رفتن به مطلب

زینب ملک

کاربر98iiA🌿
  • تعداد ارسال ها

    11
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

15 Good

6 دنبال کننده

درباره زینب ملک

  • درجه
    🌟

آخرین بازدید کنندگان نمایه

بلوک آخرین بازدید کننده ها غیر فعال شده است و به دیگر کاربران نشان داده نمیشود.

  1. زینب ملک

    پارت سوم روی مبل راحتی شکلاتی رنگشان نشست...موبایلش را از روی عسلی برداشت و سرگرم شد...هوا امروز کمی دم پیدا کرده بود و خورشید بجای تابیدن...آتش ساطع میکرد...اول از همه به سراغ میس کال های پاسخ نداده شده اش رفت...اسم هستی روی صفحه گزارشات تماس خودنمایی میکرد...به این همه سماجت برای برقرارکردن مکالمه بااو لبخندی زد و برای اینکه از نگرانی درش بیاورد تماس را برقرار کرد...پس از چهار بوق متوالی صدایش در گوشی پیچید...شاکی و حرصی بود...قبل از اینکه بتواند سلام کند سررشته ی کلام از دستش در رفت و در دست هستی قرار گرفت...این دختر هیچوقت اجازه ی حرف زدن و توجیه کردن را به کسی نمی داد!...پوفی کشید و به گله و شکایت هایش گوش سپرد: هستی-خیلی خیلی خیلی بی شعوری مهدیس!یعنی حالم ازت بهم میخوره... منو باش که دوساعته دارم باسه خانم خانما حرص و جوش میزنم و اعصاب و روانمو خط خطی میکنم...بعد ایشون حتی یه زنگ خشک و خالی هم زورش میاد بزنه تا بفهمم زندست هنوز...یا به امیدخدا سقط شده...اصلا گوربابای زنگ...یه اس که میتونستی بزنی ببینم جسدتو کجاداری غسل میدی...نمیتونستی؟...بعدشم خانم بی مسئولیت...مگه من اعصابو از سرراه آوردم که هی بهم می ریزیش؟ تمام مدت سکوت کرد و به سرزنش هایش گوش سپرد..اما همین که ساکت شد...به حرف آمد: مهدیس-تموم شد یا بازم هست؟
  2. زینب ملک

    پارت دوم هفت ماه پیش باحیرت رویش را به طرف مادر برگرداند...به گوش هایش شک داشت...آیا درست شنیده بود؟...مادر چه می گفت؟ متحیرشده پرسید: -داری شوخی می کنی!...مگه نه؟ لیلا آستینش را پایین کشید و با لحن اطمینان بخشی گفت: -مگه من باتو یه الف بچه شوخی دارم؟...اگه باور نداری برو از بابات بپرس... اطمینانی که در لحن و آوای مادرش مشهود بود به وجود او نیز تزریق شد...حال خوبش دیگر از مرز عالی شدن گذشته بود...کاش میتوانست همانجا خودش را از شدت خوشی روی زمین بیندازد و تا جادارد از ته دل فریاد سر دهد... بهترین دوستش...همدم سال های کودکی اش... تنها کسی که درهرشرایطی همپای تمام شیطنت های کودکانه اش بود و تابه الان از وجودش بی خبر و غافل بود میخواست به ایران برگردد...مگربهتر از این هم وجود داشت؟...ازپشت لیلا را در آغوش کشید و سرش را روی شانه ی گرم و حمایتگرش گذاشت...لیلا نیز از شوق بازگذشت رفیق گرمابه و گلستانش که مدت زیادی میشد که کم پیدا ونایاب شده بود به شور و شعف آمده بود... همین که روی صندلی نشست دوباره سرسئوال هایش را باز کرد...دلش میخواست بیشتر از آنها بپرسد...مخصوصا از دوستی که هنوز هم دوستش داشت... -بزودی برمیگردیم یعنی دقیقا کی؟فردا؟پس فردا؟پسون فردا؟یه هفته دیگه؟شایدم اصلا منظورش چیز دیگه ای بود...مثلا میخواست بگه حالا تو فکرش هستیم...تاببینیم چی پیش میاد؟ لیلا به معنای "ندانستن"شانه ای بالا انداخت و سردیگ را برداشت و کمی از خورش قیمه را مزه کرد...طعمش بنظرخوب میامد...سر را دوباره برگرداند و به باقی کارهایش مشغول شد...مهدیس اما روی حرف های مادرش که از زنی که مدت ها پیش خاله می نامیدش نقل کرده بود جاماند...دوست داشت هرچه زودتر دوباره خبری از آنها به دستش برسد...
  3. سلام مجدد.من یک پارت از رمانمو گذشتم اما  توی یه صفحه ی جداگانه با تایپک عنوان کتاب ونام نویسنده و...است.خواهش می کنم راهنمائیم کنید. میخوام بدونم ادامه ی رمانو باید توقسمت پاسخ به این موضوع که بالای تایپک عنوان کتاب و... هست بنویسم یا خیر؟ منتظرکمکتون می مونم.مرسی

