رفتن به مطلب

mahi_sf

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    217
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    2

آخرین بار برد mahi_sf در 2 مهر

mahi_sf یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

611 Excellent

درباره mahi_sf

  • درجه
    🌟🌟🌟🌟🌟

آخرین بازدید کنندگان نمایه

950 بازدید کننده نمایه
  1. mahi_sf

    پارت پانزدهم -من: باشه. رفتار همه رو زیر نظر داشتم.مثل همیشه عادی بودن.خیلی عجیبه!با وجود یه موجود غریبه با هوش یک انسان چطوری می تونن این قدر ریلکس و آروم باشن؟بیخیال!چه بهتر.از خیالاتم کنده شدم و به سارا که با زانوی بدبختم ور می رفت،گفتم -من: بریم حیاط؟ -سارا: اهم. یواشکی گوشیه مامانمو که روی دسته ی مبل بود،قاپیدم و رفتیم حیاط.یاد انیمیشن من نفرت انگیز افتادم.هه!کی فکرشو می کرد من این روز و ببینم؟هنوزم یه جورایی فک می کنم خوابم. -سارا: هوا چقدر خوبه! سعی کردم باهاش مثل غریبه ها رفتار نکنم.خندیدم و گفتم -من: آره. از پله های پایین رفت و دور حیاط چرخید و کل اموال خصوصیمون رو بازرسی کرد.منم روی اولین پله نشستم و با چشم،حرکاتشو دنبال کردم. -سارا: هورا! یواشکی با گوشی مامانم به کیمیا زنگ زدم. -سارا: چقدر خوشگله!چه گلای نازی! چهارتا بوق بیشتر نخورد که برش داشت. -من: الو! -لالالالالالا! -من: الو؟کیمیا؟ -کیمیا...بیا... -من: ببخشید شما؟اشتباه گرفتم...منزل آقای رضایی؟ -کیمیا: الو؟سلام.خوبی؟ صدای خیلی ناراحت و آروم بود.صداشو به ندرت میشنیدم. -من: یه خورده بلند تر صحبت کن. -کیمیا: نمی تونم. -من: چرا؟اتفاقی افتاده؟ -کیمیا: دکمه رو زدی؟ -من: آره.آها!فهمیدم چه مرگته!مال من خیلی آرومه...مهربون و احساساتی! -عه...نکن...آشغال! -من: ها؟با منی؟ -کیمیا: نه...ول_ گوشیو قطع کردم.بیچاره گیر چه جونوری افتاده!به گمونم داشت موهاشو می کشید.مویی هم نداره بدبخت!
  2. mahi_sf

    پارت چهاردهم -سارا: بچه ی تو؟وای!عشق مادر به فرزند چقدر زیباست! سیستم های عصبیم به هم ریخت.دستشو که عین کنه،به دهنم چسبیده بود رو جدا کردم و گفتم -من: اه!حالم بهم خورد. چشماشو ملوس و مظلوم کردم و گفت -سارا: من؟ خندیدم.به پشتی تکیه زدم و با نگاه خبیثی گفتم -من: گول اون چشمای درشتتو نمی خورم موجود خبیث. مامانم با کلافگی از روی زمین بلند شد.دامنشو مرتب کرد و گفت -مامان: پاشین.پریسا،مژگان...مهسا باهاش ور می ره!بیخیال...پاشین کار داریم. -من: ای خدا! من حوصله ی خودمم ندارم!چه برسه حوصله ی این وراج رو داشته باشم.مونده بودم چه بلایی سرش بیارم؟ -سارا: بوم بوم...بوووم! -من: چه مرگته؟ -سارا: چه زانوی برجسته ای داری! صدای جاروبرقی و ساییده شدن کف زمین خونه رو پر کرد.گوشاشو محکم گرفت و با صدای ناراحتی گفت -سارا: چه قدر سر و صدا! مامانم که توی آشپزخونه،هر دومون رو زیر نظرش گرفته بود،گفت -مامان: ببرش توی حیاط.
  3. mahi_sf

