رفتن به مطلب

zahra.s

✨کاربر ویژه✨
  • تعداد ارسال ها

    355
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    6

آخرین بار برد zahra.s در 28 مهر

zahra.s یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

1,265 Excellent

درباره zahra.s

  • درجه
    👑👑

کاربر عادی

  • کاربر
    نویسنده​🖊️

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,265 بازدید کننده نمایه
  1. zahra.s

    #پارت_چهل و سوم ۱۰ دقیقه مانده به تحویل سال ، صدای زنگ در ، تعجب همه را برانگیخت . آرمین ابرویی بالا انداخت و پرسشگرانه به عاطفه نگاه کرد . عاطفه هم به نشانه ندانستن ، شانه ای بالا انداخت و برای باز کردن در از جا بلند شد . پشت در که رسید ، با صدای آرامی گفت : _ کیه ؟! از ان طرف در ، صدای بیتا به گوشش خورد که باعث شد بلافاصله دستگیره در را پایین بکشد و بیتا را با خوشحالی به داخل دعوت کند . بیتا با سر و وضعی جدید و شیک ، وارد خانه شد و از همان فاصله چشمانش را به چشمان متعجب ارمین دوخت . پوزخندی گوشه لبش نشست و با ناز و ادا ، به سمت جایی که آرمین و ریحانه نشسته بودند قدم برداشت . آرمین سریع چشمانش را با حرص از بیتا گرفت و خودش را به بی خیالی زد . بیتا تا به انها نزدیک شد ، ریحانه چشمانش را از تلویزیون برداشت و با دیدن بیتا ، با شادی خودش را در آغوشش پرت کرد . بیتا لبخندی زد و زیر نگاه سنگین آرمین خطاب به ریحانه گفت : _ سلام عزیز دل خاله ! ... چه خوشکل شدی ! ریحانه لبخند دندان نمایی زد و با انگشت به آرمین اشاره کرد و گفت : _ بابا برام این لباسو خریده ! بیتا با ناز پلکی زد و خیره به چهره سرخ شده آرمین زیر لب گفت : _ اِه ! ... خوش به حال تو که اینقدر بابات بهت توجه میکنه ! و پشت حرفش ، پوزخند صداداری زد . عاطفه که در این میان ، از چیزی با خبر نیود ، با دست به مبل کناری اش اشاره کرد و خطاب به بیتا گفت : _ بیا اینجا عزیزم ! ... چه خوب شد لحظه سال تحویل پیشمون اومدی ! بیتا لبخند مصنوعی به جواب حرف عاطفه زد و آرام در جایی که عاطفه اشاره کرده بود نشست . آرمین با هر حرکت پر از عشوه و خنده های بلند بیتا ، نفسش کشدار تر از قبل و تحملش سخت تر شده بود ؛ تا جایی که دیگر طاقت نیاورد و با عصبانیت از جا بلند و به دنبال خودش ، دست عاطفه را کشید و وارد آشپزخانه شد . عاطفه پس از ورود به آشپزخانه ، بلافاصله با تعجب دستش را از دست آرمین بیرون اورد و بهش توپید : _ چته ؟! ... این چه کاریه ؟! آرمین ، عصبی به گردنش دست کشید و با حفظ تن صدایش ، غرغرکنان جواب داد : _ عاطفه ... اینو میندازی بیرون یا خودم دست به کار بشم ؟! عاطفه آرمین را به آرامش دعوت کرد و با ابروهای بالا رفته نالید : _ چرا ؟! ... مگه چیکار کرده بدبخت ؟! ... خطایی ازش سرزده ؟! ... چرا یه مدته هرجا میبینیش دلت میخواد خفه اش کنی ؟! آرمین ناگهان یک قدم به عاطفه نزدیک تر شد و لجبازانه گفت : _ چون ازش خوشم نمیاد ! ... چون دوست ندارم اونو تو این خونه نزدیک تو ببینم ... چون احساس خوبی از اول نسبت بهش نداشتم ... وقتی اینجاست هر لحظه فکر میکنم الآنه که بلایی سر تو و ریحانه بیاره ! ... مخصوصا ریحانه که بهش وابستگی داره ! عاطفه مات و مبهوت تنها به آرمین زل زده بود که تند و بی وقفه از وجود بیتا در خانه حرف می زد . نمی فهمید چرا آرمین پیش خودش چنین فکرهایی می کند و همین سوال را هم پرسید : _ اینا چیه که میگی ؟! ... چرا بیتا باید قصد جون من و ریحانه رو داشته باشه ؟! ... من نمی فهمم ! ارمین چشمانش را از روی کلافگی بست و نفس عمیقی کشید . دستانش را بالا آورد و شانه های ظریف عاطفه را گرفت . سرش را دقیقا روبروی صورت عاطفه نگه داشت و خیره در چشمانش زمزمه وار گفت : _ چون بوی پول به دماغش خورده ! ... من میترسم عاطفه ! ... لطفا ... به خاطر من بهش بگو که از این خونه بره و دیگه پشت سرشم نگاه نکنه ! عاطفه ناباور سرش را به طرفین تکان داد . دستان آرمین را از روی شانه هایش پس زد و در همان حال زیر لب گفت : _ همیشه بدبینی ! ... تو که زیاد خونه نیستی تا ببینی چقدر این دختر در حق من و ریحانه محبت خرج میده ! آرمین پوزخند صدا داری زد و باز خیره در چشمان عاطفه نالید : _ اخه چقدر تو ساده ای ! ... این دختر هدفش همینه ! ... میخواد از طریق هممون به پول برسه ! عاطفه از آرمین فاصله گرفت و دست به سینه با اخم پرسید : _ تو از کجا اینقدر اطلاعات درباره بیتا و هدفش داری ؟! ... مگه از آشناهاته ؟! سپس چشمانش را ریز کرد و