رفتن به مطلب

sali25

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    169
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

474 Excellent

11 دنبال کننده

درباره sali25

  • درجه
    🌟🌟🌟🌟🌟

آخرین بازدید کنندگان نمایه

218 بازدید کننده نمایه
  1. sali25

    91 صدای در اتاق را که شنیدم حرفی نزدم،می خواستم فریاد بکشم می خوام تنها باشم اما دلم نیومد به کسی بی احترامی کنم! کسری با لبخندی محزون داخل اتاق شد و رو به رویم نشست،نگاهش کردم،نمی دونستم چی بگم!خودش گفت:می دونم الهه!من کامل درکت می کنم که چقدر همه چیز برات یکدفعه ای شده!قصد من جز خیر نبوده! گفتم:می دونم کسری!اما نمی دونم چرا گریه می کنم! گفت:چون شکه شدی!چون از اتفاقای دوروبرت هیجان زده شدی! هرکسی توی چندساعت این حجم از اطلاعات رو دریافت کنه همین می شه! نگاهش کردم و گفتم:همه این مدت مهرزاد از من خبر داشته اما مثل گذشته برای اسیر کردنم نیومده!این عجیب نیست؟ گفت:نه !عجیب نیست الهه!تو آیینه صداقتی!تو مثل آب روونی که وجود بقیه آدمها رو هم شستشو می ده! مهرزاد فقط از چشمه صداقت تو با خبر شد! همین!خدا شاهده الهه اگر اون روز توی بیمارستان حالت بد نبود زنگ نمی زدم بهش که بیاد! برای به دنیا اومدن بچه ها باید عمل می شدی؛فرصت فکر کردن نبود،خودت هم درحالتی نبودی که ازت سوال بپرسم و تصمیم درستی بگیری!برای همین زنگ زدم به مهرزاد؛آخرین دفعه که دیده بودمش با دست خونی و چشمهای گریون از خشم و رنج ،خونه ام رو ترک کرد،زنگ که زدم انگار منتظر یه خبر از تو بود!تا گفتم بهش حالت خوب نیست؛اومد بیمارستان! با همون لباسهای ورزشی که توی خونه تنش بود اومد!اگه اونجا نبودم و حالش رو نمی دیدم مثل تو باورم نمی شد؛مثل تو برام عجیب می شد؛اما من دیدم این مرد که از نظر همه محکمه چطور زانوهاش خم شد و نشست،دیدم چطور برای تو گریه می کرد!دیدم تمام مدتی که بیهوش بودی چطوری چشم ازت برنداشت و کنارت موند! باور کن الهه من می خواستم بعد از این که بچه ها رو دنیا آوردی بهت کمک کنم از ایران بری،!تا یه جای دیگه از دنیا زندگی آرومی داشته باشی؛اما مهرزاد همه چیز رو عوض کرد!مهرزاد با عوض شدنش نظر و تصمیم من رو تغییر داد،بزار راستش رو بگم؛توی ذهنم هنوز امید داشتم که مهرزاد طلاقت بده و باهات یه زندگی خوب شروع کنم! دیدن مهرزاد من رو به خودم آورد،انگار داشتم غرق می شدم توی گرداب نامردی و بی معرفتی، اما وقتی دیدمش یاد مهراد افتادم!یاد اینکه این آدم،این مرد از هرکسی به تو رواتره،اون پدر بچه هات بود،همسر قانونیت بود و فهمیده بودم که عاشقته! با خودم گفتم اگه قسمت این بوده که من تو رو نداشته باشم،حتما یه حکمتی پشت ماجراست؛شاید دعای یه عاشقی مثل مهرزاد! از اون روز تمام سعیم این شد که به مهرزاد کمک کنم؛می دونستم این کار به نفع تو هم هست؛همیشه آدمها از هیجان و احساسات تصمیم اشتباه می گیرن،اما گفتم اینبار مثل یه برادر بزرگتر جای تو فکر کنم و به صلاحت یه کاری انجام بدم! فکر نکن نمی تونی چیزی رو تغییر بدی،مهرزاد می دونه تو هم بدون،که هرتصمیمی بگیری ،هرفکری داشته باشی همون اجرا می شه!اگه بگی من نمی خوام مهرزاد رو ببینم،من میخوام تنها بمونم،من خودم کنارت می ایستم و ازت حمایت میکنم؛اما می دونم تو دلت بزرگه الهه!می دونم چه شجاعتی داری توی بخشیدن آدمها؛برای همین اگه نظر من رو بخوای،یه فرصت دیگه به مهرزاد بده! خداشاهده،به روح پدرم اگه کوچکترین اشتباهی کنه،دیگه نمی زارم دستش بهت برسه؛تو دیگه عین خواهرم شدی الهه! نمی زارم کسی به خواهر کوچیکم چپ نگاه کنه! لبخندی زدم،می دونستم خیلی وقته کسری مثل خواهر باهام برخورد می کنه!می دونستم سعی کرده و تونسته احساسش رو تغییر بده یا شاید کنترلش کنه!همه حرفهاش رو باور می کردم!همه حرفهاش مستقیم به قلبم نفوذ می کرد و مثل برادر بزرگتر هرچی می گفت بهش اعتماد داشتم. گفتم:من که رفتم برای خودم نرفتم کسری!تو شاهد بودی که به خاطر مهرداد رفتم؛دیدی که چه حالی داشتم! مطمئنم اگه باردار نمی شدم،اگه نمی فهمیدم همون روزها که باردارم از افسردگی و غم زندگیم تموم می شد! اما می ترسم برگشتنم به مهرداد آسیب بزنه! اصلا این مدت که نبودم رو چجوری توضیح بدم؟ کسری گفت:مهرزاد بهش گفته که تو رفتی مسافرت و یه روزی برمی گردی! گفتم:اگه پرسید چرا من رو نبردی چی بگم؟اصلا مهرزاد رو چجوری باور کنم!نه اینکه باورش نداشته باشم،نه اینکه دلم از سنگ باشه و الان نرم نشده باشم کسری!اما...اما هنوز یه جوریم!یه جوری که انگار دارم خواب می بینم! کسری گفت:بیا یه کاری کنیم !این یه هفته ای که شمال هستیم،بزار مهرزاد هم کنارمون باشه!باهاش حرف بزن.کنارش باش؛فکر کن یه مدت قراره نقش زن و شوهرهای واقعی رو بازی کنید!کنارش باش،دوباره بشناسش !تو اینقدر بزرگ شدی که آدمها رو خوب بشناسی.من و بقیه هم رفتارش رو می بینیم،این یه هفته رو صبر کن؛بعد تصمیم بگیر؛یه جورایی دوره ی آزمایشی باشه این یه هفته ! گفتم:پس مهردادم چی؟اگه آخر یه هفته گفتم نه ،اونوقت بچه ام دوباره ضربه می خوره! گفت:این با من!خودم می رم با مهرزاد حرف می زنم!اصلا خودش گفت که هرتصمیمی الهه بگیره فرقی نمی کنه،می تونه مهرداد رو هروقت خواست ببینه!اما خب هنوز راضی به رفتن مهرداد نشد!البته درکش می کنم بخواد تلاشش برای آوردن تو رو به هرشکلی انجام بده! گفتم:یعنی اینکه از بچه ام به عنوان اهرم فشار استفاده کنه درسته؟ گفت:نه درست نیست!نمی گم درسته اما مگه ما آدمها چقدر ظرفیت خوب بودن داریم الهه!؟شاید هرکس دیگه ای هم جای مهرزاد باشه به عنوان آخرین امیدش همین کار رو کنه! حرفی نزدم،کسری گفت:به این فکر کن که مهرزاد توی این مدت می تونسته ازتو به خاطر ترک خونه،و بدتر از اون پنهان کردن بچه هاش شکایت کنه،اما هیچوقت این کار رو نکرده!به این فکر کن که آراد و آرام رو چقدر دوست داره و بخاطر تو حاضر شده از دیدن همیشگیشون دست بکشه!الهه من مهرزاد رو می شناسم!آدمی نیست که به این سادگی ها پا روی غرورش بزاره و بیاد برای عذر خواهی؛این یعنی هیچکدوم از کاراش فیلم نیست!براش کاری نداره بخواد بچه ها رو بگیره و تورو به زور ببره سرزندگیش!باور کن هیچکاری براش نداره! اما می خواد خودت تصمیم بگیری!به خاطر من بهش فرصت بده!! کمی به حرفهای کسری که همشون منطقی می اومد فکر کردم و گفتم:باشه!اما قبلش باید این یه هفته آزمایشی بگذره و بعد من تصمیم قطعی رو بگم! اما من تصمیم قطعی رو یه جایی ته قلبم گرفته بودم!شاید از همون شب مهمونی متین که دیدمش ته دلم یه دختر تنها دعا می کرد ،کاش دوباره مهرزاد برگرده و این بار حرفهاش رو بشنوه!می خواستم نه تنها به مهرزاد که به خودم فرصت بدم،فقط نمی خواستم مهرزاد رو خیلی زود خوشحال کنم از شنیدن این حرف!می خواستم کمی از بلاتکلیفی و این دوره آزمایشی عذاب بکشه ! کسری با خوشحالی گفت:پس من برم به مهرزاد بگم! سرم رو تکون دادم و لبخند زدم.
  2. sali25