  4. پارت اول بسم الله الرحمن الرحیم باچشم های به اشک نشسته خیره شد به تصویری که مدت ها میگذشت که منبع آرامش و مامن قلب و روحش شده بود... یک لحظه دلش از آن همه بیچارگی وحسرتی که خوراک روزها و خواب شب هایش را دریغش می کرد گرفت...ولی دست خودش نبود...اختیار تمامی حرکاتش...آه و ناله هایش...گریه و زاری هایش...زجه و مویه هایش...در مشت محکم احساساتش اسیرشده بود...و نه میتوانست سازمخالف بنوازد و برسرقلب بی قرارش پتک بکوبد و نه آرامش کند...توانش ته کشیده بود...مانند اسب افسارگسیخته ای درپی فرار از بندحقایق پیچیده شده به دور گردن آرزوهایش بود...منطقش ولی ناامیدی ترشح می کرد...وهمین دامن می زد برحال غریبش که نه می فهمید منطق چیست و نه حرف حق به کتش می رفت... مادر گاهی با آغوش باز اورا در میان حجمه ای از ناز و نوازش فرومی برد و بی آنکه بداند سردرونش چیست برایش پند واندرز می آورد و گاهی کلافه ازحال نزار دخترک سرزنشش میکرد و مدت ها بدون آنکه حرفی بزند تماشاگر فروریختن قطره قطره ی وجود پاره ی تنش میشد و دلش آتش می گرفت از آنهمه غم لانه کرده در چشمان طفلش...ولی پدر...می فهمید مدت هاست که چیزی دخترش را آزار می دهد و بوهایی نیز برده بود از علاقه دردانه اش به فردی که از آشنایان خودشان بود...اما کار و مشغله های اقتصادی اجازه ی کنکاش و جستجوی بیشتر نمی داد... وصحرای بیچاره...دخترک زیبارویی که باهمه مرفه و متمول بودن...کمبودهای عاطفی زیادی روی دوشش سنگینی میکرد...فقدان هایی که حتی به زبان نیزنمی آورد...زیرا می دانست کسی نیست که برطرفشان کند...آری...عشق همان گنج ناب و دست نیافتنی زندگی اش بود که سبب جوشش قطرات الماس گونه ی کاسه ی چشمانش میشد و به قلب بی قرار و عصیان گرش دستور کوبش به دیواره ی سینه اش را میدادو به حال خوش دوردستش اجازه ی ابری شدن...آری...صحرای بیچاره عاشق شده بود...و مصداق سروده ی حافظ که اینچنین به قلم در آورده بود من حاصل عمر خود ندارم جز غم درعشق ز نیک و بد ندارم جزغم یک همدم باوفا ندیدم جز درد یک مونس نامزد ندارم جز غم لبانش کمی حالت گرفتند و لبخندتلخی روی صورتش شکل گرفت...مگرغیر از این است که دلبستن وابستگی می آورد..تنهایی می آورد..درد و خون جگر می آورد...شب ها مخفیانه غصه خوردن می آورد...ولی او جوردیگری فکر میکرد...جوردیگری کلمات راکنار هم می چید! اینبار لبانش به پوزخندعمیقی نشست و جمله ای که تنها خودش به تکراری بودنش صحت میداد را زیرلب و زمزمه وار برای بارهزارم تکرار کرد ((من دل نبستم...حماقت کردم...حماقت!)) *****
  5. به نام آنکه هستی نام از او یافت عنوان رمان=صحرا نویسنده=زینب ملک موضوع=عشقانه_اجتماعی زمان پارت گذاری=معلوم نیست هدف=دلم می خواهد ایده هایم را بادیگران در اشتراک بگذارم. خلاصه=داستان حکایت احوال بد دختری به نام صحرا است که او را در اوایل سنین جوانی گوشه گیر و نسبت به اطرافیان بیزار کرده است...ولی هیچکس نمی داند غمی که دامن گیرش شده چیز کمی نیست...درد دارد و تنها خودش می فهمد و خودش ودم برنمی آورد تا نیشتر نزند بر قلب خسته و اعصاب رمیده اش
  6. زینب ملک

    سلام دوستای خوبم ممنون میشم اگه با نقدهاونظراتتون به رمانم توی بهتر نوشتن بهم کمک کنید سپاس
  7. زینب ملک

    مرسی تاحدودی جواب سئوال هامو پیدا کردم.اما کمی توی قسمت درست کردن لینک نقد گیج شدم.چجوری میتونم لینک نقد درست کنم؟واقعا عذرمی خوام که مرتب سئوال می پرسم.باتشکر موفق باشید
  8. زینب ملک

    سلام بنظرم جالب میاد...حتما ادامه بده
  9. زینب ملک

    بله مطالعه کردم اما میخوام مطلع شم بعداز ارسال عنوان و محتوای رمان باید منتظر تایید مدیران محترم بمونم یا میتونم پارت های بعدی روبزارم؟ممنون میشم اگه راهنمائیم کنید.
  10. نام رمان= صحرا نویسنده=زینب ملک موضوع=عاشقانه*اجتماعی خلاصه داستان=داستان حکایت احوال بد دختری به نام صحرا است که او را دراوایل سنین جوانی گوشه گیر و نسبت به محیط و اطرافیان بیزار کرده است... ولی دراین میان هیچکس نمیداند غمی که دامن گیرش شده چیزکمی نیست...درد دارد و تنها خودش می فهمد و خودش و دم برنمی آورد تا دمل چرکین سربازنکند و نیشتر نزند برقلب خسته و اعصاب رمیده اش
  11. زینب ملک

    باسلام.می خواستم بپرسم برای تایپ رمان ابتدا باید قسمتی از متن رمان را برای مدیران عزیز بفرستم یا خیر.لطفا درمورد تایپ و نحوه قرار دادن تایپک در سایت کمی بیشتر راهنمائیم کنید.باسپاس
  12. سلام وقت بخیر من یه نویسنده نوجوان هستم که الان به مدت 2سال است که شروع به خواندن و نوشتن داستانهایی درقالب رمانهای عاشقانه کرده ام وازشما این درخواست را دارم که به من کمک کنید وراهنماییم کنید که چگونه میتوانم رمانهایم را دراین سایت درمعرض بازدیدکنددگان قرار دهم تا ازخواندن ان لذت ببرند منتظر پاسخ شماهستم
×