مشکوک ادامه داد : _ چقدر میشناسیش ؟! آرمین در جواب عاطفه پوفی کرد و تنها خیره به نقطه ای نامعلوم زیر لب گفت : _ مهم نیست ! ... فقط اینو بدون که با موندن بیشترش تو این خونه ، زندگیمون متلاشی میشه ! ... حالا خود دانی ! انگاه بدون اینکه به عاطفه فرصتی برای حرف زدن بدهد ، از آشپزخانه خارج شد و عاطفه را با ذهنی پر از ترس و تشویش تنها گذاشت . از آن طرف ، بیتا خودش را مشغول بازی با ریحانه نشان میداد ؛ اما از طرفی تمام حرف های بین آرمین و عاطفه را در ذهنش ضبط کرد . با خارج شدن آرمین از آشپزخانه ، نگاهشان در یک لحظه با هم تلاقی کرد که ارمین زودتر از او با نفرت نگاهش را گرفت و کنار مبل عاطفه نشست . عاطفه هم پس از چند ثانیه از آشپزخانه بیرون آمد و در کنار آرمین به روی مبل نشست و با ذهنی درگیر در رابطه با بیتا ، نگاهش را به تلویزیون دوخت تا متوجه زمان دقیق تحویل سال شود . حدود 10 ثانیه بعد ، توپ سال تحویل به صدا در آمد و سال 1372 اغاز شد . آرمین با خوشحالی روی عاطفه را بوسید و تراولی به ارزش 50000 تومان به عاطفه عیدی داد . ریحانه هم با خوشحالی در آغوش پدر و مادرش پرید و صورت هر دو را بوسید . بیتا هم با لبخندی مصنوعی عید را به آنان تبریک گفت و ریحانه را به روی پاهایش نشاند . چند دقیقه بعد ، عاطفه با لبخند به آرمین رو کرد و پاکت به دست خطاب به آرمین گفت : _ خب ... منم میخوام بهت عیدی بدم ! ... عیدی من از مال تو بهتره ! آرمین کنجکاوانه به عاطفه نگاه کرد و منتظر شد تا عیدی مخصوص عاطفه را ببیند . ناگهان عاطفه ، در زیر نگاه خیره و سنگین بیتا ، پاکتی را روبروی آرمین گرفت و زیر لب گفت : _ عیدت مبارک عشقم ! ... امیدوارم از کادوی من خوشت بیاد ! آرمین ، یک تای ابرویش را بالا داد و پاکت را از دست عاطفه گرفت . سر پاکت را با خونسردی باز کرد و تکه کاغذی را که درونش خودنمایی میکرد ، بیرون آورد . کاغذ را از هم باز کرد ؛ اما با دیدن خط های انگلیسی ، چشمانش را گرد کرد و با خنده گفت : _ این چیه ... برگه آزمایشه ؟! عاطفه لبخند دندان نمایی زد و به نشانه تایید سر تکان داد . انگاه وقتی نگاه گیج آرمین را به روی کاغذ دید ، پوفی کرد و پر هیجان گفت : _ این کاغذ تایید میکنه که من حاملم !! ... عیدی تو ، خبر حاملگی منه ! آرمین ابتدا در شوک بود ؛ ناگهان با فریاد شادی از جا بلند شد و عاطفه را به همراه خود بلند کرد . دستانش را به دور کمرش پیچید و سخت او را به خود فشرد . بیتا اما بی حرکت ، تنها با دهانی باز آنها را تماشا میکرد . حتی یک ذره امیدی هم که برای به دست آوردن دل آرمین داشت ، با شنیدن این خبر از بین رفت . پلکانش لرزید . نفسش بالا نمی آمد . بغضی در حال جمع شدن در گلویش بود که با کشیدن چند نفس عمیق ، از ریزش اشک هایش جلوگیری کرد . در یک لحظه نگاه شاد عاطفه ، به بیتا افتاد و با دیدن حال بدش ، سریع آرمین را کنار زد و با قدمهایی بلند به بیتا نزدیک شد . روبه رویش ایستاد و خیره به چهره رنگ پریده اش تند و تند گفت : _ بیتا عزیزم چی شد ؟! ... حالت خوبه ؟! بیتا با چشمانی بسته ، سرش را به نشانه تایید تکان داد و بلافاصله از جا بلند شد . عاطفه نگران به سرتاپای او نگاهی انداخت و گفت : _ چرا بلند شدی ؟! ... کجا میخوای بری با این حالت ؟! بیتا ، لبخندی مصنوعی به روی چهره نگران عاطفه زد و دستش را به نشانه آرامش خیال بالا آورد . نگاهی گذرا اما عمیق به سمت آرمین انداخت که پوزخندی گوشه لبش نشسته بود و او را تماشا میکرد . دستش را نوازشگرانه به روی موهای ریحانه کشید و بعد از بوسیدن روی عاطفه ، با خداحافظی زیر لبی ، سریع به سمت در قدم برداشت و با فشاری به دستگیره در ، در را باز کرد و پس از بیرون رفتن ، پشت سرش بست . عاطفه ، گیج و مبهوت از رفتن بیتا ، به طرف آرمین چرخید و زیر لب پرسید : _ چش شد یهو ؟! ... اینکه حالش خوب بود ! آرمین پوزخندی دیگر زد و شانه هایش را بی خیال بالا انداخت . عاطفه سرش را به طرفین تکان داد و پوفی کرد . آرمین برای عوض کردن جو موجود خطاب به عاطفه با لبخند گفت : _ راستی ... خانوم خوشگل من چند ماهشه ؟ عاطفه که دوباره به یاد بارداری اش افتاده بود ، با ذوق کف دستانش را به هم کوبید و خیره به چهره خندان آرمین جواب داد : _ وایییی آرمین ... باورم نمیشه که 3 ماهم باشه ! آرمین لبخندش عمیقتر شد و ناباور زیر لب تکرار کرد : _ خدای من ... واقعا 3 ماهته ؟! عاطفه با شادی چشمانش را به نشانه تایید باز و بسته کرد و دوباره در آغوش آرمین گم شد ... ***
  2. zahra.s

