رفتن به مطلب

mahi_sf

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    241
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    2

آخرین بار برد mahi_sf در 2 مهر

mahi_sf یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

632 Excellent

درباره mahi_sf

  • درجه
    🌟🌟🌟🌟🌟

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,045 بازدید کننده نمایه
  1. mahi_sf

    پارت نوزدهم -من: اسم ربات یا به قول خانم ناوبر...هوش مصنوعیته؟ سرشو بالا و پایین کرد و گفت -یگانه: آره! خلاصه اون روز هم به خوبی و خوشی گذشت تا اینکه فردای اون روز اتفاق عجیب و ترسناکی افتاد. -مامان: باشه...چی؟...آخه...خانم ناوبر اجازه بدین...چطوری می تونم....نه...نمی تونم...یک شبانه روز؟...چرا؟...چرا دارین_...نه...شما دارین بچه های ما رو با این رباتای آشغال اذیت می کنین!...زندگی؟...خودم بهش یاد میدم...!نمی تونم خانم جان...سبک زندگی رو....فقط همینه یک روز...مطمئنم دیگه از صبح تا شب فقط غصه ی دخترمو می خورم....باشه!...خداحافظ... فضولیم گل کرده بود.به چشمای خشمگین مامانم زل زده بودم. -مامان: چیه؟می خوای بشنوی؟ -من: امم...آره خب! با چشم به سارا که کنارم نشسته بود و توی یه عالم دیگه ای سپری می کرد،اشاره کرد و گفت -مامان: اون اونو بنداز بیرون تا خفش نکردم! -من: چرا؟ چشم غره ای بهم رفت.ترسیدم و سارا رو شوت کردم بیرون. -من: برو...برو سارا! در اتاقو بستم و با وحشت به سمت مامانم که خون توی چشماش جمع شده بود،برگشتم. -من: چی شده؟خانم ناوبر بود؟ نفس عمیقی کشید و گفت -مامان: آره.میگه طبق بخشنامه ی جدید که از...از... -من: خب؟از چی؟ -مامان: از آموزش و پرورش اومده،دانش آموزایی که دارای رباتی با هوش مصنوعی ان،باید یک شبانه روز همراه با رباتشون توی مدرسه بمونن!
  2. mahi_sf

    مرسی مرسیییییییییییییییی!
  3. mahi_sf

    واقعا!خیلی ممنون. چقدر طول میکشه بره تو سایت؟
  4. mahi_sf

    یلدا!
  5. mahi_sf

    سلام عزیزم!خوبی؟ میشه بگین رمانم چند صفحه شده و کی کار ویرایشتون تموم میشه. عجله ای ندارم...اصلا! همینجوری پرسیدم.
  6. mahi_sf

    پارت هجدهم ظهری یک اتفاق خیلی باحال و خنده دار افتاد.بابام که روحش از همه چیز بی خبر بود،وقتی وارد خونه شد،با دیدن سارا کلی شوکه شد.بعد از نیم ساعت که ماجرا رو براش تعریف کردیم،رفتارش عادی شد و از شوک بیرون اومد.چشمامو روی هم گذاشتم و به خواب رفتم. *** صبح شده بود.با صدای زنگ گوشی مامانم از خواب پا شدم.به ساعت نگاه کردم.پنج و چهل و پنج دقیقه ی صبح بود.خمیازه ی بی صدایی کشیدم و پتوی سنگین و زرد رنگمو کنار زدم.همه خواب بودن به جز من.حتی سارا هم خواب بود.بساط صبحونه رو آماده کردم.می خواستم اولین لقمه رو توی دهنم بزارم که یهو صدای نازکی از پریسا بلند شد.برگشتم و بهش نگاه کردم.اول بسم الله گوشیشو روشن کرد. -من: صبح به خیر. -پریسا: سلام. نیم ساعت بعد همه از جمله مامانم و سارا و بابامو و مژگان،از خواب پا شدن. -سارا: سلام...بر همگی! -من: علیک! -سارا: واقعا آدما این جوری جواب همو میدن؟ مامانم که قوری توی دستش بود،با لبخندی گفت -مامان: بگی نگی! از اینکه همه باهاش احساس صمیمیت می کنن،واقعا خوشحال بودم.صبحانمو که خوردم،یونیفرم مدرسه رو پوشیدم و با بابام،راهی مدرسه شدم.نزدیکی مدرسه،از بابای عزیزم،خداحافظی کوتاه و مختصری کردم و وارد حیاط مدرسه شدم.دنبال دوستای عزیزم گشتم. -من: هنوز کسی نیومده؟ قیافه ی دختری رو دیدم که کنار آبخوری نشسته بود.خیلی آشنا بود.وقتی بهش نزدیک شدم،متوجه شدم که یگانه س.دستمو روی شونه ی سمت راستش انداختم و گفتم -من: سلام! با صدای بیحالی جواب سلاممو داد.کنارش نشستم و گفتم -من: چته؟ -یگانه: کوروش پدرمو درآورد!
  7. mahi_sf

    پارت هفدهم کی انرژیش تموم میشه؟ -من: خسته نشدی؟بیا بگیر بخواب!اگه بابام بیدار بشه،مثل ظهری می کشمت! -سارا: خوابم نمیاد. -من: آه.آخه این وقت شب،وقت دویدنه؟ خودشو به دیوار چسبوند و گفت -سارا: باش.الان میام. لبخند و از روی لباش پاک کرد.پتوی بچه گی هامو تا زدم و کنار رخت خوابم پهن کردم.یه بالش چهار گوشم زیر سرش گذاشتم.مژگان همیشه کنار دیوار می خوابه و خودشو عین کنه،به دیوار می چسبونه.حتی بعضی وقتا، توی خواب،این قدر احساساتی میشه که انگشت دستامو توی دستاش فشار میده. -سارا: شب خوش! عینکشو در آورد و پشت سرش گذاشت. -من: شب به خیر!
  8. mahi_sf

    آها! باشه.خب نفر بعدی با «ی» شروع کنه...
  9. mahi_sf

    باید با ی یک اسم فیلم یا انیمیشن بگی
  10. mahi_sf

    با حرف آخر فیلمی که می گم یه اسم بگین... وقتی یه نفر اولی رو گفت دومین نفر با آخر اسم نفر قبلی من اسم بگه... مثل: باب اسفنجی نفر دوم: یاران نفر سوم: ...
  11. mahi_sf

    گند و نابود! اصلا خوب نبود.
  12. mahi_sf

    دارم با یکی از کاربرای عزیز و باحال حرف می زنم...
  13. mahi_sf

    یه بار دزد اومد توی مدرسه مون... همه ی معلما در رفتن و ما رو تنها گذاشتن لامصبا! آه...
  14. mahi_sf

    فوق العاده... توی یک کلام
  15. mahi_sf

    مبارک مبارک... روز قلم که خیلی وقته گذشته مبارک!!!!!!!!!!!!!! هورااااااا
×