رفتن به مطلب

selin

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    240
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

آخرین بار برد selin در 8 مرداد

selin یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

636 Excellent

درباره selin

  • درجه
    🌟🌟🌟🌟🌟

کاربر عادی

  • کاربر
    نویسنده

آخرین بازدید کنندگان نمایه

635 بازدید کننده نمایه
  1. دلم واست تنگ شده :))

  2. olia

    سلام سلین جونم منو یادت میاد علیام سلین‌جون کمکم کن من چند ماهه رمز مو قبول نمیکرد مجبور شدم‌اینطوری وارد شم‌همه زحمتام‌هدر رفت سلین‌جون کمکم‌میکنی اصلا منو یادت میاد؟

  3. selin

    - چای می خورین براتون بیارم؟ جلوی شومینه نشست و گفت: - نه قربون دستت مادر، فقط یه لیوان آب بده که گلوم خشک شده. آب آوردم و دادم دستش. - وای که چقدر آدم ریخته بود بازار! جای سوزن انداختن نبود ولی آدم با دیدن شور و شوق مردم، سرحال میاد! کاش باهام میومدی. لبخندی زدم و دست سردش رو تو دستم فشردم. - نیازی نبود عزیزدلم، همه چیز دارم! پشت چشمی برام نازک کرد که خندم گرفت. - تو گفتی و منم باور کردم، من از رنگ و روت می فهمم دمغی! مثلا جوونی! یکم سرحال باش مادر، خدا رو خوش نمیاد! من تو سن تو که بودم، با اینکه شوهرم داده بودن ولی یه جا بند نبودم! بعد پوفی کشید و با حسرت تو صداش ادامه داد: - البته نباید جوونای امروز رو سرزنش کرد، زندگی به قدری سخت شده که دیگه حرفی نمی مونه! شایدم نباید هر چیزی رو درد کرد و انداخت تو شکم! از روی خیلی چیزا راحت بگذر! از جاش پا شد و ژاکتش رو از روی مبل برداشت. - برم به کارام برسم که اگه الان رامان بیاد باز سر و صداش بلند می شه! رفتنش رو دنبال می کردم. تو دلم گفتم" کاش همه چیز به اون سادگی که می گی باشه لیلی بانو، ولی حیف که نیست و این زندگی بازی های زیادی با ما شروع می کنه!"
  4. selin

    https://www.aparat.com/v/1gHWc/تناسخ_در_کلام_استاد_رائفی_پور حتما ببینین.
  5. selin

    میدونی زهرا جان؛ این بحث ها خیلی گیج کننده است! گرچه فهمیدنشون خیلی تفکر میخواد و خدا هم تو قرآن به تفکر عمیق و زیاد دعوت کرده ولی هر چقدر جلوتر بری، بیشتر درگیر میشی و ذهنت سردرگم تر! نمی گم دنبالش نرو ولی تا ته نرو!
  6. selin

    صندلی داغ با آوین عزیزم
  7. selin

    صندلی داغ با الهام عزیزم
  8. selin

    خب سلام آوین عزیزم، خوبی؟ میریم سراغ سوالات: داداش داری یا آبجی؟ از تو بزرگترن یا کوچیک تر؟ به نظرت ناز و خانوم بودن خوبه یا شر و شیطون بودن؟ تو جزو کدومی؟ بهترین حسی که تا حالا داشتی چی بود؟ منظورم اینه که مربوط به چی بود؟ چند بار تا حالا تو خیابون افتادی زمین؟ هنوزم عروسکای بچگیت رو داری؟ به نظرن درس خوندن مهمتره یا ازدواج کردن؟( این سوال رو به این خاطر میپرسم چون خیلی از اقایون یا خانم ها هستن که سنشون از سی هم گذشته ولی به خاطر درس هنوز ازدواج نکردن، به نظرت این خوبه یا بد؟) تا حالا دردی تو بدنت بوده که اشکت رو دربیاره؟ تاریکی و سکوت رو دوست داری یا شلوغی و روشنایی رو؟ محرم ترین فرد برای اسرارت کیه؟ خب خانوم آوین خانوم! امیدوارم موفق باشی.
  9. selin

    سلام، خوبی الهام جونم؟ ببخش که یه هفته به تاخیر افتاد. خب میریم سراغ سوالات. به نظرت چرا خدا ما رو خلق کرده؟ حکمت زندگی ما چیه؟ تا حالا هوس لواشک کردی ولی آخرشم نتونی بخوری؟! وقتی پفک میخوری، دستات پفکی میشه، اونا رو لیس میزنی یا مثل وسواسی ها میری میشوری؟! خخ خزترین تیپی که تا حالا زدی چی بود؟ آخرین باری که تو حموم زدی زیر آواز کی بود؟ به این مسئله اعتقاد داری که همیشه بهترین فکر ها و ایده ها تو دستشویی میان سراغ آدم؟! ذهنیتت نسبت به من! غمگین ترین و احساسی ترین اهنگی که گوش کردی! چند بار تو زندگیت از خودت به طور صد در صد راضی بودی؟ انصافا راستشو بگی ها! مخصوصا شماره های 3 و 4و 6 موفق باشی عزیزم.
  10. selin