    #پارت_چهل و دوم بیتا خیره به جمع شاد و خانوادگی آرمین ، ناخودآگاه دستش را به روی سینه اش گذاشت و فشار داد . بغضی را که در گلویش در حال جمع شدن بود ، به پایین فرستاد و با کشیدن چند نفس عمیق ، سعی کرد حالش را طبیعی نشان دهد . آنگاه لبخندی مصنوعی بر لب زد و به آرمین نزدیک شد . آرمین با چهره ای بی روح نگاهش کرد و چیزی نگفت ؛ اما بیتا به محض ایستادن روبروی آرمین ، خیره در چشمان خونسرد سیاه رنگش ، با صدایی آرام گفت : _ تو این مدت ... حسابی جای خالیتون توی خونه بهمون دهن کجی میکرد ! ... خوش اومدین ! هردو تا لحظاتی خیره در چشم یکدیگر شده بودند تا اینکه آرمین به آرامی نگاهش را از چشمان بیتا گرفت و با پوزخندی محو گوشه لبش ، خیره به ساعت ، خطاب به بیتا گفت : _ اگر دیر بجنبی ، دیگه تاکسی این موقع شب گیرت نمیاد ! آنگاه دوباره نگاهش را به چشمان غمگین بیتا دوخت و آرام تر از قبل ادامه داد : _ بهتره بری ! عاطفه با ابروهای بالا رفته ، نیشگون آرامی از بازوی آرمین گرفت که صدایش را درآورد . نگاهش را به چشمان معترض عاطفه دوخت و زیر لب پرسید : _ چیه ؟! ... چرا همچین میکنی ؟! عاطفه لبانش را به گوش آرمین چسباند و به همان آرامی جواب داد : _ این سوالیه که باید من از تو بپرسم ! ... این چه طرز برخورد با بیتاست ؟! آرمین چشمانش را با آرامش به روی هم گذاشت و با لبخندی کنج لبش با عشق گفت : _ با این حرکت لبات روی گوشم ف بد داری تحریکم میکنی بوست کنمااا ! این حرف آرمین بی جواب نماند و عاطفه پایش را محکم به روی پای آرمین گذاشت . بیتا سرش را پایین انداخت و تند و تند خطاب به هردوی انان گفت : _ من دیگه برم ! ... دیگه مزاحمتون نمیشم ! ... تا همین الانشم نباید میموندم ! ... ببخشید ! و قدم به سمت بیرون برداشت که بازویش در دستان عاطفه اسیر شد . با تعجب سرش را به طرف عاطفه چرخاند و گفت : _ چ ... چیزی شده عاطفه خانوم ؟! عاطفه لبخندی زد و پس از نگاهی زیر چشمی به سمت آرمین ، جواب داد : _ نمیخواد با تاکسی بری ! ... صبر کن آرمین می رسونتت ! آرمین سریع عکس العمل نشان داد و با چشمهای گرد شده خیره به عاطفه داد زد : _ چی ؟! عاطفه سرش را به طرف آرمین چرخاند و یک تای ابرویش را بالا انداخت . آنگاه دست به سینه جواب داد : _ بله ! ... امشب تو بیتا رو میرسونی خونه ! با این حرف عاطفه ، لبخندی محو گوشه لب بیتا نشست و منتظر به آرمین زل زد . آرمین پوفی کرد و باز بهانه گرفت : _ عاطفه به خدا خستم ! ... بیتا خودش با تاکسی میره دیگه ! عاطفه ، لجوجانه سرش را به نشانه نه بالا انداخت و با حرکت چشم از آرمین خواست تا بیتا را به خانه برساند . آرمین اخمی کرد و بدون اینکه به بیتا نگاهی بیندازد ، از خانه بیرون رفت و بیتا با لبخندی دندان نما ، پس از خداحافظی دیگری از عاطفه ، با دو به دنبال آرمین از ساختمان خارج شد . *** آرمین ، در سکوت به روبرو خیره شده بود و رانندگی میکرد . بیتا هم بر روی صندلی جلو جا گرفته و هر از گاه زیر چشمی به آرمین نگاه میکرد . کمی از راه را که طی کردند ، بیتا گلویش را صاف کرد و با لبخند به نیمرخ جدی آرمین زل زد و در همان حال گفت : _ سفر چطور بود ... خوش گذشت ؟! آرمین بدون اینکه به طرف بیتا برگردد و نگاهش کند ، همانطور که خیره به روبه رویش بود به آرامی جواب داد : _ بد نبود ! بیتا که با لحن سرد آرمین توی ذوقش خورده بود ، ناخودآگاه بدون اینکه چشم از آرمین بگیرد نالید : _ این لحن جدی و خشکت ... به خاطر اینه که حرف دلمو قبل از سفرت بهت گفتم ؟! اینبار آرمین طاقت نیاورد و نگاهی زودگذز به بیتا انداخت . پوزخندی صدادار زد و زمزمه وار گفت : _ حرفات در حدی نیست که منو ناراحت کنه ! بیتا که اشک در چشمانش حلقه زده بود ، نگاهش را به مناظر پشت شیشه دوخت و با بغض گفت : _ مگه من گناهی مرتکب شدم ؟! ... مگه حرف دل زدن جرمه ؟! ... کجای کتاب عشق و عاشقی گفته که ... ناگهان با فریاد پر از خشم آرمین حرفش نصفه ماند و با چشم هایی از حدقه درآمده ، نگاهش کرد : _ بسه دیگه ! ... خفه شو ! ... هرچی من هیچی نمیگم ، پررو تر میشه ! ... ده خجالتی هم تو کارش نیست ! ... اینبار سرش را به طرف بیتا چرخاند و خیره در چشمانش ، تاکیدانه ادامه داد : _ آره ! ... کارت جرمه ! ... چون با این حرفا داری منو ، زنمو ، بچمو ... هممون رو زجر میدی ! ... آخه تو با چه رویی به شوهر زنی که تو رو مثل خواهر خودش دوست داره ، ابراز علاقه میکنی ؟! ... میدونی اگه عاطفه اینو بفهمه چه حالی میشه ؟! ... حتی پشیمون میشه که چرا راهت داده تو خونه ! بیتا در حالیکه دستانش را جلوی دهانش گرفته بود ، به اشک هایش اجازه ریزش داد . سرش را به طرفین تکان داد و زیر لب زمزمه وار گفت : _ من فقط دوست دارم آرمین ! ... قصد ندارم کسی رو اذیت یا ناراحت کنم ! آرمین با فک منقبض شده ، پوزخند دیگری زد و بلافاصله جواب داد : _ تو با همین حرفا و رفتارات هم داری زجرم میدی ! ... من کسی نیستم ؟! بیتا اشک چشمانش را گرفت و تنها زیر لب نالید : _ این حرفو نزن ! ... تو همه چیز منی ! آرمین کلافه به فرمان ماشین مشتی کوبید و از لای دندان های به هم چسبیده اش غرید : _ ده میگم خفه شو ! ... بسه ! بیتا دیگر چیزی نگفت . تنها سرش را به شیشه چسباند و بی صدا اشک ریخت . آرمین هم کلافه انگشتانش را درون موهایش فرو کرد و پایش را بیشتر به روی پدال گاز فشار داد تا هرچه زودتر بیتا را به مقصد برساند ... *** _ ماماااان ماماااان ... لباسمو نگاه ! عاطفه به طرف ریحانه برگشت و با لبخند به روی زانوانش نشست . موهای آشفته اش را با دست صاف و گوشه ای از تورش را که بالا رفته بود ، مرتب کرد . نگاه آخرش را به ریحانه انداخت و کم کم لبخند رضایت بر روی لبانش پدید آمد . بوسه ای محکم به روی گونه ریحانه زد و خیره در چشمان پر انرژی اش گفت : _ مثل عروسک شدی عزیز دلم ! سپس با دست به میزی که روی آن سفره هفت سین پهن شده بود ، اشاره کرد و ادامه داد : _ حالا بدو برو اونجا بشین تا منم اماده شم و بیام ! ریحانه با حرف مادرش ذوق زده در حالیکه تور ابی رنگش به زور تا روی زانویش میرسید ، به طرف میز دوید و روی مبل جا گرفت . از آن طرف عاطفه ، مانتویی بلند و آبی رنگ به تن کرد و آرایشی ملیح اما چشم گیری را به روی صورتش نشاند . روسری مشکی رنگی به سر کرد و کمی از موهایش را به روی پیشانی اش ریخت . عطری خوشبو به خود زد و در آخر نگاهی از سرتاپا به خود انداخت . لبخندی از سر رضایت زد و شیک و زیبا از اتاق بیرون آمد . آرمین هم کت و شلواری مشکی رنگ به تن کرده و کراواتی آبی رنگ به دور گردنش بسته و منتظر کنار میز ایستاده بود . با دیدن عاطفه ، چشمانش درخشید . از نگاه کردن به او سیر نمیشد . آنقدر خیره خیره به عاطفه نگاه کرد ، تا جایی که عاطفه از خجالت سرش را پایین انداخت و آرام در کنار ریحانه جا گرفت . آرمین لبخندی از سر شادی زد و در کنار عاطفه نشست . دست عاطفه را در دست گرفت . با اینکار ، سر عاطفه به طرفش چرخید و محو نگاه شاد و سرزنده آرمین شد . آرمین نفس عمیقی کشید و خیره در چشمان زلال عاطفه ، بدون اینکه پلک بزند ، طوریکه تنها عاطفه بشنود گفت : _ خیلی خوشکل شدی خانومم ! ... تلافی سال قبل که پیشتون نبودم رو در آوردی ! آنگاه سرش را جلو آورد و بوسه ای نرم به روی پیشانی عاطفه زد . ریحانه خیره در تلویزیون و فارغ از دنیای واقعی بود . آرمین و عاطفه هم بی صبرانه منتظر تحویل سال نو بودند و در حالیکه عاشقانه دست همدیگر را می فشردند ، زیر لب دعایی را زمزمه کردند .
  3. zahra.s