    90 یک جاده کوچک از کنار ساحل شروع می شد و به جاده ی اصلی می رسید،با رسیدن به جاده اصلی که مهرزاد راهش را بلد بود خیلی زود به ویلا رسیدیم.روبه روی در ویلا پونه و کسری با نگرانی قدم می زدند،پونه با دیدن من سیلی آرامی به گوشش زد و گفت:خدا مرگم بده خانوم!چی شده ؟! کسری رو به مهرزاد گفت:چیکارش کردی؟! مهرزاد گفت:جونش رو نجات دادم! خطاب به پونه گفتم:من خوبم!پام به یه شاخه شکسته گرفت زخمی شد،نمی تونستم راه برم! پونه گفت: خانم چرا مثل موشه آبکشیده شدی ؟! آقا شما چرا؟خانم کفشهات کجاست ؟ گفتم:صبرداشته باش پونه!من با تو و کسری کار دارم! پونه با این حرفم نگاهی به کسری انداخت و هردو سعی کردند نگاه از من بگیرند! تا داخل خانه بر پشت مهرزاد سوار بودم و بعد مهرزاد روی مبل پیاده ام کرد،نازنین و سیمین که آراد و آرام رو در بغل داشتند از دیدن صحنه هاج و واج ما رو نگاه می کردن؛سیمین گفت:الهه!خوبی!؟ بعد رو به مهرزاد گفت:سلام آقای کامروا!شما خوبید؟ نازنین گفت:چرا هردوتون خیس خالی شدین؟ مهرزاد گفت:الهه نشسته بود روی یه تنه ی پوسیده درخت وسط رودخونه،لیز خورد،خواستم بگیرمش که تنه درخت شکست و هردو به آب افتادیم! نازنین گفت:چه شانسی آوردید! پونه با نگرانی گفت:خانم چرا مراقب نیستید؟ چشمم رو نازک کردم و نگاهی به پونه و کسری که کنار هم بودند انداختم،هردو قدمی به عقب رفتند. آرام که بغل نازنین بود و نزدیک به مهرزاد،چنگی به بازوی مهرزاد انداخت و با خنده گفت:با...بااا! این بار چشم هایم گشادتر از قبل شد!حتی این دوتا وروجک هم مهرزاد را می شناختند!انگار فقط من از ماجرا بی خبر مانده بودم! گفتم:واقعا که!از کوچیک تا بزرگتون من رو دست انداختید! پونه گفت:خانم به خدا من می خواستم برات تعریف کنم!اما کسری نذاشت! کسری گفت:پونه!چرا من رو می فروشی!؟خودت گفتی خوبه که بچه ها از همون اول باباشون رو ببینن! مهرزاد اشاره ای کرد که حرفی راجع به این موضوع نزده است،اما پونه متوجه نشد و گفت:من گفتم خانم رازقی مربی خوبی بوده،حالا هم که خانم محمدی میاد کنارش بهتره،این جوری بچه ها هم باباشون رو می بینن هم مامانشون! گفتم:یعنی چی؟من نمی فهمم!خانم رازقی کجای قصه است؟ کسری گفت:خب این مدت که بچه ها رو به پرستار سپرده بودی،خانم رازقی و خانم محمدی باهم نگه اشون میداشتن! پونه آهسته گفت:خونه خودتون! با حرص به کسری نگاه کردم و گفتم:من به تو اعتماد کرده بودم! کسری گفت:خب من ...خب .... مهرزاد کنارم نشست و گفت:خواهش می کنم بقیه رو بخاطر من سرزنش نکن!کسری بهم گفت می خوای برای بچه ها پرستار بگیری،دیدم فرصت خوبیه که بچه ها رو ببینم و کنارم باشن!برای همین از خانم رازقی کمک خواستم و اون هم خانم محمدی رو معرفی کرد.قرار شد دوقلوها بیان خونه خودمون که سه نفری مراقبشون باشیم! مکثی کردم و یاد مهردادم افتادم،یعنی او هم بچه ها رو دیده بود.گفتم:مهرداد ... مهرزاد گفت:آره !اون حسابی از اینکه برادر بزرگتر شده خوشحاله!فقط دلش برای مامانش تنگ شده ! حرفی نزدم!مغزم از این حجم اطلاعات درد می کرد!بعد از یک سکوت طولانی از جا بلند شدم و لنگان لنگان به سمت اتاق رفتم. پونه گفت:کجا میری خانم؟! گفتم:یکم می خوام تنها باشم! از پله ها بالا رفتم و خودم رو به تخت رسوندم،سرم رو به بالش فشار دادم و بی اختیار گریه کردم،نمی دونستم چرا گریه می کنم!این بار دلیل گریه ام رو درست نمی فهمیدم!دلتنگی،خوشحالی،غم،یا حتی خشم! اما هرچه که بود چند دقیقه ای به گریه گذشت.
  3. sali25

    89 درحاشیه رودخانه در حال قدم زدن بودیم سکوت بینمان بود،هرچند حرفهای زیادی برای گفتن داشتیم ،اما هضم کردن اطلاعات قبلی زمان می خواست؛مهرزاد کنارم راه می رفت و حواسش به من بود؛صدای زوزه ی سگی از میون جنگل ناخودآگاه حواسم را پرت کرد و از جا پریدم ،لحظه ای از نگاه کردن به زیر پایم غافل شدم و دقیقا روی یک شاخه شکسته پام رو زمین گذاشتم و از درد ناله کردم. مهرزاد با نگرانی بهم نزدیک شد و گفت:چی شد الهه؟چی شد؟ گفتم:پام!پام! نگاهی به پای مجروحم کرد و گفت:چرا نگفتی پا برهنه ای!؟ گفتم:یعنی تو ندیدی؟! گفت:نه!حواسم به خودت بود ! گفتم:پاهام رو فاکتور گرفتی؟! گفت:منظورم صورتته!حالا می تونی راه بیای؟! گفتم:آره!می تونم! اما با قدم اول ناله ام بلند شد،پام از برخورد با زمین می سوخت،دست به کمر نگاهم کرد و گفت:اینهمه تغییر کردی،سه تا بچه آوردی و هنوز لجبازی! این رو گفت و به سمت من اومد،روبه روم خم شد و من رو روی کولش سوار کرد،با اصرار گفتم:نه! منو بزار زمین!بزارم زمین خودم راه بیام! گفت:مهرزاد کامروا تو رو از جا بلند کرده!می دونی یعنی چی سواری گرفتن از یه کامروا!؟ پوفی کردم و گفتم:اینهمه تغییر کردی هنوز مغرور و متکبری!کشتی مارو کامروا! خندید و گفت:دیگه از پایه که نمی تونم خودم رو عوض کنم!در یه حدی توان داشتم! گفتم:یکم تندتر برو لطفا!الان همه نگرانم شدن! نفس عمیقی کشید و گفت:چشم !اطاعت میشه! بعد من رو کمی بالاتر کشید و گفت:سه تا بچه آوردی این چه وضعشه که اندازه پشه هم وزن نداری تو! گفتم:سه تا بچه به دنیا آوردم ،نخوردمشون که ! خندید و تا نزدیک ساحل باهم بحث کردیم و به جان هم غر زدیم!
  4. sali25

