رفتن به مطلب

ssss4444

کاربر98iiA🌿
  • تعداد ارسال ها

    22
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

25 Excellent

2 دنبال کننده

درباره ssss4444

  • درجه
    🌟

آخرین بازدید کنندگان نمایه

بلوک آخرین بازدید کننده ها غیر فعال شده است و به دیگر کاربران نشان داده نمیشود.

  1. ssss4444

    فصل اول قسمت هشتم بعد از 30 دقیقه بالاخره حامد و امید کارشون تموم شد. حامد:بیا من یک نفر و پیدا کردم.علی خاکپور متخصص پوست.درگیری با ساسان مرادی نداشته برعکس خیلی هم باهم دوست بودن. امید:منم یکیو پیدا کردم.آرش جمشیدی کاراموز و دانشجو ساسان مرادی بوده.یه ترم انداختتش اما هیچ درگیری نداشتن. سعید:باشه اسمارو پیامک میکن به سرهنگ. بعد از پیامک کردن اسما از سرهنگ خواستم به نزدیک ترین کلانتری دستور بده تا اونا رو بیارن به اداره داشت حالم از هرچی بیمارستانه بهم می خورد. بعد از 45 دقیقه هر 5 مظنون رو بردن اتاق های بازجویی.اول از همه رفتم از سامان بازجویی کنم.داخل اتاق بازجویی شدم. سامان:سلام. سعید:سلام. ببین فقط می خوام چند تا سوال بپرسم چیزی نیست. سامان:مشکلی نداره. سعید: آخه قیافت یه طوریه.انگر ترسیدی. سامان:اولین بارمه که اتاق بازجویی میبینم. سعید:پس باید خیلی هیجان انگیز باشه. سامان:برای اونایی که جای تو میشینن بله. سعید:باشه آروم باش.از ساعت 5 بعد از ظهر تا 6 بعد از ظهر 29 تیر کجا بودی؟ سامان:بیمارستان بودم. سعید:از کجا یادته؟ سامان:چون موقعی که شیفت بودم بهم زنگ زدنو این خبر رو دادن سعید: درمورد مرگ برادرت با کسی حرف زدی؟این که چه جوری مرده. سامان:فقط گفتیم که تو تصادف مرده. سعید:خیلی خوب می تونی بری. سامان:همین. سعید:پس چی؟فکر کردی سرتو میبرن. سامان:تو همین مایه ها. سعید:بلند شو برو وگرنه خودم سرتو می برم. یه لبخنده روی لبش نشست رفتم سراغ اتاق حسین فرامرزی.قبل از این که وارد اتاق بشم از جا بلند شد و با داد شروع کرد. فرامرزی:من برای چی اینجام؟من به چه حقی آوردید اینجا. سعید:آقای فرامرزی آروم باشید.ما فقط می خوایم چند تا سوال از شما بپرسیم همین. فرامرزی یکم آروم شد و روی صندلیش نشست اما هنوز عصبانی بود.یه لیوان آب براش ریختم و دادم بهش. سعید:آقای فرامرزی یادتونه اون روزی که ساسان مرد سما کجا بودید؟ فرامرزی:بله شیفت بودم تو بیمارستان از اتاق بیمارم که اومدم بیرون حال سامان بد بود رفتم جلو ازش پرسیدم چی شده گفت که ساسان مرده.صبر کن ببینم شما منو برای یه تادف اینجا کشوندین.حالا فهمیدم کار اون فسیل با اون پسر ناز نازیش.اون فسیل از اولشم به پسراش وابسته بوده بعد از مرگش هی توهم می کرد که پسرشو کشتن اون تو تصادف مرد حالا بعدش یه شاخه درخت رفته تو اون مغزش دیگران مقصرن اون باید خودش حواسش می بود. سعید:خیلی خوب آقای فرامرزی میتونید برید ممنون از وقتی که در اخیارمون قرار دادید. فرامرزی:خواهش می کنم. رفتم اتاق بعدی مازیار همدانی.آروم روی صندلی نشسته بود. سعید:سلام آقای همدانی ممنونم که به این جا اومدید. همدانی:خواهش میکنم. سعید:شما روز مرگ ساسان مرادی کجا بودید. همدانی:تولد پسرم بود رفته بودم خونه کلی هم مهمون داشتیم. سعید:پسرتون چند سالشه؟ همدانی:تازه رفته تو 4 سال. سعید:خدابراتو حفظش کنه. همدانی:ممنون. سعید:شما می دونی ساسان چه جوری مرده. همدانی:می گفتن که تصاف کرده. سعید:خیلی خب ممنون که وقتتونو به ما دادید. همدانی:همین. سعید:بله. چطور مگه؟ همدانی:آخه فکر می کردم یک دو ساعتی طول بکشه. یه لبخندی بهش زدم. سعید:خداحافظ آقای همدانی. از اتاق خارج شدم.رفتم اتاق نفر بعدی.عل خاکپور.رفتم تو به نظر استرس داشت. سعید:سلام آقای خاکپور.چرا اینقدر استر دارید. خاکپور:سلام.معلومه؟گ سعید:تابلو.به هر حال بشینید فقط چندتا سوال سادس.روزی که ساسان مرد شما کجا بودید. خاکپور:بیمارستان بودم.موقعی که خبر مرگ ساسانو به سامان دادن من کنارش وایستاده بودم وقت ناهار بود قرار بود باهم بریم ستوران جلوی بیمارستان که اون خبر بدو دادن. سعید: شما میدونید ساسان چه جوری مرده. خاکپور:مگه تصادف نکرده بود. سعید:بله درسته. خیلی ممنون که وقتتونو به ما دادید.می تونید برید. تعجبو از صورتش خوندم. سعید:سوال دیگه ای ندارم که بپرسم.چرا همتون این طوری نگاه می کنید. بعد از اتاق رفتم بیرون.سرم داشت از درد میترکید.نوبت آخرین نفر بود.آرش جمشیدی.رفتم تو اتاق برعکس همه خیلی آروم بود.موقعی که وارد شدم از جاش بلند شد عین بچه مدرسه ای ها.خندم گرفت اما کنترلش کردم. سعید:بفرمایید بشینید.خیلی آروم به نظر میرسید. جمشیدی:چرا باید آروم نباشم. سعید:آخه بزرگ تر از تو هم اینجا اومده بودن اما یه حس استرسی حداقل داشتن اما تو نه. چمشیدی: من از پدرم یاد گرفتم از پیزی نترسم. کاری هم نکردم که از پلیس بترسم. سعید:شغل پدر شما چیه؟ جمشیدی:همکار خودتونه. سعید: پس خیلی بهش افتخار میکنی؟ چمشیدی:بله.کردن سعید:حتمان ایشونم به شما افتخار می کنند. بیم سر سوالا.روزی که ساسان مرادی مرد شما کجا بودید. جمشیدی:دانشگاه.کلاس داشتم از ساعت 9 تا 5 بعد از ظهر. سعید:بعد از اون کجا رفتید جمشیدی:خوابگاه.آخه کلاسم تو مشهد بود. سعید:درمورد مرگ آقای ساسان مرادی چی میدونید. جمشیدی:شنیدم که تصادف کردن. سعید:خب آقا آرش سوالای ما تموم شد می تونید تشریف ببرید جمشیدی:ممنونم خداحافظ. سعید:خداحافظ. بعد از رفتن آرش جمشیدی از اتاق رفتم بیرون. اینقدر سرم درد می کرد که هرکسی که میدید راحت متوجه می شد.رفتم پیش امید. امید:چیه سرت درد میکنه. سعید:آره امید:ما اینجا اتاق استراحت داریم می خوای بری اونجا استراحت کنی. سعید:اره فکر خوبیه چون من امشب خونه نمیرم. امید:چرا؟ سعید: با این دست بازوی باندپیچی شده خوب شک میکنن. امید:تهش که می فهمن. سعید:شاید نفهمیدن. امید:بیا اینم کلید اتاق من برو تو اتاق استراحت راحت بخواب یه قوطی قرص سردرد هم توی کشوی کارم وردار بخور منم با حامد میرم خونه کاری داشتی زنگ بزن . سعید:باشه دستت درد نکنه. از حامد و امید خداحافظی کردمو رفتم تو اتاق درم قفل کردم قرص خوردمو خوابیدم. پایان قسمت هشتم
  2. ssss4444

    فصل اول قسمت هفتم موقعی که وارد اداره شدم هر سه نفر بلند شدن و اومدن سمت من. امیر:خوبی شنیدیم که چی شده؟ سعید:اره خوبم فقط یه خراش روی دستم برداشته. امید:حال مسعود چطوره؟ سعید:خوبه فردا میرنش تو بخش الآنم به هوش بود. امید:خداروشکر. تلفن زنگ خورد حامد جواب داد. بعد از چند کلمه حرف زدن حامد رو به من کرد. حامد:سعید یکی از اداره شما زنگ زده میگه اون اطلاعاتی که خواستی رو فرستاده به ایمیلت. سعید:اره. ازش بپرس شماره این جارو از کجا آورده. حامد حرفای منو تکرار کرد و جوابو داد. حامد:میگه از سرهنگ گرفته. سعید:باشه. برو اون ور. حامد و کنار زدمو رفتم سمت کامپیوتر حامد ایمیلمو باز کردم.لیستا خیلی زیاد بودن. سعید:بچه ها به کمکتون نیاز دارم اونم بدجور. امیر:نکنه می خوای کل اینارو بخونیم. سعید:دقیقان. امید:10 تاش مال من. حامد:10تاشم برای من. سعید:خب 15 تا مونده.امیرخان شما چندتارو برمیداری. امیر:ببین من به تو میگم خودت بگو من چقدر تا رو میتونم انجام بدم.30 دقیقه دیگه وقت کاری تموم میشه این یکی من بای جور تورو تو خونه بکشم باید فکر کنم ببینم چی بگم.تازه باید به سوالای مامانو باباتو خواهرتو خواهرمو بدم.حالا خودت بگو. سعید:5تا رو انجام بده.فقط اونایی که چپ دستن و سایز کفشاشون 45 رو ببرسی کنید. حامد:چه قدر امروز از این آدما مبینم. سعید:چطور؟ حامد:آخه اونی که تو امروزبا گلوله زدیشم همین مشخصاتو داشت.چپ دست و سایز کفش 45. سعید:جالبه.باید یه زنگی به سرهنگ بزنم. سریع از جام بلند شدم به سرهنگ زنگ زدم. سرهنگ:الو دیگه چیه سروان. سعید:قربان یه سوالی ازتون دارم. سرهنگ:بپرس. سعید:فرمانده چه کسایی رو میکشه. سرهنگ:افرادی که زیاد تو کارشون دخالت می کنند. سعید:امکان داره به خواسته یکی دیگه این کار رو بکنه. سرهنگ:اتفاقی افتاده. سعید:قربان میشه جواب بدید. سرهنگ:بله اگه پولش خوب باشه بله قبول میکنه. سعید:قربان فکر کنم این دو نفر حداقل دو ماه پیش به ایران اومدن. سرهنگ:منظورت چیه؟ سعید:پرونده ای که ازتون خواسته بودمو یادتونه. سرهنگ:بله سعید:ساسان مرادی رو یه نفر که چپ دست بوده و سایز کفشش45 بوده کشته و این اطلاعات با اونی که من زدمش مطابقت داره. سرهنگ:هزاران نفر تو این کشور با مشخصات زندگی میکنن از کجا معلوم که کار اونا باشه. سعید:نمی دونم.گفتم شاید به هم ربط داشته باشن. سرهنگ:اینقدر به خودت فشار نیار یکم استراحت کن. سعید:سرهنگ یه حکم بازجویی از تمام کسایی که تا چند دقیقه دیگه اسامیشونو براتون میفرستم می خوام. سرهنگ:نه مثل اینکه حرف حرف خودته دستور و اینجور چیزا رو نمی فهمی.باشه بفرست ببینم چی کار میتونم بکنم. سعید:ممنونم قربان خداحافظ. تلفنو قطع کردمو رفتم پیش بقیه. سعید:پس امیر کو؟ حامد:رفت. تازه افراد تو رو هم تموم کرد این سه نفر با مشخصات همخونی داشتن. سعید:آفرین زرنگ شده.شماها چی؟ حامد:من که هنوز هیچی امید:منم نه. سعید:باشه ببینیم چی داریم اینجا.حسین فرامرزی 35 ساله متخصص مغز و استخوان. ساسانم متخصص مغز استخوان بود.یک هفته قبل از مرگ ساسان باهاش درگیر شده.نفر بعدی مازیار همدانی.متخصص قلب سه روز قبل از مرگ ساسان باهاش درگیر شده. حامد:اوه اوه این دوست شما مثل اینکه خیلی دعوایی بوده. سعید:زیاد نه ولی... حامد:چی شد؟چرا خشکت زد. امید:آخری کیه؟ سعید:سامان مرادی.متخصص مغز و استخوان. باهم درگیری نداشتن حامد: چقدر عجیب. امید:فکر میکنی چند درصد احتمال اینو داره که سامان برادرشو کشته باشه. سعید:نمی دونم... پایان قسمت هفتم
  3. ssss4444

