رفتن به مطلب

shadi_khazeni

ویراستار
  • تعداد ارسال ها

    458
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    5

آخرین بار برد shadi_khazeni در 23 مهر

shadi_khazeni یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

1,443 Excellent

درباره shadi_khazeni

کاربر عادی

  • کاربر
    نویسنده و ویراستار ((:

آخرین بازدید کنندگان نمایه

2,709 بازدید کننده نمایه
  1. هر روز جهان است و فرازی و نشیبی

    این نیز نگاهیست به افتادن سیبی

    در غلغله جمعی و «تنها»شده ای باز

    انقدر که در پیرهنت نیز غریبی

  2. shadi_khazeni

    پارت چهل و دوم نگاهی به موبایلم انداختم . 26 تماس بی پاسخ ده تا از مامان، شیش تا از شروین ، چهار تا از نازی، شیش تا هم از سپیده ! سه تا مسیج هم داشتم . یکیش از طرف مامان : شادی منطقی فکر کن ، تو عاقل بودی! نمیتونم تا آخر عمرم همینطور بمونم ! پوزخندی زدم بعدی از شروین : برگرد ویلا احمق . جواب بیتا خانوم و دایی پوریا رو چی بدم؟ بعدی هم از سپیده : شادی مردم از نگرانی توروخدا جواب بده . مهرداد توی ماشین نشست و استارت زد . ضبط خود به خود روشن شد و اهنگ زیبایی پلی شد منو مهرداد هم زمان شروع به خوندن کردیم : من احساسی ام درک من مشکله اجینم با هرچی بجز حوصله یه وقتایی که پرت و ناراحتم نباید برنجی که کم صحبتم همیشه باهام بد بودن همه یکم خوبی هم دارم اما کمه پر از عشق و احساس بی منتم باهام خوب باشی باهات راحتم بقیش رو بلد نبودم . مهرداد ادامه داد : اگه پا به پام راه بیای بی دریغ صبوری کنی و پریشون نشی بتونی بمونی قسم میخورم که از اعتمادت پشیمون نشی . سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم . پرسید : برای چی از خونه زدی بیرون ؟ با یادآوری امشب اخم هام توی هم رفت . با حرص و عصبانیت جواب دادم : مامانم حاملس کمی مکث کرد و زد زیر خنده . میون خندش گفت : مامانت؟ با یه دختر همسن تو حامله هم شده؟ مگه چند سالشه؟ چشم غره ای بهش رفتم . گفتم : 35 سالشه . مگه چیه؟ سرفه ای کرد و باز پرسید : تک بچه ای؟ سرمو به نشونه مثبت تکون دادم باز پرسید : گفتی چند سالته؟ تیز بهش نگاه کردم : بیست سوالیه؟ چیزی نگفت و دستشو روی فرمون فشار داد. والا . فوضول گوشیم زنگ خورد . طلبکار جواب دادم : بله؟ مامان داد زد : این چه وضع جواب دادن به مادرته؟ پوزخندی زدم: مامان جان حرص نخور میترسم بچه طوریش بشه پوریا یقه منو بگیره . بلند گفت : بچه بازی در نیار هرجا هستی سریع میری ویلا بعدشم با شروین برمیگردین تهران . با حرفی که زدم هیچ صدایی از پشت تلفن نیومد . بعد چند ثانیه گفت : چی گفتی؟ تکرار کردم : پیش بابامم . صداش تحلیل رفت : بابات؟ منظورت امیره؟ عادی گفتم : اوهوم . بدون هیچ حرفی گوشیو قطع کرد پوزخند صدا داری زدم . به خودم اومدم، جلوی در ویلا بودیم . به سمت مهرداد برگشتم : خداحافظ. سرشو تکون داد . پیاده شدم و در رو بستم . نمیدونم چرا زبونم برای تشکر نمی چرخید . اونم مکثی کرد و بعد رفت توی پارکینگ خونشون . قبل از اینکه وارد ویلا بشم با شماره ای که بابا باهاش پیام داد تماس گرفتم بعد از چند دقیقه صدای خستش توی گوشی پیچید : جانم ؟
  3. shadi_khazeni

    دعا کردم ملیحه جونز مشکلت حل شه ایشالا
  4. هوممممم💜

    اکی قهرمان💙💜

    1. shadi_khazeni

      shadi_khazeni

      قربوننننن تووووو .