    پارت سیزدهم مینیون رو توی نایلن سفیدی گذاشت و دستم داد. *** چهار نفری،به چشمای خاموش و تاریکش زل زده بودیم.یه لحظه هم چشم ازش بر نمی داشتم. -من: دکمه رو بزنم؟ -مژگان: نمی دانم. دستمو به سمت دکمه ی قرمز رنگ پشتش دراز کردم. -مامان: فشارش بده. وقتی که فشارش دادم اتفاق عجیبی افتاد.نور قرمز رنگی از چشماش تابید و با صدای خرخره مانندی روشن شد. -من: وای! -من سارا هستم.من سارا هستم. -من: سارا؟ -مامان: این کجاش هوشیاره؟ -من: راس_ -سارا: چقدر شما حرف می زنین! از روی زمین بلند شد.خمیازه ای کشید و با چشمای درشت و ترسناکش،به من گفت -سارا: چه خبر؟ زبانم بند آمده بود.نزدیک بود غش کنم. -پریسا: اسمت چی بود؟ برگشت و گفت -سارا: آی کیوت چنده داداش؟ -من: تو چه جونوری هستی؟جون بابات_ با دستای کوچیکش،دور دهنمو گرفت.جیغ خفه ای کشیدم اما لامصب خیلی پر زور بود. -سارا: منو یاد پدرم انداختی!فوت شده. جلوی چشمام سیاهی رفت.یه گرمم اکسیژن بهم نمی رسید. -مامان: بچه مو خفه کردی؟
  4. mahi_sf

    ممنونم.واقعا خوشگل شده.دمت گرم عزیزم.
  5. mahi_sf

    باشه.مرسی گلم... امیدوارم خیلی ایراد نداشته باشه تا خستت نکنه.
  6. mahi_sf

    تا چند پارت اولشو ویرایش کردین؟خیلی مسترسم!!
  7. mahi_sf

    پارت دوازدهم مونده برم پیش مامانم یا نه؟در اولین فرصت،منو زیر پاهاش له می کرد. -من: امم... -مامان: زهر مار! -من: مگه تقصیر منه؟ بلند شد و با قیافه ای ترسناک و خشن گفت -مامان: پ ن پن تقصیر منه!اگه تو وجو نداشتی الان ما این بدبختی رو نداشتیم. از این حرفش یه خورده دلگیر شدم،اما اهمیت ندادم.سرمو زیر گرفتم و با قیافه ای ناراحت وارد دفتر شدم.کلی کارتون سفید و بسته بندی شده،داخل راهرو،کنار دیوار بود. -مامان: اینان؟ -من: فک کنم! کیمیا که پشت سر من قر کمر می رفت گفت -کیمیا: چه خوشه! می خواستم یکی بخابونم توی گوشش،ولی متاسفانه مامانش کنارش بود. -مامان: سلام.خوب هستین؟ -من: سلام. با دختر خانم ناوبر،که معاون پرورشیمون بود،سلام علیکی کردم و بعد مشغول حرف زدن با دوستام شدم. -من: کی خوشحاله؟ دست همه به جز منو یگانه،بالا رفت.نگاه تاسف باری به هم انداختیم. -مامان: مهسا! برگشتم و گفتم -من: بله؟ -مامان: بیا اینجا. مسترس شدم.سرفه یی زدم و گفتم -من: چیه؟ به میز اشاره کرد و گفت -مامان: اینه! -من: ها؟ قیافش با مینیون های کوچولوی دو چشم،مو نمیزد.تنهای تفاوتی که با هم داشتن،لباساشون بود که اون خیلی حساب نمیشه!خانم درفشیان،همون معاون پروریشمون گفت -خانم درفشیان: یکی از اینا رو به شما میدم.به خوبی ازش محافظت کنین.درست مثل یه بچه ی کوچیک اما باهوشه که باید بهش برسین.درضمن وقتی که رفتین خونه،این دکمه ی قرمز رنگو فشار بدین، تا متولد بشه. این حرفا رو توی فیلمای افسانه ای هم نمی زنن. -خانم درفشیان: بگیرش. سرشو گرفتم و به دکمه ی قرمز رنگی که پشتش بود،نگاه کردم. -من: اگه بعد از تولد،این دکمه رو فشار بدم،چی میشه؟ شونه بالا انداخت. -خانم درفشیان: نمی دونم،اما می گن که هیچ اتفاقی نمی افته.
  8. mahi_sf

