند. سخت است ببيني الهه ي پاکي ات ... -نميدونستم صداي لذته فکر ميکردم اتفاقي براي مامانم افتاده. فکر کردم داره ميميره. فکر کردم نفساي آخرشه ... نفسي مي گيرد تا بغضش را پنهان کند. امير هم سکوت کرده. شايد تازه دارد معني مصيبت را مي فهمد. -در اتاق مشترکش با بابامو باز کردم .... بغضش مي ترکد زير گريه مي زند. اشک از چشمانش مي ريزد و او تلاشي براي مهارشان نميکند. بالاخره کمي آرام مي شود. -اون روز چيزي نفهميدم ولي ميدونستم کار مامانم خيلي بده. مامان تهديد کرده بود اگه به بابا بگم زبونمو مي بره. منم از ترس چيزي نگفتم. در اصل زبونم به کل بند اومد. خيلي گذشت. الان که يادم مياد ميفهمم چندماه بود که ديگه حرف نزدم. بابا خيلي نگرانم بود اما مامان انگار خوشحال بود که من لال شدم. اون موقع ديگه مامان از من ابايي نداشت.چون مي دونست پسرش لاله. هيچي نميتونه بگه. بابا منو پيش چند تا روان شناس برد اما نتيجه اي نداشت. آخرم منو برد پيش خانوم دکتري که تا اون موقع نمي دونستم نسبتش با بابام چيه و چرا بابام ازش فرار ميکنه. اون خيلي خوب بود. درست مثل مامانا. کمکم کرد تا بتونم حرف بزنم. چندماهي طول کشيد تا تونستم چندتا کلمه از دهنم خارج کنم. تو اون مدتم مامان با کاراش خودشو رسوا کرده بود. تشت رسواييش از پشت بوم افتاد و صداي بدي تو کل فاميل ايجاد کرد. بابا طلاقش داد.بعدم دست منو گرفت و براي هميشه از ايران رفت ولي من دلم پيش اون خانوم دکتر مهربون موندگار شده بود. کسي که بعدها شد مادرم. لبخند شيريني زد. نه به آن اشکها و نه به اين لبخند. -به اين پي بردم مامان دکترم تو دانشگاه عاشق بابا بوده و بابا هم يکي ديگه رو ميخواسته.يعني هموني که منو بدنيا آورد.وقتي بابام رفت چيزي طول نکشيد که مامانمم رفت پيشش. من موندم تنها و مادربزرگم. حالا فهميدي چرا کسي و ندارم؟ چون کسي منو بعنوان يک عضو خونواده قبول نداره بخاطر هموني که منو به دنيا آورد. امير نمي دانست چه بگويد. راه هاي دلداري و همدلي بلد نبود و فقط توانست آه عميق و پر دردي بکشد. -ميدوني امير؟مادر حتما اون کسي نيست که تو رو بدنيا مياره. مادر اونه که با محبتاش لبريزت کنه. البته من مادر اولمو ترک نکردم. الان تو آسايشگاه زندگي ميکنه. من حرفي نداشتم پيش خودم باشه ولي خودش راضي نيست. حتي نميخواد منو ببينه و من فقط خرج آسايشگاهو پرداخت ميکنم. امير دهانش دوخته شده بود از مهرباني بي حد و اندازه ي او. شايد واقعا بايد راجع به او تغيير عقيده مي داد. -من از عشق مامانم سيرابم درسته که ديگه ندارمش ولي سيرابم. مطمئنم توهم از عشق نگار خانومت سيراب بودي ... امير نگاهي مملو از غم به چشمان شفاف او مي اندازد: -آره خيلي ... من از نگار هيچوقت سير نمي شدم ... اگه بود. بغضش را قورت مي دهد. مهدي با صداقت زمزمه ميکند: -گوشم براي حرفات هميشه بازه رفيق حس شيريني