رفتن به مطلب

فاطمه سادات. ب

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    92
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

140 Excellent

6 دنبال کننده

درباره فاطمه سادات. ب

  • درجه
    🌟🌟🌟

آخرین بازدید کنندگان نمایه

111 بازدید کننده نمایه
  1. فاطمه سادات. ب

    می گفتم اِ ..... سلام؛ تو اینجا چیکار می کنی؟😉
  2. فاطمه سادات. ب

    یه روز کامل و باهاش سپری می کردم 😊☺
  3. فاطمه سادات. ب

    2. بهش سلام می کردم !!😂
  4. فاطمه سادات. ب

    7. می خواستم سر به تنش نباشه
  5. فاطمه سادات. ب

    1. جیغ می زدم 😥 2. بهش سلام می کردم😄 3. خوشحال می شدم 😃 4. سرشو زیر آب می کردم 😰 5. داغونش می کردم 😲 6. به خوردن یه نوشیدنی دعوتش می کردم 😋 7. میخواستم سر به تنش نباشه 🙄 8. گروگان می گرفتمش !!😲 9. یه روز کامل و باهاش سپری می کردم😏 10. بابالش می افتادم به جونش 😅 11. هرچی خودتون می دونید ( از خودتون ایده بدید) 😉😊
  6. فاطمه سادات. ب

    موفق باشی عزیزم قلم خوبی داری ...
  7. دستهای  خدا باش؛  برای برآوردن رویای انسان دیگری بی تفاوت نباش!!

    اگر دیدی کسی گره ای دارد و تو راهش را میدانی هیچوقت سکوت نکن دریغ نکن.

  8. فاطمه سادات. ب

    پارت نوزدهم برای ناهار دور میزی جمع شده بودیم و لعیا و جعفر داشتن با آب و تاب اتفاقاتی که کنار ساحل دریا افتاده بودو بازگو می کردن ، به جعفر برای اولین بار با دقت نگریستم مردی چهار شونه با چشم های مشکی و سیبل و ته ریش با ابرو های کوتاه ، چند خط روی پیشونی اش خود نمایی می کرد که سنش را بالاتر نشان می داد ترکیب بدی نداشت اما من زیاد از وجودش خوشحال نبودم ، بعد از ناهار و وقت استراحت با موبایل جعفر توی حمام تماسی با آنیسا برقرار کردم تا از وضعیتش و درمورد اوراق و فلش چند تا سوال بپرسم بعد از چهار پنج تا بوق برداشت و صدای دلنشینش توی گوشم طنین انداز شد : _ الو ، بفرمایید ؟ مرتضی_ سلام ، خوب هستید؟ دیشب راحت از مهمونی رفتید ؟ آنیسا_ سلام ، مرسی بله ؛ خیالتون راحت جای اینها پیش من امن ، باید بگم که اولین عملیاتشون در یه جایی بیرون از شهر و در یه انبار قدیمی مرتضی_ خیلی خوب ، ممنون در اولین فرصت میام بهش رسیدگی کنم ،زمانش چی؟ آنیسا_ پنج شنبه 12 شب _ خیلی خوب ، ممنون با این شماره که الان باهاتون تماس گرفتم اصلا تماس برقرار نکنید. آنیسا_ بله .... چشم! فقط اگه باهاتون کار داشتم.... _ بعد بهتون اطلاع میدم ، فعلا ساعت 7 بعد از ظهر بود ما کنار رسپشن ایستاده بودیم تا شناسنامه هامون و بیارن و تسویه حساب کنیم که البته همه اش فرمالیته بود !!چون قبلا حساب شده بود پاسپورت ها با واقعیش مو نمی زد ، هرچی تو اتاق بود یه کیف دستی کوچک و یک ساک را آورده بودم پایین و حالا شناسنامه هامون هم دادن بهمون وقتی برگشتیم ، احتشام بعد از بررسی دقیق شناسنامه و پاسپورتمان گفت : احتشام_ خوب حالا بگید ببینم چند کیلو جنس هست؟ چند کیلو جنس می خواید؟ _ 1 کیلو می خوایم ، هرچقدر بخواید هم بهتون می دیم بقیه اش هم با پول رد و بدل می کنیم...چطوره ؟ احتشام_ جنس هاتونو باید ببینم ... الان کجاس؟ ساکی که از هتل آورده بودم را آوردم ..درشو باز کردم از لابلای کتاب ها و لباس هایی که بود درش آوردم و گذاشتمش روی میز با تعجب به مواد روی میز نگاه کرد و گفت : _ چطور این مواد و از مرز رد کردید ؟
  9. فاطمه سادات. ب