    فصل اول قسمت ششم سعید بعد از یکم حرف زدن با مرادی بزرگ زنگ زدم به سرهنگ تا هم یه اطلاعاتی بگیرم ازش بگیرم هم ازش بخوام پرونده ساسانو به من بده. سعید:سلام سرهنگ. خبری نشده؟ سرهنگ:سلام من باید از تو خبری بگیرم اون وقت تو داری از من خبر میگیری.با دکتر مسعود حرف زدی؟حالش چطوره؟ سعید:اره حرف زدم گفت مشکلی نداره فردا میارنش تو بخش فقط یه شک بهش وارد شده که تاثیری تو بهبودیش نداشته.خب خبری از خبرچینتون نشد. سرهنگ:خب خداروشکر.چرا اتفاقان مثل این که قراره ورونیکا فردا برگرده آلمان تازه یه خبر دیگه هم هست. سعید:چی؟ سرهنگ:خبر این که تو یکی از مامورانشونو زدی به گوش فرماندشون رسیده اما هنوز تصمیمی برات نگرفته.باید مراقب خودت باشی. سعید:قربان من یه درخواستی داشتم. سرهنگ:چی؟ بگو. سعید:قربان میخواستم پرونده یه قتل رو به من بدید. سرهنگ:سعید جان آخه تو تو این ماموریت باید باشی ممکن یه پرنده دیگه کارتو کند کنه. سعید:قول میدم قبل از این که ماموریت شروع بشه این پرونده رو ببندم. سرهنگ:باشه اگه خودت می خوای باشه ولی اطلاعات پرونده رو که کجاست رو برام بفرست ببینم چی میشه. سعید:ممنون سرهنگ اگه کاری ندارید من برم پیش مسعود. سرهنگ:نه کاری ندارم خدا به همراهت. سعید:خداحافظ. بعد از قطع کردن تلفن رفتم پیش سامان تا باهاش صحبت کنم. تازه داشت از اتاق مسعود میومد بیرون. سعید:سلام حالش چطوره؟ سامان:خوبه الآن به هوش اما باید استراحت کنه. داشت یه چیزی مینوشت اصلان حواسش به من نیود. سعید:چرا بهم نگفتی؟ سامان:چیو؟ سعید:قضیه ساسانو. نوشتنو متوقف کرد و سرشو آورد بالا کاغذو داد به پرستار. سامان:سعید انجا نمیشه حرف زد بیا تو اتاقم. دنبالش رفتم رو به روی یه اتاق وایستاد کلیدو از جیبش درآورد و درو باهاش باز کرد رفتیم تو. سامان:بشین راحت باش. نشستم رو مبلی که اونجا بود سامانم اومد روی مبل رو به رویی من نشست. سامان:چیزی میخوری بگم برات بیارن. سعید:نه فقط جواب سوالمو بده. سامان:بابا بهت گفته نه. سعید:اره اون بهم گفت. سامان:منم اول مثل بابا فکر میکردم اما بعد از گزارش پلیس دیگه شکم به یقین تبدیل شد اما هیچکس نتونست قاتلو پیدا کنه هیچکس. سعید:چرا نیومدی پیش من با مسعود؟ سامان:پیداتون نکردیم. سعید:خیلی خوب یه لیست از تمام کسایی که فکر میکنی این کارو انجام داده می خوام. کسایی که فکر میکنی تو ابن بیمارستان هستن. سامان:باشه.ممنونم ازت . سعید:کاری نمی کنم وظیفمه. از اتاق که رفتم بیرون سرهنگ بهم زنگ زد. سعید:سلام قربان اتفاقی افتاده؟ سرهنگ:سلام. اره افتاده اونی که به مسعود شلیک کرده بود همراه ورونیکا از ایران خارج شدن.فرمانده ورونیکا گفته که تا دوماه دیگه درمورد تو تصمیم میگیره. سعید:چرا اینقدر طولانی؟ سرهنگ:شگردشه همیشه این طوریه. میخواد قافلگیر کنه. سعید:شگرد خوبیه.پس فعلان منو مسعود در امانیم. سرهنگ:اره فعلان.راستی در مورد پرونده ای که گفتی.بسته شده بود با سختی بازش کردم بیا اداره پرونده رو میزته. سعید:ممنونم سرهنگ. بعد از خداحافظی و قطع تلفن کتمو پوشیدم رفتم اداره.رفتم تو اتاقم یکی از همکارا پرونده ساسانو برام آورد. توی پرنده عکس ساسان و خانوادش بود که همه غرق در خون بودن .تو گزارش پزشکا قانونی اومده بود که زن و بچه ساسان همون اول مردن اما ساسان بعد از 15 دقیقه و با شلیک گلوله مرده.دوباره به عکس ساسان نگاه کردم دو تا گلوله بهش خورده بود یکی به قفسه سینه و یکی به سرش.ادامه گزارشو خوندم نوشته بود به احتما 80 درصد قاتل چپ دست بوده.افراد کمی تو دنیا وجود دارن که که چپ دستن علاوه بر اون فکر نکنم افراد زیادی توی این پرونده باشن که چپ دست باشن.کامپیوترمو روشن کردم و امیلامو چک کردم.یه ایمل از طرف سامان برام اومد لیست تمام کسایی که فکر میکرد احتمالان ساسانو کشتن.از لیست یه کپی گرفتمو دادم به یکی از بچه ها تا اطلاعاتشونو برام دربیاره.خودمم راه افتادم رفتم جایی که بقیه بودن پیش امیر و امید و حامد... پایان قسمت ششم
  4. ssss4444

    فصل اول قسمت پنجم سرهنگ بعد از شنیدن صدای گلوله نگران مسعود و سعید بود همش فکر می کرد نکنه اتفاقی برای سعید یا مسعود افتاده باشه.30 دقیقه تمام تو این فکرا بود که رسید به بیمارستان.رفت داخل بیمارستان.همه ترسیده بودن . دو نفر جسدی رو که پر از خون بود و یک ملافه روی اون کشیده بودن رو به سردخانه میبردن. سرهنگ جلوی اونا رو گرفت با ترس روی ملافه رو برداشت و بعد از دیدن چهره یکی از اون دونفری که به مسعود شلیک کردن یه نفس راحت کشید. صورتشو سمت در آسانسور کرد و سعید رو دید که بازوش باندپیچی شده از آسانسور بیرون اومد. رفت سمتش تا باهاش صحبت کنه. سرهنگ:مگه من بهت نگفتم کاری نکن برای چی رفتی و درگیری ایجاد کردی ها؟ سرهنگ منتظر جواب از سعید بود اما سعید فقط به زمین نگاه می کرد انگار یه اتفاقی افتاده بود. سرهنگ نگران شد. سرهنگ:چی شده؟ برای مسعود اتفاقی افتاده؟حرف بزن دیگه جون به لب شدم. سعید روی صندلی که بغلش بود نشست. سعید: موقعی که اونا اومدن تو مستقیم رفتن سمت اتاق مسعود.منم با عجله رفتم تو دیدم یکی از اونا با یه دستش بالش گذاشته رو سر مسعود و با دست دیگش اسلحه رو نشونه گرفته بود. منم بدون توقف بهش شلیک کردم.خورد وسط پیشونیش و افتاد زمین.فکر کردم نفر دوم وایستاده دم آسانسور تا موقعی که بخوان فرار کنن سریع سوار آسنسور بشن و برن اما این طوری نبود بعد از شلیک من اون از پشت دیوار اومد بیرونو به من شلیک کرد ولی گلوله کشیدو رفت. من افتادم روی زمین اما اون ماسک اکسیژن رو از صورت مسعود برداشت و یه ضربه به صورت مسعود زد تا بیهوش بشه بعد سریع از بیمارستان خارج شد.منم سریع پرستار و دکتر و خبر کردم.دکتر ابراهیم مرادی حالش بد شده بود برای همین یه دکتر دیگه اومد بالا سرش. سرهنگ:خیلی خوب تو برو خونه منم یه چند نفر رو می فرستم تا مراقب مسعود باشن تا اون موقع هم من اینجا میمونم. سعید:نه من اگه با این حالم برم خونه مامانم ازم سوال میکنه همه چیزو میفهمه.اونا الآن فکر میکنه مسعود رفته ماموریت. سرهنگ:بعدان چی؟تو که تا ابد نمی تونی اینجا بمونی و اینو ازشون مخفی کنی. سعید:می دونم ولی فقط تا فردا.فردا میرم پیششون.الآنم باید برم پیش دکترش تا ببینم وضعش چطوره. سعید بدون اینکه حرف سرهنگو گوش بده رفت پیش دکتر. سعید:سلام دکتر .حال مسعود چطوره؟ دکتر:سلام آقا سعید.مشکلی نیست این آقایی که شمارو زد یه شک کوچیک به برادرتون وارد کرده که مشکلی نداره. سعید:پس مشکلی نداره. دکتر:نه فردا میاد تو بخش.خیلی وقت که ندیدمت. سعید:ببخشید من شمارو یادم نمیاد. دکتر:ای بابا تو از آلزایمر ها هم بدتری. اول که بابامو نشناختی الآنم منو.تو خوبی؟ سعید:اها سامان مرادی. چه خبره امروز کل خاندان مرادی رو امروز می بینم اول بابات بعدم خودت فکر کنم نفر بعدی هم ساسان برادرت باشه. سامان:نه راستش فکر نکنم. سعید:نکنه رفته خارج. سامان:ای کاش رفته بود خارج. سعید:چی شده؟ سامان:دوماه پیش تو یه تصادف خودشو خانوادش مردن. سعید:واقعان متاسف نمی خواستم ناراحتت کنم. سامان:نه دیگه عادت کردیم. سعید:مرادی بزرگ چطورن کجان. سامان:حالش خوبه.تو اتاق خودشه داره استراحت میکنه. سعید:خیلی خوب من میرم پیشش بعدان میبینمت. سعید باورم نمیشد که ساسان مرده باشه آخه اون آدم محتاتی بود همیشه.رسیدم به اتاق ابراهیم مرادی در زدم و با شنیدن کلمه بفرمایید وارد اتاق شدم. سعید:سلامی دوباره به دکتر مرادی بزرگ.حالتون خوبه؟ ابراهیم مرادی:سلام مزه نپرون بیا تو. خودت حالت چطوره شنیدم که تیر خوردی. سعید:اره فقط گلوله کشید و رفته.حالم خوبه. راستش اومدم که تسلیت بگیم برای مرگ پسرتون ساسان من تازه فهمیدم. ابراهیم مرادی: ساسانو خانوادشو کشتن. سعید:برای چی همچین فکری میکنید؟ ابراهیم مرادی:برای این که ساسان همیشه محتات بود بعد از تولد پسرشم محتات تر شد. ساسان ماشینو قبل از این که برن سفر برده بود سرویس.ماشین کاملان سالم بود اما تو گزارش پلیس نوشته بود که ترمز ماشین برده شده. برای این میگم که کشته شده. سعید:عجیب پرونده دسته کیه؟ ابراهیم مرادی:هنوز دست کسی نیست.ازت می خوام تو پرونده رو قبول کنی. سعید:اما فکر نکنم بتونم به پرونده ساسان برسم چون مسعود... ابراهیم مرادی:ازت خواهش میکنم مسعدو بسپار به من تو فقط قاتل پسر منو پیدا کن. سعید یکم فکر کرد. سعید:باشه من پرونده رو قبول میکنم. پایان قسمت پنجم
  5. ssss4444