    ممنونم عزیزم.منظورت از استفاده از بچه رو البته متوجه نشدم درست. حق با شماست،وقتهایی که می نویسم چون همه حرفها رو از زبون خودم می زنم و لحن خودم وقت حرف زدن این شکلیه😅 باعث شد این ایراد ناخودآگاه ایجاد بشه و من هم توی همین چندپارت آخر متوجه شدم!یکم سخته همه پارتها رو دوباره درست کنم.اما سعی می کنم این کار رو انجام بدم. ممنون از همراهی بی دریغ شما که تا این قسمت های رو به پایان هم در کنارم بودی،البته تا آخر داستان چند پارت دیگه مونده که امیدوارم مثل همیشه حمایت شما رو داشته باشم.ممنونم از لطف بی دریغت دوست مهربانم!
  5. sali25

    پارت 87 نگاهش کردم،از چشمهاش می تونستم عاشقی رو بفهمم!می تونستم توی چشمهای روشنش که حالا با انبوه درختهای جنگل سبز شده بود،برق عاشقی که توی چشمهای رنگ شب مهراد برای اولین بار دیدم رو ببینم! ادامه داد:بعد از اینکه از بیمارستان رفتم با کسری حرف زدم،بهش گفتم چقدر پشیمونم؛گفتم چقدر اشتباه کردم!کسری خیلی بامعرفته که حرفهام رو باور کرد،که همه بدیهام رو از یاد برد!دستم رو گرفت و گفت هرکار بتونه برام می کنه،اما نباید دیگه تو آسیبی ببینی!قبول کردم.گفت بزار یه مدت بگذره،تا تو آروم بگیری و هردو از گذشته فاصله گرفته باشیم. از حرفهاش می خواستم شاخ در بیارم!منتظر بودم کسری رو ببینم و بدجوری حسابش رو برسم.گفتم:پونه هم در جریان بود؟! گفت:آره.هرماه به پونه حقوق قبلی رو می دادم،اون قبول نمی کرد ولی من می گفتم تو داری از زن و بچه من مراقبت می کنی!می گفت الهه مثل دخترم می مونه!اما من دلم راضی نمی شد،می خواستم کمبودی برات ایجاد نشه. زیرلب گفتم:فقط این دوتا رو من ببینم! مهرزاد لبخندی زد و گفت:اون دوتا بی تقصیرن،گناهی ندارن که! گفتم:چندماهه من رو اسگل خودشون کردن،کم گناهی نیست! خندید اما بعد نگاهی به اطراف کرد!ناخودآگاه من هم نگاهی کرد و از یادآوری جنگل و غروب ترسیدم،گفتم:شب شد!حتما الان همه نگرانم شدن! مهرزاد گفت:نترس!من کنارتم،می رسونمت ویلا! یاد یه سوال دیگه افتادم و گفتم:از کجا می دونستی اینجام؟ همونطور که از جا بلند می شد گفت:خودم از کسری خواستم که شما رو بیاره اینجا!می خواستم باهات حرف بزنم!بعد از اینکه داخل اون مهمونی کذایی دیدمت مطمئن شدم که باید برگردونمت،اون شب از حرفهایی که زدی به متین،یه جورایی امیدوار شدم به برگشتنت،امیدوار شدم که شاید بشه برگردی.که باید التماست کنم برگردی!از کسری خواستم یه جوری به این سفر راضیت کنه،اول کسری می خواست برید ویلای خودش اما من خواستم ویلای خودم بمونید،زن و بچه من کجا برن جز ویلای خودشون!؟اینجوری حس می کردم یه جورایی خونه خودمی! گفتم:یعنی...خودت کجا بودی؟! گفت:ویلای کسری!خیلی دور نیست. آهسته گفتم:مهردادم ؟! گفت:مهرداد و مهناز و خانم رازقی هم اومدن. ناخودآگاه لبخند زدم،نگاهم کرد و گفت:این اولین خنده ای بود که من به لبات آوردم! گفتم:هنوز من تصمیمی نگرفتم! گفت:کاری با این نداشتم،دارم هرخندهای که به لبت میارم رو برای خودم می شمرم! دوباره خندیدم و گفت:این هم دومیش. از کارش حرصم گرفت اما دیگه وقت بحث کردن نداشتم،حالا دیگه کاملا هوا تاریک شده بود،مهرزاد گفت:راه رودخونه رو ادامه بدیم که به ساحل برسیم،بهتر از اینه که راه قبلی رو برگردیم،تاریکه و بین درختها گم می شیم. سرم رو تکون دادم و با هم راه افتادیم،با فاصله ازش راه می رفتم،پاهام برهنه بود و کفشهام که روی کنده درخت گذاشته بودم رو آب برده بود؛با احتیاط زیر پام رو نگاه می کردم و قدم برمی داشتم،خوف عجیبی داشت جنگل اما حضور مهرزاد باعث می شد نترسم!عجیب بود که دیگه مثل قبل ازش نمی ترسیدم.،بلکه کنارش احساس امنیت داشتم!
  6. sali25

