رفتن به مطلب

meli.km

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    556
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

883 Excellent

درباره meli.km

آخرین بازدید کنندگان نمایه

458 بازدید کننده نمایه
  1. meli.km

    سلاااام هانی جوووونم ❤ مرسی که وقت گذاشتی و رمانم رو خوندی 😍 در مورد داستان ، باید بگم که می خواستم یه رمان متفاوت بنویسم . با خودم فکر کردن اگر بخوام مثل بقیه رمانا قبل از ابراز علاقشون رو خیلی کش بدم و موضوع اصلی روی قبل از آشناییشون متمرکز بشه ، یکم حالت تکراری پیدا می کنه و قضیه لوس میشه . این داستان قسمت اصلیش هنوز شروع نشده . بهتره بگم این پارتایی که گذشتم یه جورایی فقط برای آشنایی با فضای داستان بوده . ایشالا تقریبا تا بعد پارت ۲۰ ، موضوع اصلی رو شروع می کنم که امیدوارم خوشت بیاد 😍 خوشحالم که همراهی دوستی مثل تورو دارم و از نقدت ناراحت نشدم هیچ ، خوشحالم شدم که نظر واقعیت رو گفتی 💛
  2. meli.km

    آخی 😍 دومی چه غمگینه ... 😢 شبیه اونجاییه که نریمان برای تولد ریتا می ره موتور می خره ولی ریتا و سورنا با همن ...
  3. پاهایم ناخودآگاه روی زمین کشیده می شدند . هیچ کنترلی روی راه رفتنم نداشتم . نمی دانستم به کجا پناه ببرم . نمی دانستم تا کی قرار است به این راه ادامه دهم . راه رفتم و راه رفتم و راه رفتم .

    چقدر راه رفتم ؟ یک دقیقه ؟ یک ساعت ؟ یک ماه ؟ یک  سال ؟ ۱۰ سال ؟ نمی دانم . به مکان آشنایی رسیدم و سرم را بالا آوردم . پوزخندی همیشگی روی لبانم نقش بست . باز هم به اینجا آمدم . بازهم پاهایم مرا بی اراده به اینجا کشاندند . بازهم به خرابه های روبرویم چشم می دوزم و حسرت می خورم .

    مثل همیشه ، روی جدول های سبز و سفید کنار خیابان می نشینم و مثل همیشه ، به گذشته فرو می روم . گذشته ای نه چندان دور ...

    شاید من از اول هم نحس بودم . از همان موقعی که پدرم با کمربند ، تن مادرم را به خاطر به دنیا آوردن فرزندی دختر ، مورد نوازش قرار می داد . از همان موقعی که به خاطر نحس بودنم این اسم را برایم انتخاب کردند ...

    یانار ! اسمم را گذاشتند یانار ، تا شاید همانند اسمم روزی بسوزم و دیگر در این دنیای بی رحم وجود نداشته باشم . اما سرنوشت ... سرنوشت مرا نسوزاند . سرنوشت کسانی را سوزاند که مرا به سوختن متهم کرده بودند . خانه آتش گرفت . خانه ی کسانی که مرا یانار خوانده بودند ، ناغافل از اینکه روزی خودشان در آتش اسمم بسوزند و خاکستر شوند ، آتش گرفت . نمی دانم این خاکستر می تواند آتش درونم را خاموش کند یا نه . خیلی به من بدی کردند ، اما هر چه که باشد ، پدر و مادرم بودند ...

     

     

    ( با تشکر از خانم امینیان و زهرا جونم که این متن رو مدیونشون هستم ... ❤ )

    1. samanehaminian69

      samanehaminian69

       

      بسيار بسيار زيبا بود♥️♥️♥️😘😘👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻

    2. meli.km

      meli.km

      فداتون بشم من 😍

    3. samanehaminian69

      samanehaminian69

      خدا نكنه سلامت باشى هميشه دختر مهربون😘

  4. meli.km

    منم لایک کردم مشکلی نداشت ...
  5. meli.km

    من چه می دونم 😐 واقعا همش غلطه ؟! مگه میشه ؟ 😂
  6. meli.km

  7. meli.km

    خیلی ممنون سمانه جون 🙏 امیدوارم خدا توی این روزا حواسش بهمون باشه ...
  8. meli.km

