رفتن به مطلب

maei_77fcb

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    222
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

589 Excellent

درباره maei_77fcb

  • درجه
    🌟🌟🌟🌟🌟

آخرین بازدید کنندگان نمایه

319 بازدید کننده نمایه
  1. maei_77fcb

    بیا تو حواس مردم رو پرت کن من میذارمش تو کیفم😂👌
  2. maei_77fcb

    اتهامام زیاد شده دیگه نمی تونم تحمل کنم که سرقت هم بهش اضاف بشه😅
  3. maei_77fcb

    اوکی پس دوباره تلاش میکنم🤔
  4. maei_77fcb

    آره ولی کامل آپلود نمیشه
  5. maei_77fcb

    مائده هستم معنی اسمم یعنی سفره😑 هیچ نظرو دفاعی ندارم واقعا😑😑
  6. maei_77fcb

    سلام ببخشید من نمیتونم ویس رو آپلود کنم چی کار کنم؟🤔🤔
  7. maei_77fcb

    پارت بیست و هفتم: برایش ظرف تخمه ای آوردم؛ سرم را روی پاهایش گذاشتم. او تخمه نمی خورد؛ تنها به من نگاه می کرد. در نگاهش هزاران معنا نهفته بود. نه من حرفی می زدم؛ نه او سکوت بینمان را می شکست.از آن نگاه همیشه نافذش، این بار چیزی را نمی توانستم بخوانم.چشمان مشکی اش بی نهایت مرا یادم خودم می انداختند؛ با این تفاوت که چشمهای او سرشار از احساس بودند ولی افسوس که دیگر نیستند! نگاههایش، بر خلاف همیشه اذیتم می کردند انگار چشمانش فریاد می کشیدند و دستانش که نوازشم، می کردند؛ مرا بازخواست می کردند و من زیر این نگاه تاب نمی آوردم؛ با این همه خلسه ی شیرینی بود و من نمی خواستم از آن خارج شوم. صدای ساعت، تمام رویاهایم را نابود کرد. بیدار شدم و دیدن چشمان تینا را باری دگر از دست دادم! اشک ریختم، این تینا باید می دید که خواهرش چگونه زمین خورده است. از جایم بلند شدم، امروز کلاس نداشتم اما دلتنگی امانم را بریده بود؛ سر کمدم رفتم. مانتوی آبی آسمانی بلندی را از داخل کاور در آوردم؛بوییدمش.این بوی خوش تنها مال یک نفر بود؛ تنها مال تینای من بود. شلوار جینش را پایم کردم؛ با اینکه کوتاه بود اما همین که متعلق به تینا بود، کافی بود. کوله ای را هم بیرون کشیدم؛ این کوله آبی هم صاحبش تینا بود. دلم می خواست امروز برای خودم دیوانگی می کردم؛ تمام وسایل تینا را حتی کتونی های تنگش را بر تنم کردم؛ اما در بداشتن گوشی اش، مردد بودم. در تمام این مدت به هیچ کدام از این وسیله ها دستی نزده بودم. همه شان برایم به شدت مقدس بودند. ولی این امروز من سنت شکنی کردم و حتی گوشی خودم را مقابل آینه قرار دادم و از خانه بیرون زدم. وارد دانشگاه شدم، آرام آرام به سمت دانشکده ادبیات قدم برداشتم، نمی دانستم تینا در آخرین ملاقاتش با این دانشکده در چه حالی بوده ست. شاید از ایدز به شدت رنج می برده است و دچار تب های پیاپی یا تهوع می شده ست. شاید هم نه! منی ادعای خواهری برای تینا داشتم؛ حتی از کوچک ترین حالات او هم در چند سال اخیر، بی خبر بودم. به آن محوطه ی دنج و باصفا چشم دوختم، شاید تینا روی همین نیمکت ها می نشسته است و از امتحان های سختش سخن می گفته است. اما این را هم مطمئن نبودم. من ادعایی پوچ و بیهوده داشتم وقتی که تا این حد در شناخت خواهرم ناموفق بودم.به درختی تکیه دادم، و گوشی تینا را آرام از داخل کیفش در آوردم؛ می خواستم به عکسهایش نگاه کنم.می خواستم آن لبخندی که در خوابهایم از من دریغ می کرد را دوباره ببینم. در گالری عکس هایش، دنبال عکسی می گشتم تا راضی ام کند که تینا واقعا خوشحال بوده است، اما نبود.یاد آخرین آهنگی که گوش کردم، افتادم"گول عکسامو نخور خنده هام مصنوعیه" خنده های تینا هم مصنوعی بودند. درد در صورتش واضح بود؛ پس چرا من هرگز نفهمیده بودم؟ اصلا تینا سر چه ایدز گرفت؟! اهل تتو که نبود. سرنگ آلوده؟! نه. پس چه؟! تا اعماق ذهنم را کاویدم ولی نتیجه ای پیدا نکردم. تینا ایدز داشت وگرنه با ذات الریه ای ساده نباید می مرد. بعد از گالری، کنجکاوی تحریکم کرد تا وارد بخش پیام ها شوم! بیشتر پیام ها تسلیت گفته بودند و یا در نهایتش، گفته بودند که مرگش را باور نکرده اند. اما مابین همه ی این ها کسی بود که 138 تا پیام فرستاده بود. بیشترشان نوشته بود:" جواب بده لعنتی! گیرت میارم! کدوم گوری هستی؟" بی نهایت تحدید در ما بین کلماتش نهفته بود. بالا تر از آن پیغام هایی بینشان رد وبدل شده بود؛ مفهموشان برایم ناواضح بود. مثلا: _؟: فردا نبش چهارراه دوم! _تینا:تحویل داده شد. نمی فهمیدم بین کسی که تینا "؟" سیوش کرده بود و خودش چه می گذشت. تینا چه چیزی را تحویل می داد؟ افکارم عین موریانه مغزم را می جویدند. من به هیچ نمی رسیدم و علامت سوال ذهنم بزرگ و بزرگ تر می شد.این علامت سوال لعنتی که بود که خواهرم را تحدید می کرد و خواهرم که بود که از تهدیدهای اینگونه می گذشت؟
  8. maei_77fcb

