رفتن به مطلب

Estaay33

کاربر98iiA🌿
  • تعداد ارسال ها

    2
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

0 Neutral

درباره Estaay33

  • درجه
    کاربرتازه وارد
  1. Estaay33

  2. Estaay33

    - دختر کجا می‌خوای بمونی اخه؟ تو اون تهران به این بزرگی پر گرگ من نمی‌تونم از یکی بچم بگذرم مراعات منم بکن ، همش تقصیر اون پدر ذلیل شدته که میگفت دانشگاه تهران ، اخه یکی نیست بگه تو با اون بی پولیت چطوری می‌خواد بچه رو‌بفرسی اونور...الهی خودم قبرتو بکنم یونس... -وای مامان،ماماااااان توروخدا، اونور آب که نمیخوام برم ۴ ساعت فاصله‌س فقط بعدشم دانشگاه آزاد که قبول نشدم گفتم که می‌رم پیش اکرم و سحر -اخه بچه اونا خودشون جا ندارن -مامان من با اکرم حرف زدم جا ندارن چیه؟ خودشونم دانشجوان دیگ بعدشم من کنار درسم کار پیدا می‌کنم سربار نباشم نگران نباش -من نمی‌دونم من از پست برنمیام هرکاری می‌خوای بکن بعد با قهر رفت اونور اوفففف مامان منو باش خب مادر من از مازندران تا تهران فقط ۴ ساعت فاصلس دیگ انگار می‌خوام برم لندن بدبختی اینجاس تهران کسی رو نداریم فقط یکی از فامیلامون به اسم پریا که ازدواج کرد و شوهرش فوتبالیسته معروفیه برای زندگی رفته اونجا و یکی همین اکرم و سحر دختر عمع و دختر عموم برای دانشگاه..من این همه درس نخوندم که دانشگاه به این خوبی تو تهران و ول کنم نرم رفتم اونور مامان نشسته بود رو مبل داشت تی وی میدید کنارش نشستم سرمو گذاشتم رو شونش تکونی نخورد -مامان..اینطورمی نکن دیگه ، ببین اکرم و سحر رفتن مگه عمه و زن عمو چیزی گفتن تازه دارن کارم می‌کنن خیلی ام راضین -دختر حرف من اینه تو نمیتونی تو اون شهر به این بزرگی از خودت دفاع کنی کردم گرگ شدن بهش نگاه کردم و گفتم -وای مامان مگه بچم،؟ تنهام نیستم که پیش پریا هم می‌رم -من نمی‌دونم خودت میدونی،برو ولی اگ دو روز دیگ برگشتی اونموقعه نگو عه مامان راست میگفت -وااای برم یعنی مامان؟ چپی نگام کرد -توروخدا دیگه مامان -باشه برو اما ساعت به ساعت بهم زنگ می‌زنی نبینم گوشیت خاموش باشه هاااا دریا سرت تو درس کتابت باشه -چشم چشمممم وای مرسی مامی عاشقتم لپشوووووو بوسیدم درجا رفتم تو اتاقم برا بابا زنگ زدم بعد دو بوق صدای خستش پیچید تو گوشی -جانم دخترم -سلامممم بابای جذابه خودم خندید و گفت -کره خر بگو ببینم چیشده تو زنگ زدی بابات -عه بابا من که همیشه زنگ می‌زنم ک ، زنگ زدم بگم مامااااان بالاخره راضی شد -عه بسلامتی..پس رفتنی شدی بابا ،. میام بهت سر میزنم اونجاها -باشه بابا -کی‌میری -تا آخر هفته باس برم دیگ چند روز دیگ اول مهره -کارای ثبت نامتم به لطفه داییت همین الان اوکیه دیگ -بلهههه بلههه پس چی -باشه بابا مراقب خودت باشی اونجا بازیگوشی چی ؟ نداریم؟ -بابا مرسی دیگه -اره میدونم دختر من خانومه فقط بعضی وقتا بیشعور میشه -اااا بابا -برو دیگ وروجک کار دارم خندیدم و خدافطی کردیم وضع مالی خوبی نداشتیم پدرم راننده تاکسی بود و مادرم تو یه رستوران آشپزی می‌کرد وقتی ۱۶ سالم بود از هم جدا شده بودن و هرکی رفت سوی خودش منم تنها دغدغه ام‌ این بود درس بخونم بتونم به مامان خوشگلم کمک کنم پیر شد آنقدر امرشو گذاشت پای آشپزی و اینا
×

انکی دروید