از کلمه ي رفيق به او دست داد. حس ميکرد اصلا شبيه رفيق گفتناي هيچکس نيست. همه از سر نوعي رابطه ي گرم که در ميان اهالي محل وجود داشت ،اين کلمه را مي گفتند. اما او شيرين ميگفت. يعني شيرين بود چون به شدت صادقانه بود. زبانش باز شد و دلش به سال ها پيش رفت: -پنج شيش سال پيش باهاش آشنا شدم مهدي خودش را ذوق زده نشان داد. هميشه عاشق داستان هاي عاشقانه بود. روحيه ي او تماما با خيلي از مردان سازگاري نداشت. لبخندي از يادآوري آن روز ها بر لب امير مي نشيند. -يکي از دوستام به اسم ياسر اومد دنبالم گفت حتما بايد باهاش برم سفره خونه. چشم هايش هم مي خنديد. حس خوبي زير پوستش دويده بود ... *** "... در کارگاه کوچک اوس ممد مشغول کار بودم.تقريبا چهارسالي از اتفاقات ناگوار زندگي ام گذشته بود. گرچه هنوز به آنها فکر ميکردم و گاهي خودم را ملامت ميکردم. زمان استراحت بود . يکي از مُقار ها را از کنار گوشم برداشتم و همراه چکش به کناري گذاشتم. دوساعتي زمان استراحت داشتم. اول چاي خوشرنگي که ماه بانو همسر اوس ممد دم کرده بود را نوش جان ميکنم تا کمي از خستگي و کوفتگي بدنم کم شود. مدتي بود که اين جا مشغول بودم. اوس ممد مرد بزرگوار دوست داشتني و دوست پدرم بود و زماني که ديد دنبال شغلي مناسب ميگردم ابتدا کارگاه خودش را پيشنهاد داد. گرچه مي دانستم تا زماني که سياوش و دانيال ،پسران او هستند نيازي به حضورم نيست اما اين مرد بزرگوار بود واقعا! با همان درآمد کم دلم بسيار خوش بود و روياهايي هم در سر داشتم. البته اين روز ها روياي مامان بزرگتر است . رويايي که براي من اصلا خوشايند نيست. ازدواج با مژگان ، دختر خاله ام. مادرم مخم خورده بود چنان که از خوبي هاي اين دختر تعريف ميکرد. گويي آسمان شکافته شده و حوري ِ سيه چشمي از آسمان پايين افتاده. البته که زيبا بود ولي من اصلا با آن گذشته ي درخشان به ازدواج فکر نميکردم. حالا چه بخواهد مژگان باشد چه غير او. هنوز هم گاهي حرف هاي آخر سلطان زنگ خطري بود که مرا مي لرزاند و شايد همين باعث مي شد به ازدواج فکر نکنم. نمي دانم چقدر گذشت . هنوز چشمانم گرم نشده بود که صداي خوش و بش سياوش و دانيال را با شخص سومي شنيدم. پوف کلافه اي کشيدم. باز هم مزاحم هميشگي. چه کسي جز ياسر مي توانست وقت استراحتم بيايد و مخم را به کار گيرد. ديگر نمي دانستم با چه زباني به او بگويم که اصلا به هيچ دختري نياز ندارم.هر دفعه به اين جا مي آمد مخ مرا با دوست هاي دوست دختر جديدش به کار ميگرفت و مدام از چهره و اندامشان تعريف ميکرد. تمام تعريفش هم همين بود "پدسگ خوب تيکه ايه" سعي کردم خودم را به خواب بزنم که در اتاقک بشدت باز شد. -هوي مرتيکه چشماتو وا کن ميدونم بيداري ناچار چشمانم را باز کردم: -باز چه مرگته اومدي اينجا مخل آسايش من بشي -جون بابا حرفاي جديد ميزني روي تخت چوبي کوچک مي نشينم: -بنال -الان شدي امير خودمون بي حوصله نگاهش ميکنم تا سريع تر حرف بزند: -ناموسا بيا اين سري بريم امير. بخدا ياسمن آسفالتم کرده از بس گفته چرا اين رفيق گنده دماغتو نمياري ماهم ببينيم ياسر کم بود که ياسمن هم اضافه شد. -تو خيلي بيجا مي کني از من پيش دوس دخترات تعريف ميکني -هوي سگ نشو! دوس دخترا نه دوس دختر.