    پارت 86 آرام به سمتم اومد و با یک دست قطرات اشک روی صورتم را پاک کرد و گفت:الهه!به روح برادرم قسم می خورم با آزار تو بیشتر خودم آزار می دیدم!با هربار سیلی که به تو زدم خودم هزاربار جگرم سوخت؛هرضربه ای که به تو زدم قلبم دوبرابر دردی که به تو وارد می کردم درد می گرفت و سرتاسر وجودم رو نفرت از خودم می ساخت؛من تورو شکنجه می کردم و خوب می دونستم در واقعیت این ضربه هاییه که به روح خودم وارد می کنم!چون فکر می کردم ساده لوحم که عاشق تو شدم! اما من احمق بودم؛من همه معصومیت تورو می دیدم و فکر می کردم تو نقاب معصومیت به چهره داری!از حرفهای ساناز این جور برداشت کرده بودم که بی بندوباری! الهه من جز بدی نداشتم برات!بزار یکبار دیگه فرصت داشته باشم که خوبی کنم! من خیلی عوض شدم؛رفتن تو عوض کرد من رو!دیدن مادری که به خاطر بچه اش حاضره جرعه جرعه درد رو سر بکشه ،دیدن مادری که به خاطر بچه اش حاضر شد پا روی دلش بزاره و با همه دلتنگی بره و به دیدن دورادور بچه اش قانع بشه من رو تغییر داد!به من احمق فهموند زندگی اون لجنزاری که داخلش دست و پا می زدم نیست!فهموند عشق اتفاقیه که تا ابد جریان داره،که همه زنها شبیه دخترهایی که تا قبل از آشنایی با تو می شناختم نیستن،تو باعشقت به مهراد و مهرداد به من این رو یاد دادی!کاش می شد ذره ای از عشق مهراد رو به من بدی؛کاش میشد برگردی! دروغ بود اگه بگم دلم نرم نشده!یک جورهایی از وقتی آخرین بار در آن باغ و مهمانی نحس دیدمش از فکرم بیرون نمی رفت و همون روز فهمیدم حال و روز قلبم در حال تغییره! اما اون اطلاعاتی داشت که برام عجیب بود؛سوالاتی برام ایجاد کرده بود و این سوالا مانع از فکر کردن می شد؛این که من مهرداد رو دورادور می دیدم از کجا می دونست؟!برام خیلی سوال ایجاد کرده بود.هنوز برای برگشتن کنارش یا ادامه همین وضعیتم نیاز به فکر داشتم؛اما دلم می خواست جواب سوالام رو بگیرم. لحظه ای سکوت کردم که آرامش بگیره و خودم هم جلوی گریه ام رو بگیرم. گفتم:مهرزاد!تو از کجا می دونی اینها رو؟خواهش می کنم توضیح بده!بزار فکرم خالی بشه از سوال که راجع به برگشت فکر کنم! مهرزاد نگاهی به من کرد و انگار موضوع جالبی رو به یاد آورده باشه چشمهاش حالت جدیدی پیدا کرد!مثل بچه ها که از اتفاقی ذوق می کنن؛انگار فهمیده بود ته جواب من می تونه مثبت باشه،انگار یه روزنه امید براش باز شده بود. با لبخند گفت:من مهرزاد کامروام الهه! با اخم نگاهش کردم و گفتم:آقای مهرزاد کامروا لازم نیست این موضوع رو تکرار کنی!من اسم و فامیل شما و همه خاندانتون رو از بر شدم دیگه،فقط سوالم رو جواب بده! خنده ی کوتاهی کرد و گفت:وقتی که رفتی من احساسهای مختلفی رو تجربه کردم؛اول خشمگین شدم،می خواستم بیام سراغت که مهناز اون حرفها رو زد و حقیقت رو فهمیدم؛احساس بعدی عذاب وجدان بود!تصمیم داشتم راحتت بزارم،باخودم سرجنگ داشتم بین دزدیدن تو و بی خبرماندن از تو!آخر سر تصمیم گرفتم یه مدت بی خبرباشم ازت که فکر پس گرفتنت به سرم نزنه،چون هنوز آدم نشده بودم.هرچند هرشب و هر روزم به این فکر گذشت که تو کجایی و چیکار می کنی!؟ هربار دعا می کردم حالت خوب باشه،اما یه شب کسری بهم زنگ زد!یادم بود آخرین بار با کسری دعوای خیلی بدی داشتم،رفته بودم دم خونه اشون،اون من رو به داخل راه داده بود و چون بهم جواب این سوال که تو کجایی رو نداد ، کل زندگیش رو شکستم و با دست خونی از خونه کسری بیرون زدم!برای همین اینکه کسری بهم زنگ بزنه نوید یه خبر از تو رو داشت،بعد از اینکه باهاش حرف زدم یادم نمیاد چطوری خودم رو به بیمارستان رسوندم! حرفهای کسری هنوز برام سنگین بود و من داشتم با خودم تکرارشون می کردم،باورم نمی شد که دارم پدر می شم!اما بدتر از همه نگران حال تو بودم،چون گفت حالت خیلی بده و باید عمل بشی!اصلا برای اینکه نیاز به رضایت من داشت عمل بهم زنگ زد؛وقتی رسیدم اونجا،تو بیهوش بودی؛اومدم بالای سرت،نگات که کردم زانوهام از دیدنت خم شد!دلم پربود از عشق به تو،دلم پر بود از خواستنت! روی تخت بیمارستان با یه شکم بزرگ بیهوش افتاده بودی،کسری و پونه از دیدن حال و روزم تعجب کردن!انگار باور این که من گریه کنم به خاطر تو سخت بود براشون!یادمه یه ناله خفیفی می کردی.اومدم بالاسرت،پیشونیت رو بوسیدم و گفتم نگران نباشی چون کنارتم!می گفتی تنهام نزار و من از ته دل می خواستم تا ابد کنارت باشم،از اتاق عمل که برگشتی بیرون،بازم بیهوش بودی،اون روزها برام مثل کابوس گذشت،هرثانیه چشمم به تو بود که حالت خوب بشه.که چشم باز کنی،اما می دونستم وقتی چشم بازکردی نباید اونجا باشم!نباید خودم رو بهت تحمیل می کردم،که بترسی از تهدیدم،فکر کنی می خوام بچه ها رو ازت بگیرم! یادمه اولین بار خودم جفتشون رو بغل کردم!حس پدر شدن ،اون هم پدر بچه های تو شدن برام تازه و دلنشین بود!دلم میخواست تا ابد کنار شما باشم،اما می دونستم اشتباهه،تا به هوش بیای کنارت بودم و بعد از پیشت رفتم تا من رو نبینی! پس مهرادی که من فکر می کردم در رویاها می بینم ،کسی که اون چندروز بیهوشی کنارش بودم مهرزاد بود!!چه سخته باورش!اما هرچیزی که می گفت رو یادم بود دقیق! گفتم:خب وقتی اینقدر پشیمون شدی چرا مهرداد رو برام نیاوردی؟ سرش رو پایین انداخت و گفت:برای اینکه فکر می کردم این دستاویزی برای برگشت تو باشه!چون فکر می کردم اگه مهرداد رو برگردونم تو دیگه هیچوقت حاضر به بازگشت نمی شی!این خودخواهی من بود.اما نمی خواستم بپذیرم که تو رو نداشته باشم!من عاشقت شدم الهه!با حضور مهرداد می تونستم وقتهایی که برای دیدن مهراد با خانم رازقی هماهنگ می کردی ببینمت،خودم از خانم رازقی خواستم باهات هماهنگ کنه؛خودم خواستم که دورادور ببینمت!داخل ماشین می نشستم و به تو که دزدکی پسرت رو نگاه می کردی زل می زدم!
  7. خوب سلام به خانوم گل😍

    بازم پارت داريم؟🤩

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 2
    2. sali25

      sali25

      آره فکر کنم!جز شب که فرصتی پیدا نمیشه برای نوشتن!😄

    3. samanehaminian69

      samanehaminian69

      دقيقاً منم از سكوت خونمون استفاده مى كنم. برم پارت ها رو بخونم بعدش تو صفحه نقد مى بينمت😘😘😘🤩😁

