رفتن به مطلب

bahareh

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    128
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

236 Excellent

9 دنبال کننده

درباره bahareh

  • درجه
    🌟🌟🌟🌟

آخرین بازدید کنندگان نمایه

310 بازدید کننده نمایه
  1. bahareh

    گروگان می گرفتمش 😏😎
  2. ای کاش...

                  هیچی... بیخیال!

    1. bahareh

      bahareh

      ای کاش...

      به جای دلم!

      نفسم میگرفت!

      و تمام!

  3. bahareh

    **** زینگ زییینگ! دستمو دراز کردم و کیفم رو از زیر تختم پیدا کردم . گوشی رو از توش پیدا کردم . یه چشمم رو باز کردم. عسل بود. جواب دادم. من- ها؟ عسل- علیک سلام من- چیکار داشتی؟ عسل- ای بابا تو که عوض بشو نیستی! کارت دارم می رسی بیای خونه ما؟ من- هوم. کی؟ عسل- تا یه ساعت دیگه! من- باشه فعلا گوشی رو دوباره انداختم تو کیف. پتو رو زدم کنار . از عرق کل بدنم خیس بود. سریع رفتم تو حموم و یه ربع بعد در اومدم. موهامو خشک کردم و لباسام رو پوشیدم. از خونه زدم بیرون . آفرین رو ندیدم . احتمالا تو اتاقش بود . بیخال شونه هام رو انداختم بالا. تو خیابون قدم می زدم . با این که ماشین داشتم ولی اصلا علاقه ای به روندنش نداشتم. پیاده رفتن بهتر آرومم میکرد . رسیدم دم در خونه عسلشون . زنگ زدم. در با صدای تیکی باز شد. رفتم تو. زری خانم مامان عسل اومد جلو. - سلام پانیذ جان خوبی؟ من- ممنون خوبم - خوش اومدی . عسل بالا منتظرته من- باشه ممنون راه پله ها رو در پیش گرفتم و رفتم بالا. در اتاق عسل رو یهویی باز کردم . از صبر کردن بدم می اومد . عسل هم عادت کرده بود. -سلامم عشق من خوبی؟ من- خوبم - حیف انقدر احساسات که خرج تو کردم! من- من گفتم بکن؟ - هووف خیله خب بابا. من- کاری داشتی؟ - پانیذ خیلی عوض شدی! من- عوضم کردن! - این طور نیس. چرا نمیخوای یه روز حالت خوب باشه . یه روز خوش باشی هان؟ من- چون روزای خوش تموم شده. - هر روز یه ... من- اومدی این حرفا بزنی که برم؟! - نه بابا واستا! چرا یهو جوش میاری؟! من- بگو پس... - یسنا آدرس شایان رو پیدا کرده! با شنیدن اسمش حالم بد شد ... اسمش تو ذهنم تکرار میشد . اه لعنتی! - چته تو؟! من- هیچی... خب؟ -بریم برش؟ من- نه - وا! چرا؟ من- نمی تونیم! - پانیذ چی شده؟ یسنا کارش درس... من- انقدر نگو یسنا یسنا . حالمو بهم میزنی اه!! بلند شدم و تو اتاقش رژه رفتم. - پ پانیذ چیزی شده؟ رو دیوار کناری سر خوردم و سرم رو با دستام گرفتم! عسل اومد جلو - پانیذ خواهش میکنم بگو. چی شده؟!! من- چی بگم؟ هاان؟ چی بگم؟ ایستادم. من- بگم که گند زدیم؟ بگم که خیانت دیدیم؟ چی بگم هان؟ چی بگم؟ - پانیذ..؟ من- عسل از پشت خنجر خوردم . شلوغش نمی کنم . بحث بحث دروغه بفهم . درووغ! - قشنگ حرف بزن من- یسنا! آیلین! هر دوشون ... چرخیدم پشت سرم و خیره شدم به تابلو فرش دیوار من- پلیسن! نفس حبس شدم رو صدادار بیرون دادم. عسل اومد کنارم. - یعنی چی؟ چی میگی؟ پلیس؟ اونا؟! لبام رو گاز گرفتم. رفتم سمت تخت و نشستم روش من- تا الان فکر میکردم غریبه هان که گند زدن تو زندگیم و خواستم برم که تلافی کنم. انتقام بگیرم . ولی حالا دارم میفهمم که دور و بری هام بیشتر گند میزنن تو حال و هوام. هر چی شمشیر از جلو خوردم ، خنجر اینا از پشت...! دستی به صورتم کشیدم. عسل اومد نزدیک و روی زمین روبه روی من نشست. - حالا میخوای چکار کنی؟ من- چمیدونم... - پانیذ یه وخ... من- نمی تونم ولی... - پانیذ جان من کاری نداشته باش باهاشون . یه جور دیگه تلافی می کنیم! عصبی بلند شدم. من- مگه من مافیام یا مثلا قاتلم که اینجوری حرف میزنی. چیکارشون بکنم؟ مگه کاری هم می تونم بکنم؟ عسل هم بلند شد ایستاد. - باشه خب عصبانی نشو رفتم سمت پنجره اتاقش و پرده رو زدم کنار. چشم دوختم به منظره حیاط. سرم درد میکرد و قلبم ... بد تر از همیشه... چرا زود اعتماد کردم؟ اصلا مگه چیکارم کردن؟ نه! اونا دروغ گفتن! البته دروغ نه... منه احمق نتونستم بشناسم شون. و عسل... نه عسل از اینا نیس. من عسل رو خیله وقته که می شناسم. حداقل خنجرش از پشت نیس. دارم دیوونه میشم .اهه! - انقدر فکر نکن! من- فکر نکنم چه کار کنم؟ - تو یه هدف دیگه داشتی... از پشت پنجره اومدم بیرون. من- چه فایده! خنجرشون تیز بود . توانم رو گرفت! - یا تا تهش برو یا همین الان همه چی رو تموم کن! من- تموم کنم؟ مگه دیوونه شدم؟ تا اینجا اومدم که بزنم زیر همه چی؟ میفهمی چی میگی؟ - می فهممت . باور کن می فهممت . تو هم فکر کن بهش. هیچ وقت جلو راهتو نگرفتم . هیچ وقت. گفتی بریم منم گفتم بریم. تو نفرت داری. حس انتقام داری. می فهممت. پات وایمیستم تا تهش. حتی اگه کارت اشتباه باشه. ولی فکر کن. اون دو تا هم آدمای بدی نیستن. مطمئن باش می خواستن کمکت کنن. حالا جواب این دروغشونم می دیم. قول می دم. حالا چی میگی؟ من- نمی دونم نمی دونم. اصلا! باید بیشتر فکر کنم. کیفم رو از رو تخت برداشتم. من- خدافظ - کجا؟ بمون حالا! من- نه باید برم - باشه به سلامت از اتاقش رفتم بیرون . رفتم تو آشپز خونه و معمولی خدافظی کردم و رفتم بیرون . اگه اونا می خواستن کمکم کنن؟ چرا نگفتن؟ شاید اگه می گفتن... نه من قبول نمی کنم . اونا فقط داشتن از طریق من اطلاعات می گرفتن. پس بگو یسنا چجوری آمارشون رو در می اورد. کاش زود تر متوجه می شدم . حالا دیگه فقط به خودم اعتماد دارم و شاید هم... به خودم هم اعتماد نداشته باشم . نمی دونم نمی دونم.
  4. bahareh