جلوي ياسي بگي ميزنم لهت ميکنم شايد تنها نگاه من کافي بود که دهانش را ببندد. -جان ياسر بيا اين سري دستي هم به صورت تپل و بی مويش ميکشد و سري کج ميکند. هنوز هم گاهي درک نميکنم چرا آن روز با ميلي شديد بلند شدم و دنبال او رفتم تا به ديدار دوست دخترش و دوستش بروم. -فقط بيا اون دختر تنها نباشه من مي دانستم که نيت ديگري دارد.اما بازهم رفتم. سوار بر ماشيني که تازه خريده بود شديم و پيش به سوي سفره خانه ي آن طرف شهر که حدودا پانزده دقيقه اي راه بود. بالاخره رسيديم و من بدون هيچ حس خاصي پا به آن قهوه خانه ي کذايي گذاشتم. نيش هميشه شُلش شل تر شد وقتي دختري با چشمان روشن و موهايي بور برايش دست تکان داد در حاليکه دختر ديگري کنارش نشسته بود اما چون پشتش به ما بود من اصلا ديدي به او نداشتم. به تخت آن ها رسيديم و ياسر سريعا خودش را کنار همان دختر مو بور که مطمئن شدم ياسمن است، انداخت و پاهايش را جمع کرد و نشست. -چطوري عسلم؟ و من عوقم گرفته بود از حرکت چندش ناک او! هنوز دختر سرش را بالا نياورده بود که من هم کنار ياسر و مقابل همان دخترک مجهول الهويه نشستم. -جمع کن اين چندش بازيا رو ياسر حالمو بهم ميزني در حاليکه اين حرف را گفتم سنگيني نگاهي را حس کردم.همان دخترک بود. نگاهي به سمتش انداختم و لحظه اي چشمانم ميخ چشمان شکلاتي رنگش شد. با نگاه ناگهاني من هول شد سرش را پايين انداخت و با گوشه ي شالش بازي کرد. من هم ... نمي دانم چه حسي داشتم اما براي اولين بار ذهنم شروع به آناليز کردن دختري کرد که شايد کمتر از سه ثانيه نگاهش کرده بودم. دستم خودم نبود که چشمان شکلاتي و موهاي تيره وز و فرش و صورت رنگ مهتابش با آن لب هاي درشت بي رنگ در ذهنم نقش مي بست و پررنگ مي شد. -واي ياسر معرفيشون نکرديم. اين صداي نازک متعلق به همان عسل ياسر بود! -اميرخان تعريف شما رو زياد شنيديم پس ياسر مثل هميشه وقتي مي ديد چيزي براي گفتن ندارد که باعث جلب توجه دختران شود از دوستانش مايه مي گذاشت و اين بار دست گذاشته بود روي من! نگاه خشنم را به ياسر پرتاب مي کنم که باعث مي شود نيشش را کمي جمع کند. انگار ياسمن مي فهمد که اوضاع خوب نيست مداخله ميکند. -ايشون دوستم نگار هستن اميرخان نگار؟ نگاهش ميکنم. اين اسم زيادي برازنده اش بود. به آن چهره ي بي آلايش و معصوم خيلي مي آمد. صداي نرم زير لبي اش را مي شنوم: -خوشبختم به خودم مي آيم و سعي ميکنم نگاه دوستانه اي نداشته باشم. همچنيني زير لب ميگويم... ..."