    4. samanehaminian69

      samanehaminian69

      نبود پارت ؟ برم بخوابم؟؟😅😍♥️😘

  8. sali25

    پارت 85 حرفهای مهرزاد مثل یه وعده غذای سنگین غیرقابل هضم بود.توی ذهنم داشتم روزها رو کنار هم می گذاشتم،داشتم همه چیز رو کنار هم می چیدم و هنوز باورش برام سخت بود؛اصلا چطور ممکن بود سانازی که خیلی به من محبت داشت اینکارها رو کنه؟!پس اون نامه چی بود که برام گذاشته بود؟اینها همه نقشه بود؟ مگه میشه یه نفر اونم یه آدمی که دستشویی رفتنش هم به کمک دیگرانه این همه نقشه بریزه و اینهمه زندگی رو نابود کنه؟!حس کردم من هم مثل مهرزاد به آدم اشتباهی اعتماد کردم؛من به ساناز اعتماد داشتم در حالی که بارها از مهراد و لاله خانم شنیده بودم که ساناز دورو داره!شنیده بودم که میگفتن به ساناز اعتماد نکنم،یادم اومد چقدر لاله خانم بهم می گفت با بچه حیاط اصلی نباشم تا ساناز من رو نبینه و حسودی کنه؛یادم اومد چقدر مهراد تاکید داشت که ساناز رو نشناختم ! راست می گفتی مهراد!ای کاش هیچوقت این روی ساناز رو نمی شناختم!ای کاش اعتماد نمی کردم!من ساده بودم و صادقانه برخورد کردم؛اما اون....به قول خود ساناز حسادت از آدمها هیولا می سازه ...مغزم از هجوم اطلاعاتی که توی چنددقیقه مهرزاد داده بود درد می کرد. مهرزاد بعد از اینکه مکث کرد و حرفهاش رو دوباره توی ذهنش کنار هم چید،روبه رویم زانو زد و گفت: الهه !من خیلی فکر کردم به روزهایی که جز کابوس برات نساختم! تو خودت عزادار رفتن و تنهایی بودی!تو نیاز داشتی به حمایت و توی اون روزهای سخت من تنهات گذاشتم؛من شکنجه گرت شدم،نمی گم بهم حق بده،اما بدون اون روزها برای منم شکنجه بزرگی بود! من به آدمهای اشتباهی اعتماد کردم،و به برادر خودم اعتماد نکردم،به انتخاب برادرم اعتماد نکردم!خواهش می کنم من رو ببخش،تو نمی دونی توی این چندماه که نیستی چقدر حالم خراب بوده!نمی دونی چه سخته یادآوری همه روزهای بدی که برات ساختم؛یادآوری روزهایی که با هرضربه به تو خودم هزار بار می شکستم و برای شکنجه خودم ،برای خورد شدن بیشتر خودم ضربه های بدتری به تو می زدم. مهرزاد بعد از گفتن این حرفها مکثی کرد،دوباره جملات رو کنار هم چید،انگار می خواست حرفی بزنه که نسبت به گفتنش مردد بود؛اما بالاخره تصمیم گرفت و گفت:الهه!می دونم تو از من جز غم و رنج ندیدی!می دونم بدی های من با هیچ کار خوبی جبران نمی شه.اما الهه!نمی شه برگردی !؟نمی شه بزاری من روزهای رفته رو از ذهنت پاک کنم،خاطرات نو برات بسازم و مرهم باشم روی زخم تنهاییت؟!یا تو مرهم باشی روی زخم تنهایی من؟نمی شه برگردی الهه؟ از حرفی که زد ،از التماسش،از درخواست زیادی که داشت تعجب کردم!از دیدن چشمهای خیسش که امروز دیگه سرد و یخی نبودن چشمهای خودمم بارونی شد،بین بغض و گریه گفتم:نمی تونم باورت کنم مهرزاد!نمی تونم این مهرزاد جدید رو باور کنم!مردی که تا دیروز زیر شکنجه هاش خورد شدم ؛ امروز برای برگشتنم التماس می کنه!؟خیلی سخته پذیرفتنش!
  9. sali25