    مرسی بچه ها ❤
  9. meli.km

    سلام دوستای گلم چند ماهه که یه مشکلی برام پیش اومده ... یه مشکل بزرگ ... ازتون خواهش می کنم حتی برای یک ثانیه هم که شده ، برام دعا کنین تا مشکلم حل بشه ... حتی اگه یه ثانیه از دلتون این دعا بگذره ، یا حتی اگه فقط یدونه صلوات مهمونم کنین ، ممنونتون می شم ... امیدوارم هیچ وقت تو زندگیتون ، به هیچ مشکلی بر نخورین ... 🖤
  10. meli.km

    سلام فاطی جون مرسی که اشکالاتم رو گفتی 😍 یکم این پارت رو هول هولکی گذاشتم برای همین یه جاهاییش ایراد داشت که الان درستشون کردم ❤ مرسی از همراهیت 😘
  11. meli.km

    متاسفانه من نمی تونم شات بدم راه ارتباطی با ایشون ندارم
  12. meli.km

    پارت ۱۶ لبخندی زدم : من - مگه من اصلا دلم میاد اذیتش کنم و غرورشو بشکنم ؟ به نظرت دلم میاد ؟ به نظرت ممکنه روزی کاری بکنم که قلبش بشکنه ؟ نه بردیا . من حتی اگه بخوام هم نمی تونم ... نمی تونم بردیا ... بردیا - امیدوارم همینجوری باشه ... سکوت دل انگیزی بود . فقط صدای هو هوی باد و صدای موج هایی که روی استخر در اثر باد ایجاد شده بودن میومد . بردیا ، از جاش بلند شد که بره توی خونه . من - آقا بردیا ، فکر نکن اینهمه حرف زدیم یادم رفت گفتی عاشق شدی . حالا کی هست این دختر بدبخت ؟! بردیا لبخندی محو زد و به نقطه ای نامعلوم خیره شد . بردیا - آشناس . خیلی هم آشناس ... بعد از این حرف ، بدون هیچ حرف دیگه ای راهشو کج کرد و به سمت ساختمون رفت . حق با بردیاست . عشق ، واژه ی عجیبیه . احساس عجیبیه . می تونه کل احساسات و رفتار هاتو تغییر بده . کاری می کنه که کور کور بشی . کاری می کنه که حاضر شی جونتو هم به خاطرش بدی . دیگه هیچ منطقی حالیت نمیشه . حتی اگه شب باشه و عشقت بگه روزه ، چشماتو می بندی و با لبخند میگی صد در صد روزه . اگر اینجوری نبود ، بردیای شر و شیطون ، هیچ وقت اینقدر آروم و ساکت نمی شد ... **** بردیا : حالم خیلی بهتره . احساس سبکی می کنم . از اینکه با کسی حرف زدم که خودش هم به درد من مبتلاست خوشحالم . آخ که چه حسی داره این عاشقی ... چه حسی داره این منتظر موندن برای رسیدن بهش ... وارد اتاق شدم . همه ی بچه ها خوابیده بودن . روی تخت ، کنار کامیار خوابیدم و موبایلم رو روشن کردم . باز هم بی خوابی زده بود به سرم . باز هم بی قرارش شده بودم . وارد گالریم شدم و زل زدم به تنها عکسی که ازش داشتم . آخه تو چی داری دختر ؟ چی داری که اینقدر بی قرار شدم ؟ چی داری که اینقدر ساکت و آروم شدم ؟ روز اولی که وارد خونمون شدی رو هیچ وقت یادم نمیره . اولش هیچ حس خاصی بهت نداشتم بجز یه حس برادرانه . مثل ملینا و مانیا و مانلی دوستت داشتم . ولی کم کم ، همه چیز فرق کرد . وقتی می خواستی بیای خونمون ، به خودم می رسیدم . با دیدن لبخندت ، دلم می لرزید . همونجا به خودم اعتراف کردم که تو خیلی خاصی . خیلی خیلی خاص . با همه ی دخترا فرق داشتی . به حرف مردم اهمیتی نمی دادی . جوری زندگی می کردی که از اون لذت ببری . همیشه هم می خندیدی و می گفتی دنیا دوروزه . شاید یک بار بیشتر اشک ریختنتو ندیدم . ولی همون یک دفعه هم ، قلبم به درد اومد . طاقت دیدن گریتو نداشتم . دستی