  12. f_nassari

    پارت بیست و دوم چه کسی گفته که گذشته را در گذشته چال کنید؟ اصلا چال هم کنید اتفاق خاصی نمی افتد. سایه اش، خوب یا بد همیشه پشتتان می آید. خوب باشد که همیشه یک حس غرور و شادمانی کنج دلتان است. اما اگر بد باشد ... ؟ امان از آن که بد باشد. حالا هرچقدر هم که باشد. کمیتش که مهم نیس. داغی آن ننگ همیشه روی پیشانی میماند. شاید کمرنگ شود و کمی بهبود یابد اما همیشه جایش می ماند. روز ها می گذشت و دیگر به پایان سال نزدیک می شدند. اما آسمان هنوز هم دلگیر و سرد بود و بر دل مردمانش می بارید. به جنب و جوش مردم از پشت شیشه های فروشگاه خیره بود. اما ذهنش درگیر کسری صندوق بود. چیزی حدود یک میلیون تومان کم بود. پس از سه بار محاسبه نتیجه ای نگرفت ومنتظر ماند تا علی بیاید . غروب دلگیری شده بود .آسمان می غرید و ابرها می باریدند. چاله چوله های عابر پیاده هم پر از آب شده بود. از صبح چندین بار کف فروشگاه را تمیز کرده بود اما هنوز هم لکه های قهوه ای بر سنگ های سفید خودنمایی می کردند.فروشگاهشان تقریبا نزدیک مرکز شهر بود. جایی که در این ایام نزدیک عید به شدت شلوغ شده بود. -سلام ببخشید ترافیک بود. تمام تلاشش را می کند از آن حالت سرد بیرون بیاید و لبخندی بزند: -سلام اشکال نداره -خیلی سرت شلوغ بود نه؟ -ای بگی نگی آره. علی پشت دخل می رود: -نمی دونی چه بارونیه. امسال عجیب برکت داره ها. چند روزه بارش داریم الان داشتم میومدم رادیو میگفت تا آخر این هفته ادامه داره. تازه پیش بینی برف هم شده. ما که بی نصیبیم ولی سمت کوه خوب میاد فکرکنم. امیر در سکوت به حرف هایش گوش میکرد و سری تکان میداد. منتظر فرصتی بود که موضوع کمبود صندوق را پیش بکشد اما دنبال واژه ها در جعبه ی ذهنش می گشت که نکند عزیزترین یارش را برنجاند و او را به اشتباه بیندازد. -ملیحه سلام رسوند و گفت با خونواده یه شب بیای برای شام. -سلامت باشه. -امیر چیزی شده؟ -آره حساب کتابا به هم نمیخوره. -یعنی چی؟ -یعنی از سود این ماه یه چیزی حدود یه تومن کمه! علی نگاهش رنگ شرم میگیرد.سعی میکند به امیر نگاهی نکند و حرفش را بزند: -آهان ... راستش من به عنوان قرض برداشتم قبل سال جدید برمیگر ... امیر بین حرفش می پرد: -چیزی شده؟ اتفاقی افتاده؟ شرم داشت که بخواهد مشکلش را با او درمیان بگذارد. می دانست که امیر از مشکل بزرگ زندگی او بی خبر است. -نه چیزی نشده -ملیحه خوبه؟ علی با میلی آره ای آرام میگوید و امیر که متوجه می شود او نمیخواهد چیزی بگوید: -باشه ایشالا برطرف شه مشکلت. کمی گذشت که فروشگاه پر و خالی شد. معمولا هم همینطور بود. همه ی مشتریان باهم می آمدند و باهم می رفتند که همیشه هم باعث کلافگیه امیر می شد. -سلام بر شیران ژیان محل صدای شاد پرانرژی مردی در فروشگاه می پیچد. چه کسی جز او می تواند تا این حد انرژی داشته باشد. علی که با دیدن او شادمان گشته میگوید: -مهدی... از اینورا امیر تنها به لبخندی اکتفا می کند. همین هم کافی بود. -جونم براتون بگه . اومدم به امیر بگم شب با بچه محلا پارک سر خیابون جلسه داریم . علی جون تو رو نمیگم بیای چون خانومت خیلی واجب تره. همین را گفت و با عجله بیرون رفت.