رفتن به مطلب

maryam78

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    124
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

337 Excellent

درباره maryam78

  • درجه
    🌟🌟🌟🌟

آخرین بازدید کنندگان نمایه

441 بازدید کننده نمایه
  1. maryam78

    عزیزم وجودت تو این سایت توانا بودنت رو فریاد میزنه سکوت گاهی وقتها پر از فریاده که با گوش سر شنیده نمیشه تو میتونی و من هم میتونم با تموم محدودیت هامون
  2. maryam78

    خودتی؟ چه مهربون شدیییی. خخخخ مرسی از درک بالات
  3. maryam78

    خوشحال میشم نظراتتون رو بدونم
  4. maryam78

    *این متن متعلق به یک هم جنس و هم نوع من است . کمی حرف دل ,کمی تلخی ,کمی گلایه که حیفم آمد ساده از آن بگذرم ... بخوانید و تامل کنید و نظر دهید* روزگاری سهراب نوشت: چشمها را باید شست جور دیگر باید دید. از آن پس همه خواندند و نوشتند، گفتند و شنیدند که سهراب گفته است “چشمها را باید شست جور دیگر باید دید”. اما چه کسی جور دیگر دید؟ از خانه می‌روم بیرون، وارد کوچه و خیابان می‌شوم، به اینجا می‌گویند: جامعه. جامعه که من را می‌بیند، گویی با یک موجود عجیب و متفاوت روبرو می‌شود، یادش می‌آید، دیدن من چقدر دردناک است. ولی من که نماد دردهای او نیستم. معلولیت، من را به محدودیتهایی می‌رساند، گاهی سرعت کاری را نسبت به دیگران کندتر می‌کند یا سخت‌تر، اما غیر ممکن نه؛ و دیگران این کندی عمل من را به حساب ناتوانی محض یعنی ساده‌ترین راه ممکن برای کنار گذاشتنم می‌دانند. معلولیت، محدودیت می‌آورد. با این حرف تو کاملا موافق هستم، اما می‌دانی بسیاری از این محدودیتها ناشی از نگاه نادرست و محدود توست. من را ناتوان می‌بینی و با سعی هرچه تمام‌تر این باور غلط را به خود تلقین می‌کنی. اگر کمی از محدودیت نگاه تو نسبت به من کم می‌شد، جاده رفتن من اینقدر خاکی و پست نبود. با این حال پر توان در بزرگراه‌های علم و عمل می‌تازم. گاهی کسی پیدا می‌شود و من را می‌بیند، اما از همان درصدهای کمش هم در سطوحی پایینتر و بیشتر با نگاهی مشکوک با حرفهایی شعار‌گونه که تنها رد پایی از من در راه باقی می‌گذارد. امروز زمان دیگری است و زمان تشویقها و تمجیدهای بی‌معنا گذشته است. باید دانست که همه معلولیت‌هایی دارند که گاهی آشکار و گاهی پنهان است و مراقب بود که ناآگاهی ما را به مسیری اشتباه سوق ندهد. دیگر زمان داستانهای گدایی و فال‌فروشی برای نابینایان گذشته است. تو که خود را امروز متمدن می‌دانی پس بدان این نقشهای کاذب و زشت را به یک انسان با هر نوع ویژگی نباید منتسب کرد. این برای آنهایی است که در جایگاهی پست قرار گرفته‌اند؛ و نابینایی هیچ از ارزش انسانی کسی نمی‌کاهد. ترحم جز اینکه راهی به خطا رفتن است و ایجاد نوعی احساس منفی و نامتعارف، معنی دیگری ندارد. چشم را گفته‌اند سلطان بدن است، کارش دیدن است، نه اشک ریختن، آن هم بی‌دلیل. اگر می‌توانست به خوبی ببیند، دیگر بیهوده اشکهایش روان نمی‌شد و فرهنگی نادرست و اشتباه را همواره پابرجا نگاه نمی‌داشت. وقتی تو من را می‌بینی، به جای اشک ریختن و حس نادرستی که منتقل می‌کنی با من همراه شو و کمک کن تا آنچه بنظرت مغایر عرف اجتماعی است، را به من بیاموزی، تا من خموده نباشم، درست حرف بزنم، درست غذا بخورم، با دیگران به راحتی برخورد کنم و هر چیزی که در نظر تو می‌تواند من را مانند تو کند به من یاد بده نه اینکه با یک تاسف خشک و بیهوده من را با همان نادانسته‌هایم