    سلام گلم. ببخشید عزیزم اما من اصلا کار شما رو ندیدم اما مطمئنم که کار گرافیستای این انجمن عالیه اما من به خاطر اتفاقی که واسم افتاده بود عجله داشتم ولی شما چون انلاین نمیشدین خواستم عوض کنم اما حالا که انلاینین خوبه.همون دو تا عکسی که گفتین خوبه رو واسم جلدم بزنین.ممنونم
  9. mahi_sf

    البته گفتند که عوضش می کنه.
  10. mahi_sf

    چه خوب! من یه رمان جدید دارم می نویسم اما گرافیستی که هانی جون واسم انتخاب کرده اصلا آنلاین نمیشه.
  11. mahi_sf

    ممنوننننننننننننننننننن!!!!!! فورا بعد از ویرایش و پذیرش یه روزه میره داخل سایت؟
  12. mahi_sf

    سلام عزیزم. ممنونم.مدت ویراستاری چقدر طول می کشه و ایا مشکلی پیش اومده توی رمانم؟
  13. عاشقشم!!!!💕💕

    میکاسا جووووون

    Mikasa_Ackerman2.jpg

    نازی

    1. pari_sf

      pari_sf

      آره!خوشگله!💕

  14. mahi_sf

    پارت یازدهم -خانم ناوبر: من حرفمو بی مقدمه می زنم.شاید برای همتون خیلی عجیب باشه،اما از آموزش و پرورش بخشنامه اومده که قراره به هر کدومتون یه مینیون تعلق بگیره. سکوت مدرسه،ناگهانی شکست. -مینیون؟عروسکش؟ -شاید! -آخه این چه بخش نامه ییه؟ -خانم ناوبر: لطفا سکوت رو رعایت کنین.هنوز حرفم تموم نشده. وقتی همه ساکت شدن ادامه داد: -خانم ناوبر: این مینیون ها فقط به دانش آموزان ارشد داده میشه.یعنی کلاس ششما! -روژینا: این مینیونی که می گین،چیه؟ سه بار،پیاپی سرفه زد و گفت -خانم ناوبر: ربات هایی کوچیک و زنده با هوش کاملا مصنوعی اما قوی.هر کدومشون به اندازه ی مغز یک انسان هوش دارن. عین ملخ به چشمای جدیش زل زدم.شاید حس مسخره ی شویخش گل کرده و داره باهامون شوخی می کنه.اما قیافش داد می زنه که خیلی جدی و بی اعصابه.آخه...مگه میشه؟روژینا با دهن باز و چشمای گرد برگشت و گفت -روژینا: یا ابل الفضل! حانیه که پشت سرم بود،دستشو روی شونم انداخت. حانیه: داره چرت می گه بابا! دهنمو به سمت گوشش کج کردم و یواشکی گفتم -من: نمی دونم!شایدم. با چشم مامانمو که هنگ کرده بود،دنبال کردم.چشم غزه ای بهم رفت و زیر لب چیزی زمزمه کرد.فک کنم فهمیدم چی گفت. -من: مگه تقصیر منه! -خانم ناوبر: یکی یکی بیاین توی دفتر.به همراه مادرتون!
×

انکی دروید