    پارت 84 پر از سوال و بااخم نگاهش کردم و شروع کرد به تعریف هرچه در دلش می گذشت:وقتی تو برای اولین بار رفتی خونه مهراد تا پرستار ساناز باشی،ساناز پنهانی ازت یه عکس گرفته بود و برام فرستاد و گفت که این پرستار جدیدمونه؛اون روز کلی راجع بهت برام حرف زد و می خواست نظرم رو راجع به تو بدونه؛گفتم دختر خوشگلیه!گفتم عجیبه با این سن کمش اومده برای پرستاری؛ساناز هم برام گفت که چه سرنوشتی داشتی. از اون به بعد هرشب برام چندتا عکس از تو می فرستاد؛می خواست نظر من رو به سمت تو برگردونه،من هم دیگه به دیدن عکسهای تو عادت کرده بودم،اگه یه شب نمی فرستاد پیگیر می شدم تا ببینم عکست رو،عکسهایی که یهویی و بی خبر گرفته شده بودن و تو رو در حال کار،درحال خندیدن،در حال قدم زدن ،و درحال بافتن موهات نشون می دادن.اون زمان دلم می خواست موهات رو بو کنم،دلم می خواست کنارم باشی تا ببینم همونجوری که تصور می کردم توی بغلم جا می شی یا نه. نمی گم عاشقت شده بودم ،اما باورت داشتم و بهت فکر می کردم،یه جورایی از همون دور داشتم دلبسته ات می شدم؛ساناز انقدر برام از تو می گفت که بعضی وقتها توی رویاهای دور خودم رو با تو در آینده تصور می کردم،کنار دختری که توی عکسها می شناختم و تعریفش رو از ساناز می شنیدم؛دختری که محکم بود و حرفهای قشنگی به ساناز می زد،دختری که مثل دخترهای دور و برم دنبال ادا و اطفار و پول نبود؛اما نشد اونجوری که باید می شد. یه شب دیروقت ساناز برام یه عکس فرستاد ،فکر کردم شاید از تو وقتی خوابی باشه،اما عکس رو که باز کردم کل دنیام زیر و رو شد و باورم به تو دلبستگیم به تو تبدیل شد به ناراحتی و تنفر،ساناز یه عکس از تو و برادرم فرستاد که همدیگه رو می بوسیدید!زیر عکس نوشته بود به کسی که لیاقتش رو نداره اگه رو بدی همین می شه! از اون شب ساناز جز ناراحتی نداشت،درد و دل می کرد باهام و بهم می گفت که چقدر از تو بدش میاد،گفت می خواد بدتر از هرشکل ممکن تورو عذاب بده!اون زمان نفهمیدم منظورش چیه،ساناز خوب بلد بود نقشه بکشه و یک نفر رو هرجور دوست داره شکنجه بده،خوب می دونست چجوری یه بیگناه رو گناهکار جلوه بده؛هرروز از بدی های تو می گفت ،یه بار گفت که می خواد کاری کنه تو و مهراد حتما باهم ازدواج کنید،می گفت کار داره با شماها،همون زمان هم از یه مهمونی برام عکس فرستاد که تو کنار کسری نشسته بودی.نوشته بود بی بندو بارها به کم قانع نمی شن! فکرم نسبت به تو کاملا برگشته بود،من تورو اصلا ندیده بودم و همه چیز رو از طریق تعریفهای ساناز میدونستم.فکر می کردم شیطان صفتی واقعا و ناراحت بودم که چرا برادرم با همچین دختری ازدواج کرده! وقتی دیدمت یاد روزهایی افتادم که می خواستم از نزدیک باهات ملاقات کنم،اون روزهایی که می خواستم تست کنم تو بغلی هستی یا نه،که میخواستم موهات رو بو کنم!وقتی دیدمت ،توبغلی بودی و عطر موهات مثل الان دیوونه ام می کرد ،اما ازت متنفر بودم. با مهراد دعوا کردم و تصمیم گرفتم دیگه نبینمتون،ساناز اما همه این مدت ازتو می گفت،از بدی هات؛از اینکه با مهرداد روبه روش رژه میری تا لجش رو در بیاری!ازا اینکه تحقیرش می کنی!من احمق هم همه چیز رو باور کرده بودم!وقتی خبر دادن مهراد و ساناز مردن،حسابی شکه شدم! روز قبلش ساناز بهم زنگ زده بود می گفت حس می کنم الهه با پیمان هم سرو سری داره،از خودش برام گفت که چقدر از زندگیش خسته اس و راهی جز مرگ نمی بینه،از غمهاش برام گفت و یه دل سیر گریه کرد؛دلم به حالش می سوخت و تورو شکنجه گر ساناز ناتوان و بی دست و پا می دونستم،از بچگی ساناز رو می شناختم و برای همین بهش اعتماد داشتم! وقتی خبر مرگ برادرم که اندازه یه دنیا دوستش داشتم رو شنیدم بدجوری بهم ریختم؛می دونستم که رسمه باید با بیوه برادرم ازدواج کنم؛یه زمانی توی رویاهام تورو کنار خودم می دیدم،یه زمانی توی رویاهام با تو بودم و اینبار همه ی رویاهای شیرین گذشته کابوس شده بودن و داشتن واقعی می شدن! تصمیم گرفتم هرجور شده باهات ازدواج کنم تا زجری که این چندسال به من و ساناز داده بودی رو جبران کنم؛اما من احمق نمی دونستم همه اینها برنامه ساناز بوده،اون خوب مهره ها رو کنار هم چیده بود!می دونست چجوری جلو بره که همه چیز حتی بعد از مرگش هم اونجوری که می خواد پیش بره،اون حتی مرگ خودش رو هم برنامه ریزی کرده بود! هرچندیه جادویی توی وجودت هست که داشتم کم کم رامت می شدم،داشتم کم کم به حضورت، به صداقتت اعتماد می کردم،باید اعتراف کنم داشتم عاشقت می شدم و این من رو از هرزمانی به تو حریص تر می کرد،یادمه وقتی متین با اون نگاه کثیفش شب مهمونی تورو می دید دلم می خواست بدزدمت و با خودم به جای دوری ببرمت،دلم می خواست توی صندوقچه ای ته دریا اسیرت کنم و جز خودم کسی تورو نداشته باشه که ببینه! همین احساس باعث شد وقتی پیمان اعتراف دروغینش رو کرد مثل دیوانه ها برخورد کنم،تا زمانی که پیمان توی اعترافش گفت تورو دوست داشته باورم نمی شد اینکار رو کرده باشی! اما ذهنم رو ساناز آماده کرده بود برای شنیدن این حرف!فکرش رو بکن قبلش از آرمین حرفهای پیمان رو شنیدم ،بعد تو رو با کسری دیدم و دوباره اعتراف نامه پیمان رو توی کلانتری خوندم،دیگه خون جلوی چشمم رو گرفته بود و حس عشق و نفرت و انتقام در کنار هم از من یه مجنون تمام عیار ساخت! نمی تونستم تحمل کنم مردی نگاهت کنه؛نمی تونستم تحمل کنم با کسی غیرازمن باشی و از طرفی خودم هم باورت نداشتم،برای همین تصمیم گرفتم هرجور شده یادت بدم که با وفا باشی!که با تنبیه و شکنجه تورو عاشق خودم کنم و وادارت کنم من رو نه تنها به عنوان همسرت بپذیری که بهم وفادار هم باشی! حالا می تونم بفهمم چه احمقی بودم،وقتی که ترکم کردی تصمیم داشتم هرجور شده برگردونمت حتی به زور پلیس و تهدید!حتی با اذیت کردن کسری،اینکه می دونستم با کسری هستی،کسری می بینه زن من رو اما من زنم رو نمی بینم دیوونم می کرد؛می خواستم از کسری شکایت کنم و بر گردونمت و کاری کنم که از جات تکون نخوری،اما قبل از اینکه کاری کنم ،خدا به دادم رسید. توی خونه نشسته بودم که در رو زدن و مهناز اوم،خودم خواسته بودم بیاد جای پونه وایسته؛مهناز که اومد دیدم چشمهاش گریونه!میون هق هقاش هم یه چیزهای نامفهومی میگفت؛تشر اومدم بهش که درست حرف بزنه و بگه چرا گریه می کنه؛همه اش می گفت خدا من رو ببخشه!گفتم برا چی؟!چیکار کردی مگه!؟گفت آخه من پشت این دختر بی پناه رو خالی کردم!شما یه آدم اشتباهی رو دارید شکنجه می کنید،گفتم درست برام تعریف کن،چی می دونی که من بی خبرم!مهناز نشست و برام گفت که تو هیچ وقت با کسری نبودی؛گفت تو هیچ وقت نمی خواستی به کسری فکر کنی و فقط عاشق برادرم شده بودی! حتی دیده بود یه زمانهایی توی اتاقت بیدار می گشتی و می خواستی این عشق رو از خودت جدا کنی اما وقتی فهمیدی ساناز راضیه تو هم راضی شدی؛گفت به خاطر اینکه ساناز رو خیلی دوست داشته از تو بدش میومده!چون حس می کرده ساناز به اجبار لاله خانم راضی به این وصلت شده بوده و تو رو مقصر اصلی می دونسته! برام تعریف کرد تو هیچوقت مسیرت رو اشتباه نرفته بودی،گفت که هیچوقت باور نمی کنه که تو با پیمان رابطه داشته باشی!می گفت تا آخرین لحظه ها تو وفادار به مهراد بودی و حتی بعد از مرگ هم وفادار موندی. اما بعد برام داستانی رو گفت که هیچکس نمی دونست!داستانی که نمی خوام جز تو هم کسی بدونه!پیمان که از خیلی وقت پیش راننده ساناز بوده ،یه روز به عشقی که نسبت به ساناز داشته اعتراف می کنه؛ساناز هیچوقت عاشق پیمان نبوده اما وقتی می شنوه یه نفر هست که حاضره از سردیوانگی و عاشقی هرکاری بکنه خوشحال می شه. وعده های بیخودی به پیمان می ده و کم کم پیمان مثل سگ بارگاهش مطیع و وفادار می شه،بعد از مریضیش وقتی می بینه تو با مهراد خوشی ،تصمیم میگیره پیمان رو اغوا کنه!مهناز می گفت پیمان هیچوقت به روی خودش نمی آورد اما من می دونستم با ساناز سر و سری داره،اینها رو برام تعریف کرد و بعد گفت وقتی فهمیده پیمان مقصر اصلی بوده ،فکر کرده شاید خودش از سر کینه این کار رو کرده تا هم ساناز رو راحت کنه و هم مهراد رو از تو بگیره! اما من بعد از اینکه این حرفها رو ازش شنیدم رفتم سراغ پیمان!بهش گفتم می دونم تو عاشق ساناز بودی،من دفتر خاطرات ساناز رو پیدا کردم و توی اون نوشته بود ساناز که تو عاشقشی!چندباری توی صورت خودش زد و ناله کرد و هی می گفت من کشتم،من عشقم رو کشتم؛فهمیدم خیلی وقته داره با خودش به خاطر مرگ ساناز کلنجار میره! این که گفته بوده به خاطر عشقش به تو هم اونها رو کشته چیزی بود که ساناز بهش گفته بود!این نقشه ساناز بود که پیمان از ایران بره و بعد توی فرانسه گم و گور بشه،چندوقت که گذشت زنگ بزنه به من و بگه من عاشق الهه بودم قرار بود الهه هم با من بیاد پاریس؛اما پیمان زودتر دستگیر شد و باز هم توی زمان دستگیری همون حرفی که ساناز گفته بود رو زد که با بلوفی که من زدم براش و حال روحی خرابی که از مرگ ساناز داشت، دست خودش را رو کرد!
  10. sali25

    از پارتها جا مونده بودم،بالاخره خوندمشون،و بسیار لذت بردم!تمام کلمات و تک تک مثالها بینظیر بودن.مکالمه های بین یانار و هامون که دیگه عالی بود.تازه فهمیدم شخصیت من با یانار دعواش می شد اگر باهاش سفر می رفتم!کافی بود بهم بگه نخوابم و بریم بیرون !اصلا از خواب نمی تونم بگذرم هرجا باشم فرق نداره ،این تیکه برعکس همیشه دلم برای هامون سوخت!😜😄 خیلی منتظرم پارتهایی برسه که یانار با پدرش روبه رو بشه و باهاش حرف دلش رو بزنه.دوست دارم بدونم برخورد پدرش چیه!
  11. sali25