    فصل اول قسمت چهارم سعید داخل اداره که شدیم حامد روی صندلی نشسته بود و داشت با کامپیوتر کار می کرد. به محض ورود ما بلند شد و سلام نظامی داد. من یکی که فقط منتظر کل کل حامد و امیر بودم. هر لحظه ممکن بود شروع کنند. امیر:سلام آقاحامد. حامد:علیک سلام. فیلما تا 5 دقیقه دیگه آماده میشن. امیر خان شما هم انگار نه انگار که برادر زنت تو بیمارستان داره جون میده. امیر:اولان به تو چه دومان حالش خوبه سومان به کارت برس. حامد:اولان صبر کن دومن خیلی بیخیالی سومان به خودم مربوطه. بیا اینم فیما می تونید ببینید. همه سرامون رفت تو کامپیوتر حامد که فیلمو ببینیم. فکر می کردم که تو فیلم چند تا پسر بچه هستن که یه اسباب بازی خطرناک دستشونه اما اشتباه می کردم.یه زن که خیلی ترسیده بود و داشت از دست دوتا مرد مسلح فرار می کرد.قیافه زنه خیلی برام آشنا بود. سعید:رو قیافه زنه زوم کن. امید:چی شده؟ بعد از زوم شدن تصویر روی زن شکه شدم. سعید:امکان نداره.این باید آلمان باه. امیر:این اینجا چی کار میکنه.پس ما برای چی داشتیم مسعود رو می فرستادیم ماموریت. سعید:نمی دونم چه خبر شده.این اینجا چی کار میکنه؟ امید:میخواید به ما هم بگید چی شده؟ تلفن زنگ خورد سرهنگ بود. تلفن و جواب دادمو از جمع بقیه دور شدم. سعید:سلام سرهنگ. سرهنگ:سلام. چی شد چیزی فهمیدی؟ سعید:سرهنگ اگه بهتون بگم باورتون نمیشه. سرهنگ:چی شده؟ سعید:ورونیکا ایرانه. سرهنگ:اما این امکان نداره اون باید الآن آلمان باشه. سعید:اما تصویر نشون میده که ایران. سرهنگ:یعنی چی؟بزار با خبرچینمون حرف بزنم ببینم قضیه چیه. سعید:پس سرهنگ با اجازتون من میرم بیمارستان با دیدن این تصویر خیلی نگران مسعود شدم میگم نکنه عملیات لو رفته اینا هم اومده بودن که مسعود رو بکشن. سرهنگ:نه فکر نکنم. اونا برای کسی که هنوز وارد گروهشون نشده ورونیکا رو نمی فرستن.تو برو بیمارستان منم زنگ میزنم ببینم قضیه ورونیکا چیه. سعید:خداحافظ. سرهنگ:خداحافظ. با تموم شدن حرفامون از بچه ها خداحافظی کردمو سوار ماشینم شدم و رفم بیمارستان. موقعی که رسیدم دکتر مرادی رو اونجا دیدم. رفتم سمتش تا باهاش حرف بزنم. سعید:سلام دکتر.حال مسعود چه طوره؟ دکتر:سلام سعیدخان.حالش خوبه طوری خوبه که فکر کنم فردا میاریمش بخش. سعید: چه طور گه قرار نبود فردا بیاریدش بخش. دکتر:اره اما دو ساعت پیش چشماشو باز کرد.حرف هم زد اما نه زیاد چون با ماسک اکسیژن نفس می کشه. سعید:می تونم ببینمش. دکتر:اره اما بیهوش بهش مسکن زدیم تا صبح راحت بخوابه. سعید:نه باهاش حرف نمیزنم فقط می خوام ببینمش. دکتر:باشه با پرستار صحبت میکنم که بزاره بری تو.خب من برم بعدان میبینمت. دکتر به پرستار گفت که اجازه بده برم تو.پرستار یه لباس آبی به من داد تا بپوشم بعد از پوشیدن لباس رفتم تو. تو 30 دقیقه یه دل سیر مسعود و نگاه کردم درسته فقط 18 ساعت ندیده بودمش اما خیلی دلم براش تنگ شده بود. برادری که حتی یک لحظه از من دور نمیشد با این که برادر بزرگ تر بود. نمی دونستم بعد از این که ازدواج کنه و بره یا این که به این ماموریت بره چی کار کنم.بعد از این که 30 دقیقه تموم شد از اتاق رفتم بیرون. به سرهنگ زنگ زدم تا ببینم اونی که تو تصویر بوده ورونیکا بوده یا نه. سعید:الو سرهنگ سلام چی شده؟ سرهنگ:سلام.مثل این که ورونیکا از دستور فرماندش سرپیچی کرده.فرماندشم برای ترسوندنش فرستادتش ایران و دونفر رو انتخاب کرده که فقط بترسوننش. سعید:یعنی برادر من برای ترسوندن یه دختر تیر خورده و تا پای مرگ رفته.هویت مسعودفاش شده؟ سرهنگ:سعید احساساتی نشو پیداشون میکنیم. نه هویت مسعود فاش نشده.راستی حالش چطوره؟ سعید:خوبه بهوش اومده فردا میارنش تو بخش. سرهنگ:خب خداروشکر. دو نفر از کنار من رد شدن.قیافه هاشونو دیدم همون دونفری بودن که به مسعود شلیک کرده بودن. سرهنگ:سعید چی شده؟چرا جواب نمیدی؟ سعید:سرهنگ اینجان. سرهنگ:چی؟منظورت کیا هستن؟ سعید در حال دویدن به سمت آسانسور بود اما دیر رسید و آسانسور در حال رفتن به بالا بود. سعید:اون دونفری که به مسعود شلیک کردن دارن میرن طبقه ای که مسعود اونجا بستریه. سعید با دو از راه پله ها میرفت بالا و نفس نفس میزد. سرهنگ:سعید هیچ کاری نکن من نیرو ها رو خبر می کنم. سعید به موقع به راهرویی که اتاق مسعود اونجا بود رسید. سعید:دیر میشه اونا دارن میرن تو اتاق مسعود. سرهنگ:سعید جلو نرو خطرناکه سعید نرو. اما سعید به حرفای سرهنگ گوش نکرد. صدای گلوله تو گوش سرهنگ پیچید سرهنگ رنگش پرید و تنها کار که میتونست بکنه اینه که بره بیمارستان... پایان قسمت چهارم
  6. ssss4444