باقی بگذاری. اجتماع یک کلاس درس است نه فقط جایی برای گذر از دیده‌های امروز و فردای ما. وقتی من را ببینی مطمین باش که می‌توانیم در یک دایره‌ای از زندگی با هم همراه شویم. دوست من شعارها، حسرتها، ترحمها و نگاه محدود را کنار بگذار، تا دنیای خودت هم بزرگتر شود و دنیای بزرگ من را به خوبی ببینی. در سایه دیدن است که به آگاهی می‌رسیم. کلید قفس من، در دست نگاه زیبای توست. این قفس برای بالهای بزرگ من خیلی کوچک است. بیا و همت کن و میله‌های این قفس کوچک را یکی یکی بشکن و راهی برای آسودگی فکرهایمان باز کن. با مادرم برای خرید به مغازه‌ای رفته بودم، بلند گفت: خانم دخترتان نابیناست؟ دو نفر داشتند با مادرم آهسته می‌گفتند، مشکل من چیست و راجع به نابینایی من می‌پرسیدند. استادی برای آشناییش با نحوه درس خواندن من و استفاده از دیکشنری می‌پرسید، وقتی یکی از دانشجویان گفت: استاد برایش دست بزنیم، گفت: دست زدن ندارد، وظیفه‌اش است. استادی بعد از خواندن هر جمله من می‌گفت: آفرین. بچه‌ها برایش دست بزنید. داشتم غذا می‌خوردم، خانمی گفت: از کجا می‌فهمی قاشقت پر است که قاشق را به دهان نزدیک می‌کنی! رفته بودم مهمانی و چلو کباب می‌خوردم، همه کبابها ریز ریز شده بودند، پرسیدم چرا به این شکل است؟ گفت: من برایت خرد کرده‌ام. خانمی در خیابان من را دید بوسید و خواست برای خرید کتاب به من پولی بدهد، اگرچه قبول نکردم، ولی ترحمی از ایشان ندیدم. آقایی من را در خیابان دید گفت: کجا می‌روی؟ بنشین در خانه این کلاسها چه سودی برایت دارند؟ کودکی می‌گفت: خاله تو که نمیبینی، ولی خوب و صاف راه می‌روی، به‌هیچ جا هم نمی‌خوری. پس چرا توی فیلمها همه نابیناها اینقدر کج و کوله حرکت می‌کنند. زنی در راه با من همراه شد و در این همراهی درد دل هم می‌کرد و از بدی‌های زمانه می‌گفت. زنی که قبلا کارمند بهزیستی بوده، با من همراه شد و از خاطره یاد دادن خط بریل به بچه برادرش برای تقلب کردن می‌گفت، کارش درست نبود، اما حس همراهیش شوخ بود، نه یک حس منفی! در کلاس خانمی پرسید: اشکالی ندارد درباره مشکلتان با شما صحبت کنم. در کلاس خانمی دایم دور و بر من می‌چرخید، مهربانی‌هایش لوس بود، تهوع‌آور بود. کسی در راه به من پول داد، حس تحقیر به معنای واقعی! همیشه باید خودم را به دیگران ثابت کنم و این خسته‌کننده است. و نهایتا اینکه باور هم نمی‌کنند و نکرده‌اند. تنها آرزوی خوب برای من و امثال من: خدا شفا بدهد. هیچ جنبه‌ای از زندگی را قرار نیست، برایمان حتی آرزو کنند. *نوشته از نیره* یک آسیب دیده بینایی
  5. even if you are an angel  

    there you always be someone 

    who doesn't like the sond 

    of your  wings rustling 

  6. maryam78

    تنها کاری که میتونم بکنم فقط همینه امیدوارم زود زود سلامتی خودشون رو به دست بیارن و این خبر خوب رو ازت بشنویم
  7. maryam78

    مهربون,صبور,بی حوصله,نق نقو, زود خسته میشی خخخ
  8. عزیزترینم 

    خواهر ناز و خوشگلم 

    زندگیم 

    تولدت یه روز زودتر مبارک 

    @nava1382

  9. maryam78

    آآآآآآم مخ و فسفور زیادش خوووبه که من دااارم.هاهاها
  10. maryam78

    مریم کوچولو
  11. دونگ یی خیلی میدوستمش
  12. maryam78

    بزرگترین سوتیت چی بود؟
  13. maryam78

    امم اون کیه که بچه درسخونه؟
  14. maryam78

    خخخخ خوب شناختیماا نیمرو
  15. maryam78

    آفریییین به تو میگن دختر بااهوش. از کوجا فهمیدی؟
×