    پارت 83 چندثانیه ای هردو در بهت اتفاقی که افتاد بودیم؛از این اتفاق خنده ام گرفته بود و سعی داشتم در حضور مهرزاد کنترلش کنم؛دوباره به یاد حضور مهرزاد افتادم و گفتم:نگفتی اینجا چیکار می کنی!؟ مهرزاد خنده ی کوتاهی کرد و گفت:برای نجات خانوم اومده بودم! گفتم:ممنون!اما چطوره هروقت توی دردسر می افتم تو سبز می شی جلوم؟!موی تو رو که آتیش نزدم من؟! گفت:چرا!!تو همه وجودم رو آتیش زدی و خبر نداری. با اخم گفتم:منظور!؟ کمی مکث کرد و گفت:می خواستم باهات حرف بزنم! گفتم:چی؟! گفت:می خواستم ببینمت و باهات حرف بزنم! گفتم:من رو ببینی!؟از کجا می دونستی من کجام؟!اصلا برای چی میخوای من رو ببینی؟بس نیست مهردادم رو گرفتی؟حالا می خوای با حضورت یادآوری کنی که چقدر تنهام؟! با نگاه غمگینی گفت:تو دوست داری مهرداد رو ببینی؟! با این حرفش ساکت شدم.به اندازه ی نفس کشیدن دلم می خواست مهرداد را ببینم. گفت:قول میدم اگه بزاری باهم حرف بزنیم مهرداد رو ببینی! نگاهش کردم و گفتم:این که مهرداد رو نمی بینیم حقیه که تو از من گرفتی!برای پس گرفتن حقم شرط نذار! گفت:یعنی دیدن آرام و آراد حق من نیست که تو گرفتی ازم ؟! با گفتن این حرفش جا خوردم!از اینکه درباره بچه ها می دانست شکه بودم،اما بدتر این بود که حتی اسمشان را هم گفت!با حیرت به چشمهایش زل زدم. مهرزاد لبخندی زد و گفت:تو که فکر نکردی تمام این مدت ،من مهرزاد کامروا ،بی خبر از حالت بودم ؟ حرفی نزدم؛نفس عمیقی کشیدم و گفتم:از کجا می دونی؟! گفت:قول بده بزاری حرفهام رو بزنم!آخر حرفهام همه چیز مشخص می شه! با اینکه دلم نمی خواست حرف شنوی کنم گفتم:فقط به خاطر مهرداد! گفت:قول میدم بعدش هروقت خواستی مهرداد رو ببینی! هنوز در بهت اطلاعاتی که داشت بودم،گفتم:بگو!خودم هم کنجکاوم بدونم این تغییر رفتارت چه دلیلی داره!چون جای زخمهایی که به تنم و روحم زدی هنوز یادگاری مونده! گفت:من به خاطر همه ی بدی هایی که بهت کردم متاسفم!اما هرچقدر بگم نمیتونه لحظه ایش رو جبران کنه!الهه من خیلی اشتباه کردم؛اما بزرگترین اشتباهم اعتماد بود!اعتماد به کسی که فکر می کردم بدجوری بهش ظلم شده!
  12. sali25

    پارت 82 در میان خیالبافی هایم گم شده بودم و آهسته قدم می زدم،صدای رودخانه ای از دور می آمد و قصد داشتم به سمت رودخانه بروم.نسیم ملایمی میان درختان می وزید و برگها را به رقص می کشاند؛به سمت صدای رودخانه قدم می زدم و شاخه ی کوچکی که روی زمین پیدا کرده بودم هم در دستم بود،رودخانه را از دور دیدم و با اشتیاق به سمت رودخانه که میان جنگل پنهان شده بود دویدم. آب زلالی جاری بود و چندتا قورباغه کنارش می خواندند،کمی بالاتر یک کنده ی درخت در عرض رودخانه با ارتفاع خیلی کمی بالاتر از سطح آب قرار داشت؛می شد رویش بنشینم و پاهایم را داخل آب بگذارم،به سمت کنده درخت رفتم؛چوبش نم کشیده بود و بوی خوبی می داد،کفشهایم را در آوردم و با احتیاط از کنده درخت بالا رفتم و درست وسط آن، که وسط عرض رودخانه هم می شد نشستم؛پاهایم را آرام در آب گذاشتم و از سرمای آب لذت بردم! کاش همه کسانی که دوستشان داشتم اینجا بودند،کاش اینجا میعادگاه من و همه عزیزانم بود!مادرم،مهراد،برادرهایم،پدرم که چهره اش را به یاد ندارم،توی دلم دعا کردم و از عزیزانم کمک خواستم؛حس می کردم در این مکان جادویی دعایم بیشتر تاثیر می گذارد!از خدا خواستم تنها نمانم!خواستم مهردادم را ببینم،خواستم یک اتفاق خوب بیافتد! در فکر و خیال خود بودم که صدای مبهمی از پشت سرم شنیدم،برگشتم تا ببینم که صدا از کجا آمد،اما کنده خیس درخت لیز بود و من از روی کنده پایین افتادم اما در لحظه ی آخر یک دستم را به شاخه ای شکسته ی کنده گرفتم؛همیشه این ارواح عزیز دعایم را اشتباه انعکاس می دهند! می ترسیدم داخل رودخانه بیافتم و آب من را همراهش ببرد؛سعی کردم دست دیگرم را به کنده بگیرم و بالا بیاییم اما لیزی کنده مانع می شد،صدای خورد شدن شاخه ای که در دستم بود را شنیدم ،چشم بستم و آماده سقوط شدم،اما به جای سقوط به سمت بالا کشیده شدم،با احتیاط چشمهایم را باز کردم و از دیدن مهرزاد در برابرم هین بلندی کشیدم!مهرزاد از بازویم نگه داشته بود! گفت:فکر کردن و تعجب باشه برای بعد!الان کمک کن بکشمت بالا! بدون فکر دیگری دست مهرزاد را گرفتم و مهرزاد که روی کنده ایستاده بود سعی کرد من را بالا بکشد اما با صدای شکستن چوب که دوام زیادی نداشت هردو به آب افتادیم!مهرزاد در ثانیه اول با یک دست من را به آغوش کشید و با دست دیگر سعی کرد شاخه ای نزدیک حاشیه رودخانه را بگیرد؛ولی آب سرعت داشت و رودخانه ما را به دنبال خود می کشید،از ترس مهرزاد را در آغوش کشیده بودم و سرم میان سینه اش پنهان بود؛باهر سنگی که در میان راه قرار داشت بالا و پایین می افتادیم و من بی اختیار جیغ می کشیدم! عاقبت مهرزاد به هر مصیبتی بود یک ریشه درخت که از خاک بیرون زده بود و به داخل رودخانه رسیده بود را گرفت،با کمکش دستم را به ریشه درخت محکم کردم و هردو از آب بیرون آمدیم! هردو خیس آب بودیم؛شالم را که روی سرم چسبیده بود در آوردم و با فشار دست آب اضافی اش را گرفتم،اما وضع موهایم بدتر بود؛مثل لباس آب موهایم را چلاندم و از خستگی کنار درختی نشستم!مهرزاد هم که قبل از من به یک درخت تکیه زده بود!
  13. sali25