    فصل اول قسمت سوم سعید بعد از این که دکتر از اتاق عمل اومد بیرون من همراه دکتر رفتم تا باهاش درمورد مدت زمان بیهوش بودن مسعود صحبت کنم. سعید:دکتر یه سؤالی دارم. دکتر: نکنه می خوای بدونی که کی به هوش میاد؟ سعید:دقیقان دکتر:با شناختی که من از تو و مسعود دارم می تونم بگم تا پس فردا به هوش میاد. سعید:با شناختی که از من و مسعود دارید؟ دکتر:اره.نگو که منو یادت نمیاد. سعید:معذرت می خوام ولی نه شما رو یادم نمیاد. دکتر: اره دیگه اگه منم روی ماشین دیگران خط مینداختم و بعدش مینداختم گردن پسر صاحب ماشین معلومه که حتی خودمم یادم نمیومد. سعید:ابراهیم . ابراهیم مرادی. عمو ابراهیم. دکتر:آفرین فکر نمیکرد یادت بیاد. چقدر تغییر کردی؟ سعید:فکر کنم ما از 20 سال پیش دیگه همدیگر رو ندیدم. دکتر:اره چه قدر زود گذشت. سعید:شما چه جوری منو شناختید آخه 20 سال گذشته؟ دکتر:از روی اسم بیمار. سعید:اما هنوز ما هیچ اسمی برای شناسایی مسعود اعلام نکردیم. دکتر:اره درست اما دامادتون که میدونه. سعید:امیر بهتونه گفته؟ دکتر:اره البته تا منو نشناخت بهم اعتماد نکرد. سعید:اها. باید یه صحبتی با امیر داشته باشم. دکتر: نه بابا به هیچ کسی جز من نگفته. یه پرستار اومد پیش دکتر. پرستار: آقای دکتر آقای مسعود احمدی رو فردا به بخش منتقل کنیم یا نه؟ منو دکتر یه نگاهی به هم کردیم.دکتر یه خنده ی خاصی کرد منم از عصبانیت دستمو بردم توی موهام. دکتر:نه پس فردا ببریدش تو بخش. بعد از رفتن پرستار ما به حرفامون ادامه ادامه دادیم. سعید:این هیچ وقت دهن لق نبود نمی دونم حالا چرا این طوری میکنه. دکتر:هنوز این حالتو داری؟ سعید:چه حالتی؟ دکتر:عصبانی که میشی دستاتو میکنی تو موهات. سعید:اره این حالتم ترک نمیشه. دکتر:اره از موقعی که دیدمت این طوری بودی. داشتیم حرف میزددیم که امید اومد و حرفاتمونو قطع کرد. امید:سعید یه لحظه میای. سعید:ببخشید دکتر باید برم. دکتر:راحت باش منم میرم کار دارم.پ رفتم سمت امید. سعید:چی شده؟ امید:فیلما اماده شده باید بریم اداره. سعید:باشه. داشتیم راه میفتادیم که امیر اومد یعنی دلم می خواست آنچنان بزنمش که خون بالا بیاره.می دونستم از عصبانیت سرخ شدم.داشتم جلوی خودمو میگرفتم. امیر:کجا دارید میرید بی من.تو چرا سرخ شدی؟ امید تازه متوجه سرخ شدن من شد. امید:چی شده؟امیر چی کار کردی این تا قبل از این که بیای خوب بود. امیر:چی شده سعید؟ این بار صدامو یکم بردم بالا. سعید:تو آخه چرا نخود تو دهنت خیس نمیخوره. آخه چرا رفتی به کل بیمارستان گفتی اونی که روی اون تخت خوابیده مسعود.چرا یکم فکر نمیکنی. امیر:من.من بعد از این که مسعود از اتاق عمل اومد بیرون رفتی سرهنگ و رسوندم اداره. سعید:پس کی بوده که رفته به این بیمارستان گفته که مسعود این جاست. امید:سعید صداتو بیار پایین.من رفتم گفتم. این حرف انگار آب رو آتیش بود آروم تر شدم.تازه فهمیدم کجام و چی گفتم و چی کار کردم. قیافه امیر جلو صورتم بود اونم. تمیر با عصبانیت گفت که میره تو ماشین. سعید:چرا این کارو کردی. امید:سرهنگ بهم گفت که این کارو بکنم.امیر خیلی از دستت ناراحت شده می خوای تو و امیر با یه ماشین بیاید و منم با ماشین خودم. سعید:اره فکر کنم بهتر. رفتیم سمت ماشینامون امیر تو ماشین خودش منتظر بود. امید رفت سمت ماشین امیر تا باهاش صحبت کنه و قانعش کنه بیاد سوار ماشین من بشه.بعد از چند دقیقه حرف زدن اومد و سوار ماشین من شد. راه افتادیم.10 دقیقه از حرکت کردنمون گذشته بود و نه من و نه امیر حتی یک کلمه هم حرف نزدیم.امیر فقط به بیرون نگاه میکرد. من شروع کردم. سعید:می دونم کارم خیلی بد بود نباید اون طوری باهات حرف میزدم.من فکر کردم... امیر:تو فکر کردی کار من بوده چون همیه فکر میکنی منم که همه چیزو به همه میگم. سعید:بلاخره حرف زدی. امیر:اره. سعید:معذرت میخوام که سرت داد زدم حتی اگه کار تو هم بود نباید این کارو میکردم. امیر:فقط به یه شرط می بخشمت. سعید:چی؟ با یه لبخند پیروزی بخش به من نگاه کرد. سعید:چیه چرا این طوری نگاه میکنی؟ امیر:آخرین باری که رفتیم پینت بالو یادم نمیاد. سعید:اصلان فکرشم نکن. امیر:باشه. با گفتن این حرف دوباره روشو کرد سمت پنجره و هیچی نگفت.برای چند ثانیه سکوت سنگینی حکم فرما شد.اصلان طاقت همچین سکوتی رو نداشتم. سعید:باشه قبول.ولی فقط این بار. امیر:باشه سروان. با تموم شدن حرفموم رسیدیم به اداره و از ماشین پیاده شدیم و راه افتادیم تا بریم داخل... پایان قسمت سوم
  7. ssss4444

    فصل اول قسمت دوم سرگرد امید نوروزی در اتاقش نشسته بود و در حال نوشتن گزارش پرونده ای بود که چند دقیقه قبل بسته شده بود که تلفنش زنگ خورد سروان امید نوروزی برادرش بود.تلفن رو جواب داد. امید:سلام چی شده؟ حامد:سلام. یه پرونده داریم. امید:درمورد؟ حامد:یه نفر این جا تیر خورده هیچ کارت شناسایی نداره یه تلفن داره که هیچ شماره ای توش نیست. امید:الان راه میفتم میام. امید تلفنشو قطع کرد و سوار ماشینش شد و به صحنه جرم رفت.موقعی که به اونجا رسید هیچ جسدی نبود.حامد رو به سختی پیدا کرد. امید:پس جسد کو؟ حامد:جسدی در کار نیست. امید:مگه نگفتی یه نفر تیر خورده؟ حامد:یادم نبود تو همیشه به بدترین حالت ممکن فکر میکنی.نه اون شخصی که تیر خورده بود زندس و بردنش بیمارستان. امید:تو دیدیش یا نه برده بودنش؟ حامد:نه منم دیر رسیدم برده بودنش. امید می خواست ادرس بیمارستانو از حامد بگیره که تلفن مصدوم زنگ خورد. گوشی دست حامد بود پس جواب داد. حامد:بله بفرمایید صدا:ببخشید مثل این که اشتباه گرفتم. حامد:نه شما اشتباه نگرفتید. صدا:من تلفن برادرمو گرفتم.میشه بپرسم شما کی هستید. حامد: من سروان نوروزی هستم. صدا: اتفاقی افتاده چرا تلفن برادر منو شما جواب دادید. حامد:اروم باشید آقا میشه اسمتونو بگید. سعید:من سعید احمدی هستم. با شنیدن این اسم هردو شکه شدن.پس اونی که تیر خورده بود مسعود بوده. امید تلفنو از دست حامد گرفت و حرف زد. امید:سلام سعید جان من امیدم. امید نوروزی. سعید:امید چه اتفاقی افتاده مسعود کجاست؟ امید:بردنش بیمارستان مثل اینکه تیر خورده. الآن گوشیو میدم به حامد تا آدرسو بهت بگه. گوشی داد به حامد و بهش گفت آدرس بیمارستانو برای گوشیش پیامک کنه. امید تو راه به مافوقش زنگ زد و اطلاعات پرونده رو بهش داد و بعد رفت به بیمارستانی که مسعود اونجا بود. سعید و امیر و سرهنگ رو اونجا دید. رفت جلو و تا باهاشون صحبت کنه. امید:سلام. حالش چطوره؟ سعید:هنوز تو اتاق عمله. سرهنگ:چیزی متوجه شدین سرگرد. کار کی بوده؟ امید:نه هنوز منتظر فیلم ها هستیم تا به اداره منتقل کنند. شما به کسی مظنون نیستید؟ سرهنگ: نمی دونیم هنوز به هیچ کس فکر نکردیم. امید:چرا مسعود بدون اسلحه بود؟ سرهنگ:به خاطر اینکه اسلحشو تحویل داده بود. امید:میشه بپرسم چرا؟ سرهنگ:قرار بود بره ماموریت. امید می خواست یه سوال دیگه بپرسه که دکتر از اتاق عمل اومد بیرون. سعید:حالش چه طوره؟ دکتر: عمل موفقیت آمیز بود.هردو گلوله ها رو دراوردیم فعلان باید در بخش CCU بستری باشن تا وضعیتشو پایدار بشه. سعید:چرا CCU؟ دکتر:یکی از گلوله ها کنار قلب جاخوش کرده بود برای اطمینان می بریمش CCU وگرنه مشکلی نیست. بعد از رفتم دکتر همه یه نفس راحت کشیدن اما این تازه اول راه بود. پایان قسمت دوم
  8. ssss4444