    در قسمت هایی که حالت گنگ و باعث سردرگمی خواننده میشد اصلاح شد ☺
  4. zahra.s

    اصلاح شد 😊
  5. zahra.s

    این قسمت باید اشاره کنم که ارمیتا چون دوستی نداشته و وقتی صمیمیت رو در رفتار و گویش عاطفه و زهره میبینه تحت تاثیر قرار میگیره و حرفای دلشو به اونا میگه . البته این تیکه نیاز به اصلاح داره که متاسفانه به خاطر مشکل سایت نمیتونم اونو اصلاحش کنم . بعد درباره عروسی عاطفه باید بگم که پدرش شرط ازدواجشون این بوده بعد از عروسیش دیگه برای دیدنش نیاد چون به نظرش احترام نزاشته و اخرین کاری که به عنوان پدر برای دخترش انجام میده برگزاری یه عروسی بوده و دیدار به ظاهر اخرشون ... البته این به ظاهر اخرشونو که میگم در ادامه داستان متوجه می شید 😊
  6. zahra.s

    #پارت_چهل و یکم عاطفه به محض رسیدن به خانه ، نفسش را پر صدا بیرون فرستاد و به سمت اتاق بچه ، راهش را کج کرد . آرمین هم به دنبال او وارد خانه شد و با نگاهی گذرا به ساعت مچی اش ، دست به جیب ، با قدمهایی بلند به آشپزخانه رفت تا کمی آب بخورد . از آن طرف عاطفه ، به اتاق خواب مشترکشان رفت و از نبود آرمین استفاده برد و لباسش را با لباس خوابی مشکی رنگ تعویض کرد . موهایش را آزادانه به روی شانه هایش ریخت و پس از مرطوب کردن دست و صورتش ، به سمت تخت قدم برداشت که در همان لحظه در باز و آرمین با چهره ای خسته وارد اتاق شد . نگاهشان ناخودآگاه در هم گره خورد و تا لحظاتی بی حرکت به همدیگر زل زدند . عاطفه زودتر از آرمین نگاهش را گرفت و بی توجه به او ، در زیر نگاه سنگینش ، رو تختی را کنار زد . موهایش را با حرکت سرش ، به یک طرف صورتش انداخت و همینکه دستانش را به روی تخت گذاشت ، به شدت به عقب برگشت و به سینه محکم آرمین برخورد کرد . آرمین با یک حرکت ، او را به سمت خودش برگرداند و دوباره غرق در چشمان آبی اش شد . عاطفه هم در سکوت ، نگاهش را بین تمام اجزای صورت آرمین چرخاند و در آخر به روی چشمان مشکی اش ثابت نگه داشت . آرمین دستانش را به آرامی بالا آورد و نوازشگرانه به روی گونه عاطفه کشید . با اینکار ، چشمان عاطفه ناخودآگاه به روی هم رفت و حرکات قفسه سینه اش نامنظم شد . انگشتان آرمین کم کم از روی گونه عاطفه به پایین کشیده شد و شانه ی برهنه اش را لمس کرد . عاطفه به آرامی چشمانش را از هم باز کرد و نفس گرمش را از فاصله بین دندان هایش ، به صورت آرمین پاشید . آرمین در حالیکه دو انگشتش را به روی شانه ی عاطفه حرکت میداد ، پوزخندی گوشه لبش نشست و زیر لب خطاب به عاطفه ، خیره در چشمانش گفت : _ اینکه با رفتارای من ناراحت نمیشی و خودتو کنار نمیکشی ... یعنی ... دیگه باهام آشتی کردی ؟! عاطفه نگاهش را از چشمان آرمین گرفت و در حالیکه خودش را کنترل میکرد تا دوباره نگاهش به چشمان آرمین نیفتد ، خیره به سینه آرمین ، لبخندی محو زد و جواب داد : _ آشتی که نه ! ... به خاطر قولی که به زهره دادم ، سعی میکنم رفتارم بهترشه ! سپس سرش را به طرفین تکان داد و با دلخوری اضافه کرد : _ کاری که تو و خونوادت با من کردین ... دیگه فکر آشتی کردن رو از یادم برد ! آرمین دستانش را به دور کمر عاطفه حلقه کرد و او را به آغوش کشید . سرش را بین موهای شکلاتی رنگش فرو کرد و با چشمانی بسته ، از ته دل نفس عمیقی کشید و فشار دستانش را به دور کمر عاطفه بیشتر کرد . آنگاه چانه اش را به سر عاطفه تکیه داد و همانطور که او را به همراه خودش تکان میداد نجوا کنان گفت : _ حق داری عزیز دلم ! ... منم بودم خیلی ناراحت میشدم ! ... اما لطفا به من یه فرصت دوباره بده ! ... آخه من که به خاطر کارای عمه نباید تنبیه بشم ... زورم بهش نمیرسه ! ... لطفا یکم منم درک کن ! عاطفه هم سرش را به روی شانه آرمین گذاشت و دستانش را به دور گردنش پیچید و با لحن لوسی گفت : _ آخه مگه جز این چاره دیگه ای هم دارم ؟! ... مجبورم ببخشمت ... به خاطر خودم نباشه ، به خاطر بچمون ! ناگهان آرمین به طرز غافلگیرانه ای ، عاطفه را از روی زمین بلند کرد و یک دور چرخاند . عاطفه با بهت تنها نگاهش کرد و پس از پیاده شدن از روی دستان آرمین ، اخمی محو بر پیشانی نشاند و گفت : _ دیوونه شدی ؟! ... اخه این چکاری بود کردی ؟! آرمین ذوق زده ، گونه های عاطفه را گرفت و همانطور که میکشید گفت : _ ای من قربون اون دل مهربونتون بشم ! ... عاطفه با حرص دست آرمین را پس زد و گفت : _ منظورت از " دل مهربونتون " کی