    ... - پانیذ عمو! پانیذ؟ چشامو باز کردم. تار میدیدم . با صدای گرفته گفتم- کجاییم؟ - داریم میریم بیمارستان من- نه نریم! - نمیشه عمو تو هنوز حالت... من – گفتم نه! - باشه . میبرمت خونه خودم! من- منو برسون خونه خودم! - عمو! لجبازی نکن! من- همین که گفتم! -خب... باشه! تو استراحت کن تا اونجا! سرم رو تکون دادم و دوباره چشمام رو بستم. - پانیذ جان رسیدیم. دستم رو دور دسته کیفم محکم کردم . در ماشین رو باز کردم و پیاده شدم . -میخوای کمکت کنم؟ من- نه میرم - باشه خدافظت من- خدافظ کلید رو از تو کیفم برداشتم و در رو باز کردم . کشون کشون خودم رو به اتاقم رسوندم و پریدم رو تختم . حوصله رگبار افکارم رو نداشتم و سریع خوابیدم!
  5. bahareh

    + هووف پارت طولانی ای بود . دیگه یکم موندش نزاشتم که خیلی بلند و بالا نشه . ایشالا فردا میزارم. فعلا تو خماریش بمونید خخ
  6. bahareh

    **** من- الو؟ - به پانیذ خانم خوبی؟ من- خوبم... ببین یه دوستی داشتی تو کار کامپیوتر و فتوشاپ و اینا... -آها آها خب؟ من- آدرسشو میخوام - نه دیگه . آدرس که نداره...! من- یعنی چی؟ - دیگه سرگردونه . یه جا مشخص نداره من- یه جوری پیداش کن - باشه حالا یه کاریش میکنم من- من همین امروز میخوامش - چیکارش داری؟ من- بعدا میگم. خبرم کن . فعلا - باشه خدافظ گوشی رو قطع کردم . این گوشی رو تازه خریده بودم . اون گوشی که... - خانم بیاین ناهار! من- باشه میام از پشت میز بلند شدم و رفتم سمت آشپزخونه . خوشم نمی اومد جای دیگه ای غذا بخورم. سفره پهن بود . نشستم پشت میز. آفرین خانم یه ظرف غذا برداشت و میخواست بره بیرون من- کجا؟ - خب... میرم یه جای دیگه... من- بیا بشین - خانم... من- میگم بشین! سرش روتکون داد و رو به روی من یه صندلی کشید عقب و نشست روش . مشخص بود از این آدمای رسمی نبود. بهش میومد شیطون باشه . ولی حیف... مجبوره خدمتکار من بی عرضه باشه. هوووف منم شروع کردم به خوردن . ناهار معمولا بیشتر میخوردم. معذب نشسته بود و غذا میخورد. یه پر ریحان گذاشتم دهنم. من- راحت باش خواست چیزی بگه که غذا پرید تو گلوش. یه لیوان آب ریختم و دادم دستش. آب رو که خورد آروم تر شد. - اووم . من راحتم... من- من ناراحتم! - چی؟ من- لازم نیس معذب باشی . منم دخترم! - آره آره بله . ببخشید من نمیخواستم که... من- ای بابا! بسه چقدر حرف میزنی . من میرم. دیگه نمیخوام! بلند شدم. من- ممنون متعجب نگاهم کرد. اولین باری بود که ازش تشکر میکردم . خیلی وقته خیلی چیزا یادم رفته! رفتم تو اتاق. گوشیم زنگ خورد. برداشتم من- بله؟ - پیداش کردم من- خب؟ - هیچی دیگه بیا خونه من. ساعت 5 من- باشه فعلا نزاشتم چیزی بگه و قطع کردم . کم حرف و تک جواب بودم. برعکس قدیم ها که... نگاهم رفت رو آینه . رفتم جلو تر. زیر لب گفتم- ...که پر حرف و شیطون بودم. رو گونه هام و زیر چشمام دست کشیدم . گود رفته بود . من... دستام رفت بالا تر . روی چشمام . - من کیم؟ بغض کردم. سریع بغضم رو خوردم . خیلی وقته که گریه نکردم. به خودم تو آینه نگاه کردم . خیله وقته که... - نیستم...! بیشتر روی خودم مترکز شدم. - من... مردم... خیلی وقته که مردم. پس اینی که اینجاس!؟ - تو دختر خوشگل منی! چرخیدم پشت سرم . هیچکس اونجا نبود . دستم رو روی قلبم گذاشتم . دوباره بغض راه گلومو بست . کجایی بابا؟ کجایی که ببینی دختر خوشگلت تبدیل شده به یه هیولا! کجایی بابا؟ - من همیشه پیشتم. چرخیدم سمت آینه . دور خودم میچرخیدم. میخواستم فقط یه بار... فقط یه بار دیگه... قطره اشک مزاحمی رو گونم سر خورد و افتاد. دستم رفت پشت آینه . سردی کلید رو روی انگشتام حس کردم . برش داشتم و از اتاق رفتم بیرون . قدم های خستمو سمت اتاقش کشیدم . کلید رو تو قفل گذاشتم و چرخوندم . در با صدای تیک آرومی باز شد . دستمو به قلبم فشار دادم . در رو باز کردم - پانی! باز تو در نزده اومدی تو؟! در رو بستم .لبخند خسته ای زدم. آروم با دستم به در زدم. - بیا تو بابا! تو اشکال نداره در نزنی. در رو باز کردم. رفتم تو و در رو پشت سرم بستم. چشام رفت سمت میز کارش. نگاهمو دوختم به عینکی که رو میز گذاشته بود . برداشتم و لمسش کردم. چشمامو بستم - دختر خوشگلم؟ کاری داشتی؟ من – اومدم بابای خوشگلمو ببینم . اشکالی داره؟! - نه بابا جون. بیا بشین کنار من. رفتم سمت میز و نشستم روش. من- بابا؟ - جونم؟ من- من رو بیشتر دوست داری یا مامانو؟ - ای بابا پانی. باز از این سوالا پرسیدی؟! من- بگو دیگه! - هر دوتون رو! من- نه خیر قبول نیس. یکی مون رو فقط! - تو همه زندگی می بابا! - پس من چی؟ نگاهمون رفت سمت در. مامان با قیافه بامزه و مثلا عصبانی دستاشو به کمرش زده بود و نگاهمون میکرد من و بابا خندیدیم م- به کی میخندین هان؟ من- بابا گفت من همه زندگیشم م- که اینطور! ب- ای بابا! این دفعه من و مامان بودیم که به قیافه بابا خندیدیم. مامان اومد نزدیک. م- خب خب دیگه چی؟؟ ب- شما همه دنیای منی خانومم! بابا آروم گونه ی مامان رو بوسید . من- عه بسه بسه! من اینجام ها! بابا تک خنده ی آرومی کرد. ب- از دست تو! از رو میز بلند شدم. دستم به سینه جلوشون وایستادم. من- اصلا قبول نیس. منم دلم خواست! مامان و بابا همزمان اومدن نزدیک و گونمو بوسیدن . پریدم تو بغل بابام. بابام هیچ عکس العمل خاصی نشون نداد . حالت صورتش تغییر کرد . صورتش محو میشد . تو زمین و آسمون بودم داد زدم - بابا... بابا منو بگیر... باباییی .بابااااااا! زانوهام سست شد و خوردم زمین . اتاق سرد و بی روح شد . خودمو بغل کردم . رو زمین افتاده بودم . زدم زیر گریه . بلند بلند هق هق میکردم . بابایی . بابا جونم . چرا؟ چرا نیستی؟ چرا رفتی؟ مگه قول ندادی نری؟ مگه نگفتی همیشه پیشت میمونم. پس چرا رفتی؟ چرا تنهام گذاشتی؟ قولت مگه مردونه نبود؟ پس چرا بد قولی کردی؟ باباییی؟ بابا دخترت تنهاست. ببین دخترت شکسته! ببین چه به روز دخترت اومده . از دخترت فقط یه جسم مونده . بابا مگه موندن دلیل میخواد . بابا میخوام ببینمت . بابا دلم برات تنگ شده . باباااا! تا تونستم هق زدم و گله کردم . تغریبا آروم تر شده بودم . بلند شدم. کلید رو از روی میز برداشتم و رفتم بیرون . در رو قفل کردم و برگشتم تو اتاقم . به ساعت نگاه کردم 4 بود. لباسام رو پوشیدم و رفتم بیرون از خونه . قدم زنون میرفتم سمت خونه ی کامی. اینو دیگه کجای دلم بزاره . خیانت! و اونم به بدترین شکل ممکن و بد ترین وقت. هنوزم امید وار به دروغ بودن عکسا بودم . نفهمیدم چجوری رسیدم خونه کامی. زنگ رو زدم . در باز شد و خدمتکارش منو راهنمایی کرد . با این که تغریبا زیاد اومده بودم اینجا ولی هنوزم اگه خودم می اومدم قطعا گم میشدم . بالاخره بعد از پیچ وخم زیاد رسیدم به اتاقش. در رو باز کردم و رفتم تو . - در نزنی یه وخ؟ چشمم رفت سمت کامی و بعد سمت اون مردی که کنارش نشسته بود و لپ تاپی رو پاش بود. رفتم جلوشون . رو کاناپه نشسته بودن . منم رفتم روبه روشون به میز کارش تکیه دادم . عکسارو از تو کیفم برداشتم و گرفتم سمت دوستش. سرش رو اورد بالا. چهرش خیلی آشنا اومد. فکر کردم... آهااان. این همون سیاوشه! اینجا چکار میکنه؟! با چشم های متعجب بهش زل زدم . به خودش اومد. سیاوش- عه شمایین؟ ببخشید به جا نیاوردم. کامی- مگه شما هم دیگه رو میشناسید سریع تر جواب دادم- آره سرد جواب دادم. اوف این دیگه کیه!؟ عکسا رو گرفت و بهشون نگاه کرد . یهو رنگ نگاهش تغییر کرد . انگار هول شده بود. من- چی شده؟ سیاوش- هی... هیچی! منم باور کردم... من- خب ببین واقعیه یا نه! کامی- من برم یه چیزی بیارم! سرم رو تکون دادم . رفت. صندلی پشت میز رو چرخوندم و نشستم روش. اون خیره به عکسا داشت بررسیشون میکرد. منم گوشی مو برداشتم و بی هدف تو گوشی سیر میکردم . سنگینی نگاهی رو روی خودم حس کردم. سرمو اوردم بالا. من- چیه؟ - اینا رو... از کجا اوردی؟ من- به توچه! رسما دهنش بسته شد . چرا یه جوری برخورد میکنه انگار عکس روح و جن نشونش دادم؟ - من باید یه زنگ بزنم سرم رو تکون دادم و دوباره تو گوشی سیر کردم . صدای در اومد . حتما رفت بیرون . چقدر مرموز بود. بعد چند لحظه برگشت . دوباره نشست سر جاش. اعصابم خورد شد . رفتم سمتش و عکسا رو از دستش کشیدم. من- معمای انیشتین که بهت نشون ندادم! خواستم برم که از جاش بلند شد - نه نه صبر کنید! برگشتم سمتش. - اینا درسته! نفسم رو صدادار بیرون دادم. کامی اومد تو. سرم گیج رفت . دوباره برگشتم سمت صندلی و نشستم روش. یک شربت کامی داد دستم . مزه مزه کردم . بوی الکلش می اومد. حالم بهم ریخت . گذاشتمش رو میز. کامی- الکل نزدم آره جون خودت! من- میل ندارم سیاوش- خیانت کارن؟ من- کی؟ سیاوش- همونا؟ من- نه! کامی- پانیذ میخوای من آدم دارم که... من- گفتم نه! بلند شدم و رفتم بیرون . عکسارو تو کیفم گذاشتم . بی هدف تو خیابونا قدم میزدم . خیانت کار؟ نه نه! من نمیتونم . نمیدونم! دیوونه شدم. رسدیم دم در خونه . ماشین رضا رو شناختم . چراغ زد . بی هیچ اعتراضی رفتم جلو و نشستم تو ماشینش. تیپ زده بود . اه . چندش! - خوبی؟ من- چیکار داری؟ - ای بابا! چرا این جوری میکنی پانیذ؟ ساکت شدم و به روبهروم نگاه کردم . - امیدوار بودم بعد از اونایی که واست اوردم بهتر با من برخورد کنی. بهش زل زدم. من- زهی خیال باطل. تو همچنان همون آشغالی بودی که هستی! صورتش از عصبانیت سرخ شد . - مقصر مرگ مامانت من نبودم من- خفه شو باو! - پانیذ انقد همه رو مقصر ندون . یه کم گوش بده! من- حرفات تکراریه. حرف مفت تو کله من فرو نمیره! - حتی اگه بدونی مرگ مادرت یه قتل بود؟! چییی؟ قتل؟؟ نههه من- چرند نگو! - نمیگم . باور کن نمیگم. پانیذ من ... من... به چهرش نگاه کردم . در کمال تعجب دیدم که چشماش خیس شد . واقعا نمیتونستم بفهمم راست میگه یا نه!! نمیدونم نمیدونم . من فقط به خودم اعتماد دارم و بس!. صورتشو برگردوند و به روبه روش خیره شد . چشماش ولی... یه چیز دیگه بود . صد تا حرف پشتش بود و این چشم ها... غمگین بود! برگشت سمت من. - پانیذ . عمو! من ... من به خدا نمیخواستم که زن داداش... لعنت به اون عوضیا! مشت زد روی فرمون . قلبم تند میزد . مامانم؟ مامان مهربونم؟ حقش نبود! مامانم گناهی نداشت. هیچکی مون گناهی نداشتیم! - پانیذ من به بابات گفتم . گفتم که اونا آدمای خوبی نیستن . گفتم ... از همه چی گفتم . اونم برگشت بهم گفت که اشتباه فکر میکنم. قسمش دادم . به والله قسمش دادم . گفتم نرو . ولی... پانیذ اون ... اون تو و مامانت رو تنها گذاشت . به خودم عهد کردم که نزارم یه مو از سر شما ها کم بشه ... ولی پانیذ . من شکست خوردم . من ... من بدعهدی کردم ... من گند زدم عمو گند زدم! سرش رو انداخت پایین. شونه هاش آروم تکون میخورد . عمو... گریه میکرد... ولی برای چی؟ چرا؟ من- خواهش میکنم بگو بی حرف ماشین رو روشن کرد و رفت . منم پر بودم از سوالای بی جواب. درد های همیشگی... چرا فکر میکردم همه چی رو میدونم ولی الان... احساس میکنم خالی ام ... هیچی نمیدونم. من مگه چقدر توان دارم. - رسیدیم از ماشین پیاده شدم . به دور و بر نگاه کردم . بام بودیم . بی حرف دنبالش راه افتادم . روی یه نیمکت نشستیم . به دسته نیمکت تکیه دادم و بهش نگاه کردم . ولی اون خیره به رو به روش بود - مامانت... من- از اول بگو! نفس عمیقی کشید . - بابات چند وقت تو شرکت صادرات و واردات کار میکرد . جنس می اوردن . البته قانونی. یه روز یه نفر اومد و به عنوان مشاورش باهاش کار کرد . آدم خوبی نمیزد ولی بابات بهش اعتماد کرد . پشنهاد های خوبی میداد. بابات کلی سود کرد . پیشنهاد هاش داشت به بی راهه میزد . فهمیدم که میخواد سوئ استفاده کنه. به بابات گفتم که دیگه باهاش کار نکنه ولی بابات گوش نکرد... بهش صد بار گفتم:فرهاد! این آدم خوبی نیس. اون هدف داره . ولی... اون گوش نکرد . تا رسید به یک ماه قبل از.... . گفتن بهش