حتی نایستاد که چهره ی گنگ و متعجب امیر را ببیند. سرخوش سوار بر خودرویش شد. مهدی. شخصی که آمدنش دردسر داشت اما حالا شده بود امین و دلسوز محل. همه از کوچک و بزرگ به او احترام می گذاشتند. در کمتر از یک ماه توانسته بود بذر محبتش را در دل مردمان آن محل پر سر و صدا بکارد. تنها غریبه ی نزدیک تر از آشنایی که از مشکل علی و همسرش اطلاع داشت و باعث آشنایی آنها با دکتر مفتخر شد. مطمئن بود تنها کسی که از پس مشکل آنها بر می آید کسی نیست جز رفیق گرمابه گلستان پدر مرحومش. اما هنوز هم امیر برایش موجودی ناشناخته حساب می شد. دوست داشت از هر آنچه در دلش می گذرد مطلع شود. رابطه شان هم بهتر از اوایل آمدنش شده بود. گرچه هنوز هم امیر گاهی باشک نگاهش می کرد و می گفت مطمئن است او از طرف کسی آمده. *** شب از نیمه هم گذشته بود. با پای پیاده سرما را با تمام پوست و گوشتش خرید و باز دمی عمیق خارج کرد. به سر خیابان رسید و از دور نگاهی به درختان سربه فلک کشیده و به خواب رفته ی پارک انداخت. بی هیچ پیش بینی ای خودش را به پارک و رساند و بر روی نیمکت سرد و آهنی نشست که تنها یک درخت پیر و خشک کنارش آرمیده بود. لبه های کاپشنش را بالا کشید تا کمی گوش هایش را بپوشاند. حوصله سردرد بعدش را نداشت که باید چند قرص آرامش می کرد. نگاهش به زن و مردی جوان افتاد که دورتر از او روی نیمکت زشت و زنگ زده ای نشسته بودند. معلوم بود دارند بحث میکنند. پارک خالی بود صدای آن ها را کمی میشنید. -چطور این حرفو میزنی مرتضی ؟ من کلی با بابام صحبت کردم راضی شده.حالا تو میگی بیخیال بیا به هم بزنیم؟ -چرا نمی فهمی ثنا درکم کن لطفا -چیو درک کنم؟ این که عشق سابقت برگشته و باید از منی که زنتم بگذری. -بزرگش نکن هنوز چیزی رسمی نشده زن برافروخت: -چیزی رسمی نشده؟ پس اسم لعنتیه تو تو شناسنامه ی کوفتی منه دربه در مادر مرده چکار میکنه؟فقط مراسم نگرفتیم -ثنا خواهش میکنم ... -خواهش نکن حالم از همه چیت به هم میخوره. کمی میگذرد: -باشه من میگذرم میرم و دیگه پیدام نمیشه. ولی دیگه هیچوقت نباش. دخترک می رود و توجهی به ثنا گفتن شوهر بی غیرتش نمیکند. خاطره ای تلخ و گزنده را به یاد می آورد ... صدای هق هقی گوشش را می نوازد ... " ... -چرا ازم میخوای برم امیر؟ -دوستت ندارم از چشمم افتادی ..." لبخند تلخی میزند. ای کاش آن حرف ها حقیقت داشت و واقعا نگار از چشمم می افتاد. -سرطان داره متعجب به طرف صدا میچرخد ... -روح سرگردان مهدی میخندد: -دیدم خیلی بهشون نگاه میکنی. گفتم یه وقت مرتضی رو قضاوت نکنی به بی غیرتی. لبخند کمرنگی می زند: -دقیقا داشتم همین طوری قضاوتش میکردم. کنارش روی نیمکت می نشیند: -اشتباه کردی. مریضه . دوس نداره نامزدش بفهمه -چرا؟ -چون میدونه اگه بفهمه ولش نمیکنه. میمونه تا قطره قطره محبت بهش تزریق کنه. نیازی نبود بپرسد که اون چیز ها را از کجا می داند. ادامه میدهد: -تنها چیزی که باعث میشه یه دختر از عشقش دست بکشه میدونی چیه؟ در سکوت به حرفهایش گوش می سپارد: -اینکه بدونه عشقش یکی دیگه رو میخواد. این دقیقا امضای مرگ روح اون دختره. -چرا داره این کارو میکنه؟ -چون هیچ بهونه ای نداره. جون میده براش امیر تلخندی میزند: -مثل من. مهدی که خرسند شده بود بالاخره امیر گریزی به گذشته مقابلش زده گفت: -مثل تو؟ امیر از خلسه ای که درون آن افتاده بود خارج می شود و دوباره پوسته ی سرد و همیشگی اش را دور خود می پیچد. -چرا نمیگی و خودت و خلاص کنی؟ -گذشته ی من چی داره که برای تو جذاب به نظر می رسه؟ -برای من نه برای خودت. -یعنی چی؟ -یعنی میخوام به یه نقطه ی روشن برسیم و با اون حالتو خوب کنیم -گذشته ی من سراسر سیاهیه هیچ نقطه ی روشنی نداره. -مطمئنی؟ مطمئن نبود. نگار تنها نقطه ی روشن زندگی اش بود.مهدی هم این را خوب فهمیده بود. اما امیر نوار خش دار گذشته اش تنها روی یک سکانس تلخ گیر کرده بود. -جلسه ی امشبتون چی بود؟ امیر نیشخندی به عوض کردن بحث می زند: -ترک اعتیاد. منتها شما دیر رسیدی -برای بچه های اینجا این موقع سرشب حساب میشه -برای تو شاید ولی اونا دارن سعی میکنن تغییر کنن. امیر پوزخند میزند: -منو به جلسه ترک اعتیاد دعوت کردی؟ -آره چه اشکالی داره؟ -معتاد نیستم -تعریف تو از اعتیاد چیه؟اصلا تعریفت از آدم معتاد چیه؟ سکوت امیر او را مجاب به ادامه میکند: -به هرچیزی که فانی بیش از اندازه وابسته شی اسمش میشه اعتیاد.حالا اعتیاد میتونه به یه آدم باشه به تلفن همراه ، شبکه های مجازی، خوانواده و و و حتی یه سنگ قبر سیاه. انگار که برق چند هزار ولتی به جانش بستند که ناگهان سرش را بالا آورد. -آره رفیق آره برادر من. شما به یه تیکه سنگ سیاه وابسته ای و نمیتونی ازش دل بکنی و زندگی جدیدتو بسازی. امیر باخشم می غرد: -فقط خفه شو مهدی متعجب و نگران نگاهش میکند. اولین بار بود اینگونه خشن و ترسناک شده بود: -تو هیچی از من و گذشته نکبت بارم نمیدونی خفه خون بگیر توقع این رفتار را داشت. علی به او گوشزد کرده بود امیر تا خودش نخواهد حرفی نمی زند و او می خواست پایش را فراتر بگذارد. -تو خودتو مقصر مرگ همسرت میدونی ولی با این تفکرت داری خودتو از بین می بری. فکر میکنی روح خانومت در آرامشه؟ -چرا تصمیم نمیگیری دهنتو ببندی لجن کنترل زبانش دست خودش نبود. دایره لغاتش روی همان کلمات مدفون شده دوباره داشت تنظیم میشد. دستی بر شانه ی امیر می کشد: -حرف بزن امیر من فقط میخوام کمکت کنم. -من کمک نمیخوام با عصبانیت برخاست که حرف مهدی درجا میخکوبش کرد: -تجاوز خیلی بده ولی خیانت خیلی بدتره. ***
  13. f_nassari

    سلام خوبین؟ نمی دونم این تاپیک قبلا زده شده یانه!! پیدا نکردم 😉 به هر حال نام ببرید شخصیت مرد رمان هایی که تا حالا خوندید، کدومشون بیشتر شما رو جذب کرده؟؟🙄 به نظر من ؛ امیراحسان تا تلاقی خطوط موازی امیرعلی بازگشت خاطرات پوسیده بهرام آن سالها ( جذاب ترین شخصیت منفی ) ماهان و بی افندی هیچکسان پادشاه
  14. f_nassari

    آینده خیلی مبهمه و ازش می ترسم برای همین به آینده نمیرم. اما گذشته ... شاید به خیلی قبلتر دوس داشته باشم برم خیلی خیلی قبل تر حتی قبل تولدم... نمی دونم 😑
  15. f_nassari

    الهه ی ارباب
×