و کیه ؟! آرمین سرش را دقیقا روبروی صورت عاطفه نگه داشت و جواب داد : _ تو و دختر خوشکل بابا دیگه ! و ناغافل بوسه ای گوشه لب عاطفه زد . عاطفه لحظاتی مبهوت او را نگاه کرد و در آخر ، با گونه های گلگون رنگ ، سرش را پایین انداخت و در حالیکه لبخندی گوشه لبش نشسته بود ، آرام به روی تخت دراز کشید . آرمین هم از خجالت عاطفه خنده اش گرفت و همانطور که دکمه لباسش را باز میکرد ، پشتش را به عاطفه کرد . از درون آینه ، نگاهش با نگاه عاطفه تلاقی کرد و با خنده ی آرامی خطاب به عاطفه گفت : _ خجالتت بی مورده ! ... خودتو آماده کن چون میخوام تا صبح تو بغلم نگهت دارم و هی بوست کنم و باهات حرف بزنم ... تلافی این چند روز دوری رو حسابی در میارم ! و با خنده ی بلندتری ، خیره در چشمان گرد شده عاطفه ، لباسش را از تنش بیرون آورد ... *** 3 سال بعد ... _ عاطفه جون ... من دیگه برم ؟! ... کاری نداری ؟! عاطفه پوفی کرد و دست از پاک کردن شیشه ها کشید . به طرف بیتا برگشت و با لبخندی بی جان جواب داد : _ برو عزیزم ! ... خسته نباشی ... خیلی زحمت کشیدی ! بیتا عاطفه را در آغوش کشید و در همان حال گفت : _ خواهش میکنم ... وظیفمه ! ناگهان ریحانه با جیغ و گریه از اتاقش بیرون آمد و همانطور که به سمت بیتا می دوید داد زد : _ نـــه ! ... خاله بیتا نرو ... پیشم بمون ! و همینکه نزدیک بیتا شد ، خودش را محکم به پایش چسباند و با لب های برچیده ادامه داد : _ تو بری ، حوصلم سر میره ! بیتا خنده ی آرامی کرد و او را از روی زمین بلند کرد . بوسه ی محکمی به روی گونه اش زد و با لبخند خیره در چشمان درشت و آبی رنگ ریحانه گفت : _ خاله فدای اون لبای سرخ کج و کوله ات ! ... دیگه دیر وقته ... باید برم عزیز دلم ! ریحانه لجبازانه دستانش را به دور گردن بیتا پیچید و با جیغ فریاد زد : _ نمی خوااام ! ... نرووو ... باید باهام تا صبح بازی کنی ! عاطفه که تماشاگر این صحنه بود ، لبخند دندان نمایی زد و نوازشگرانه به روی کمر ریحانه دست کشید . در همان حال خطاب به ریحانه با محبت گفت : _ عزیز دل مامان ... خاله رو اذیت نکن ... میدونی که هرچی اصرار کنی نمیمونه ! ... پس بی خودی زحمت نکش ... بیا بغلم ... فردا خاله بیتا دوباره میاد ! ریحانه سر از روی شانه بیتا برداشت و با اخم خیره به مادرش گفت : _ بهم دروغ نمیگی ؟! ... خاله بیتا فردا هم میاد ؟! عاطفه گونه ی ریحانه را کشید و جواب داد : _ آره قربونت برم ! ... دم عیده و کارها زیاد ... خاله حتما میاد کمکم ! ریحانه ، دو دل نگاهی به بیتا و نگاهی به مادرش انداخت ؛ در آخر از حالت لج بیرون آمد و پس از بوسه آرامی به روی گونه بیتا گفت : _ فردا میایاااا ! بیتا چشمانش را به نشانه آرامش خیال به روی هم گذاشت و ریحانه از آغوش بیتادل کند . در همان لحظه ، در باز و جثه آرمین در پشت در نمایان شد . ریحانه تا پدرش را دید ، با شادی به طرفش دوید و از همان فاصله او را صدا زد . آرمین به محض دیدن ریحانه ، به روی زانوانش نشست و دستانش را برای گرفتن ریحانه باز کرد . ریحانه محکم خودش را در آغوش ارمین انداخت و از روی دلتنگی ، سفت گردنش را چسبید و گفت : _ دلم برات تنگ شده بود بابایی ! ارمین با خنده گونه ی ریحانه را بوسید و خیره به چهره شادش گفت : _ دختر شیرین زبون بابا چطوره ؟! ریحانه خندید و چیزی نگفت . ارمین متوجه نگاه سنگینی به روی خود شد . سرش را به طرف عاطفه و بیتا چرخاند و با دیدن بیتا ، لبخندش کم کم محو شد و جایش را به اخمی وحشتناک داد . بیتا هم با دیدن اخم آرمین ، لبخند از روی لبانش پر کشید و با ناراحتی سرش را پایین انداخت . آرمین نفس عمیقی کشید و سعی کرد به خود مسلط باشد . انگاه نگاهش را از بیتا گرفت و غرق در چشمان دلتنگ عاطفه شد . با دیدن عاطفه ، دوباره لبخند به روی لبانش برگشت و خطاب به عاطفه گفت : _ سلام بر بانوی خوشکل خودم ! ... این 3 روز بدون من چطور بود ؟! عاطفه پوفی کرد و خودش را بی حال نشان داد . انگاه با همان وضعیت ، به طرف آرمین قدم برداشت و در همان حال زیر لب جواب داد : _ از جهنم هم بدتر بود ! به محض رسیدن به آرمین ، خودش را به آغوشش انداخت و ادامه داد : _ خوش اومدی عزیزم ! ... سفر چطور بود ؟! آرمین نفسش را پر صدا بیرون فرستاد و پس از بوسه ای بر روی موهای عاطفه ، با چشمان بسته جواب داد : _ عالی بود ! ... البته اگر شماها همراهم بودین ، عالی تر می شد !
  7. zahra.s

