رفتن به مطلب

mench

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    81
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

آخرین بار برد mench در 11 مرداد

mench یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

293 Excellent

درباره mench

کاربر عادی

  • کاربر
    مترجم

آخرین بازدید کنندگان نمایه

602 بازدید کننده نمایه
  1. قربونت عزیزم😍😍😄😄 بیچاره مگه لوری بو میده؟😂😂😂😂 البته شایدم بو بده ما که نمیدونم😂😂😂
  2. همه بچه ها خوبن😄 برو رمان زهرا جون مونم بخون خیلی باحاله <قاصدک ها در راهند>😍😍 چشم بهش نمیگم😆😂
  3. من که نمیگم ولی امروز یه پست بلند آپلود میکنم😍 بیچاره لوری میگفت که قابل تشخیص نیستن😂😂😂😂 اما سین چه آدمیه که ریچل رو میبوسه😑😑😂😂
  4. دقیقا😂😂 یعنی چی میشه😂😂😂
  5. ای بابا چرا آخه عذرخواهی😂 منم خودم درگیر خوندن رمان بچه هام، دیر پست ارسال میکنم😊 فصلای جلوترم خوبه😎
  6. انگاری که😤😤😤😤😂😂😂😂
  7. منم عاشق این داستانم😂😂😂 یعنی هی میخوام جواب بدم بعد میگم داستانو خراب میکنم😂😂😂😂 چشم سعیمو میکنم سریعتر پست بذارم😍😍😍😍😂😂
  8. شرمنده دو خطش جا موند کپی نکردم :))))))))))) برو بخون بیا بگو کی بود تو حیاط؟؟؟ 😂 خوش اخلاقم هست پسرم 😍
  9. حالا بنظرت اونی که تو حیاط لوری دیده بود کی بود؟؟؟؟ 🤣 منم آدام رو خیلی دوست دارم 😭😍 چشم چشم! 😍😍
  10. با سروصدا از پله ها پایین رفتیم (البته، بدون زنگوله گاو، اما من از خودم صداهایی درآوردم تا به پدرم اخطار بدم) و به سرعت از حیاط رد شدیم. آدام و ریچل همچنان پشت درخت درحال بوسیدن بودند، انگار که یکسال همدیگر رو ندیده بودند. خدایا، ما دیروز از مدرسه خلاص شدیم. سعی کردم نگاه کنم بدون اینکه واقعا نگاهشون کرده باشم و تامی بفهمه که من نگاهشون میکردم. هردو دست آدام روی شونه ی ریچل بود، ریچل را درجایش نگه داشته بود درحالی که او را میبوسید. هردو دست ریچل زیر تیشرت آدام بودند، روی شکمش – شکم سفت و ماهیچه ایش، پوست برنزه ی نرمش... من اینها رو نمی دیدم، ولی میدونستم اونجان. قبلا هیچوقت به ذهن من خطور نکرده بود که به ریچل حسودی کنم. ناگهان داشتم از حسودی میمردم، تو شب مرطوب درحال عرق ریختن بودم. شاید این بود که من ریچل رو بعنوان عضو جایگزین برای هالی و بیژ و تمام دخترایی که تو مدرسه بودند دیدم. دخترهایی که میدونستند چی بپوشند و چطوری رفتار کنند و اگر هم نمی دونستن، می تونستن به خوبی مخفیش میکردند. من میتونستم یه دختر کلاس سومی رو ببینم که حس میکنه از ریچل کمتره و میخواد که وقتی بزرگ شد ریچل باشه. اون دختر کلاس سومی به این فکر میکرده که شاید یه روزی بتونه یه دوست پسری مثل آدام داشته باشه، کسی که مثل آدام دوستش داشته باشه... وقتی که با صورت به شاخه های تیز درخت کاج خوردم، داد زدم،"آخ!" فکر میکنم پام رفت توی لونه ی مار. تامی درحالی که دستش رو دراز کرده بود تا به من کمک کنه بیام بیرون پرسید،"خوبی؟ فن خوبی بود، بنظرم باید توی روتین موج سواریت بذاری." خودم رو خلاص کردم و گفتم،" چی؟ و موقعیت طلایی آدام رو بدزدم؟”، به لباسم نگاهی انداختم و خودم تکوندم. لازم بود که برم خونه و لباسامو عوض کنم؟ من با این ایده ی لباس های جدید، تازه آشنا شده بودم و موجودی تاپ های یقه بازم محدود بود. خوشبختانه، دامن کوتاه جیرم طوری طراحی شده بود که کثیف بنظر برسه. خیلی مناسب من بود. و اون طرح های پیچیده روی تاپم لکه های شیره ی برگها رو میپوشوند. راضی، به مسیرم درکنار تامی ادامه دادم. برنگشتم تا نگاه کنم که آدام به افتادنم نگاه کرده یا نه. من هنوز نگاهشو یادم نرفته بود. پرسید،"میخوای فردا شب تنیس بازی کنیم؟ بعد از اینکه هوا یکم خنک شد؟" قبل از اینکه فکر کنم گفتم،" حتما." تامی و من، تو مدرسه همیشه با هم تنیس بازی میکردیم. چرا خارج از مدرسه هم بازی نکنیم؟ بعد از اینکه جواب دادم، فکر کردم سین حتما از من میخواد که فردا شب باهاش برم سر قرار و حالا من نمیتونستم باهاش برم! عالی. البته، من انقد خوش شانس نیستم که ازین مشکل ها داشته باشم. من ابله. ادامه دادم،” تو نباید خودت و به زحمت بندازی تا اینجارانندگی کنی فقط برای اینکه منو سوار کنی و دوباره منو برگردونی." جواب داد،"مشکلی نیست برام." وقتی روی ایوان خونه ی وادرها قدم گذاشتیم گفتم،" مکگیل کادی میتونه بیاد دنبالم وقتی کارمون تموم شد." برادرم شنبه شب ها هیچ کاری برای انجام دادن نداشت. قرار نداشتن و تنها بودن تو خانواده ی ما ارثی بود. پرسید،"مکگیل کادی؟" دوباره به مهمونی برگشتیم. درحالی که پشت سر هم پلک میزدم، به سختی شانسم رو میتونستم باور میکردم. معمولا در مهمونی ها تنها و سرگردان بودم و امیدوار بودم یکی دلش برام بسوزه و باهام حرف بزنه. بعد، قدم به قدم، توی سایه ها محو میشدم. امشب من به همراه یکی وارد مهمونی شده بودم. البته، همون لحظه ای که به جمعیت رسیدیم، به اونور اتاق تاریک اشاره کرد و بالاتر از موزیک فریاد زد،" کاملا یادم رفته بود که مکگیل کادی از دانشگاهبرگشته خونه ! میرم بهش سلام کنم." دو نفری که بیشتر باهاشون راحت بودم، داشتند با همدیگه وقت میگذروندند! به جز بچه هایی که از بریمنگهام و مونتگومری که برای تعطیلات به همراه خانواده به دریاچه اومده بودند و بدون دعوت به مهمونی اومده بودند، همه رو از مدرسه میشناختم. من با بیشترشون از مهدکودک تو یه مدرسه بودم. به یه سری دلایلی، این مساله به تنها نبودن من کمکی نمیکرد، و به احتمال زیاد همه چیز رو بدتر میکرد. تامی رو نگاه کردم که از بین جمعیت زیگزاگی رد شد تا مکگیل کادی رو بغل کنه. به این فکر کردم که دنبالش برم. اما اینطوری بنظر میرسید که نمیخوام منو تنها بذاره و خودم از عهده ی حرف زدن با دیگران تو مهمونی ها بر نمیام. فکرش و بکن! یهو، همه چیز خیلی خیلی بهتر شد. سین رو توی تاریکی دیدم، کنار پله ها، که پشتش به من بود. یه ده سانتی متری از دوستاش که تازه فارق التحصیل شده بودند و دوره اش کرده بودن، بلند تر بود. همیشه دور و بر سین شلوغ بود. همونطور که داشتم عرض خونه رو طی میکردم تا بهش برسم، آدم ها میومدند جلوم، میخواستند سلام کنند و یه صحبتی باهام داشته باشند، شانسو ببین، اونم با من! و درست همون یه دفعه ای که نمی خواستم محبوب جمع باشم. من با برخورد خوب و مهربون فرستادمشون پی کارشون، و به مسیر صعب العبورم ادامه دادم، تا اینکه دوباره یکی دیگه میومد جلوم. دستم رو روی تیشرتش کشیدم و خودمو وادار کردم که به دوستاش پوزخند بزنم درحالی که شکم سفتش رو زیر لباس کتانش حس میکردم. انقدخوب و وسوسه انگیز بود که تقریبا لرزیدم، اما اما به صورت معجزه آسایی خودمو کنترل کردم و نلرزیدم.بازیگوشانه، دستام رو روی سینه اش گذاشتم، همونطور که دیده بودم دخترهایی که ادعا میکنند که با یه پسر فقط دوستند اما همه در موردشون زمزمه میکنن که چیز بیشتری بینشونه، انجان میدن. من نصفه نیمه انتظار داشتم که فریاد بزنه،" دستتو از روی من بردار!" و من رو هل بده. نه که سین همچین کاری رو با دختری کرده باشه – اون روش های فریبنده ی خودش رو داشت تا از دست آدم های سبک مغز خلاص شه – اما از اونجایی که زندگی من یه سریال بلند از ریاضت و رنج بوده، احتمالش بود که سین برای اینکه منو از خودش دور کنه فریاد بکشه. نیمه ی دیگه ی من انتظار داشت که او به آرومی بخنده، اما هیچ حرکتی هم نکنه. شاید به کم طول بکشه تا به من جدید عادت کنه. اون نخندید. اون حتی من رو هل نداد. اون دقیقا کاری رو کرد که باید میکرد. او دستش رو دور کمرم حلقه کرد و من رو نزدیک تر به بدن گرمش کرد. حس کردم حرف یکی از پسرها رو در مورد بیس بال با سر تایید کرد اما او یک کلمه هم به من یا کس دیگه ای نگفت. انگار این مدل احوال پرسی از طرف من نرمال ترین اتفاق توی دنیاست. بوش حتی بهتر از همیشه بود، یک میزان کمی ادکلن قاطیش بود. بوی چوب با رگه هایی از مشک و باروت. بیشتر بهش نزدیک شدم، بینیم نزدیک به سینه ی معطر و گرمش بود، و چند ثانیه بیشتر از بهشت دلچسبم لذت بردم. چه بهشتی میشد اگه کل تابستونم اینطوری بود... صدای عمیقش کل تنم رو به ارتعاش درآورد، از دوستش پرسید، " براوز رو نگاه کردی؟ پرتابشون فوق العاده است یا چی؟" اوه خدای من، من آدام رو بغل کرده بودم! --------- فصل 5 یا چی؟ آدام رو از یک تا ده چندتا دوست دارین؟ سین رو چطور؟ و لوری؟
  11. خب من فصل 5 پسران همسایه رو ترجمه کردم! راستش اینقد باحال بود این پست که حتی از آپلود کردنش هم ذوق دارمممم!!!!