    سلام ، ۶ پارت از رمانتو خوندم ، خیلی خوب نوشته بودی ، فقط طهمینه با ت دو نقطه اس ؛ یه چند تا غلط املایی های ریز دیگه ام هس ولی در کل خوبه در اولین فرصت بقیه اش رو هم میخونم؛ موفق باشی
  10. the secret to happiness is to focus on God instead of your problems.

  11. فاطمه سادات. ب

    پارت هجدهم به پشت سرم نگاه کردم لعیا با لباس کتی و آرایش خاص که چشمای آبیش درش کاملا هویدا بود با خنده و سرمستی به جعفر نگاه می کرد و به سمت ما می آمد همون طور که روی یکی از صندلی ها می نشست گفت : لعیا_ شب خوب خوابیدید؟ جعفر_ بله عالی بود ...جای شما خالی با اخم بهش نگاه کردم که گفت: _ البته ...جای شما فکر کنم بهتر از ما بود ...چون من بدبخت کنار این امیر قشنگ نفله شدم از بس وول می خورد تک سرفه ای کردم و با همون اخم غلیظی که روی صورتم بود بهش چشم دوختم و گفتم : _ فکر کنم من بودم که با خوردن دست شما رو صورتم از خواب پریدم !!! لعیا بلند خندید و من و مخاطب قرارداد لعیا_ دیشب شما رو سر شام ندیدم؟!!! به طرفش نگاه کردم مونده بودم چی بگم سردرد و بهانه کردم و گفتم دلم غذا نمی خواست سرشو تکون دادو گفت : _ نظرتون چیه بریم لب دریا ؟ دوستای من هم میان ،خیلی خوش می گذره ! همون طور که سرم زیر بود گفتم : _ من که نمی تونم بیام ...اما اگه جـ َ ...یعنی میلاد بخواد می تونه بیاد داشتم سوتی بدی می دادم اما خداروشکر به خیر گذشت جعفر_ معلومه که میام ، دلم لنگ برای دریای شمال لعیا_پس زود صبحانتو بخور یه ساعت دیگه صدات می کنم بریم جعفر_ اوکی دارلینگ لعیابا لبخندی روی لبش که چال گونه هاشو به رخ می کشید گفت: _ پس می بینمت .. با جواد تماس برقرار کرده و فیلم درخواست احتشامو براش فرستادم ... گفت تا ساعت6 بعد از ظهر همه چی حل .... ما می تونیم با خیال راحت بریم و پاسپورت و شناسنامه های قلابی رو از هتلی که درش اقامت داشتم بگیریم مثل اینکه با پلیس های شمال هماهنگ کرده بودن تا با اسم پولاد و میلاد خجسته برای ما شناسنامه و پاسپورت بزنن عکس خودمو جعفر هم فرستادم که عکس های کنار پاسپورت و شناسنامه رو به نحو احسن انجام بدن همه ی این کار ها رو تو حمام اتاقی که در اختیارمون قرار دادن انجام دادم چون اطمینانی به داخل اتاق نداشتم ممکن بود دوربینی چیزی جایی جاساز شده باشه .
  12. فاطمه سادات. ب