    هوفففففف ! فکر نمیکردم اینقدر رمانم کار داشته باشه ... اما خب ... این اولین رمان منه و انتظار همچین نقدی رو داشتم . ممنون عزیزم . امیدوارم تا پایان این رمان همکاری لازم رو با من داشته باشید و هرجا مشکل خاصی داشت بهم اطلاع بدید🌷
  8. همچنان ارور میده . فقط وقتی میخوام تاپیکمو بعضی جاهاش نوشته هاشو پررنگ کنم ( علامت B بالای صفحه ) ارور میده ://
  9. zahra.s

    #پارت_چهلم عاطفه سردرگم ابرویی بالا انداخت و گفت : _ منظورت چیه ؟! ... یعنی چی این زهره اون زهره نیست ؟! یوسف نگاهش را به نقطه ای نامعلوم دوخت و ادامه داد : _ یعنی ... رفتاراش اون چیزی نیست که در ظاهر بهتون نشون میده ! سپس نگاهش را به چشمان عاطفه دوخت و با اخم اضافه کرد : _ دو شب پیش ... نصفه شب ... با سرو صدای زهره از خواب بیدار شدم ! ... داشت کابوس می دید و زیر لب هذیون می گفت ... آروم تکونش دادم ، اما همونطور که از ترس به خودش می پیچید به هذیون گفتنش ادامه داد ! ... عاطفه بین حرف یوسف پرید و با نگرانی پرسید : _ چی میگفت ؟! یوسف آهی از اعماق قلبش بیرون فرستاد و با چشمانی که در آن حلقه اشک به خوبی دیده می شد جواب داد : _ می گفت ... عارف تنهام نزار ! عاطفه با شنیدن همین یک جمله ، کافی بود تا چشمانش را از روی ناراحتی و کلافگی به روی هم گذارد و سکوت کند . یوسف لبان خشکش را با زبانش خیس کرد و با نگرانی و ناراحتی خطاب به عاطفه گفت : _ زهره ... هنوز که هنوزه فکر برادر شما راحتش نمی زاره ... به قدری که بعد از این همه مدت هنوز داره خوابشو میبینه ... من دیوونه وار عاشقشم و دوست دارم تمام فکر و ذکرش من باشم ! ... شما اصلا جای من ؛ اگر آرمین اسم یه زن رو توی خواب صدا بزنه ، چه حالی پیدا می کنین ؟! ... شما هم مسلما قلبتون میشکنه و حس میکنین عشقتون یک طرفه ست ! ... یوسف به این جای حرفش که رسید ، به تبعیت از عاطفه ، رو به جلو خم شد و ملتمسانه گفت : _ عاطفه خانم ... خواهش میکنم ! ... لطفا با زهره حرف بزن و ازش بخواه دیگه به عارف فکر نکنه ! ... از شدت عشقشون نسبت به همدیگه با خبرم ... اما ... معذرت میخوام که اینو میگم ... الآن برادر شما زیر خروارها خاک خوابیده و دیگه زنده نیست تا حق درگیر کردن ذهن زن منو داشته باشه ! ... لطفا با زهره حرف بزنین و اونو به زندگی برگردونین ! ... خواهش میکنم ! عاطفه با کلافگی نفسش را پر صدا بیرون فرستاد . سرش را به طرفین تکان داد و خیره به نقطه ای نامعلوم با تته پته گفت : _ م ... من ... واقعا ... باورم نمیشه ! ... آنگاه با ابروهای بالا رفته نگاهش را به چشمان یوسف دوخت و ادامه داد : _ هیچوقت فکر نمیکردم زهره تا این حد پیش بره ! ... آخ ... آخه ... اون ... دیگر نتوانست ادامه دهد و از روی حرص و ناراحتی ، صورتش را با دستهایش پوشاند و سکوت کرد . در همان لحظه ، زهره و آرمین با لبخند به عاطفه و یوسف ملحق شدند . یوسف با لبخندی بی جان به زهره چشم دوخت و با جمع کردن خودش ، جا برای نشستن زهره باز کرد . زهره هم چیزی نگفت و در کنار یوسف نشست و به عاطفه و آرمین میوه و شیرینی تعارف کرد . حدود نیم ساعتی که گذشت ، زهره با اشاره چشم و ابروی آرمین ، با لبخندی دندان نما از جا بلند شد . تعدادی از ظرف های حاوی پوست میوه را از روی میز برداشت و از عاطفه خواهش کرد تا بقیه ظرف هارا کمکش به آشپزخانه بیاورد . عاطفه سرش را به نشانه تایید تکان داد و به دنبال زهره راهی آشپزخانه شد و در همین حین ، نگاهش با نگاه محزون یوسف تلاقی کرد . زهره و عاطفه ظرف هارا درون سینک گذاشتند که زهره به عاطفه رو کرد و گفت : _ دستت درد نکنه ! عاطفه با لبخندی محو چشمانش را به روی هم گذاشت و در جواب گفت : _ خواهش میکنم ... زحمت کشیدی ! هر دو تا لحظاتی به همدیگر زل زدند و منتظر بودند تا با گفتن جمله ای ، سر صحبت را باز کنند . عاطفه زودتر از زهره شروع به حرف زدن کرد و با نگاهی زیر چشمی به سمت یوسف ، از طریق پنجره کوچک آشپزخانه ، دهان باز کرد و گفت : _ آقا یوسف خیلی دوست داره ... قدرشو بدون ! ... مرد خیلی نجیب و چشم و دل پاکیه ! زهره یک تای ابرویش را بالا انداخت و به یوسف نگاه کرد . یوسف در حال خنده و حرف زدن با آرمین بود و اصلا حواسش به سنگینی نگاه آنها نبود . زهره پس از لحظاتی نگاهش را از یوسف گرفت و خطاب به عاطفه گفت : _ راستش ... به نظر من آقا آرمین هم خیلی تو رو دوست داره و عاشقته ! ... حتی یادم میاد بیمارستان موقع بی هوشیت ، یه لحظه از بالای سرت تکون نخورد ! ... اگر یک روز قبل از مرخص شدنت اون مرد غریبه نمیومد دنبالش حتما خودش تو رو میاورد خونه و نمی ذاشت ماهم بهت دست بزنیم !! عاطفه پوزخند صدا داری زد و بر روی صندلی درون آشپزخانه نشست . زهره هم به تبعیت از او ، روی یکی دیگر از صندلی ها نشست و منتظر به عاطفه نگاه کرد . عاطفه چشمانش را به روی وسایل آشپزخانه گرداند و در همان حال خطاب به زهره گفت : _ از این موضوع بگذریم ، راستش ... بعضی موقع ها حس میکنم آقا یوسف تو رو بیشتر از عارف دوست داره ! ... سپس اخمی محو کرد و خیره در چشمان زهره اضافه کرد : _ دیگه به عارف فکر نمیکنی که ؟! زهره ابتدا از سوال عاطفه جا خورد . اما بعد از گذشت چند ثانیه ، سرش را به نشانه نه بالا انداخت و با لبخندی مصنوعی جواب داد : _ نه ... دیگه یوسف رو دارم ! ... خیلی وقته خاطرات گذشته هارو گذاشتم کنار ! عاطفه ، آهان کشداری گفت و بدون اینکه چشمانش را از روی زهره بگیرد ، تکیه اش را به صندلی داد . زهره در حالیکه با انگشتان دستش بازی میکرد ، زیر چشمی