    فصل اول قسمت اول مسعود در حالی که داشت وسایلشو برای ماوریت جدید جمع میکرد تلفنش زنگ خورد.تلفنش رو برداشت برادرش سعید بود. میدونست که حتمان یه خبر بدی می خواست بهش بده.تلفن رو جواب داد. مسعود:سلام. چه خبر شده باز؟ ببین من چشمامو بستم فقط سریع خبر بدتو بده. سعید:سلام به روی ماهت.ببین به من هیچ ربطی نداره , این خبر خواهشان عصبانیتتو سر من خالی نکن. مسعود:ای بابا بگو دیگه جون به لب شدم.اصلان اگه نگی قطع میکنم. سعید: باشه باشه ببین یه ذره ماموریت جلو افتاده. مسعود: جلو افتاده؟ چه قدر ؟ سعید:خیلی کم. مسعود:خوب در حد یکی دو ساعت هست.ایراد ندار خب یکی دو ساعت کم تر. سعید:نه حرف منو نگرفتی منظورم اینه که خیلی کم وقت داری. مسعود:چی؟ ببین اگه بگی یکی دو ساعت اون موقع من میدونمو تو. سعید:نه بابا اینقدر ها هم کم نیست. مسعود:خوب خدا رو شکر. سعید:7 ساعت. مسعود:چی؟هفت ساعت؟ فقط نگو که فقط هفت ساعت وقت دارم. سعید:زدی وسط خال.آفرین پس الکی سرگرد نشدی. مسعود:شانس بیار دستم بهت نرسه سعید. سعید:اگه به شانس ما که تا ده دقیقه دیگه همدیگرو می بینیم. مسعود لیست کسایی که مادرش برای خداحافظی بهش داده بود و تاکید کرده بود که حتمان به اینا سر بزنه و خداحافظی کنه رو رو به روش گرفته بود و با عصبانیت بهشون نگاه می کرد. مسعود: اخه من با چه سرعتی به اینا سر بزنم. سعید:اوه اوه لیست مامان. اونا رو که با سرعت نور هم نمی تونی بهشون سر بزنی پس یه راه دیگر رو انتخاب کن. مسعود:چه فکری تو سرته؟ سعید:چه فکری؟ مسعود:من این جور حرف زدنتو میشناسم. فکرتو بگو. سعید:خب زنگ بزن . مسعود:اصلان فکرشو نکن. دوست داری مامان پوست از کلم بکنه. سعید:چاره ای نیست. سریع ساکتو ببند و تو راه زنگ بزن به نامزدت بهش بگو که اون به همه بگه. مسعود: سعید مامان اون جاست بفهمه با سرعت نور میاد بالا و کلمو میکنه. سعید:خوب من نزدیک خونم.من مامانو می کشم پایین یه ذره سرگرمش میکنم بعدش تو برو با زن داداش بگو.فقط می تونم دو دقیق معطلش کنم گفته باشم. مسعود:میبینم نقشه کش شدی چشمم روشن. سعید:موقعی که برادرم شما باشی معلومه دیگه. مسعود:چند دقیقه دیگه میرسی؟ سعید: رسیدم در خونه. اماده باش موقعی که مامان اومد بیرون برو و با مریم حرف بزن. مسعود:اولان مریم نه مریم خانم یا زن داداش دومن اگه مامان بفهمه چی؟ سعید:اون موقع دیگه خونت پای خودت. مسعود:مرسی از راهنماییت. سعید:خواهش می کنم.من زنگو زدم.حالا نوبت تو. مسعود: باشه خداحافظ. بعد از قطع کردن تلفن مسعود از خونه رفت بیرون تو راه پله ها وایستاد از بالا دید که مامانش رفت پایین به ساعتش نگاه کرد ساعتشو تنظیم کرد چون میدونست سعید سر ساعت با کسی شوخی نداره. بعد از این که مطمئن شد مامانش رفته, رفت دم خونه و زنگ زد. مریم:کیه؟ مسعود:منم باز کن. مریم:سلام چیزی شده؟ مسعود:سلام مریم من زیاد وقت ندارم... مریم:باز چه دسته گلی به آب دادی که مامان نباید بفهمه. سعیده:سلام داداش چی شده چرا آروم صحبت می کنیم. مسعود:از ترس خانم موشه. سعیده: اه حالا که این طور شد منم مامانو صدا میکن. مسعود:هیس باشه بابا من باید الآن حرکت کنم.نه می تونم به همه سر بزنم نه میتونم بیام به جشن مهمونی. قیافه سعیده و مریم یه طوری تغییر کرد که انگار برق گرفتشون. ابروی دو نفرشون رفت بالا یعنی چیز دیگه نگو. با دیدن قیافه اون دوتا مسعود متوجه همه چیز شد. چشماشو بست چون تو زمان بندی اشتباه کرده بود و حالا مامانش پشت سرش بود. آروم برگشت و با دیدن مامانش انگار تیر خلاص رو بهش شلیک کردن. مسعود همیشه مامانشو مامان ماهگل صدا می کرد. مسعود:سلام مامان مهگل. مامان مهگل:سلام بر پسر مخفی کارم. مسعود:از کی اومدی ؟ مامان مهگول:اصلان نرفتم از اول اینجا بودم. مسعود:دیدم چرا سعیده داد نزد. مامان مهگل:چرا فکر میکنی من یه دیوم که نمی زارم بری.خوب کاره پیش میاد تو هم پسرمی پس کاری نمیتونم بکنم برو پسر خدا به همراهت. مسعود:جدی میگی مامان. مامان مهگل: حالا که به من مامان خالی گفتی اره جدی می گم. مسعود که خیلی خوش حال شده بود با خوش حالی از همه خداحافظی کرد و رفت ادامه وسایلشو جمع کرد. موقعی که می خواست بره پایین می خواست سعید رو اذیت کنه تا اون باشه دیگه خبر بده. قیافش رو عصبانی نشون داد. سعید با دیدن قیافه مسعود رنگ از صورتش پرید.مسعود ترسید نکنه سعید سکته کنه برای همین با خوش حالی رفت سمت سعید و بقلش کرد. مسعود:مرسی. برای اولین بار نقشت گرفت نه بهت امیدوار شدم. سعید:حیف برادر بزرگمی وگرنه... مسعود:وگرنه چی؟ سعید:هیچی. سوار شو دیر شد باید بریم محل قرار تا مدارکو بهت بدن. مسعود:نه تو برو من باید برم جایی. سعید: مسعود دیره. مسعود:بابا زیاد طول نمیکشه سریع میرم و بر میگردم. سعید: پس بیا با ماشین من بریم. مسعود:من باید با ماشین خودم برم. سعید: آها حالا فهمیدم. ماشینو می خوای بدی به ابراهیم. باشه برو. مسعود: باشه ولی این ساکمو ببر. سعید: باشه من فرعو میبرم اصل بعدش میاد. مسعود: باشه بابا ناراحت نباش. کاری نداری باید برم زمان ندارم. سعید: نه کاری ندارم برو به سلامت. بعد از خداحافظی سعید سوار ماشین شد و از اون جا دور شد. مسعود رفت پارکینگ و سوار ماشینش شد موقعی که خواست از پارکینگ خارج بشه که تلفنش زنگ خورد. امیر بود برادرزن آینده و شوهر خواهر و همکار گذشته. امیر:سلام مسعود خان بدون خداحافظی میری. مسعود:سلام بر داماد گذشته. حتمان خانم موشه به آقا موشه خبر داده. امیر:موش که فقط خودتی کسی هم نمی تونه اداتو در بیاره. مسعود: نه راه افتادی. خوشم اومد. امیر: درس پس میدیم استاد. مسعود: پس بعد از این که از ماموریت اومد یه امتحان حسابی ازت می گیریم. امیر: اوه اوه خدا به دادم برسه. مسعود: بدجور. امیر: خوب دیگه مزاحمت نمیشم فقط خواستم اولین نفری باشم که ازت خداحافظی می کنم. مسعود: یکم دیر کردی یعنی به اندازه سه نفر. امیر: باباتم جزوشونه؟ مسعود:نه. امیر: خوب رکورد خوبیه. مسعود:اگه بهش نگفتم. امیر:حالا من و زنم موشیم یا تو. مسعود: من که خرگوشم. امیر اگه کار دیگه ای نداری قطع کنم وقتم کمه. امیر: کار داری؟ خوب زودتر بگو برو به کارت برس. خداحافظ. مسعود: باشه خداحافظ. بعد از قطع کردن تماس از پارکینگ اومد بیرون. یه ربع تو راه بود نزدیک سه تا خیابان دیگه رو باید رد می کرد که برسه به خونه ابراهیم. پیچید تو یه خیابون فرعی می خواست زود تر برسه. همین که پیچید به خیابون و می خواست سرعت بگیره یه زن پرید جلوی ماشین. مسعود به موقع ترمز کرد و از یه فاجعه نجات پیدا کرد. زنی که جلوی ماشین بود خیلی ترسیده بود. مسعود از مشین پیاده شد. مسعود: خانم حالتون خوبه؟ زن همش به پشت سرش نگه می کرد. دو تا مرد داشتن به زن نزدیک میشدن. زن سریع فرار کرد و رفت سمت پارک. اون دو مرد با اسلحه می خواستن برن دنبال اون زن. مسعود خواست جلوی اون دو نفر رو بگیره که اون دو نفر به سمت مسعود شلیک کردن. دوتا گلوله به مسعود برخورد کرد که باعث شد بیفته روی زمین و بیهوش بشه. پایان قسمت اول
  9. ssss4444

    به نام خدا نام: ssss4444 ژانر:پلیسی-جنایی-عاشقانه هدف: فقط پرکردن اوقات و لذت برن از نوشتن. ساعت پارت گذاری:معلوم نیست خلاصه:داستان درمورد پلیس جوانی هست که قرار وارد ماموریت بشه اما اتفاقی میفته که این ماموریت به تعویق میفته و...
  10. ssss4444

