رفتن به مطلب

فاطمه سادات. ب

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    211
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

602 Excellent

درباره فاطمه سادات. ب

  • درجه
    🌟🌟🌟🌟🌟

آخرین بازدید کنندگان نمایه

389 بازدید کننده نمایه
  1. فاطمه سادات. ب

    یعنی اگه بهشون بگم فعالیت کنن حله؟!
  2. فاطمه سادات. ب

    کدومشون!؟...دختر خاله ام می خواد رمان بنویس اما الان وقتشو نداره یعنی بعد فعالیت می کنه ☺ @hopewriter313
  3. فاطمه سادات. ب

    @hopewriter313
  4. فاطمه سادات. ب

    سلام , اولیش خاله مه اون سه تا هم دوستامو دختر خاله ام @Zohreh.ad @salmani @Dorsa @sara75
  5. فاطمه سادات. ب

    پارت سی وسوم بالاخره به رودخونه رسیدیم ؛بعد از یافتن یه مکان امن اطراق کردیم آتشی روشن کردم تا هم گرم شویم و هم از گزند گرگ ها در امان باشیم . من در وسط و جعفر و انیسا با فاصله در کنار من روی برگ هایی که به سختی جمع آوری کردیم خوابیدیم، صدای جیر جیرک ها طنین انداز بود از طرفی هم انواع صداها به گوش می رسید ، هوا هر لحظه سرد تر می شد ، خوابم نمی برد بلند شدم نشستم به جعفر که هفت کله خواب بود نگاه کردم و خودم رو بیشتر کنار آتش کشاندم تا کمی گرم شوم.... نگران بودم ؛باید از کجا می رفتیم ؟..... اگه پلیس ها نمی گرفتنشون ...انواع فکر ها تو سرم می چرخید که با صدای پشت سرم پریدم بالا .. آنیسا_ تو هم خوابت نبرد؟! سرمو برگردوندم طرفش خودشو کشوند سمت آتش و بهم نگاه کرد در یک لحظه نگاهمون به هم تلاقی کرد سرمو پایین انداختم و گفتم: _ افکار توی ذهنم خوابو از چشمام گرفته ...توچرا خوابت نبرد؟ اگه نخوابی فردا نمی تونی خیلی راه بیایی... _آنیسا_ نمی تونم بخوابم ... ما الان وسط جنگلیم....می فهمی این یعنی چی؟! _ نگران نباش و برو بخواب .... من بیدارم ! _آنیسا_ راستش ..یکم نگران مامانم هم هستم ، اگه نگرانم بشه ... سرمو به طرفش برگردوندم و یاد آمدنش تو انبار افتادم با عصبانیت گفتم : _ بزار ببینم ؛ مگه من نگفتم همه کار ها رو به کار بلدش بسپار ...چرا پا شدی آمدی تنهایی تو اون انبار؟! _ آنیسا_نمی تونستم دست رو دست بزارم باید خودم هم یه کاری می کردم .. _ نمی گی یه وقت یه اتفاقی برات می افته؟ _آنیسا_ مهم نبود ، فقط نمی خواستم خون برادرم ضایع بشه .. _ پس ما چیکاره ایم؟! کمی سکوت کرداز سکوتش استفاده کردم و گفتم _ فقط همون یه برادر و داشتی؟ _آنیسا_برادر آره... اما یه خواهر کوچکتراز خودم دارم ­_ نمی دونم چطور پدرت اجازه می ده به این راحتی بری هرجا دلت می خواد ؟! _آنیسا_ پدرم بیمار ....حالش زیاد خوب نیس
  6. فاطمه سادات. ب

    😁😁😁☺
  7. فاطمه سادات. ب

    ۱.تقریبا همه رو خوشگل تصور می کنم ۲. بووووووق 3. @Mhds142 @samanehaminian69 ۴.... نظری ندارم !!!
  8. کاش هفت ساله بودم

    روی نیمکت چوبی می نشستم

    مداد سوسماری در دست

    باصدای تو دیکته می نوشتم

    تو می گفتی بنویس دلتنگی

    من آن را اشتباه می نگاشتم

    اخمی بر چهره می نشاندی و من

    به جبران

    دلتنگی را هزار بار می نوشتم!😢

  9. فاطمه سادات. ب

    فردا صبح باید زود بلند شه
  10. فاطمه سادات. ب

    کم نه... 😁 طمع تلخ و تا حالا چشیدی؟!
  11. فاطمه سادات. ب

    پس سوالت کو ؟!! واقعا تا حالا سوتی ندادی؟!!!!🤔
  12. فاطمه سادات. ب

    سوال نفر قبل تو برعکس جواب بده و از نفر بعدیت یه سوال بپرس مثال : تا حالا با کسی قهر کردی ؟! آره !! درواقع منظورش نه بوده 😊.... به همین سادگی وحالا سوال من.... تا حالا شده سوتی بدی ؟!
  13. فاطمه سادات. ب

    چیکار کنه حالش بهتر شه !!😐
  14. فاطمه سادات. ب

    جولیت!!
  15. فاطمه سادات. ب

    مرسی عزیزم ، شما هم یکی از بهترین دوست های من هستید😙😙😙😙😍😍😍💛💛🌷🌷🌷🌷🌷💖💖💖خیلی از آشنایی با شما خرسندم ؛ از همون اول هم شما یکی از افرادی بودید که ویژه در دلم نشستید باز هم متشکرم😊
×

انکی دروید