به صورتم کشیدم و از حسی که توی اون فرو رفته بودم ، در اومدم . اینجوری نمیشه . به محض اینکه برگشتیم ، باید با مامان و بابا صحبت کنم . با این تفکر ، لبخندی روی لبم نقش بست . بوسه ای روی عکس زدم . - دوستت دارم ترنم زندگی من ! **** ملینا : شیدا - همین یه مغازه . قول میدم آخریشه . قول قول ! با آه و ناله وارد مغازه مورد نظر شیدا شدیم . چند ساعته داره مارو تو پاساژ می گردونه . هر دفعه هم میگه این آخرین مغازس ولی باز یه مغازه دیگه چششو می گیره . شیدا - بچه ها این قشنگه ؟! هممون بدون اینکه نگاهش کنیم سری به نشونه آره تکون دادیم ! خب چیه ؟! خسته شدیم هممون . از جام بلند شدم و از مغازه بیرون رفتم . همینجوری داشتم به مغازه های دور و برم نگاه می کردم که یه مغازه سیسمونی چشمم رو گرفت . رفتم جلوی ویترینش ایستادم و با لبخند به لباس های کوچولویی که اندازه ی یه وجب بودن زل زدم . کیان - چی کار می کنی عزیزم ؟! با ذوق به سمت کیان برگشتم و لباسا رو بهش نشون دادم . من - وای کیان ببین چقدر قشنگن . خیلی هم کوچولوئن . کیان با لبخند سری به نشونه ی تایید تکون داد . کیان - می خوای بریم داخل ؟! با تعجب نگاهش کردم . من - بریم تو چیکار کنیم خب ؟! کیان - مگه نگفتی خواهرت بارداره ؟ ! بریم یه چیزی برای فندقش بگیریم . نظرت چیه ؟ با ذوق گفتم : من - آره بریم . دست تو دست وارد مغازه شدیم . مغازه ی خیلی بزرگی بود و نمی تونستم راحت چیزی انتخاب کنم . دختر جوون خوش رویی بهمون نزدیک شد . دختر - می تونم کمکتون کنم ؟! با لبخند بهش گفتم : من - راستش مغازتون خیلی بزرگه نمی تونم چیزی انتخاب کنم . ممنون میشم کمکم کنین . دختر با خوشرویی جوابمو داد : دختر - البته ، وسایل پسرونه می خواین یا دخترونه ؟! من - راستش هنوز جنسیتش معلوم نیست . یه چیزی می خوام که هم دخترونه باشه هم پسرونه . دختره تند تند جلوم لباسای کوچولو می ذاشت و من از قبل هم گیج تر می شدم . کیان که گیجی منو دید ، به یه جفت کفش خیلی خوشگل اشاره کرد . کیان - نظرت درباره ی این چیه ؟! به کفش نگاه کردم . آخی عزیزم . چقدر کوچولو بودن . یه جفت کفش کتونی اسپرت زرد رنگ که هم دختر می تونست پاش کنه ، هم پسر . من - وای کیان خیلی قشنگه . با دیدن اون کفش ، اینقدر ذوق کردم که تند تند لباس برای بچه ی مانلی انتخاب می کردم . آخرش هم با چندین دست لباس و اون کفش ، رفتیم سمت صندوق . خواستم کارتم رو از توی کیفم در بیارم که کیان با اخم دستشو گذاشت رو دستم . کیان - تا حالا بهت نگفتن وقتی با یه آقا میای بیرون نباید دست تو جیبت کنی ؟! من - آخه کیان ، من خودم اینارو انتخاب کردم . تو چرا باید پولشو بدی ؟! کیان - هیس ... دیگه حرف نباشه . قکر کن این یه هدیه هست برای اون بچه . اون دختره که راهنماییمون کرده بود لباسا رو دونه دونه توی پلاستیک گذاشت و داد بهمون . دختره - مبارکتون باشه . ایشالا به شادی تن کوچولوتون کنین و به سلامتی به دنیا بیارینش ! ها ؟! کوچولومون ؟! به دنیا بیاریمش ؟! این دختره فکر کرده ما زن و شوهریم ؟! گنگ داشتم دختره رو نگاه می کردم که کیان تشکر کرد و دستمو گرفت و از مغازه کشید منو بیرون . با خنده بهم گفت : کیان - چرا