    فصل اول قسمت هشتم بعد از 30 دقیقه بالاخره حامد و امید کارشون تموم شد. حامد:بیا من یک نفر و پیدا کردم.علی خاکپور متخصص پوست.درگیری با ساسان مرادی نداشته برعکس خیلی هم باهم دوست بودن. امید:منم یکیو پیدا کردم.آرش جمشیدی کاراموز و دانشجو ساسان مرادی بوده.یه ترم انداختتش اما هیچ درگیری نداشتن. سعید:باشه اسمارو پیامک میکن به سرهنگ. بعد از پیامک کردن اسما از سرهنگ خواستم به نزدیک ترین کلانتری دستور بده تا اونا رو بیارن به اداره داشت حالم از هرچی بیمارستانه بهم می خورد. بعد از 45 دقیقه هر 5 مظنون رو بردن اتاق های بازجویی.اول از همه رفتم از سامان بازجویی کنم.داخل اتاق بازجویی شدم. سامان:سلام. سعید:سلام. ببین فقط می خوام چند تا سوال بپرسم چیزی نیست. سامان:مشکلی نداره. سعید: آخه قیافت یه طوریه.انگر ترسیدی. سامان:اولین بارمه که اتاق بازجویی میبینم. سعید:پس باید خیلی هیجان انگیز باشه. سامان:برای اونایی که جای تو میشینن بله. سعید:باشه آروم باش.از ساعت 5 بعد از ظهر تا 6 بعد از ظهر 29 تیر کجا بودی؟ سامان:بیمارستان بودم. سعید:از کجا یادته؟ سامان:چون موقعی که شیفت بودم بهم زنگ زدنو این خبر رو دادن سعید: درمورد مرگ برادرت با کسی حرف زدی؟این که چه جوری مرده. سامان:فقط گفتیم که تو تصادف مرده. سعید:خیلی خوب می تونی بری. سامان:همین. سعید:پس چی؟فکر کردی سرتو میبرن. سامان:تو همین مایه ها. سعید:بلند شو برو وگرنه خودم سرتو می برم. یه لبخنده روی لبش نشست رفتم سراغ اتاق حسین فرامرزی.قبل از این که وارد اتاق بشم از جا بلند شد و با داد شروع کرد. فرامرزی:من برای چی اینجام؟من به چه حقی آوردید اینجا. سعید:آقای فرامرزی آروم باشید.ما فقط می خوایم چند تا سوال از شما بپرسیم همین. فرامرزی یکم آروم شد و روی صندلیش نشست اما هنوز عصبانی بود.یه لیوان آب براش ریختم و دادم بهش. سعید:آقای فرامرزی یادتونه اون روزی که ساسان مرد سما کجا بودید؟ فرامرزی:بله شیفت بودم تو بیمارستان از اتاق بیمارم که اومدم بیرون حال سامان بد بود رفتم جلو ازش پرسیدم چی شده گفت که ساسان مرده.صبر کن ببینم شما منو برای یه تادف اینجا کشوندین.حالا فهمیدم کار اون فسیل با اون پسر ناز نازیش.اون فسیل از اولشم به پسراش وابسته بوده بعد از مرگش هی توهم می کرد که پسرشو کشتن اون تو تصادف مرد حالا بعدش یه شاخه درخت رفته تو اون مغزش دیگران مقصرن اون باید خودش حواسش می بود. سعید:خیلی خوب آقای فرامرزی میتونید برید ممنون از وقتی که در اخیارمون قرار دادید. فرامرزی:خواهش می کنم. رفتم اتاق بعدی مازیار همدانی.آروم روی صندلی نشسته بود. سعید:سلام آقای همدانی ممنونم که به این جا اومدید. همدانی:خواهش میکنم. سعید:شما روز مرگ ساسان مرادی کجا بودید. همدانی:تولد پسرم بود رفته بودم خونه کلی هم مهمون داشتیم. سعید:پسرتون چند سالشه؟ همدانی:تازه رفته تو 4 سال. سعید:خدابراتو حفظش کنه. همدانی:ممنون. سعید:شما می دونی ساسان چه جوری مرده. همدانی:می گفتن که تصاف کرده. سعید:خیلی خب ممنون که وقتتونو به ما دادید. همدانی:همین. سعید:بله. چطور مگه؟ همدانی:آخه فکر می کردم یک دو ساعتی طول بکشه. یه لبخندی بهش زدم. سعید:خداحافظ آقای همدانی. از اتاق خارج شدم.رفتم اتاق نفر بعدی.عل خاکپور.رفتم تو به نظر استرس داشت. سعید:سلام آقای خاکپور.چرا اینقدر استر دارید. خاکپور:سلام.معلومه؟گ سعید:تابلو.به هر حال بشینید فقط چندتا سوال سادس.روزی که ساسان مرد شما کجا بودید. خاکپور:بیمارستان بودم.موقعی که خبر مرگ ساسانو به سامان دادن من کنارش وایستاده بودم وقت ناهار بود قرار بود باهم بریم ستوران جلوی بیمارستان که اون خبر بدو دادن. سعید: شما میدونید ساسان چه جوری مرده. خاکپور:مگه تصادف نکرده بود. سعید:بله درسته. خیلی ممنون که وقتتونو به ما دادید.می تونید برید. تعجبو از صورتش خوندم. سعید:سوال دیگه ای ندارم که بپرسم.چرا همتون این طوری نگاه می کنید. بعد از اتاق رفتم بیرون.سرم داشت از درد میترکید.نوبت آخرین نفر بود.آرش جمشیدی.رفتم تو اتاق برعکس همه خیلی آروم بود.موقعی که وارد شدم از جاش بلند شد عین بچه مدرسه ای ها.خندم گرفت اما کنترلش کردم. سعید:بفرمایید بشینید.خیلی آروم به نظر میرسید. جمشیدی:چرا باید آروم نباشم. سعید:آخه بزرگ تر از تو هم اینجا اومده بودن اما یه حس استرسی حداقل داشتن اما تو نه. چمشیدی: من از پدرم یاد گرفتم از پیزی نترسم. کاری هم نکردم که از پلیس بترسم. سعید:شغل پدر شما چیه؟ جمشیدی:همکار خودتونه. سعید: پس خیلی بهش افتخار میکنی؟ چمشیدی:بله.کردن سعید:حتمان ایشونم به شما افتخار می کنند. بیم سر سوالا.روزی که ساسان مرادی مرد شما کجا بودید. جمشیدی:دانشگاه.کلاس داشتم از ساعت 9 تا 5 بعد از ظهر. سعید:بعد از اون کجا رفتید جمشیدی:خوابگاه.آخه کلاسم تو مشهد بود. سعید:درمورد مرگ آقای ساسان مرادی چی میدونید. جمشیدی:شنیدم که تصادف کردن. سعید:خب آقا آرش سوالای ما تموم شد می تونید تشریف ببرید جمشیدی:ممنونم خداحافظ. سعید:خداحافظ. بعد از رفتن آرش جمشیدی از اتاق رفتم بیرون. اینقدر سرم درد می کرد که هرکسی که میدید راحت متوجه می شد.رفتم پیش امید. امید:چیه سرت درد میکنه. سعید:آره امید:ما اینجا اتاق استراحت داریم می خوای بری اونجا استراحت کنی. سعید:اره فکر خوبیه چون من امشب خونه نمیرم. امید:چرا؟ سعید: با این دست بازوی باندپیچی شده خوب شک میکنن. امید:تهش که می فهمن. سعید:شاید نفهمیدن. امید:بیا اینم کلید اتاق من برو تو اتاق استراحت راحت بخواب یه قوطی قرص سردرد هم توی کشوی کارم وردار بخور منم با حامد میرم خونه کاری داشتی زنگ بزن . سعید:باشه دستت درد نکنه. از حامد و امید خداحافظی کردمو رفتم تو اتاق درم قفل کردم قرص خوردمو خوابیدم. پایان قسمت هشتم
  11. ssss4444

    فصل اول قسمت هفتم موقعی که وارد اداره شدم هر سه نفر بلند شدن و اومدن سمت من. امیر:خوبی شنیدیم که چی شده؟ سعید:اره خوبم فقط یه خراش روی دستم برداشته. امید:حال مسعود چطوره؟ سعید:خوبه فردا میرنش تو بخش الآنم به هوش بود. امید:خداروشکر. تلفن زنگ خورد حامد جواب داد. بعد از چند کلمه حرف زدن حامد رو به من کرد. حامد:سعید یکی از اداره شما زنگ زده میگه اون اطلاعاتی که خواستی رو فرستاده به ایمیلت. سعید:اره. ازش بپرس شماره این جارو از کجا آورده. حامد حرفای منو تکرار کرد و جوابو داد. حامد:میگه از سرهنگ گرفته. سعید:باشه. برو اون ور. حامد و کنار زدمو رفتم سمت کامپیوتر حامد ایمیلمو باز کردم.لیستا خیلی زیاد بودن. سعید:بچه ها به کمکتون نیاز دارم اونم بدجور. امیر:نکنه می خوای کل اینارو بخونیم. سعید:دقیقان. امید:10 تاش مال من. حامد:10تاشم برای من. سعید:خب 15 تا مونده.امیرخان شما چندتارو برمیداری. امیر:ببین من به تو میگم خودت بگو من چقدر تا رو میتونم انجام بدم.30 دقیقه دیگه وقت کاری تموم میشه این یکی من بای جور تورو تو خونه بکشم باید فکر کنم ببینم چی بگم.تازه باید به سوالای مامانو باباتو خواهرتو خواهرمو بدم.حالا خودت بگو. سعید:5تا رو انجام بده.فقط اونایی که چپ دستن و سایز کفشاشون 45 رو ببرسی کنید. حامد:چه قدر امروز از این آدما مبینم. سعید:چطور؟ حامد:آخه اونی که تو امروزبا گلوله زدیشم همین مشخصاتو داشت.چپ دست و سایز کفش 45. سعید:جالبه.باید یه زنگی به سرهنگ بزنم. سریع از جام بلند شدم به سرهنگ زنگ زدم. سرهنگ:الو دیگه چیه سروان. سعید:قربان یه سوالی ازتون دارم. سرهنگ:بپرس. سعید:فرمانده چه کسایی رو میکشه. سرهنگ:افرادی که زیاد تو کارشون دخالت می کنند. سعید:امکان داره به خواسته یکی دیگه این کار رو بکنه. سرهنگ:اتفاقی افتاده. سعید:قربان میشه جواب بدید. سرهنگ:بله اگه پولش خوب باشه بله قبول میکنه. سعید:قربان فکر کنم این دو نفر حداقل دو ماه پیش به ایران اومدن. سرهنگ:منظورت چیه؟ سعید:پرونده ای که ازتون خواسته بودمو یادتونه. سرهنگ:بله سعید:ساسان مرادی رو یه نفر که چپ دست بوده و سایز کفشش45 بوده کشته و این اطلاعات با اونی که من زدمش مطابقت داره. سرهنگ:هزاران نفر تو این کشور با مشخصات زندگی میکنن از کجا معلوم که کار اونا باشه. سعید:نمی دونم.گفتم شاید به هم ربط داشته باشن. سرهنگ:اینقدر به خودت فشار نیار یکم استراحت کن. سعید:سرهنگ یه حکم بازجویی از تمام کسایی که تا چند دقیقه دیگه اسامیشونو براتون میفرستم می خوام. سرهنگ:نه مثل اینکه حرف حرف خودته دستور و اینجور چیزا رو نمی فهمی.باشه بفرست ببینم چی کار میتونم بکنم. سعید:ممنونم قربان خداحافظ. تلفنو قطع کردمو رفتم پیش بقیه. سعید:پس امیر کو؟ حامد:رفت. تازه افراد تو رو هم تموم کرد این سه نفر با مشخصات همخونی داشتن. سعید:آفرین زرنگ شده.شماها چی؟ حامد:من که هنوز هیچی امید:منم نه. سعید:باشه ببینیم چی داریم اینجا.حسین فرامرزی 35 ساله متخصص مغز و استخوان. ساسانم متخصص مغز استخوان بود.یک هفته قبل از مرگ ساسان باهاش درگیر شده.نفر بعدی مازیار همدانی.متخصص قلب سه روز قبل از مرگ ساسان باهاش درگیر شده. حامد:اوه اوه این دوست شما مثل اینکه خیلی دعوایی بوده. سعید:زیاد نه ولی... حامد:چی شد؟چرا خشکت زد. امید:آخری کیه؟ سعید:سامان مرادی.متخصص مغز و استخوان. باهم درگیری نداشتن حامد: چقدر عجیب. امید:فکر میکنی چند درصد احتمال اینو داره که سامان برادرشو کشته باشه. سعید:نمی دونم... پایان قسمت هفتم
  12. ssss4444