به عاطفه نگاهی انداخت و وقتی نگاه خیره و مشکوک او را به روی خود دید ، از روی کلافگی پوفی کرد و خطاب به عاطفه گفت : _ چیه ، چرا اینجوری نگام میکنی ؟! ... یعنی فکر میکنی دارم بهت دروغ میگم ؟! عاطفه شانه ای بالا انداخت و با خونسردی جواب داد : _ فکر نمیکنم ... مطمئنم ! زهره چشمانش را با حرص در کاسه چرخاند و همانطور که سعی میکرد خونسرد باشد ، زیر لب گفت : _ یعنی تو الآن داری ادای بازپرسارو در میاری ؟! ... منتظری که به چی اعتراف کنم ؟! عاطفه نفس عمیقی کشید و با لبخندی محو گوشه لبش جواب داد : _ به حقیقت ! زهره با چشمانی که از آنها غم میبارید ، نگاهش را به چهره خونسرد عاطفه دوخت و آرام گفت : _ چه حقیقتی ؟! ... اینکه بگم بعضی اوقات یهو خوابشو میبینم ، راضیت میکنه ؟! عاطفه با محبت دستانش را از هم باز کرد و زهره را در آغوش خود جا داد . زهره در حالیکه سر بر شانه عاطفه گذاشته بود ، به اشک هایش اجازه سرریز شدن داد تا خودش را خالی کند . عاطفه هم با عشق و محبتی که از زهره در سینه داشت ، دستانش را نوازشگرانه به پشت زهره کشید و نجوا کنان در گوشش گفت : _ قربونت برم ... اینقدر خودتو زجر نده ! ... به خدا عارفم اون دنیا با دیدن اشکات زجر میکشه ! ... به جای اینکارا یه کم به فکر یوسف باش ... به خدا اونم دل داره ! ... وقتی میبینه حواس تو بهش نیست ، دلش میشکنه ! ... اون الآن میخواد همه فکر و ذکرت پیشش باشه ! ... دوست نداره جز خودش ، عشق کس دیگه ای رو تو چشات ببینه ! زهره که به هق هق افتاده بود ، سرش را از روی شانه عاطفه برداشت و با بغض نالید : _ میدونم ! ... من در حق یوسف خیلی بدی میکنم ... اما به خدا دست خودم نیست ! ... یهو یه چیزی میبینم که ناخودآگاه منو به گذشته ها میکشونه ! ... نمیدونم دیگه چیکار کنم تا بتونم جبران این همه صبر و دوست داشتن یوسف رو بدم ! عاطفه لبخند دندان نمایی زد و همانطور که دستانش را در دو طرف صورت زهره گذاشته بود ، با شادی خیره در چشمانش گفت : _ اینکه خیلی راحته ! ... برای جبران فقط باید براش خانومی بکنی ! ... همونطور که یوسف نگات میکنه نگاش کنی ... همونطور که دلش میخواد رفتار کنی ... همین ! زهره خنده ی آرامی کرد . دستانش را به روی دستان عاطفه گذاشت و در مقابل گفت : _ تو هم باید بهم یه قول بدی ! عاطفه یک تای ابرویش را بالا انداخت و با کنجکاوی گفت : _ چه قولی ؟! زهره لبخندی پهن بر لبانش نشاند و در جواب گفت : _ باید بهم قول بدی تا با آرمین آشتی کنی ! عاطفه با حرف زهره به شدت جا خورد . اخمی کرد و با من من گفت : _ ت ... تو ... از کجا فهمیدی من و آرمین باهم قهریم ؟! آنگاه پس از مکث کوتاهی ، آهان کشداری گفت و چشمانش را ریز کرد . روبه جلو خم شد و صورتش را روبروی صورت زهره گرفت و گفت : _ وقتی با آرمین رفتین توی حیاط ، به خاطر همین بود ! ... آرمین ازت خواست تا باهام حرف بزنی ! زهره ، در جواب اخمی ساختگی بر پیشانی نشاند و دست به سینه گفت : _ و آقا یوسف هم از این تنهای استفاده برد و از من پیش تو شکایت کرد تا با من حرف بزنی ! عاطفه سرش را به طرفین تکان داد و با خنده زیر لب گفت : _ ای کلک ... از کجا فهمیدی ؟! زهره ، مغرورانه شانه ای بالا انداخت و جواب داد : _ حدس زدنش زیاد سخت نبود ... آخه تو برای دومین بار داشتی از یوسف تعریف میکردی ! ... هر دو بار هم برای راضی کردن دل من بود ! ... یکی موقعی که از تو خواسته بود تا با من در مورد خواستگاریش حرف بزنی ؛ یکی هم حالا ! هر دو تا لحظاتی خیره در چشم یکدیگر شدند و ناگهان باهم زدند زیر خنده . زهره در میان خنده هایش ، دستان عاطفه را گرفت و گفت : _ نگفتی حالا ... قول میدی ؟! ... باور کن اونم کمی از یوسف نداره ... داره عذاب میکشه ! عاطفه کم کم خنده اش قطع شد و در آخر تنها لبخندی محو به روی لبانش باقی ماند . تا دقایقی در فکر بود که با تکان های زهره به خود آمد . زهره به حالت لجوجانه ای گفت : _ ببین من قول دادم تا با یوسف رفتارم رو درست کنم ... تو هم باید قول بدی دیگه ! ... لطفا نزار جلوی آرمین ضایع بشم ! ... بزار هردو برنده از این آشپزخونه بیرون بریم ! عاطفه نفسش را پر صدا بیرون فرستاد و به اجبار سرش را به نشانه تایید تکان داد . زهره با شادی بار دیگر عاطفه را به آغوش کشید و در آخر ، هر دو با خنده از آشپزخانه بیرون رفتند . بیرون آشپزخانه ، آرمین و یوسف انتظار آنها را می کشیدند و وقتی زهره و عاطفه وارد جمع دو نفره شان شدند ، منتظر نتیجه گفت و گو ، خیره نگاهشان کردند . عاطفه زودتر از زهره به حرف آمد و با لبخند صورت زهره را بوسید و از او به خاطر پذیرایی تشکر کرد . سپس رو به آرمین کرد و خیره در چشمان مبهوتش زیر لب گفت : _ بریم عزیزم ؟! ... ساعت 11:30 ... الآن خوابشون میاد ! آرمین تا لحظاتی با دهان باز تنها به صورت خندان عاطفه نگاه کرد . تا اینکه با صدای عاطفه به خود آمد و با لبخند از جا بلند شد . دستان عاطفه را در دست گرفت و با عشق در چشمانش زل زد و زمزمه وار گفت : _ بریم قربونت برم ! یوسف هم وقتی حال و روز شاد آنها را دید ، زیر لب به زهره نگاهی انداخت . زهره برای بدرقه آنان همراهشان تا دم در رفت . ناگهان به طرف یوسف سر چرخاند و خیره در چشمانش لبخندی زد و گفت : _ یوسف جان ... میشه ریحانه رو از اتاق بیاری ؟! یوسف وقتی رفتار زهره را با خودش دید ، با شادی به سمت اتاق پر کشید و ریحانه را از روی تخت برداشت و پس از بوسه ای بر گونه اش ، او را به دست عاطفه داد و پس از خداحافظی دیگر ، در به آرامی بسته شد . ***
  10. zahra.s