    ببخشید عزیزم، حالم خوب نیست نتونستم این هفته بزارم، چشم.
  11. selin

    دوباره برگشت سمت آتوسا و گفت: استاد جمشیدی - دیگه تکرار نشه! بعد رفت سمت میزش و نشست پشتش، آتوسا با اخم برگشت طرفم و ادای خودم رو درآورد. آتوسا - بله استاد، درسته! چشم غره ای بهش رفتم که یه لحظه نگام افتاد به پسری که چند تا صندلی اون طرف تر نشسته بود! نمی شناختمش، داشت با لبای خندون نگام می کرد، بی توجه بهش برگشتم سمت استاد و دیگه تا اخر کلاس نه از من صدایی در اومد نه از آتوسای خل! راسته که گفتن یکی یه دونه؛ خل و دیوونه!
  12. selin

    بالاخره رسیدم و یه ماشین گرفتم، ساعت 12 بود که رسیدم خونه، همه چراغا خاموش بود، رفتم داخل و تو تاریکی خواستم برم تو اتاقم که صدای گریه ای شنیدم، برگشتم دیدم گلی نشسته تو آشپزخونه و گوشی هم دستشه! رفتم نزدیک و آروم صداش کردم که زودی برگشت سمتم و با شتاب اومد و منو محکم تو بغل گرفت. گلی - کجایی تو دختر؟ کجایی؟ دلم هزار راه رفت عزیزم، نمی گی یه پیر زن اینجا چشم به راهته؟ مردم و زنده شدم تا بیای، گوشیت رو چرا جواب نمی دی؟ از خودم جداش کردم و اشکاش رو با انگشتام گرفتم. - قربونت بشم عزیزم، ببخش گلی جونم، به خدا از مطب دیر بیرون اومدم، تو راهم یه پسر تشنج کرده بود به اون رسیدم، بعدم ماشین پیدا نشد، گوشیمم که شارژ تموم کرده بود، حالا گریه نکن! ببین صحیح و سالم کنارتم! صورتم رو بوسید و گفت: گلی - دیگه اینطور منو دل نگرون نکن باشه؟ قلبم طاقتش رو نداره. لبخند زدم و دستش رو گرفتم. - بیا بریم بخوابیم گلی جون، خیلی خسته شدم. با شب به خیری از گلی جدا شدم و رفتم تو اتاق خودم، خسته و کوفته لباسام رو درآوردم و خوابیدم. ***** استاد جمشیدی - همونطور که می دونید قرار بود روی پروژه ای کار کنین، موضوع پروژه رو روی تخته نوشتم، آخرین مهلت برای تحویلش هم ماه دیگه هست. بعد از اون تحویل نمی گیرم، اصرار و التماسم قبول نمی کنم! آتوسا کنار گوشم با دهن کجی گفت: آتوسا - وای مامانم اینا! خندم گرفت ولی با صدای خیلی نزدیک استاد خفه شدم! استاد جمشیدی - اگه چیزی هست به ما هم بگین خانوم رحمتی! انگار بازم باید یادآور بشم که پچ پچ کردن تو جمع کار خیلی بدیه! می تونم قسم بخورم که صدای دندون قروچه ی آتوسا رو به خوبی شنیدم! نگام به استاد افتاد که حالت چهره اش جدی بود ولی ته ته چشماش یه شیطنت پنهونی بود که با دقت می شد فهمیدش! استاد جمشیدی - نه خانوم مدرس؟ بعد برگشت سمتم که سنگ کوپ کردم! آب دهنم رو قورت دادم و با من من و صدای آروم گفتم: - بله استاد، درسته.
  13. selin