    فصل اول قسمت ششم سعید بعد از یکم حرف زدن با مرادی بزرگ زنگ زدم به سرهنگ تا هم یه اطلاعاتی بگیرم ازش بگیرم هم ازش بخوام پرونده ساسانو به من بده. سعید:سلام سرهنگ. خبری نشده؟ سرهنگ:سلام من باید از تو خبری بگیرم اون وقت تو داری از من خبر میگیری.با دکتر مسعود حرف زدی؟حالش چطوره؟ سعید:اره حرف زدم گفت مشکلی نداره فردا میارنش تو بخش فقط یه شک بهش وارد شده که تاثیری تو بهبودیش نداشته.خب خبری از خبرچینتون نشد. سرهنگ:خب خداروشکر.چرا اتفاقان مثل این که قراره ورونیکا فردا برگرده آلمان تازه یه خبر دیگه هم هست. سعید:چی؟ سرهنگ:خبر این که تو یکی از مامورانشونو زدی به گوش فرماندشون رسیده اما هنوز تصمیمی برات نگرفته.باید مراقب خودت باشی. سعید:قربان من یه درخواستی داشتم. سرهنگ:چی؟ بگو. سعید:قربان میخواستم پرونده یه قتل رو به من بدید. سرهنگ:سعید جان آخه تو تو این ماموریت باید باشی ممکن یه پرنده دیگه کارتو کند کنه. سعید:قول میدم قبل از این که ماموریت شروع بشه این پرونده رو ببندم. سرهنگ:باشه اگه خودت می خوای باشه ولی اطلاعات پرونده رو که کجاست رو برام بفرست ببینم چی میشه. سعید:ممنون سرهنگ اگه کاری ندارید من برم پیش مسعود. سرهنگ:نه کاری ندارم خدا به همراهت. سعید:خداحافظ. بعد از قطع کردن تلفن رفتم پیش سامان تا باهاش صحبت کنم. تازه داشت از اتاق مسعود میومد بیرون. سعید:سلام حالش چطوره؟ سامان:خوبه الآن به هوش اما باید استراحت کنه. داشت یه چیزی مینوشت اصلان حواسش به من نیود. سعید:چرا بهم نگفتی؟ سامان:چیو؟ سعید:قضیه ساسانو. نوشتنو متوقف کرد و سرشو آورد بالا کاغذو داد به پرستار. سامان:سعید انجا نمیشه حرف زد بیا تو اتاقم. دنبالش رفتم رو به روی یه اتاق وایستاد کلیدو از جیبش درآورد و درو باهاش باز کرد رفتیم تو. سامان:بشین راحت باش. نشستم رو مبلی که اونجا بود سامانم اومد روی مبل رو به رویی من نشست. سامان:چیزی میخوری بگم برات بیارن. سعید:نه فقط جواب سوالمو بده. سامان:بابا بهت گفته نه. سعید:اره اون بهم گفت. سامان:منم اول مثل بابا فکر میکردم اما بعد از گزارش پلیس دیگه شکم به یقین تبدیل شد اما هیچکس نتونست قاتلو پیدا کنه هیچکس. سعید:چرا نیومدی پیش من با مسعود؟ سامان:پیداتون نکردیم. سعید:خیلی خوب یه لیست از تمام کسایی که فکر میکنی این کارو انجام داده می خوام. کسایی که فکر میکنی تو ابن بیمارستان هستن. سامان:باشه.ممنونم ازت . سعید:کاری نمی کنم وظیفمه. از اتاق که رفتم بیرون سرهنگ بهم زنگ زد. سعید:سلام قربان اتفاقی افتاده؟ سرهنگ:سلام. اره افتاده اونی که به مسعود شلیک کرده بود همراه ورونیکا از ایران خارج شدن.فرمانده ورونیکا گفته که تا دوماه دیگه درمورد تو تصمیم میگیره. سعید:چرا اینقدر طولانی؟ سرهنگ:شگردشه همیشه این طوریه. میخواد قافلگیر کنه. سعید:شگرد خوبیه.پس فعلان منو مسعود در امانیم. سرهنگ:اره فعلان.راستی در مورد پرونده ای که گفتی.بسته شده بود با سختی بازش کردم بیا اداره پرونده رو میزته. سعید:ممنونم سرهنگ. بعد از خداحافظی و قطع تلفن کتمو پوشیدم رفتم اداره.رفتم تو اتاقم یکی از همکارا پرونده ساسانو برام آورد. توی پرنده عکس ساسان و خانوادش بود که همه غرق در خون بودن .تو گزارش پزشکا قانونی اومده بود که زن و بچه ساسان همون اول مردن اما ساسان بعد از 15 دقیقه و با شلیک گلوله مرده.دوباره به عکس ساسان نگاه کردم دو تا گلوله بهش خورده بود یکی به قفسه سینه و یکی به سرش.ادامه گزارشو خوندم نوشته بود به احتما 80 درصد قاتل چپ دست بوده.افراد کمی تو دنیا وجود دارن که که چپ دستن علاوه بر اون فکر نکنم افراد زیادی توی این پرونده باشن که چپ دست باشن.کامپیوترمو روشن کردم و امیلامو چک کردم.یه ایمل از طرف سامان برام اومد لیست تمام کسایی که فکر میکرد احتمالان ساسانو کشتن.از لیست یه کپی گرفتمو دادم به یکی از بچه ها تا اطلاعاتشونو برام دربیاره.خودمم راه افتادم رفتم جایی که بقیه بودن پیش امیر و امید و حامد... پایان قسمت ششم
  13. ssss4444

    فصل اول قسمت پنجم سرهنگ بعد از شنیدن صدای گلوله نگران مسعود و سعید بود همش فکر می کرد نکنه اتفاقی برای سعید یا مسعود افتاده باشه.30 دقیقه تمام تو این فکرا بود که رسید به بیمارستان.رفت داخل بیمارستان.همه ترسیده بودن . دو نفر جسدی رو که پر از خون بود و یک ملافه روی اون کشیده بودن رو به سردخانه میبردن. سرهنگ جلوی اونا رو گرفت با ترس روی ملافه رو برداشت و بعد از دیدن چهره یکی از اون دونفری که به مسعود شلیک کردن یه نفس راحت کشید. صورتشو سمت در آسانسور کرد و سعید رو دید که بازوش باندپیچی شده از آسانسور بیرون اومد. رفت سمتش تا باهاش صحبت کنه. سرهنگ:مگه من بهت نگفتم کاری نکن برای چی رفتی و درگیری ایجاد کردی ها؟ سرهنگ منتظر جواب از سعید بود اما سعید فقط به زمین نگاه می کرد انگار یه اتفاقی افتاده بود. سرهنگ نگران شد. سرهنگ:چی شده؟ برای مسعود اتفاقی افتاده؟حرف بزن دیگه جون به لب شدم. سعید روی صندلی که بغلش بود نشست. سعید: موقعی که اونا اومدن تو مستقیم رفتن سمت اتاق مسعود.منم با عجله رفتم تو دیدم یکی از اونا با یه دستش بالش گذاشته رو سر مسعود و با دست دیگش اسلحه رو نشونه گرفته بود. منم بدون توقف بهش شلیک کردم.خورد وسط پیشونیش و افتاد زمین.فکر کردم نفر دوم وایستاده دم آسانسور تا موقعی که بخوان فرار کنن سریع سوار آسنسور بشن و برن اما این طوری نبود بعد از شلیک من اون از پشت دیوار اومد بیرونو به من شلیک کرد ولی گلوله کشیدو رفت. من افتادم روی زمین اما اون ماسک اکسیژن رو از صورت مسعود برداشت و یه ضربه به صورت مسعود زد تا بیهوش بشه بعد سریع از بیمارستان خارج شد.منم سریع پرستار و دکتر و خبر کردم.دکتر ابراهیم مرادی حالش بد شده بود برای همین یه دکتر دیگه اومد بالا سرش. سرهنگ:خیلی خوب تو برو خونه منم یه چند نفر رو می فرستم تا مراقب مسعود باشن تا اون موقع هم من اینجا میمونم. سعید:نه من اگه با این حالم برم خونه مامانم ازم سوال میکنه همه چیزو میفهمه.اونا الآن فکر میکنه مسعود رفته ماموریت. سرهنگ:بعدان چی؟تو که تا ابد نمی تونی اینجا بمونی و اینو ازشون مخفی کنی. سعید:می دونم ولی فقط تا فردا.فردا میرم پیششون.الآنم باید برم پیش دکترش تا ببینم وضعش چطوره. سعید بدون اینکه حرف سرهنگو گوش بده رفت پیش دکتر. سعید:سلام دکتر .حال مسعود چطوره؟ دکتر:سلام آقا سعید.مشکلی نیست این آقایی که شمارو زد یه شک کوچیک به برادرتون وارد کرده که مشکلی نداره. سعید:پس مشکلی نداره. دکتر:نه فردا میاد تو بخش.خیلی وقت که ندیدمت. سعید:ببخشید من شمارو یادم نمیاد. دکتر:ای بابا تو از آلزایمر ها هم بدتری. اول که بابامو نشناختی الآنم منو.تو خوبی؟ سعید:اها سامان مرادی. چه خبره امروز کل خاندان مرادی رو امروز می بینم اول بابات بعدم خودت فکر کنم نفر بعدی هم ساسان برادرت باشه. سامان:نه راستش فکر نکنم. سعید:نکنه رفته خارج. سامان:ای کاش رفته بود خارج. سعید:چی شده؟ سامان:دوماه پیش تو یه تصادف خودشو خانوادش مردن. سعید:واقعان متاسف نمی خواستم ناراحتت کنم. سامان:نه دیگه عادت کردیم. سعید:مرادی بزرگ چطورن کجان. سامان:حالش خوبه.تو اتاق خودشه داره استراحت میکنه. سعید:خیلی خوب من میرم پیشش بعدان میبینمت. سعید باورم نمیشد که ساسان مرده باشه آخه اون آدم محتاتی بود همیشه.رسیدم به اتاق ابراهیم مرادی در زدم و با شنیدن کلمه بفرمایید وارد اتاق شدم. سعید:سلامی دوباره به دکتر مرادی بزرگ.حالتون خوبه؟ ابراهیم مرادی:سلام مزه نپرون بیا تو. خودت حالت چطوره شنیدم که تیر خوردی. سعید:اره فقط گلوله کشید و رفته.حالم خوبه. راستش اومدم که تسلیت بگیم برای مرگ پسرتون ساسان من تازه فهمیدم. ابراهیم مرادی: ساسانو خانوادشو کشتن. سعید:برای چی همچین فکری میکنید؟ ابراهیم مرادی:برای این که ساسان همیشه محتات بود بعد از تولد پسرشم محتات تر شد. ساسان ماشینو قبل از این که برن سفر برده بود سرویس.ماشین کاملان سالم بود اما تو گزارش پلیس نوشته بود که ترمز ماشین برده شده. برای این میگم که کشته شده. سعید:عجیب پرونده دسته کیه؟ ابراهیم مرادی:هنوز دست کسی نیست.ازت می خوام تو پرونده رو قبول کنی. سعید:اما فکر نکنم بتونم به پرونده ساسان برسم چون مسعود... ابراهیم مرادی:ازت خواهش میکنم مسعدو بسپار به من تو فقط قاتل پسر منو پیدا کن. سعید یکم فکر کرد. سعید:باشه من پرونده رو قبول میکنم. پایان قسمت پنجم
  14. ssss4444