    سلام منم اگه دقیق بدونم چیکار باید انجام بدم می تونم
  13. فاطمه سادات. ب

    پارت هفدهم بعد از چند دقیقه نشستن احتشام بدون مقدمه گفت : _ می تونم شناسنامه و پاسپورتتونو ببینم ؟ جعفر به تته پته افتاده بود که خیلی ریلکس گفتم: _ البته ....چرا که نه ؟ فقط هنوزتوهتلیِ که درش اقامت داشتیم و در اولین فرصت بهتون نشون می دیم سرشو تکون داد و گفت : احتشام _ همین بعد از ظهر بایکی از بچه ها می فرستم برید بیارید مرتضی_ لازم نیس به بچه ها زحمت بدید ، ما خودمون یه تاکسی می گیریم می ریم و برمی گردیم احتشام_نه... اینطوری بهتر ، ساک هاتون هم بیارید اینجا سرمو تکون دادم و گفتم : _ باشه ، هرطور خودتون صلاح می دونید لبخندی زد از جاش بلند شد وگفت : احتشام_ بعد از دیدن شناسنامه و پاسپورتتون معامله می کنیم اینو گفت و رفت .....توی فکر فرو رفتم که چشمم به جعفر افتاد داشت دولپی صبحانه می خورد ولی با دیدن فردی پشت سر من لقمه ای که تو دهنش بود تو گلوش گیر کرد و شروع کرد به سرفه کردن اما سریع آب پرتقالشو یه سر کشید بالا وبا چشمای اشکی که از سرفه و لقمه ای که تو گلوش گیر کرده بود به وجود آمده بود به فرد پشت سرمن سلام کرد
  14. فاطمه سادات. ب

    پارت شانزدهم فصل دوم با دستی که به صورتم خورد از خواب پریدم ، دست جعفر بود که کنار من روی تخت خوابیده بود دستشو با نفرت کنار زدم و توی جام نشستم ..دیشب چه شب سختی رو پشت سر گذرونده بودم هنوز هم قوزک پام درد می کرد اما نه به شدت دیشب؛ سختترین مرحله کار برگردوندن آن کیف سرجاش بود آن طور که آن دختر می گفت توی کمد زیر یه سری لباس و خرت و پرت مخفی شده بود منم همون جا گذاشتمش ..امیدوارم کسی به این زودی از نبود فلش و اوراق داخل کیف باخبر نشه ... با صدای کوبیده شدن در از افکارم بیرون آمدمو سرمو به سمت در برگردوندم مرتضی_بفرمایید ؟ آقای پشت در_ وقت صبحانه است ..آقا می خوان ببیننتون مرتضی_ باشه الان میایم به سختی رفتم رو به روی آینه و به خودم نگاهی انداختم زیر چشم های خاکستریم پف کرده و موهام به هم ریخته شده بود ، ریش هام هم کمی درآمده بود موهامو شونه ای زدم و به سمت دستشویی حرکت کردم آبی به صورتم زدم و لنز هامو گذاشتم توی چشمم باید از تمام حرف هاشو اتاق ها و قاب هایی که پایین بود فیلم می گرفتم و برای بچه ها می فرستادم هرچیزی که پایین قرار بود برای ما اتفاق بیافته باید ثبت و ضبط می شد. شلواری که توی سگک کمربندش تفنگ جاساز شده بود هم پوشیدمو رفتم کنار تخت _ آهای جعفر ..پاشو زود باش ، احتشام احضارمون کرده باید سریع تر بریم زدم بهش که انگار نه انگار بیهوش بود انگار !! با اعصاب خوردی پشتی رو از زیر سرش کشیدم که با عصبانیت توپید بهم _ چته تو ؟ خوب بلند می شم ..این چطور بلند کردن ؟ بابام هم اینطوری از خواب بیدارم نکرده بود !!! مرتضی _زود باش دیگه ، یالا ...من می رم پایین زود آماده شو بیا جعفر_بی خود ، حالا می ری دوباره پایین یه چیزی می گی حرف هامون ضد و نقیض میشه یکم صبر کنی منم آماده ام ... پوفی کشیدم و نشستم رو مبل کنار اونجا ... جعفر همینطور که سیبیل هاشو برس می کشید و از توی آینه به من نگاه می کرد گفت : _ کرواتتو نمی خوای ببندی ؟ ... خداییش خیلی بهت میاد !! اخم هام بیشتر تو هم رفت و با کلافگی گفتم : مرتضی_ فقط بجنب ...حواست هم به کار خودت باشه _ چششششم ...جناب سـ َ اومد بگه جناب سروان که حرفشو خورد و گفت : _ سرورید !! چند دقیقه بعد باهم به میز صبحانه ی احتشام رسیدیم ، احتشام لبخندی زد و ما رو به نشستن دعوت کرد و گفت برامون چایی بریزن
  15. فاطمه سادات. ب

    سلام عزیزم ، مرسی از نظرت ، خوشحالم که از رمانم خوشت آمده ، امیدوارم تا انتهالذت ببری 😘
×