    ادیتش مونده، تموم شد میذارم امشب. بوس به همگی! قلباتون یادتون نرههه!❤️😘

  12. mench

    خواهش میکنم! من تماما ازین رمان راضی بودم ❤️❤️ خواهش میکنم! امیدوارم رمان های بعدیتون از این رمان فوق العادتون هم بهتر شه!❤️❤️🙌🙌
  13. mench

    حرف شما کاملا متینه و من درک میکنم. خود من وقتی نوجوون بودم، رمانی رو میخوندم که پسر داستان از دست دختر عصبانی میشد و چیزی رو میشکوند فکر میکردم که جذابه! یعنی دختر برای پسر داستان، اینقدر مهم بوده که تونسته عصبانیش کنه(که این طرز فکر درست نیست). میدونم که شما این منظور رو نخواستید برسونید اما خب در جواب هم ندیدم که دالیا بترسه یا این رفتار آروان رو انتقاد کنه. بنظرم اگه کاری درست نیست، مثل پنهان کردن های آروان که دالیا برخورد محکمی داشت، با این برخورد هم باید برخورد محکمی میشد. منظورم اینه که اگه رفتاری بده، باید توی داستان از طرف شخصیت ها با اون رفتار برخورد بشه. واقعا خوشحال شدم که توی اولین عصبانیت آروان آفشید ترسید و این چیز خوبی بود که گفتید. که بچه میترسه ازین رفتار. درست میگید. من میتونستم خوب آروان رو درک کنم. راستی این اسم های سخت از کجا میاد :)))) من هنوز اسم خواهر آروان و حتی آروان رو باید چک کنم ببینم درست گفتم یا نه :))))))) کتابتون واقعا خوبه سمانه جان. اگه من میبینید انتقادی میکنم میخوام رمان بعدی شما یک رمان چاپی معروف بشه چون میدونم که از پسش برمیاید. خیلی خوب به شخصیت ها پرداختید، خیلی روند داستان تمیز و مشخص بود. شاید من دوست داشتم جاهایی بیشتر پرداخته بشه اما بازم عالی بود. بابت این رمان زیبا ممنونم❤️
  14. mench

