رفتن به مطلب

زهره

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    486
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    4

آخرین بار برد زهره در 28 اردیبهشت

زهره یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

1,262 Excellent

درباره زهره

  • درجه
    👑👑👑

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,257 بازدید کننده نمایه
  1. 😂😂😂😂 تا ۱۴۰۰با زهره ممنون از نقدت سعی میکنم تا ۱۴۰۰تمومش کنم 💜🌹
  2. چرا که نه... حتما میرم...تنهاهم میرم😶😐✌💝🌹
  3. زهره

    بزرگترین سوتیت تو جمع😐✌💝[email protected]
  4. دوستان سلام... پارت جدید گذاشتم.. شرمنده اگه دیرشد🙏 منتظر نقد و نظرای خوبتون هستم
  5. زهره

    سرم را به آرامی بالا آوردم.نگاهم میخ روبه رویم ماند... خانوم کیانی سرش در لپ تاب روی میزش بود و مدام دکمه‌ای را میزد.کلافگی از سرو رویش میبارید.بی اختیار به سمتش قدم برداشتم! متوجه‌ی حضورم شد که چشمان کلافه اش را برای لحظه‌ای به من دوخت و دوباره کار همیشه‌اش را انجام داد...از حیایش بود؟ اگر از حیا نبود از چه میتوانست باشد؟ کم کم خیره ماندن به نگاهش دارد برایم آرزو میشود... شاید یک آرزوی محال.. صدایم نمیدانم برای چه اما تحلیل رفته بود: _ خانوم کیانی مشکلی پیش اومده؟ نگاهش همچنان با اخم به مانیتور بود... برای لحظه ایی از خدا درخواست کردم جای مانیتور باشم...مکث کوتاهی کردو گفت: _متاسفانه از ورد بیرون نمیاد... نیم نگاهی حواله‌ام کردو ادامه داد: _شما میتونید کمکم کنید؟ به آرامی سرم را تکان دادم و درست کنارش قرار گرفتم. خودش را کمی جمع و جور کرد و دستش را که بر روی میز بود برداشت.کمی خم شدم و موس را تکان دادم. ادکلن تلخ مردانه‌ی بلک افغانی که زده بود را به خوبی میتوانستم استشمام کنم. چرا مردانه؟ همه چیز این دختر عجیب بود!شاید بای من؛ ویا شایدهم برای همه حواسم را به مانیتور دادم.نگاهم به جمله‌ای که در ورد نوشته شده بود افتاد: «من بی منطقم ...اما تو در چشمانم خیره بمان و حقی که ندارم را به من بده» از دهانم فقط یک جمله پرید: _نوشته‌ی خودتونه؟ منتظر جواب بودم و در عین حال از صفحه‌ی ورد بیرون آمدم. تابان:بله ...خیلی ممنون از لطفتون. بازهم حرفش را زیرکانه به خوردم داد...این تند حرف زدنش فقط یک معنی میداد.*کارت رو انجام دادی حالا برو فضولی نکن* در جوابش خواهش میکنی گفتم و خودم را کنار کشیدم... برروی نزدیک ترین صندلی آوار شدم. جمله‌ایی که دیده بودم عجیب بود دلتنگی میداد. دختر بچه‌ی هفده ساله و این حرف ها؟ چقدر شبیه نویسنده‌ای که من دنبالش بودم مینوشت... ناگاه دلم هری ریختو ضربان قلبم بالا رفت... اره ‌..خودش است نویسنده‌...تابان...تابان کیانی... _اقای متین ...اقای نجم تو اتاقشون منتظرتونن باهمان چشمان بیرون زده ام نگاهش کردم... سرش به کار خودش بودو متوجه نمیشد... یعنی خودش است؟ به چهره اش دوباره دقیق شدمو متن هایش روزنامه وار در ذهنم میگذشت...
  6. زهره

    خب اگه عاشقش بودم خودکشی میکردم!! نه؟
  7. زهره

    خخ فکر نکنم
  8. زهره

    من انقدر احمقم که اگه عروسیشم برم شده با بغض از چهره‌ی شادش تو لباس دامادی تعریف میکنم من انقدر دیونم که دیونه ها جلوم لنگ میندازن
  9. زهره

    به نظر من در عشق نبايد محدوده اي را در نظر بگيريم ، اصلا وقتي عشق رو به كسي هديه داديم بايد منتظر اين نباشيم كه اونم دقيقا اين كار رو بكنه ، چون عشق بايد بدون منفعت باشه ، عشق كلمه خيلي عجيبيه ، يه حس خاصه ، يك حس تعلقه ، يه حس حسادت عجيب و غريب ! اصلا ميدوني وقتي عاشق گلي شدي ، ديگه ميخواي باغبان اش خودت باشي ! اصلا ميدونين چيه ؟ اين حس تعلق و خواستن خيلي عجيبه ! ميخواي فقط لبخندش سهم خود خودت باشه ... ديگه روي تك تك حرفاي كه ميزنن درباره اش حساسي اصلا همون حس خودخوري ! اون موقع اس كه درگير يه حسي شدي و چشم هاتو ميبندي و ديگه نميخواي بيدار بشي ! اين حس همون عشقه ، يه جور جادوي قديميه ، از همان جادو هاي كه كنترول ادم رو به دست ميگيره ، البته خودت هم خوشت مياد ها .... اينجاست كه بايد بگم ! من اسمان رو دوست دارم ! چون در اون اسمان ، ماه زنده گي ميكنه !
  10. زهره

    چه خوب خوشبخت بشین عزیزم
  11. زهره

    پرنده بالایی مدیونی اگه فکنی از روش خوندم😑
  12. زهره

    جیییغ عالی پسر تو محشری از همه سری😍😍😍🌹🍂🌹❤🌹❤🌹😘
  13. زهره

    هنرمند کی بودی تو ولی برا من بالا نمیاد کاش اینجا بفرستیش😢
  14. زهره

    من من من من من من من ژیلا من من من من من ژیلا منا من
  15. خخ فاطمه بیشتر پیش نرو
×

انکی دروید