رفتن به مطلب

نجوا سعادت

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    63
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

126 Excellent

6 دنبال کننده

درباره نجوا سعادت

  • درجه
    🌟🌟

آخرین بازدید کنندگان نمایه

109 بازدید کننده نمایه
  1. نجوا سعادت

  2. نجوا سعادت

  3. نجوا سعادت

  4. نجوا سعادت

    سلام 1. فوتبالی هستی؟ اگه هستی پرسپولیس یا استقلال؟ رئال یا بارسا؟ 2.ته دیگ یا پفک دوست داری؟ اگه دوست نداری بهتره تجدید نظر کنی.(: 3.پرحرفی یا کم حرف؟ 4.چند سالته؟ چه ماهی به دنیا اومدی؟ 5.اگه دانشجویی چی میخونی؟
  5. نجوا سعادت

    منم هستم((:
  6. نجوا سعادت

    پارت دوم صدرا: با احساس یه سنگینی روی گردنم نیمه هوشیار شدم. سرمو که پایین آوردم با دست جناب خواهر زاده مواجه شدم. از اون جایی که شوهر خواهر عزیز چند روز پیش تشریف بردن سمینار توو یه استان دیگه، ما افتخار اینو داریم که این چند روزه میزبان مهرداد خان و لیلا خانم باشیم. مهرداد هم که دیشب موقع خواب گیر داده بود به سپنتا که الا و بللا من باید پیش تو بخوابم که مثلاً جلوی خودکشی احتمالی سپنتا که احتمالش صفر در صده( از اون جایی که می دونم خیلی خودشو دوست داره) رو بگیره. سپنتا هم که کلی سعی و تلاش کرد تا توو اون مغز گچی مهرداد فرو کنه از خودکشی خبری نیست تا ایشون یه جای دیگه بخوابه. مهرداد هم با پررویی جواب سپنتا رو داد که(( تو الان گرمی نمی فهمی نصف شب جوگیر می شی خودتو می کشی.)) خلاصه اگه سپنتا به خاطر ازدواج بهاره خودشو نکشت تهش از دست مهرداد خودکشی می کنه. مهرداد هم که دید اگه بیش تر اصرار کنه با چک و لگد سپنتا مواجه می شه، دست انداخت دور گردن من و یه لبخند ملیح زد...منم در جوابش، پوکرفیسانه گفتم((عمراً توو خوابت ببینی که رو تخت من بخوابی)) و این مهرداد بود که بی توجه به من خودشو انداخت رو تخت و پتو رو روی خودش انداخت و در نهایت به من که کلافه نگاش می کردم لبخندی ژکوند زد و گفت((بیخیال دایی، یه امشبو فکر کن من پریسام)) چشم غره ای بهش رفتم و گفتم(( پریسا نه و پریسا خانم)) . مهرداد با چشمای بسته و با بیخیالی تمام دست چپشو بالا آورد و چار تا انگشتشو بالا پایین کرد و مسخره گفت((باشه...باشه)) . در نتیجه مهرداد شب رو پیش من خوابید. داشتم نگاش می کردم که یه دفعه پای راستشو بالا برد و با شدت انداخت رو شکمم...آآآخ...خرس گنده...لهم کردی...دستشو گرفتم و پرت کردم اونور. نگاهی به ساعت انداختم، نه و نیم بود. اوووف خدا نکشتت مهرداد...پاشو از روی هیکلم بلند کردم و گذاشتم رو تخت. پتو رو روی تنش مرتب کردم. از اتاق رفتم بیرون...کسی توو خونه نبود...رفتم دستشویی و یه آبی به سر و صورتم زدم...حالم که جا اومد با خودم گفتم یه سری به سپنتا هم بزنم. می تونستم بوی سیگارو از ده فرسخی اتاق سپنتا هم حس کنم...رفتم توو اتاقش. سپنتا رو تخت ولو بود و پتو رو کامل کشیده بود رو سرش...نزدیک تر که رفتم رو عسلی یه جاسیگاری دیدم که پر بود از ته سیگار...پتو رو از روش کشیدم کنار...سپنتا یه چشمشو نیمه باز کرد...وقتی قیافه ی منو تشخیص داد با چشمای قهوه ایش با شیطنت نگام کرد و گفت: سلللااام. _سلام...بیدار بودی؟ سپنتا همینطور که سعی می کرد رو تخت بشینه گفت: اوهوم. _پس چرا زیر پتو بودی؟ شونه هاشو با بی خیالی بالا انداخت و گفت: عشقی. به ژست با مزه ای که به خودش گرفته بود خندیدم. _ چیه؟...نخند. همینطور لبخند رو لبام بود که سپنتا یهو پرسید: مهرداد کو؟ _ معلومه دیگه خوابه...عادت داره تا لنگ ظهر بخوابه...به تو رفته. سپنتا: نگو که دیشب، رو سر تو خراب شد. _رو سرم خراب نشد...رو کل هیکلم آوار شد. سپنتا نگاهی به قیافه م انداخت و قهقه ای زد. _نخند دیوونه...دِ میگم نخند...گرفتی با آرامش خوابیدی حالا داری به بدبختی من می خندی...جای من نبودی ببینی مهرداد با اون دست و پای سنگینش چطوری نوازشت می کنه. قهقه ی سپنتا جاشو به یه لبخند عمیق و بعد هم به پوزخند داد. سپنتا: آره...منم که خیلی با آرامش خوابیدم. دستشو کشیدم : خیلی خب حالا...توو خودت نرو...پاشو بیا که الاناست مهرداد از خواب پا شه. سپنتا با شیطنتی که همیشه باهاش بود گفت: اووف اووف بلا به دور. همون لحظه در اتاق باز شد و مهرداد خودشو پرت کرد داخل. همینطور که سرشو می خاروند و خمیازه می کشید گفت: چی به دووور؟...بلا؟؟؟...نه دایی، باید بگی طلا. _بععلهه. رومو برگردوندم سمت سپنتا: پاشو ببینم...بیاین بریم یه چیزی بخوریم. مهرداد: آره آره دایی...دلم ضعف رفت. سپنتا: تو هم که از بیست و چار ساعت، بیست و چار ساعت و یک ثانیه شو دلت ضعف می ره. مهرداد بهت زده به سپنتا نگاه کرد و برگشت سمت من. مهرداد: ببین کی داره اینو می گه...دیشب مونده بود به رومیزی هم نمک بزنه و بخورتش. _ خیلی خب حالا...هر دوتون عین همین...پاشین بریم ببینم.
  7. نجوا سعادت

  8. نجوا سعادت

  9. نجوا سعادت

  10. نجوا سعادت

  11. نجوا سعادت

    نکند بوی تو را باد به هر جا ببرد خوش ندارم دل هر رهگذری را ببری
  12. نجوا سعادت

    خوب شد به اطلاعات شما هم افزوده شد
  13. نجوا سعادت

    مرسی جوابت دقیق تر بود منم البته منظورم همون بود
  14. نجوا سعادت

    آخه ماهی حافظه ش ضعیفه(:
  15. نجوا سعادت

    و گر گوید نهم رخ بر رخ ماه بگو با رخ برابر چون شود شاه
×