    اوممم میدونم عزیزم! خوشحال میشم اگه دقیق تر بگی تکرار کجاهاش بوده مرسی از تو عزیزم که با قلمت معجزه میکنی موفق باشی😘😍
  9. maei_77fcb

    فدایت عزیزم ولی نباید نقدت رو تو این صفحه میفرستادی دلبرکم 😉
  10. maei_77fcb

    خب بریم سراغ نقد شادی خانم اول اینکه ایول دختر من کلی سر رمانت خندیدم و لذت بردم! و این خیلی خوبه که تو اینقدر استعداد تو خندوندن دیگران داری.(چیزی که من ازش بی بهره ام)😪 دوم اینکه من کلی سر مارموز اینا خنده ام گرفت چون 50 درصد بحث منو پسرخاله ام سر همین کلمه است🙄 سوم اینکه یکی از چیزایی که تو خوب به تصویر کشیده بودی؛ این بود که رمانت یه داستان شاد مسخره نبود؛ تو خیلی جاها غم رو هم به تصویر کشیده بودی و این یعنی اوج دقت و خلاقیتت🤗 چهارم اینکه آفرین دیگه خیلی خوب و عالی و بامزه شروع کردی و ادامه دادی و مطمئنا میتونی همینقدر خوب وعالی ادامه بدی و بدرخشی😘 پنجم و آخر اینکه آفرین شخصیت ها تو خیلی خوب خلق کرده بودی؛ مثلا شادی یه دختر شیطون بود و شیطنتش تو همه ی پارتها دیده می شد و همین رمانت رو خیلی جذاب می کرد😉 و دیگه همین دیگه! همینطوری محکم و خوب و با انرژی ادامه بده و بترکون💓
  11. maei_77fcb

    یک عدد زغالی کیسه کش؟ خخخخ مثلا من خیلی پرسپولیسی ام
  12. maei_77fcb

    @mahsa_shr عزیزم اگر یکم به رمانهای دیگه نگاه کنی؛ میفهمی مشکل کارت کجاست😍 الان رمان شما نه مقدمه داره نه خلاصه نه درمورد ژانرش صحبت کردی نه لینک نقد گذاشتی،همه اینا باید تو اولین پستت باشن💓
  13. maei_77fcb

    ایشاله که میکشی نگران نباش😂
  14. maei_77fcb

    77 ta
  15. maei_77fcb

    من دوست دارم برم لحظه ای که نتایج کنکورم میاد رو ببینم😁 اگه قراره چیزی قبول نشم از همین الآن بیخیال شم دیگهه😂😂
×

انکی دروید