    وار آو دِ وُرلدس 😐👈 war of the worlds 2012
  11. zahra.s

    من تا ۲ سال پیش بازی میکردم . واقعا اعتیاد اور بود . دیگه اکانتمو دادم دست داداشم 🙄
  12. zahra.s

    پرچین آنسو 😐😂 شوخی کردم ... آمممممم آهان ! پاندای کونگ فو کار
  13. zahra.s

    اره . اسم رمانش رومئو هست اما انیمیشن نومئو هست ☺ حتما باید 2 هم بگی ؟!😐😂 هتل ترانسیلوانیا ۳ 😂😂😂
  14. zahra.s

    نومئو و ژولیت
  15. Negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%B0%DB%B2%DB%

    تنها و نا امید
    در کوچه های شهر
    با پرسه های سرد هم آغوش می شوم
    در این سکوت شب
    گاهی برای چهره ی غم ، چشم می شوم
    گاهی برای زوزه ی غم ، گوش می شوم !
    حتی برای لحظه ای خوش بودن دلم
    این غصه های لعنتی
    سر خم نمی کنند !
    از دست خاطرات
    آشفته گشته ام
    این هرزه های تلخ
    این نطفه های پوچ
    ترکم نمی کنند
    باری خدای من
    شب پرسه های تلخ
    در کوچه های شهر
    بی یار ؛ تا به کی !؟
    "ها" می کنم
    دستان خسته و بی روح خویش را
    از سوز سرد ...

     

    #رمان_ریحانه
     

×