دو ساعته زل زدی تو صورت دختره ؟! اون که نمی دونست ما زن و شوهر نیستیم . فکر کرده داریم برای بچمون خرید می کنیم ! من - آخه به کجای من می خوره حامله باشم ؟! کیان - خیلی هم بهت میاد ! با جیغ برگشتم سمتش : من - یعنی من چاقم ؟! کیان - من غلط بکنم همچین حرفی بزنم ! منظورم اینه که مادر بودن بهت میاد ! با حرف کیان ، لبخندی روی لبم نشست . مادر . مادر بودن . چه حس عجیبیه اینکه یه موجود زنده رو توی وجودت پرورش میدی . کیان - از الان بهت بگم ها . من خیلی بچه دوست دارم . شیش تا بچه می خوام ! با تعجب برگشتم سمت کیان : من - چند تا ؟! کیان با شیطنت نگاهم کرد و ابروهاش رو بالا انداخت . کیان - شیش تا ! با چشمایی گرد نگاهش کردم : من - برو بابا . مگه من ماشین جوجه کشیم برات شیش تا بچه بیارم ؟! دستشو گذاشت رو گونم و گونم رو ناز کرد کیان - کی گفته باید شیش تا بچه بیاری ؟! تو یه دونه هم بیاری کافیه . لازم نیست خودتو اذیت کنی ... من - اذیت ؟ چه اذیتی ؟ کیان - بارداری و مراقب هاشو ، درد زایمان و ... با بی خیالی نگاهش کردم من - اوووو ... حالا کو تا بچه ؟! ما هنوز اول راهیم ! کیان - می رسیم ، به اون روزا هم می رسیم ... رفتیم توی یه کافی شاپ نشستیم . کیان اسپرسو سفارش داد و من کاپوچینو . کیان - راستی ملینا ، دوست داری اگه بچه دار شدیم ، اسم بچمون رو چی بزاریم ؟! من - اووووم ... نمی دونم . تو چی ؟! کیان - همیشه دوست داشتم یه دختر داشته باشم ، اسمشو بذارم نفس . دختری که بشه نفس مامان و باباش . بشه ثمره ی عشق مامان و باباش ... در مورد پسر ... نمی دونم نظری ندارم . من - نفس ... قشنگه . منم توی اسم های پسرا اسم آرشان رو خیلی دوست دارم . همیشه بچه بودم اسم عروسکاییم که پسر بودن آرشان بود ... کیان - اسم قشنگیه . یعنی چی ؟! من - آرشان یعنی شجاع ، دلیر ... کیان - پس تصویب شد . نفس بابا ، آرشان مامان . خوبه ؟! با لبخند سری به نشونه ی تایید تکون دادم . کیان - بهتره بریم . بچه ها منتظرن . امروزو گفتن می خوایم کلا بیرون باشیم چون فردا می خوایم برگردیم . با شنیدن این حرف ، قیافم تو هم رفت . برگردیم ؟! اگه برگردیم که من دیگه کیان رو نمی بینم . درسته تو دانشگاه بازم می بینمش ولی بازم ... کیان - چرا قیافت اون شکلی شد ؟! من - کیان ... اگه برگردیم ... دیگه همو نمی بینیم ؟! کیان با تعجب نگاهم کرد . کیان - کی گفته همو نمی بینیم ؟! هرروز میام باهم میریم بیرون ، تو دانشگاه هم که می بینمت . خوبه ؟! با دلخوری سرم رو تکون دادم . کیان - اخماتو باز کن دیگه . اینجوری به هیچ کدوممون خوش نمی گذره ها ! سعی کردم لبخند بزنم ولی مصنوعی بودنش کاملا مشخص بود .
  13. meli.km

    سلام خدمت شما مدیران محترم یکی از دوستای من با نام کاربری @Paraneil اینجا عضو شده ولی نه ایمیل تاییدی براش اومده که از اون طریق وارد انجمن بشه ، و وقتی هم که توی صفحه ورود کاربران نام کاربری و رمزش رو وارد می کنه ، سایت پیامی با مضنون (( خطایی رخ داده است )) براش ارسال می کنه . خوشحال می شم رسیدگی کنین ❤
  14. meli.km

    اهان باشه پس یادت باشه وقتی کاربر عادی شدی حتما ویرایش کنی ❤
  15. meli.km

    😁😁😁😁
×