    پارت 81 تنهایی دیگر مثل گذشته آزارم نمی داد؛خدا رو شکر که سرراهم انسانهای شریفی قرار گرفته بودند؛اما در ذهن داشتم به پونه پیشنهاد اسباب کشی بدهم!می خواستم حالا که پول خوبی از نمایشگاه بدست آورده بودم و چندسفارش طراحی هم داشتم،یک خانه در نزدیک همان محل اما بزرگتر و نوساز اجاره کنم؛ که همراه پونه در آنجا ساکن شویم،شاید در همین سفر پیشنهادم را مطرح می کردم. آن شب تا نزدیک صبح در کنار دریا نشستیم و آنقدر بازی های مختلفی مثل پانتومیم و هفت خبیث انجام دادیم که زمان از دستمان در رفت؛دوقلوها را در گهواره مخصوص کنار ساحل آورده بودم،وقتی بیدار شدند آنها هم کمی شن بازی کردند و مثل ما خوشحال بودند! تقریبا نه ماهشان بود و چهاردست و پا می رفتند،اما آراد می توانست به زور برای چندثانیه بایستاد؛برای هردویشان دریا را نشان می دادم و آنها از دیدن این آبی عظیم روبه رویشان حسابی ذوق کرده بودند! برایم جالب بود که وقتی به دریا زل می زدند چشمهایشان رنگ دریا را به خود می گرفت،قبلا تست کرده بودم که با لباسهای مختلف رنگ چشمشان کمی تغییر می کند اما اینجا چشمهاشان آبی بیکران دریا را یکجا در خود جا می داد،نمی دانم چرا فکر کردم آیا چشمهای پدرشان هم اینگونه بود؟چشمهایی که تا بودم رنگ خشم به خود داشتند،و در آخرین دیدار بوی دلتنگی و غم می داد. صبح همگی به خاطر دیرخوابیدن شب گذشته از ظهر شروع شد،ساعت دوازده ظهر بود که به زور چشم باز کردم و باز هم دلم می خواست بخوابم،اما نگران شدم که بچه ها گرسنه بمانند؛برای ناهار قرار شد نازنین و کسری کباب درست کنند؛نازنین کلی از کباب های مخصوص خودش تعریف کرده بود و قرار شد به کمک کسری برایمان درست کند؛واقعا هم خوشمزه شد. بعد از ناهار اولین خمیازه را پونه کشید و بعد همگی تصمیم گرفتند چرتی بزنند؛من هم آرام و آراد را خواباندم؛اما خودم خواب به چشمم نبود،تصمیم گرفتم کمی در اطراف ویلا راه بروم،قبل از رسیدن به ویلا جنگل زیبایی را دیده بودم که می خواستم در آن قدم بزنم. قبل از رفتن آهسته به اتاق پونه رفتم،نیمه خواب بود؛در گوشش گفتم که مراقب بچه ها باشد؛من خوابم نمیاد و می رم کمی قدم بزنم،پونه هم سر تکان داد و گفت خیالم راحت باشد.بعدهم از جایش بلند شد و به اتاق من رفت تا کنار بچه ها بخوابد. از بچه ها که خیالم راحت شد،یک تیشرت سرخوابی یقه باز و یک لگ کوتاه به رنگ مشکی به پا داشتم؛مانتوی جلوبازم را روی اینها پوشیدم و شال بلند سرخابی ام را سرکرده ام،کنار در مشکی بزرگ یک در کوچکتر قرار داشت؛از همانجا بیرون رفتم،بین راه احساس می کردم کسی پشت سرم است اما هربار برگشتم کسی را ندیدم!از راه خاکی که به داخل جنگل کشیده می شد وارد شدم؛یاد کارتون محبوب کودکیم باخانمان افتادم!چقدر دوست داشتم مثل او در یک کلبه جنگلی زندگی کنم!
  14. سلام عزيزم 

    پارت بازم داريم يا برم بخوابم😅😍♥️😘

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 4
    2. sali25

      sali25

      پارت های امشب تموم شد مهربون.با خیال راحت بخواب😄😄😄❤️❤️

    3. samanehaminian69

      samanehaminian69

      خوب برم اخرى رو هم بخونم بخوابم .

      مرسى كه هم زمان چند پارت مى زارى واقعاً اينكارو دوست دارم چون خواننده خسته نمى شه😍♥️♥️😘

    4. samanehaminian69

      samanehaminian69

      به شدت منتظر فردا شبم 

      خيلى خوب بود😍♥️😘😘🤩

  15. sali25

    پارت 80 به ویلا که رسیدیم نزدیک عصر بود،به خاطر بچه ها راه را آهسته طی کرده بودیم و خیلی هم توقف داشتیم؛کسری کنار در ویلا نگه داشت و ریموت در را زد؛از بیرون نمای زیادی از داخل ویلا معلوم نبود و انبوه درختان جلوی دید را می گرفت؛با ماشین که داخل رفتیم یک باغ اندازه باغ خانه مهراد در برابرم بود. زیبای و دیوارهایی که پیچکها ،سبزِسبزشان کرده بود؛یک استخر بزرگ گوشه ای قرار داشت و در طرف دیگر آلاچیق زیبایی به همراه باربیکیو،نمای ساختمان دو طبقه و چوبی با سقف شیروانی قرمز رنگی بود،آرام در آغوش خودم و آراد را کسری بغل کرد و به داخل ویلا رفتیم. در طبقه اول آشپزخانه و یک سالن بزرگ قرار داشت، از گوشه سالن با یک پلکان چوبی به طبقه بالا می رسید،بچه ها خواب بودند؛به دنبال کسری از پله ها بالا رفتیم و به سالن طبقه ی بالا که مبلمان و تلوزیونی در برابرش داشت رسیدیم؛نقشه خانه برایم خیلی آشنا بود! یاد خانه خودمان یا بگویم خانه کامرواها می افتادم،چهاراتاق خواب در طبقه بالا قرار داشت و همگی دستشویی و حمام جداگانه داشتند،این هم از ویژگی های خانه کامرواها بود!شاید مهندس معمارشان یکی بوده یا همه خانه های لوکس همین شکلی هستند؛کسری وارد یکی از اتاق ها شد و از دیدن دو تخت خواب مخصوص بچه ها که نرده های بلندی داشت تعجب کردم! کسری خنده اش را جمع کرد و گفت:خب راستش این دوستم هم خودش دوقلو داره!اصلا برای همین پیشنهاد دادم که بیایم اینجا؛به خاطر آرام و آراد! ابروهایم را بالا انداختم و گفتم:چه جالب!!مرسی ! کسری از اتاق بیرون رفت،در کنار تخت های کودک یک تخت خواب معمولی یک نفره هم در اتاق جای داشت،اتاق بزرگی بود و بعدا فهمیدم بزرگترین اتاق آنجاست،بچه ها را داخل تخت ها گذاشتم و لباسهایم را عوض کردم؛می خواستم نگاهی به دور و بر ویلا بیاندازم؛اول از همه از پنجره اتاق بیرون را نگاه کردم و با دیدن آبی دریا در مقابلم به وجد آمدم؛چه ویلای خوبی بود! از پله ها پایین آمدم و کنار بقیه نشستم،نازنین و کسری در حال روشن کردن آتش کنار ساحل بودند؛به کنار سیمین و پونه که در آشپزخانه بودند رفتم؛پونه مشغول پاک کردن یک ماهی بود؛گفتم:توی راه خریدید؟ گفت:نه!توی یخچال فریزرش پره پره!کسری گفت هرچی خواستیم میشه برداریم! نگاهی به یخچال که دیگر جای نفس کشیدن نداشت کردم؛خوراکی محبوب من نوتلا هم داخل یخچال بود!با خوشحالی شیشه اش را بیرون آوردم و قاشق برداشتم و از آشپزخانه بیرون رفتم؛ساحل دقیقا پشت ویلا قرار داشت و بعد از سالن پذیرایی یک راهرو بود که به دوراه ختم می شد؛یک راهش پلکانی به سمت طبقه پایین که یک استخر سرپوشیده و جکوزی داشت می رفت،یک سمتش هم به در شیشه ای که حیاط ساحلی پشت ویلا بود. نازنین و کسری مشغول بحث درباره آتش درست کردن بودند،از دیدن چشمهای خوشحال کسری دلم آرام گرفته بود!با لبخند برایشان دست تکان دادم و روی نیمکت خالی دورتر از آنها نشستم؛بیخیال به موجهای پیاپی دریا نگاه می کردم و لذت می بردم. صدای موجها آرامش عجیبی داشت،انگار خالی خالی می شدم؛خالی از هر رنج و دلتنگی!روزهای زندگیم عجیب شبیه دریا بود؛البته یک دریای همیشه طوفانی! انگار در قسمت من دریای آرام نبود!شاید هم همین لحظه آرامترین سکانس زندگی من را تشکیل می داد!لحظه ای که آکنده بود از بوی هیزم سوخته و صدای موج دریا و خنده ی دوعاشق!
×