  5. shadi_khazeni

    سلامممم مرسیی سمانه جون . اینارو همه مدیون زحمات شمام !!! واقعا مرسی
  6. سلام خوفي ناز خانوم 

    ب اين پسر خالت بگو يه انشايي چيزي درباره نماز برا من بنويسه لدفا هرچي فك ميكنم ب نتيجه اي نميرسم

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 1
    2. shadi_khazeni

      shadi_khazeni

      اییییی بنویس برام . ببین خیلی قشنگ باشه هااا . میخام بترکونه  . کلمات قلمبه سلمبه بگو هاااا مسابقس

    3. Angle OF deatH

      Angle OF deatH

      چشم ببینم چ میکنم

       

    4. shadi_khazeni

      shadi_khazeni

      مرسییییی نفس پسر خالت

  7. بمیرمم کسی نمیفهمه((:

     

     

    برگرفته از کتاب گوسفند ها پرواز میکنند الاغ ها شیرکاکائو میخورند...

  8. موفقیت اکرم موفقیت ماست

    بوس بهت گلی بابت قهرمانیت 😘 ❤️

    1. shadi_khazeni

      shadi_khazeni

      قربونتتتتتتتت

  9. ممنون از دعاتون ممنون از همچیییی

    بردم بچه ها! ایشالا با خبرای خوب از قبیل دعوت نامه برای مسابقات کشوری میام!

     

  10. امروز یکی از بهترین روزای زندگیمه...

    روزی که همه چیو تایین میکنه! هدفمو، آیندمو...

    فقط میخام برام دعا کنید، از ته قلبتون بخواهید که ببرم .

    به امید پیروزی، میرم تا ببرم بچه ها !

    1. Roya_m

      Roya_m

      موفق باشی شادووو

      منتظر فیلمتمااا باید بندری و عربی ترکیبی برقصی😂

    2. سودا

      سودا

      الهی که با خبرای خوبی برگردی

      برات دعا میکنم

  11. shadi_khazeni

    =
  12. مقامتتتت مباااارک اقدسکمممم

    1. maede._.tz

      maede._.tz

      @shadi_khazeni

      به قولت خودت

      فداو باع 😘 😘

    2. roya_k

      roya_k

      اری اری مبارکه مبـارک

    3. maede._.tz
  13. shadi_khazeni

    جدیدا دلم براش زیاد تنگ میشه . شرمندم ک بخاطر من مردی ! نمیدونم کی قراره عذاب وجدان ولم کنه
  14. هربار که لبخند میزد، تلخی را در نگاهش می دیدم . با خنده از خاطرات شاد آن روزها می گفت و میخندید . اما صدایش همواره با بغضی عمیق امیخته بود . گرد پیری روی موهایش نشسته بود و آنهارا سپید کرده بود اما هربار که از شب های عملیات حرف میزد، تبدیل به یک رزمنده ای میشد که میخواهد به دل میدان برود . یکی یکی دوستانش را بغل می گیرد ، حلالیت می طلبد ، و به امید شهادت به سمت خط می رود . اما... همه هم قطار هایش شهید میشوند و او جا می ماند! به این نقطه که می رسید بغضش سر باز میکرد صورت نورانیش از فشار حسرت ان روزها سرخ میشد و اشک چهره اش را می پوشاند انقدر بی تاب ان مناطق بود ، که انگار با قدم زدن روی خاک های شلمچه دوباره زنده میشد. از دایی شهیدم پرسیدم . لبخندی زد و گفت : عباس ، عباس گونه می جنگید .. و بعد هردو بغض در گلو فرو بردیم . حالا روز هاست که از ملاقات من و شلمچه و آب تابلوی تا کربلا فقط یک سلام میگذرد... . . و امروز سر رسید پایان بیقراری های حاجی...
  15. shadi_khazeni

    هی روحش شاد
×