    فصل اول قسمت چهارم سعید داخل اداره که شدیم حامد روی صندلی نشسته بود و داشت با کامپیوتر کار می کرد. به محض ورود ما بلند شد و سلام نظامی داد. من یکی که فقط منتظر کل کل حامد و امیر بودم. هر لحظه ممکن بود شروع کنند. امیر:سلام آقاحامد. حامد:علیک سلام. فیلما تا 5 دقیقه دیگه آماده میشن. امیر خان شما هم انگار نه انگار که برادر زنت تو بیمارستان داره جون میده. امیر:اولان به تو چه دومان حالش خوبه سومان به کارت برس. حامد:اولان صبر کن دومن خیلی بیخیالی سومان به خودم مربوطه. بیا اینم فیما می تونید ببینید. همه سرامون رفت تو کامپیوتر حامد که فیلمو ببینیم. فکر می کردم که تو فیلم چند تا پسر بچه هستن که یه اسباب بازی خطرناک دستشونه اما اشتباه می کردم.یه زن که خیلی ترسیده بود و داشت از دست دوتا مرد مسلح فرار می کرد.قیافه زنه خیلی برام آشنا بود. سعید:رو قیافه زنه زوم کن. امید:چی شده؟ بعد از زوم شدن تصویر روی زن شکه شدم. سعید:امکان نداره.این باید آلمان باه. امیر:این اینجا چی کار میکنه.پس ما برای چی داشتیم مسعود رو می فرستادیم ماموریت. سعید:نمی دونم چه خبر شده.این اینجا چی کار میکنه؟ امید:میخواید به ما هم بگید چی شده؟ تلفن زنگ خورد سرهنگ بود. تلفن و جواب دادمو از جمع بقیه دور شدم. سعید:سلام سرهنگ. سرهنگ:سلام. چی شد چیزی فهمیدی؟ سعید:سرهنگ اگه بهتون بگم باورتون نمیشه. سرهنگ:چی شده؟ سعید:ورونیکا ایرانه. سرهنگ:اما این امکان نداره اون باید الآن آلمان باشه. سعید:اما تصویر نشون میده که ایران. سرهنگ:یعنی چی؟بزار با خبرچینمون حرف بزنم ببینم قضیه چیه. سعید:پس سرهنگ با اجازتون من میرم بیمارستان با دیدن این تصویر خیلی نگران مسعود شدم میگم نکنه عملیات لو رفته اینا هم اومده بودن که مسعود رو بکشن. سرهنگ:نه فکر نکنم. اونا برای کسی که هنوز وارد گروهشون نشده ورونیکا رو نمی فرستن.تو برو بیمارستان منم زنگ میزنم ببینم قضیه ورونیکا چیه. سعید:خداحافظ. سرهنگ:خداحافظ. با تموم شدن حرفامون از بچه ها خداحافظی کردمو سوار ماشینم شدم و رفم بیمارستان. موقعی که رسیدم دکتر مرادی رو اونجا دیدم. رفتم سمتش تا باهاش حرف بزنم. سعید:سلام دکتر.حال مسعود چه طوره؟ دکتر:سلام سعیدخان.حالش خوبه طوری خوبه که فکر کنم فردا میاریمش بخش. سعید: چه طور گه قرار نبود فردا بیاریدش بخش. دکتر:اره اما دو ساعت پیش چشماشو باز کرد.حرف هم زد اما نه زیاد چون با ماسک اکسیژن نفس می کشه. سعید:می تونم ببینمش. دکتر:اره اما بیهوش بهش مسکن زدیم تا صبح راحت بخوابه. سعید:نه باهاش حرف نمیزنم فقط می خوام ببینمش. دکتر:باشه با پرستار صحبت میکنم که بزاره بری تو.خب من برم بعدان میبینمت. دکتر به پرستار گفت که اجازه بده برم تو.پرستار یه لباس آبی به من داد تا بپوشم بعد از پوشیدن لباس رفتم تو. تو 30 دقیقه یه دل سیر مسعود و نگاه کردم درسته فقط 18 ساعت ندیده بودمش اما خیلی دلم براش تنگ شده بود. برادری که حتی یک لحظه از من دور نمیشد با این که برادر بزرگ تر بود. نمی دونستم بعد از این که ازدواج کنه و بره یا این که به این ماموریت بره چی کار کنم.بعد از این که 30 دقیقه تموم شد از اتاق رفتم بیرون. به سرهنگ زنگ زدم تا ببینم اونی که تو تصویر بوده ورونیکا بوده یا نه. سعید:الو سرهنگ سلام چی شده؟ سرهنگ:سلام.مثل این که ورونیکا از دستور فرماندش سرپیچی کرده.فرماندشم برای ترسوندنش فرستادتش ایران و دونفر رو انتخاب کرده که فقط بترسوننش. سعید:یعنی برادر من برای ترسوندن یه دختر تیر خورده و تا پای مرگ رفته.هویت مسعودفاش شده؟ سرهنگ:سعید احساساتی نشو پیداشون میکنیم. نه هویت مسعود فاش نشده.راستی حالش چطوره؟ سعید:خوبه بهوش اومده فردا میارنش تو بخش. سرهنگ:خب خداروشکر. دو نفر از کنار من رد شدن.قیافه هاشونو دیدم همون دونفری بودن که به مسعود شلیک کرده بودن. سرهنگ:سعید چی شده؟چرا جواب نمیدی؟ سعید:سرهنگ اینجان. سرهنگ:چی؟منظورت کیا هستن؟ سعید در حال دویدن به سمت آسانسور بود اما دیر رسید و آسانسور در حال رفتن به بالا بود. سعید:اون دونفری که به مسعود شلیک کردن دارن میرن طبقه ای که مسعود اونجا بستریه. سعید با دو از راه پله ها میرفت بالا و نفس نفس میزد. سرهنگ:سعید هیچ کاری نکن من نیرو ها رو خبر می کنم. سعید به موقع به راهرویی که اتاق مسعود اونجا بود رسید. سعید:دیر میشه اونا دارن میرن تو اتاق مسعود. سرهنگ:سعید جلو نرو خطرناکه سعید نرو. اما سعید به حرفای سرهنگ گوش نکرد. صدای گلوله تو گوش سرهنگ پیچید سرهنگ رنگش پرید و تنها کار که میتونست بکنه اینه که بره بیمارستان... پایان قسمت چهارم
  15. ssss4444

    فصل اول قسمت سوم سعید بعد از این که دکتر از اتاق عمل اومد بیرون من همراه دکتر رفتم تا باهاش درمورد مدت زمان بیهوش بودن مسعود صحبت کنم. سعید:دکتر یه سؤالی دارم. دکتر: نکنه می خوای بدونی که کی به هوش میاد؟ سعید:دقیقان دکتر:با شناختی که من از تو و مسعود دارم می تونم بگم تا پس فردا به هوش میاد. سعید:با شناختی که از من و مسعود دارید؟ دکتر:اره.نگو که منو یادت نمیاد. سعید:معذرت می خوام ولی نه شما رو یادم نمیاد. دکتر: اره دیگه اگه منم روی ماشین دیگران خط مینداختم و بعدش مینداختم گردن پسر صاحب ماشین معلومه که حتی خودمم یادم نمیومد. سعید:ابراهیم . ابراهیم مرادی. عمو ابراهیم. دکتر:آفرین فکر نمیکرد یادت بیاد. چقدر تغییر کردی؟ سعید:فکر کنم ما از 20 سال پیش دیگه همدیگر رو ندیدم. دکتر:اره چه قدر زود گذشت. سعید:شما چه جوری منو شناختید آخه 20 سال گذشته؟ دکتر:از روی اسم بیمار. سعید:اما هنوز ما هیچ اسمی برای شناسایی مسعود اعلام نکردیم. دکتر:اره درست اما دامادتون که میدونه. سعید:امیر بهتونه گفته؟ دکتر:اره البته تا منو نشناخت بهم اعتماد نکرد. سعید:اها. باید یه صحبتی با امیر داشته باشم. دکتر: نه بابا به هیچ کسی جز من نگفته. یه پرستار اومد پیش دکتر. پرستار: آقای دکتر آقای مسعود احمدی رو فردا به بخش منتقل کنیم یا نه؟ منو دکتر یه نگاهی به هم کردیم.دکتر یه خنده ی خاصی کرد منم از عصبانیت دستمو بردم توی موهام. دکتر:نه پس فردا ببریدش تو بخش. بعد از رفتن پرستار ما به حرفامون ادامه ادامه دادیم. سعید:این هیچ وقت دهن لق نبود نمی دونم حالا چرا این طوری میکنه. دکتر:هنوز این حالتو داری؟ سعید:چه حالتی؟ دکتر:عصبانی که میشی دستاتو میکنی تو موهات. سعید:اره این حالتم ترک نمیشه. دکتر:اره از موقعی که دیدمت این طوری بودی. داشتیم حرف میزددیم که امید اومد و حرفاتمونو قطع کرد. امید:سعید یه لحظه میای. سعید:ببخشید دکتر باید برم. دکتر:راحت باش منم میرم کار دارم.پ رفتم سمت امید. سعید:چی شده؟ امید:فیلما اماده شده باید بریم اداره. سعید:باشه. داشتیم راه میفتادیم که امیر اومد یعنی دلم می خواست آنچنان بزنمش که خون بالا بیاره.می دونستم از عصبانیت سرخ شدم.داشتم جلوی خودمو میگرفتم. امیر:کجا دارید میرید بی من.تو چرا سرخ شدی؟ امید تازه متوجه سرخ شدن من شد. امید:چی شده؟امیر چی کار کردی این تا قبل از این که بیای خوب بود. امیر:چی شده سعید؟ این بار صدامو یکم بردم بالا. سعید:تو آخه چرا نخود تو دهنت خیس نمیخوره. آخه چرا رفتی به کل بیمارستان گفتی اونی که روی اون تخت خوابیده مسعود.چرا یکم فکر نمیکنی. امیر:من.من بعد از این که مسعود از اتاق عمل اومد بیرون رفتی سرهنگ و رسوندم اداره. سعید:پس کی بوده که رفته به این بیمارستان گفته که مسعود این جاست. امید:سعید صداتو بیار پایین.من رفتم گفتم. این حرف انگار آب رو آتیش بود آروم تر شدم.تازه فهمیدم کجام و چی گفتم و چی کار کردم. قیافه امیر جلو صورتم بود اونم. تمیر با عصبانیت گفت که میره تو ماشین. سعید:چرا این کارو کردی. امید:سرهنگ بهم گفت که این کارو بکنم.امیر خیلی از دستت ناراحت شده می خوای تو و امیر با یه ماشین بیاید و منم با ماشین خودم. سعید:اره فکر کنم بهتر. رفتیم سمت ماشینامون امیر تو ماشین خودش منتظر بود. امید رفت سمت ماشین امیر تا باهاش صحبت کنه و قانعش کنه بیاد سوار ماشین من بشه.بعد از چند دقیقه حرف زدن اومد و سوار ماشین من شد. راه افتادیم.10 دقیقه از حرکت کردنمون گذشته بود و نه من و نه امیر حتی یک کلمه هم حرف نزدیم.امیر فقط به بیرون نگاه میکرد. من شروع کردم. سعید:می دونم کارم خیلی بد بود نباید اون طوری باهات حرف میزدم.من فکر کردم... امیر:تو فکر کردی کار من بوده چون همیه فکر میکنی منم که همه چیزو به همه میگم. سعید:بلاخره حرف زدی. امیر:اره. سعید:معذرت میخوام که سرت داد زدم حتی اگه کار تو هم بود نباید این کارو میکردم. امیر:فقط به یه شرط می بخشمت. سعید:چی؟ با یه لبخند پیروزی بخش به من نگاه کرد. سعید:چیه چرا این طوری نگاه میکنی؟ امیر:آخرین باری که رفتیم پینت بالو یادم نمیاد. سعید:اصلان فکرشم نکن. امیر:باشه. با گفتن این حرف دوباره روشو کرد سمت پنجره و هیچی نگفت.برای چند ثانیه سکوت سنگینی حکم فرما شد.اصلان طاقت همچین سکوتی رو نداشتم. سعید:باشه قبول.ولی فقط این بار. امیر:باشه سروان. با تموم شدن حرفموم رسیدیم به اداره و از ماشین پیاده شدیم و راه افتادیم تا بریم داخل... پایان قسمت سوم
×

انکی دروید