رفتن به مطلب

Bahareh

گرافیست
  • تعداد ارسال ها

    543
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

1,191 Excellent

درباره Bahareh

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,771 بازدید کننده نمایه
  1. خدایا یادته...؟؟؟

    دستشو گرفتم آوردم پیشت ....

    گفتم من فقط اینو میخوام ....

    گفتی این کمه!!!!!

    بهترین از اینو برات کنار گذاشتم...

    پامو کوبیدم زمین و گفتم من فقط اینو میخوام....

    گفتی :آخه قول اینو به یکی دیگه دادم !!!

    راست میگفتی رفت مال یکی دیگه شد...

  2. تنهایی یعنی : در کافه تنها  نشسته باشی ، زیبایی بیاید و بپرسد :

    تنهایی؟

    تودر جواب بگویی : آری ؛ و او صندلی را عقب بکشد و بگوید ؛پس صندلی را می برم...

  3. Bahareh

    **** سیاوش: سر و صدا های مبهمی به گوشم رسید. لای چشممو باز کردم. نور سفید چشممو اذیت کرد . تند تند پلک زدم. صدا ها رو بهتر می شد شنید - چی دارین می گین شما؟ سحر؟ مگه ممکنه؟! - بله. هر چیزی ممکنه... - یعنی می خواین بگین جادوگره؟ -نمیشه اسمشو گذاشت جادو . چون جادویی وجود نداره. می شه یه جورایی گفت هیپنوتیزم! - من باور نمی کنم! مگ... سیاوش؟ بیدار شدی؟ چشمام که به نور عادت کرده بود رو باز کردم. اول فضای سفید اتاق به چشمم خورد. چشم چرخوندم و دو نفر کنار تختم دیدم . یکیشون کیارش بود و اون یکی از لباساش معلوم بود دکتری چیزی باشه. سوالی به چشم های کیارش نگاه کردم. دهنم رو باز کردم که حرف بزنم که کیارش گفت کیارش- خوبی؟ دهنم رو بستم و سرم رو آروم تکون دادم. با صدایی که از ته چاه بلند می شد گفتم: من چرا اینجام؟ کیارش- استراحت کن. بعدا بهت میگم من- بهت میگم بگو چرا اینجام؟ دستمو تکیه گاهم قرار دادم و نیم خیز شدم کیارش- خیله خب. آروم باش... مجبورم کرد بشینم ولی بدتر اصرار به نشستن کردم که کلافه شد و گفت: ای بابا! استراحت کن دیگه... بعدا میگم... اخم کردم کیارش- باشه باشه... تسلیم دکتر- ایشون می تونن مرخص بشن! کیارش- ممنونم. نمی گفتین کل بیمارستان رو رو سرش خراب می کرد! حرصی دستشو گرفتم و کشیدم سمت خودم من- میگی چی شده یا نه؟ کیارش- خیله خب! نزن منو. دختره جادوگره! من- چی داری میگی؟ درست حرف بزن ببینم کیارش- به چشاش نگاه کردی؟ چشممو ازش گرفتم و به دیوار خیره شدم... آره! من محو چشماش شدم... ولی چرا یادم نیس بعدش چی شد؟ تندی سرم رو چرخوندم سمت کیارش. کیارش- چشماش سحر انگیز بوده... تو اونقدر محو چشم هاش که بیهوش شدی! من- شوخی؟ کیارش- مگه من با تو شوخی دارم... گند زدیم داداش! فرار کرده رفته... من- فرار؟ پس شما ها چیکار می کردین اونجا؟ کیارش- ببخشید که خودتون گفتین من و پانیذ میریم تو بقیه بیرون وایستید دستمو حرصی لای موهای قهوه ایم کردم و کشیدم. کیارش- اون دختری.... نفسم تو سینه حبس شد. صدایی گنگ تو گوشم پیچید! آروم زمزمه کردم من- دختری در کوهستان! شمشیر به دست! می جنگد برای یافتن خودش! شاید کسی او را به خودش برگرداند! شاید تو بتوانی! کیارش- سیا؟ چی داری میگی دستمو از لباسش گرفتم و بلند تر این جمله هارو تکرار کردم. متعجب تر از من بهم زول زد! کیارش- این چیه داری میگی؟ من- این... اینا... صداش صدای پانیذه... اینو خود پانیذ گفته... کیارش- کی؟ کجا؟ من- این یه خواهشه یا علامت؟ شایدم برای سر در گمیه کیارش-نمیدونم. اما میدونم که حالش خوش نیس. باید پیداش کنی من- چرا من؟ کیارش- چون از تو خواسته...
  4.  

    آرام بگیر دلم …
    تنگ نشو برایش …
    مگر نشنیدی جمله ی آخرش را !
    “چیزی بینمان نبوده”

  5. Bahareh

    واااای خدا! خخخ پرفکت پرفکت!
  6. اينروزها همه آدمها درد دارند
    درد پول, درد عشق, درد تنهائي ...
    اينروزها چقدر يادمان مي رود زندگي کنيم

  7. Bahareh

  8. Bahareh

  9. Bahareh

  10. Bahareh

    ممنون
  11. Bahareh

  12. Bahareh

    وای یا ابالفضل! 😓
  13. Bahareh

    1. بهاره ام! 16 سالمه از شهرستان نیشابور. تغریبا تو خانواده مذهبی به دنیا اومدم. مشکلی هم باهاش ندارم. چیز دیگه ای هم لازمه بگم چون نمیدونم دیگه چی بگم! 2. مهدی جهانی 😍 بازیگرارو هم نمیشناسم 3. دختر مهربونی ای. خیلیم علاقه به چالش و اینجور چیزا داری! 😁 4. اونموقع خودمم بردارم و در رم کار کردم...😁 5. نه نشدم 😊
  14. Bahareh

    خخ دست اون یکی عشقم رو میگیریم میرم عروسیش 😁✌
  15. Bahareh

    گل همه رنگش خوبه بچه زرنگش خوبه 😂😂 👏👏
×

انکی دروید