    در مورد دالیا صحبتتون کاملا درسته! اما من حرفی که دارم اینه که ما افکار دالیا رو میخوندیم و باید جاهایی بهش اشاره میشد که با محبت و توجه آروان دست و پای دالیا لرزیده. حس هاش رو میخوندیم، جدالی که باید با خودش پیدا میکرد و همه ی اینها باید به خواننده داده میشد. باید بهتون بگم که رمان شما در حد یک کتاب چاپیه. و امیدوارم آثاری که خلق میکنید چاپ شن! از ته دل میگم. قبول دارم حرف شما رو در مورد آروان، من حرفم این نیست که از اول میومد و راجع به همسرش به دالیا میگفت اما وقتی راجع به احساساتش فهمید باید اول میرفت و زنش رو طلاق میداد. البته با این حال آدمی اشتباه میکنه و آروان هم تقاص اشتباهش رو پس داد. اما من نمیفهمم چرا شما اینقدر آروان رو خشن نشون دادید؟ اینکه چرا بعد از دعوا وسیله میشکوند؟ ازونجایی ک آروان شخصیت اصلیه ممکنه ممکنه باعث تصور این شه که این رفتار جذابه در یک آدم. درشرایطی که در واقعیت این رفتار جذاب نیست و اگه آدمی اینکارو کرد باید ازش فاصله گرفته بشه چون معلوم نیست سری بعد خشمش رو چی یا کی خالی کنه. اما درمورد دالیای عزیزم چرا اینجوری میگید! :))))) آروان پنهانکاری کرد، خیانت کرد و دالیا شوهرش درگیر مواد شد و برای همین هم جزای کارش رو داد با از دست دادن بچه اش! بنظر دالیای عزیزم از سر آروان هم زیادی بود :))))) (مشخصه من واقعا دالیا رو دوست دارم؟)
  15. mench

    سلام❤️ خب من بگم که من خیلی رمان های عاشقانه ای که خوندم چه ایرانی جه خارجی، بعد از ابراز علاقه، دیگه داستان تمووم میشد با اینکه نصف کتاب مونده بود! اما بگم شما همچنان داستان داشتین و این خیلی قشنگ بود! یه سری نقد هم دارم البته هااا! همه اش نمیخوام تعریف کنم :)) خب بنظرم دالیا از یه جایی به بعد یکهو شخصیتش مقابل آروان تغییر کرد! یعنی این دختر سرسخت یکهو اینقد برابر آروان خجالتی بشه یا اینقد راحت به آروان اعتماد کنه، به شخصیت دالیا نمیخورد. اما آروان !!! راستش من از جایی که فهمیدم آروان زن داشت و با اینحال با دالیا عقد کرد، ازش بدم اومد و خیلی تا اخر نتونستم از این حس کم کنم، یا توجیهاتش برای اینکه به دالیا واقعیت رو نگفت رو من نتونستم بپذیرم :)) ولی فکر کنم برای دالیا کافی بود! -__- ولی خب قبلش آروان برای من جذاب و دوست داشتنی بود ولی خب من این رمان رو خیلی دوست داشتم 😍 منی که الان هیچ کتابی رو نمیتونم تموم کنم(50 درصد بیشترشو نمیخونم نمیدونم چه مرگمه :)) ) این رمان رو تموم کردم! بسیار بسیار بابت رمان زیباتون ممنون❤️❤️
×