جنساش تو مرز دچار مشکل شده. بابات با مشاورش رفت اونجا. اون هم... دست برد تو موهاش... - اونا کار خودشون رو کردن . بابات رو اونجا کشتن... جوری فضا سازی کردن که انگار تو ایران مرده . میخواستن خود کشیش رو اثبات کنن. در صورتی که خودکشی نکرده بود. دستشون رو برملا کردم . پلیس به اونا شک کرد و فهمید یه کاسه ای زیر نیم کاسه شون هس. ولی... اونا فرار کردن . هنوز که هنوزه پلیس نتونسته گیرشون بیاره . من- مامانم - میگم... مامانت وقتی فهمید خواست بره و انتقام بگیره . خیلی جلوش رو گرفتم ولی... اون رفت . به خودم گفتم که باید نجاتش بده تا مثل فرهاد... . رفتم اونجا . انگاری همه فرار کرده بودن . مامانت داغون بود . حالش بد بود . اونا بهش... . وقتی خواستم بردارمش و فرار کنم چند نفر ریختن سرم و من رو زدن . مامانت رو هم بردن یه جای دیگه . چون قبلش به پلیسا خبر داده بودم . پلیسا اومدن . من وضعیتم داغون بود ولی با اون حال دنبال مامانت گشتم ولی... نبود. اونا برده بودنش و نمیدونم چجوری ولی... چند روز بعد جسد مادرت از داخل یه ماشین پیدا شد . جوری صحنه سازی کرده بودن که انگار مادرت تصادف کرده ولی اونا کشته بودنش... نتونستم. دیوونه شده بودم . از خانواده فرهمند فقط تو و محمد علی مونده بود. محمد علی اسمش رو تغییر داده بود . خیله وقت پیش. با اسم محمد علی فرار کرد. از ایران خارج شد . فرار که نه! درس میخوند . میدونستم حالش خوبه! من... من... برگشت سمت من - من... پانیذ ... پانیذ... پانیذ خوبی؟ پانیذ با توام... بدنم داغ شده بود . دستام رو از خشم مشت کرده بودم . حالم از هر خلافکاری بهم میخورد . بابام؟ بابای نازنینم؟ مامانم؟ مامان مهربونم؟ چرا؟ چرا اونا؟ چرا من؟ نههه من نمیخوام . من این زندگی لعنتی رو نمیخوام . مگه اونا چه گناهی داشتن . مگه... چشمام رو بستم . صدای نفس هام رو میشنیدم. - پانیذ ... پانیذ یه چیزی بگو... پانیذ پانییییذ!
  7. bahareh

    خییییییییلی ممنونم. چششم سعی می کنم رعایت کنم. بازم ممنون
  8. bahareh

    آره خب ... رمانای تو که عااااالین! البته که اینم دومین رمانمه! دیگه می‌نویسم تا یکیش خوب از آب در بیاد!
  9. bahareh

    هووم . شاید...
  10. bahareh

    اوهوم ... سخت نیس ... امیدوارم بتونم . فقط میخوام تموم شه بعد ببوسمش بزارم کنار !
  11. bahareh

    باشه ممنون
  12. bahareh

    حرف حساب!
  13. bahareh

    مشخصه کسی نمیخونه اصلا...! رمان من خیلی داغونه میدونم... هووف انگیز ام از بین رفته شاید دیگه ادامش ندم شایدم.... نمیدونم...! رمانم کاملا بی هدفه یعنی خودمم نمیدونم تهش چی میشه و فقط در لحظه قضیه شکل میگیره و شاید همین زیاد جذابش نمیکنه . حداقل واسه خودم... حالا بیخیال ....
  14. خنده ی تلخ من از گریه غم انگیز تر است

    کارم از گریه گذشته به آن میخندم

     

  15. bahareh

    خواهش میکنم . منتظر پارت های بعدی میباشم...
×