    http://forum.98iia.com/topic/1031-بهانه-اشک-هایم-selin/
  14. selin

    دو روز به عید مونده بود و من هنوز چیزی نخریده بودم! البته نه حوصله اش رو داشتم نه پولش رو! یاد اون عیدایی افتادم که با مامان و بابا می رفتیم بازار و کلی لباس می خریدم و من برای همشون کلی ذوق می کردم ولی الان... انگار چندین سال پیر تر شدم که ذوق و شوقی برام نمونده. چند باری لیلی بانو گفت بیا بریم خرید ولی قبول نکردم. بی حوصله تر از قبل شده بودم، هر روز چندین بار از طرف محمد و امیر و آمین زنگ و اس ام اس داشتم ولی هیچ کدوم جوابی از طرف من نداشت. نشستم رو کاناپه و به تلویزیون خیره شدم، لیلی بانو رفته بود تا چندتا لباس تو خونه برای خودش بگیره و رامان هم سر کار بود و حالا حالا ها نمیومد. سرم رو گذاشتم رو دسته مبل و سعی کردم یه چرت بزنم ولی تازه چشمام داشت گرم می شد که زنگ زده شد، حتما لیلی بانو اومده. رفتم در رو باز کردم و منتظرش شدم، دیدم داره با هن هن کل اون پلاستیکا رو با خودش میاره، رفتم بیرون تا کمکش کنم. - خسته نباشین. نفس عمیقی کشید و گفت: - درمونده نباشی دخترم، وای که از پا افتادم. بعد یه خنده آرومی کرد و ادامه داد: - ولی ارزشش رو داشت. رفتیم تو خونه و تمام پلاستیکا رو گذاشتم تو اتاق لیلی بانو و برگشتم پیشش.
  15. selin

    لبخندی بهم زد و گفت: - صبح به خیر. با لبخند بی جونی جوابشو دادم. - صبح شما هم به خیر، ببخشید تو زحمت افتادینا! اخم شیرینی تحویلم داد و سینی رو گذاشت رو عسلی. - دیگه نبینم این حرفو بزنیا، حالا هم پاشو یه آبی به دست و صورتت بزن و بیا صبحانه ات رو بخور. دیروز که کلا داشتی تو تب می سوختی، بیا بخور جون بگیر، دکتر چند روزی بهت استراحت داده، انگار بدنت خیلی ضعیف شده. رفتم دستشویی و بعد از شستن دست و صورت رنگ پریده ام؛ صبحانه خوردم. - آقا رفتن؟ - اره صبح رفت، بیچاره دیروز خیلی زود اومد، اومدم تو اتاقت بیدارت کنم واسه ناهار ولی دیدم هر چی صدات می کنم بیدار نمی شی، ترسیدم زنگ زدم به رامان و گفتم بیاد خونه. شبم که تا دیروقت بیدار بود که حالت بد شد ببرتت بیمارستان! از شنیدن حرفاش تعجب کردم، رامان و این حرفا؟! لیلی بانو وقتی قیافه متعجب و دهن بازم رو دید خندید و گفت: - به قیافه اخموش نگاه نکن، پسرم قلبش بیشتر از اینا مهربونه! با صدای زنگ گوشیم برگشتم سمت عسلی، با دیدن اسم محمد و یاد قرار دیشبمون یه لحظه قلبم وایستاد! وای خدا! سریع برداشتم و خواستم گوشیم رو خاموش کنم ولی هم دلم نیومد و هم یه جورایی بی احترامی دونستم، مجبورا جواب دادم که صدای داد محمد رو شنیدم. - رهـــا؟ معلوم هست کجایی؟! می دونی دیشب چی به من گذشت؟ می دونی چقدر دنبالت گشتیم؟ می دونی چقدر باهات تماس گرفتیم؟ کدوم گوری هستی؟ نه خونه ای، نه گوشیت رو جواب می دی! با شرمندگی و ترس فقط می تونستم بهش گوش بدم! جرات حرف زدن نداشتم، داشت نفس نفس می زد، این بار آروم تر گفت: - رها؟ خوبی؟ کجایی تو؟ - سلام! پوفی کشید و گفت: - سلام و زهر مار! هم از حرف زدنش ناراحت شدم هم بهش حق می دادم. - ببخشید محمد. صداش ناباور و عصبی تر شد. - همین؟ ببخش محمد؟ جواب سوالام این بود؟ بهم بگو کجایی که از دیشب تا حالا نیومدی خونه! با این حرفش لبم رو گاز گرفتم. "از دیشب اونجا کشیک می ده؟!" آروم و مظلوم گفتم: - محمد بعدا حرف می زنیم، خب؟ در اون لحظه هیچ بهانه ای به ذهنم نمی رسید ولی انگار اونم دست بردار نبود. حرصی تر شد. - بعدا یعنی کی؟ نباید بدونم داری چه غلطی می کنی؟! تو که هیچ جایی رو نداری شب رو کجا گذروندی؟ نکنه بی پولی بهت فشار آورده و رفتی... حرفش رو قطع کرد ولی من تا آخرش رو رفتم! دلگیر شدم، بدجور هم دلگیر شدم ولی بدون هیچ حرفی، با یه خداحافظی گوشی رو قطع کردم! ***** پارت ده:
×